<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دلباخته تاریخ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yalda.abdolahpor</link>
        <description>یلدا عبدالله پور. نویسنده.(نوادگان کور خورشید)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:30:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4327189/avatar/aG5jDE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دلباخته تاریخ</title>
            <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادرم وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%88%D8%B7%D9%86-flcgc9lseqh6</link>
                <description>امروز حال و احوالم همچون جلال الدین خوارزمشاه ست. همانقدر آواره و وطن سوخته.حالم به مثال لطفعلی خان زند است. ترسیده و از همه کس زخم خورده.شاید بابک خرمدین شده ام؟ نکند رازدارم رازم را آشکار ساخته؟من، حالم همچون حال بهرام چوبین در غربت است. در خاکم اما خاکم بوی خانه نمی دهد.امروز بهتر از همیشه داریوش سوم هخامنشی را درک میکنم.یه گمانم او نیز در آخرین نفس چنین حالی داشته!. ترسیده اما در سوگ وطن مانده!.کاش میشد نادر افشار بودم...نادر بودم و برای خاکم بر می خواستم. فتنه را از وطنم دور می ساختم اما چه میتوانم بکنم؟ من نه نادرم، نه یعثوب لیث و نه حتی کریم زندی ام. من امروز بیش از همیشه یزدگرد ساسانی ام.می خواستم کوروش باشم و داریوش سوم شدم.خواستم اردشیر بابکان باشم اما کیستم؟ من یزدگردم!.خواستم محمد باشم اما کجای راه را کج رفتم که امروز جلال الدین مانده ام؟.در سر هوای کریم خان زند داشتم و سرانجام سرانجام لطفعلی نصیبم شد.مشکل از داریوش، لطفعلی و یا جلال الدین بود؟ نکند مشکل از ماست که بر ماست؟ اما نه! مگر گناه ما چه بود که تنها سهممان از وطن وجبی خاک قبر و آواره ای از تمدن بود؟ آواره ای که بر سرمان آوار شد.در سوگ مادرم، وطن....یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه من</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-rrwllzni4sjc</link>
                <description>ابر بسیار تیره و پر باری بر سر خاک های دلم جای گرفته است.نه میرود، نه می بارد که آرام یابم.با آن دو چشمی که حتی نمی دانم چگونه وصفش کنم به من نگریسته است.خشمگین نیست. نکند ناراحت است؟ نه نه، یقیقا این هم نیست. پس چیست؟.او ترسیده!.آری ترسیده! اما از چه؟. نکند از آینده پیش رویش واهمه دارد؟.خدای من، آن چشمان گود افتاده و موهای ژولیده را ببین!.اینگونه می خواهد به استقبال آینده رود؟.گویا نمی خواهد به سوی آینده رود. در گذشته اسیر شده. هر چه خیز بر می دارد هزاران دست از گذشته او را به درون خود می کشیند. او در گذشته بلعیده شده است.آه عزیزانم....من کجا هستم؟.آیا این آیینه است؟. پس این که در مقابلم ایستاده کیست؟.یلدا عبدالله پور....</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعاً کوروش همان ذوالقرنین قرآن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-aanu1rs8eo3j</link>
                <description>احتمالا خیلی هاتون درمورد این موضوع پراکنده چیز هایی به گوشتون خورده اما اصل موضوع چیه و این صحبت از کجا شروع شده؟ آیا این موضوع حقیقت داره؟.اصل ماجرا به اینجا بر می گرده.سوره مبارکه کهف آیه 83 تا 101 که شامل یک روایت میشه. ترجمه این بخش به صورت زیره:و از تو سؤال از ذو القرنین مى ‏کنند، پاسخ ده که من به زودى حکایتى از او بر شما خواهم خواند.ما او را در زمین تمکن و قدرت بخشیدیم و از هر چیزی رشته‌ای به دست او دادیم. او هم رشته‌ای را پی گرفت.تا هنگامی که به مغرب رسید خورشید را چنین یافت که در چشمه آب تیره‌ای رخ نهان می‌کند و آنجا قومی را یافت که به ذوالقرنین دستور دادیم که درباره این قوم یا قهر و عذاب (اگر ایمان نیاوردند) یا لطف و رحمت (اگر ایمان آرند) به جای آور. ذو القرنین به آن قوم گفت:« اما هر کس (از شما) ظلم و ستم کرده او را به کیفر خواهیم رسانید و سپس هم که (بعد از مرگ) به سوی خدا بازگردد خدا او را به عذابی بسیار سخت کیفر خواهد کرد. و اما هر کس به خدا ایمان آورد و نیکو کردار باشد نیکوترین اجر خواهد یافت و هم ما امر را بر او سهل و آسان گیریم.»و باز وسیله و رشته‏ اى را پى گرفت (و سفر را ادامه داد). تا چون به مشرق زمین رسید آنجا دید که خورشید بر قومى مى‏ تابد که ما میان آنها و آفتاب ساترى قرار نداده ‏ایم (یعنى لباس و خیمه و مسکنى که از حرارت خورشید سایبان کنند نداشتند).همچنین بود، و البته ما از احوال او کاملا با خبر بودیم. باز وسیله و رشته‏ اى را پى گرفت (و به سمت شمال سفر را ادامه داد).تا چون رسید میان دو سد (دو کوه بین دو کشور در شمال یا جنوب خاک ترکستان) آنجا قومى را یافت که سخنى فهم نمى‏ کردند (و سخت وحشى و زبان نفهم بودند)(۹۳) آنان گفتند:«اى ذو القرنین، قومى به نام یأجوج و مأجوج در این سرزمین (پشت این کوه) فساد (و خونریزى و وحشیگرى) بسیار مى ‏کنند، آیا چنانچه ما خرج آن را به عهده گیریم سدى میان ما و آنها مى‏بندى (که ما از شر آنان آسوده شویم).» ذوالقرنین گفت:« تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده (از هزینه شما) بهتر است (نیازی به کمک مادی شما ندارم) اما شما با من به قوت بازو کمک کنید (مرد و کارگر از شما، وسایل و هزینه آن با من) تا سدی محکم برای شما بسازم (که به کلی مانع دستبرد آنها شود). برایم قطعات آهن بیاورید.»(آن‌گاه دستور داد که زمین را تا به آب بکنند و از عمق زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازند) تا چون میان آن دو کوه را برابر ساخت گفت:« در آتش بدمید.»تا چون آهن را بسان آتش بگداخت، گفت:« برایم مس گداخته آورید تا بر آن فرو ریزم.»از آن پس آن قوم نه هرگز بر بالای آن سد شدن و نه بر شکستن آن سد و رخنه در آن توانایی یافتند. ذو القرنین گفت: «این (قدرت و تمکن بر بستن سد) لطف و رحمتی از خدای من است و آن‌گاه که وعده خدای من فرا رسد آن سد را متلاشی و هموار با زمین گرداند و البته وعده خدای من محقق و راست است.»و روز آن وعده که فرا رسد (طایفه یأجوج و مأجوج یا) همه خلایق محشر چون موج مضطرب و سرگردان باشند و درهم آمیزند، و نفخه صور دمیده شود و همه خلق را در صحرای قیامت جمع آریم.خلاصه:ذولقرنین یک پادشاه عادل و مومن بوده که با قدرت و امکاناتی که خدا در اختیارش گذاشته به دو سفر مهم میره:۱. سفر به مغرب و مشرق: که در اون عدالت‌گستری و مواجهه با اقوام مختلف را به تصویر می‌ کشد.۲. سفر به شمال و سد سازی: جایی که او برای محافظت از قومی ضعیف در برابر شرارت‌های «یأجوج و مأجوج»، سدی عظیم و نفوذ ناپذیر از آهن و مس می‌ سازد.خب وقتشه بریم سراغ فرضیه های احتمالی. تو تاریخ افراد زیادی نبودند که هم بر شرق و هم بر غرب حکومت کنند و این باعث میشه کار ما راحت تر بشه:1.کوروش بزرگ:خیلی از افراد احتمال میدن که کوروش همون ذولقرنین باشه به دلایل زیر:گستره فرمانروایی و فتوحات: ذوالقرنین در قرآن به سفرهایی به مغرب و مشرق اشاره شده و حاکمیت اون تا “محل برآمدن آفتاب” گسترده بوده است. برخی مورخان و مفسران، گستره وسیع امپراتوری هخامنشیان تحت فرماندهی کوروش را شاهدی بر این ادعا می‌دانند. کوروش بابل را فتح کرد و نفوذ زیادی در غرب آسیا داشت.احترام به ادیان و فرهنگ‌های دیگر: در قرآن آمده که ذوالقرنین با قومی مواجه شد که در انتخاب مجازات یا پاداش، اختیار را به او دادند. او ضمن مجازات ظالمان، راه را برای نیکوکاران هموار کرد (وعده پاداش و آسانی). این رفتار با رویکرد کوروش در منشور معروفش (که به عنوان اولین اعلامیه حقوق بشر شناخته می‌شود) که در آن احترام به ادیان و فرهنگ‌های محلی، آزادی مذهبی و بازگرداندن معابد و مجسمه‌های خدایان مردم مغلوب شده، شباهت‌هایی دارد.ظاهر شدن از سمت مشرق: یکی از سفرهای ذوالقرنین به سمت مشرق ذکر شده است. کوروش نیز امپراتوری خود را از پارس (در شرق) آغاز کرد و به سمت غرب گسترش داد.عدالت‌گستری: نام ذوالقرنین (دو شاخ) می‌تواند به قدرت و شکوه او اشاره داشته باشد. کوروش نیز به عنوان پادشاهی عادل و دادگستر شناخته می‌شود که به اصلاحات و بهبود وضعیت مردم توجه داشت.و اما دلایلی هم وجود داره که این رو نقص میکنه:عدم تطابق زمانی و جغرافیایی دقیق: ذوالقرنین در قرآن در دوران قبل از ابراهیم (طبق برخی تفاسیر) یا در دوران موسی (طبق برخی دیگر) قرار می‌گیرد. اما کوروش هخامنشی قرن‌ها بعد، در قرن ششم پیش از میلاد می‌زیست. این اختلاف زمانی قابل توجه، مهم‌ترین دلیل مخالفان این تطبیق است.ماهیت داستان ذوالقرنین در قرآن: داستان ذوالقرنین در قرآن، بیشتر جنبه روایی و پندآموز دارد و هدف آن بیان یک شخصیت تاریخی مشخص با جزئیات دقیق نیست، بلکه معرفی صفاتی مانند قدرت، عدالت، ایمان به خدا و درایت است. در مقابل، کوروش یک شخصیت کاملاً تاریخی با اسناد و مدارک مشخص است.منبع داستان ذوالقرنین: منابع تاریخی و تفسیری که ذوالقرنین را به کوروش یا اسکندر مقدونی (که او نیز “دو شاخ” نامیده می‌شد) نسبت می‌دهند، عمدتاً متأخرتر هستند و به قرن‌ها پس از ظهور اسلام و حتی پس از دوران این پادشاهان بازمی‌گردند. این عدم همزمانی و نبودن شواهدی در منابع کهن‌تر، تطبیق را با تردید مواجه می‌کند.تفاوت در جزئیات: مثلاً در داستان ذوالقرنین، به ساخت سدی عظیم در مقابل یأجوج و مأجوج اشاره شده که در تاریخ‌نگاری مربوط به کوروش چنین رویدادی ثبت نشده است.دین کوروش؟؟یک نکته دیگه ای که خیلی به چشم میخوره بحث دین کوروش هست. قرآن ذوالقرنین را شخصیتی معرفی می‌کند که مستقیماً از جانب خداوند هدایت می‌شده و کارها را با تکیه بر ایمان به یگانگی خداوند انجام می‌داده.سیاست تساهل مذهبی: منشور کوروش و کتیبه‌های او نشان می‌دهد که او به خدایانِ اقوامِ مغلوب (مانند مردوک در بابل) احترام می‌گذاشت.آیین زرتشتی: اگرچه شواهد قطعی درباره زرتشتی بودنِ شخصِ کوروش بین مورخان مورد بحث است، اما حتی اگر زرتشتی بوده باشد، مفهوم «یکتاپرستی» در ذهنِ مؤلفانِ قرآن (به معنای توحید ابراهیمی) با آن چیزی که در کتیبه‌های هخامنشی از آن یاد شده، لزوماً یکی نیست.خدایان چندگانه در کتیبه‌ها: کوروش در کتیبه‌هایش از «اهورامزدا» یاد می‌کند، اما همزمان در متون بابلی (مانند استوانه کوروش) از خدایان بابلی مانند «مردوک» و «نبو» نیز با احترام نام می‌برد.خب پس....اگه کوروش ذولقرنین نیست پس کی ذولقرنینه؟ چند شخص دیگه هستن که به عنوان ذولقرنین نام برده میشن اما همه ی اونها به گونه ای تو این امتحان می بازند. مثلا؟ مثلا این آقای یونانی:2.اسکندر مقدونی:نظیه اسکندر حتی از کوروش هم مشهور تر و قوی تره. اما چرا؟.لقب «دو شاخ» (ذوالقرنین): در سکه‌های ضرب‌شده به نام اسکندر، او اغلب با دو شاخِ قوچ (نماد خدای مصری آمون) تصویر شده است. این مستقیم‌ترین تطبیق لغوی با نام «ذوالقرنین» (صاحب دو شاخ) است.فتوحات گسترده و سریع: اسکندر در مدتی بسیار کوتاه، سرزمین‌های وسیعی را از مقدونیه تا مصر و ایران و تا مرزهای هند (مشرق و مغرب) فتح کرد. این با سرعت سفرهای ذوالقرنین در قرآن همخوانی دارد.افسانه‌های سدسازی: در کتاب‌های متعددی که قرن‌ها پیش از اسلام (مانند «افسانه‌های اسکندر») نوشته شده، داستان‌های مفصلی وجود دارد که در آن اسکندر برای دور کردن اقوام وحشی، سدی (گاه آهنین و گاهی از آلیاژهای دیگر) در کوه‌های قفقاز ساخته است. این داستان‌ها احتمالاً در زمان نزول قرآن در فرهنگ عمومی آن منطقه ریشه داشته‌اند.اما نمیشه به اینها بسنده کرد. کمی که بیشتر این شخص رو بررسی کنی با این موارد روبه رو میشی که همه چیز رو نقص می کنه:شخصیتِ خلافِ ذوالقرنین: ذوالقرنین در قرآن شخصی مؤمن، عادل و خداترس است. اما اسکندر مقدونی در تاریخ (به‌ویژه در روایات ایرانی و شرقی) به عنوان فردی خون‌ریز، مستبد و بسیار مغرور شناخته می‌شود که مدعی الوهیت خود بود. این تضاد اخلاقی شدید، بزرگترین مانع برای پذیرش او به عنوان ذوالقرنین است.بت‌پرستی: اسکندر به شدت به خدایان یونانی و مصری باور داشت و هیچ شباهتی به یک موحدِ ابراهیمی ندارد.مدت کوتاه حکومت: اسکندر در سن ۳۳ سالگی درگذشت و فتوحاتش نتیجه‌ی یک شور جوانی و تهاجم نظامی بود، در حالی که تصویر قرآن از ذوالقرنین، تصویری از یک حکمران باثبات، خردمند و درازمدت است که در حال تثبیت عدالت در سرزمین‌های فتح شده است.خب پس....اسکندر هم نیست؟ پس کیه؟هیچکس!.درسته، ذولقرنین هیچکس نیست.اگر چنین سدی ساخته شده به اون عظمت و اون هم با فلز، پس چرا هیچکس اون رو ندیده و پیداش نکرده؟.حقیقت اینه که تو قرآن خدا این رو به شکل یک روایت درآورده. همه ی اینها نماد اند و نه تاریخ . چرا که هر شخصیتی که تو برای ذولقرنین در نظر بگیری سرانجام یک مشکل و نقص توش به وجود میاد. ذولقرنین یک الگوه هست و سد هم نمادی از مرز تمدن و توحش.قرآن، درسی از تاریخ نمی‌دهد، بلکه درسی از سرنوشتِ بشر در پرتوِ ایمان و عملِ صالح می‌دهد.حال نظر شما چیست؟.یلدا عبدالله پور.</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا افشاریه سقوط کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-coveygb6ajys</link>
                <description>افشاریه سلسله عجیب و متفاوتی در تاریخ قطور ایران است.خیلی زود به اوج عظمت رسید و خیلی هم زود ریشه هایش خشکید اما چرا؟ چه چیزی باعث شد این درخت پر عظمت خیلی زود خشک شود و از بین برود؟آغاز:یقینا هر که اسم افشاریه به گوشش بخورد به یاد نادرشاه بزرگ می افتد. نادرشاه مردی ترک تبار از قبیله ترکمن افشار بود که قیام کرد و سلسله افشاریه را پدید آورد.اما حقیقت این است که او با وجود کشت و پرورش درخت، خود هم سم را بر ریشه های آن ریخت اما چگونه؟. نادرشاه فرزندان متعددی داشت از جمله آنان:رضا قلی میرزاجهدالله میرزاچنگیز میرزانصرالله میرزاامامقلی میرزاعلی میرزاکه بزرگترین آنان رضا قلی میرزا بود که ماردش دختر بابابیگ افشار از روسای قبیله افشار خراسان و حاکم ابیورد بود. او نائب السطنه نادرشاه بود و حتی روزگاری که نادرشاه به هند لشکر کشید او امور کشوری را اداره می کرد. آغاز بدبختی ها:نادرشاه به سلامت از هند بازگشت و دوباره بر تختش تکیه زد اما همه چیز دیگر مثل سابق نبود.در کنارش کسی ایستاده بود که مدتی را سلطنت کرده بود و حالا قدرت زیادی داشت. نادر ترسید، تردید کرد و همه چیز از زمانی بدتر شد که نادر در حال کرت به سوی داغستان بود. در دوّم محرّم ۱۱۵۴ ه‍.ق از مشهد به سمت داغستان حرکت کرد و در میانه راه با تیر به جان سوء قصد شد.شک نادر بر روی پسر ارشدش رضا قلی بود.او رضا قلی را به تهران فرستاد و خود تنها به سوی داغستان رفت.برخی بزرگان زیر گوش نادر می خواندند که رضا قلی میخواهد او را بکشد و خود به تخت بنشیند؛ این افراد متحدان برادر زاده ی نادر که چشمش به سلطنت بود بودند؛ علی قلی میرزا یا همان....عادل شاه!کور کردن:نادر که از پسرش دل چرکین شده بود دست به عملی وحشتناک زد!.دستور داد پسر جوان و ارشدش را کور کنند. رضا قلی بعد از این ماجرا به نادر گفت:«پدر..تو نه چشم من بلکه چشم ایران را کور کردی!.»و به گمانم نفرین رضا قلی آه افشار را گرفت. نادر بسیار از عمل خود پشیمان شد اما نوشدارو پس از مرگ سهراب چه سود؟ مگر ناراحتی و اندوه نادر چشمان و بینایی رضا قلی را بازگرداند؟.تغییرات:نادر دیگر نادر سابق نبود.از سایه خود می ترسید. خشمگین بود و توام تصمیم گیری درستی نداشت. نادرشاه دچار یک فروپاشی روانی شده بود و به مردی رنجیده و پوچ‌ گرا تبدیل  شده بود که با شورش‌ های  زیادی در سراسر پادشاهی روبه‌رو شد.مردم دسته دسته بر نادر می شوریدند.نادر در اردوگاه بود به وقت ۱۱ جمادی‌الثّانی ۱۱۶۰ ه‍.ق/۲۰ ژوئن ۱۷۴۷ م. گروهی از فرماندهان شبانه به خیمه او یورش بردند و او را وحشیانه و فجیع به قتل رساندند.حکومت عادل شاه:آیا عادل شاه عادل بود؟؟؟.علی قلی میرزا با مرگ نادرشاه به قتل عام همه ی خاندان و خانواده نادر حتی زنان او پرداخت. او رضا قلی را که در حالت کوری در خلوت نشینی به سر می برد به قتل رساند اما تنها یک نفر از میان خاندان نادر زنده ماند. او نوه نادر، پسر رضا قلی میرزا....شاهرخ بود!چرا شاهرخ؟آمده است که شاهرخ مرد بسیار خشرو و خوش قیافه ای بوده است و دختر عادلشاه هم به او دلباخته بود. آن دختر از پدر تقاضا کرد شاهرخ را نکشد و دل عادلشاه به رحم آمد. آن دختر پدرش را تهدید کرد که اگر شاهرخ را بکشد او نیز خودکشی خواهد کرد. سرانجام عادل شاه:عمر حکومت عادلشاه هم به درازنا نیوفتاد و پس از یکسال ابراهیم خان بر او شورش کرد. هرچند قلمرو حکومت عادلشاه بسیار کوچکتر از نادشاه بود.ابراهیم شاه:او برادر عادل شاه و برادرزاده نادرشاه بود که بر غرب قلمرو حکومت میکرد.پس از مرگ پدرش ابراهیم خان نادرشاه اسم و لقب پدر را دوباره بر او نهاد. ابراهیمبه حکومت رسید اما حکومت او حتی از حکومت برادرش هم کوتاه تر بود و با قیام شاهرخ مواجه شد. شاهرخ با کمک گرفتن از محمدحسن خان در مشهد ادعای سلطنت نمود و برای نابودی سپاه ابراهیم شاه در تهران به محمد حسن خان دستور جمع‌آوری سپاهی بزرگ داد و بعد از شش ماه شاهرخ به تهران رسید اما به علت این که ابراهیم شاه به سپاه خود نمی‌رسید و توجهی به آن‌ها نداشت سپاه او در تهران به راحتی تسلیم شاهرخ شدند، با این چنین شرایطی ابراهیم شاه با تعداد صد افغان به قم حمله کرد و مردم قم را غارت نمود و افراد زیادی را به قتل رساند اما به دلیل سنگین شدن بارها لشکر به آرامی حرکت می‌کرد و محمدحسن خان به ابراهیم شاه رسید و با حکم شاهرخ افشار، ابراهیم شاه را کشتند.حکومت شاهرخ شاه:و شاهرخ به عنوان چهارمین شاه افشاریه به تخت رسید اما گویی بخت و اقبال او هم همچون پدرش تیره بود. مدتی از حکومتش نگذشته بود که در مشهد شورشی علیه او اتفاق افتاد که منجر به کور شدن چشم او شد. هرچند او توانست فرار کند و دوباره تختش را پس بگیرد اما قلمرو او تنها به خراسان محدود بود چرا که یکی از فرماندهان پدربزرگش به اسم کریم خان زند باقی قلمرو را تحت سلطه خود درآورده بود.می گویند کریم خان به سبب احترامی که به نادرشاه داشت هرگز به قلمرو شاهرخ حمله نکرد.سرانجام شاهرخ:حکومت او بسیار طولانی بود تا این که به عصر قاجار افتاد. آغا محمد خان قاجار که توسط عادل شاه عقیم شده بود علیه زند ها شورش کرد و پس از قدرت گرفتن به سوی خراسان حمله کرد. او به دست اغا محمد قاجار اسیر شد و مورد شکنجه قرار گرفت تا جای گنجینه نادری را لو دهد. شاهرخ به هر نحوی مورد شکنجه قرار گرفت و این شکنجه بسیار طولانی شد چرا که شاهرخ سخنی نمی گفت.چنبر میان‌تهی گلینی به سرش می‌بستند که هرروز تنگ‌تر می‌شد و سرب گداخته در آن می‌ریختند. پس از چندین روز، شاهرخ بخاطر شکنجه‌های فراوان بالاخره به تنگ آمد و مجبور با فاش کردن جایگاه گنجینه‌هایی شد که پنهان کرده بود.شکنجه ها تمام شد.اغا محمد خان که گنجینه هارا یافت شاهرخ و خانواده اش را روانه کرد تا بروند اما دیگر جانی در تن شاهرخ نمانده بود. او در سن ۶۳ سالگی بر سر راه دامغان درگذشت.فرزندان:نصرالله میرزانادرمیرزاعباس میرزاقهرمان میرزارضاقلی میرزا رضا علی میرزاابراهیم میرزاعلی میرزاحیدر میرزایزدان بخش میرزاجلیل میرزاخلیل میرزاسلطان مراد میرزاشهزنان میرزاقهارقلی میرزانظر علی میرزاگوهر شاد بیگمقیصر خانمگلرخ بیگمفتح النساء خانمزینب خانمخیرالنسا خانمشاه زنان خانمسکینه خانمماه خانمپ.ن: فک کنم اگه همه ی بچها و نوه های نادر هم زنده می موندند نمی تونستن سر جمع اندازه شاهرخ ادامه نسل بدن.</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 16:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-uqnkyrlu8lva</link>
                <description>  دلتنگم...بی آن که سببش را بدانم دل تنگمنه کسی اینجاست، نه کسی آنجاستاین منمنه نوری است، نه نسیمی استسیاهی است و سیاهی و باز هم سیاهی.از آینده سخن می گویند، یا در گذشته زندگی می کنند اما من که اینجا مانده ام. من اینجا در حال خود مانده ام؛ نمی توانم بازگردم به گذشته و جسارت رفتن به سوی آینده را ندارم. اینجا که کسی نیست، تنها منم اما شاید توهم هستی؟زندگی زیباست، اما درون من به زیبایی آن نیست.درونم سایه ها فرو رفته و دست و پا میزنم. میترسم دهن باز کنم و سایه به سوی دهانم هجوم آورد. نکند می خواهد مرا بکشد؟. غرق شده و جسارت فریاد زدن را ندارم. اگر سایه مرا نکشد یقینا مردمان خواهند کشت.آری،آری! از این مردم میترسم!.وهم برانگیز و هولناک اند. دورو و ریاکار اند. حیله شان بیش از روباه و سمشان بیش از مار است. لاقل مار را که تو می دانی بایسته از آن بترسی! اینان که خود را می پوشانند. بر رویم میخندند اما...میدانم، آگاهم که نسبت به من سیاه دل اند و از این که نمی توانم این را برای همه آشکار کنم کلافه ام.اینان خود شیطان اند که بر زمین آمده اند.یکی از ترس هایم این است؛ در میدان مبارزه با شیطان خودم نیز تبدیل به شیطان شوم!.می ترسم فرو رفتن در سایه مرا نکشد؛ بلکه مرا به سیاهی و فلاکت بکشاند.هرچند نمی خواهم بگویم که امروز نورانی ام اما چه می شود کرد؟ امروز نه سیاهم و نه سفید. نه خوبم و نه بد. نه زشتم و نه زیبا. من یک تضاد بد ترکیب و صدالبته شلخته ام که دست و پا درآورده...امروز بی دلیل بیشتر به سوی سیاهی، بدی، و زشتی آمده ام. خودم نیز نمی دانم چرا و چه شده که دنیا در برابر پشمانم رنگ باخته! نکند گرد و خاک زندگی را تیره و خاکی کرده؟ شاید هم چشمان من دیگر نور را نمی بیند؟.شاید مشکل از زندگی نیست، مشکل از زیستن است...یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 21:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورالدین زنگی که بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-waw9qb5nhlrl</link>
                <description>نورالدین محمود زنگی، تنها یک حاکم نبود؛ او مردی بود که در میان آشوب‌ های سیاسی قرن ششم هجری، هویت از دست رفته جهان اسلام را بازسازی کرد. او با درایت، زهد و سیاست‌مداری‌ اش، نه تنها در برابر صلیبیون ایستاد، بلکه راه را برای باز پس‌گیری بیت‌ المقدس هموار کرد.نورالدین زنگی؛ معمارِ بیداری و فاتحِ قلب‌هادر میان صفحات پرهیاهوی تاریخ جنگ‌های صلیبی، نامی می‌درخشد که شاید در سایه شهرتِ صلاح‌الدین ایوبی قرار گرفته باشد، اما حقیقت این است که صلاح‌الدین، فرزندِ مکتبِ او بود. «نورالدین محمود زنگی»، حاکمِ زاهد و سیاست‌مدارِ زیرکِ حلب و دمشق، همان کسی بود که قطعاتِ پراکنده جهان اسلام را به هم دوخت و رویای بازپس‌گیری قدس را از یک آرزوی دست‌نیافتنی، به یک هدفِ استراتژیک تبدیل کرد.چرا نام او در سایه ماند؟بسیاری از مورخان معتقدند نورالدین زنگی قربانیِ «موفقیتِ شاگردِ خود» شد. صلاح‌الدین ایوبی با فتح نهایی قدس، نام خود را به عنوان قهرمانِ نهایی در تاریخ ثبت کرد، اما صلاح‌الدین خود همواره از نورالدین به نیکی یاد می‌کرد و او را «مرشدِ» خود می‌دانست. نورالدین کسی بود که «جنگِ صلیبی» را از یک نزاعِ ایلی و قبیله‌ای به یک «نبردِ تمدنی و عقیدتی» تغییر داد.تبار و آغاز راهنورالدین در سال ۵۱۱ هجری قمری در خانواده‌ای ترک‌تبار از اتابکان زنگی چشم به جهان گشود. پدرش «عمادالدین زنگی»، اولین کسی بود که توانست شکستی جدی بر صلیبیون وارد کند و قلعه راهبردی «رُها» را بازپس گیرد. با شهادت پدر در سال ۵۴۱ هجری، نورالدین در حالی که تنها ۲۸ سال داشت، قدرت را در حلب به دست گرفت. برخلاف حاکمانِ هم‌عصر خود که درگیرِ خوش‌گذرانی یا رقابت‌های فرساینده بودند، او تمامِ توانش را صرفِ تقویتِ زیرساخت‌های نظامی و دینی کرد.راهبردِ «جهادِ فکری» و نظامینورالدین زنگی معتقد بود پیش از آنکه بتوان صلیبیون را از نظر نظامی شکست داد، باید روحیه مردم را بازسازی کرد. او در این راستا چند اقدام راهبردی انجام داد:* وحدت رویه دینی: او با حمایت از جریان‌های فقهی میانه‌رو (به ویژه در مخالفت با تفکرات افراطی)، توانست جبهه داخلیِ متحدی ایجاد کند.* تأسیس مدارس: او مدارس علمیه بسیاری را در سراسر قلمرو خود بنا نهاد، از جمله «دارالحدیث نوریه» در دمشق، تا نسلی از فقها و مبارزانِ آگاه پرورش یابند.* شبکه خبررسانی: نورالدین اولین سیستم سازمان‌یافته خبررسانی (کبوتران نامه‌بر و قاصدان سریع) را در منطقه شام ایجاد کرد تا در لحظه از تحرکات دشمن آگاه باشد.اتحاد؛ بزرگترین سلاح نورالدیننورالدین به خوبی دریافته بود که «تفرقه» بزرگترین دشمن مسلمانان است. او دمشق را به قلمرو خود ملحق کرد و آن را به مرکزِ مقاومت تبدیل نمود. او با ترکیبی از دیپلماسی و قدرت نظامی، حاکمانِ محلیِ شام را متقاعد کرد که برای بقا، راهی جز اتحاد زیر یک پرچم واحد ندارند.یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی او، مدیریتِ بحران در جریان «جنگ صلیبی دوم» بود. زمانی که پادشاهان بزرگ اروپا به شام لشکر کشیدند تا دمشق را فتح کنند، نورالدین با استراتژیِ دقیقِ خود چنان عرصه را بر آنان تنگ کرد که صلیبیون با شکست مفتضحانه به اروپا بازگشتند. این پیروزی، افسانه «شکست‌ناپذیری صلیبیون» را در هم شکست.ساده‌زیستی و عدالتروایت‌های تاریخی او را مردی توصیف می‌کنند که بر روی حصیر می‌خوابید، در دادگاه‌های عمومی در کنار مردم عادی می‌نشست و از بیت‌المالِ مسلمین با وسواسِ عجیبی مراقبت می‌کرد. مشهور است وقتی به او پیشنهاد شد از بیت‌المال برای تشریفات درباری استفاده کند، پاسخ داد:«من نگهبانِ اموالِ یتیمان و بیوه زنان هستم، نه مالکِ آن.»رویای قدسدرخشان‌ترین بخشِ داستانِ نورالدین، ساختِ منبری نفیس و بی‌نظیر برای مسجدالاقصی بود. او سال‌ها قبل از آنکه قدس آزاد شود، دستور ساخت این منبر را داد. این اقدام او یک پیامِ نمادینِ قدرتمند بود: «ما برای آزادی بیت‌المقدس جدی هستیم». او در سال ۵۶۳ هجری، زمانی که در بستر بیماری بود، دستور داد این منبر از حلب به دمشق منتقل شود تا در اولین فرصت به قدس ارسال شود. این منبر حدود ۲۰ سال در دمشق ماند تا اینکه سرانجام صلاح‌الدین ایوبی آن را پس از فتح بیت‌المقدس در سال ۵۸۳ هجری در مسجدالاقصی نصب کرد.میراثنورالدین زنگی در سال ۵۶۹ هجری در دمشق درگذشت. او کشوری متحد، ارتشی منضبط و از همه مهم‌تر، «امیدی احیا شده» را برای جانشینان خود به جا گذاشت. او نشان داد که قدرتِ حقیقی، نه فقط در شمشیر، بلکه در اتحاد، ایمانِ استوار و عدالت‌خواهی نهفته است. او نه تنها یک فاتح، بلکه معماری بود که پایه‌های تمدنیِ جهان اسلام را در سخت‌ترین دورانِ خود حفظ کرد.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 15:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله عثمانی چگونه پدید آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-ksdz424j4ogv</link>
                <description>همه چیز از روزی شروع شد که سلطان آلپ ارسلان سلجوقی، آناتولی را فتح کرد.او پس از نبرد ملازگرد، قبایل ترکمن را در آناتولی ساکن کرد تا پایه های حکومتش را در آناتولی  مستحکم کنند. سپس یکی از شاهزادگان به اسم سلیمان را بر سر آن منطقه نهاد و اینگونه بود که سلسله سلجوقیان روم پدید آمد؛ همان سلسله ای که عثمانی را برادر و ادامه دهنده راهشان می دانند.عثمان یکمعثمان یکم:پس از حمله مغول و تسلط آنان بر سلجوقیان روم، دست درازی ها و غارتگری های مغولان به ترکمنان رسید. رهبر یکی از این قبایل به نام قایی، مردی بود به اسم عثمان بن ارطغرل بن سلیمان شاه. مادر عثمان، و همسر ارطغرل به مبنای برخی روایات شاهدختی از خاندان سلجوقی به اسم حلیمه سلطان بوده است. این همان چیزی است که رابطه بین این دو سلسله را بیشتر و مستحکم تر می کند.عثمان مرد رزمنده و مجاهدی بود که تصمیم گرفت به جای سرخم کردن در برابر مغولان ایستادگی کند.او در حالی که از شرق به سویشان یورش می آوردند، به غرب پناه جست و شروع به کشورگشایی کرد. قلعه های بیزانس را یک به یک گشوده و برای خود پایگاه مستحکمی پدید آورد به مرکزیت ینی شهر. او سلسله ای محلی پدید آورد که بعد ها به اوج گسترش رسید و از سبب اوست که این سلسله را عثمانی می نامند.همسران عثمان:در منابع برای او دو همسر آوده شده است. اولین خاتون دختر شیخ بزرگ ترکمن ادابالی و دومی دختر امور خان، یکی از قوی ترین خانان ترکمن به نام ملحون خاتون که او مادر دومین پادشاه عثمانی یعنی اورهان یا اورخان است.اورخان یکماورهان یکم:او پسر ارشد عثمان یکم بود. در زمان او بود که سلسله عثمانی قدرت و البته رسمیت یافت. او با فتح بورسا در سال 1326 میلادی،که یکی از بزرگترین شهر های بیزانس بود ضربه بدی به بیزانس وارد کرده و برای خود اعتبار دست و پا کرد. او بورسا را به عنوان پایتخت انتخاب کرد و این اولین پایتخت سلسله عثمانی بود.او از داردانل گذر کرد، وارد اروپا شده و گالیپولی را تصرف کرد.او برای خود سکه ضرب کرد و دیوان تشکیل داد. همچنین ارتشی منظم با نام ینی چری تاسیس کرد.اوج قدرت عثمانی: سلطان محمد فاتحمحمد فاتحسلطان محمد دوم یقینا قوی ترین و مشهور ترین سلطان عثمانی است.مردی که قستنطنیه را فتح کرد.در سال ۱۴۳۲ میلادی متولد شد و در سال ۱۴۸۱ درگذشت.فتح قسطنطنیه، پایتختِ بیزانس، هدفی بود که سلاطینِ پیشین عثمانی نیز به دنبالش بودند اما موفق نشدند. اما محمد نظامی آماده سازی کرد بی نقص؛ توپ های غول پیکر ساخت، همچنین قلعه روملی حصار را تاسیس کرد.او استراتژی نظامی خاصی را پیش برد و پس از ۵۳ روز محاصره، در ۲۹ مه ۱۴۵۳، قسطنطنیه سقوط کرد. و پیامد این فتح، سقوط امپراطوری بیزانس بود که بیش از هزار سال حاکمیت می کرد بر دنیا. محمد دوم قستنطنیه با نام جدید اسلام بول را به عنوان پایتخت برگزید.مذهب عثمانی ها:اکثریتِ قاطعِ حاکمان و مردمِ امپراتوری عثمانی، پیروِ مذهبِ سنیِ اسلام بودند. این مذهب، اساسِ باور هایِ دینی، قوانین (شریعت)، و نظامِ حقوقیِ امپراتوری را تشکیل می‌داد.در میانِ مذاهبِ چهارگانه‌یِ اهلِ سنت، مکتبِ فقهیِ حنفی، به عنوانِ مذهبِ رسمیِ دربار و دستگاهِ قضاییِ عثمانی شناخته می‌شد. این مکتب به دلیلِ انعطاف‌پذیری و تواناییِ انطباق با شرایطِ مختلف، موردِ توجهِ حاکمانِ عثمانی قرار گرفته بود.سلاطینِ عثمانی، به ویژه پس از تسلط بر سرزمین‌هایِ اسلامی (مانند مصر)، عنوانِ «خلیفه» را نیز یدک می‌کشیدند. این به آن‌ها مشروعیتِ دینی و سیاسیِ عظیمی در جهانِ اسلام می‌بخشید و خود را رهبرانِ جهانِ سنی می‌دانستند.مذهبِ اصلی و حاکم در امپراتوری عثمانی، اسلامِ سنی (حنفی مذهب) بود که پایه‌یِ قوانین، سیاست، و هویتِ امپراتوری را تشکیل می‌داد. در کنارِ این، تصوف نیز نفوذِ فرهنگیِ زیادی داشت. اما امپراتوری همچنین میزبانِ جوامعِ مهمی از مسیحیان و یهودیان بود که تحتِ سیستمِ «مِلت» اداره می‌شدند.سرانجام عثمانی ها: امپراتوری عثمانی، پس از قرن‌ها حاکمیت، در قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی با بحران‌هایِ عمیقی روبرو شد. ضعف‌هایِ داخلی مانند فسادِ اداری، رکودِ اقتصادی، و ناتوانی در رقابت با قدرت‌هایِ صنعتیِ اروپا، در کنارِ فشارهایِ خارجیِ قدرت‌هایِ اروپایی و ظهورِ ملی‌گرایی در میانِ اقوامِ مختلفِ امپراتوری، بقایِ آن را به شدت تهدید می‌کرد.تلاش‌ ها برایِ مدرن‌سازی از طریقِ اصلاحاتِ «تَنزیمات» در قرنِ نوزدهم، با وجودِ برخی دستاوردها، نتوانست جلویِ تجزیه را بگیرد. ایده‌ی «عثمانی‌گرایی» نیز در برابرِ موجِ ملی‌گراییِ قومیِ قوی‌تر، شکست خورد. جنبشِ «ترکانِ جوان» در اوایلِ قرنِ بیستم، با احیایِ نظامِ مشروطه و تلاش برایِ ملی‌گراییِ ترکی، آخرین امیدها برایِ نجاتِ امپراتوری را زنده کرد، اما این اقدامات نیز نتوانست مانع از ورودِ امپراتوری به جنگِ جهانیِ اول شود.ورود به جنگِ جهانیِ اول در کنارِ قدرت‌هایِ محور، سرآغازِ پایانِ امپراتوری بود. شکستِ نظامی، انقلابِ اعراب، و نسل‌کشیِ ارامنه، امپراتوری را به زانو درآورد. پیمانِ سور در سال ۱۹۲۰، عملاً آن را تجزیه کرد. با این حال، جنبشِ ملی‌گرایِ ترکی به رهبریِ مصطفی کمال آتاترک، با جنگِ استقلال، بخش‌هایِ باقی‌مانده را نجات داد. در سال ۱۹۲۲، سلطنت لغو شد و در سال ۱۹۲۳، جمهوریِ ترکیه به عنوانِ یک دولتِ ملیِ سکولار تأسیس گردید و بدین ترتیب، امپراتوریِ ششصد ساله‌یِ عثمانی به تاریخ پیوستآخرین خلیفه و آخرین سلطان امپراتوری عثمانی، عبدالمجید دوم بود.سرانجام عبدالحمید دوم:س از اینکه سلطنت در سال ۱۹۲۲ لغو شد، او برای مدت کوتاهی (حدود ۱۶ ماه) به عنوان خلیفه باقی ماند تا اینکه در سال ۱۹۲۴، با اعلام جمهوری ترکیه و لغو کامل خلافت، او نیز از ترکیه تبعید شد و دوران خلافت عثمانی رسماً پایان یافت.حال نظر شما چیست؟یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 20:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگرداننده تخمه یزدان چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oi31oljhrt2k</link>
                <description>در این مقاله میپردازیم به عنوانی که پوراندخت ساسانی( خستین زنی که بر تخت سلطنت تکیه داد) آن را بر سکه اش حک کرد:«بازگرداننده تخمه یزدان»اما این به چه معناست؟پیش زمینه:21 سال مانده به حمله اعراب. وضعیت حکومت ساسانی چنان در هم ریخته و آشوب بود که کس تا به آن روز به چشم ندیده بود.همه چیز از جایی شروع شد که پسر ارشد خسرو پرویز(شیرویه) بر پدر شورش کرد و خسرو را به قتل رساند. اما به همینجا بسنده نکرد و همه برادران، شاهزادگان و عموزادگان خود را نیز به صورت دست جمعی به قتل رساند که شمار آنان هیچ اندک نبود.شیرویهدلیل شورش:اما شیرویه چرا شورش کرد؟ خسرو پرویز با وجود داشتن پسر های بزرگ، عالم، رزمنده و بالغ تحت تاثیر همسرش شیرین که نفوذ بسیاری بر او داشت پسر خردسالش به اسم مردانشاه را جانشین اعلام کرد.این موضوع باعث خشم شیرویه شد که پسر ارشد خسرو از همسر رومی اش( ماریا) بود.تصویر بازسازی شده شیرویهسر انجام شیرویه:در مورد سرانجام شیرویه دو نظریه وجود دارد1) شیرویه در طاعونی بزرگ که در سرزمین فارس به راه افتاده بود و جان بسیاری از مردم را گرفته بود جان داد و از همین رو هم این طاعون را به نام او طاعان شیرویه نامگذاری کرده اند2)او توسط برخی مخالفان مسموم شد.اردشیر سومحکومت اردشیر سوم:اردشیر سوم که پسر شیرویه بود پس از مرگ پدرش با وجود سن کم به تخت رسید؛ او هفت یا نه سال داشت.خوانسالار آذرگشنسپ برای سرپرستی اردشیر انتخاب شد و در واقع مقام نیابت سلطنت یافت. او به همه امور رسیدگی میکرد. اما طولی نکشید که یکی از سرداران بزرگ سر به نافرمانی زد؛ او شهربراز نام داشت.او به خیال تصرف تاج و تخت افتاد و برای آنکه هراکلیوس امپراتور روم را با خود  همدست کند، موافقت کرد که سرزمین های تصرف شده را به رومیان بازگرداند و علاوه بر آن سالانه مبلغی هم به آنان بپردازد. در تعقیب این توافق میان دو خانوادۀ شهربراز و هراکلیوس پیوندهایی صورت گرفت و سردار ایرانی سپاه خود را به سوی تیسفون راند و پس از اتحاد با دو تن از سرداران، وارد شهر شده و شاه خردسال را از میان برداشت و خود در سال ۶۲۹میلادی بر تخت نشست. قیام  فرخ هرمز :عمر دولت شهربراز زیاد نبود. «فرخ هرمز» یکی از بزرگان خاندان «اسپهبدان» که با ساسانیان رابطه خویشاوندی داشتند، علیه شهربراز شورید و او را به قتل رساند. او به دنبال تاجگذاری یکی از اعضای اصلی خانواده سلطنتی بود اما تقریبا تمام مردان ساسانی کشته شده بودند. به همین دلیل، «پوراندخت»، دختر خسروپرویز را به عنوان شاه پیشنهاد داد. موبدان و اسپهبدان و طبقه وزرا این پیشنهاد را پذیرفتند و پوراندخت به عنوان اولین پادشاه زن ایران تاجگذاری کرد.و حال رسیدیم به سوال اصلی:چرا بازگرداننده تخمه یزدان؟پوراندخت که بر تخت نشست، برای مشروعیت بخشیدن به سلطنتش از این عنوان استفاده کرد.بازگرداننده: برگردانندهتخمه: نژاد و تبار. نسبیزدان:خدا. پروردگار.آفریننده.این عبارت اشاره دارد به این عقیده ساسانیان که اهورامزدا شاهان را شخصا برمی گزیند برای سلطنت و او هم با این عنوان به این شاره کرد که او کسی است که نسب و نژاد خداوند را بر می گرداند.حال نظر شما چیست؟یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 14:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها شکست نادرشاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%87-vsf2ko7sya0z</link>
                <description>امروز مقاله ای خوندم با این عنوان. تنها شکست نادرشاه؟.این عنوان به نبرد سامرا و شکست نادرشاه از عثمانی به سرکردگی توپال عثمان پاشا  اشاره داشت اما چیزی که ذهن من رو به خودش مشغول کرد چیز دیگه ای بود:مگه نادرشاه کم پیروزی داشته؟ما انسان ها حتی اگه یک نفر هزار عمل خوب انجام بده و یک عمل بد، تنها اون عمل بد رو میبینیم. از همین جهت خواستم این مقاله رو بنویسم و از پیروزی های نادرشاه صحبت کنم که تعدادشون هم کم نیست.*از نادر به این دلیل پادشاه بدون شکست یاد می کنند که تعداد پیروزی هاش خیلی زیاد و شکست هاش اندک بوده!.آخرین فاتح مشرق زمینخورشید عالم تابفاتح هندناپلئون ایرانپسر شمشیرنادرشاه افشارمعرفی:نادرشاه افشار (زادهٔ ۱۶۹۸ – درگذشتهٔ ۱۷۴۷ میلادی) یکی از پادشاهان ایران و بنیان‌گذار سلسله افشاریه بود. او به خاطر توانایی‌های نظامی‌اش، به‌ویژه در بازگرداندن قدرت ایران پس از سقوط صفویان و دفع تجاوزات خارجی، شناخته می‌شود.بیرون راندن افغانی‌های هوتکی، عثمانی‌ها و روس‌ها از کشور، بازپس‌گیری سرزمین‌های از دست رفته و یک‌پارچه‌سازی ایران، فتح دهلی، ترکستان و جنگ‌های پیروزمندانهٔ‌ نادرشاه سبب شهرت بسیار او شد. از او با عناوینی مانند ناپلئونِ شرق یا ناپلئونِ ایران و آخرین فاتحِ بزرگِ آسیای میانه یاد شده‌است.نکات کلیدی در مورد نادرشاه افشار:تبار و خاستگاه: او از ایل افشار بود و در خراسان به دنیا آمد. قیام و اتحاد: پس از فروپاشی حکومت صفوی و هجوم افغان‌ها و عثمانی‌ها، نادر با جلب حمایت مردم و رهبران محلی، به مبارزه با متجاوزان پرداخت و ایران را متحد کرد.پیروزی‌های نظامی: او توانست نیروهای افغان را از ایران بیرون کند، سرزمین‌های از دست رفته در قفقاز و آسیای مرکزی را بازپس گیرد و حتی هند را نیز مورد حمله قرار دهد و غنایم زیادی به ایران آورد (مانند تخت طاووس و الماس کوه نور).تأسیس سلسله افشاریه: پس از سرنگونی شاهان دست‌نشانده صفوی، نادر در سال ۱۷۳۶ میلادی خود را پادشاه ایران نامید و سلسله افشاریه را بنیان نهاد.اصلاحات و سیاست‌ها: او تلاش کرد تا کشور را از نظر اقتصادی بازسازی کند، اما سیاست‌های او گاهی با خشونت همراه بود. در مورد مسائل مذهبی، تلاش‌هایی برای ایجاد وحدت بین شیعه و سنی انجام داد که موفقیت چندانی نداشت.مرگ:دورۀ پادشاهی دوازده سالۀ وی به دوره تقسیم می‌شود:هفت سال اولیه )نادر در هفت سال اول سلطنت خود موفق شد با پیروزی‌های متوالیش اقتدار رو به افول ایران را احیا کند.پنج سال پایانی)  اما یک عملیات ترور ناموفق سبب شد تا نادر به همۀ اطرافیانش بدبین شود و حتی رضاقلی ولیعهد خود را کور کند.جنون و بدبینی مفرط نادرشاه سبب شد تا در سال ۱۷۴۷ میلادی دوتن از افسرانش در یک اردوی جنگی که بیم دستگیری و جان خود را داشتند، شبانه وارد چادر فرماندهی وی شوند و نادر را به قتل برسانند.نبرد ها: 1.  جنگ با ازبکان (حدود ۱۷۲۹-۱۷۳۰): نادر در ابتدا برای مقابله با شورش ازبکان در خراسان و بازپس‌گیری مناطقی از آسیای مرکزی وارد جنگ شد.2.  جنگ با عثمانی (سه دوره اصلی):    *   اولین دوره (حدود ۱۷۳۰-۱۷۳۳): نادر برای بازپس‌گیری مناطق غربی ایران که در دوران هرج و مرج پس از صفویان به دست عثمانی افتاده بود، جنگید. او در این دوره پیروزی‌هایی کسب کرد اما شکست‌هایی نیز متحمل شد.    *   دومین دوره (حدود ۱۷۳۳-۱۷۳۵): این جنگ‌ها نیز با هدف بازپس‌گیری مناطق غربی و قفقاز ادامه یافت. نبردهای مهمی مانند نبرد کرک‌کوی (۱۷۳۳) و نبرد طهماسب‌آباد (۱۷۳۴) در این دوره رخ داد.    *   سومین دوره (حدود ۱۷۴۵-۱۷۴۶): در اواخر دوران حکومت نادر، بار دیگر جنگ‌هایی با عثمانی درگرفت که با پیروزی ایران و تثبیت مرزها در قفقاز پایان یافت.3.  جنگ با بابر دوم (شاه هند) (۱۷۳۸-۱۷۳۹): معروف‌ترین جنگ نادر، حمله او به هند و غارت دهلی بود. او با عبور از کوه هندوکش و پیروزی در نبرد کرنال، وارد دهلی شد و غنایم عظیمی از جمله تخت طاووس و الماس کوه نور را به ایران آورد.4.  جنگ با روس‌ها (حدود ۱۷۳۴-۱۷۳۵): همزمان با جنگ با عثمانی، نادر با نیروهای روسیه تزاری که به قفقاز تجاوز کرده بودند، روبرو شد. او توانست روس‌ها را مجبور به عقب‌نشینی از مناطق مورد مناقشه کند.5.  جنگ‌های داخلی و سرکوب شورش‌ها: نادر در طول دوران حکومت خود با شورش‌ها و مقاومت‌های داخلی در بخش‌های مختلف ایران، به ویژه در قفقاز (مانند گرجستان و ارمنستان) و مناطق دیگر، روبرو بود و برای سرکوب آن‌ها جنگید. آرامگاه و محل دفن:او در ابتدا در مشهد دفن شد اما در زمان حکومت قاجار جسد او از مشهد به تهران منتقل شد و در کنار آرامگاه فتحعلی شاه قاجار در کاخ گلستان به خاک سپرده شد.مقبره‌ای که امروزه به نام آرامگاه نادرشاه شناخته می‌شود و مورد بازدید قرار می‌گیرد، در باغ معیری قوچان واقع شده است. این بنا در دوران پهلوی ساخته شده و به عنوان نمادی از این پادشاه بزرگ بنا گردیده است. این مقبره شامل یک موزه کوچک نیز هست که آثاری مرتبط با دوران نادرشاه را به نمایش می‌گذارد.قصر خورشید(کلات نادری)حال نظر شما چیست؟یلدا عبدالله پور....</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تاریخ بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-qkv7bx9bmheh</link>
                <description>  وقتی گذشته جلوی راهت سبز می‌شودفرض کن یک روز صبح، ناگهان در اخبار می‌بینی یک شهر درگیر بحران بیماری یا جنگ شده است؛ می‌گویی: «چقدر شبیه فلان روز است… انگار قبلاً هم این را دیده‌ایم.»  همان لحظه است که تاریخ از حالت کتاب بیرون می‌آید و مثل یک راهنما کنار دستت می‌ایستد. تاریخ یعنی پاسخ به همین سؤال کوچک و بزرگ: آیا این اتفاق‌ها واقعاً برای اولین بار رخ می‌دهند؟  تاریخ حافظه‌ی یک جامعه استاولین چیزی که تاریخ به تو می‌دهد، این است که بفهمی جامعه مثل یک آدم است: اگر حافظه نداشته باشد، مدام گم می‌شود.  در قرن بیستم، بسیاری از سیاستمداران با خیال «این بار فرق می‌کند» وارد تصمیم‌هایی شدند که ریشه‌شان در همان الگوهای قدیمی بود: رقابت، دشمن‌سازی، و سیاست‌های افراطی.جهان از دل جنگ جهانی اول برمی‌خیزد؛ اما به درس‌ها توجه نمی‌کند. فقط دو دهه بعد، جنگ جهانی دوم با همان منطق‌های خطرناک برمی‌گردد—با شدت بیشتر.  اینجا تاریخ می‌گوید: حافظه نبود، پس تکرار شد.  تاریخ مثل نقشه است، نه برای قدم زدن در گذشته؛ برای نرفتن به چاله‌ی آیندهفرض کن قرار باشد سفری طولانی بروی، اما هیچ نقشه‌ای نداشته باشی. هر پیچ ممکن است آخرش یک پرتگاه باشد.  تاریخ دقیقاً همین نقش را دارد: تشخیص مسیر خطرناک پیش از رسیدن.در قرن هفدهم، لندن با دو فاجعه روبه‌رو شد: طاعون بزرگ و سپس آتش‌سوزی عظیم سال ۱۶۶۶.  اما آن شهر درجا نماند. بازسازی شد، نظم تازه گرفت، و دوباره شکل گرفت.  تاریخ این را یادمان می‌دهد: ویرانی همیشه پایان نیست؛ اما بدون شناخت تجربه‌ی گذشته، بازسازی فقط یک آرزوست.تاریخ تو را عاقل‌تر می‌کند، چون فقط یک «علت» وجود نداردگاهی وقتی اتفاقی بد می‌افتد، ذهن ما سریع دنبال یک مقصر می‌گردد: «این یکی باعث شد!»  اما تاریخ به ما یاد می‌دهد پشت هر رویداد، یک زنجیره پنهان است.وقتی سقوط یک امپراتوری را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم فقط یک شکست نظامی نبوده. اقتصاد، اختلافات داخلی، تغییرات اجتماعی، و حتی رقابت قدرت‌های بیرونی هم دست داشته‌اند.  پس اگر امروز هم دنبال جواب باشی، تاریخ می‌گوید: قبل از قضاوت، چند زاویه را نگاه کن. تاریخ تو را از تعصب بیرون می‌کشد و به آدم‌ها نزدیک می‌کندیک روز که تاریخ می‌خوانی، ناگهان متوجه می‌شوی انسان‌ها در همه زمان‌ها یک چیز مشترک دارند:  ترس دارند، امید دارند، گرسنگی را می‌فهمند، و در لحظه‌های سخت تصمیم می‌گیرند.در دوران محاصره لنینگراد در جنگ جهانی دوم، مردم شهری ماه‌ها زیر فشار شدید جنگ، سرمای استخوان‌سوز و کمبود غذا زندگی کردند.  تاریخ در اینجا فقط گزارش نیست بلکه یک یادآوری است که رنج آدمی همیشه آدمی است، نه فقط یک عدد در صفحه‌ی کتاب.تاریخ به قدرت می‌گوید «همیشگی نیست»انگار وقتی تاریخ را می‌خوانی، یک پرده از جلوی چشم برداشته می‌شود: قدرت واقعی نیست؛ پایدار هم نمی‌ماند.اسکندر مقدونی با سرعتی باورنکردنی پیش رفت، اما در جوانی از دنیا رفت و امپراتوری‌اش خیلی زود شکل ثابتش را از دست داد.  روم هم با همه شکوهش فرو ریخت.  تاریخ به تو آرام می‌گوید: نه پیروزی تضمین است، نه شکست پایان. جمع‌بندی: تاریخ را بخوان تا گذشته، دستت را نگیرد؛ نه اینکه آینده را از تو بدزددآخرش وقتی مقاله تمام می‌شود، یک جمله در ذهن می‌ماند:  تاریخ برای این نیست که در گذشته بمانی. تاریخ برای این است که گذشته را بفهمی، تا در امروز، درست‌تر انتخاب کنی.و آن روز که دوباره در خبرها می‌شنوی «این اتفاق تازه است»، دیگر راحت باور نمی‌کنی.  چون حالا می‌دانی: بعضی داستان‌ها تغییر می‌کنند؛ اما ریشه‌هایشان تکرار می‌شوند.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلاح الدین ایوبی که بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-eqvrlptqcpql</link>
                <description>فاتح قدس مقدسمسلمانی که صلیبیون را از بیت القدس بیرون راندمردی که مسیحیان هنوز با شنیدن نامش به خود می لرزندسردار کرد فاتحاما او به راستی که بود؟.صلاح الدین یوسف بن ایوب.محل تولد:تکریت(یکی از شهرهای مهم عراق امروزی)سال تولد: سال 1137 یا 1138 میلادیپدر:نجم الدین ایوب بن شادیدر خاندانی کرد تبار زاده شد. خاندانی که نخست در خدمت سلجوقیان، و سپس به خدمت زنگیان درآمدند. پدر او ایوب یکی از فرماندهان مورد اعتماد بنیانگذار سلسله زنگی، عمادالدین بود و این راه صلاح الدین را به دربار نورالدین زنگی که پسر عماد الدین بود باز کرد.میگویند که او در نخست نه به رزم، بلکه به علوم دینی مایل بود. او پیرو مذهب شافعی بود.کسی که او را با رزم و فنون نظامی آشنا کرد عمویش اسدالدین شیرکوه بود. او خود استاد صلاح الدین شد و هرآنچه باید را به او آموخت. شیرکوه خود نیز یکی از فرماندهان حکومت زنگی بود.صلاح الدین هم همچون باقی افراد خاندانش با گذشت زمان در دربار زنگی ها نفوذ کرد و به خدمت نورالدین زنگی در آمد. همان کسی که او را پدر معنوی صلاح الدین می دانند. همان کسی که آرمان فتح قدس را بر دوش یدک می کشید اما هرگز نتوانست آنروز را ببیند. بله درسته! نورالدین زنگی!.نورالدین زنگی:پسر ارشد عمادالدین نبود اما قوی ترین حاکم زنگی بود.او در تمام مدت حکومتش با صلیبیون در جنگ و نبرد بوده و مجاهدی حقیقی بود. او کسی بود که دمشق را فتح و آن را مرکز حاکمیتش قرار داد. او کسی بود که ادسا را فتح کرد. او کسی بود که در جنگ صلیبی دوم نیرو های صلیبی را به سختی شکست داد و آنان را عقب راند.او فرمانروایی توانا و حاکمی عادل بود که به دلیل تقوا و شجاعت شخصی نیز مورد توجه قرار گرفت. وی فردی زاهد بود و از دریافت پاداش مالی فتوحاتش چشم پوشی می کرد، در عوض، او از غنایم جنگی برای ساختن مساجد، مدارس، بیمارستان ها و کاروانسرا های متعدد استفاده کرد. می گویند او در تمام عمر تنها هدفش بازگیری قدس از صلیبیون بود و چنان که خود عمرش برای رسیدن به این آرمان قد نداد آن را بر دوش صلاح الدین که مورد اعتمادش بود نهاد. منبر صلاح الدین؟این منبر به دستور نورالدین زنگی ساخته شد تا پس از فتح قدس آن را بر مسجد الاقصی نصب کنند. صلاح الدین پس از فتح قدس به نشان احترام به نورالدین آن منبر را بر سر مسجد قرار داد.این منبر تا سال 1996 همچنان استوار بر سر جایش خودنمایی می کرد تا آن که توسط یک یهودی افراطی به آـش کشیده شد.زنگی ها پیرو خلافت عباسی بودند و این زمینه ای شد برای ایجاد حکومت ایوبیان!. در آن زمان سلجوقیان که حامی خلافت بودند  ضعیف شده و زنگی ها در اوج خود بودند. خلیفه از نورالدین تقاضای نابودی خلافت ظاهری و دروغین فاطمی را کرد و این شد آغاز لشکر کشی به مصر.  نورالدین سپاهی عظیم به فرماندهی شیر کوه و به همراهی صلاح الدین روانه مصر کرد که این منجر به فتح مصر شد. آنان نخست در ظاهر خود را طابع خلیفه فاطمی نشان دادند و شیر کوه بر تخت سلطنت مصر تکیه زد اما حکومت او به درازنا نکشید و خیلی زود وفات یافت.آغاز حکومت:پس از شیرکوه حکومت مصر به برادرزاده اش صلاح الدین رسید. او با استفاده از قدرت نورالدین و مردم مصر توانست خلافت فاطمی را از بین ببرد.او فورا دستور داد به نام خلیفه عباسی در مصر خطبه بخوانند. و در همین حوالی بود که نورالدین زنگی وفات یافت و این در حالی بود که پسر نورالدین بسیار خردسال بود.صلاح الدین که دید شرایط شام چگونه است بدانجا رفت و با دیپلماسی هوشمندانه و لشکرکشی‌های موفق تمامی مناطق شام را تحت اطاعت خود درآورده و مسلمانان را متحد کرد.در آن قرن شام محل نبرد صلیبون شده بود.صلاح الدین به عنوان حاکم شام و مصر رهبری جامعه اسلام را بر عهده داشت و می خواست هر طور شده منبر را بر مسجر بنهد. او حاکمان سایر سلسله های مسلمان و خان هارا گرد کرد و اتحادی مستحکم برای مقابله با صلیبیون ایجاد کرد.نبرد حتین( قدمی بزرگ برای رسیدن به قدس)سال 1187 بود.در حقیقت چیزی که باعث وقوع این جنگ شد یک پیمان شکنی از جانب مسیحیان بود. دو طرف پیمانی بستند تا کاروان ها در خاک های هر دو جبهه بی هیچ مانعی گذر کنند. رینالد شاتیون به سوی کاروان مسلمانان حمله کرده و همه آنان را به قتل رساند. این خشم صلاح الدین را برانگیخت و فورا سپاهی گرد کرد.رهبری اورشلیم را پادشاه اورشلیم، گای دو لوزینیان، و رینالد شاتیون بر عهده داشتند.گای دو لوزینیانچیزی که صلیبیون را ضعیف کرد یک خطا بود!بدتدرین خطا!.آنان بدون برنامه‌ریزی کافی، در گرمای تابستان به سوی دریاچه‌ی طبریه حرکت کردند، اما در محاصره‌ی ارتش صلاح‌الدین گرفتار شدند.صلاح‌الدین، با آگاهی از شرایط سخت آب‌وهوایی، مسیرهای تأمین آب دشمن را مسدود کرد و صلیبیون را به یک جنگ فرسایشی کشاند.جنگ سختی درگرفت و بسیاری شهید شدند اما پیروزی سرانجام با مسلمانان بود.گای و شاتیون به اسارت درآمدند. صلاح الدین از گای جویای سبب پیمان شکنی شد؛ و این در حالی بود که احتمالا شاتیون بی خبر از گای به کاروان حمله کرده بوده است. صلاح الدین جامی پر از آب کرد و آن را به گای داد. گای کمی از آب را نوشید و سپس جام را به سوی شاتیون گرفت. شاتیون آب را نوشید. صلاح الدین خطاب به شاتیون گفت:«جام را به تو نداده بودم»و سپس با یک حرکت به اتقام کاروان مسلمانی که شهید شده بودند گردن شاتیون را از تنش جدا کرد. سپس به گای رو کرد و گفت:«یک پادشاه، هرگز یک پادشاه را نمی کشد!».حطین مسیر را برای رسیدن به قدس هموار کرد. رزمندگان اسلام قدرت گرفتند و مسیحیان در ناامیدی فرو رفتند. و اینجا بود که مردی از میان مسیحیان برخواست. او برای مسیحیان به مثاله نور بود. او مسیحیان را به مبارزه دعوت کرد. او کسی نبود جز:بالین ابلین:او یکی از نجیب زادگان اورشلیم بود.صلاح الدین پس از نبرد حطین به سوی قدس رفت و آنجا را محاصره کرد. محاصره ای که اگر بالین نبود یقینا خیلی کمتر به درازنا می کشید. بالین از داخل به همراهی شاهدخت سیبیلا مردم را به مقاومت دعوت می کردند و می گفتند:«مسلمانان و صلاح الدین وقتی اورشلیم را فتح کنند برای انتقام خون هایی که ما در زمان فتح اورشلیم از مسلمانان ریختیم همه مارا قتا عام خواهند کرد».اما حقیقت چیزی دگر بود.با وجود همه مقاومت های این دو تن سرانجام بالین ناچار شد به مذاکره تن دهد. او و صلاح الدین به میز مذاکره رفته و سرانجام بالین شهر را تسلیم کرد.او به صلیبی‌ها اجازه داد که با پرداخت فدیه، از شهر خارج شوند و حتی برای آن‌هایی که توانایی پرداخت نداشتند، شخصاً از خزانه‌ی خود هزینه‌ی آزادی‌ شان را پرداخت کرد. همچنین، به مسیحیان اجازه داد که همچنان از اماکن مقدس خود بازدید کنند.او با غنایم به دست آمده از پیروزی شکم فرزندان کشته شده مسیحیان را پر کرد و با این اعمالش تفاوت مسلمان و مسیحی را بر جهانیان نشان داد. این اعمال او باعث شد که حتی امروزه مردم در اورپا و سایر نقاط جهان با هر ادیانی صلاح الدین را مورد احترام و شایسته آن بدانند.یقینا صلاح الدین ایوبی یکی از بزرگترین و نیرومند ترین رهبران تاریخ اسلام است؛ کسی که به او و یارانش وعده بهشت داده شده است.حال نظر شما چیست؟یلدا عبدالله پور.</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فارسی سخن می گوییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-sljkzlr9xznj</link>
                <description>زبان فارسی چیزی است که ایران را ایران ساخت.فارسی فقط یک ابزار برای گفت و گو نیست؛ گرمای خانه است. اما چه چیزی سبب شد که با وجود تمامی فراز و نشیب های موجود در تاریخ فارسی از گذشتگان دست نخورده به ما ارث برسد؟زبان فارسی در حقیقت نواده پارسی کهن است.پس از یورش اعراب برای نخستین بار بود که پایه های زبان ما سست شده بود. اعراب با فارسی آشنایی نداشته و به زبان عربی سخن می گفتند و مردم نیز به تقلید از آنان به عربی روی آورده بودند. مردان زیادی به عنوان نگهبان فارسی برخواستند و برای حفظ آن بسیار کوشیدند:رودکی. پدر شعر فارسی:ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم ملقب به رودکی یکی از بزرگترین شعرای زبان فارسی محسوب میشود و در حقیقت اولین شاعری است که به پارسی شعر سرود.او تسلط خاصی بر فارسی داشت و سبک خاصی را در شعر ابدا کرد. او برای خود شعر می گفت و می خواند تا آن که روزی آوازه شعر هایش به گوش امیر حکومت سامانی، نصر بن احمد رسید. او رودکی را به حضورش طلبید. او رودکی را حمایت کرد و این باعث شد او خیلی زود میان مردم تایید شود. رودکی نفوذ بالایی در تصمیم گیری های دولت سامانی داشت و حتی اشعار او باعث شده بود تا زمامداران حکومت سامانی از او در مسائل مهم کشور مشورت بگیرند.طبع شعر و شاعری رودکی به قدری زیبا و پر نفوذ بود که از دربارهای دیگر سلاطین نیز از او دعوت می کردند تا در جشن های آنان شرکت کند و مدح امیران را در قالب شعری زیبا بیان کند.امیر جعفری بانویه از امیران سیستان، خاندان های بلعمی، عدنانی، مرادی، عماره مروزی، ابوالحسن کسایی، ماکان کاکی و ابوطیب مصعبی از افراد قدرتمند و با نفوذ بودند که رودکی مدح آنان را بیان کرده است.*در وصف او برخی می گویند که از مادرزاد کور بود و برخی هم میگویند در پیری نابینا شد.رودکی بعد از برکناری نصر بن احمد از سلطنت به زادگاهش رودک برگشت و در همانجا وفات یافت و به خاک سپرده شد.یعقوب لیث صفاری:مردی بود رویگر زاده.او در روستای قرنین سیستان به دنیا آمد. او کودکی اش را در فقر گذراند ولی روحیه رزمنده اش او را به پیوستن به گروه عیاران کشاند. گروهی که به مبارزه با ظالم پرداخته و میان مردم محبوب بودند.او به سرعت به رهبری گروه رسید و قدرت خود را افزایش داد.او در اولین حرکت سیستان را از تحت سلطه خلافت خارج کرد و زرنج را مرکز حکومتش قرار داد. او پس از دفع حمله های خوارج پوشنگ و هرات را فتح کرد ؛ سپس به سمت خراسان، کرمان، فارس و خوزستان پیشروی کرد.او چنان که حکومتش را بنا کرد فورا دستور داد زبان فارسی را زبان رسمی اعلام کنند؛ او خود زبان عربی را نمی دانست. صفاریان اولین سلسله مسلمانی بودند که زبان فارسی را زبان رسمی حکومت خود اعلام کردند.یعقوب حامی شعرا و علما بود. برخی شروع جنبش جمع‌ آوری و نظم شاهنامه را به دوران صفاریان نسبت می‌دهند.می گویند که هنگامی که بزرگان نیشابور از او خواستند منشور خلیفه را نشان دهد، شمشیرش را از نیام بیرون کشید و گفت:«این است عهد و منشور من. امیرالمؤمنین را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟»نقل است که زمانی که بزرگان نیشابور از او خواستند منشور خلیفه را نشان دهد، شمشیرش را از نیام بیرون کشید و گفت: «این است عهد و منشور من. امیرالمؤمنین را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟»ابولقاسم فردوسی:مردی از دیار توس، او یکی از استوارترین ستون‌های زبان فارسی است.اگر رودکی پدر شعر فارسی بود، فردوسی پاسدار جان آن شد. او در زمانی چشم به جهان گشود که فارسی هنوز در کشاکش هویت خویش بود.او از خاندان دهقانان بود.سی سال از عمر خویش را در راه سرودن شاهنامه صرف کرد. سی سال رنج، سی سال امید، سی سال ایستادگی. شاهنامه تنها یک کتاب شعر نیست؛ سند هویت یک ملت است. فردوسی با هنری شگرف کوشید تا واژگان فارسی را بی‌آلایش نگاه دارد و از به کار بردن واژگان بیگانه تا آنجا که می‌تواند پرهیز کند.شاهنامه روایت پادشاهان، پهلوانان و مردمانی است که برای میهن، برای نام و برای راستی جنگیدند. از کیومرث تا یزدگرد، از رستم تا سیاوش، هر داستان آینه‌ای است از باورها و آرمان‌های ایرانیان. فردوسی با زبانی استوار و آهنگی حماسی، روح ایران را در قالب واژه‌ها جاودانه کرد.پمی گویند فردوسی شاهنامه را به امید آن که مورد توجه سلطان محمود غزنوی قرار گیرد به او پیشکش کرد، اما آن گونه که شایسته مقام او بود از وی قدر ندید. این بی مهری اگرچه دل فردوسی را آزرد، اما از ارزش کار او چیزی کم نکرد. و آنجا بود که این ابیات را سرود:بسی رنج بردم در این سال سیعجم زنده کردم من بدین پارسیمحمود غزنویاثری که او پدید آورد بسیار فراتر از ستایش یک سلطان بود؛ او برای ایران سرود، برای مردم سرود و برای زبانی سرود که می خواست زنده بماند.او در سال های پایانی عمر با فقر دست و پنجه نرم کرد و سپس هم رد زادگاهش طوس درگذشت.خواجه نظام الملک طوسی:خواجه نظام‌الملک، در قرن پنجم هجری قمری می‌زیست؛ زمانی که سلجوقیان بر ایران غالب بودند.او نه تنها یک وزیرِ کاردان و سیاستمداری زیرک در دربارِ سلجوقیان بود، بلکه آثارِ او، به ویژه «سیاست‌نامه»، گنجینه‌ای ارزشمند از اندیشه‌های سیاسی، اجتماعی و تاریخی است که به زبانِ فارسیِ شیوا و استوار نگاشته شده است.او وزیر دو شاه سلجوقی، سلطان محمد آلپ ارسلان و سلطان ملکشاه یکم بود. او 29 سال در این جایگاه بود.«سیاست‌نامه» تنها یک کتابِ در بابِ حکومت‌داری نیست؛ این اثر، آیینه تمام‌نمایِ اوضاعِ اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ ایرانِ آن دوران است. نظام‌الملک در این کتاب، با زبانی صریح و لحنی پدرانه، پادشاهان و حاکمان را به عدل، دادگستری، رعایتِ حقوقِ رعیت و حفظِ حدودِ شرعی و عرفی سفارش می‌کند. او از تاریخِ ایرانِ باستان و وقایعِ صدرِ اسلام بهره می‌برد تا اصولِ درستِ حکومت‌داری را بیاموزد.همچنین وی در پردازش تقویم جلالی با دانشمندانی همچون عمر خیام همکاری داشت، این تقویم در سال ۴۵۱ هجری تکمیل شد. همچنین دانشگاه نظامیه بغداد که امام محمد غزالی از آموزگاران آن بود به دستور او برپا شد.«نظامیه‌ها» اولین دانشگاه‌های رسمی در جهانِ اسلام بودند.نظام الملک امروز در دارالبطیخ در محله احمدآباد اصفهان و در کوچه‌ ای به نام خواجه نظام‌الملک خفته است. همچنین پیکر چند تن از بزرگان سلجوقی از جمله سلطان ملکشاه هم در آنجا به خاک سپرده شده اما با این همه این محل بی بهره از توجه مانده و در خطر فروپاشی است.بودند افراد بسیاری که در راه حفاظت از پارسی کوشیدند اما در اینجا به همین چند تن بسنده می کنم.مصریان با وجود متدن بودن زبان خود را از یاد برده و عربی صحبت می کنند. مردمان روم و بیزانس کهن به جای لاتین به یونانی از زبان های دیگر استفاده می کنند. هندیان دیگر به زبان سانسکریت صحبت نمی کنند.پارسی چیزی است که مارا از سایر تمدن ها متفاوت می سازد.«پارسی را پاس بداریم!».امروزه فارسی در سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان زبان رسمی است. فارسی زبانی فرا قومی و منطقه ای است.حال نظر شما در ازبکستان نیز گروه عظیمی از مردم فارسی سخن می گویند و این در حالی است که در گذشته قلرو زبان فارسی بسیار گسترده تر از امروز بوده است. فارسی سابقا در آناطولی، هند و دیگر مناطق پیرامون زبان رایج بوده است و این در حالی است که در آن مناطق دیگر جز گرد و غباری از زبان فارسی نمانده است.حال نظر شما چیست؟یلدا عبدالله پور.</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازماندگان خلافت عباسی در ایران؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-aln1bq9rcvac</link>
                <description>بله، درسته!.پس از نابودی خلافت عباسی در بغداد به دست مغولان، گروهی از باقی ماندگان بنی عباس به جنوب ایران کوچ کردند. آنان خود را باقی مانده خلافت عباسی دانسته و شجره نامه خود را به عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر می رساندند. آنان به  مرور به یکی از شهر های جنوبی به اسم بستک رفته و در آنجا ساکن شدند و از این سبب هم بنی عباسیان بستک نام گرفتند؛ شهری که سابقا جهانگیریه نام داشت.آغاز و شکل گیری:دو سه برادر بودند که بزرگترین آنان اسماعیل نام داشت.آنها نخست در شهر خنج که از توابع لار ساکن شدند که در آن عصر مرکز علما بود. زمان حکومت شاه عباس اول صفوی بود که آنان بر پرتغالی ها پیروز شدند و با ترویج مذهب تشیع توسط صفویان در مناطق لارستان بنی عباس به بستک که اهل تسنن بودند، کوچ کردند.سال های پایانی حکومت صفوی بود که بنی عباس شروع به قدرتگیری کرده و پا به عرصه سیاست گذاشتند. آنها پسوند بستکی را به خاندان خود اضافه کدند تا با افراد بومی محلی پیوند بهتری برقرار کنند.نخستین کسی که از بنی عباس در جنوب قدرت گرفت شیخ عبدالسلام خنجی معروف به قطب الولیا بود. او شیش سال بعد از فتح بغداد  در فارس زاده شده. یکی از تاثیر گذار ترین چهره های منطقه بود که پیرو مذهب شافعی بوه اما بر ساکنین یهودی و زرتشتی هم تاثیر داشت.لیست حاکمین بنی عباسیان بستکی:شیخ عبدالسلاممولانا شمس الدین شیخ محمدمولانا شیخ عفیف الدینبدرالدین شیخ اسماعیلمولانا شیخ عبدالغنیمولانا شیخ اسماعیلمولانا شیخ جابرمولانا شیخ محمدشیخ ناصر بن شیخ محمدشیخ محمد کبیرشیخ محمد صغیرشیخ حسن بستکیخانه بنی عباسیشیخ بلند پرواز؟مولانا شیخ محمد پسر شیخ جابر اولین فرد از خاندان بنی عباس بود که به بستک آمده و در روستای ایلو از منطقه گوده ساکن شد و در همانجا هم وفات یافت. او به شیخ بلند پرواز شهرت دارد.هم زمان با ظهور نادرشاه بود که شیخ محمد  بزرگ تسلط جهانگیریه(بستک)  و شیخ محمد سعید بستکی قدرت را در  منطقه لار به دست گرفت. یکی از دلایل قدرت یافتن آنان اختلافات مذهبی میان اهل سنت و شیعه بود. شیخ محمد سعید به مدت 12 سال حاکمیت لار را بر عهده داشت. همزمان با حکومت او محمد خان در بستک بساط فرمانروایی برپا کرد و برج ها و قلعه ها علم کرد.هدیه نادرشاه به شیخ محمد بستکیزمانی که نادرشاه از فتح هند برگشت همه بزرگانی را که در مدت نبودنش خدماتی در جهت امنیت و آرامش مردم انجام داده بودند را دور خود جمع کرد که شیخ محمد بستکی هم از آن دسته بود. او به حضور شاهنشاه رسید و هدیه ها و خلعت هایی از جانب او دریافت کرد.شیخ محمد خان بستکی در حضور کریم خان زندبا مرگ شیخ محمد سعید حکومت لار به کلانتر آن شهر نصیر خان لاری افتاد. او قصد تصرف جهانگیریه و گوده را کرد. شیخ محمد فورا به مقابله با او پرداخت و سپاهیان او را درهم شکست.  نصیر خان بر کریم خان زند نیز یاغی شده بود و از این جهت کریم خان بابت سرکوب نصیر خان شیخ محمد را به نزدش خواند و به او پاداش داد.درست در همان زمان بود که آل قاسم شوع به دست درازی به سواحل کردند. کریم خان فورا شیخ محمد را حاکم جهانگیریه، بندر لنگه، بندر عباس،و جزایر خلیج فارس از جمله کیش کرد و به او دستور مقابله با آل قاسم را داد. بنی عباس به قوم عرب آل قاسم یورش برده و آنان را مجبور به عقب نشینی کردند.سرانجام شیخ محمد خانشیخ محمد پس از این به مدت 02سال در قلعه های خود ماند. او نقشه هارا برنامه ریزی می کرد و انجام آنان را به دو پسرانش حسن خان و هادی خان می سپرد. او حتی زمانی که کریم خان او را به شیراز دعوت کرد دعوتش را نپذیرفت و حاضر به خروج از قلعه اش نشد. این کارش باعث شد هشت ماه مورد محاصره قرار گیرد و سپس به سفارش فرزندش مخفیانه به دیدار کریم خان زند رفت.او ماموریتی از کریم خان دریافت کرد و پس از به اتمام رساند آن حکومت لار نیز به قلمرو او افزوده شد. تنب کوچک و تنب بزرگ نیز تحت سلطه بنی عباس بود. شیخ محمد 84 سال زیست و 47 سال از آن را در جنگ و حکومت گذراند.او سرانجام در 1197 هجری قمری درگذشت و در جسدش در گچویه دفن شد. او اولین کسی بود که لقب خان را از کریم خان زند دریافت کرد.حکومت هادی خان پس از شیخ محمد حکومت به پسرش هادی خان رسید. حکومت او هم زمان با آغاز قدرت گیری محمد خان قاجار بود. در زمان لشکر کشی لطفعلی خان زند به لار او به خدمت لطفعلی خان رسیده و فرمان حکومت لار و بنادر را شخصا از او دریافت کرد.او پسر ارشدش شیخ عبدالنور را با گروهی به خدمت فتحعلی شاه قاجار فرستاد تا در جنگ با روس ها شرکت کنند. در این جنگ شیخ عبدالنور کشته شد و باقی بازمانده گروه نیز در همان محل ساکن شدند.محمد اعظم خان جمع بندی: دوران تثبیت قدرت بنی عباسیان در جهانگیریه، بندرلنگه و سایر مناطق نقش خوانین بنی عباسی که از شیوخ بودن به خان بودن رسیده بودند، بسیار تاثیرگذار بوده است. این خوانین که حاکم منطقه نیز بودند در پی قدرت گرفتن و ایجاد امنیت و آرامش برای رعایای خود بودند. این حاکمان همیشه تحت فرمان دولت مرکزی بودند و هیچگاه علیه دولت مرکزی شورش نکردند و حتی علیه آنها اقدامی نکردند. در دوره کریمخان زند، شیخ محمدخان که اولین خان بنی عباسی میباشد، نقش مهمی در تثبیت قدرت بنی عباسیان ایفا نمود. وی با همکاری و همراهی با خان زند توانست به مقام حاکمی جهانگیریه، لشتان، عیسین و آن مناطق برسد.هادی خان، فرزند ارشد خود با نیروهایش را به جنگ ده ساله ایران و روس فرستاد. احمدخان بزرگ بخاطر توانایی که از خود نشان داده بود به حکومت تمامی خطۀ الرستان رسید. وی با برقراری و آرامش عمومی به پیشرفت امور تجاری و کشاورزی جهانگیریه کمک فراوانی مصطفی نمود. خان به سمت فرمانداری جهانگیریه، الرستان، لشتان، لنگه و بنادر شیب کوه و جزایر تابعه منصوب گردید و در این دوره اوج قدرت خاندان بنی عباسیان بود. بعد از مصطفی خان بر سر قدرت در خاندان بنی عباسی اختالف شدیدی بوجود آمد که شروع کم شدن قدرت این خاندان می باشد.  آخرین فرد از دودمان بنی عباسیان که به حکومت جهانگیریه، بندرلنگه و مناطق  رسید، محمد رضاخان بود. سطوت الممالک آخرین خان بنی عباسی و اولین بخشدار بستک و جهانگیریه است. بر طبق اسناد موجود از این خاندان، این دودمان نقش بسیار مهم و اساسی در تحوالت منطقه جنوب کشور و در کرانه و پس کرانه خلیج فارس داشتند. چیزی که از اسناد موجود به دست میآید فرمانبری کامل از دولت مرکزی توسط این خوانین بوده و این خاندان پاسدار منطقه جنوب کشور بودهاند.صحیح است که بنی عباسیان بستک هرگز نتوانستند به پای قدرت و شکوه اجدادشان برسند اما نقش بسیار پررنگی در تاریخ جنوب ایران ایفا کردند.حال نظر شما در مورد بنی عباسیان بستک چیست؟.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 02:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاع اما شکست‌خورده؛ جلال‌الدین خوارزمشاه!</title>
                <link>https://virgool.io/irandworldhis/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87-ee2ynvjp9ffu</link>
                <description>یقینا جلال الدین خوارزمشاه در تاریخ ایران یکی از چهره های پایداری و مقاومت در برابر بیگانه است اما چرا شکست خورد. مشکل از خود جلال الدین بود؟ شاید هم نه!.جلال لدین خوارمشاهجلال الدین با وجود شکست پایانیش، تنها فرمانده ای بود که تونست در زمان اوج قدرت مغول ها اونهارو شکست بده! جالب نیست؟.اون کسی بود که چنگیز خام مغول در آرزوی داشتنش بود. اما خب بیاید یه سر بزنیم به اول ماجرا:سلطان محمد خوارزمشاه:سلطان محمد خوارزمشاهسلطان محمد کسی بود که در زمان اوج و همچنین ضعف حکومت خوارزمشاه حاکمیت میکرد. جلال الدین پسر ارشد محمد بود اما با این وجود همیشه موانعی برای ولیعهدیش وجود داشت؛ و این در حالی بود که بهترین گزینه برای این مقام بود. اما چرا؟. مادر محمد زنی بود با نفوذ و قدرتمند به نام ترکان خاتون. ترکان خاتون از این جهت که انها ترک قبچاق بودند ولی مادر جلال الدین از ترکمنان بود سعی بر به سلطنت رسیدن دیگر پسران محمد داشت که از مادران قبچاق زاده شده بودند مثل: ازلاغ شاه و آق شاه.سلطان محمد هم تحت تاثیر مادرش تا زمانی که قدرت داشت از ولیعهدی پسر بزرگش خودداری کرد.مغول ها چرا به ایران حمله کردند؟در زمان سلطان محمد مغول ها و خوارزمشاهیان هم مرز شدند. با وجود تلاش های فرماندها و جلال الدین سلطان محمد به مغول ها توجهی نداشت و با خلیفه عباسی درگیر بود. اون غرورمند شده بود و با خودش فکر میکرد این بیابان گرد ها چجور قراره برای سلطنت ابدی و جاودانه من تحدیدی حساب بشند؟.چنگیز خان کاروانی میفرسته به شهر اترار که منطقه مرزی خوارزمشاهیان بود اما حاکم اترار که مورد حمایت سلطان بود اونها رو قتل عام میکنه و این بهانه ای میشه برای حمله چنگیز به ایران!. هرچند یقینا چنگیز خان قصد حمله به ایران رو داشت اما این کار به حمله اون سرعت بخشید.چنگیز خانواکنش سلطان محمد چه بود؟محمد اول سعی کرد مسئله رو پنهان کنه اما این شدنی نبود. چنگیز پیکی فرستاد و از سلطان محمد حاکم شهر اترار که ینال خان نام داشت رو درخواست کرد تا مجازاتش کنه اما محمد اینکار رو نکرد!.و این در حقیقت چیزی بود که خشم چنگیز رو برانگیخته کرد. سلطان محمد میتونست با دادن یک نفر از کشتار هزاران نفر جلوگیری کنه اما یک تصمیم اشتباه سرزمین رو به نابودی کشاند.حمله چنگیز به ایرانچنگیز فورا صد و پنجاه هزار جنگاور جمع کرد و به سوی ایران لشکر کشید. حمله وحشیانه ای بود؛ اونها که از هیچ تمدنی بویی نبرده بودند وحشیانه به جان مردم افتادند و به قتل عام پرداختند. زن ها رو به بردگی گرفتند و جنگاور ها رو کشتند. مغول ها برای گسترش لشکرشون بچه هارو تعلیم می دادند تا وقتی بزرگ شدند به کشتار مردم خودشون برن. در مقابله با مغولان مقاومت هایی صورت می گرفت اما چون پراکنده بودند کاری از پیش نمی بردند.محمد ترسیده بود! چیزی که فکرش رو نمی کرد بر سرش اومده بود. فورا پایتختش گرگانچ رو رها کرد و به غرب عقب نشینی کرد. سرانجام محمد به جزیره آبسکون در دریای خزر رفت. محمد در یاس و نا امیدی فرو رفته بود.ولیعهدی جلال الدین: به جز جلال الدین هیچ یک از فرزندان محمد بر مقابله با مغول ها پایفشاری نداشتند و ناامید شده بودند. و پیش از آغاز یورش سراسری ارتش مغول هم شجاعت جلال الدین در نبردی با مغولان مانع از شکست سپاه خوارزم شده بود.تا اون زمان ولیعهد سلطان محمد پسرش ازلاغ شاه بود. محمد که سرنوشت حکومتش رو تیره دید در همان جزیره ازلاغ شاه را از ولیعهدی برکنار کرد و ولیعهد خود را جلال الدین اعلام کرد. در حقیقت جلال الدین وارث حکومتی شده بود که در مرز فروپاشی قرار داشت.سرانجام سلطان محمد:سلطان محمد در همان جزیره با خفت و خاری به سبب بیماری یا یاس و ناامیدی از شکست جان داد. همه این حوادث نتیجه چه بود؟ غرور خودش!.آغاز سلطنت جلال الدین:وقتی جلال الدین به سلطنت رسید شرایط اصلا خوب نبود:خوارزمشاهیان تقریباً فروپاشیده بودندشهرهای بزرگ نابود شده بودندروحیه عمومی سقوط کرده بودمنابع مالی تحلیل رفته بوداما اینها باعث ناامید شدن جلال الدین نشد.  اون در ابتدا سعی کرد برای خودش لشکر جمع کنه. اولین رویارویی تو شهر پروان اتفاق افتاد که به همیناسم هم مشهور شد؛ نبرد پروان!.جلال الدین در این نبرد  با شجاعت تمام مغول هارو عقب روند. این پیروزی باعث تقویت روحیه مردم و سپاه شد. مردم جلال الدین رو مثل نوری در دل تاریکی می دیدند. پس از پیروزی سپاه اون به جون هم افتادند سر غنایم جنگی و بخشی از سپاه اون رو ترک کردند. این ضربه بدی به نیروی مقاومت جلال الدین زد.نبرد سند:پس از این شخص چنگیز خان قصد جنگ با جلال الدین رو کرد. نبرد اونها در کنار رود سند رخ داد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد و دست به تعقیب چنگیز زد اما چنگیز ده هزار سرباز رو به کمین گذاشته بود و این نقشه جلال الدین رو خراب کرد.سپاه ضعیف شد و پسر هشت ساله ی جلال الدین به دست چنگیز خان افتاد. اون پسر به دستور چنگیز در میدان نبرد گردن زده شد. همه چیز به هم ریخته بود و سپاهی برای مقاومت نمونده بود. باید هرچه سریع تر هقب نشینی می کردند. مادر و همسر جلال الدین در خیمه اردوگاه بودند.وقتی شرایط رو دشوار دیدند گریه کردند و از جلال الدین خواستند که مارو بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم. جلال الدین نخست امطناع کرد. تصمیم سختی بود. سپس دستور داد آن دو را در رود سند غرق کنند. تصمیمی سخت که باید گرفته میشد. جلال الدین بر پشت اسبش نشست و از فاصله ده متری اسبش را بر رود انداخت. مغول ها خواستند او را تعقیب کنند اما چنگیز اجازه نداد و به تماشای جلال الدین نشست. جلال الدین یک شمشیر، یک سپر و نیزه به دست از رود سند گذر کرد و آنجا بود که چنگیز خطاب به همراهانش گفت:«از پدر، پسر چنین باید»جلال الدین و تعداد اندکی از یارانش به شمال هند پناه بردند.در آنجا بر حاکم کوه جودی پیروز شد و غنایم زیادی به دست آورد که باعث شد آوازه اش در هند بپیچد. چنگیز هم بیکار ننشست و افرادش را به دنبال جلال الدین فرستاد ولی آنها موفق به کشتن جلال الدین نشدند.جلال الدین در هند شروع به قدرت گیری کرد.اشتباه جلال الدین؟جلال الدین که حالا قدرت یافته بود به جای پس گیری خاک های خراسان و سایر مناطق که زیر چنگال مغولان بود به سوی گرجستان لشکر کشید و در آنجا به پیروزی رسید.در همان حوالی خبر شورش مردم آذربایجان او را از ادامه پیشروی باز داشت و پس از سرکوب شورش گنجه را هم فتح کرد.سپس به قلعه الموت حمله کرد و گروهی از مغولان را نیز در همان حوالی شکست داد.این دشمن تراشی ها و درگیری با گرجی ها و اسماعیلیان بود که کارش را دشوار کرد.او حتی تفلیس را فتح کرد.او پس از همه این پیروزی ها و جنگ ها به سوی اصفهان رفت و در آنجا نیز مغولان را شکست داد.کمالدین اسماعیل در اینباره چنین می خواند:مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفتملک عراقین را همچو خراسان گرفتماه‌چهٔ چتر او قلهٔ گردون گشادمورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفتاین پیروزی پایدار نبود و بعد از برگشت مغولان اون مجبور به فرار شد. چرا جلال الدین در برابر مغولان با دولت های مسلمان متحد نشد؟بجز خوارزمشاهیان چند حکومت مسلمان در منطقه وجود داشت مثل سلجوقیان روم و ایوبیان اما به دلیل حملات جلل الدین اونها هرگز متحد نشدند. از یک سوی دیگر هم خلافت عباسی بود؛ جلال الدین از خلیفه درخواست کمک کرد اما خلیفه به دلیل درگیری و خصومتی که بین سلطان محمد و او بود از کمک به جلال الدین خودداری کرد و این باعث شد تا پس از خوارزمشاهیان مغولان به بغداد حمله کرده و خلافت عباسی را هم نابود کنند.سرانجام جلال الدین:جلال الدین پس از فرار به کوهی پناه برد.در انجا توسط گروهی کرد که قبلا توسط خوارزمشاهیان سرکوب شده بودند دستگیر و سپس به قتل رسید.جلال الدین که ناجی مردم بود سپس نه توسط مغولان بلکه توسط مردمش به قتل رسید.تا سالیان دراز پس از مدتی کسی پیدا میشد و خود را جلال الدین و منجی مردم معرفی میکرد. این خبر باعث شادمانی مردم میشد که ناجیشان برگشته.و این بود پایان کار جلال الدین خوازمشاه، شیر صحرا، آخرین دلاور مقاوم.حال نظر شما چیست؟</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلجوقیان ایرانی بودند؟</title>
                <link>https://virgool.io/irandworldhis/%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-ca7ra6cnwmde</link>
                <description>پرچم سلسله سلجوقیمقدمه:(سلجوقین پیش از آلپ ارسلان)یکی از مباحث جذاب و گاه بحث‌برانگیز در میان علاقه‌مندان به تاریخ، جایگاه سلجوقیان در تاریخ‌نگاری است: آیا آن‌ها بخشی از تاریخ ترک‌ها محسوب می‌شوند یا تاریخ ایران؟ نگاهی منطقی و جامع نشان می‌دهد که پاسخ، «هر دو» است. سلجوقیان ریشه‌های قومی ترک داشتند، اما قلمرو، زبان اداری، و فرهنگ غالب در دوران حکومتشان، ایران بود. این ترکیب منحصربه‌فرد، آن‌ها را به «ترکان ایران» بدل کرد؛ هویتی که هم ریشه‌های تباری خود را حفظ کرد و هم عمیقاً در بستر تمدن ایرانی جذب و ادغام شد. این در حالی است که برخی تلاش‌ها برای تحریف تاریخ، با تمرکز یک‌جانبه بر یکی از این ابعاد (قومیت یا قلمرو)، سعی در مصادره این میراث مشترک دارند.سلجوقیان از یکی از قبایل ترکمن به نام قنیق بودند که به رهبری طغرل بی، حکومتی را تاسیس کردند. سبب نام گذاری این سلسله به سلجوقیان باز می گردد به پدربزرگ طغرل، یعنی سلجوق بی که خود رهبر قبیله قنیق بود. نماد قبیله قنق.سلجوقیان به رهبری طغرل بی با شکست سلطان مسعود غزنوی در نبرد دندانقان حکومت خراسان را به دست گرفتند و پس از آن به مرور زمان بر سایر نواحی ایران و منطقه تسلط یافتند. رهبری این فتوحات را شخص طغرل و دو برادرش چغری بیگ(پدر آلپ ارسلان) و ابراهیم ینال(برادر مادری چغری و طغرل) بر عهده داشتند.پیش از آن که ابراهیم ینال ری را فتح کند مرکز حکومت نیشابور بود اما پس از آن طغرل پایتختش را به ری منتقل کرد. طغرل خود فرزندی نداشت و از این سبب همیشه بین سایر شاهزادگان بحث جانشینی وجود داشت. طغرل در نخست یکی دیگر از پسران چغری که سلیمان نام داشت را به ولیعهدی خود انتخاب کرد اما پس از حوادثی سرانجام حکومت به آلپ ارسلان رسید.نگاره سلطان محمد آلپ ارسلان(عصر آلپ ارسلان):آلپ‌ارسلان در آغاز حکومت خود، نخست به سامان دادن اوضاع داخلی پرداخت. برخی از مدعیان قدرت و امیران نافرمان مثل قتلمش( جد سلجوقیان روم) را سرکوب کرد و اقتدار مرکزی را تقویت نمود. او در ادامه، توجه خود را به مرزهای غربی و سرزمین‌های هم‌جوار معطوف کرد؛ جایی که امپراتوری بیزانس همچنان نیرویی مهم و رقیبی جدی به شمار می‌رفت. در این دوران، حملات سلجوقیان به آناتولی شدت گرفت و مسیر گسترش اسلام و نفوذ ترکان به این نواحی هموارتر شد.اوج شهرت آلپ‌ارسلان بی‌تردید در نبرد ملازگرد رقم خورد؛ نبردی که در سال ۴۶۳ هجری قمری / ۱۰۷۱ میلادی رخ داد و نام او را برای همیشه در تاریخ جاودانه ساخت. در این جنگ، سپاه سلجوقی توانست ارتش بزرگ بیزانس را شکست دهد و امپراتور روم شرقی، رومانوس چهارم، را اسیر کند. این پیروزی نه تنها یک موفقیت نظامی بزرگ بود، بلکه سرنوشت سیاسی آسیای صغیر را نیز دگرگون کرد. پس از ملازگرد، راه برای ورود گسترده‌تر ترکان به آناتولی گشوده شد و این منطقه به تدریج به یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های آنان تبدیل گشت.آلپ ارسلان رومانوس را نکشت و در ازای مبلغی او را آزاد و به سرزمینش باز فرستاد اما مردم بیزانس خود او را به قتل رساندند؛ چرا که تا آن روز چنین چیزی رخ نداده بود و این را برای خود خفت می دانستند.با وجود این پیروزی‌ های بزرگ، آلپ‌ارسلان همواره با مشکلات و چالش‌ های داخلی و خارجی روبه‌رو بود. اداره‌ی قلمرویی پهناور، کنترل امیران محلی، و حفظ انسجام دولت سلجوقی کاری آسان نبود. با این حال، او با سیاستی قاطع و گاه سختگیرانه، توانست ثبات نسبی را در قلمرو خود حفظ کند. در کنار جنگ و فتوحات، به مسائل اداری و لشکری نیز توجه داشت و می‌کوشید پایه‌های دولت را محکم‌تر کند.پایان حکومت آلپ‌ارسلان اما چندان طولانی نبود. در سال ۴۶۵ هجری قمری، هنگامی که درگیر یکی از لشکرکشی‌های شرقی بود، به دست یوسف خوارزمی، یکی از اسیران یا مخالفان سیاسی، ترور شد و به زندگی او پایان داده شد. مرگ او ناگهانی بود، اما اثری که بر تاریخ گذاشت، ماندگار شد.  وزیر بزرگ و نامدار سلجوقی، خواجه نظام الملک طوسی نیز در این پیروزی ها نقش پررنگی داشته است. متن کتیبه :بسم الله الرحمن الرحیم در ایام پروردگارمان بدبخت ترین شاهزاده ارجمندترین سرور بزرگ و حاکم و عادل داناترین حامی و منصور و مظفر و عمادالدین و ستون اسلام و پشت امام و یاور بشریت و حافظ علی علیه السلام دولت، حامی دین، عظمت ملت، افتخار پادشاهان متعدد. سلاطین، فاتح دین سرکش، ستمگر کفار و مشرکان، رهبر مجاهدین، یاور لشکریان، حافظ اموال مسلمین، شمس المعالی، پادشاه شاهزادگان شرق و غرب، شهریار ایرانیان، طاروان و طارولان. قاضی آلپ ارسلان آیدنگ قتلوق تغر لاتکین اتابک حامی امیرالمومنین صلوات الله علیه یاران و کارش در محرم سال سی و هفتم.   * سلجوقیان خود را ایرانی دانسته و به عنوان شاهنشاه ایران زمین معرفی کرده اند، همچنین از اقدامات سلجوقیان برای کشور میتوان به رسمی کردن زبان پارسی و ساختار ایرانی حکومت آن زمان اشاره کرد. این در حالی است که کشور هایی مثل ترکیه کوشش بر دزدی و تحریف تاریخ دارند. (سلجوقیان پس از آلپ ارسلان)پس از مرگ آلپ ارسلان حکومت به پسر ارشدش، جلال الدین ملکشاه رسید. ملکشاه با کمک خواجه نظام الملک همه مناطق فتح شده را سامان بخشید و چنان شد که در زمان او حکومت به اوج عظمت و اقتدار خود رسید. به دستور او بود که عمرخیام نیشابوری تقویم جلالی را تنظیم کرد که در جهان بی همتا است و دقیق ترین تقویم جهان است. او پشتیبان جدی شعرا و علما بود و بزرگان را از جای جای کشور جمع می کرد و حامی انان بود. زبان فارسی را زبان رسمی دربار کرد و به شعر و ادب علاقه بسیاری داشت.نگاره سلطان ملکشاه یکمپس از مرگ ملکشاه و نظام الملک بر سر جانشینی بین پسران ملکشاه نفاق افتاد. همسر او ترکان خاتون می خواست پسر خردسالش را بر تخت بنشاند و این در حالی بود که پسر بزرگ او برکیارق ولیعهد ملکشاه بود. ترکان خاتون مئتی به سختی پسر خردسالش را بر تخت نشاند اما سرانجام توسط برکیارق و یارانش به زیر کشیده شد و برکیارق بر تخت نشست.با وجود همه زکاوت و شجاعت برکیارق روزگار بر او تنگ آمد و خیلی زود بر اثر بیماری درگذشت و این درحالی بود که برادرش محمد تپر بار ها بر او شوریده بود و برکیارق برای دوری از جنگ او را ولیعهد خود اعلام کرده بود.همه این ها در مجموع بعث ضعف و تحلیل سلسله سلجوقی شد؛ سلسله سلجوقی توسط خوارزمشاهیان ساقط شد. سلجوقیان در مجموع ۱۷۰ سال حکومت کردند اما سلسله سلجوقیان روم که در آناطولی به دست سلیمان بن قتلمش پایه گذاری شده بود تا زمان حمله مغول و شکل گیری حکومت عثمانی پایدار ماند.سلجوقیان بزرگ ترین حکومت مسلمان در ایران بودند.حال نظر شما چیست؟</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 15:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الله. خالد بن ولید</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-lkhiwuwkj8c2-lkhiwuwkj8c2</link>
                <description>خالد بن ولید: شمشیر برهنه اسلامخالد بن ولید، یکی از برجسته‌ترین فرماندهان نظامی تاریخ اسلام و صحابی پیامبر اکرم (ص)، نقشی بی‌ بدیل در تثبیت و گسترش آیین اسلام ایفا کرد. او که در ابتدا از سرسخت‌ترین دشمنان اسلام بود، با نبوغ نظامی خیره‌کننده و شجاعت مثال‌زدنی خود، به یکی از مهم‌ترین یاران پیامبر (ص) و خلفای راشدین تبدیل شد.پیش از اسلام: سرداری از قریشخالد بن ولید، از قبیله بانفوذ بنی مخزوم در مکه بود. او در دوران جاهلیت، در جنگ‌ها و نبردهای قبیله‌ای، مهارت و شجاعت خود را به اثبات رسانده بود. در نبرد معروف احد، خالد فرماندهی جناح راست سپاه قریش را بر عهده داشت و با حمله‌ای غافلگیرانه، مسیر جنگ را به نفع مشرکان تغییر داد. این پیروزی، نشان از توانایی‌های نظامی او داشت، اما در عین حال، او را در جبهه مقابل مسلمانان قرار داده بود.اسلام آوردن و درخشش در صحنه نبرددر سال هفتم هجری قمری، خالد بن ولید به همراه عمرو بن عاص، پس از مشاهده حقانیت اسلام و با هدایت الهی، اسلام آوردند. این رویداد، نقطه عطفی در زندگی خالد و تاریخ اسلام بود. او که پیش از این، شمشیر تیز خود را بر ضد مسلمانان به کار می‌برد، اکنون آن را در راه دفاع از دین خدا به کار گرفت.اولین حضور درخشان خالد در نبرد موته بود. در این جنگ، فرماندهان مسلمان یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند و سپاه اسلام در آستانه شکست قرار گرفت. در این شرایط بحرانی، خالد فرماندهی را بر عهده گرفت و با ابتکاری هوشمندانه، پرچم را به دست فردی دیگر سپرد و تاکتیک‌های جنگی را تغییر داد. او با عقب‌نشینی حساب‌شده و ایجاد روحیه در سپاه اسلام، توانست از شکست حتمی جلوگیری کند و آن را به سمت پیروزی سوق دهد. در این نبرد بود که پیامبر اکرم (ص)، لقب &quot;سیف الله المسلول&quot; را به او اعطا فرمودند.فرماندهی بی‌نظیر در دوران خلفای راشدینپس از رحلت پیامبر اکرم (ص)، خالد بن ولید نقش کلیدی در دوران خلافت ابوبکر ایفا کرد. در فتنه ارتداد، زمانی که بسیاری از قبایل عرب از اسلام برگشتند، خالد با قاطعیت و درایت، این شورش‌ها را سرکوب کرد و وحدت جامعه اسلامی را حفظ نمود. او در جنگ‌های یمامه، اجنادین، فحل و یرموک، فرماندهی سپاه اسلام را بر عهده داشت و پیروزی‌های درخشانی را برای مسلمانان به ارمغان آورد.نبرد یرموک، یکی از مشهورترین فتوحات خالد است. در این نبرد، سپاه اندک مسلمانان در برابر ارتش عظیم روم شرقی صف‌آرایی کرد. خالد با به کارگیری تاکتیک‌های نظامی خلاقانه و استفاده از نقاط ضعف دشمن، توانست پیروزی قاطعی را برای مسلمانان رقم بزند. این پیروزی، راه را برای فتح شام و سایر مناطق باز کرد.ویژگی‌های اخلاقی و نظامیخالد بن ولید، تنها یک جنگجوی ماهر نبود، بلکه ویژگی‌های اخلاقی برجسته‌ای نیز داشت. او مردی شجاع، مصمم، وفادار و تابع محض دستورات فرماندهان خود بود. در عین حال، او از نبوغ نظامی فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و توانایی تحلیل سریع میدان نبرد و اتخاذ تصمیمات حیاتی را داشت. او در به کارگیری انواع تاکتیک‌های نظامی، از حمله غافلگیرانه گرفته تا عقب‌نشینی حساب‌شده، مهارت داشت.اواخر عمر و وفاتخالد بن ولید، پس از سال‌ها جهاد و فداکاری، در دوران خلافت عمر بن خطاب، از فرماندهی سپاه برکنار شد. این تصمیم، اگرچه برای خالد تلخ بود، اما او با سعه صدر و اطاعت از خلیفه، آن را پذیرفت. او در نهایت در سال ۲۱ هجری قمری، در بستر بیماری درگذشت. مرگ او، ضایعه‌ای بزرگ برای جهان اسلام محسوب می‌شد.خالد بن ولید الگویی از ایمان، شجاعت و فرماندهی نظامی است. نقش بی‌ بدیل او در دفاع از اسلام و گسترش فتوحات اسلامی اذعان است. او از جمله صحابی برجسته پیامبر (ص) و از سرداران بزرگ اسلام به شمار می‌آید. احادیث فراوانی در فضیلت او از پیامبر (ص) نقل شده است که نشان‌دهنده جایگاه رفیع اوست.منابع معتبر:* تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک): اثر محمد بن جریر طبری، یکی از مهم‌ترین و جامع‌ترین منابع تاریخی اسلامی.* الکامل فی التاریخ: اثر عزالدین ابن اثیر، که به تفصیل به وقایع تاریخی، از جمله زندگی خالد بن ولید، پرداخته است.* سیر اعلام النبلاء: اثر شمس‌الدین ذهبی، که زندگی‌نامه بزرگان صدر اسلام، از جمله صحابه، را در بر دارد.* الاصابه فی تمییز الصحابه: اثر ابن حجر عسقلانی، که به شناسایی و معرفی صحابه پیامبر (ص) می‌پردازد.* مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل: اثر شیخ حر عاملی (برای دیدگاه شیعه، که با دیدگاه اهل سنت قابل مقایسه است).</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 13:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کور شدن پسر نادرشاه توسط او.</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D9%88-pdrroqmtnsdr</link>
                <description>رضا قلی میرزا. پسر ارشد نادرشاه  روایت کور شدن رضاقلی میرزا به دست نادرشاه افشار  تاریخ پآکنده از تراژدی‌هایی است که در آن، قدرت، بدگمانی و خشونت، پیوندی ناگسستنی می‌ یابند. یکی از تلخ‌ترین این رخدادها، کور شدن رضاقلی میرزا، ولیعهد و فرزند ارشد نادرشاه افشار است؛ واقعه‌ای که نه‌تنها سرنوشت یک شاهزاده، بلکه آیندهٔ امپراتوری افشاری را دگرگون کرد. رضاقلی میرزا؛ ولیعهدی محبوب و توانمند .رضاقلی میرزا، پسر بزرگ نادرشاه، از همان جوانی نشانه‌های هوش، شجاعت و لیاقت را بروز داد. نادرشاه او را به‌عنوان ولیعهد رسمی معرفی کرده بود و در غیبت‌های طولانی خود، ادارهٔ بخش‌هایی از کشور را به او می‌سپرد.منابع تاریخی او را چنین توصیف می‌کنند:- باهوش و سیاست‌مدار  - مورد احترام سرداران  - محبوب در میان مردم و درباریان  در زمانی که نادرشاه مشغول لشکرکشی‌های پی‌درپی در هند، ماوراءالنهر و قفقاز بود، رضاقلی میرزا عملاً چهره‌ای قابل اتکا برای ثبات کشور به شمار می‌رفت.  آغاز بدگمانی نادرشاه  اما نادرشاه در سال‌های پایانی عمر خود، به‌تدریج دچار سوءظن شدید، خشونت افراطی و بی‌اعتمادی شد. مورخان این تغییر را ناشی از چند عامل می‌دانند:- سال‌ها جنگ و فشار روانی  - بیماری‌های جسمی   - ترور نافرجام نادرشاه در سال ۱۱۵۵ قمری  پس از این ترور، نادرشاه تقریباً به همه، حتی نزدیک‌ترین افرادش، بدگمان شد. توطئه یا سوءتفاهم؟  دشمنان رضاقلی میرزا در دربار، به‌ویژه برخی سرداران و اطرافیان نادرشاه، از این فضای بدگمانی بهره بردند. آن‌ها به نادرشاه القا کردند که:- رضاقلی میرزا در غیبت پدر رفتار شاهانه دارد  - به دنبال جلب حمایت سرداران است  - شاید در ترور نافرجام نادرشاه دست داشته باشد  هرچند هیچ مدرک قطعی برای این ادعاها وجود نداشت، اما نادرشاهِ خشمگین و بی‌اعتماد، آمادهٔ شنیدن حقیقت نبود.  فرمان هولناک  در سال ۱۱۵۶ قمری (حدود ۱۷۴۳ میلادی)، نادرشاه دستور داد رضاقلی میرزا را دستگیر کنند. منابع تاریخی گزارش می‌دهند که حتی برخی از نزدیکان شاه، از جمله علما و سرداران، کوشیدند او را از این تصمیم منصرف کنند؛ اما بی‌فایده بود.در نهایت، فرمانی صادر شد که در تاریخ ایران به‌عنوان یکی از بی‌رحمانه‌ترین احکام پدرانه شناخته می‌شود:&gt; کور کردن ولیعهدرضاقلی میرزا را با میل داغ یا خنجر، نابینا کردند. شاهزاده‌ای که قرار بود وارث تاج‌وتخت باشد، در یک روز، همه‌چیز را از دست داد: قدرت، آینده و حتی بینایی.نادرشاه افشارپشیمانی دیرهنگام نادرشاه  پس از اجرای حکم، به‌گفتهٔ چند منبع تاریخی، نادرشاه دچار پشیمانی عمیق شد. گفته می‌شود که وقتی حقیقت ماجرا و بی‌گناهی احتمالی رضاقلی میرزا برایش روشن‌تر شد، شاه بارها گریست و خود را نفرین کرد.اما این پشیمانی:- بینایی رضاقلی میرزا را بازنگرداند  - ویرانی روحی شاه را درمان نکرد  - و از فروپاشی آیندهٔ سلسله جلوگیری ننمود    پیامدهای تاریخی  کور شدن رضاقلی میرزا، پیامدهایی فراتر از یک تراژدی خانوادگی داشت:1. خلأ جانشینی: نادرشاه دیگر وارث شایسته‌ای نداشت.  2. تضعیف مشروعیت حکومت: بسیاری از سرداران نسبت به شاه بدبین شدند.  3. شتاب در فروپاشی افشاریه: پس از قتل نادرشاه در ۱۱۶۰ قمری، امپراتوری او به‌سرعت متلاشی شد.بسیاری از تاریخ‌نگاران معتقدند اگر رضاقلی میرزا کور نمی‌شد، شاید افشاریه سرنوشتی متفاوت می‌یافت. ## منابع و مآخذ1. میرزا مهدی‌خان استرآبادی، تاریخ جهانگشای نادری  2. لارنس لاکهارت، نادرشاه (Nadir Shah: A Critical Study)  3. عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ مردم ایران  4. حسن پیرنیا (مشیرالدوله)، تاریخ ایران باستان و دوره‌های پس از اسلام  5. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، مدخل «نادرشاه افشار»  ---زندگی نادرشاه. جونس هنوی به ترجمه اسماعیل دولتشاهیتاریخ کامل ایران جلد سوم(از حمله مغول تا قاجاریه). عباس اقبال آشیانیزندگی پر ماجرای نادرشاه. محمد حسین میمندی نژادنادرشاه افشار.صادق رضا زاده شفق.    </description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان بازگرداننده تخمه یزدان</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-birf5gxhqctx</link>
                <description>رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان»  اثر یلدا عبدالله‌ پور  رمانی تاریخی–عاشقانه با پس‌ زمینه ایران باستان  چاپ کاغذی | ویژه نوجوانان و جوانان معرفی رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان»؛ روایتی تاریخی–عاشقانه از ایران باستان:رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان» اثر یلدا عبدالله‌ پور،  رمانی در ژانر تاریخی–عاشقانه است که در فضای ایران باستان روایت می‌ شود.این اثر با نگاهی داستانی به مفاهیم ایمان، سرنوشت و عشق،  داستانی پرکشش را برای مخاطبان نوجوان و جوان خلق کرده است.  ترکیب عناصر تاریخی با روایت عاشقانه،  «بازگردانندهٔ تخمه یزدان» را به رمانی متفاوت در ادبیات معاصر ایران تبدیل کرده است.این کتاب به‌ صورت چاپ کاغذی منتشر شده و  مناسب علاقه‌ مندان به رمان‌های تاریخی و عاشقانه با حال‌ وهوای ایران باستان است.ناشر: انتشارات موجکمشخصات ظاهری : ۱۱۷ صفحه، قطع رقعیچاپ اول : پاییز ۱۴۰۴، تيراژ : ۵۰۰ جلد</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 18:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-hsv17mfveniy</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش نوزدهم)باران ریز و بی‌امان بر  تن هایمان تازیانه می زد و هوا رو به روشنایی بود . باران بر  چهره‌ام می‌چکید و باد، موی تر را بر پیشانی‌ام می‌کوبید. آسمان تیره‌ گون، گویی با من می‌گریست. دلم در آتش می‌سوخت، و رگ‌هایم در هیاهوی خشم می‌تپید. ادامه داد :( تو مرد دون مغزی هستی . به جای این که برای نجات جان معشوقه ات ، مقابلم به زانو در آیی، زبان به تهدید گشوده ای !. خوب ببین....چگونه به خون خواهی سربازان کشته شده مان ، سر از تن این زن جدا می کنم ..این ، انتقام منه...). پیش از آن که قدمی به سویشان بردارم ، سیاه‌ پوشانی  از دل تاریکی برآمدند، مرا در میان گرفتند و حلقه‌ای آهنین پیرامونم بستند. دست به شمشیر بردم، تیغه را برکشیدم، ولیکن....  برای این که خورشید آسیبی نبیند ، آن را به خون آغشته نکردم .   خورشید در سکوت می گریست . عاجزانه گفتمش :( برای چه  گریه می کنی ؟ ما با هم از اینجا می رویم... من جان یک به یک اینان را می گیرم .). شمس‌الدین ، قهقهه‌ای  موزیانه سر داد  و دهن خورشید را باز کرد ؛ گویی از دیدن این مناظره لذت می برد . خورشید چنین  گفت: ( ببخش...مرا ببخش ! ببخش که نتوانستم خورشید روز و ماه شبت باشم . زیاد غصه نخور ...من ، دوستت دارم ...). شمس الدین با یک ضربه شمشیر ، گردن اورا برید . و سپس، آهسته، بر زانو فرود آمد. دستانش بر زمین لغزید، و قامتش چون شمعی نیم ‌سوخته فرو ریخت. صدای سقوطش در گوشم چون ناقوس مرگ پیچید. او رفته بود... و من، در میان شمشیرهای آخته و بارانی که بی‌امان می‌بارید، تنها ماندم پاهایم سست شد. نگاه آخرم بر چشمانش نشست، چشمانی که آینه‌ی هزار راز بود. کلماتش چون خنجری نرم در جانم نشست  .تا آخرین نفس ، با لبخندی بر لب به من نگریسته بود . به آرامی مقابل رویم به زانو در آمد و بر زمین افتاد .او رفته بود  و دیگر ، چیزی از من باقی نمانده بود . چونان شکستم که تکه هایش یافت نمی شد .    فریادی از درد سر دادم ، خود به سوی شمس‌الدین لولو  دویدم. شمشیرم هوا را  شکافت ، ولیکن  سیاه‌ پوشانش راه را سد کردند . خون در رگ‌هایم  چیزی جز آتش نبود. چنان که با سیاه پوشان درگیر شدم ، شمس الدین پا به فرار گذاشت . سیاه پوشان ،6 نفر بودند . چنان خشم و دردم را بر سرشان ریختم که  یکی پس از دیگری بر خاک افتادند. با کشتن آنان،  به دنبال شمس الدین دویدم ؛ بر پشت اسبش نشسته بود و برای خود می تاخت. خنجرم را از میان به در آوردم و ان را پرتاب کردم به سویش  . هوا شکافته شد و سینه‌ ی او را درید. بانگی کشید و از زین به زیر افتاد . اسبش بی آن که لحظه ای بییستد ، شیهه ای کشید و به مسیرش ادامه داد  .. با کشتن آنان ، خشمم فروکش کرده بود ولیکن با این درد و غم بی انتها چه کنم؟ . این پیروزی ،زهر بود؛ مرهمی بر زخم‌ تازه ام  ننهاد. انتقام گرفته بودم، لیکن دلِ من ، در آتش  نبود او می‌سوخت. به سوی او دویدم، تن بی‌جانش را از خاک برداشتم و در آغوش گرفتم. زمستان سرد و سوزناکی بر پیکرش نشسته بود. بر گونه‌هایش بوسه‌ای نهادم؛ می‌خواستم گرما در جانش بدمد، ولی پیش از من، مرگ با سرمای ابدی‌اش رسیده بود. آسمان به گریه درآمده بود، باران نم‌ نم بر چهره‌ام فرو می‌چکید. آتشی درونم شعله می‌کشید، اما قطره‌ای اشک از دیدگانم فرو نمی‌آمد؛ گویی روزگار گریستن را هم از من دریغ کرده بود.  من مانده بودم و پیکری که چون آینه‌ای شکسته، تمام گذشته‌ام را پیش رویم می‌گذاشت. آخرین نگاهش در خاطرم حک شد . برای ندیدن چشمانت زود نبود ؟.   با شنیدن پای اسبی ، سرم را بلند کردم . دو سواره به سویمان می آمدند ، علی یار و افشین بودند . با دیدن ما ، باشتاب از اسب به زیر آمدند و به سویمان آمدند . سکوت دره سنگین‌ تر شد. ابری سیاه بر فراز سرمان می‌گذشت، گویی آسمان نیز به سوگ آمده بود . دست سرد و بی جان خورشید را بلند کردم و خطاب به علی یار گفتم :(  تو خوب از طبابت سر در می کنی استاد...درمانش کن ! زندست نه؟ قلبش میزند ....نمرده ....). علی یار تنها با نگاهی به سر و گردن او فهمید که خیلی وقت پیش جان داده است . من نیز می دانستم ، ولیکن قلبم مقاومت می کرد .سرم را بر سینه اش نهادم و و بغضی که در گلو داشتم، به جنون بدل شد.  با لبخند به علی یار گفتم :(   قلبش می زند .....باور کن! باید او را درمان کنی برادر....من بدون او، می میرم....).  خود مرا به آغوش کشید و سرم را به سینه اش فشرد.  دو دستش را بر شانه هایم نهاد و گفت :( نمی گویم قوی باش . می گویم گریه کن . من عزیز از دست دادم ، می دانم چه حالی داری پس.. گریه کن برادر ).چون کودکی بی ‌پناه سر بر سینه‌ اش نهادم و گریستم؛ گریستنی که گویی همه جانم را با خود می‌برد. اشک، گونه‌هایم را می‌سوزاند و از آتشی می‌گفت که درونم شعله‌ور بود . افشین تاب دیدن حال مرا نداشت ؛ کمی آن سو تر پهلوی اسبش نشسته بود و با چشمانی به خون نشسته به من نگریسته بود . علی یار چنان که با دستش به پشتم میزد ، گفت:( وقتی خواهرم به رحمت خدا رفت ، من کسی را نداشتم . تو مرا مهمام آغوشت کردی برادر ! . این زخم ، تا ابد بر دلت می ماند ، ولیکن به مرور زمان کمتر می سوزد ..). افشین نیز لنگ لنگان به سویم آمد. خود را رویم انداخت و پا به پای من گریست.زخم جدیدی بر قلب شرحه شرحه ام جا خوش کرد ؛ جایی در کنار زخم پدرم ، دایی ام ، عمویم و مادرم . ولیکن این زخم ،  از همه برایم عذاب آور تر بود .او با همه آرزو هایش رفت ، این مرا نابود می کرد . باران با خشم بر تنش می‌بارید و من، از بیم آنکه آسیبی ببیند یا دردی بر او وارد شود، خود را سپرش کردم. علی یار، بر سرِ پیکر خونین، شمس‌الدین  ایستاده بود و در اندیشه ای ژرف به سر می برد .چشمانش تاریک بود ، گویی مسیر را گم کرده بود . سردرگم شده بود .پایان فصل اولیلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 13:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.abdolahpor/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-ajwdodfbwhak</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش هیجدهم)در جایگاه مخصوص نشستیم. سلطان آبیک، نورالدین، علی، شجرالدر، وزیر شرف‌الدین، سلطان کوچک و چند نفر دیگر نیز حضور داشتند. قلبم چنان می‌تپید که گمان می‌کردم سینه‌ام خواهد ترکید؛ می‌ترسیدم اگر به چشمانش نگاه کنم، از شدت هیجان قلبم از جا در آید . شیخ با نام  و حمد خدا و صلوات بر پیامبر ، سخنش را آغاز کرد:(  و سپاس خداوند را  که فرمان ازدواج داد و مقام متزوجین را بلند کرده است. و درود خداوند بر پیامبرمان محمد (ص) و خاندان پاک او .  ازدواج سنت پیامبران است و به واسطه آن، انسان در دو جهان خوشبخت می‌شود. دخترم، گلنار، دختر  سلطان عز الدین آیبک ، آیا قبول می‌کنی با مهریه هزار دینار طلا ،  به  عقد محمود ابن مودود خوارزمی درآی؟ قبول می‌کنی؟).گل‌های لبخند و سکوت، لحظه‌ای فضا را پر کرد. او در سکوت بود، اما نگاهش حرف‌های ناگفته‌ای داشت. سرم را به سویش برگرداندم و به چشمانش نگاه کردم؛ او نیز همین کار را کرد. سپس با صدایی آرام و محکم گفت: (قبول می‌کنم.) . عاقد همین سوال را از من نیز پرسید، ولیکن من در نگاه او غرق شده بودم . چنین که دوباره سوالش را دوباره تکرار کرد ، به خودم آمدم و گفتم :( قبول می کنم ...) .سپس رو کرد به شاهدان و پرسید :( آیا شهادت میدهید ؟).  چنان که خواجه و افشین شهادت دادند  ، شیخ لبخندی زد و دو دستش را برای دعا بالا برد ؛ ما نیز همانند او ، دستانمان را به سوی آسمان بلند کردیم . ادامه داد: ( خداوندا،  آنان را با خیر به هم پیوند بده و در فرزندانشان برکت بگذار . زندگیشان را پر از آرامش ، محبت ، و برکت  کن . این عقد ، از نظر شرع صحیح و جشن مبارکی است و از خداوند می خواهم آن ها را برای هر خیری ، موفق بدارد .وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.)(سوره روم، آیه ۲۱)برخاستم و  پس از شیخ   ، دست خواجه عمادالدین را بوسیدم و او را در آغوش گرفتم. در گوشم گفت: (همواره در مسیر زندگی یار و یاور یکدیگر باشید و هیچ‌گاه جدایی میان شما نیفتد.). لبخند زدم و پاسخ دادم: (آمین .). سپس دستان افشین را گرفتم .اشک از چشمانش جاری شد و ا سخت  مرا در آغوش فشرد. با گریه‌ای آمیخته به شادی گفت: (از این پس،  تو  می‌روی و دیگر ...کسی نیست خرده‌چوب‌ها را از کف  حجره جمع کند...  چه حیف....).  پاسخش دادم :( دیگر توهم باید از آنجا دل بکنی برادر..).  آنگاه من یک‌به‌یک نزد عمادالدین، سلطان آیبک، وزیر شرف‌الدین و دیگر بزرگان حاضر رفتم و با احترام دستشان را بوسیدم و وداع کردم .ا همه رفتند تا مقدمات ضیافت شب  را فراهم کنند. چون به خود آمدم، دیدم از خورشید خبری نیست. می‌دانستم او را کجا باید بیابم. پس  بی‌هیچ تردیدی به سوی کتابخانه رفتم. همان‌جای همیشگی نشسته بود، اما این بار کتابی در دست نداشت؛ تنها با نگاه به زمین، در اندیشه‌ای عمیق فرو رفته بود. با لبخندی آرام به سویش رفتم و در کنارش نشستم. به من نگریست؛ من نیز با تردید چشم در چشمش دوختم. دستان ظریف و لطیفش را گرفتم، چنان که بیم آن داشتم زبری دست‌های من، لطافتشان را بیازارد.   او با نیم‌چه  لبخندی  بر لب ، به من نگریست. با صدایی لرزان گفتم: (می‌ترسم همه‌ی این‌ها خوابی باشد، خیالی گذرا... و تو در کنارم نباشی.) . لبخندش پررنگ‌تر شد و دستم را محکم‌تر فشرد: ( گرمای دست هایمان چه ؟ آن هم خیالی واهی است ؟). نفس‌هایم به تندی می‌آمد. آرام‌ تر به سویش خم شدم و بوسه‌ای بر پیشانی اش  نهادم. چشمانش، چون ماه تابان، به من دوخته شده بود. می خواستم تا ابد در چشمانش غرق شوم .  بی‌اختیار بوسه‌ای دیگر بر چشمانش نشاندم. خنده ریزی کرد    آن خنده ،  همچون کودکی در دل من طوفانی برانگیخت . آهسته گفتم: (چنان  که نمی‌توان به خون گفت قرمز نباش...  به من نیز  نمی‌توان  گفت تو را دوست نداشته باشم...) .هر چه بیشتر به او می‌نگریستم، بیشتر یقین می‌کردم که او از جنس این جهان خاکی نیست؛ فرشته‌ ای  است  که زندگی مرا چنین روشن و پر نور ساخته.....چند ضربه آرام بر درِ کتابخانه نواخته شد و عمادالدین وارد گشت. سرش را به زیر انداخته بود و با لحنی خجالت زده گفت: (کسی به دیدارتان آمده و منتظر شماست فرمانده) . نمی‌توانستم از  دیدن او دل بکنم، اما ناچار برخاستم و به دنبال عمادالدین روانه شدم. هرچه از او پرسیدم که چه کسی منتظرم است، تنها لبخندی زد و هیچ نگفت. تا آن‌که به درِ حجره رسیدیم. وارد که شدم، دیدم افشین به همراه مردی دیگر سرگرم گفت‌وگو هستند . او استادم بود ، علی یار... . بی‌اختیار  با شادمانی به سویش رفتم و او را در آغوش کشیدم.  افشین  با چشمانی پر از شوق به من می‌نگریست، گویی می‌خواست بگوید: (این هدیه‌ی حقیقی من به توست...).. تا شب هنگام، و زمان ضیافت، به دور هم نشستیم  و از هر دری سخن گفتیم .  هوا تاریک شده بود که یکی از خدمه به سرعت به  حجره داخل شد . چهره‌اش پریشان   وقتی به من رسید، نتوانست به درستی حرف بزند . بریده بریده  و با اضطراب گفت: (شاهدخت… جناب فرمانده… غیبش زده....). با شتاب بر سرش فریاد زدم: (درست و واضح بگو، شاهدخت چه شده؟).ترس و اضطرابش بیشتر شد و با صدایی لرزان ادامه داد :(برای آماده کردن ایشان به اتاقشان رفتم، ولی… آن‌ها نبودند…. باور کنید حضرت فرمانده ! من همه قصر را زیر و رو کردم...). بدون لحظه‌ای درنگ، با سرعت به سوی اتاق شاهرخت دویدم. وارد اتاقش  شدم و برای یافتن نشانی از او ، همه چیز را زیر و رو کردم. هر چیزی که می‌توانست نشانه‌ای باشد، بررسی کردم  ، ولیکن هیچ رد و اثری از او پیدا نکردم...چشمانم ناگهان به کاغذی افتاد که میان بالشت جا مانده بود. آن را برداشتم و با دقت خواندم. قلبم به شدت تند می‌زد و احساس  می کردم جهان برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفته است.  آن را برداشتم و خواندم:شاهرخت  پیش من است ، برای دوباره دیدن او ، تنها به  درهٔ الماویز بیا . تکه کاغذ را در جامه ام نهادم و با شتاب به سوی حجره خیز برداشتم . افشین ، علی یار ، همچنان در حجره بودند . با شتاب به آنان گفتم :( به درهٔ الماویز می روم . اگر تا سحر بازنگشتم ، به دنبالم بیایید ). منتظر پاسخی از سوی آنان نماندم . خنجر و شمشیرم را برداشتم ، بر پشت اسبم بنشستم و به سوی درهٔ الماویز روانه شدم . همه وجودم را نگرانی ، ترس و خشم در بر گرفته بود . می ترسیدم بلایی بر سرش آورند و دیگر، او را نبینم . دیگر چشمانش به من لبخند نزند . می ترسیدم خورشید روز ، و ماه شبم را از من بگیرند .هوا سنگین بود و باران نم‌ نم روی تنم می‌نشست، گویی زمین و آسمان  به حالم گریه می‌کردند. وقتی به مقصد رسیدم، کسی را ندیدم. سکوت مرموز هوای  گرگ و میش، فضا را به دنیایی اسرارآمیز تبدیل کرده بود.  از اسب به زیر آمدم و  سرگردان به دنبال   نشانه‌ای از او بودم که صدایی از پشت ، خطاب به من گفت :( بلاخره آمدی...فرمانده مملوکی...) .  آن مرد ، دست و دهان خورشید را بسته بود و شمشیرش را بر گردنش نهاده بود . گونه های او خیس بود ، شاید از باران، شاید از اشک.... آن مرد را پیش از این ، شانه به شانه ملک ناصر در جنگ دیده بودم،. او نائب سلطنه ملک ناصر، شمس الدین لولو بود.  با خشم فریاد از سینه برآوردم:( شمیرت را از گردن او به زیر آور، چیش از آن که سرت را از دست بدهی ). زهر خندی بر سیمایش نقش بست .هنوز قدمی برنداشته بودم  که شمس‌الدین اولو با نگاهی سرد و لبانی به زهر آلوده گفت :(  به سسب پادر میانی خلیفه جان سالم به در بردید ، حالا برای من شمشیر می کشی ؟ . اگر خلیفه نبود ....مدت ها پیش سرت را زده بودم !)یلدا عبدالله پور</description>
                <category>دلباخته تاریخ</category>
                <author>دلباخته تاریخ</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 13:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>