<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یلدا تحویلدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yalda.tahvildar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:18:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4236300/avatar/LlDwp1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یلدا تحویلدار</title>
            <link>https://virgool.io/@yalda.tahvildar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاییز من</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.tahvildar/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86-obomnshlxajs</link>
                <description>می‌گفت پلک که می‌بندی و برق نگاهت را از من دریغ می‌کنی جهانم خاموش می‌شود.می‌گفت چشم که باز می‌کنی تیر نگاهت قلبم را هزار تکه می‌کند و تکه‌ها تبدیل می‌شوند به قاصدک و پرنده و می‌روند تا آسمان هفتم کِیف می‌کنند و برمی‌گردند و دوباره شکل می‌گیرند و می‌آیند یکپارچه می‌نشینند توی سینه‌ام.می‌گفت خنده‌ات را از کجا آورده‌ای انقدر شیرین و زیبا و دلنشین است؟ من عاشق خنده‌هایت هستم، لب که باز می‌کنی به خنده، صف دندان‌های ردیف و مرتبت که نمایان می‌شود، این قلب من دیگر به قاعده نمی‌زند.می‌گفت تصدقتان بروم، چه سلیقه‌ای دارید، از کجا می‌فهمید این لباس‌ها را با هم بپوشید انقدر معرکه می‌شود، بخدا که به عقل جن هم نمی‌رسد.خوب بلد بود عاشقانه ببافد. نه که کارکشته باشد و عاشقی کرده باشد، نه. بداهه‌پرداز خوبی بود. پاییز و زمستان که می‌شد جیب پالتوهایش برای دو دست جا داشت. بلد بود طوری دوستت داشته باشد که احساس کنی اولین و آخرین زن روی زمینی و او هم چشمش فقط دخترک شعرهایش را می‌بیند و بس‌.می‌گفتم من شماها را خوب می‌شناسم، جایی دست آدم را رها می‌کنید که به عقل همان جنی که لباس‌هایم را ست می‌کند هم نمی‌رسد. انکار می‌کرد و می‌گفت دورت بگردم، کجا بروم‌؟ مگر غیر از تو و پیش تو جایی دارم؟ شعر پشت شعر می‌خواند و آوازه عشقش را همه جا پر می‌داد که همه بدانند و آگاه باشند اولین و آخرینش همین دختری است که الان روبرویش نشسته و لاغیر.می‌خندیدم و همچنان ناباور بودم. مگر می‌شود اینطور دل داد؟ محال است، مردها همه سر و ته یک کرباسند. امروز و فردا عاشقند و پس‌فردا فارغ.اما این یکی فرق داشت. زمان سردش که نمی‌کرد هیچ، تنور احساساتش گرم‌تر هم می‌شد. می‌گفتند از سرش می‌افتد عاشقی، اول راه است، من هم می‌گفتم می‌افتد. نیفتاد. چندسال آزگار مردمک چشم‌هایش را می‌دیدیم که مشتاق و منتظر دنبالم می‌کند و از آن دو کوره آتش فقط اشتیاق بیرون می‌زند. تن دادم. آن‌قدری ثابت کرده بود که پا بگذارم روی منطقم و به احساساتم اجازه دهم پیش بروند. هنوز دو به سه نرسیده و تمام و کمال قبول نکرده، بردم بازار طلافروش‌های کریم‌خان و به اصرار انگشتری خرید به مراتب از جیبش سنگین‌تر. باور کردم. راهی برایم نگذاشته بود جز باور. قلبم را گرفتم و گفتم مال تو. لبخند گشادش هنوز هم جلوی چشمانم است. همان شب نامه‌ای نوشت عاشقانه و ضمیمه کرد به گل و گردنبندی و رساند به آستانه درگاه خانه معشوق که تمام کمالم برای شما تا ابد، تا زنده‌ام، تا جان دارم و نفس می‌کشم.گل‌ها را گذاشتم توی گلدان رو میز و گردنبندش را گذاشتم به وقت دیدار خودش برایم ببند و نامه را گذاشتم زیر بالش و با خیال تمام شعرهای نابش خوابیدم.بیدار که شدم انگار تمام آن روزها رویایی باشد و بیداریم کابوس. نیامد که نیامد.. پیش خودم گفتم می‌دانستم همه‌تان سر و ته یک کرباسید، فقط چرا تا اینجا پیش آمدی لامروت..هنوز گل‌ها را در سطل خالی نکرده برادرش به گریه زنگ زد که بالاخره بعد از چند روز جسم بی‌جانش را گوشه پرت شهر پیدا کرده‌اند با اولین نسخه کتاب شعر تازه چاپ شده‌اش که تقدیمش کرده به من و تمام.حالا سال‌هاست که خودش، مرگش و تمام شعرهای آخرین کتابش بزرگترین علامت سوال ذهن منند تا به ابد. گل‌های خشکیده گلدان و آخرین کتاب شعر و گردنبند هرگز نیاویخته و آخرین نامه‌اش هم موزه‌ی عشق ناتمام و مجهول من..</description>
                <category>یلدا تحویلدار</category>
                <author>یلدا تحویلدار</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 22:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@yalda.tahvildar/%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8-klcg9ilqvgpc</link>
                <description>عادتش بود، هرکاری که برایش می‌کردیم می‌گفت:-الهی ذوقت کور نشه ننه..بچه بودیم و خام و سر به‌هوا. نمی‌فهمیدیم معنی حرفش چیست. با عموزاده و عمه‌زاده‌ها و باقی دارودسته دالتون‌ها ریزریز می‌خندیدیم و دعایی که نفهمیده بودیم را به مسخره تکرار می‌کردیم و سرتاسر سالن بی‌دروپیکر خانه‌اش را می‌دویدیم.گلاب‌خاتون عمه پدرم بود، اما به تقلید از بزرگترها عمه صدایش می‌زدیم. خانه‌اش همیشه پر بود از خوراکی و تنقلات برای مایی که هر هفته به او سر می‌زدیم و خانه‌اش را شلوغ می‌کردیم.می‌گفتند اجاقش کور بوده و هیچ وقت اولاددار نشده. ولی یواشکی بعد از مرگ شوهرش بالاخره جرات کرده و گفته بود که اجاق شوهرش کور بوده و او هم طلاقش نداده که مبادا عیبش برملا شود.آن‌وقت‌ها حالیمان نمی‌شد. فقط در عالم کودکی می‌شنیدیم و رد می‌شدیم.چشم‌های میشی رنگش از پشت شیشه ضخیم عینک ذره‌بینی‌اش همیشه دفرمه و ترسناک به نظر می‌رسید. موهایش را با وسمه رنگ می‌کرد و از دو طرف می‌بافت و همیشه از زیر شیله‌اش بیرون می‌زد و می‌رسید تا زیر سینه‌اش. روی پیشانی و چانه و پشت دست‌های چروکیده اش خالکوبی‌هایی داشت که سبز به نظر می‌رسید. خودش می‌گفت خبط دوران جوانی بوده.پیش خودم نامش را گذاشته بودم عمه غولی. مهربانیش را درک می‌کردم ولی حال چشم‌هایش از پشت شیشه عینک همیشه می‌ترساندم. اولین باری که عینکش را برداشت و چشمهایش را مالاند و گفت:-ننه اون قطره رو بهم بده.تازه فهمیدم چشم‌هایش زشت که نیست هیچ، حتا با وجود پیری و خط و خطوطش زیبا و گیراست. از آن روز عمه غولی برایم شد عمه آهویی.مثل همیشه که میخواست دعایمان کند گفت:-الهی ذوقت کور نشه ننه..خواستم جرات کنم بپرسم یعنی چه، که نمی‌دانم شرم بود یا چه که نگفتم.عمه گلاب پیرزن نقلی زندگی ما جای مادربزرگ‌های نداشته‌مان را پر کرده بود و وقتی رفت حتا مراسم خاکسپاری و سه و هفت و چهلش هم در آن خانه درندشت و حیاط عریض و طویلش با قایم باشک و شیطنت، برایمان شد جزئی از خاطرات خوش کودکی.خیلی سال بود اصلا یادم رفته بود عمه گلابی داشتیم. پیرزن شده بود خاطره‌ای دور و پرت در ذهنمان. هرکداممان گم شده بودیم در بزرگسالی و هر روز داشتیم بار بیشتری به دوش می‌کشیدیم.امشب بدتر از شب‌های قبل ذهنم مغشوش بود و دلم خواب طولانی می‌خواست که گوشی زنگ خورد و دوستم از پشت گوشی گفت:-خوب نیستم. حال داری حرف بزنیم؟دروغ چرا. نه حال داشتم نه حوصله. ولی دلم نیامد.- چی شده؟و شروع کرد از هزار و یک آوار زندگیش آسمان و ریسمان بافت و آخر سر هم گفت:-میدونی چیه؟ ظاهرن همه چی‌ سرجاشه. راهمم درسته. ولی دیگه ذوق ندارم.آخ که انگار کسی سیلی محکمی بزند در گوشم یا سطل یخی خالی کند روی سرم. چهره عمه گلاب با آن عینک ته استکانی و دست‌های خالکوبی‌دارش آمد جلو چشمم و دعایش تازه برایم رنگ گرفت.دوستم راست می گفت. ذوق نداشتیم و تازه می‌فهمیدم پیرزن هربار چه آرزوی قشنگی برایمان می‌کرده و ما در عالم کودکی و بی‌خبری نمی‌فهمیدیم. ذهنم رفت پی اینکه چه کشیده بود که حاصل عمر و دعای پیریش برای ما شده بود &quot; الهی ذوقت کور نشه ننه&quot;..</description>
                <category>یلدا تحویلدار</category>
                <author>یلدا تحویلدار</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 13:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>