<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خادم قلــــــــم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yamahdyajjel</link>
        <description>ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:36:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4330835/avatar/LaZ1WH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خادم قلــــــــم</title>
            <link>https://virgool.io/@yamahdyajjel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمی‌تونم با یک سرباز زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@yamahdyajjel/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-wh9hzpfrsm7w</link>
                <description>جهر وقت جلوی آینه می‌ایستم به خاطر تک تک اجزای صورتم قربان صدقه خدا می‌روم، مخصوصاً الان که بیشتر به چشم می‌آیند...خوبی آینه این است که همه چیز را همانطور که هست نشان می‌دهد و این تو هستی که می‌توانی آن را هر طور که دلت خواست ببینی!حالا یک عروسک روبه‌روی آینه نشسته!با عروسک‌های بچگی‌ام هم همین کار را می‌کردم...نمی‌دانم بچه دیگری هم مثل من بوده یا نه؛ ولی مطمئنم هیچ زن متأهلی غیر از من این کار را نکرده.چند روز پیش موزر داشت بین چمن‌های سرم می‌چرخید.وقتی کارش تمام شد با رضایت به خودم نگاه کردم.همسرم کنارم ایستاد و گفت: «من نمی‌تونم با یه سرباز زندگی کنم.»چشم ریز کردم و گفتم: «راه باز، جاده دراز!»اخم‌هایش توی هم رفت: «چی گفتی؟»_«از این به بعد هر وقت از دستت ناراحت بشم همین کارو می‌کنم.»گوش هایش قرمز شد. حتماً فکر این‌که دوباره همین وضع تکرار شود برایش غیر قابل تصور بود.نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه از کنارش گذشتم.یک دوش آب گرم حالم را بهتر کرد.همین که حوله را روی سرم انداختم، کافی بود. موهایم به همین راحتی خشک شده بودند و من تازه داشتم طعم آزادی را می‌چشیدم.حالا می‌توانستم پوست سرم را ببینم که چه جوری ست و هر قسمتش چقدر مو دارد.از شادابی و سبکی که تجربه می‌کردم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.اما با احساس داغی روی سرم از خواب پریدم.پسرم دست‌های کوچکش را روی موهایم می‌کشید و لبخند می‌زد.از گرمای دستش پوست سرم سوز گرفت. گفتم: «دستای آتیشیت رو از سر کچل من بردار، بذارش رو صورت خودت!»دستش را دوباره گذاشت روی سرم و خندید._«شبیه جوجه تیغی شدی، خوشم میاد!»_«تا دیروز انگشتات رو لای موهام می‌بردی و می‌کشیدی، الان که مو ندارم اینجوری می‌خوای برام جبران کنی...»حتما موزر را زیادی با حرص روی سرم فشار دادم، چون پوست سرم با کوچک‌ترین برخوردی می‌سوخت.همسرم وارد اتاق شد. تا مرا دید سرش را تکان داد و گفت: «حیف شد... چقدر موهای قبلیت خوب بود.»پوزخند زدم و گفتم: «نه الآن بهتره... مثل ماه شدم!»بهتر بود چون او را ناراحت می‌کرد و هرچه بیشتر ناراحت می‌شد دل من بیشتر خنک می‌شد.اما متاسفانه بعد از چند وقت انگار عادت کرد!دائم در حال انجام کارهای خانه، مقابلم سبز می‌شد و با دقت به سرم نگاه می‌کرد. بدبخت انگار خوب نمی‌دید... دنبال عینکش می‌گشت، عینک را روی دماغ گنده اش می‌گذاشت و آخرش می‌گفت: «موهات رشد خیلی خوبی داشته، چقدر زود داره بلند می‌شه!»چند بار همین صحنه تکرار شده بود. انگار داشت برایش جالب می‌شد!گفتم: «عجیبه! هیچ آرایشی نمی‌تونست باعث بشه انقدر به من توجه کنی! منم برام حس جدیدیه... تازگی هر کچلی رو می‌بینم حس می‌کنم باهاش تفاهم دارم و خیلی موجود خاص و قشنگیه...!»اخم کرد و گفت: «لازم نکرده.»لبخندی زدم و نگاهم را به طرف تلویزیون گرداندم. داشت یک ورزشکار کچل را نشان می‌داد.همان لحظه به من نگاه کرد... ابروهایش بالا پریدند. جستی زد و تلویزیون را خاموش کرد!در دلم قند آب شد از این همه حساسیت و ریزبینی‌اش! هرچند دل پری از او داشتم اما دوباره با این برخورد بامزه اش دلم را برد!به سمتش بر گشتم و گفتم: «نظرت چیه؟ قشنگ نشدم؟!»گفت: «اگه قول بدی دیگه تحت هیچ شرایطی موهاتو نزنی، اونوقت نظرمو می‌گم.»گفتم: «باشه، قول...»نگاهش به صورتم دوخته شد. خبر نداشت صبرم نیست که موهایم بلند شوند. کابوس هر شبم این شده بود که در خیابان روسری‌ام کنار برود و همه به سر کچلم اشاره کنند و هو بکشند!گفت:« گرچه موهای قبلیت رو بیشتر دوست داشتم، اما این شکلی‌ام قشنگی... برای تنوع خوبه!»نفس عمیقی کشیدم و در دلم خدا را شکر کردم.خودم را در آینه برانداز کردم، پشت چشمی نازک کردم و زیر لب گفتم: «اینو خودمم می‌دونستم...»</description>
                <category>خادم قلــــــــم</category>
                <author>خادم قلــــــــم</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 20:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه می‌خواستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yamahdyajjel/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-civmjjr2ysm7</link>
                <description>در یخچال را باز می‌کنم. چه می‌خواستم؟پیرزن با صدای بلند داد می‌زند.خودم را به پذیرایی می‌رسانم.دو تخت رو به روی هم آنجاست که هر روز بین آن‌ها در رفت و آمدم.بالای سر پیرزن حاضر می‌شوم.بوی پماد در بینی ام می‌پیچد.تا چشمش به من می‌خورد می‌گوید: «بی‌شرف! کجایی این‌همه صدات کردم؟ ببین این دستگاه فشار من کجاست؟!»چشمم به نوه‌اش می‌افتد که طاق‌باز روی تخت رو به رو خوابیده، اخم‌هایش را درهم داده، لبش را بین دندان‌هایش گرفته و آن‌چنان شش‌دانگ در گوشی‌اش فرو رفته که هیچ توجهی به اطراف ندارد.خدا را شکر می‌کنم که نشنید مادربزرگش چه به من گفت...تا به حال او را غیر از وقتی که برایش غذا می‌آورم در حالت نشسته ندیده‌ام.مثلاً الان شیفت است و به اندازه ی ساعتی که اینجاست از کارت بازنشستگی مادربزرگش به حسابش پول می‌ریزند!ای کاش من هم می‌توانستم مثل او به خاطر هیچ کاری نکردن پول بگیرم!بچه‌های الآن مثل ما نیستند که خدمت کنند و آخر سر به جای تشکر، داد و سرکوفت تحویل بگیرند.عقلم هم نمی‌رسید بگویم نیست خیلی مارا فرستادین مکتب و مدرسه که حالا دلتان خانم دکتر و اقا دکتر می‌خواهد...روزگار من بدبخت از بچگی همین بوده تا همین الآن.انگار این پیرزن هم اگر یک روز سر من داد نزند صبحش شب نمی‌شود.آدم عجیبی ست...ضعیف و بی‌جان است اما خودش را قلدر می‌گیرد، شانزده بچه و کلی نوه و نتیجه دارد اما تنهاست. بی‌سواد است اما حساب و کتاب می‌داند، همه چیز را فراموش می‌کند اما گذشته را به خاطر دارد، از دلسوزترین بچه‌اش بد می‌گوید و از بی‌مهرترین بچه‌اش تعریف می‌کند. به کسی که به او خدمت کند فحش می‌دهد و به کسی که به او بی‌محلی کند محبت می‌کند.دیروز که جلوی پسرش به من گفت «بوزینه»، پاهایم شل شد و دست هایش لرزش گرفت. نزدیک بود سینی غذا را روی زمین بیندازم. دلم می‌خواست پای گل‌های قالی آب شوم.ای کاش هیچ‌وقت پایم به این خانه باز نمی‌شد تا جلوی مرد نامحرم خار و خفیف نشوم.با این خوش زبانی مادرشان از بالا دستور رسیده که به سر و روی خانه دستی بکش، همه جا را خاک گرفته...! به اسم پرستار آمدم اما مرتب کردن خانه را هم گردن من انداختند...گوشی ام زنگ می‌خورد.حتما اسماعیل است...بعد از سلام و احوالپرسی می‌گوید: «امروز باید حقوقتو بریزن. بگو به کارت من بزنن، لازم دارم...»می‌دانستم می‌خواهد این را بگویدگفتم:«اما این پول زحمت‌کشی خودمه...»_«من از حقم کوتاه اومدم که بتونی پرستار بشی وگرنه باید می‌نشستی سر زندگیت...»_«کدوم حق؟ از خداته که خونه نباشم تا بیشتر با مریم خانم باشی. همیشه وقتی نوبت به من می‌رسه کمرت درد می‌گیره و دیسکت عود می‌کنه اما وقتی نوبت مریمه نه کمردردی در کاره نه دیسکی!»_«دهنت رو ببند، زنیکه گاو... یک کلمه دیگه بگی میام اونجا رو با تو به آتیش می‌کشم. زبون درآوردی؟ همین الآن برمی‌گردی خونه، اصلاً دیگه نمی‌خواد کار کنی.»_«من در به در اگر خونه‌ای داشتم که اینجا نمی‌اومدم. خونه‌ای که وسیله‌هاش رو کس دیگه‌ای انتخاب کنه و بچینه و آشپزی کنه و امر و نهی کنه دیگه برات چه جایی می‌مونه؟»تلفن را قطع می‌کنم.مغزم سوت می‌کشد.با اینکه اکثرا تهدید هایش توخالی هستند اما باز ته دلم خالی می‌شود.چشم های اسماعیل مرا کارگری می‌بیند که باید بیشتر زحمت بکشد تا برای جهیزیه‌ی دخترها پول درآورد. البته عین دختر های خودم هستند، برایشان مادری کرده‌ام. آنها هم مرا مادر خودشان می‌دانند اما هر کار هم که کنم باز هم بچه‌های هوویم هستند.این پیرزن که دوازده تا بچه دارد و هر کدامشان هم یک جور موفق، این‌طور رها شده، من که هیچ فرزندی ندارم وضعم چه می‌شود؟ حتماً مرا با اردنگی پرت می‌کنند گوشه‌ی خیابان کنار جوب آب.ولش کن... پیرزن... نه، کوکب خانم چه می‌خواست؟ دستگاه فشار...به سمت کمد می‌روم تا از کشوی اول دستگاه فشار را بردارم. در کشو قفل است. کلید را کجا گذاشته‌ام؟ دور و برم را نگاه می‌کنم و به دنبالش می‌گردم...کوکب خانم داد می‌زند: «دزد! تو دزدی! کلید رو خودت برداشتی...»اخم هایش را در هم کشیده و آب دهنش وسط لب‌هایش عین یک نخ کوتاه و بلند می‌شود.باز بلندتر داد می‌زند: «این دزد رو از خونه‌ی من ببرید بیرون... می‌خواد وسایلمه ببره.»نمی‌دانم چه کنم؟نوه‌اش با داد کوکب خانم، کمی زاویه خوابش را تغییر می‌دهد و به بابا محمدش تلفن می‌زند.ماجرا را که تعریف می‌کند پدرش می‌گوید: «منم نمی‌دونم کجاست. اشکال نداره... بهش بگید کلید دست محمده.»این را که به کوکب خانم می‌گویم خیالش راحت می‌شود و آرام می‌گیرد. انگار با نام محمد احساس امنیت می‌کند. یادم باشد دفعه بعد امتحان کنم که با نام علی چه واکنشی نشان می‌دهد؟ علی اسم فرزند بزرگ اوست، اسم هوشنگ هم که اسم کسی نیست را می‌توانم دفعه بعد ترش امتحان کنم!نمی‌دانم محمد را چه کسی می‌داند؟چند روز پیش، خانم آقا محمد آمده بود کوکب خانم را به حمام ببریم. کوکب خانم به او گفت: «پسرت محمد کجاست؟ چرا برای او زن نمی‌گیرید؟ تا کی می‌خواهد همین‌طوری یالغوز بگردد؟»خانم آقا محمد لب ورچید و خندید.گفت: «همینم مونده که برای شوهرم زن بگیرم.»من هم با لبخند کجی گفتم: «اتفاقاً من برای محمد زن گرفتم.»عروس کوکب خانم کمی نگاهم کرد و گفت: «برای شوهر من؟»لبم را گاز گرفتم. اسم شوهرم اسماعیل را اشتباه گفته بودم محمد!  از بس این کوکب خانم محمد محمد می‌کند مرا گیج کرده، البته خودش گیج‌تر است...امروز صبح دوباره کوکب خانم به عروسش می‌گفت: «تو زن محمدی؟ بالاخره محمد زن گرفت؟ بیا بوست کنم، پول بذارم دهنت!»چشم‌های زن برق زد و با خنده گفت: «این بار عروس شدم!»از جلوی کوکب خانم سینی غذا و داروهایش را برمی‌دارم.کلید را زیر سینی می‌بینم. حالا که خیالش راحت شده، بهتر است که برایش همان دست محمد باشد.سینی مسی قدیمی را که به من دهن‌کجی می‌کند بر روی پیشخوان می‌گذارم.امروز دو نوبت برای «مهمان‌های ذهنی» کوکب خانم سینی چرخانده‌ام. برایشان پیش‌دستی گذاشته‌ام و چای سرد شده داخل پیش‌دستی‌ها را عوض کرده‌ام. کوکب خانم هم خودش را به زحمت می‌انداخت و به مهمان‌های فرضی تعارف می‌کرد که از خودشان پذیرایی کنند!متأسفانه این یکی هم به وظایف من پرستار اضافه شده ... نوه‌اش هم بود اما کوکب خانم به او تعارف نمی‌کرد و به زبان کودکانه به او می‌گفت که پسر خوبی باشد و پدر و مادرش را اذیت نکند. او هم ثانیه ای چشمش را از گوشی برمی‌داشت به مادربزرگش خیره می‌شد. نمی‌دانم چگونه آن خرس گنده را به چشم بچه می‌دید؟ شاید چشم‌هایش هم ضعیف است و آن یکی تخت را که ۶ متر از او فاصله دارد تار می‌بیند.بی‌حال به آشپزخانه می‌روم.در یخچال را باز می‌کنم. چه می‌خواستم؟کوکب خانم دوباره داد می‌زند و صدایم میکند...</description>
                <category>خادم قلــــــــم</category>
                <author>خادم قلــــــــم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 22:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگار سمج</title>
                <link>https://virgool.io/@yamahdyajjel/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%85%D8%AC-j0tcpoyjrdje</link>
                <description>«اینکه چیزی نیست خواهر! عروس من که زبونش از عروس تو هم درازتره. اصلاً ملاحظه و احترام سرش نمی‌شه که! بدجوری منو تو مخمصه انداخته!»«مگه چی گفته بهت؟»«دیروز که اومده بودن خونه‌مون، من چند بار نالیدم که آخ، دیشب از پا درد و دست درد تا صبح نخوابیدم. عمداً پیاز داغش رو هم زیاد کردم که بفهمه باید کارای خودشون رو انجام بده!»«خب…»«هیچی خواهر جان، خندید و گفت: &quot;از بس در طول روز می‌خوابین، مادرجون!&quot; گفتم نه، من اصلاً تو روز نخوابیدم. البته راست می‌گفت خوابیده بودم ولی اون روز استثنا بود! بعد گفت: &quot;آخی، پس از بیکاریه! نیستکه همش تو خونه‌اید و کاری هم ندارید، خسته نمی‌شید که خوابتون ببره!&quot;»«وااا چه رویی داره عروست! خب تو چی گفتی؟»«هیچی دیگه، گفتم شما راست می‌گید دخترم، من یه پیرزن تنهام که مونس و همدم ندارم، بعد فوت حاجی خیلی تنها شدم.»«ای ناقلا…»«بعد گفتم تنهایی برای آدمیزاد نیست، تنهایی فقط برای خود خداست! یه کمی هم به حال خودم گریه کردم. بعد عروسم به جای اینکه به خودش بگیره و بذاره پسرم بیشتر بیاد خونه‌م، گفت: &quot;خب مادرجون، این همه سال برای چی ازدواج نکردین؟! &quot;»«وااا عروسم عروسای قدیم... تو کارایی که بهشون مربوط نبود دخالت نمیکردن»«گفتم: &quot;مادرجان، اولش که بچه‌ها کوچیک بودن، بعد هم که بزرگ شدن، اجازه ندادن مادرشون زن کسی بشه!&quot;عروسم گفت: &quot;چه بد! چرا اجازه ندادن؟ مسعود… تو به مامانت گفتی تنها بمونه، ازدواج نکنه؟!&quot;پسرم گفت: &quot;نه، من کاریش نداشتم…!&quot;عروسم گفت: &quot;مادرجون، مسعود می‌گه کاری باهاتون نداشته.&quot;گفتم: &quot;الان که خودش ازدواج کرده می‌گه، قبلاً حرفش چیز دیگه‌ای بود!&quot;عروسم گفت: &quot;خب اشکالی نداره مادرجان، ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه است!&quot; اینو که گفت، خودش و پسرم هر دو بهم خندیدن.منم برای اینکه ضایع نشم، گفتم: &quot;اتفاقاً یه حاج آقایی هست که خانمش چند وقت پیش فوت شده، خواستگار منه، خیلی هم سمجه!&quot;»«واقعا؟!»«ای بابا، چی می‌گی گل‌نسا! می‌گم برای اینکه ضایع نشم گفتم!»«خب…»«هیچی دیگه، پسرم اخم کرد و گفت: &quot;چرا به ما نگفته بودین؟&quot; عروسم هم گفت: &quot;چی از این بهتر؟ دیگه تنها نمیمونین!&quot; این وسط یه کم پسرم و عروسم بحثشون شد که دلم خنک شد!»«چه بحثی شد حالا؟»«هیچی دیگه، پسرا می‌دونی کلاً غیرتی‌ان. اولش ناراحت شد که این چه حرفایی بود به مامانم زدی، برای چی داغ دلشو تازه کردی؟ اما بعد عروسم تونست حرف خودشو قالب کنه و به این بهونه که مامانت طفلکی داره از غصه‌ی تنهایی آب میشه، پسرمو راضی کنه. منم زدم به مظلوم‌بازی و گفتم: &quot;نه، من به خاطر شما دوباره ازدواج نمی‌کنم…&quot;»«خب؟»«هیچی دیگه، عروسم گفت: &quot;نه، من مسعود رو که راضی کردم، بقیه‌شون رو هم راضی می‌کنم!&quot; گفتم: &quot;نه، من راضی به زحمت شما نیستم!&quot; اما زنگ زد به تک‌تک بچه‌ها خبر داد.»«وای، نه... تو چیکار کردی؟»«هیچی دیگه،همه‌ی بچه‌ها در عرض چند ساعت جمع شدن خونه... مونده بودم چی بگم؟! گفتم: &quot;نه، من می‌دونم شماها همه‌تون دارین الکی می‌گین که راضی هستین! اگه من ازدواج کنم، دیگه پاتونو تو خونه‌ی من نمی‌ذارین!&quot; گفتن: &quot;نه، ما میایم، از خدامون هم هست شما از تنهایی در بیای! اینطوری اگه یه وقت نتونستیم بهتون سر بزنیم، خیالمون راحته!&quot; تو دلم گفتم اینا می‌خوان منو شوهر بدن، یه باری از رو دوششون برداشته بشه!»«خب بعدش چی گفتی؟ چرا کم‌کم اطلاعات میدی؟ خب بگو دیگه!»«هیچی دیگه، گفتم: &quot;نه، من مریضم، دیگه از من گذشته هر روز باید ۳۰ تا قرص بخورم!&quot; اما باز گفتن: &quot;نه، اتفاقاً اینطوری بهتره! یه نفر دیگه هم هست که هواتو داره، حواسش به قرصات هست، دل به دلت می‌ذاره. دکترا گفتن اگر تنها باشی و حرف نزنی، یه وقت خدایی نکرده آلزایمر می‌گیری!&quot;»«وای حالا می‌خوای چیکار کنی محبوبه؟!»«هیچی دیگه، نمی‌دونی چه حسی داشتم، نفسم بند اومده بود. بهشون گفتم:&quot;باشه، به اون حاجی می‌گم بیاد…&quot; گل‌نسا جان، دستم به دامنت! دیدی این عروس خیر ندیده‌م چه بلایی سرم آورد؟ حالا من اون حاجی رو از کجا بیارم؟»«والا خواهر جان، من عقلم به جایی قطع نمیده! بیا یه دورهمی بگیریم، به عذرا و طلعت هم بگیم بیان، بلکه یه خواستگار برات جور کنیم! شاید اینطوری عروست سبب خیر شد!»«نه، عذرا که عقل درست و حسابی نداره، اون طلعت هم که نخود تو دهنش خیس نمی‌خوره!»«خب میگی چیکار کنم، خودم مرد بشم بیام خواستگاریت؟»«وای گل‌نسا، چه پیشنهاد خوبی دادی! آره، بهت میاد... کت و شلوار حاجی خدا بیامرز رو برات میارم، یه گل هم میدم دستت!»«داری شوخی می‌کنی دیگه نه؟ تو که خوب بلدی... بگو حاجی مرد و باز دوباره به حال تنهایی خودت گریه کن!»«وا، چرا به فکر خودم نرسیده بود!»«واقعا می‌خوای همینو بگی؟ شوخی کردم بابا...!»«آره، یک حرف خوب تا الان زده باشی همینه! فقط اگر بگن بریم خونشون فاتحه‌خوانی یا سر قبرش، چی بهشون بگم؟»« چون غریبه بوده نمیگن ولی اگر گفتن بگو من ازش شناختی نداشتم، بردن روستای خودش دفنش کردن!»« آره،خوبه... همینو می‌گم. بعد هم گریه می‌کنم و بهانه دست تنها بودن می‌گیرم. فقط گل نسا جان، این چیز جدیدا که خودش ظرف‌ها رو می‌شوره اسمش چیه؟»«نمی‌دونم عروسم یکی داره بهش میگه ظرف شور»«با من هماهنگ باشی، می‌خوام بگم دوستم ظرف شور داره، من ندارم که پسرا برام ظرف شور بخرن!»«ای حقه باز…!»« فقط چه مارکی خوبه؟ بهشون بگم مارک ظرفشورت چیه؟!»«نمی‌دونم چه مارکی خوبه بذار از حاج آقا بپرسم بهت میگم»«حاج آقاتون از کی تا حالا تو این چیزا صاحب نظر شدن؟»«خودش که از این چیزا خبر نداره میگم از دوستش حاج اکبر بپرسه که مغازه لوازم خونگی داره...»«مغازه لوازم خانگی داره؟ خب اگر خوبه ما هم بریم از اونجا خرید کنیم»«آره پیرمرد منصفی هست، مغازه‌شون همین میدون توحیده. بنده خدا پارسال خانمش فوت شد هر وقت میریم مغازه‌ش به حاجی میگه قدر زنتو بدون من که دیگه خیلی تنها شدم... چیه چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟!»</description>
                <category>خادم قلــــــــم</category>
                <author>خادم قلــــــــم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 21:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره اثاثی</title>
                <link>https://virgool.io/@yamahdyajjel/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%A7%D8%AB%DB%8C-urqv5qfzzw9d</link>
                <description>جلوی در حیاط، مثل کسی که منتظر یک ناجی است ایستاده بودم، اما ناجی ما یک خاورِ پا به سن گذاشته بود که خودش بیشتر از ما نیاز به نجات داشت.با شرمندگی به کوهی از اسباب و اثاثیه که بیرون ریخته بودم نگاه کردم و گفتم: «ببخشید که در عرض چهل روز، دوباره دارم شما را به صف می‌کشم.»یخچال با دهن کجی چشم غره ای رفت و زیر لب غر زد:« ببین همه جام غر شده...هر بار که منو جابجا می‌کنی یه گوشه ازم ته میره و یه چیزی م هم میزنه بیرون!»گاز قدیمی‌ زنگ زده ام فریاد زد:«من دیگه تحمل این همه جابجاییو ندارم. تا کی می‌خوای ما رو خِرکش کنی؟ اگر بخوای دوباره منو توی یه جای تنگ بچپونی یه کاری می‌کنم همه‌تون دچار گاز گرفتگی بشید.»آینه شمعدان دماغش را بالا کشید:« پس چی؟ می‌خوای بذاره ما همونجا بمونیم؟ یه وقت به فکر این نباشی منو از اسبابا حذف کنی و به یکی قالب کنیااا...؟»فرش خودش را قل داد:« صابخونه همچین پاهاشو کوبید بود روی من انگار ملکه هفت اقلیمه.با این زمین سیمانی و کثیف، نکردن خونه رو یه موزائیک کنن این همه هم خودشونو چُس میکنن . یا رب مباد گدا معتبر شود...»جاکفشی درش را به هم کوبید:« آره، همیشه میومد دم در آمار کفش‌ مهمونارو می‌گرفت. تازه دو سه بارَم به من دست زد و داخلمو نگاه کرد! خوب شد داریم از اینجا میریم.من واقعا معذب بودم...»ساعت خمیازه ای کشید و خودش را در بحث داخل کرد:« خب بنده خدا حق داره ساعت ۲ نصف شب...»کمد سیسمونی حرفش را قطع کرد:« تو که قرن هاست خواب رفتی، چی میگی برا خودت؟»ساعت:«وااا! مگه نشنیدی؟ طرف می‌گفت بچه شما ساعت ۲ نصف شب گریه می‌کنه، شوهر من راننده کامیونه و نیاز به استراحت داره؛ باید زودتر تخلیه کنید.من تا اسم ساعتو شنیدم عقربک هامو تیز کردم ببینم چه ساعتی مد نظرشه!»گهواره بچه نالید:«عجب آدمای مردم آزاری پیدا میشن خب بچه‌ست دیگه.نمیشه به زور ساکتش کرد که. خدا شاهده من این چند وقت دیدم چه قدر مادر بچه ملاحظه می‌کنه که خونه ساکت باشه. هر وقت بچه یه کمی تغییر حالت میده، قبل از اینکه چشماشو باز کنه سینه‌شو می‌کنه تو دهنش تا صداش در نیاد.خب فداکاری از این بیشتر؟! پتروس فداکار هم این حجم از فداکاری رو نداشت.»بخاری که مراقب بود فسی از او در نرود:«آره به خدا ببینید چه‌قدر سرده... سگو بزنی الان از خونش در نمیاد. من بیچاره تازه وضع و اوضاعم رو به راه شده بود و شعله‌هام از پیس پیس به شیس شیس می‌زدن که منو از گاز کشیدن. حرص می‌خورم از اینکه شاید جای بعدی شوفاژو شومینه داشته باشه و مثل پارسال منو بزارن گوشه انباری و کلی وسیله‌های سنگین بذارن رو کولم.آخه یه بخاری مگه چه قدر گنجایش و تحمل داره؟ برای همین به پت پت افتاده بودم دیگه... تازه تو این خونه رسمه برای اینکه بیشتر گرم بشن بعد از دستشویی رفتن باسن یخ زده شون رو می‌ذارن روی من و هر چند وقت یه بارم یه تقّه می‌زنن به لوله‌م. دیگه تعرض از این بالاتر؟ تقصیر صاحب‌خونه ست که براشون اعصاب نذاشته»من منتظر خاور بودم و از سرما می‌لرزیدم اما وسایل تازه دهانشان گرم شده بود و بحثشان داغ...سماور تف عصبی داغی به زمین انداخت:« حالا شما هم هی همه چیو ربطش می‌دین به صاحاب خونه... اینکه قوریو می‌کوبن تو سر من وهمه جام هم جرم گرفتم تقصیر صاحاب خونه‌ست؟»در همین حال، از دور صدای عطسه یک موتور قدیمی به گوش رسید. همه ساکت شدند. یک &quot;خاور&quot; به رنگ آسمان دودی، با چراغ‌های کج و کوله و بدنی پر از زخم، مثل یک قهرمان خسته از جنگ، با صدایی به هیبت یک هواپیما جلوی در ایستاد.خاور با صدایی گرفته که انگار از اعماق تاریخ می‌آمد، نالید: «بازم شما؟! چهل روز پیش بود که از شر این همه بار سنگین خلاص شدما. فکر کردم یه مورد درست و حسابی به پستمون خورده، ولی باز هم همون جماعت پرحرف...»تلویزیون در حالی که سکته سوختگی را رد داده بود با بی‌حالی:« یه کم رعایت کنید، چنگال سر پاره آهنتون بذارید حرف نزنید تا من استراحت کنم. چند روزه از دست این بچه‌ها یه لحظه چشمک نزدم.»روتختی با گریه:« چه جوری دیگه خواب به چشممون بیاد وقتی برای جور کردن پول اسباب کشی تخت خواب و فروختن.»رختخواب‌:« حالا شما پنبه خودتو کثیف نکن، دوباره یه تخت دیگه می‌گیرن.»بالش با پوزخند:« خیلی هنر کنن پول رهن و اجاره خونه‌شونو جور کنن. الان چند ساله که نتونستن شکم ما رو پر کنند.»خاور با خنده بلند: «هه! شکم؟ من که ده ساله با باک نیمه‌خالی می‌رونم. شماها حداقل یه جا ثابت بودید!»چادر مسافرتی:« خب من که هستم گوشه پارک هم می‌تونم همه رو تو خودم جا بدم. اما دارم خاک میخورم و میپوسم.نمیدونم اینا که ماشین ندارن برای چی منو خریدن؟ حتماً برای چنین روزی بوده دیگه...»گلدان گل:« آره اگر ماشین داشتن منو رو می‌ذاشتن صندلی جلو خیلی راحت‌تر بودم.»خاور با زور اگزوز: «صندلی جلو؟ من خودم صندلی هام سوراخ سوراخه! انقدر فنرهام بیرون زده که راننده مجبوره با دو تا بالش بشینه روش. لااقل شماهارو تمیز نگهتون داشتن...»دوچرخه:«گلی دلت خوشه‌ها... منم به زور تونستن برای بچه‌شون بخرن تازه از یه دست دو فروشی اونم از بس بچه گریه کرد و پا به زمین کوبید. موتور و ماشین که اصلا نمیتونن بگیرن با این گرونیا.»خاور با سرفه:«دست دوم که خوبه! من &quot;اسقاطِ اعظم&quot; اوراقی‌ها هستم. می‌گفتن صاحب قبلیم، یه پیرمرد نازنین بوده با کلی آرزو... که یه چُرت سر پیچ کارش رو ساخته. حالا اون رفته بهشت و من موندم با این همه مصیبت! راستی، اینکه موقع پیچیدن یه کم مینالم هم یادگاری همون واقعه‌ست.»کارگرها از خاور بیرون پریدند تا دست به کار شوند.درب پشتی خاور با صدای نعره ی فلزی باز شد._« سلام با اجازه تون اول مبل‌ها رو سوار کنیم اون آخر خاور بذاریم که آسیب نبینن»پشتی‌ با خنده:« مبلا رو قبلاً خودشون بردن داداش!»من هم همین جواب را بدون خنده به کارگرها دادم... مستاجر بی پول عیالواری مثل من را چه به مبل؟برگشتم داخل خانه تا الباقی خرده ریزها را ببرم.حوله سر چوب لباسی:«لااقل امان می‌دادن خانومت آب حمام چهلش رو با من خشک کنه بعد از اینجا برید.»چوب پرده روی دیوار:« حیف اون دریلی که قرض گرفتی تا منو به دیوار بزنی. حالا که به این زودی میری منم با خودت ببر.بدون شما اینجا هیچ بچه‌ای نیست که پرده رو بکشه و منو به لرزه در بیاره.هیچ بچه‌ای نیست که پشت پرده بخنده و جیش کنه و خوشحال بشه که خیلی زرنگه .. اصلاً بدون شما اینجا سوت و کوره.»گلدان صاحبخانه که دور ستون بزرگی پیچیده بود:«ببین دخترت دونه دونه همه برگای منو کنده.شانس آوردم دارین زودتر از اینجا میرین وگرنه هیچی از من باقی نمی‌موند.»وقتی همه وسایل را جمع کردم به در و دیوار خانه نگاه کردم و گفتم:«اینجا خونه خوبی بود اگه صاحب خونه شم خوب می‌شد...حیف اون همه وقتی که اینجا رو با خانومم تمیز کردیم و به دیوار چرک گرفته اتاق کاغذ دیواری زدیم»در و دیوار خانه با همخوانی گفتند: «در رو ببند! باد نیاد. تا فردا مستأجر جدیدمون میرسه. به‌سلامت!در نهایت، خاور قهرمان ما، با ناله‌ای بلند و دودی غلیظ،به راه افتاد. توی باربندش، همهمه وسایل به آرامی جای خود را به صدای موتوری داد که قول داده بود آنها را به &quot;خانه جدید&quot;برساند،حتی اگر باز هم فقط برای چهل روز باشد.&quot;خانه&quot; جدیدی برساند، حتی اگر باز هم فقط برای چهل روز باشد.</description>
                <category>خادم قلــــــــم</category>
                <author>خادم قلــــــــم</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 13:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>