<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های °• یاسمین فتحی •°</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yas_Lakposht</link>
        <description>هیــــــس! آرام بخوان! بگذار فریاد ناگفته ها به گوشت برسد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:23:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1230322/avatar/lGgBMP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>°• یاسمین فتحی •°</title>
            <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آری جان پدر...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-fn7p4wyzizro</link>
                <description>گمان نکن می‌توانی چشم های بی فروغ و لب های لرزان و آه های جانسوزت را از من پنهان کنی. جدا از اینکه پاره تنمی و تو را بهتر از خودت بلدم، من هم روزی حال تو را به بدترین شکل تجربه کردم. آری جان پدر...من هم زمانی عاشق بودم! من هم زمانی از دست داده ام و حس کردم قلبم در کوهی از شیشه سقوط کرده!رابطه ای که من از دستش دادم... به گفته دیگران می‌توانست کتاب لیلی و مجنونِ دیگری شود. قرار هم بود که بشود! آخر او نویسنده بود و عاشقانه می‌نوشت. زمانی که باهم آشنا شدیم، به تازگی رمان جدیدش را شروع کرده بود و داشت به شخصیت هایش پر و بال می‌داد. می‌گفت تو نسخه فیزیکی و واقعی شخصیتی هستی که قهرمان داستانم عاشق اوست. و کمی بعد اعتراف کرد که خودش نسخه فیزیکی و واقعی قهرمان داستان است!میدانی.‌.‌. او دوست داشت واقعی بنویسد و داستانش را زندگی کند. پس با من عاشقی می‌کرد و عاشقی کردن هایش را می‌نوشت. با من زیر باران انقلاب و تئاتر شهر را قدم می‌زد و در گوشم نجوای عاشقانه سر می‌داد و شب همان ها را می‌نوشت. دیگر طوری شده بود که نمی‌توانستیم بگوییم ما داستان را زندگی می‌کنیم یا داستان از زندگی ما شکل می‌گیرد.همه چیز عالی و رویایی بود... او به اندازه تمام اسطوره هایش عشق را آمیخته به جنون قلم می‌زد و ما شیرین و فرهاد و احمد و آیدا و رومئو و ژولیت معاصر بودیم!اما... جدای از هر چیزی او یک نویسنده بود. اغلب نویسنده ها -به هر قیمتی!- از غافلگیر و حیرت زده کردن مخاطب لذت می‌برند. داستان خود را بدون پایان عجیب و غیر منتظره ناقص می‌دانند. او هم از این قائده مستثنی نبود... او هم اعتقاد داشت اگر فرهاد به شیرین می‌رسید، اگر سرنوشت رومئو و ژولیت به جای مرگ، وصال بود؛ تا این اندازه جاودان نمی‌شدند. آری جان پدر... او مرا قربانیِ پایان شگفت انگیز داستانش کرد. او مرا هم در آتش خیانت قهرمان به معشوقش سوزاند. چون او... دوست داشت واقعی بنویسد و داستانش را زندگی کند :)- یاسمین فتحی (برکه?)کمبود عکس مرتبط*</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 22:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساز انتقام...!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-sguvxxu0zwpy</link>
                <description>...بدنمو پیچ و تاب میدم و میرقصم...دور خودم‌ میچرخم و دستامو بالای سرم میبرم و هماهنگ با ریتم آهنگ خیالی پایین میارم و...میرقصم.به خودم تو آینه نگاه میکنم. به حرکات مسخره و خنده دارم و این بار...میخندم و میرقصم!صدای قهقهه هام توی گوشم میپیچه و به این فکر میکنم که الان فقط یه پیراهن سرخ آتشین کم دارم و یه جام شراب.انقدر میچرخم و میرقصم و میخندم تا با سر زمین میخورم و بعد...بلند تر میخندم چون خونه هم مث من زده به سرش و داره دور سرم‌ میچرخه و میرقصه.دوباره به خودم توی آینه نگاه میکنم...-میبینی بلد نیستی برقصی؟ هیچوقت بلد نبودی... میبینی نه عرضه با لگد از زندگیت بیرون انداختشو داری نه درست رقصیدن به سازشو؟ حتی بلد نیستی یجوری برقصی که خوشش بیاد احمق!د لعنتی میبینی داری به جنون میرسی یا نه؟!بسه...گوشاتو بگیر تا صدای طبل و تنبکشو نشنوی! چطوری نمیفهمی که چقدر بی رحم و خودخواهه؟نیشخندی به حرفای من تو آینه میزنم و بلند میشم و رقصیدن رو از سر میگیرم.من نه بابام رقاص بود نه ننم.حتی از اونایی که ناز و عشوه و استعداد خدادادی دارن هم نبودم.من فقط یه احمق عاشق بودم که میخواستم اونی که عاشقشم کنارم باشه‌، مال من باشه!واسه همین هر سازی زد واسش رقصیدم...ساز بدبخت کردنمو! کشتن غرورمو! له کردن شخصیتمو!ولی اون هیچوقت خوشش نیومد... هیچوقت رقصیدنمو دوست نداشت.حقم داشت...اون یه موزیسین قهار بود و من یه رقاص دست و پا چلفتی که این پاش به اون پاش میگه غلط اضافی نکن!حالا اون ساز رفتن میزنه و من... بازم واسش میرقصم!میدونم بره میمیرم و میرقصم!میدونم بره نابود میشم و به بدنم پیچ و تاب میدم!چون حقمه...آدم ضعیف النفس بی اراده لیاقتش نابودیه!من این بار میرقصم...به سازِ انتقام! انتقام آدمی که غرور و آرزوهاش دفن شد؛ زیر گرد و خاک بلند شده از رقصیدن من، برای یه کثافت!-از مجموعه داستان #هزارتوی‌خیال?-این داستان: #ساز_انتقام?                                              -نویسنده: یاسمین فتحی (برکه?)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 17:19:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۲ جهان زیرزمینی من :)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DB%B1%DB%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-:%29-bpmjoc2h0skd</link>
                <description>این واقعا منم...تا حالا پستی خارج از دستنوشته هام نداشتم..‌         چه بهتر که استارتش با همچین چالشی زده بشه!       و البته شدیدا متشکرم از آیرین عزیز بابت این چالش به درد بخور...               خب... من جدیدا سعی دارم از همه ژانرا بخونم ولی انس شدید و عمیقی از همون کودکی با ژانر عاشقانه داشتم و دارم و به گمانم خواهم داشت! €_€          پس قطعا بخش عمده ای از این لیست عاشقانه است...این لیست کاملا دلی بوده و فاقد هیچ ترتیب خاصی میباشد!۱) قهوه سرد آقای نویسنده...ده ها داستان کوتاه در یک سیر داستانی! از اون کتابایی که وقتی دست میگیری میخکوبت میکنه و           تا تمومش نکنی ذهنت آرامش نداره! خود من وقتی تمومش کردم تا چنددقیقه تو شوک بودم! شوک پایان عجیب و البته فوق العاده اش... داستان یه نویسنده خلاق و عجیب! نویسنده ای که برخلاف خیلی از اهل قلما ، سیگاری نیست! :)کتاب اینجوری شروع میشه: میخوام یه اعتراف کنم!        من چندسال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که ده سال داشتم. عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی میزد و پونزده سال از خودم بزرگتر بود. اون هرروز به خونه ی پیرزن همسایه می اومد تا ازش پیانو یاد بگیره!این کتاب رو به همه خصوصا کسایی که دستی بر قلم دارن توصیه میکنم!۲) قصه های امیرعلی......آیا از افسردگی رنج میبرید؟ آیا عضلات کنار لب هایتان مدتی طولانی است که به سمت بالا هدایت نشده اند؟ آیا سال ها است در حسرت خنده ای از ته دل مانده اید؟ دیگر نگران نباشیییییید! با داستان های این پسر مظلوم و بدشانس و خانواده بامزه اش اوقات خوشی را برای خود بخرید?من از ده سالگی این کتابارو دارم... اونموقع حتی معنی بعضی شوخیا و یا حتی کلمات رو نمیدونستم ولی قهقهه هام صدای بقیه اعضای خانواده رو درمیارود!مطمئنم از خوندن این قصه های گوگولی مگولی پشیمون نمیشید!اینم یکی از قصه ها با خوانش خود آقای نبویان:  https://www.aparat.com/v/L4tHb ۳) تمام این مدت...... طرفداران داستان های لطیف عاشقانه و البته، کتاب یا فیلم معروف پنج قدم فاصله این کتاب رو اصلا از دست ندید که ثمره دست همون نویسنده ها است.هیچ توضیحی راجبش نمیدم چون هرچقدر بدون پیش زمینه ذهنی بخونید جذابیتش بیشتره! فقط بدونید توی لطافت و تاثیر گذار بودن هیچ دست کمی از پنج قدم فاصله نداره حتی شاید از نظر بعضی ها جذاب تر باشه ولی خب... خیلی مظلوم و ناشناخته مونده! :(اینم عکس پشت جلدش....۴) بابا لنگ دراز...بابا لنگ دراز رو همین سه چهار هفته پیش خوندم و اینجوری بودم که انگار دونفر درونم باهم دعوا میکنن ، یکی میگه نخون تموم میشه اون یکی میگه ولم کنننننن!ولی... واقعا شیرین و گوگولی مگولی بود و در کنار اون، یه طنز لطیفی هم داشت که کلا خیلی خوب بود.??‍♀️اکثرا به لطف اون انیمه معروف این دختر با موهایی که انگار دست کرده تو پریز برق رو میشناسن ولی خب ، موضوع کتاب، قصه ی یه دختر پرورشگاهی بامزه و رویاییه که توسط یه آدم خَیِّر گمنام به دانشگاه فرستاده میشه و...پ.ن: شخصیت جودی شبیه آنه شرلی نیست؟?:)۵) سه گانه فاضل نظری به جز اقلیتشون...آقای نظری و شعرای جلا دهنده روحشون که معرف حضور همه هستن تقریبا‌‌‌... ایشون یه سه گانه ای دارند که تشکیل شده از سه کتاب : آن ها ، گریه های امپراطور و اقلیت!بنده نیز از ایشون سه گانه دارم فقط جای اقلیت، &quot;کتاب&quot; رو که خب مهم نیته????در وصفشون هم کلمات و بنده واقعا عاجزیم‌...قضاوت رو به خودتون میسپرم :) :ببین من چه کشیدم تو چه کردی =]۶)مغازه خودکشی...به معنای واقعی کلمه: کمدی سیاه! من موقع کتاب خوندن اینجوری ام که هر کتاب حس یه فضایی رو بهم میده... یکی آرامش ساحل ، یکی عطر جنگل بارون خورده و یکی... عطر مرگ!این کتاب سر تاسر عطر مرگ بود‌‌... حتی خنده هایی که بعضی جاها ازت میگرفت هم عطر مرگ داشت!با پایانی عجیب و شدیدا خشک کننده‌‌‌... انگار که جریان برق ازت رد شده! مات زل میزنی به دیوار و میگی: هان؟ چی شد؟قصه توی یه دنیایی اتفاق می افته که ناامیدی و غم از در و دیوارش بالا میره و انقدر خودکشی طبیعی و عادیه... که مغازه ای وجود داره به اسم: مغازه خودکشی! احتمالا مشخصه که چه چیزهایی توش میفروشن... ابزار و وسایلی متنوع و پیشرفته برای کشته شدن توسط خودت!...۷) عموجان استالین...فوتبالی باشی ، عاشق جام جهانی و هیجان و حواشیش باشی ، اهل طنز باشی و این کتاب رو نخونی؟ تو این چند ماهی که به جام جهانی ۲۰۲۲ مونده ،    خوندن این کتاب میتونه هم مرور خاطرات خوب و بد    جام جهانی قبلی باشه و هم... بهونه ای برای کر کردن گوش فلک با صدای خنده هامون!قصه... قصه یه پیرمرد عجیب غریبه که تازگیا درگیر آلزایمر شده، به زمین و زمان مشکوکه و توهم توطئه داره! دکتر برای جلوگیری از پیشرفت بیماریش ازش میخواد یه دفتر برداره و اتفاقات روزمره رو یادداشت کنه! با توجه به نزدیکی جام جهانی ، تصمیم میگیره اتفاقات و بازی ها رو کارشناسی کنه و فی ما بین مافیای فوتبال رو بیاره تو امثالهمشون!...۸) نفرین عشق‌......این کتاب رو دخترخاله ام با آگاهی بر عشق و علاقه بیش از حدم به کتاب و ژانر عاشقانه از کتابخونه خودش بهم هدیه داد... مال دهه هشتاده و نسبتا قدیمی! اما از بین اون همه رمان قدیمی که از تک کتابخونه محلمون گرفتم و خوندم... جزو قشنگ ترینا بود!تلخ ، تراژدی با چاشنی معما! داستان یه مثلث عشقی نفرین شده... داستان یه کینه قدیمی و ریشه دار که زندگی دو نسل رو به آتیش میکشه! داستان نبرد یه جفت چشم سبز گربه ای ، با یه جفت چشم مشکی! مشکیِ مشکی! :)اگه دهه شصتی یا هفتادی هستید و دلتون هوای رمانای اون زمان رو کرده ، یا اگه دهه هشتادی هستید و میخواید ببینید قلم عاشقانه نویس های اونموقع چجوری بوده...نفرین عشق انتخاب خوبیه!خواستن همیشه ام توانستن نیست :)۹) آیه های جنون......داستانی بی نهایت شیرین و دلربا ، با عطر اسپرسو یا هات چاکلت خوردن کنار شومینه تو اوج سرمای زمستون!آیه ها! نشونه ها! دختری که دست سرنوشت ، اونو تو مسیر آدمی قراره میده که برای زندگیش پر از آیه و نشونه است :) خلاصه آیه های جنون به قلم خود خانوم سلطانی☝?خانوم لیلی سلطانی اثر دیگه ای هم دارن به اسم رایحه محراب که در دست چاپه! اگه آیه رو خوندید و با قلمشون آشنا شدید ؛ رایحه رو هم از دست ندید که به مراتب فوق العاده تره :)....۱۰) ایهام...اسمشو عاشق =]یه کتاب به نسبت کوتاه و لطیف با محیطی شاعرانه و شدیدا قابل درک برای قشر جوون! به قولی میشه گفت این کتاب خیلی مووده :)از خلاصه طاقچه استفاده میکنم چون خیلی وقت پیش خوندم و خلاصه نوشتن یکم سخته واسم:مجتبی حبیبی دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران عاشق نفس نیازی دانشجوی معماری شده است. مجتبی پسری آرام، جدی و کمرو است که سخت اعتماد می‌کند اما نفس دلش را برده است. قرار است یک همایش برگزار شود که بخشی از مسئولیتش با مجتبی است، او تصمیم می‌گیرد که کار دکور سن را به نفس نیازی بسپارد، این موضوع باعث ادامه‌دار شدن رابطه این دو می‌شود.۱۱)اسطوره...(اینترنتی)....توصیفش توی یک کلمه: خارق العاده!این رمان رو بنظرم هر ایرانی باید یه بار بخونه! بعضی وقتا میگم حیفه که چاپ نشه. ولی بعدش میگم نه!حیف اونه که رایگان نباشه و مهم تر از اون! گیر سانسورای مزخرف بیفته و از کیفیتش کم بشه...من اندازه موهای سرتون رمان اینترنتی خوندم ؛ یه تعداد انگشت شماری خارج از اون قالب تکراری و بیخود همیشگی بودن که اسطوره در صدر همشون بود!داستانی که خط به خطش پر از مضمون و خارج از اغراق ، درس زندگیه!قصه دختری که وارد زندگی دو برادر میشه ، دو برادر که قربانی شده و زخم خورده اند! قربانی جنگ! زخم خورده نامردی! دیاکویی که تو عالم نوجوونی همه کس برادر کوچیک ترش شد و توی تهران نامرد ، تنهای تنها و داغ دیده جون کند و شد اسطوره مرام و معرفت!دانیاری که برعکس خیلی از بچه ها ، با کابوس بزرگ شد! کابوس یه سوراخ توی کمد... سوراخی که باعث شد یه پسر چهارساله ، وحشتناک ترین جنایت تاریخ رو به چشم ببینه و تمام عمرش ، یه سنگ متحرک و بی تفاوت و بدبین به عالم و آدم باشه!و شاداب... اسطوره نجابت و غیرت زنانه! دختری که بخ ظاهر شکننده و ضعیفه اما یه تنه... زندگی این دو برادر رو نجات میده!قسمتی از داستان:زیر باران، زیر شلاق هاي بی امان بهاره اش ایستادم و چشم دوختم به ماشین هاي رنگارنگ و سرنشین هاي از دنیا بیخبرشان! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم، بیش از این له شوم، بیش از این خراب شوم!صداي بوق ماشین ها مثل سوهان یا نه مثل تیغ، یا نه از آن بدتر، مثل یک شمیشیر زهرآلود روحم را خراش می دادند. سرم را به همان جایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست تکیه دادم. آب از فرق سرم راه می گرفت. از تیغه بینی ام فرو میچکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد! از آن به بعدش را نمی دانم به کجا می رفت!همهمه اوج گرفت. دهانم گس شد. عدسی چشمانم سوخت. گلویم آتش گرفت. خشکی گردنم بیشتر شد، اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد. سیاه بود دیگر، نبود؟ خواستم تحمل کنم، خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود! خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود، اما نتوانستم. درش که باز شد تاب نیاوردم. کامل چرخیدم. پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم. لرزش فکم را حس می کردم. حالا یا از گریه و بغض و یا از خیسی لباس ها و سرماي فروردین ماه! دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم. چشم بستم روي همه زشتی هاي این دنیا، روي این دنیا. پایان خط ... خط پایان! همان که می گویند آخر زندگیست. همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند. همان سوت دقیقه نود اینجاست! همین جا! درست همین جایی که من ایستاده ام. می دانی چرا؟چون امروز اسطوره مرد! اسطوره من، مرد من، مرد!۱۲) چایت را من شیرین میکنم......یه پدر با سابقه عضویت تو گروه مجاهدین خلق، یه مادر مظلوم گوشه گیر فوق العاده مذهبی! و دختری که همه زندگیش برادرش بوده و حالا..‌ نیست! داداش مهربونش ترسناک شده! میگه مسلمون شده اما عوض شده! اونقدر عوض شده که حتی روی خواهری که از گل نازک تر بهش نگفته بود دست بلند کنه و یکم بعد... غیب بشه. دختر قصه که از بچگی تا جوونی ساعت به ساعت زندگی شو با برادرش گذرونده بیخیال نمیشه. می افته دنبال پیدا کردنش، میفهمه با یه سری آدم ترسناک _شبیه این روزای خودش_ که یه گروه تشکیل دادن رفته سوریه! گروهی که بهش میگن: داعش!امیدوارم این کتابا و معرفی شون براتون مفید بوده باشه... شاید بعدا ، یعنی حدودا دو سه ماه دیگه یه پست دیگه بنویسم چون هنوز چندتا کتاب نخونده تو کتابخونه و تعداد بسی زیادی تو لیست خرید دارم...و بازهم تشکر از آیرین و عزیزایی که با معرفی کتاب های عالی لیست خرید ما رو سنگین ، و جیبمونو خالی کردن ??</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 15:22:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه به درد نمیخوره...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-vto8ulnsdu8x</link>
                <description>...در جواب سوالش که پرسیده بود &quot;خوبی؟&quot; گفتم:-عالی ام!و توی یادداشت گوشیم تایپ کردم:+اصلا خوب نیستم!پرسید:• چرا حس میکنم روال نیستی؟جواب دادم:-چون باز از ساقی اشتباهی جنس خریدی...دو خط پایین رفتم و تایپ کردم:+زحمت کشیدی واقعا! &quot;حس میکنم روال نیستی؟&quot; بعد این همه وقت تازه حسسس کردی روال نیستم؟گفت:• مث غریبه ها رفتار میکنی! شبیه قبل نیستی!بهش گفتم اشتباه میکنه ؛ اما تو گوشیم نوشتم:+تا حالا اصن آشنا بودم برات که حالا تازه بخوام غریبه بشم و مث غریبه ها رفتار کنم؟مثلا ناراحت زمزمه کرد:• قبلا با تنها کسی که درددل میکردی من بودم!گفتم:-الانم مشکلی باشه فقط پیش تو میام!+مشکل من تو زندگی در هرحال حاضر فقط توئی! اگه مشکلی نداری بازم واسه درددل پیشت بیام!نیشخند زد:• خرم لابد که فک میکنی انقدر راحت گول میخورم!با خنده مشتی به بازوش کوبیدم:-دور از جون!و با ته مونده همون خنده که حالا نیشخند شده بود تایپ کردم:+تو میگی خری و راحت گول میخوری پس من لابد مزرعه ای از حیوانات اهلی ام خودم خبر ندارم!عصبی داد زد:• قبلا شعور اینکه وقتی با یه نفر حرف میزنی گوشی تو بذاری کنار رو داشتی!-وسط یه بحث مهم کاری ام!انفجار خنده ام رو به سختی کنترل کرده و نوشتم:+نه عزیزم! قبلا شعور اینکه لحظه هامو وقف کسی کنم که ارزش داشته باشه رو نداشتم که خداروشکر الان دارم!• تو انقدر برای من مهم بودی که هرکار مهمی رو بخاطرت کنار بذارم!-توئم برام مهمی ولی خب اگه کارمو واسه این از دست بدم تو پاسخگویی؟با پام رو زمین ضرب گرفتم! چقدر کنترل عصبانیت سخته!+فقط یه سوال دارم ازت! خودت خنده ات نمیگیره از دروغایی که میگی؟به صندلی اش تکیه داد و نفسشو محکم بیرون فرستاد:• خیلی سعی کردم خودمو راضی کنم که اون افکار منفی که چندوقت تو ذهنم بود رو دور بریزم اما الان که میبینم انگار همشون درسته! واقعا اون بحث کاری مهمت که جای منو گرفته چی داره که من ندارم؟ این بار چیزی نگفتم! حتی سرمو بالا نیاوردم!فقط با دستی که از حرص میلرزید تایپ کردم:+روزی که جلوی اون همه آدم داد زدم و سر پاکیت قسم خوردم یک درصدم فکر نمیکردم یه روز میشینی جلومو با وقاحت تمام بهم تهمت خیانت میزنی درحالی که خودت دوساعت دیگه با اون یکی قرار داری!از شدت عصبانیت بریده بریده نفس میکشید!گفت:• الان فقط میخوام بدونم! صادقانه... بدون کلک و دروغ و چرت و پرت! حست به من چیه؟سرمو بالا آوردم و ابروهای بالا رفته پرسیدم:-واقعا صادقانه بگم؟ • آره!-بیا جوابتو از بین بحث کاری مهمم پیدا کن!فقط یه لحظه....انگشتام رو برای نوشتن آخرین چیز روی کیبورد حرکت دادم:+میخوای حسم به خودتو بدونی؟ اگه با خوندن اینا تا الان نفهمیدی! حرف اول هر جمله یاپاراگراف یا هر کوفت و زهرماری که نوشتم رو بذار کنارهم! ایده جالبیه نه؟? از بچگی از این چیزا خیلی خوشم میومد...گوشیو دستش دادم و از رو صندلی بلند شدم و به سمت در خروجی کافه راه افتادم!اون گوشی که هر کیلوبایتش خاطره یه عوضیه به درد من نمیخوره! این شهرم به درد نمیخوره! این قلب هم به درد نمیخوره! این مغز هم به درد نمیخوره! این آدم کلا دیگه به درد نمیخوره!-هزارتوی خیال¹ ?✨-یاسمین فتحی (#برکه °?°)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 21:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارادتمند تو ؛ همان فُلانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%8F%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-pht260qu1bqm</link>
                <description>در پایان نامه ات گفته بودی شب بخیر...به گمانم از همان شب بخیر هایی بود که گفتیم و شنیدیم و هیچکدامشان به خیر نشد که هیچ، پر شد از شر و دست انداخت دور گلویمان و راه نفسمان را برید! شری که شب به شب به محض لمس نرمی بالشت توسط پوست به سراغمان آمد و با نیزه، به جان گلوی بیچاره مان افتاد تا با هزار التماس و منت چشم را راضی کند شاید چند قطره ای ببارد و لحظاتی بخواباند این شر گریبان گیر را!اما گلو غافل بود از اینکه این شر هم مانند سردرد و معده درد و هزار درد دیگر که در برابر مسکن ها مقاوم می‌شوند؛ پس از مدتی آنقدر قوی و آب دیده میشود که اشک هم از پسش بر نمی آید!خلاصه اش کنم جانم...میدانم نامه های طولانی حوصله ات را سر میبرد! با اینکه بعید و محال است اما دعا میکنم هیچگاه این شر خانمان سوز دامنت را نگیرد!ارادتمند تو...همان فُلانی!راستی...فراموش کردم بگویم...نام دیگر این شر، بغض است! حواست را جمع کن...!-یاسمین فتحی (#برکه)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 22:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دید متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-qkmdnusi8voc</link>
                <description>اکثرا میگن رابطه با اونی که دوستش داری اما دوستت نداره خیلی سخته ؛قبول دارم! سخته...ولی تا حالا از اون جهت بهش نگاه کردید؟شاید... شاید...واسه کسی که اون طرف قضیه است به مراتب عذاب آور تر باشه...!فکر کنید ؛ دوستت داره! ولی تو دوستش نداری!دست خودت نیست ؛ حست نمیتونه اونجوری باشه که اون میخواد!هم نمیخوای دلشو بشکنی پس سعی داری دوستش داشته باشی و هم نمیخوای بهش ترحم کنی و غرورشو بشکنی واسه همین سعی داری باهاش صادق باشی!در هر صورت ، هرچی بشه ، هرچقدرم حق رو به خودت بدی و منطقی فکر کنی بازم عذاب وجدان داری و...خودتو مقصر میدونی!میدونید حتی تصورشم واسه &quot;من&quot; اذیت کننده است...شمارو نمیدونم!موود...نویسنده: یاسمین فتحی (#لاکپشت) °✍?°کپی با ذکر اسم نویسنده ایرادی ندارد!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 15:28:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#سالمندان_هم_دل_دارند!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-bgtdlgwbk7xs</link>
                <description>دلم‌ میخواست یه پیرمرد با دستای لرزون و کمر خم شده باشم که بچه هاش ولش کردنتو خانه سالمندان و افسردگی گرفته! هیچینمیگه و فقط از پشت پنجره به حیاط نگاهمیکنه..‌توئم یه پیرزن گوگولی سرحال که با پای خودش اومده اونجا و عین بچه ها از در و دیوار بالا میره و هی سر به سر من میذاره!تهشم بعد کلی کل کل و دعوا و تو سر هم زدن عاشق هم بشیم و همونجا عروسی کنیم!چپ چپم نگاه نکن چشمات چپ میشه!مگه همیشه باید دوتا دانشجوی لوس بچه ننه اینجوری عاشق هم شن؟#نه_به_تبعیض #سالمندان_هم_دل_دارند                                                     مخلص شوما...               پسره رو اعصاب روانی کودک بیش فعال!نویسنده: یاسمین فتحی (#لاکپشت)#کودکانه‌دیوانه‌ات‌شدم؛)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 13:03:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمانی سودی ندارد...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-shjy6iqbnpkd</link>
                <description>...به چشمای بی روحش نگاه کردم...بعد از ناپدید شدن کیان به زور میشد ازشحرف کشید...واسه ام اصلا قابل باور نبود ؛برکه ای که هیچوقت ساکت دیده نمیشد حالا بشه منزوی ترین کسی که تا حالا دیده بودم!دلمو زدم به دریا و سعی کردم سر بحث رو باز کنم:-برکه...یه سوال بپرسم؟منتظر نگاهم کرد...-تلخ ترین جمله ای که تا حالا شنیدی چیه؟+پشیمانی سودی ندارد!اخم کردم‌ ؛ چیزی نبود که توقعشو داشته باشم!-چقدر کلیشه ای...جوابش فقط یه لبخند تلخ بود!-حالا چرا این؟+لازمه حتما توضیح بدم؟-لازمه بگم خیلی فوضولم و ذهنم درگیر میشه؟+عب نداره تلنگری میشه برای ترک فوضولی!اعتراض کردم:-اذیتم نکن دیگه...به خدا شب خوابم نمیبره!نفسشو با کلافگی بیرون فرستاد و دست به سینه ، تکیه داد به مبل!+اذیت میشم...بفهم!-دوسال لب از لب باز نکردی چی بهت رسید؟ یه بار حرف زدنو امتحان کن!مث قدیما...نیشخند زد و زیر لب تکرار کرد:+مث قدیما...چند دقیقه گذشت!کیفمو برداشتم و خواستم برم که...+من آدم برون گرایی بودم! خیلی برون گرا!کوچکترین احساسی که داشتم رو به زبون میاوردم و واسم مهم نبود به نفعمه یا نه ؛به غرور خودم و دیدگاه دیگران لطمه میزنهیا نه! طبیعتا...همچین آدمی وقتی عاشق میشه ، قربون صدقه و حرفای عاشقانهیه لحظه هم از دهنش نمیفته!نفس عمیقی کشید و ادامه داد:+بزرگ ترین مصیبت واسه یه آدم برونگرای افراطی ، اینه که عاشق یه درونگرای افراطی بشه! یکی مثل کیان...حس میکنه ذره ذره داره له میشه! خورد میشه!حس میکنه داره به یه دیوار محبت میکنهبا اینکه...اگه از بیرون به رابطشون نگاه کنی اون آدم درونگرا هم داره تمام زورشو میزنه علاقه شو اثبات کنه اما روشش فرق داره و این تفاوت راه هیچ جوره تو کَتِ هیچکدوم خصوصا اون آدم برونگرا نمیره!خب...هیچ جوره تو کَتَم نرفت :)میگفتم مگه میشه عاشق یکی باشی و حتی یه دوستت دارم ساده هم نتونی بهش بگی؟فک میکردم از سر ترحم باهام مونده...اعتمادمو بهش از دست داده بودم...کور شده بودم!زدم به سیم آخر...بهش گفتم بره!جالبه خودم نمیتونستم ، گفتم اون بره...خیلی سعی کرد قانعم کنه ؛ولی...خودمو زده بودم به خواب دیگه!با خنده مشتشو روی پاش کوبید...+رفت!فقط قبلش...قفس طوطی شو با یه کاغذ روش ،گذاشت جلوی در خونم!من از پرنده ها متنفر بودم واسه همینتا قبل اون همیشه جایی میذاشتش کهتو دیدرس من نباشه اما...دیگه بحث تنفر نبود ؛ بحث تنها یادگاری بود!طوطیه تا یک هفته مث من کز کرده بود یه گوشه...تک و توک غذا میخورد و صداش در نمیومد!یه روز رو کاناپه خواب رفته بودم ؛ دیدم یکی داره جیغ میزنه :برکه... دوستت دارم!چشم باز کردم دیدم...طوطیه است!یه روز...دو روز...سه روز...یه هفته...یه ماه‌‌‌‌...بیست و چهار ساعته فقط میگفت: برکه ، دوستت دارم!حوصله شرح احساسات ضد و نقیضو سوالایی که اونموقع تو سرم بود رو ندارم فقط بدون وقتی این جمله رو میگفت  جای فک کردن به دلیلش چشمامو میبستممث دیوونه ها تصور میکردم اون کنارمنشسته و داره بهم میگه دوستم داره!حتی مینشستم کنارش باهاش حرف میزدم...بهش میگفتم کیان!بعد چندوقت...یه دفعه ، خیلی یهویی یاد اون کاغذه افتادم!اون روز رفتنش انقدر حالم بد بود فقطقفسو گذاشتم رو پاتختی ، کاغذه رو پرت کردم تو کشو و مچاله شدم کنج تراس!وقتی برداشتمش...مکث کرد...چشماشو با درد بست و سرش رو تکیه داد به پشتی مبل!راست میگفت...واقعا داشت اذیت میشد!پشیمونی سودی نداشت پس پرسیدم:-توش چی نوشته بود؟بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه...زمزمه کرد:-تنها چیزی که این طوطی یاد دارد بگویدهمان جمله ای است که صاحبش چندسالدر خانه فریادش زد اما نتوانست در گوش  آنکه باید نجوا کند و مانع جوان مرگ شدن روحش بشود!نویسنده: یاسمین فتحی (#Lakposht)کپی با ذکر اسم نویسنده حلال!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 19:10:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و این بار عکس ها فریاد میزنند...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-uhubjl4mnv6t</link>
                <description>ماه گرفتگی برای من زیبا نیست...زاده جنگل های همیشه بارانی شمالم اما...الهی به زمین گرم بخوری... ^^دل شکسته ام ، ناامید و شاکی...بریده ام...قدیمی و ناشیانه +_+اما راز برمودای چشمان او...نویسنده: یاسمین فتحی!-</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 23:57:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام چای های سرد شده...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-cdmfr7sqlhhw</link>
                <description>به استکان چای رو به رویش چشم میدوزد...یقه کاپشنش را بالاتر کشیده و پس از دقایقطولانی -بیهوده خیره شدن- قلم را روی کاغذ حرکت میدهد:&quot;بخار چنددقیقه پیش را ندارد...به گمانم سرد شد...چای را میگویم!بازهم سرد شد...به یاد جیغ های پر از حرصت لبخند میزنم...همیشه مجبور بودی چهار پنج بار چایم را تعویض کنی تا شاید بالاخره بتوانم یک استکان ولرمِ متمایل به &#x27;سرد&#x27; بنوشم!هیچوقت توجه و حواس جمعی کافی را نداشته ام...چه برای سرد نشدن چای!چه برای سرد نشدنِ....تو!آه سردی میکشم...یخبندان این روزها تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده...حتی توانایی جایگزین کردن کلمات رابرای جلوگیری از تکرار بیش از حد &quot;سرد&quot; در نوشته ام ؛ از دست داده ام!به گمانم دیگر این قلم لعنتی بی پدر هم سرد شده! مزخرف مینویسند...همانی که مسبب بارها و بارها سرد شدن چای و در نهایت سرد شدن تو بود!همانی که تمام وجود مرا سرد..........اه...کلافه شدم! هی سرد سرد سرد سرد....!نوشتن هم دیگر به درد نمیخورد ؛باید آن را هم دور بیندازم!مانند تمامی چای ها و مانند خودم...که تو دورش انداختی!&quot;سرش را که بلند کرد قهوه چی چای تازه ای را روی میز گذاشته بود...نیشخندی زد و خودکار را به استکان کوبید...افتاد و روی کاغذ و دستش ریخت!نیشخندش به قهقهه ای تلخ تبدیل شد!از جایش برخاست و کاغذ را در سطل زباله کثیف و رنگ و رو رفته انداخت!دیگر اگر خورشید هم به دستش میخورد چیزی احساس نمیکرد...این بود انتقام چای های سرد شده و کسی که آنها را ریخته بود!نویسنده: یاسمین فتحی (#Lakposht)کپی با ذکر اسم نویسنده حلال!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 00:08:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردو؟ شکستم...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%85-yzpnby9uwila</link>
                <description>عکس مرتبط نیافتم:(صدای جیغ های سرشار از ذوق کودکی هایمان در گوشم میپیچد!خنده و گریه هایی که فاصله شانحتی چندثانیه هم نمیشد ؛عمو زنجیر باف هایی که دوتایی میخواندیم ؛تاب تاب خمیر ها ؛آسیاب بچرخ ها ،یا...گردو شکستم ها...!بازی مورد علاقه اش بود...لبخندی زده و زمزمه میکنم:+گردو...آخ از اخم های شیرینش برای حفظ تعادل :)-شکستم!+فندق...چقدر جِرزن بود و خیال میکرد من نمیفهمم :)-شکستم!+پسته...اشتیاق چشمانش برای برنده شدن :)-شکستم!درد خفیفی در پایم پیچید‌ و درد شدید تری ، در چپ سینه ام!-زدم پاتو شکستمممم! هورااااا....قهقهه میزنم ،هق هق میکنم!شکستی...خوب هم شکستی!برنده شدی!خوب هم برنده شدی...کاش الان هم کنارم بودی ؛میخواستم مدل جدید بازی را یادت دهم!گردو...شکستم!فندق...شکستم!غرور...شکستم!دل...شکستم!زدم و تمام روح و جان و زندگی ات را...درهم شکستم!نویسنده:یاسمین فتحی (لاکپشت)کپی با ذکر اسم نویسنده حلال! :)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 20:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازل...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-rb6sakpbmjgg</link>
                <description>:)-میدونی منو یاد چی میندازی؟نفسشو کلافه بیرون فرستاد و چشماشو تو حدقه چرخوند!مشتشو بالا آورد و همونطور که با دستاش میشمرد گفت:+بارون ، خورشید ، کبوتر ، ساحل ، سنگ...زل زد تو چشمام: بازم بگم؟با تک خنده ای به صندلی تکیه دادم و نمکدون که تا چند دقیقه قبلش بازیچه دستام بود رو سرجاش گذاشتم!-نخیر... یه چیز جدید به ذهنم رسید!آه بامزه ای کشید و دستشو زیر چونه اش گذاشت...+بفرمایید استادِ تشبیهات! بنده جسارت نمیکنم...-پازل!با گیجی اخماشو تو هم کشید!+پازل؟-نه خود پازل...یه تیکه از یه پازل ده هزار تیکه!میخواست عادی باشه ولی بعد این همه وقت ، پوزخند محوش رو تشخیص میدادم:+یعنی انقدر حقیر و کم ارزشم؟دیگه هول نشدم! به قضاوت های عجولانه اش عادت داشتم...-اتفاقا کاملا برعکس...با یه بی حوصلگی واضح ، مثل همیشه توپید:+میشه عین آدم توضیح بدی؟ من توی اون مغز روان پریش تو نیستم بفهمم چی میگی!با خونسردی دستی به چونه ام کشیدم و گفتم:-شاید همینجوری اون تیکه کوچیک بی ارزش بنظر بیاد...ولی میدونی کِی اهمیتش مشخص میشه؟بدون اینکه منتظر جوابش بمونم ادامه دادم:+وقتی که پازل تموم شده...یعنی اون نه هزار و نهصد و نود و نه تیکه سرجاش چیده شده ، ولی اون تیکه آخر نیست! گم شده...مکثی کردم و به چشمای بی تفاوت و منتظرش خیره شدم... البته! بهتره بگم:چشمای بی تفاوت و منتظر و سردِ لعنتیش...+پازل تموم شده ولی نشده! کامله ولی ناقصه! نمیتونی عقب وایسی و با لذت نگاه کنی و بگی آخیش! همش حواست پی اون تیکه خالیه ؛ همش اون به چشمات میاد...نگاهی به ساعتش انداخت و موبایلشو برگردوند به کیفش: خب؟میخواست بره!میتونم بگم بعضی کاراش با فاکتور گرفتن از  اون تفاوتای کوچیک ، خیلی شبیه من بود...مثلا من همیشه نیم ساعت زودتر میومدم!و اون نیم ساعت زودتر میرفت! شبیه بود نه؟+خب به جمال این گارسون کچله...همین دیگه! تو همون تیکه آخر پازل ده هزار تیکه زندگی منی!که حتی اگه همه چی سرجاش باشه...تو دست نیافتنی میمونی و یه تنه کمر همت میبندی برای ناقص نگه داشتن اون و روانی کردن من!منتظر واکنشش که چیزی جز همون پوزخند مزخرف نمیتونست باشه نموندم و رفتم طرف صندوق!وقتی حساب کردم و برگشتم...نبود! فقط یه کاغذ روی میز بود که توش نوشته بود:زیاد دم دست بودم و دور انداخته شدم که الان به دست نیاوردنی ام!پس توئم پرتم کن تو سطل آشغال ذهنت و فک کن پازلت از اول نه هزار و نهصد و نود و نه تیکه ای بوده!نویسنده:یاسمین فتحی (لاکپشت)نشر با ذکر اسم نویسنده حلال! :)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 17:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پیشانی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-bx7mdyliwdu3</link>
                <description>:)یادمه دیروز گفتی ما هنوز نامزد نکردیم و تو انقدر داری خیال بافی میکنی ، خواستم بگم کجای کاری دخی؟ من تا نامه های کوچولوی توی قندون هشتاد سالگیمونم پیش رفتم! اینم نمونه از الان آماده شده اش:- جانم به قربان خنده هایت... نبینم دل نگران چروک های روی پیشانی ات باشی ها!ماه پر از چاله است و همه زیبایش میدانند...تو که ماه پیشانیِ از ماه ، ماه تر منی!&quot;+مخلص شوما...همون دیوونه ردی بیش فعال کوووودک همیشگی!&quot;-#کو‌دکانه‌دیوانه‌ات‌شدم #دیالوگ-نویسنده: یاسمین فتحی (#Lakposht)کپی فقط با ذکر اسم نویسنده!!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 11:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه میگن مریضم...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%D9%85-y4gbsv5gpk8z</link>
                <description>همه میگن مریضم...میگن حالت خوب نیس!میگن عادی نیستی میگن نباید تو تابستون دنبال بخاری باشی زمستونا در به در کولر همش گر گرفته و تب دار!نباید با فیلم طنز گریه کنی نباید با فیلم ترسناک بخوابی!میگن برو دکتر...ولی من که میدونم دردم چیه!یادته...وقتایی که از رو جدول راه میرفتم یا تو برف بستنی میخوردم یا پیتزا رو لقمه میگرفتم ، میگفتی تو نامتعادلی؟یادته چندوقت بعدش ، که همش پیش تو بودم با تو حرف زدم باهام حرف زدی چقدر بهتر شده بودم؟یادته دیگه هوس پاشنه بلند پوشیدن با هودی به سرم نمیزد؟ یادته خانوم شده بودم یادته...یادته یدفعه رفتی؟یادته گفتی یه دختر سر به هوای دیوونه به درد من نمیخوره؟تو اینو گفتی و رفتی و الان وضع من اینه...تو رفتی و من بدتر شدم!خب همه مریضا اگه وسط راه دارو درمانشونو ول کنن بدتر میشن...منم بدتر شدم!تو همون تعادل نصفه نیمه زندگیمو ازم گرفتی!آرامشمو گرفتی!دلمو گرفتی!خودتو ازم گرفتی!و من هیچکدوم اینارو نمیخوام فقط...فقط به اون جدیده که لباساش رنگ و وارنگ نیست ، تو خیابون داد نمیکشه آهنگ بخونه بگو نذاره تو سرما بدون کلاه بیای بیرون... سرت درد میگیره! :)نویسنده و گوینده: یاسمین فتحی (Lakposht)</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 15:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس ابد در آغوش من!</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-jzwcg4emws2h</link>
                <description>با لبخندی محو ، کیف را روی کانتر گذاشته و نامه در دستم را باز میکنم...و باز هم بدون هیچ سلام و مقدمه ای!-میدونی؟ دلم میخواد یه روز دستتو بگیرم ببرم توی یه خیابون شلوغ...یهو بذارم دنبالت ،توئم بترسی و د فرار....منم همونطور که میدوئم داد بزنم:+دددزددد، دددزددد!مردم همه هاج و واج نگاهمون کنن و حتی چندنفر بیفتن دنبالت که بگیرنت...بعد تو یهو بهت زده وایسی ببینی چه خبره!من بهت برسم و محکم بغلت کنم...کنار گوشت بگم:+دیدی گرفتمت؟بعد با صدای بلند رو به آدمایی که دورمون جمع شدن بگم:-این دختره دزده...خیلیم نامرده!یه بار اومد هوش و حواسمو دزدید...یه بار صبرمو دزدید...یه بارم که داشت دین و ایمونمو میدزدید...بعدشم ک خیالش تخت شد تو چنگشمدلمو دزدید!بنظرتون چه مجازاتی براش در نظر بگیرم؟و بعد یه خل و چل توهمی که مث خودم همیشه تو فضاس بگه:-حبس تا ابد تو همینجایی ک الان هست!+مخلص شوما...یه دیوونه ردی بیش فعال کوووودک کهفی الحال ناجور در خماریِ اولیا مخدره است!پی نوشت: نظرت راجب چهارشنبه ،خیابون انقلاب به قصد حقیقت بخشیدنبه توهم این هفته بنده چیست؟نویسنده: یاسمین فتحی (#Lakposht)-کودکانه‌دیوانه‌ات‌شدم!- -رمان_جدید!-</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 13:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازش متنفری!! :)</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C-sahwh1ldgtex</link>
                <description>خنده بلندی سر میدهد و پس از نگاهی پر معنا و طولانی به چشمان مبهوت مردِ نامردش ، در صفحه ای از همان دفترچه خاطرات همیشگیـ با چشمانی لبریز از اشک ـ چیزی نوشته و پس از کندن برگه و گذاشتنش زیر فنجان چای سرد شده ، از جایش برخاسته و از کافه خارج میشود!مردِ نامرد ، با مکثی چند دقیقه ای ؛ کاغذ را برمیدارد و نوشته رویش را با صدای بلند میخواند:همانطور که در پیاده روی شلوغ قدم برمیداردمدام با خود زمزمه میکند:-هیچی نشده! هیچی تو چشماش نیست!هیچ فرقی با بقیه نداره! ازش متنفری!تو    ازش   متنفری   !!!نویسنده: یاسمین فتحی &quot;لاکپشت?&quot;کپی بدون هشتگ نویسنده حرام ‼️</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 14:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری دریاییِ قلابی</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-x18hacxghj9w</link>
                <description>با حرص دستش را پس میزنم و میگویم:-ولم کن صدف...ولم کن!! دست از سرم بردارید! شدم بازیچه دست یه دانشمند روانیِ شیاد و گیر یه مشت..هوف!برو بیرون بهت میگم!دلخور  به من نگاه ، و به سمت خروجی خانه شنا میکند! چه میگویم؟ خانه؟منظورم همان حفره بزرگ درون یک مرجان غول پیکر است!روي فرش جلبکی خانه ام دراز میکشم و با خشم موهاي همیشه خیسم را از جلوي صورتم عقب میفرستم...با خود زمزمه میکنم:-آخ دنیل ، برو دعا کن گیرم نیفتی! با همین جلبکا دارت میزنم! انگاري دیگر بدون بد و بیراه گفتن به او نمیتوانم نفس بکشم!گفتم نفس...چقدر دلم براي هواي آلوده ي تهران تنگ شده! براي فرستادن دي اکسید کربن به شش هایم! کاش آن حماقت را نمیکردم و با... آه! دیگر از این کاش گفتن ها هم خسته شدم!ناگهان نارنج را که از جلوي خانه عبور میکند میبینم!با عجله دم پر زرق و برق مصنوعی ام را جمع و به سمت او شنا میکنم...صدایش میزنم: نارنج! وایسا...کنار صخره اي می ایستد و دم نارنجی رنگش را تکان میدهد! اسمش را بخاطر همین رنگش نارنج گذاشتم! در کودکی ماهی کوچکی مانند او داشتم که پدرم براي سفره هفت سین خریده و گفته بود که نامش نارنج است!وگرنه اسم نداشت...≡ کاري داشتی؟-خبري نشد؟≡ تا چنددقیقه پیش که خبري نبود...اشک هایم جاري میشود! من دیگر نمیتوانم تحمل کنم! اینجا حتی اشک ریختنم را هم کسی نمیفهمد! انگار که زیر باران ایستاده ام! خب آخر من انسان را چه به اقیانوس؟نارنج کمی نزدیک میاید:≡ چرا لبات میلرزه ساحل؟من حال به این ماهی کوچک چه بگویم؟بگویم از این مایه حیاتی که اگر چندثانیه نباشد خودش و هم نوعانش همه میمیرند متنفرم؟ بگویم از این آب ششها ، از این دم مسخره که از من یک پري دریایی قلابی ساخته ، از این شهر آبی ، از این اقیانوس مثلا آرام ، یا از خودم که دارم زبان مادري ام را فراموش میکنم نفرت دارم؟ یک ماهی درد مرامیفهمد؟ گمان نکنم!پس لبخندي میزنم و آهسته میگویم:-چیزي نیست...خوبم!بی حرف کمی دور میشود که صدایش میزنم: نارنج؟می ایستد و منتظر نگاهم میکند:-من... شنیده بودم ماهی ها حافظشون ضعیفه! پس چرا اینجا اینجوري نیست؟با خنده میگوید:≡ منم فکر میکردم آدما دوتا دم باریک دارن که با اونا راه میرن! اما ظاهرا اینجوري نیست!جواب قانع کننده و جالبی بود... توانست براي چندثانیه ای حواسم را پرت کند!میخواهم به طرف خانه برگردم که حرکت نوري بنفش رنگ به سمتم توجهم را جلب میکند... در این شهرِ زیر آبی ، نور هاي رنگی که از پولک هاي خاص دم پریان نشات میگیرند نشانه خبر مهمی هستند که فقط در مواقع اضطراري دیده میشوند!با کمی دقت متوجه صدف میشوم و به سمتش شنا میکنم!هنگامی که به هم میرسیم ‌، با ترس میپرسم:-چی شده؟تنها میگوید:≡ فقط دنبالم بیا! زودباش!تپش هاي قلبم را نادیده میگیرم و به دنبالش ، راهی اعماق این اقیانوس بی انتها میشوم!میانه راه با دیدن صحنه هاي آشنا هم میترسم و هم خوشحال میشوم!ترسیده بخاطر نزدیک شدن به جنگل جلبک هاي وحشی و خوشحال از رفتن به سمت همان نقطه اي که در آن سقوط کردم!این نشانه خوبی است...شاید همانی که ماه ها منتظرش بودم!صداي صدف را میشنوم:-از دکمه کنار دمت استفاده کن!ولی...فریاد میزند:-ساحل اگه میخواي خلاص بشی اون دکمه رو بزن و بیا!چشمانم را براي لحظه اي میبندم و سپس...با سرعتی وحشتناك پا به پاي صدف از میان جلبک هاي بلند قامت آن جنگل مرگبار میگذرم!یادم باشد اگر زنده ماندم حتما از پري شاه بابت این دمپیشرفته تشکر کنم که نگذاشت از باقی پري ها عقب بمانم!ناگهان صدف می ایستد! من هم دکمه افزایش سرعت را غیرفعال میکنم و کنارش قرار میگیرم! هیچ چیز جز سیاهی دیده نمیشود! گمان کنم دیگر بهاواسط جنگل رسیده ایم!با شنیدن صداي صدف که نام دنیل را فریاد میزند براي لحظه اي خون در رگ هایم منجمد میشود...براي لحظه اي در اقیانوس به جاي اب آتش موج میزند!براي لحظه اي همه جا زَمهَریر مانند میشود!براي لحظه اي ترك هاي قلبم هوس شکستن به سرشان میزند!براي لحظه اي...دنیل را رو به رویم میبینم که با چشمان همیشه مرموز و عجیبش به ظاهر جدیدم چشم دوخته! برقی در چشمانش میبینم! برق لذت از بلایی که بر سر زندگی ام آورده نیست! برقِ...سرم را تکان میدهم تا از شر افکار بیهوده ام خلاص شوم! اگر اینطور است ،که چشم هاي من هم برق میزند! اما برق نفرت!کمی نزدیکش میشوم و نیخشندي کنج لبم جا میدهم:-به به! شما کجا اینجا کجا؟ تشریف آوردي از نزدیک اکتشافتو ببینی و کیف کنی نه؟‌‌≡ شاید...چطوری ساحل؟ چه خبر؟ اینجا خوش میگذره دیگه نه؟-خیلی به لطف شما!و خیلی را تا آسمان میکشم!≡ خب خیالم راحت شد قرار نیست بهم بد بگذره!گیج و عصبی میخندم و رو به صدف میگویم:-چی میگه این؟بی هیچحرفی دور میشود!دنیل یک تاي ابرویش را بالا میندازد و لبخند میزند...دست هایش را تکان میدهد تا اب را کنار زده و به سمتم بیاید!رو به رویم می ایستد...موهایم را کنار میزند و میگوید:≡ گفته بودم عاشق زندگی تو اقیانوسم نه؟ ولی خب از جونم که سیر نشده بودم! پس نمیشد اون ازمایش رو اول رو خودم انجام بدم! نیاز به یه موش آزمایشگاهی داشتم که... موش نباشه ، انسان باشه! که خب خوش شانسه تو بودي و قرعه هم به نامت افتاد!سري به نشانه تاسف تکان میدهد ومیخندد:≡ چقدم که موش خوش خیالی بودي! با چهار تا تعریف و تمجید رفیقت از کار من و امید به تور اقیانوس گردی دو ساعته بدون دستگاه اکسیژن خام شدی! منم گذاشتم قشنگ یه چندماه تو این شهر بمونی ؛ کاملا زیر نظرت داشته باشم و بعد... خودم هم بیام!پلک راستم میپرد..با لکنت میگویم:-تو..تو زیر نظرم دا..داشتی؟زیر آب؟ چجوري؟≡از کسی که شش رو به آب شش تبدیل میکنه همچین چیزي بر نمیاد؟ تازه من کلی رفیقْ ماهی دارم اینجا...سرگردان دستم را روي سرم میگذارم! چقدر یک آدم میتواند...میتواند...اه لعنت به من!-من هرچی بخوامو به دست میارم ساحل! خب اولش میخواستم با یه حرکت معکوس تو رو برگردونم خونه ات ولی...چشمانش را درشت کرده و با ناامیدیِ نمایشی زمزمه میکند:≡ الان دیگه بلد نیستم...اگه گفتی چرا؟بهت زده سر تکان میدهم...چشمک میزند:≡چون دیگه نمیخوام! اگه گفتی چرا؟همه دانشمند ها انقدر دیوانه اند یا من خیلی بدشانس بوده و هستم و خواهم بود؟≡ اي بابا! خنگ نبودیا ساحل! چون... چون الان تو رو میخوام!میخواهد مرا هم دیوانه کند مگرنه؟ این حرف ها دلیل دیگري نمیتواند داشته باشد!بی توجه به حال نزار و در آستانه مرگ من... ادامه میدهد:≡ اول اقیانوسو خواستم! بعدم تورو! ولی الان اقیانوس رو با تو میخوام و تو رو با اقیانوس!با بغض لب میزنم:- ولی من ازت متنفرم! از اقیانوسم متنفرم! از اقیانوس با تو و تو با اقیانوس هم متنفرم!جوري نگاهم میکند که انگار از این وضعیت نهایت لذت را میبرد:≡ ولی اون اوایل عاشق اقیانوس بودي و الان ازش متنفري! پس با این فورمول بعدا هن قراره عاشق من بشی...مگه نه؟لبخند دندان نمایی میزند و به دم پوشیده از پولک هاي آبی ام چشم میدوزد و سپس... خم میشود ودر گوشم نجواي جنون را سر میدهد:≡ من یکم دیر فهمیدم! تو توی چشمات اقیانوس داري ساحل... یا نه! دیگه ساحل نه! پري دریاییِ قلابیِ دانشمند دیوونه...↻#داستان_کوتاه ↻#پری‌دریایی‌قلابی‌‌↻نویسنده: #Lakposht (یاسمین فتحی‌)کپی با ذکر اسم نویسنده حلال!!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 19:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطاری که دیگر نیامد...</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-viqpvhmmczc9</link>
                <description>-دختر جون پاشو جان جَدِت...-بچه این راهش نیست... اگه اینجوری بود من باید تا الان دویست بار خودمو به چرخای تریلیگره میزدم!-مادر این کارا آخر عاقبت نداره ها!میری اونور سرب داغ میریزن تو حلقت!!به داد و بیداد های مردم که تمام تلاششان را برای متقاعد کردن او میکردند ؛ نیشخندیزد!بی توجه بود به سوزشی که در ناحیه کمر ،بخاطر تیزی قلوه سنگ ها احساس میکرد..دستانش را زیر سر گذاشت و به آسمان چشم دوخت و...لبخند زد!یادش آمد...صدای او را که در گوشش بارها و بارها زمزمه کرده بود:-تو مثل صفحه شطرنج میمونی!پر از تضاد... پر از پارادوکس...لبخند روی لب و اشک در چشم و بغضدر گلو هم با هم تضاد داشتند مگر نه؟آتش خانمان سوز قلب و سرمای زمهریر مانند وجود چه؟-خانوم بلند شو الان قطار میرسه!-به جوونی مادرت رحم کن!!!میان گریه قهقهه زد...چه میگفتند این ها؟چرا نمیگذاشتند آرام بگیرد؟چرا نمیگذاشتند با آسودگی خاطراتش را مرور کند؟چرا نمیگذاشتند صدای خنده هایشانهنگام عکس گرفتن با ریل راه آهندر گوشش بپیچد؟مردم دیگر از التماس و زبان خوش و لطیفبه مرحله فریاد زدن و ناسزا گفتن رسیده بودند...چند دقیقه بیشتر تا رسیدن قطار باقی نمانده بود و آن دختر...همچنان روی ریل راه آهن دراز کشیده بود و اشک میریخت و میخندید و زیر لب تکرار میکرد:-میاد... میاد! اون نرفته... میاد!ثانیه ها برای انسان های ترسیده آن دور و ورمانند برق و باد و برای آن دختر...به آرامی حرکت یک حلزون خسته میگذشت!دیگر چیزی به ساعت ده نمانده بود...تنها سی ثانیه!همهمه به اوج خود رسیده بود!دخترک چشمانش را بسته و ذکر &quot;میاد میاد&quot;به لب گرفته بود!عده ای از جوان ها بی توجه به تشر دیگران باصدای بلند شمارش معکوس اعلام میکردند:&quot;بیست و هشت ، بیست و هفت ، بیست و شیش...&quot;نمیخواست باور کند که او رفته...نمیخواست باور کند که از این پس قرار نیستنجوای &quot;عزیز دلم&quot; های دیوانه کننده اودر گوشش بپیچد!&quot;پونزده... چهارده.... سیزده....دوازده....&quot;دیگر میاد ها را زیر لب زمزمه نمیکرد...فریاد میزد!با تمام وجود...و هیچکس نمیفهمید چگونه میان تک تکثانیه هایی که بی فایده میشمرند او جان میدهد!&quot;شیش...پنج...چهار...&quot;خانوم های دل نازک چشمانشان را گرفته بودندتا آن صحنه دلخراش را نبیند...و آیا هیچکس حواسش به صدای قطار نبود؟سه دو یک را هم گفتند...اما نه قطاری آمد!نه کسی له شد!نه دیگر فریادی از آن دختر شنیده شد...!چقدر خواب نبودن گاهی اوقات تلخ است!میخواست خواب باشد و دوباره صدای سوتقطار را بشنود...بشنود و بفهمد آن قطاری که از ریل خارج شدتنها نتیجه تصورات مزخرف ضمیر ناخودآگاه دیوانه اش بوده...آن قطار الان میرسد و راننده اش سالم و سلامتبرایش دست تکان میدهد و بعد از ظهر مانند همیشه از دعوا های مسافرین و خاطره های بی مزه اش میگوید!اما او بیدار بود و به جای قطار...گوش هایش سوت میکشیدند!فریاد خاطرات زیادی بلند بود...چند دقیقه ای گذشت!او همچنان همان جا بود اما لحظه به لحظهاز جمعیت حاضر در آنجا کم میشد...انگاری از تماشای مفت یک تراژدی دهن پر کنناامید شده بودند!چشمانش را بست...عکس چشمانش پشت پلک های بسته واضح تر بود تا آسمان...ناگهان صدایی که اسمش را فریاد میزد از دور دست به گوشش رسید...-مائده...مائـــده!!!!این هم زاده توهم ذهن مشوش و خسته اش بود؟پس چرا قطع نمیشد و در عوض هی نزدیک تر میشد؟چشمانش را باز نکرد...باز نکرد...باز نکرد تا وقتی که به جای فریاد ، زمزمه ای را کنار گوشش حس کرد:-مائده من...مرگ یک بار و شیون هم یک بار!سوت قطار را که نشنید...نهایتش به جای آبی چشمان او...دوباره آبی آسمان را میدید و روحشله تر از قبل میشد...اما...نشد!روحش له نشد!جان تازه ای گرفت!همان لحظه به خودش قول داد که جز آسمان چشم های او دیگر به هیچآسمانی نگاه نکند!درست است!آن قطار دیگر هیچوقت نیامد و صدایسوتش را هیچکس نشنید اما...راننده اش که دوساعت قبل از حرکت آن ،استعفا داده بود ؛ آمد! :))↻#داستان_کوتاه↻#قطاری‌که‌دیگرنیامد...‌‌↻نویسنده: #Lakposht (یاسمین فتحی‌)کپی با ذکر اسم نویسده حلال :))) ?</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 13:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبی که دیگر نزد...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF-r2qjtdxupz2t</link>
                <description>با قدم هایی سست وارد داروخانه شد! نمیدانم چقدر طول کشید تا به پیشخوان برسد...انگاری تنها یک جسم بود که راه میرفت! بدون هیچ روحی! بدون هیچ جانی! چیزی گفت! نفهمیدم...جز یک ناله کوتاه چیزی نشنیدم! خواستم یکبار دیگه تکرار کند...  ...... میخ... وام! -چی میخواین؟  ق..رص! نگاهی به سرتا پایش انداختم... قرص کفاف حال اورا نمیداد...باید در بیمارستان بستری میشد! -چه قرصی؟ یعنی... برای چه دردی؟  وا..سه این... و با مشت چندبار به سمت چپ سینه اش کوبید! با تردید پرسیدم: -بیماری قلبی دارین؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و به قلبش چنگ زد:  نجا...تش بدید! مرده! نمیز...نه! وحشت کرده بودم... واقعا داشت از دست میرفت! و منِ تنها در آن داروخانه سوت و کورِ رو به تعطیلی... نمیدانستم باید چه کنم!به سمتش دویدم و سعی کردم تا صندلی هدایتش کنم... نشد! نتیجه اش مچاله شدنش روی کاشی های سرد داروخانه بود! -آقا... شما حالتون بده! من الان زنگ میزنم اورژانس! آره آره زنگ میزنم... همانطور که در تکاپو برای پیدا کردن. موبایلم بودم صدایش را شنیدم...  نه... نه! زنگ بزن بی...ان اونو بب...رن! اف...تاد! آخ... از سرش... آه... از سرش داره... خون... میاد! زنگ... بزن! بیخیال اورژانس شدم و کنارش زانو زدم... با بغضی که نمیدانم کی بیخ گلویم را گرفت زمزمه کردم: -کی؟ از سر کی داره خون میاد؟ نمیشنید چه میگویم... پشت سر هم تکرار میکرد:  اف... تاد! زد بهش... بزرگ... بود... خون میاد... ماشین... بزرگ بود! خون میاد... چشاش...آی...چشاش بازه...نگام میکنه! آخ... نمیزنه! قلبم... نمیزنه! برای اولین بار به صورتم نگاه کرد...چشمانش پر از خشم بود...پر از حرص...پر از ترس...پر از...درد! چرا...زنگ...نمیزنی؟میخواست داد بزند... اما نمیتوانست!  مگه... نمیبینی...افتاده زمین؟ زنگ بزن! به سمت موبایل هجوم بردم... ۱۱۵ را گرفتم و آدرس را دادم! ناخودآگاه و بی محابا اشک میریختم... به سمتش که برگشتم... به روی زمین افتاده بود! با وحشت دویدم و کنارش نشستم... چشمانش بسته بود! سیلی های پی در پی به صورتش میکوبیدم.. _آقا؟ آقا صدامو میشنوی؟ چشماتو باز کن! وای خدا...تروخدا چشماتو باز کن! چشم هایش را باز نشد! اما صدای بی رمقش در گوشم پیچید:  میخوام... چشماشو... ببینم! مکثی کرد تا نفس بکشد...  اومدم... اینجا... دا...رو بگیرم...واسه...آخ... قلبم! ولی... دیگه... نمیزنه! نمیزنه...رفت! ا...فتاد روی زمین! آخ... بوی خون...بوی خون... میاد! چشماش...چشما...آخ...نفس هایش به شماره افتاده بود! نمیدانستم باید چه کار کنم! مغزم قفل شده بود و تنها میتوانستم هق هق کنم!در آن داروخانه هیچ چیزی نبود که جانش را بتواند نجات دهد... شاید هم بود... نمیدانم! هق هقم زمانی اوج گرفت که دیگر تقلایش برای نفس کشیدن را ندیدم.. تمام شد! رفت... بهت زده به مرد بی جان رو به رویم چشم دوخته بودم و گریه میکردم! نمیدانم... گریه هایم بخاطر او بود... یا ترس خودم! اما میدانم که هیچوقت قدر آنموقع آنقدر از ته دل زجه نزده بودم! ناگهان صدای زنگی را شنیدم! هول و دستپاچه موبایل را از جیب کاپشن مشکی رنگش بیرون کشیدم و بدون نگاه کردن به اسم شخص  ، تماس را وصل کردم! صدای دختری گریان در داروخانه پیچید: • داداش؟ داداشی؟ قربونت برم... خوبی؟ کجایی یه هفته؟ داداش؟ الو؟ صدامو داری؟ داداش...صدای جیغ زنی از آن سمت خط شنیده میشد: • تینااااااااا مامااااااان... پاشووووو! • آقای دکتر امینی به بخش مراقبت های ویژه! بیمارستان بود! آری صدای بیمارستان بود... صدای گریه های دختری که انگار خواهر آن مرد بود... صدای جیغ های زنی که دختر تینا نامش را صدا میزد... دیگر هق هق نمیکردم! خشک شده بودم... من... اینور خط... بالا سر مردی که دیگر قلبش نمیزد..آنور خط... مادری که دخترش را از دکتر ها میخواست... تماس قطع شد... موبایل از دستم به روی زمین افتاد! نگاهم روی پس زمینه اش قفل شد! دختر و پسری خندان و بستنی به دست... بالای سر پسر نوشته بود:«Me»  (من) و بالای سر دختر نوشته بود: «my heart»  (قلب من)*-#قلبی‌که‌دیگر‌نزد &#x27;?&#x27;-#داستان_کوتاه &#x27;?&#x27;-#نویسنده: یاسمین فتحی &#x27;?&#x27;-کپی بدون ذکر اسم نویسنده حرام!!</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 10:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-فریاد سکوت!-</title>
                <link>https://virgool.io/@yas_Lakposht/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-z29pxkuwb80e</link>
                <description>|?︎? ❦︎|سکوت...معنایش کاملا مشخص است!زمانی که شخصی هیچ حرفی بر زبان نمیاورد...میگویند سکوت کرده است!گاهی...پشت همین سکوت...حرف های نگفته بسیاری پنهان است! گاهی هم با قصد و منظور سکوت میکنیم....همان زمان که پاره کردن حنجره مان هیچ نتیجه ای نداشته و...ما برای رساندن مقصودمان تنها توانستیم سکوت کنیم!و دسته دیگری هم از خاموشی های زبان هستند...که به معنای واقعی کلمه...فقط و فقط &quot;سکوت&quot; اند ؛پشتشان هیچ قصد و منظوری نیست! هیچ حرفی درشان پنهان نیست!تنها خاموشی محض اند! اما این را از قلم نیندازیم که گاه... این سکوت ها را هم میشود معنا کرد ؛اینگونه که:-یک زمانی هم آنقدر خسته میشویم...از همه کس... از همه چیز...که راهی را جز سکوت پیدا نمیکنیم از برای نشان دادن &quot;پوچ&quot; بودنمان! :)) ↯ نویسنده: لاکپشت &quot;یاسمین فتحی&quot; ??کپی بدون اسم نویسنده حرام‼️-</description>
                <category>°• یاسمین فتحی •°</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 21:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>