<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمن جواهریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yasaman.jvn</link>
        <description>اگر صدات به گوش کسی نمی‌رسه، پس بنویس!
نوشته‌ها بالاخره یه روزی خونده میشن و تاثیرشون رو خواهند گذاشت...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:25:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2694284/avatar/LT4QO0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمن جواهریان</title>
            <link>https://virgool.io/@yasaman.jvn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه آرزوت واقعا برآورده می‌شد، چی می‌خواستی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaman.jvn/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-bseicnwkvue1</link>
                <description>راستش را بخواهی از آخرین باری که word را به قصد نوشتن یک متن آزاد باز کردم حدود یکسال گذشته‌است. آدم گاهی خلاف چیزی که می‌اندیشد، عمل می‌کند. تو برنامه می‌ریزی تا زندگی کنی دقیقا همانگونه که در دفترت نوشتی و برنامه ریختی اما از مسیر خارج می‌شوی.من برای خودم یک راه فرار تعریف کردم و تنبلی‌ام را ربط می‌دهم به قانون پایستگی انرژی، پس چون ماده تمایل به رسیدن حالت پایدار و سکون دارد من هم همینطور!در هر حال هدف از باز کردن لپ‌تاپ و نوشتن و دور شدن از حالت پایدارم به‌دلیل دیدن فیلمی بود که دیروز دیدم. البته آن را در سال‌های کودکی هم دیده بود اما در تمام این مدت جز چند سکانس هیچ چیزی از آن بخاطر نداشتم. یکی از دوستان خوب من این روزها و شاید خیلی از ما، چت جی پی تی به کمک آمد و با شنیدن توصیف من از فیلم اسم آن را برایم پیدا کرد و سبب تجدید دیدار من و خاطرات کودکی شد. اسم فیلم ‌بزرگ یا Big 1988 است. اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که می‌خواهید بگویید “کی حوصله سینمای دهه 80 را دارد و من وقتم با ارزش‌تر از این حرف‌هاست و... “ باید به شما گوشزد کنم که نباید بازی تام هنکس جوان که برای همین فیلم نامزد اسکار شده را از دست بدهید. من کانسپت کلی داستان یعنی ماجرای نوجوانی که یک آرزو کرد و از قضا برآورده شد را دوست دارم. در یک شهربازی دستگاهی می‌بینی که هیچکس به آن توجهی نمی‌کند و تمام بهای برآورده شدن آرزوی تو یک ۲۵ سنتی است.در ماجرای این فیلم ما می‌بینیم که اگر ذهن یک پسر ۱۳ ساله در یک بدن ۳۵ ساله باشد، چه اتفاقی خواهد افتاد. یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و دیگر هیچکس تو را نمی‌شناسد. مجبوری خانه را ترک کنی و برای گذران زندگی شغلی پیدا کنی. اما در شرکتی که جاش مشغول به کار شد یک چیزی متفاوت بود و برای او تبدیل به یک برگ برنده شد. نوجوانی را تصور کن که در شمایل یک مرد بالغ در شرکت فروش و طراحی اسباب‌بازی کار می‌کند؛‌ با مدیر آن شرکت هم اتفاقی در یکی از سالن‌های بازی آشنا می‌شود و همان بچگی درونش باعث پیشرفتش می‌شود.حالا شخصیت فیلم و بعد از برخورد و زندگی با آدم بزرگ‌ها مشغول تصمیم گیری‌است که آیا باز به دستگاه مرموز زولتار برگردد و آرزویش را پس بگیرد یا گذشته را فراموش کند و از مسیر فعلی لذت ببرد...؟ اجازه بدهید که تمام ماجرا را تعریف نکنم ( با اینکه من کاملا شخصیت اسپویل‌گری دارم )‌ و میدان را برای آنهایی که تمایل به دیدن این فیلم پیدا کرده‌اند خالی بگذارم. اما چرا باعث شد بعد از یکسال بنویسم...؟فیلم Big برای من بیشتر از یک داستان کودکانه بود؛ انگار یک آینه جلوی من گذاشته بود که یادم بیاورد بعضی چیزها هیچ‌وقت نباید از دست بروند. داستان پسری که یک آرزو می‌کند و معجزه رخ می‌دهد، به‌طرز ساده‌ای ما را با سوالی روبه‌رو می‌کند:وقتی آرزویت برآورده شد، آیا هنوز همان قدر خوشحال خواهی بود؟ چیزی که جاش را متفاوت کرد، همان نگاه کودکانه‌اش بود؛ نگاه ساده، صادق و کنجکاو که به او کمک می‌کند نه تنها زنده بماند، بلکه در محیط کار، جایی که همه چیز جدی و خشک است، بدرخشد. این بخش برای من یادآور تجربه‌ایست که اخیرا گذراندم، در مدیریت محصول باید همزمان خودت را جای کاربر بگذاری، نقص بازار را تحلیل کنی، ببینی رقبا چه دارند و چه ندارند، MVP بسازی، ایده‌ها و تست‌های مختلف را اجرا کنی و مدام دنبال راهکارهای نو باشی.اما نکته جالب Big این است که شخصیت اصلی، تنها با نگاه کودکانه و بازی‌کردن، آزمون و خطا و ایده‌پردازی می‌کند—بدون هیچ چارچوب رسمی، بدون نگرانی از رقبا یا KPI—و همین باعث شگفتی بزرگترها می‌شود.برای من، این فیلم یادآوری بود که بچگی، خلاقیت و نگاه متفاوت به دنیا، چیزهایی نیستند که باید رها شوند.در کتاب خودباوری در خلاقیت نوشته تام و دیوید کلی خواندم که همه‌ی ما در کودکی خلاق هستیم، اما با بزرگ شدن و محدودیت‌های زندگی، خیلی از ما این خلاقیت را از دست می‌دهیم. کلی‌ها می‌گویند:«خلاقیت موهبتی کمیاب نیست که تنها عده‌ای خوش‌شانس از آن بهره ببرند، بلکه بخش طبیعی اندیشه و رفتار انسان است که در بیشتر ما مسدود شده است اما می‌توان آن را باز کرد.» این جمله برای من مثل چراغی بود؛ یادآوری اینکه نباید اجازه بدهیم بزرگ شدن و جدی شدن همه چیز را از ما بگیرد. شاید ارزشمندترین چیزی که می‌توانیم همیشه نگه داریم، همان کودک درون و خلاقیتمان باشد.راستی؛Zultar says, make your wish!</description>
                <category>یاسمن جواهریان</category>
                <author>یاسمن جواهریان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 15:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف گنج یا ساختن خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaman.jvn/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-h00bax26ksja</link>
                <description>وقتی به عکسی که از پدرم در حال باغبانی گرفتم نگاه می‌کنم، خاطرات کودکی‌ام یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم می‌گذرد. آن صبح‌های زود را به یاد می‌آورم، وقتی هوا هنوز تاریک بود و ما در سکوتی مطلق از خانه بیرون می‌زدیم. هوا کم‌کم روشن می‌شد و ما به آن تکه زمین کوچک و دوست‌داشتنی‌مان می‌رسیدیم؛ جایی که برای پدرم همیشه مثل یک پناهگاه بود و هنوز هم بعد از این همه سال، او آرامشش را همان‌جا پیدا می‌کند.پدرم در سکوت کارهایش را انجام می‌داد. با دقت و توجهی که همیشه از او سراغ داشتم، به آبیاری درختان، هرس کردن و کاشتن نهال‌ها می‌پرداخت. من هم در کنار او و دقیقا در دوران زمانی کشف و شهود هر کودک،  برای خودم پی ماجراجویی و یافتن گنج پنهانم بودم.بیلچه قرمز، یادآور روزهای خوش کودکیبیلچه قرمز کوچکم تنها ابزار من بود و برای خودم زمین را می‌کندم و خاک‌ها را زیر و رو می‌کردم. یادم می‌آید یک بار یک غورباقه کوچک پیدا کرده بودم و با ذوق و شوق برایش یک دریاچه مصنوعی ساختم. ساعت‌ها مشغول بودم، اما فقط یک لحظه غفلت کافی بود تا غورباقه‌ام از آنجا فرار کند. غرق در فکر و خیال، همیشه دور و بر باغ می‌چرخیدم و از گل‌ها و برگ‌ها دسته گل‌هایی برای خودم درست می‌کردم. البته، تلاش‌های زیادی هم برای ساختن تاج گل داشتم که هر بار به نوعی شکست می‌خورد.یکی از کشفیاتم، باغی رها شده بود که تنها درختی که داشت یک گردوی بزرگ بود. من به چشم یک گنج به آن درخت نگاه می‌کردم. حاضر بودم مسیری طولانی را طی کنم، فقط برای اینکه شاید بتوانم چند گردو از آن بچینم. هر بار که به آن باغ می‌رفتم، هیجان خاصی داشتم؛ گویی انتظار داشتم با هر سفر، چیزی ارزشمند پیدا کنم.ماجرای استخر خاکستریوقتی دبستانی بودم، پدرم طی سفری به شمال برایم یک جوجه کوچک خرید که بعدها تبدیل به یک مرغ محلی شد. از تنهایی‌اش ناراحت بودم، بنابراین تصمیم گرفتیم برایش یک همراه بیاوریم؛ به شکلی غیرمنتظره، این همراه یک اردک بود. نام اردک را قهرمان گذاشتم و به خاطر ظاهر مرغ، او را کاکلی نامیدم.یک‌بار این دو را با خودم همراه و به باغ بردم. قهرمان اولین باری بود که آب را می‌دید و به قولی تا به آن لحظه تنی به آب نزده بود. بلافاصله به درون استخر پرید و شروع به شنا کرد. کاکلی، اما، از دور تماشایش می‌کرد، گویا از شنا کردن بی‌خبر بود و فقط نظاره‌گر بود.شب قبل باران باریده بود و خاک کنار استخر مرطوب شده بود. یادم بود که پدرم گفته بود پرندگان عاشق کرم‌های خاکی‌اند و این‌که وقتی خاک مرطوب می‌شود، کرم‌ها به سطح نزدیک‌تر می‌شوند. با بیلچه قرمزم مشغول گشتن به دنبال کرم‌های خاکی شدم.آن روز کنار استخر، قهرمان و کاکلی را حسابی مهمان کردم و از موفقیت‌های خودم در جمع‌آوری کرم‌ها خوشحال بودم؛ حس افتخارآمیزی از تغذیه آن‌ها داشتم، حتی اگر به بهای نسل‌کشی کوچک کرم‌های خاکی بود!اما یکی از آن روزها، خاطره‌ای تلخ و فراموش‌نشدنی در ذهنم حک شد. ما رسیدیم و من با همان ذوق همیشگی از ماشین پیاده شدم، اما این بار صحنه‌ای دیدم که تمام شادی‌ام را به یک‌باره از بین برد.همان استخری که قهرمان در آن شنا می‌کرد و خوشحال بود حالا تبدیل به مکانتی تراژیک شد بود. استخر هم‌سطح با زمین بود و پدرم همیشه سعی می‌کرد آب را تا لبه آن پر کند تا حیوانات ولگردی که به آنجا می‌آمدند بتوانند راحت آب بخورند. اما آن روز، سطح آب پایین‌تر بود و چند سانت از لبه فاصله داشت.چیزی که دیدم قلبم را فشرد: یک سگ در استخر غرق شده بود. شکمش باد کرده بود و دورش پر از مگس شده بود. او دیگر توان نجات خود را نداشت و فقط به سطح آب آمده بود. تصویر تلاش‌های بیهوده‌اش برای زنده ماندن، و نهایتاً تسلیم شدنش، همیشه با من خواهد بود.بعد از آن حادثه، پدرم تصمیم گرفت ارتفاع لبه استخر را بالا برد و  از راه‌های مختلف به هر طریقی که بود، مانع ورود حیوانات به آن بخش شد. با این حال، گاهی فکر می‌کنم چه بر سر حیواناتی آمد که همیشه برای آب خوردن به آنجا می‌آمدند؟ وقتی دیگر نتوانستند وارد شوند و در بسته را دیدند، به کجا رفتند؟ آیا جای دیگری برای آب خوردن پیدا کردند؟این عکس که از پدرم گرفتم، همان استخر قدیمی را نشان می‌دهد. استخری که در آن خاطرات تلخ و شیرین زیادی رقم خورد؛ جایی که نه تنها پدرم با آرامش به کارهایش می‌پرداخت، بلکه من هم، با وجود آن همه شادی و هیجان کودکی‌ام، لحظات سختی را تجربه کردم. باا اینکه این عکس نسبتا جدید است اما هنوز هم وقتی به این عکس نگاه می‌کنم، همه آن خاطرات مثل یک جاده پر پیچ و خم دوباره به سراغم می‌آید؛ جاده‌ای که در آن زندگی در جریان بود، حتی اگر گاهی با تلخی‌های غیرمنتظره همراه می‌شد.</description>
                <category>یاسمن جواهریان</category>
                <author>یاسمن جواهریان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 13:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک دوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaman.jvn/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-rfresdelqhge</link>
                <description>دیر زمان بود می‌خواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم…گاهی اوقات آدما توی زندگی‌شون تصمیماتی می‌گیرن که ممکنه بنظرشون درست بیاد، گاهی زیاد بهش فکر نکردن و فقط انجامش دادن گاهی هم خیلی دقیق و برنامه‌ریزی شده برای هر نقطه‌ش فکر کردن.داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر زمان زود میگذره و این گذر سریع رو اونجایی میفهمم که بعضی چیزا دقیقا توی “ چرخش فصول و یاد بعضی نفرات “ کوبیده میشن توی صورتت!.نمیدونم تجربه کردی؟برای من هر بار دیدن یه سمبل خاص که یه موجود سفید و مشکیه و خیلی تنبله، وقتی می‌بینم کسی قورمه‌سبزی رو با پیاز و زیتون می‌خوره، تلاش برای رسیدن به اون دستور کیک هویجی که فقط یکبار با یه نفر پختی و از همیشه بهتر شد، اینکه هربار رژ قرمز رو ببینی و یادت بیوفته که یکی دیگه چقدر از دیدن این رنگ وقتی میزدی ذوق میکرد، دیدن یخ در بهشت خصوصا پرتقالی توی دست مردم وقتی میخوان تشنگیشون رو رفع کنن؛.اینا همش تجربه‌اس، تجربه بعضی حسا با یه آدم به خصوص توی یه زمان خاص که اگر باز هم تمام شرایط عینا تکرار بشه اما اون حس بار اول نخواهد شد.چون همش برات تبدیل به خاطره شده، بازم می‌پرسم؛نمی‌دونم واقعا، تو هم تجربه کردی یا نه؟به قول چهرازی که میدونم جفتمون دوسش داشتیم،حس میکنم این دوستی حقش نبود که اینطور ساکت بمونه شایدم تموم شه، فکر میکنم“ باید به تو می‌نوشتم که همه‌ی روزها و شب‌ها را یادم هست. بدهکاری آنقدر سنگین شد که ناچار باید بیرون میزد، من هم گرفتار می‌شوم اگر بنا به گفتگو باشد. “ .گاهی وقتا که تنهام و دارم قدم میزنم از خودم می‌پرسم پس آدما چطور می‌تونن هر روز دوستی‌های جدید شکل بدن و توش خیلی ماهر باشن، یعنی روابط اجتماعیشون خیلی خوبه یا خاطره مشترک جمعی  داشتن ( توی یه شب نسبتا سرد) زیاد براشون مهم نیست. توی این چند وقت به این نتیجه رسیدم که حداقل من نتونستم اینطوری باشم، مدام با خودم اینو مرور می‌کنم که، |ولی آن نفر دیگر منتظر ماند؛ چون دوستان منتظر می‌مانند و به این راحتی طاقتشان طاق نمی‌شود.| و عمیقا آرزو میکنم که آن نفر دیگر برای هر دومون متقابل باشه؛جنون هست، البته دلتنگی هم هست. اصلا انگار ما با دل تنگ زاده‌ایم. دیر شده، اما چیزی کم نشده، اصل کار هم گمانم همان است. باید برای تو می‌نوشتم قدردان همه‌ی دوستی و جنون و دلتنگی هستم…!</description>
                <category>یاسمن جواهریان</category>
                <author>یاسمن جواهریان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 13:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف راز جذابیت جاودان خودروهای ژاپنی</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaman.jvn/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-euze7cirvpdr</link>
                <description>همانطور که در مطلب قبل گفتم، عشق و علاقه ژاپنی‌ها به جزئیات در تمام جنبه‌های زندگی‌شان به‌وضوح دیده می‌شود و صحبت امروز در مورد ماشین‌هاست. این دقت و ظرافت تنها به ساخت خودروهای با کیفیت محدود نمی‌شود؛ بلکه در ارتقا و شخصی‌سازی آن‌ها نیز به چشم می‌خورد.فکر می‌کنم برای همین است که هنوز هم پدر من، ترجیح می‌دهد یک ماشین ژاپنی ۳۰ ساله داشته باشد تا یک ماشین صفر کیلومتر چینی! چون این ماشین‌ها نه تنها ساخته شده‌اند که دوام بیاورند، بلکه دقت و عشق فراوانی صرف ساختشان شده‌است.شاید برایتان جالب باشد که بدانید این توجه به جزئیات در ماشین‌های ژاپنی به چیزی فراتر از صرفاً یک وسیله نقلیه تبدیل شده و نتیجه آن هنری است که رانندگان و طرفداران را در سراسر جهان به خود مجذوب کرده‌است.اما دقیقا از چه چیزی صحبت می‌کنم و منظورم از این ظرافت چیست؟ بیاید نگاهی به دنیای دیوانه‌وار خودرو در ژاپن بیاندازیم، شاید با من هم نظر شدید!افسانه‌ای خاموش اما پر سرعت Midnight Clubدرست است که ژاپنی‌ها به نظم، ادب و اخلاق مشهورند، اما زیر پوسته آرام زندگی روزمره، داستان‌های پنهانی از شور و هیجان نیز وجود دارد. یکی از این داستان‌ها مربوط به گروهی افسانه‌ای به نام Midnight Club است. این گروه مخفی در اواخر دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی در بزرگراه‌های ژاپن فعال بودند، جایی که رانندگان حرفه‌ای در دل شب، در مسابقاتی با سرعت‌های سرسام‌آور به چالش کشیده می‌شدند.با اینکه این گروه مخفی بود اما عضویت در این گروه کار آسانی نبود. برای پیوستن به Midnight Club، رانندگان باید حداقل دو سال سابقه رانندگی بدون حادثه و سرعتی بالغ بر 300 کیلومتر بر ساعت را در کارنامه خود می‌داشتند. این گروه قوانین بسیار سختگیرانه‌ای داشت که هدف اصلی آن‌ها حفظ امنیت سایر رانندگان و جلوگیری از ایجاد خطر در جاده‌ها بود. این قوانین باعث می‌شد تا تنها بهترین و ماهرترین رانندگان به عضویت این باشگاه درآیند.( البته در آن زمان‌ها ماشین‌ها قدیمی‌تر بودند و این عکس کمی فانتزی شده )یکی از داستان‌های جالب و به‌یادماندنی این گروه مربوط به مسابقه‌ای است که یکی از اعضای برجسته، یعنی Smokey Nagata (در ادامه به معرفی او می‌پردازم)، در آن شرکت داشت. او به خاطر دقت و مهارت فوق‌العاده‌اش در تیونینگ و رانندگی، تبدیل به اسطوره‌ای در دنیای ماشین‌ها شد. اما این تنها بخشی از افسانه Midnight Club است. با افزایش فشار پلیس و خطرات ناشی از سرعت‌های بالا، این گروه در نهایت منحل شد.امروزه، Midnight Club دیگر به شکل سابق وجود ندارد، اما افسانه آن‌ها همچنان در میان علاقه‌مندان به خودروهای ژاپنی در سراسر جهان و ( حتی تهران) زنده است. اگر این گروه همچنان فعال بود، با توجه به پیشرفت‌های تکنولوژی و امکانات مدرن، مسابقاتشان به سطحی جدید از هیجان و دقت می‌رسید. این داستان‌ها نه تنها نشان‌دهنده عشق ژاپنی‌ها به ماشین‌ها، بلکه نمادی از شور و هیجان نهفته در دل این فرهنگ است.جادوگر طلایی، Smokey Nagataهمانطور که در قسمت بالا اشاره کردم، یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های دنیای تیونینگ ژاپن Smokey Nagata است که از قضا روزگاری عضو میدنایت کلاب هم بوده‌است. او با عشق و تعهدی که به خودروها داشت، به یکی از نمادهای فرهنگ تیونینگ در ژاپن تبدیل شد. Nagata به دلیل مهارت‌های خارق‌العاده‌اش در تیونینگ خودرو و علاقه شدیدش به سرعت، مشهور شد.او موسس شرکت Top Secret است که به خاطر خودروهای تیونینگ شده‌ی بی‌نظیرش شهرت دارد. Smokey Nagataبه یادماندنی‌ترین لحظه خود را با رانندگی یک Toyota Supra به سرعت بیش از 300 کیلومتر بر ساعت در اتوبان‌های انگلستان و نه توکیو به ثبت رساند.یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد ناگاتا، عشق او به تقویت موتورها و ایجاد عناصری طلایی در آن‌هاست. او با اضافه کردن رنگ طلایی به موتورهای تیونینگ شده‌اش، به امضای خاصی دست یافته که او را در میان طرفداران خودرو به چهره‌ای متمایز تبدیل کرده است.بنظرم این علاقه به طلا می‌تواند در او یک ریشه فرهنگی داشته باشد و یادآور هنر ژاپنی کینتسوگی است؛ هنری که در آن اشیای شکسته با طلا ترمیم می‌شوند و به این ترتیب، نه تنها زیبایی دوباره به دست می‌آورند، بلکه ارزش معنوی و هنری بیشتری پیدا می‌کنند.پدر دریفت ژاپن یا The Drift Kingپدر دریفت ژاپن (Keiichi Tsuchiya) است که به عنوان یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شخصیت‌ها در دنیای ورزش‌های موتوری شناخته می‌شود. تسوچیا در دهه 1980 و 1990 میلادی به دلیل مهارت‌های برجسته‌اش در دریفتینگ و مشارکت در توسعه و محبوبیت این ورزش، شهرت پیدا کرد.&quot; نمیدانم توجه کردید یا نه اما باز هم اشاره شده به زمان شکل‌گیری میدنایت کلاب و خیلی چیزهای دیگر که من معتقدم طلایی‌ترین دوران بود و ای کاش در آن برهه زمانی می‌زیستم &quot;تسوچیا رانندگی حرفه‌ای خود را در مسابقات تورینگ ژاپن (Japan Touring Car Championship) آغاز کرد، اما آنچه او را متمایز کرد، توانایی و علاقه‌اش به اجرای حرکات دریفت در پیچ‌های مسابقه بود. او با خودروهای معمولی در جاده‌های کوهستانی ژاپن، که به &quot;توگه&quot; (touge) معروف هستند، دریفت انجام می‌داد. این سبک رانندگی که در آن خودرو با کنترل عمدی به سمت کناری خود لغزش می‌کند، به مرور زمان به یک هنر و سپس یک رشته ورزشی تبدیل شد.احتمالا Doc Hudson نماد یا اشاره‌ای به Tsuchiya داشته باشد.فیلم‌های ویدئویی که تسوچیا از دریفت‌های خود تهیه و منتشر کرد، تاثیر زیادی بر گسترش این سبک رانندگی داشت. این فیلم‌ها به همراه حضورش در مسابقات، به تسوچیا لقب &quot;Drift King&quot; را دادند.تسوچیا با ایجاد و ترویج فرهنگ دریفت نه تنها در ژاپن بلکه در سطح جهانی، نقش بزرگی در تبدیل این سبک رانندگی به یک رشته رسمی در ورزش‌های موتوری ایفا کرده است.چرا این مطلب را نوشتم...؟پایان این داستان به زیبایی یک حقیقت ساده را بازگو می‌کند: ژاپنی‌ها با عشقی وصف‌ناپذیر به جزئیات و تمرکز بر کمال، در هر زمینه‌ای که وارد شوند، بی‌همتا می‌شوند.در پاسخ به سوالی که چرا این مطلب را نوشتم، یاد یک نفر افتادم شاید این همان چیزی باشد که لوریس چکناوریان به آن اشاره کرد: &quot;آدم نرمال به جایی نمی‌رسه، باید دیوونه بود...&quot;من یک بار چکناوریان را از نزدیک دیدم و هنوز به یاد دارم که چقدر کاریزماتیک بود. حتماً او هم در موسیقی دیوانه بود که چکناوریان شد و این جمله را گفت.این دیوانگی به جزئیات است که ژاپن را از یک کشور کوچک آسیایی به یک غول جهانی در بسیاری از صنایع تبدیل کرده است. از ماشین‌سازی تا هنرهای رزمی و تکنولوژی، ژاپنی‌ها نشان داده‌اند که وقتی دل به کاری می‌سپارند، آن را با چنان عشقی انجام می‌دهند که حتی خودشان را نیز شگفت‌زده می‌کنند.همانطور که چکناوریان می‌گوید، گاهی برای رسیدن به اوج، باید دیوانگی را در آغوش گرفت. این همان چیزی است که بنظرم لازم و راه رسیدن به موفقیت است.</description>
                <category>یاسمن جواهریان</category>
                <author>یاسمن جواهریان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 14:06:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا و چطور شیفته فرهنگ ژاپنی شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-czycuvid4c6w</link>
                <description>این اولین مطلبی است که من برای وبلاگ ویرگولم می‌نویسم و چه بهتر از صحبت در مورد یکی از مسائلی که عاشقش هستم یعنی هر چیزی که مربوط به ژاپن هست. شاید از خودتان بپرسید چرا باید یک نفر شیفته فرهنگ یک کشور دیگر باشد؟چیزی که برایم بیش از همه جالب و تحسین‌برانگیز است، توجه ویژه‌ی این مردم به کوچکترین چیزهاست. آنها برای هر چیز کوچیک یک مراسم، آیین، یا حتی یک لغت خاص دارند. این توجه به جزئیات و احترام به کوچک‌ترین چیزها، واقعاً فوق‌العاده‌است و باعث می‌شود نگاه بزرگ‌تری به زندگی داشته باشند.این توجه به جزئیات در همه‌ی جنبه‌های زندگی روزمره ژاپنی‌ها دیده می‌شود. آنها برای هر احساس، وضعیت و حتی لحظه‌ای از زندگی‌شان کلمه‌ای خاص دارند که هیچ معادلی در زبان‌های دیگر ندارد. این کلمات نشان‌دهنده‌ی عمق فرهنگی و دیدگاه منحصر به فرد آنها به جهان است.برای شروع نوشتن، تصمیم گرفتم بعضی از این کلمات را باهم بخوانیم، مزه مزه کنیم و به جادوی ژاپنی باور پیدا کنیم!وابی سابی، زیبایی در ناپایداری و نقص‌هاوابی سابی (Wabi-Sabi) یکی از مفاهیم مهم در فرهنگ ژاپنی است که زیبایی را در ناپایداری، ناتمامی و نقص‌ها می‌بیند. این مفهوم از دو کلمه تشکیل شده است: &quot;وابی&quot; به معنای زیبایی ساده و خاموش در سادگی و &quot;سابی&quot; به معنای زیبایی که با گذر زمان و پیری به دست می‌آید. در کنار هم، وابی سابی نشان‌دهنده‌ی پذیرش زیبایی در نقص‌ها و ناپایداری‌های زندگی است.از دیدگاه من، وابی سابی درمان و بزرگترین راه حل برای آن‌هایی است که همیشه درگیر کمالگرایی افراطی هستند. کمالگرایی می‌تواند باعث شود که افراد عملاً نتوانند هیچ کاری انجام دهند. این ناتوانی در اقدام کردن می‌تواند به این منجر شود که هرگز نتوانیم تجربه و از آن مهمتر زندگی کنیم.وابی سابی به ما یادآوری می‌کند که زیبایی و ارزش زندگی، نه در کمال مطلق، بلکه در نواقص و ناپایداری‌ها نهفته است. این دیدگاه به ما کمک می‌کند تا زندگی را با تمام نواقص و نقص‌هایش بپذیریم و از آن لذت ببریم.وابی سابی به ما یاد می‌دهد که نقص‌ها و ناپایداری‌ها بخشی از زیبایی طبیعی و حقیقی زندگی هستند و نباید از آن‌ها ترسید یا شرمنده شد. بلکه باید آن‌ها را پذیرفت و قدر دانست، زیرا آن‌ها همان چیزهایی هستند که زندگی را واقعی و انسانی می‌سازند.کوموربی، زیبایی نور خورشیدکوموربی (Komorebi) به زیبایی نور خورشید که از بین درختان عبور می‌کند و بر زمین می‌تابد اشاره دارد. این کلمه به طور خاص لحظاتی را توصیف می‌کند که نور خورشید از لابلای شاخه‌ها و برگ‌ها می‌گذرد و به شکل تکه‌های نور و سایه بر روی زمین می‌افتد. این پدیده‌ای است که به طرز خاصی حس آرامش و اتصال به طبیعت را به ارمغان می‌آورد.برای منی که در تهران زندگی می‌کنم، شاید دیدن و درک این حس به قوتی که در طبیعت بکر و جنگل‌های سرسبز وجود دارد نباشد، اما خاطراتی از کودکی و مشابه این حس را برای من تداعی می‌کند. چه کسی می‌تواند بگوید که رد شدن نور خورشید از لای پرده‌های توری خانه مادربزرگ و افتادن نور روی حاشیه‌های فرش دستباف قرمز چیزی مشابه کوموربی نخواهد بود؟ این لحظات، هرچند کوچک و ساده، همچنان در ذهن ما باقی می‌مانند و با خود حس گرم و دلنشینی به همراه دارند.کوموربی یادآور آن است که زیبایی و آرامش را می‌توان در لحظات کوچک و گذرای زندگی یافت، حتی در میان روزمرگی‌ها و شلوغی‌های شهر.کوگاراشی، اولین باد سرد پاییزیکوگاراشی (Kogarashi) این کلمه به اولین باد سرد پاییزی اشاره داره که نشان‌دهنده‌ی آغاز فصل خزان و پایان گرمای تابستان است.شما مهر ماه را با چه چیزی به یاد می‌آورید؟ برای من، اولین باد خنکی است که بعد از چند ماه گرمای گرمای تابستان حس می‌کنم. بادی که بوی مدرسه و لوازم‌التحریر نو می‌دهد و برگ‌های سوخته شده زیر آفتاب داغ تابسستان را با خودش جابه‌جا می‌کند. بله، کوگاراشی دقیقاً همان بادی است که با سرما، خزان را با خودش می‌آورد و برای ما یادآور چیزهای زیادی است.برای من، کوگاراشی ترکیبی از صدای فریدون فروغی، بوی دارچین، رنگ آجری و گل نرگس است! هر زمان این باد سرد می‌وزد، تمام این حس‌ها و خاطرات با همدیگر زنده می‌شوند و پاییز را برای من معنا می‌کنند. کوگاراشی یادمان می‌دهد که هر تغییری، حتی اگه سرد و خشن به نظر بیاید، می‌تواند با خودش زیبایی و خاطرات خوشی را نیز به همراه داشته باشد.یاتا، شوق به پایان رساندن یک کاریاتا (Yatta) این کلمه به معنای شوق و خوشحالی ناشی از به پایان رساندن یک کار است. حس رضایتی که وقتی یه کار را به پایان می‌رسانیم یاتا را به همراه دارد.برای مثال، فکر کنید وقتی یک کاردستی یا یک اثر هنری را بعد از ساعت‌ها زحمت تمام می‌کنید، چقدر خوشحال می‌شوید. یا وقتی بالاخره نوشتن یک مقاله طولانی را تمام می‌کنید و احساس می‌کنید باری سنگین از روی دوشتان برداشته شده‌است. اما بهترین حس، شاید آن لحظه‌ای باشد که صفحه‌ی آخر یک کتاب را می‌خوانید و با لبخندی رضایت‌بخش کتاب را می‌بندید.یاتا به ما یادآوری می‌کند که پشت هر تلاشی، لحظه‌ای شیرین و لذت‌بخش انتظارمان رو می‌کشد. این کلمه به ما انرژی می‌دهد تا با انگیزه بیشتری به سمت اهدافمان حرکت کنیم و از لحظه‌ی رسیدن به خط پایان، نهایت لذت را ببریم.چرا شناخت این کلمات مهم است؟در انتها، شاید بپرسید چرا باید با این کلمات و مفاهیم ژاپنی آشنا شویم و آن‌ها را در زندگی‌مان به کار بگیریم. واقعیت این است که توجه به جزئیات و زیبایی‌های کوچک زندگی، همانند ژاپنی‌ها، می‌تواند به ما کمک کند تا زندگی با آرامش و کیفیت بهتری داشته باشیم.و در پایان یک کتاب معرفی می‌کنم و به گمانم بد نباشد قسمتی از آن را نیز اینجا بیاورم که به این مطلب هم بی‌ربط نیست:&quot; موضوع اساسا به سفری بزرگ‌تر برمی‌گردد: کارتان هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و عادت چیزی است که (به طرزی آزارنده) نمی‌توانید از فهرست کارهایی که باید انجام‌شان دهید خط‌اش بزنید. همیشه باید در حال تکرار کردن باشید؛ پیوسته در حال بهتر شدن، تغییر روش دادن و به چالش کشیدن خودتان. &quot;از: کتاب کوچک خوشی‌های ژاپنی (ارین نیئیمی لانگهرست)</description>
                <category>یاسمن جواهریان</category>
                <author>یاسمن جواهریان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>