<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمن صفوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yasamansafavi</link>
        <description>نویسنده نیستم و تنها برای کسب تجربه ای جدید، به پیشنهاد یکی از دوستان خوبم، به این جمع آمده ام:) خوشحال میشوم مرا در این راه،راهنمایی کنید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 05:49:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/211656/avatar/jfcCHZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمن صفوی</title>
            <link>https://virgool.io/@yasamansafavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواستیم،ولی نزاشتند...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-egoubmnrfsfv</link>
                <description>بعد از کلی کار روی مبل نشستم،‌کولر را روی دور تند گذاشتم و شروع به نوشیدن قهوه ام کردم و در لابه لای مشغله های ذهنی ام در جست و جوی راه حل برای کارهایم بودم که ناگهان پسرم از داخل اتاق بیرون آمد و با هیجان پرسید مامان سخت ترین کلمه در دنیا چیه؟ بدو دیگه.جواب دادم:چی میگی عزیزم.گفت:مامان یه مسابقه برگزار شده سخت ترین کلمه از نظر ما چیه؟مامان بگو بدو جایزه های خیلی خوب داره ها. یکم فکر کردم و بهش گفتم: به این زودی که نمیتونم جوابتو بدم، وایسا یکم فکر کنم. او هم غر غر کنان رفت تو اتاقش و گفت پس بدو مامان.فکر کردم، فکر کردم، یهو به خودم اومدم و دیدم در زمان گم شده ام و به ده سال قبل برگشتم. ده سال قبل، پیش او، در فکر او. اینقدر زمان مرا در خود گم کرده بود که حتی صدایش را می شنیدم صدای حرف زدنش را، صدای گریه هایش را موقع جدایی، صدای خنده هایش، آخ صدای خنده هایش که قلب مرا پیوند دوباره ای می داد.در زمان جستجو میکردم که چرا چیشد که از هم جدا شدیم، مقصر کی بود ولی هیچ چیز نیافتم جز یه جمله: صلاح نیست با هم باشید.صلاح نیست؟ یعنی تمام ان دوست داشتن ها، برای هم مردن ها، خنده ها دل خوش همه ی شان ففط با یک صلاح نیست دود شد و به هوا رفت؟یاد جداییمان افتادم. تلخ ترین روز برایمان بود.اخرین روزی بود که میتونستیم ضمیر جمع برای فعل هایی که استفاده میکردیم بیاریم. بعد ان روز دیگر از فعل جمعی استفاده نشد.فقط مفرد،مفرد،مفرد...آن روز، روزی بود که هیچ کداممان حتی فکرش را نمیکردیم که روز اخر با هم بودن است. اوایل بهار بود اوایل سال جدید.زمانی که همه شادمان امدن عید بودند. ما هم شادمان بودیم، چون میخواستیم با هم بودنمان را به بقیه بگوییم، نمیدانم به چه کسی میخواستیم بگوییم، فقط میدانم میخواستیم همه بفهمند با هم هستیم.وقتی با کلی شور و هیجان گفتیم، صداهایی در سر و کله مان پخش شد:نمیشود، فکرش را هم نکنید، اصلا صلاح نیست، زودتر تمامش کنید...اخ که این جمله ی اخر کمر هردومان را شکست:)همه ی تلاشمان را کردیم، چقدر اشک ریختیم ولی انگار زور آن ها بیشتر بود و بی اعتنا از اشک ها، گریه های لحظه ی جدایی، شکستن دل ها، ما را از هم جدا کردند و هرکه را سوی زندگی خویش فرستادند.و چه ناباورانه در لحظه ای تمام ارزوهایمان رفت زیر مشتی جمله ی نمیشود و نمیتوان، زیر مشغله های اجباری زندگی، زیر زندگی اجباری بدون دوست داشتن...به گمانم سخت ترین واژه جمله ای غم انگیز است:ما خواستیم، ولی نزاشتند...:)</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 16:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستانی وفادار درمقابل دشمنی بی رحم</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-fce7jbfewj2c</link>
                <description>اوایل اسفند بود، تمام مردم هراس و ترسی در وجودشان رخنه کرده بود ناشی از ویروسی که ابتدا کشور بزرگ چین را فرا گرفته بود. ویدیو هایی به دست ما می رسید که نشان می داد اشخاصی منتظر اتوبوس هستند یا در خیابان راه می روند که ناگهان روی زمین می افتند و می میرند.برخی از ویدیوها نشان دهنده ی مریضان کرونایی بود که به شیوه ای خاص به بیمارستان منتقل می شدند.آن اوایل لباس های مخصوص پرستاران چینی برای همه ی ما ترسناک و رعب اور بود و  فکرش را نمی کردیم که روزی در کشورمان شاهد اتفاقاتی همچون اتفاقات چین باشیم....چندروزی گذشت و خبری ناگهان مثل بمب در کشور صدا کرد، ولی نه بمب انفجار آتش، بمب انفجار بیم و وحشت. خبری همچون این جمله: زنگ خطر در قم به صدا در امده است، باید تصمیم به قرنطینه ی این استان گرفت...این خبر که برای همه ی مردم شهرهای دور و نزدیک قم ترسناک بود، برای مردم قم هزاران هزار برابر ترسناک تر بود...یک هفته گذشت...یک ماه گذشت... عید امد و همه ی دید و بازدید های شیرینمان را گرفت...مدارس غیرحضوری شدند...دورهمی ها،مجالس عروسی،مراسم ختم،همه و همه لغو شدند....چه بسیار عروس و داماد هایی که بدون مراسم زیبای عروسی، بی سر و صدا به خانه ی بخت رفتند...الان نزدیک به یک سال است که این ویروس نه تنها در کشورمان بلکه در همه ی دنیا است، و زندگی مان با ان عجین شده است.اوایل خیلی افسرده و ناراحت بودیم، وقتی نمیتوانستیم فامیل ها حتی گاهی پدربزرگ و مادر بزرگمان را ببینیم، وقتی مجبور بودیم کرکره های مغازه هایمان را که دلخوشی های کوچکی برای پول در اوردنمان بودند پایین بکشیم و به خانه برویم،وقتی مجبور به لغو پیاده روی در پارک ها و بوستان های زیبا در هوای قشنگ و ملایم صبحگاه بودیم، افسرده بودیم...دلشکسته بودیم...خسته بودیم...باز هم گذشت...زمان بیشتری که گذشت یاد گرفتیم چطور خودمان را با شرایطی که درست شدنش دست ما نیست و همچون غولی بزرگ می ماند که شاید.. فقط شاید زمان بتواند ان را شکست دهد، وفق بدهیم و سازگار شویم.این بار بود که گوشی های همراهمان به کمکمان امدند.گویا انها از بدگویی هایی که راجع بشان می کردیم، چیزی به دل نگرفته بودند و با جان و دل به کمکمان امدند تا بار این غم روی دوشمان کمتر سنگینی کند.گوشی ها شبانه روز در اختیار ما بودند، اماده بودند، ناراحت نمی شدند از اینکه ما دائم از ان ها استفاده می کردیم و باید دائم در شارژ می ماندند.ان ها به کمک دانش اموزان امدند، گوشی ها با اپلیکیشن ها به سرعت دوست شدند و تمام تلاششان را کردند که به دانش اموزان کمک بکنند تا در اینده فردی مفید و شاداب شوند.ان ها به کمک فروشندگانی امدند که رفتن به مغازه را از دست داده بودند. گوشی ها اشک مردی را که به خاطر بسته شدن مغازه اش پولی نداشت، پاک کردند و به او کمک کردند تا وسایلش را به صورت انلاین بفروشد.گوشی ها نه تنها به فکر کسب و کار و تحصیل ما انسان ها بوده اند، بلکه به فکر تفریحات و خوش گذرونی های ما هم بوده اند.از کارهایی که گوشی ها برای شاداب و خوشحال نگه داشتن ما کردند میتوان به نشان دادن کنسرت هایی که به صورت انلاین برگزار می شد، سازگار شدن سریع با اپلیکیشن هایی که برای شنیدن کتاب های صوتی، اهنگ های زیبا و شنیدنی، اموزش ورزش های درون خانه، و  .... ساخته شده بود، اشاره کرد. ولی به نظر من بزرگترین کاری که این دوستان وفادار کردند، امکان دیدن پدر و مادر، اقوام و اشنایان،دوستان مان در فضای مجازی بوده است.این روز ها که همه خسته و در مانده ایم و حالمان در این روز های غمگین و دل مرده، بسیار بد است،گوشی هایمان، دوستانی وفادار و مهربان،راکنارمان داریم که این همه برای حال خوبمان تلاش کرده اند و این تلاششان تا زمانی که کرونا از بین برود و حال دلمان عالی شود، ادامه دارد:)</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 18:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ خودخواه...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-ussnp7gwxq9z</link>
                <description>دلتنگیواژه ای که از نظر من بسیار دردناک و خوف انگیز است.وقتی دلتنگی به سراغ انسان ها می آید،آن ها را از خود بی خود میکند، به قول معروف آن ها را گستاخ می کند.آن ها دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنند نه به دل بقیه ی انسان هانه به حرفی که از دهنشان بیرون می آید، به هیچ چیز فکر نمیکنند.تنها عصبی و پرخاشگر می شوند،و دنبال راهی برای رفع دلتنگی شان هستند.واضح بگویم، مغرور و خودخواه می شوند. فقط خودشان...فقط خوب کردن حال خودشان...دیشب مانند بچه ای پنج ساله،با ذوق و شوق به مغازه ای رفتم و برای او کادوی بسیار زیبایی خریدم...یک جاسوییچی بسیار زیبا...خیلی لازمش داشت و می دانستم با دیدن هدیه هوش از سرش می پرد و بسیار خوش حال می شود...لباس هایم را پوشیدم و پیش او رفتم.سعی میکردم ذوق چشمانم را مخفی کنم تا او نفهمد که من چه نقشه ای برایش دارم.وقتی رسیدم پیش او، پس از سلام و احوال پرسی خشکی که سرد بودن و خشک بودنش مرا هم خشک کرد، گفت بیا قدم بزنیم.گفتم نه، الان نه.فعلا بیا بشین... اما با بداخلاقی در جوابم گفت زود پاشو بریم راه بریمدیگر واقعا چشمانم از تعجب گرد شده بودند و ذوق چشمانم جایشان را به پریشانی و نگرانی دادندپرسیدم چرا اینقدر بدخلقی؟ بی معطلی پاسخ داد: میدونی چقدر دلتنگت بودم میدونی صبح که به تو گفتم با هم بریم بیرون و گفتی نمیتونم چقدر دلتنگیم بیشتر شد؟طوری که نتونستم حتی یه دقیقه از فکرت بیرون بیام. خیلی نامردی که مرا در آن حال رها کردی و پیشم نیامدی....واقعا دلم شکست مگر صبح جای من بود که ببیند من در چه حال و اوضاعی بودم.در لا به لای بد اخلاقی هایش سرم را پایین انداختم و لای کیفم را باز کردم و نگاهی به درون آن انداختم.جاسوییچی را در بین دستانم گرفتم و از کیفم بیرون آوردم. از جایم بلند شدم و کادو را روی نیمکت گذاشتم.نیمکت کمی مرطوب بود و کاغذ کادو را کمی نمناک کرد اما دیگر برایم مهم نبود.دیگر به حرف هایش گوش نمی دادم،حتی نفهمیدم برای ماندن و نرفتنم تلاشی کرده بود یا نه.فقط میخواستم هر چه زودتر از پیش آن آدم خودخواه سرد که با هر کلمه اش قلب مرا می شکست بروم.آن شب بود که فهمیدم دلتنگی حس بسیار ترسناکی است که از هر آدم عاشق و مهربانی، غول سرد و بی احساسی را می سازد که تنها به حال خود توجه می کند نه دل دیگران...</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 15:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درجایی که باید باشد،نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mylrnjm5azz5</link>
                <description>گیتارم را برداشتم کتابم را در پیش رویم قرار دادم و شروع به نواختن اهنگ جدید کردم.یکی یکی کلمه به کلمه نت به نت مینواختم و لذت می بردماهنگش عجیب زیبا و دلنشین بود مینواختم و مینواختمتا اینکه به کلمه ای رسیدم، ناخوداگاه قدرت دستانم را بعد از دیدن آن کلمه از دست دادم و انگشتانم را از روی سیم ها برداشتمکلمه ای سحرانگیز بود به جرئت میتوانم بگویم جادویم کرده بود.بار دیگر نگاهش کردم و در ذهنم زمزمه اش کردم...عشق....گوشه ای نشستم و دقایقی به آن کلمه فکر کردم. تا به حال این کلمه را بسیار شنیده بودم و با چشمانم دیده بودمش در کتاب ها، فیلم ها، اهنگ ها، اما هرگز توجهم را تا این حد جلب نکرده بود.گیتارم را دوباره به دست گرفتم تا آن قطعه را بنوازم از ابتدا شروع کردم اما دوباره وقتی به کلمه ی عشق رسیدم، نتوانستم ادامه دهم.راستش را بخواهی اصلا نمیتوانستم با آن کلمه ارتباط بگیرم.ثانیه ای بیشتر طول نکشید که آن کلمه ی سحر انگیز مرا درون خود برد، به فکر رفتم. عشق چیست که در همه جا پیدا می شود.در اهنگ ها، در کتاب ها در افسانه ها در فیلم ها و سریال ها اما درست جایی که باید باشد نیست، در زندگی واقعی. درست است عشق در زندگی واقعی نیست.آدم های بسیاری را دیده ام که میگویند عشق وجود دارد اما اگر وجود دارد پس چرا در انتهای قلب همه ی ما یک خانه ی تاریکی وجود دارد که هربار به آن رجوع می کنیم قلبمان به درد می آید؟در کتابی خواندم عشق قدرت بسیار بالایی دارد معجزه ها می کند، پس اگر عشق معجزه می کند پس چرا نمی تواند آن کنج تاریک و دردناک قلبمان را ترمیم کند؟چرا بعضی وقت ها این عشق، ویرانگر و نامرد می شود و حالمان را بدتر میکند و خانه ی تاریک قلبمان را تاریک تر و عمیق تر می کند؟می دانی عشق وقتی به سراغ کسی بیاید تنها عشق باقی نمی ماند، با خودش دلتنگی می آورد، وابستگی، ترس از دست دادن،ترس از خیانت،دروغ  و .... .در زندگی عشق زیبا نیست. حداقل به زیبایی داستان ها و شعر ها نیست.نظر شما چیست؟:)</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 12:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ استرالیایی و شوک فرهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-xtjqt4agrd2l</link>
                <description>استرالیا و فرهنگ آنگاهی اوقات کار، درس، و یا یک سری از حوادث و اتفاقات ما را از محیطی که سال ها در آن بوده ایم دور میکند و به محیط و فرهنگی جدید میبرد و مجبور می شویم مدت طولانی، در آنجا بمانیم.این تجربه  بسیار سخت، و چه بسا طاقت فرسا خواهد بود.اقای(2001)price یک سری از چیزهای ارزشمند فرهنگ استرالیا را مشخص و بیان کرده است.اول از همه، استرالیایی ها احترام زیادی به استقلال فردی و انتخاب های مخصوص به هر فرد می گذارند. برای مثال یک معلم در استرالیا، به دانش آموز هایش نمی گوید که چه کاری انجام دهند، بلکه به آن ها یک سری پیشنهادات و مواردی را ارائه می دهد، و آنها بهترین را از دیدگاه خودشان بررسی و انتخاب می کنند. همچنین آنها دنبال جایگزینی هستند تا اگر اشتباهی رخ داد، بتوانند از آن جایگزین استفاده کنند.استرالیایی ها آماده ی پذیرفتن نظرات بسیاری هستند و از باور داشتن یک چیز  و تعصب داشتن روی آن، می پرهیزند. در سیستم آموزشی آنها، دانش آموزان در تلاشند تا نظر خود را به خوبی بیان کنند، و از دلایلشون دفاع کنند و مدارک و شواهدی برای اثبات حرفشان بیاورند.در استرالیا، مردم به برابری معتقدند. مردم استرالیا حتی آدم بزرگ هایشان، یکدیگر را با اسم صدا می کنند. این اهمیت داشتن برابری افراد، نشان دهنده ی این است که باوری به  سخت گرفتن زندگی ندارند و مسائل را آسان میگیرند، و همینطور آماده ی ساختن جوک برای خودشون و دیگران هستند و از این کار لذت می برند.آنها بر این باورند که در زندگی باید بین کار و اوقات فراغت یک تعادلی برقرار باشد. همچنین تصور استرالیایی ها از امنیت و حریم خصوصی این است که فقط دوست های صمیمیشان درباره ی ظاهر و روابطشون و بحث مالی با آنها صحبت و بحث کنند. و در بین آنها صحبت کردن راجع به دستمزد و درآمدشان بسیار زشت و بی ادبانه است، همچنین پرسیدن سوالاتی مثل: چند سالت است، چرا او ازدواج نمی کند، چرا بچه دار نمی شوند،چقدر برای فلان چیز پول داده است هم بی ادبانه و زننده است، حتی اگر برای پرسیدن آن دلیل مهم و خوبی داشته باشید.در حالت کلی برای فردی که وارد یک فرهنگ جدید می شود، در ابتدا، احساساتی مانند ترس، خشم، افسردگی، بیماری و ... به سمتش هجوم خواهد اورد. اما ممکن است پس از مدتی،او به فرهنگ جدید عادت کند و حتی در آن چیز های جالبی ببیند که او را قبلا می آزرد.خلاصه، او در می یابد که فرهنگ جدید چیز های خوب و بد را با هم دارد، و در نهایت، هیچ فرهنگی بهتر یا بدتر از فرهنگی دیگر نیست، تنها با هم تفاوت هایی دارند.منبع:Intercultural Communication for students in the Faculty of Economics and Commerce,university of Melbourne</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 13:55:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا اما ترسناک...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-mujpkz7ilk6o</link>
                <description>کمی دقت در دیدن دریا، آشکار شدن ترسناک بودن آنسر کلاس انشا بودیم ، بچه ها یکی یکی می آمدند تا انشاهایشان را بخوانند.موضوع انشا آزاد بود و هر کس راجع به چیزی که دوست داشت،انشا می نوشت.ناگهان کودکی گفنت: من بیایم؟ من هم گفتم: بفرمایید.ولی ای کاش نمی گفتم... او شروع کرد: به نام خدا.موضوع انشا: دریا...دیگر نتوانستم به ادامه اش گوش دهم.تمام خاطراتم ناگهان به صورت اشک بر چشمانم و بغض در گلویم به سمت من هجوم اوردند. درست دو سال از آن قضیه می گذرد.دو سال پیش با هم بودیم،او هنوز بود...رفته بودیم شمال.آخر می دانی او عاشق شمال بود، عاشق دریا بود.همیشه میگفت: دریا آرامش خاصی دارد،دریا همواره به من حال خوب میدهد، دریا مهربانی اش را با مسافرانی که از دور و نزدیک برای دیدن او می آیند، تقسیم میکند.ولی این بار دریا مهربان نبود... به هر حال به شمال رسیدیم.ابتدا میخواستم بروم به هتل مان اما او گفت: نه، ما این همه راه را آمده ایم،که برویم دریا.خب میدانی عاشقش بودم. حرف، حرف او بود.رفتیم،ولی ای کاش نمیرفتیم.وقتی به کنار ساحل رسیدیم،او آنقدر ذوق زده بود که سریع پیاده شد و به سمت دریا رفت. هوا خیلی خوب نبود،بارونی بود،دریا مواج بود.من رفتم از صندوق وسایل را بیاورم و بعد هم پیش او بروم. چند دقیقه ای کارم طول کشید.بعد که به سمت دریا آمدم،او را ندیدم.هر چه صدایش کردم،نبود.در فکر بودم که کجا رفته است که ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم. با سرعت به سمتش رفتم، دیدم به یک نقطه از دریا خیره شده است. به آن نقطه نگاه کردم....خشکم زد، اشک امانم را بریده بود.او بود، اما دیگر نمی خندید، دیگر حرف نمی زد، او مرده بود.دریای نامرد این بار مهربانی اش را تبدیل به بی رحمی کرد و او را از من گرفت...می دانی برگشتنه من خیلی تنها بودم.تنهای تنها...بدون او، بدون خنده های شیرینش...</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 23:43:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیلی پنهان...ضعف اعتماد به نفس...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-n9v2s73shfzj</link>
                <description>اتفاقی ساده، جرقه ای برای اندیشیدن...چقدر من زشتم...چرا اینقدر چاقم؟!!... چقدر تو این عکس زشت و بد افتادم...خوش به حالش، چقدر نازه،و....قطعا ما در زندگی روزمره مان، این جملات اعصاب خوردکن را از آدم های مختلف زندگی مان میشنویم و دوست داریم در آن لحظه سرمان را به دیوار بکوبانیم. اما کمی دقیق و عمیق فکر کنیم که برخی از آدم ها برای چه این حرف ها را میزنند؟ آیا فقط برای راه رفتن روی اعصابمان و به هم ریختن آن این کار را میکنند، یا واقعا در ذهنشان آنها زشت هستند و بدهیکل؟ چند روز پیش بود که برای خودم همچین اتفاقی افتاد، با دوستم به مغازه ی مانتو فروشی رفته بودیم تا لباسی را برای خرید انتخاب کنم، مانتوی قشنگی را پسندیدم، پس آن را برداشتم و به اتاق پرو رفتم، پس از پوشیدن آن دوستم آمد تا مانتو را در تن من ببیند،لبخندی زد و ذوق زده گفت: عالی شده ای، حتما آن را بردار، ولی اخم هایم در هم رفت و گفتم: نه، خیلی چاقم کرده است آن را برنمی دارم.دوستم به شدت کفری شد و چند چیز بارم کرد و گفت خیلی لوس و مسخره هستی، و بعد هم رفت. شب، قبل از خواب،به این ماجرا می اندیشیدم، فکر میکردم که من واقعا با آن مانتو بد شده بودم ولی چرا دوستم فکر کرد که من دارم لوس گری در میاورم،ناگهان به آدم های اطرافم اندیشیدم که هر بار،آن ها رفتاری مثل من داشتند، من چقدر به آنها چیز میگفتم ولی اکنون واقعیتی را دریافتم.این آدم ها که به ظاهر هر روز و هر ساعت روی مغز ما می روند، خودشان بیشتر در حال زجر کشیدن هستند، زجر کشیدن از بی اعتماد به نفسی... بله، آن ها واقعا اعتماد به نفسشان صفر یا حتی زیر صفر است، و انچه که می گویند واقعا در نظرشان یک واقعیت است نه لوس گری... بدترین کاری که با این نوع آدم ها میتوانیم بکنیم، این است که توی ذوقشان بزنیم، حتی به شوخی،خیلی داغونشان میکند،پس بیشتر حواسمان باشد...:)</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 20:45:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار یا درخت...شما کدام یک هستید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasamansafavi/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-zk9crid7eyzr</link>
                <description>همه چیز آنطور که تصور می کنیم زیبا نیستند و نیاز به دید جدیدی برای دیده شدن دارند...تک درختی در خانه مان وجود دارد که پس از سرما و سختی های بسیار تنها او توانست در حیاطمان زنده بماند و خشک نشود.همه می گویند او درخت خاصی است که در همه حال میتواند سبز بماند و خشک نشود. اما بگذار رازی را به تو بگویم. او درخت خاصی نیست او تنها عاشق است، عاشق یک چیز.هیچ کس این را نمیداند اما من میدانم چون وقتی که او نیست خشک و پژمرده است و هرگاه او می آید خود را زیبا میکند لباسی سبز بر تن میکند و آماده ی آمدن او است.الان چند وقتی است که حالش خوب نیست.بسیار بیمار است.در حال از دست دادن رنگ شادابی و تازگی اش است.هیچ چیز او را نمیتواند به زندگی برگرداند. آب،خاک،خورشید،باران...هیچ چیز.تنها یک نفر میتواند او را دوباره با نشاط کند،آن هم معشوقه اش بهار است.بهار که می آید گویی خورشید و باران رنگ دیگری میگیرند و باعث تازه شدن مجدد او میشوند، بهار که می آید جامه ی خوشبختی و شادی را برتن میکند.او تصور میکند که معشوقه اش آنقدر ها هم که او فکر میکند عاشق نیست، اما نمیخواهد این واقعیت تلخ و غم انگیز را بپذیرد.بهار بدون توجه به او تنها آمده است تا خودش را به همه نشان بدهد و دوباره پس از مدتی می رود... و دوباره همه چیز برای درخت تمام میشود. ولی این بار با دفعات دیگر فرق دارد.آن درخت پس از چهل سال تنهایی و انتظار کشیدن برای همیشه دنیا را ترک میکند و می رود...زمانی که میرود بهار هم میرود.. درخت در خیال خود فکر میکند بهار برای مردن او ناراحت است و به همین دلیل میرود اما غافل از اینکه بهار نامرد رفته است تا به کسان دیگر خودش را نشان دهد...چه غم انگیز است تفاوت میان درخت بودن و بهار بودن....:)</description>
                <category>یاسمن صفوی</category>
                <author>یاسمن صفوی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 12:33:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>