<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمین فرجادیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yasaminfarjadian</link>
        <description>من سئوکار، طراح سایت و مربی شنا هستم. توانایی های زیادی دارم (پیانو، آواز،اسب سواری). خلاصه که از هر انگشتم یک هنر...
yasaminfarjadian.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:55:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57605/avatar/pisokB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمین فرجادیان</title>
            <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه من در کاروکمپ؛پایتون دانشگاهی کافی نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%85%D9%BE%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-owrmbmed7py5</link>
                <description>قبل از شرکت در بوت‌کمپ پایتون کاروکمپ، من در دوران فوق‌لیسانس چند واحد پایتون گذرانده بودم، اما واقعاً نمی‌توانستم پروژه‌ای باهاش انجام بدم. پروژه‌های دانشگاهی اغلب تئوری بودند و برای بازار کار یا درآمدزایی کاربرد نداشتند. حتی وقتی سراغ فیلم‌های آموزشی جادی رفتم، اما با دیدن آن‌ها، هنوز نمی‌توانستم آنچه یاد گرفته بودم را در عمل پیاده کنم یا پروژه واقعی بنویسم؛ فهمیدم صرفا دیدن ویدیو کافی نیست و باید مسیر تمرین و پروژه واقعی رو تجربه کنم.این شد که تصمیم گرفتم به دنبال یه مسیر متفاوت برم و سراغ کاروکمپ رفتم. بوت‌کمپ‌های کاروکمپ واقعاً با چیزی که در ذهن داشتم فرق داشتند: اینجا خبری از آموزش صرفاً تئوری نبود، بلکه تمرکز اصلی روی انجام پروژه‌ها، مهارت‌های واقعی و حل مسئله بود.عکس من توی آموزشگاه کاروکمپ، البته که خیلی خسته بودم و چشمام باز نمیشن!در طول دوره:🔹 یاد گرفتم چطور فقط کدنویسی نکنم، بلکه با پایتون مشکلات واقعی رو حل کنم.🔹 پروژه‌هایی انجام دادم که می‌تونم توی رزومه و نمونه‌کارم استفاده‌شون کنم.🔹 از مباحث اولیه تا موارد پیچیده‌تر گام‌به‌گام پیش رفتم، با حمایت و راهنمایی مدرس‌ها.🔹 تفاوت اصلی برای من این بود که پایتون دیگه برام یه زبان دانشگاهی نبود — تبدیل شد به ابزاری برای ساختن و اجرا کردن ایده‌ها.اساتید با تجربه بودند و کلی راه‌حل عملی یادم دادند، نه فقط تئوری که در کتاب می‌بینی. هر وقت گیر می‌کردم، پشتیبانی می‌گرفتم و واقعاً حس می‌کردم در مسیر یادگیری تنها نیستم.حالا بعد از گذروندن این بوت‌کمپ، احساس می‌کنم پایه‌های پایتون رو محکم‌تر کردم، با پروژه واقعی کار کردم، و آماده‌ام این مهارت رو تو بازار کار هم استفاده کنم.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 15:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دخترا دوست هم جنس خودشونو یادشون میره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87-hl7km2qtod53</link>
                <description>واقعا الان ۵ امین باره که برای من داره این اتفاق می افته! یکسری آدمای واقعا خوبی میان توی زندگیم که دوستم میشن و واقعا از همنشینی باهاشون لذت میبرم و چون من آدم با انگیزه، با نگرش مثبت هستم، همیشه سعی میکنم بهشون روحیه بدم و توی مسیرهای شغلی و ورزشیشون کنارشون باشم. اتفاقا خیلی هم پیشرفت می کنند. بارها شده که توی ناراحتی هاشون کنارشون بودم و اجازه ندادم تنها باشن. اما متاسفانه تا با یک پسر آشنا میشن با اینکه منی که از دور دارم به جریان نگاه میکنم، میدونم اون پسر مناسبشون نیست اما باز هم کنارشون میمونم. زمانی که با اون پسر به این نتیجه میرسن که باید رابطه را شروع کنند، متاسفانه تمام هم و غمشون اون پسر و رابطشون میشه. دیگه یادشون نمیاد که یاسمین بوده یا نبوده! در حال حاضر فهمیدم یکی از بهترین دوستامو از دست دادم اونم بخاطر اینکه با یک پسر آشنا شد و کلا از این رو به اون رو شد!من هم دخترم، چرا من اینطوری نیستم؟نمیدونم من اشتباهی هستم یا دوستام؟واقعا نمیدونم، گاهی به خودم میگم دست بردار از اینکه بخوای کسی رو دوست داشته باشی و دوست خودت بدونی، اما در آخر میگم، زندگی بدون دوست نمیشه!نظر شما چیه؟</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 00:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای شلیک و پهباد اصفهان خرداد ۱۴۰۴!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%BE%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-qxda7ruuidr5</link>
                <description>نمیدونم الان بقیه جاها چه خبره، اما اصفهان از یک ساعت پیش صداهای وحشتناکی کل شهرش رو فرا گرفته. میگن امشب خیلی قراره خطرناک بشه اوضاع. بعضی از دوستام بهم زنگ زدن و گفتن ما داریم از اصفهان خارج میشیم. بعضی از دوستام توی کتابخونه دارن درس میخونن. بعضی از دوستام بیخیالن و الان توی کافی شاپ نشستن. منم توی خونه کنار خانواده، استرس دارم، داداشمم که سربازیه. به تموم کسایی که برام عزیز بودن این چند روز پیام دادم و سعی کردم احساساتم رو بهشون بگم. باهاشون گپ زدم.خیلی دلم گرفته، خیلی میترسم که برای کسی اتفاقی بیفته. کاش کاش زودتر صبح شه و همه چیز تموم شه.کاش هیچ وقت کلمه جنگ و انجام اون بین آدما خلق نمیشد. کاش هیچوقت خشونتی نبود.خیلی وحشتناکه. کاش این روزا زودتر تموم میشدن!</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 20:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران PMS عزیزم🫡</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-pms-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%F0%9F%AB%A1-xwdo0hi9kke9</link>
                <description>الان دیگه میدونم که هر ماه یک مدل دوران pms دارم. کاملا سورپرایز میشم، چون نمیدونم دقیقا توی این دوران، چه مدل خلق و خویی رو قراره تجربه کنم.تنها چیزی که میدونم و اون خیلی خوبه، اینه که اگر دوست یا فامیلی دارم که توی زندگیم منو آزار داده و یک بلایی سرم آورده، توی این دوران، ازش بیزارم و اگر دور و برم بیاد، با یک تلنگر، من شروع میکنم به حرف زدن باهاش در مورد اون آزار و اذیت ها. یک چیزی هم توی قلب و عقلم میگه که اینو بزارم کنار، ببین چیکار باهات کرده. دلم میخواد اینکارو بکنم، اما متاسفانه وقتی pms ام تموم میشه، باز اون حس مردم داریه میاد بالا و با خودم میگم نه، ول کن، اذیتت کرده تموم شده! و این خیلی بده! دوباره شروع میکنم به تحمل اون شخص توی زندگیم تا دوران pms ام که یادم میاد کی بود که اذیتم کرد.کاش کاش میشد همون شخصی که باعث اذیتمون شده و ما توی این دوران با پوست و خونمون درک میکنیم که چه بلایی سرمون آورده رو بگذاری برای همیشه کنار.اما چطوری؟ وقتی که خوب میشم، به فکر اینم که نه نمیشه!</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 08:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادرم میره بوشهر برای سربازیش!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B4-c257llkpntg2</link>
                <description>یکی از بزرگترین غم های خواهری مثل من که همیشه برادرم غمخوارم بوده اینه که بخواد ازم دور شه. بعد از آموزشیش افتاده بوشهر، جایی که خیلی ازم دوره. سه ماه دیگه برای چند روز میاد که ببینمش. این یعنی اینکه ۲۴ اردیبهشت که تولدمه پیشم نیست. به نظرم تولد امسالم دیگه به هیچ دردیم نمیخوره.همیشه روز تولدم کنارم بود و اینطوری به جای شادی تولدم، من باید غصه اینو بخورم که چرا داداشم پیشم نیست که الان کنارم باشه و باهام تولدمو جشن بگیره. آنقدر دلم گریه داره که نمیدونم چطور این اشک ها رو بریزم. بالاخره اینم از مراحل زندگی هرکسیه، این غصه خوردن رو میگم!مسخره بودن و پوچی این دنیا رو دارم میفهمم. اینکه چقدر میتونه بی رحم باشه رو میفهمم. مگه نمی‌گفتند کسی رو خیلی دور از خونشون نمیندازن. مثلا چی میشد که داداش منم نزدیک ما باشه، توی شهر خودش بیفته. آیا من به داداشم احتیاج پیدا نمیکنم؟ آیا اون به خونه و محیط گرم خونش احتیاج پیدا نمیکنه؟چی بگم؟! از بی رحمی های دنیا بگم؟</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 21:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی دلم گرفته ...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-ysbslknwg8bv</link>
                <description>همیشه هرموقع دلم می گرفت، می رفتم یه کاغذ برمی‌داشتم و کلی با خودم حرف میزدم. اما الان چون میدونم از چی دلم گرفته، با خودم قهر کردم و دوست ندارم بشینم روی کاغذ بنویسم و به خودم بگم یاسمین بخاطر فلان چیزه که ناراحتی و دلت گرفته. میدونی میدونم که دارم یه کاری رو اشتباه انجام میدم، اما احتیاج دارم که اون کار اشتباه رو الان انجام بدم! و اگر برم و با خودم حرف بزنم سعی میکنم به انجام ندادن اون کار و هی توی مغزم چالش درست میشه که راهی پیدا شه که اون کار رو انجام ندم.برای همین دلم نمیخواد بنویسم که مشکل رو حل کنم. همش به خودم میگم الان اون مشکل و اشتباه لازمه که باشه.همین که با خودم نمیخوام حرف بزنم، دلم گرفته!همین باعث شده که دلم بگیره!چی بگم....</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 21:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه جایی توی زندگی خودت مهمی دیگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-umajexrfzyli</link>
                <description>میدونید یه جایی توی زندگی هست که دیگه خیلی بالغ میشی. یعنی چی؟ الان با مثال بهتون میگم. مثلا از یکی خوشتون میاد و انقدر بهش وابسته می شید که اون اولویت شما میشه. فقط میخواید اون حاش خوب باشه، اگر زنگ بزنه بگه بیا فلان جا، تندی میپوشی و میری، اگر حالش بد باشه، سریع میری قرص و دارو میگیری و میبریش دکتر حتی. گاهی اوقات بی هوا بهش پیام میدی که خیلی دوسش داری، همش به یادشی، دوست داری که پرواز کنه و کلی اتفاقای خوب براش بیفته. در صورتی که میدونی شاید اون اونقدر که تو مایه میگذاری نمیگذاره!این منم که در آخرای سن 30 سالگی داره حس بالغ بودن رو تجربه می کنه.میدونی انقدر این حس ها و عشق ها و وابستگی های زشت نه و قشنگ برات به وجود میاد که یه جایی بفهمی که باید دیگه بالغ باشی. اول خودت و خودت. بعد طرف مقابلت. از یه جایی به بعد میگی فقط خوشحالی خودت، اگر اونم همراه شد که چه بهتر. اگر ناراحتی و اون اومد پیگیر شد که چه بهتر اما اگر نیمد، با دوستات میری بیرون یا خودت میری میدوی، یا با خودت روی کاغذ حرف میزنی یا یه پیتزای خوشمزه سفارش میدی و یه فیلم شاد میبینی تا حالت خوب شه. میدونی از یه جایی به بعد دیگه بالغ میشی، میگی که من هدفم مهم تره و اگر کسی اومد توی مسیرت که خوش اومده و اگر هم کسی نبود، تو خودتو داری. میدونی شاید اون حس های قشنگ دیگه همراهت نیست، منظورم هم حس عشق و وابستگیه! اما اون حس بهتری که اسمش بالغیه هست دیگه. میدونی اینطوری ذهن و فکر و جسمت دیگه سالم تره. اینطوری عزت نفست حفظ شده و خدشه دار نشده. اینطوری کم تر روحت خش خشی میشه. اینطوری بیشتر از خودت مراقبت میکنی تا بتونی در آینده یک زندگی بهتری رو برای خودت رقم بزنی.حالا این یک مثال بود. اما میتونی توی زندگی کاری، تحصیلی و توی روابطت بین دوستات این مسئله رو بسطش بدی. میدونی باید بفهمی که اگر شخصی اومد توی زندگیت حالا میخواد دوست باشه، میخواد شوهر باشه، تو ته تهش خودتو داری. شاید اولش گول زننده باشه و بگی وای خدایا شکرت یکی اومد که من دیگه تنها نباشم. اما تهش توی زندگی یکسری تفاوت ها در هر نقطه نظری به اختلاف برمیخورید و رفتارهایی از شخص مقابلتون سر میزنه که از تصمیمی که گرفتید و دانستن اون شخص به عنوان بهترین شخص زندگیتون، پشیمون میشید. اگر از همون اول بدونید که فقط خودتون رو دارید، جایی به مشکلی برنمیخورید.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 16:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربازی برادرم؛ غصه های من</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-mgquny0yvaf4</link>
                <description>ساعت از ۶ عصر گذشته و هنوز برادرم به دیدنم نیامده. می آید اما فردا صبح عازم سربازی است. وجودش برای تمام عمرم لازم است. او تنها دلیل من برای نترسیدن از این دنیاست. تنها کسی که مرا می فهمد و واقعی دوست دارد، فقط اوست. برادر من در تمام این سال های زندگی من بهترین دوست و غمخواری بوده است.من در حال گریه کردن پای تمام دردهای من نشست، همیشه حمایتم کرد و در تمام لحظات مهم زندگیم، او بود که از هیچ عشق و علاقه ای به من دریغ نکرد. از اینکه قرار است دو ماه نباشد، قلبم درد گرفته است. نمی دانم چه تعداد خواهر الان حس من را دارند. اما به یقین آن ها هم لحظات سختی را دارند تجربه می کنند. کاش این دنیا کسانی که ما خیلی دوستشان داریم را بیخود و بی جهت از ما دور نمی کرد. اما برادرم بزرگ شده و باید برود. خیلی سخت است. خیلی سخت است. چند روزی است که مدام گریه می کنم. مثلا دارم روی پروژه ای مهم کار می کنم که یک مرتبه می زنم زیر گریه. خلاصه که حال و هوای بدی است و باید بگذرد.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 18:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس قیلی ویلی توی دلت!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%AD%D8%B3-%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA-qulk5c7ovtzt</link>
                <description>نمیدونم تاحالا اینی که میخوام بگم رو حسش کردی یا نه. گاهی اوقات توی تموم سختی ها، غم ها و بدبختی های روزگار، انگار یه صدایی توی ذهنت داره میگه &quot;میشه&quot;، انگار یه قیلی ویلی توی دلت و قلبت حس میکنی که ذوق یا شوق اینه که داره میگه &quot;میشه&quot;. اینو گذاشتم اینجا تا بگم حتما بخونیدش، لازمه واقعا!تا وقتی که این صدا و  این حس هست، انگار تموم سختی ها رو میتونی تحمل کنی. انگار همیشه امیدواری که یه روزی که خیلی دور نیست میرسی و &quot;میشه&quot;. اما امان از روزی که دیگه اون صدای توی ذهنت نباشه و اون امید توی دلت شعله نندازه و اون حس قشنگه نباشه، نمیدونم از خستگی زیاد یا اینکه آنقدر سختی میکشی و اون شدنه نزدیک نمیشه.خلاصه که اگر نباشه، دیگه هیچی، میشینی روی زمین و آنقدر بیخیال میشی نسبت به هرچیزی که دور و برت داره اتفاق میفته یا حتی بیخیال میشی که تا حالا چقدر سختی کشیدی تا اینکه یه روزی بشه!امیدوارم هیچوقت این اتفاق نیفته چون انگار که زنده تیستی، انگار که دیگه هیچ چیزی قشنگ نیست. کاش گاهی آنقدر سختی نبود و اون مشکلی که به سختی حل میشه، نبود! کاش....</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 22:26:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون مربیگری شنا و نجات غریقی درجه 2 در یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-2-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ntwfyetg4fg0</link>
                <description>من از بچگی شنا می کنم. یعنی اینطوری بگم که 7 سالم بود و با چندتا از دوستای دوره مهدکودکم برای ثبت نام کلاس شنا رفتیم.جلسه اول مادرای دوستام از ترسشون بالای پله های کنار استخر ایستاده بودن، مادر من نه، اون میدونست من از پسش برمیام. همین هم شد. مربی اومد که همه رو بگیره و بندازه توی آب، همه دوستام فرار کردن رفتن توی بغل مادراشون، مربی منو گرفت انداخت توی عمیق. من شروع کردم به دست و پا زدن و یهو روی آب موندم. تجربه خیلی باحالی بود، جوری بود که هنوز که هنوزه اون روز رو یادم هست. خلاصه که به تیم فولاد مبارکه وارد شدم. مسابقات زیادی رفتم، اما متاسفانه بخاطر درس و دانشگاه توی دوران راهنمایی، شنا رو رها کردم. سال 95 (22 سالگیم) مجدد شنا کردن رو شروع کردم و مربیگری شنا درجه 3 را گرفتم.یک وقفه کوتاهی بینش بود اما توی این سال ها شاگرد داشتم. الان هم دو سال است که مجدد توی تیم هستم، مسابقات شنا رو بردم و در کنار بقیه کارها هفته ای 3 الی 4 بار شنا میرم و به صورت حرفه ای تمرین می کنم. روز یکشنبه 4 آذر، ساعت 7 صبح امتحان نجات غریقی درجه 2 و ساعت 10 آزمون مربیگری شنا درجه 2 رو داشتم. قبلش خیلی استرس داشتم. یکشنبه رفتم، با اینکه میدونستم من رکورد سینه و قورباغه رو دارم، اما باز حس کردم شاید آزمونمو خوب نداده باشم.همچنین مربیگری شنا هم خیلی شنیده بودم که مربی ها، کسایی رو که میشناسن قبول می کنند اما تمام تلاشم رو کردم که شنا ها را به بهترین شکل به مدرس نشون بدم و بگم که چقدر تبحر دارم. خلاصه که الان چند روزی هست که نتایج آمد. بعد از استرس زیاد، من تونستم دوتا آزمون رو قبول شم.  میدونید من همش حس میکنم که چون الان 30 سالمه شاید برای خیلی کارا خیلی دیر هست. اما متوجه شدم که واقعا واقعا سن یه عدده و شاید این مدارک رو من در سن 40 سالگی هم میتونستم بگیرم.میدونید اینکه میگم قبول شدم، قشنگه اما میخوام بدونید که پشتش خیلی خیلی تلاش بوده. هفته ای سه بار تمرین توی استخر، کلی آبای استخرا رو خوردن. اما میدونم که ارتقا درجم از 3 به 2 قراره خیلی چیزا رو عوض کنه، دید من به شناها، به آموزش 4 شنا و بیشتر حرفه ای شدن من در رشته شنا.شنا یکی از قشنگ ترین رشته های ورزشیه. نمیدونم دقت کردید یا نه، اون تایمی که توی آب هستید، ذهنتون خالی تر از همیشه هست. شنا فقط ورزش نیست، شنا یه توانایی هست که به نظرم اگر کسی اونو بلد نباشه نصف بیشتر عمرش رو هدر داده.شنا بهترین حسی که شما می تونید توی دنیا تجربه کنید رو بهتون میده، باید شنا کنید تا متوجه حرف و حس من بشید.شغل اصلی من شنا نیست اما اگر شنا نباشه، زندگی من هم روی روالش نیست. شنا مثل بودن توی بهشته. مخصوصا برای ما که هنوز تجربش نکردیم، با شنا می تونیم تجربش کنیم که چه حس و حالی داره. مخصوصا وقتی که 4 شنا را به خوبی بتونی شنا کنی!</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 13:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزاردهنده ترین انسان، فامیل آدم است!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-loyrpox63yo5</link>
                <description>باورم نمیشه که اینو میخوام بگم یا بهتره بگم شرمم میشه که بگم، فامیل بدترین کسیه که توی زندگیم داشتم. دشمن تر از فامیل تا به حال ندیدم، حتی نزدیک ترینشون. بدترین و دور از انتظارترین اتفاقا از سمت فامیل برای من بوده. همین الان که دارم مینویسم، حدود دو ساعته که فامیل عزیزمون که بالای سرمون داره زندگی میکنه، دارن میز و صندلیاشونو روی زمین میکشن! میدونید که الان ساعت چنده؟ ساعت 00:45 هست یعنی نزدیک ۱ صبح.سال هاست که مادر و پدر من با بی احترامی هاشون،  دشمنی هاشون و هرچیزی که بدترینش به ذهنتون برسه سوختن و ساختن و هیچی نگفتن.اما من چی؟ منم باید بسازم؟کاش اگر یکیشون که هرموقع بی پول میشه به ما زنگ میزنه، یا اون یکیشون که پسراش زن میگیرن و هیچ کدوم نمیرن خونه مستقل با زناشون و خونه مشترک ما رو خونه خودشون کردن، یعنی پارکینگ خونه شده جای نگهداری مصالح ساختمانی یا نصفه شبا بالای سر ما شده سالن آمفی تئاتر یا توی حیاط شده محل مهمانی های شبانشون، رو میشد خودم تک تک جوابشونو بدم! اما نمیشه!خانواده من همیشه اعتقاد به سوختن و ساختن با همه چیز رو داشتن و همین خصلتشون که روی من فرزند تاثیر داشته بارها توی جامعه نابودم کرده اما الان که درس گرفتم، نمیتونم ساکت بشینم.باور کنید که خیلی سخته، خیلی سخته فامیلی که تا یک سنی فکر میکردی بهترین هست و صادق ترین و مونس ترین، بعد از یه سنی میفهمی اونایی که کلی بهشون باور داشتی و برات عزیز بودن چه کارها که میکردن و خانوادت هیچوقت دم نمی‌زدند و تو با بزرگ شدنت، این چیزها رو فهمیدی و از درون داری خودتو میخوری که بری و یقه تک تکشونو بگیری بخاطر تمام رفتارشون!خدایا کاش هر روز یه میز عدالت داشتی و هر روز تکلیف همه رو توی همون روز مشخص میکردی. حداقل من یکی که میدونستم هر روز سربلند از پیشت برمیگشتم.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 01:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابم نمیبرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AF-e16ay8dxjrtb</link>
                <description>امروز ۱۴ آبان ۱۴۰۳ است و نزدیک به سه شب است که خوابم نمی‌برد. می تواند چند دلیل داشته باشد:ترک کسانی که به آن ها عادت کرده بودم و به دلیل مناسب نبودنشان کنار گذاشته شدند.هیجان قدرتی را که برای کنار گذاشتن عادت قدیم بدم به دست آورده ام.زندگی جدید، پرچالش و در عین حال جذابی که پیش رویم قرار دارد و می‌دانم که خدا بهترین آن را برای من مقدر کرده است.خلاصه که خیلی سخت است که بخواهی زندگی جدیدی را آغاز کنی که آدم هایی که بهشان عادت کرده بودی دیگر در آن قرار ندارند زیرا با بودنشان انگار به تو قرص خواب آور خورانده بودند یا سرم &quot;خیالت راحت باشد، ما همیشه کنارت هستیم&quot; تزریق کرده بودند و تو نمی فهمیدی که بودنشان بزرگترین اشتباه بوده. حال که باید می‌رفتند انگار که تمام آن داروها را از تو گرفته اند و تو تنها باید آینده خودت را بسازی به گونه ای که دیگر خودت روی پای خودت هستی و خودت باید درمان تمام دردها باشی. ترسناک است بله خیلی هم ترسناک است. اما از اینکه یک حسی درونت می گوید که تو از پسش برمی آیی هیجان زده می شوی و دلت می خواهد خیلی سریع صبح شود و تو دل به دریا بزنی و شروع به اکتشاف کنی. گاهی اوقات فکر میکنی تغییر بد است. بد نیست، تغییر فقط درد دارد. درد زیاد. اما تو از پسش برمی آیی و شاید چند شب دیگر نتوانی بخوابی اما خودت قهرمان زندگی خودت خواهی شد و خیلی راحت خوابت خواهد برد.شاید فقط چند شب دیگر...و تو به جایی که می‌خواهی می رسی.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 02:33:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیزی که باعث آزار مغزت می‌شود را حذف کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%DA%A9%D9%86-yg0aswe4cxdv</link>
                <description>گاهی اوقات یکسری افراد در زندگی ما حضور دارند که دوست هستند یا دوست دوست‌مان هستند. رفتار، حرکات، مدل حرف زدن‌شان، اهداف‌شان، طرز فکرشان یا هرچه که فکر کنید با شما متفاوت است.هر دفعه برای اینکه گاهی می خواهی تنها نشوی یا با خود می گویی که یک زمانی بهترین خاطرات را با آن‌ها ساخته ام و به این زودی ها نباید جا بزنم. اما اشتباه است شاید در یک موقعیت از زندگی تو آن افراد وجودشان الزامی بوده است و تو در موقعیت جدید زندگیت باید افراد جدیدتری بیایند و با خاطرات خوبی که آن ها برای تو به جا گذاشته اند گاهی به یادشان باشی و برای سلامتی شان دعا کنی.همه آدم ها ابدی نیستند. در یک زمانی همه چیز با آن ها خوب بوده ولی الان با برگ شدن تو آن ها شاید نتوانستند بزرگ شوند و دقیقا در حد یاسمین نوعی 3 سال پیش هستند. با این آدم ها نمی توانی راهت را ادامه دهی. رفتارشان و طرز فکرشان روی اعصاب تو خواهد بود. تو یک مرحله بالاتر رفتی اما آن ها در مرحله پایین تو قرار دارند.این ها گفتن‌شان آسان است. اما انجام‌شان درد دارد. خیلی هم درد دارد. ممکن است از خیابانی رد شوی که با آن ها به کافه رفتی و در کنار آن ها خندیدی، گذشتن از آن خیابان درد دارد. ممکن است به مسافرتی رفتی که آن ها حضور داشتند و الان میخواهی با گروه دیگر و یا خودت به آن جا بروی. خاطرات آن سفر با آن‌ها دردناک است. اما می گذرد. آدم های جدید می‌آیند. شاید آدمی بیاید که با تو level up شود و آن گاه ماندگار خواهد شد.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 11:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزاد شدن از قفسی که خودت برای خودت ساختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasaminfarjadian/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-gihtbfivdhgi</link>
                <description>گاهی اوقات بعضی انسان ها ساده و مهربان هستند. می خواهند با همه دوست باشند و خوبی ها را در آن ها ببینند. گاهی می شود که می بینند بعضی دیگر هستند که مثل آن ها فکر نمی کنند و به فکر زرنگی هستند. انسان های ساده سمت آن ها می روند و سعی می کنند که باز یک نکته مثبت و خوب را در آن ها پیدا کنند و سعی می کنند با آن ها دوست شوند و تا آخر آن ها را خوب و ساده ببینند درست مثل خودشان!اما متاسفانه همچین چیزی وجود ندارد. وقتی ساده هستی و مهربان و همه چیز را راحت میبینی نمی توانی کسانی را کنار خود داشته باشی که با کلمات بازی می کنند و یا به فکر سود بردن از تو هستند و یا زندگی جوری نیست که بتوانی به این آدم ها چون مدام سادگی شان را می بینی، اعتماد کنی!باید این را بدانی که همه انسان ها مثل هم نیستند و باید با این تفاوت ها کنار بیایی. برخی سادگی شان قشنگ است، برخی زرنگی شان قشنگ است، برخی حسادت های شان، برخی خوش بینی شان و یا برخی تلاش های شان.اما زندانی که تو برای خودت میسازی این است که اگر ساده هستی سعی کنی آدم های متفاوت از خودت را هم مثل خودت ببینی! این اشتباه است. خودت را گرفتار زندانی می کنی که هر لحظه انتظار دیدن سادگی از آن ها را داری اما نمی شود که نمی شود. پس بیخود خودت را در زندانی نیانداز که خودت آن را می سازی. زندگی خود را بر پایه اعتقادات خودت پیش ببر. تو ساده باش. سادگی تو زیباست. دیگران را مثل خود ساده نبین. اگر کسی مثل تو بود با او باش. اما اگر دیدی زرنگی کسی زیباست، این زرنگی گاهی برای تو که زندگی و او را ساده می بیند، زیبا نخواهد بود!زندگی هنوز زیبایی های خودش را دارد و تو با سادگی و مهربانی ات می توانی هنوز بهترین زندگی را داشته باشی به شرطی که دست و پا نزنی که بخواهی مثل کسی باشی که نیستی!پس خودت باش و جایی زندگی کن که آرامش داری و تو را خوشحال می کند. با آدم هایی زندگی کن که سادگی آن ها زیباست و با آن ها احساس آرامش می کنی. خودت باش و با کسانی مثل خودت باش.یاد بگیر که انسان ها از هم متفاوت هستند و هرکسی با یک خصوصیت زیباست. اما خودت را درگیر بازی زمان و زندگی و خصوصیات آدم ها نکن.باید 30 سالم میشد تا این ها را می فهمیدم. قبل از آن دست و پا میزدم که مثل دیگری زیبایی زرنگی یا زیبایی رک بودن یا زیبایی دو رو بودن را داشته باشم. اما بعد از آن فهمیدم که هرکسی با هر خصلتی زیباست!پس نجنگ و خودت باش.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 15:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریود دوم زن در یک ماه از استرس!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-yr2wgtwu5ipn</link>
                <description>&quot;به دستور سازمان سنجش کشور، مورخ ۲۱ دی ماه ۱۴۰۱ تمام آزمون‌های آیلتس در سراسر کشور از اسفندماه تا اطلاع ثانوی برگزار نخواهد شد.&quot;این خبرو دیدم و قلبم شروع کردن به تند تند زدن. خیلی اعصابم ریخت بهم. گفتم یاسمین تو همیشه آرزو داشتی که آزمون آیلتس رو بدی و بری از اینجا و دنبال هدفات باشی. حالا اگر بخوام رفتن از ایران هم ملاکم نباشه دلم میخواست اون سطح زبانم حتما به آیلتس برسه. سازمان سنجش اعلام کرد که دیگه آزمون آیلتس برگزار نمیشه. استاد قبلی زبانم گفت یاسمین سریع ثبت نام کن بعدش باید بری ترکیه و ارمنستان که آیلتس بدی که خودت میدونی باید دو برابر هزینه کنی و اونجا هم یکم هرج و مرجه واسه این قضیه. منم دیدم که واقعا از بس هزینه هاش الان برنمیام و اصلنم مرخصی نمیتونم بگیرم و توی اوج کاریم بود. تصمیم گرفتم که حتما آزمون آیلتس رو شرکت کنم. 21 دی آخرای ماه میشد و من اندازه 6 میلیون توی کارتم نداشتم و مجبور بودم که یکم صبر کنم و یه پولی جور کنم. تا وقتی اومدم پول رو جور کنم دیدم تموم ظرفیت ها تکمیل شدن و دیگه نمیتونم ثبت نام کنم. هیچی دیگه گفتم خب یاسمین تموم شد دیگه. به یکی از آرزوهات نرسیدی و حداقل برای اینکه بخوای بری ترکیه باید یک سالی صبر کنی شایدم بیشتر. چند روزی ناراحت بودم و انگیزه نداشتم. چون من همیشه با هدفام، آرزوهام و رسیدن به اونا زندم و زندگی میکنم. زندگی رو بدون هدف، هیجان و آرزو نمیخوام. اگر روزی اینطور بشه مطمئن باش که یاسمین مرده!الان فقط 6 تومن آیلتس تو کارت بود ولی ظرفیتی نمونده بود که من آیلتس ثبت نام کنم.گذشت و شد 6 اسفند و استادم بهم زنگ زد و گفت یاسمین سریع برو توی سایت ایرسافام و چندتایی ظرفیت خالی کرده ولی برای آیلتس کامپیوتر ولی طوری نیست و تو ثبت نام کن چون دیگه فرصت نداری. من که از خوشحالی بال درآورده بودم رفتم سریع CDIELTSرو  برای روز 28 اسفند ثبت نام کردم. خب حالا من مونده بودم و سه هفته تا آخرین آیلتس زندگیم (حداقل تا یک سال). راستشو بخواین اصلا نه تا حالا تست آیلتس زده بودم و نه تاحالا اونجوری خونده بودم که بخوام برای امتحان آماده بشم. گفتم یاسمین باید این سه هفته حسابی بخونی، تفریحاتتو کم کن، سرکار میری ولی اشکالی نداره صبح ها ساعت 6 بلند شو و تست بزن. عصرها هم که از سرکار میای باید بخونی وگرنه نمیرسی!شروع کردم به لغت خوندن و تست های کمبریج آیلتس زدن، حتی سعی میکردم که فیلمای انگلیسی زبان ببینم قبل از خواب و صبح ها ساعت 6 بلند میشدم که تست بزنم. همزمان رایتینگ هم مینوشتم که یاد بگیرم. استرس و اضطراب تمام وجودمو گرفته بود. خیلی داشت بهم فشار میومد از اون طرفم نمیتونستم ازش دست بکشم چون آرزوم بود. این مدت چون درس میخوندم شروع کرده بودم به زیاده خوری همش فست فود، همش پیتزا، همش شیرینی. سعی میکردم با خوردن این چیزا ذهنمو آروم کنم و از اون طرفم انرژی داشته باشم برای ادامه خوندن. با هیچکسم نمیتونستم راجب آزمونم بگم چون میدونستم قراره برم گند بزنم و نهایت نمره خیلی خوبی که بخوام بگیرم، 5 هست. 28 ام شد و من رفتم سرآزمون، اولین بار بود که میخواستم آزمون کامپیوتری آیلتس رو بدم خداییش سخت بود چون همیشه عادت داشتم که با مداد و کاغذ تست بزنم و کاغذ همیشه توی دستم بود. ولی با کامپیوتر فقط و فقط باید چشمام یاری می کردند که جواب درست تست ها رو ببینم. 3 مهارت رو امتحان دادم. مهارت چهارم که speaking بود هم یه آقای native ازم امتحان گرفت. خیلی قشنگ صحبت می کرد من محو سوال پرسیدنش شده بودم اما خداییش من هم هرچی پرسید رو جواب دادم. امتحانم تموم شد و من رفتم ترمینال آرژانتین که یه اتوبوس بگیرم به سمت اصفهان. انقدر خسته بودم و استرس درونم بود که فقط میخواستم به اصفهان برگردم. روی صندلی اتوبوس نشستم و یهو یه درد شدیدی توی پهلو و دلم احساس کردم. گفتم خدایا من به اندازه کافی استرس کشیدم، این درد برای چیه دیگه!! با خودم فکر کردم این ماه هم که پریود شده بودم پس این درد دیگه چیه!! اتوبوس وسط راه ایستاد و من رفتم دستشویی و دیدم بلهههه....پریود شده بودم. قبلا از یکی شنیده بودم که اگر استرس زیادی بکشی و یه فشاری توی زندگی بهت وارد شه ممکنه توی ماه دو بار پریود بشی. خب یه بارش زیاد بود...حالا دومین بارش رو کجای دلم بگذارم. من که امتحانم تموم شده بود و یکمی از استرسم کم تر شده بود. حالا باید با درد زیادی مسیر تهران تا اصفهان رو تحمل می کردم. بله آقایون ما خانوم ها ممکنه از استرس، ترس زیاد و یا فشاری که توی زندگی بهمون وارد می‌شه برای بار دوم هم پریود شیم. علاوه بر اینکه من شب میرسیدم اصفهان باید صبح فرداشم میرفتم سرکار. هیچی دیگه بی حال روی صندلی اتوبوس افتاده بودم و دستمو به دلم گرفته بودم و آهنگ lady in red  از Chris de Burgh رو گوش میدادم.</description>
                <category>یاسمین فرجادیان</category>
                <author>یاسمین فرجادیان</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 09:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>