<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاشار جهانشاهلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yashar.jahanshahloo</link>
        <description>در اینستاگرام با اسم perak.jl می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:52:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43186/avatar/Glgq8R.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاشار جهانشاهلو</title>
            <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میدون - موزه - میدون</title>
                <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-zmagsvzueliw</link>
                <description>سر ساعت، روی پل هوایی، منتظرش می‌شوم. هفته‌هاست که این کار را می‌کنم. تا بیاید و مسیر نیم‌ساعته‌ی این میدان تا میدان بعدی را قدم بزنیم. می‌آید و سلام می‌کند. متوجه تغییر پیکسلِ روی کیفش می‌شوم؛ پس سریع می‌گویم:« سلام! پیکسل نو مبارک!» می‌گوید:« عه فهمیدی! چطوری دیدیش؟!» جواب می‌دهم:« بسکه آدم تیزبینی هستم!» سر تکان می‌دهد و راهی می‌شویم.مسیر را حفظم. حتی با چشم بسته هم می‌توانم بروم. و البته که نمی‌خواهم لحظه‌ای چشمم را ببندم؛ هر لحظه امکان دارد کاری کند، جایی را با اشاره نشانم دهد، چیزی تعریف کند و یا بخندد. به از دست دادن این‌ها نمی‌ارزد.حرف می‌زنم. حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند، و حرف می‌زنم. و این، تکرار می‌شود. حرفش را قطع نمی‌کنم. حرفم را قطع نمی‌کند مگر آنجا که می‌گوید:«وایسا ببینم! نمی‌بینی چراغ قرمزه؟»آن‌ورِ چراغ، از کنار موزه‌ای رد می‌شویم. هربار که به اینجا می‌رسیم می‌گوید:« تاحالا رفتی این موزه رو؟ خیلی خوشگله توش!» و  شروع می‌کند به تعریف کردن از دنیایی که آنجا جریان دارد. از پنجره‌های رنگی‌اش می‌گوید. از گچ‌بری‌های سقفش. و از کوزه‌ی سفیدِ به‌جامانده از قرن‌ها پیش، که خودش اهمیتی ندارد اما روی یک پایه‌ی بی‌نهایت زیبا به رنگ اُخرایی قرار گرفته. و این را چنان با آب و تاب تعریف می‌کند، که باور می‌کنم پادشاه رنگ‌ها همین اخرایی‌ست. می‌گوید و می‌شنوم و در آخر توصیه می‌کند حتما از موزه دیدن کنم و من هم جواب می‌دهم:«باشه، حتما یه روز میرم!»به میدان می‌رسیم. خداحافظی می‌کنیم و برمی‌گردم. به موزه که می‌رسم، بی‌آنکه نگاهش کنم، می‌گذرم و پشت چراغ قرمز می‌ایستم. به این فکر می‌کنم که آیا روزی به آن موزه می‌روم؟ قطعا نه؛ معلوم است که هیچوقت پایم را آنجا نمی‌گذارم. نمی‌خواهم تصورم خراب شود. نمی‌خواهم دنیای سحرانگیزی که از داخل آن موزه برایم ساخته را به‌هم بزنم. نکند عبور پرتوهای نور از شیشه‌های رنگی پنجره‌هایش جادویی نباشد؟ نکند گچ‌بری‌هایش زیباترین گچ‌بری‌ای که تا حالا دیده‌ام نباشد؟ اگر پایه‌ی آن کوزه، اخرایی نباشد و مثلا نارنجی یا قهوه‌ایِ روشن باشد چه؟ شاید اگر مدت‌ها پیش بود، می‌رفتم؛ آن موقع که هنوز مسیر را حفظ نبودم، برای اولین بار پشت چراغ نایستاده بودم، برایم از موزه و کوزه‌ی کم‌اهمیت و پایه‌اش تعریف نکرده بود و فرق بین اُخرایی و نارنجی و قهوه‌ای روشن را برایم توضیح نداده بود؛ آن موقع شاید، ولی الآن نه. چراغ سبز می‌شود و به مسیرم ادامه می‌دهم.به خانه می‌رسم. هم‌اتاقی‌ام می‌پرسد:« بیلبورد جدیده‌ی میدون رو دیدی؟ به نظرت نقاشیه یا واقعیه؟!» می‌گویم:« نه ندیدم!» تعجب می‌کند:« وا! چطور ندیدیش؟!» جواب می‌دهم:« چطور نداره که! ندیدم خب!» و ادامه می‌دهم:« لابد آدم تیزبینی نیستم!»</description>
                <category>یاشار جهانشاهلو</category>
                <author>یاشار جهانشاهلو</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 05:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تغییر اساسی</title>
                <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-cgwytxgzsh8u</link>
                <description>یک عالمه برگ مو خوردم. مثل همیشه عالی و خوشمزه آمادشان کرده بود. تشکر کردم و او هم لبخندی زد و نوش‌جان گفت. خودش هنوز مشغول بود. با بی‌میلی و آهسته غذا می‌خورد؛ دلیلش را نپرسیدم چون حرف مهم‌تری داشتم. نگاهش کردم و گفتم:« چندوقته میخوام یه چیزی بهت بگم... میدونی... به نظرم وقتشه یه تغییر اساسی بکنیم!» نگاهم کرد. منظورم را می‌دانست ولی گفت:« منظورت چیه؟» گفتم:« تغییر اساسی دیگه... به نظرم به قدر کافی کرم بودیم، وقتشه که پروانه بشیم!» جواب داد:« آها... باشه، هرچی تو بگی» انتظار مخالفت، ترس یا تاییدِ همراه با هیجان‌زدگی را داشتم، اما انتظار این را نه. اهمیتی ندادم. ذوق‌زده بودم و گفتم:« پس پاشو بریم!» غذایش که تمام شد راه افتادیم. بالای شاخه‌ی نازکی رسیدیم. جایش اصلا مهم نبود؛ همین که کنار هم پیله‌ها را می‌ساختیم برایمان کافی به نظر می‌رسید. هیجان‌زده بودم. دست‌به‌کار شدم؛ اولین تارهای سفید رنگ در اطرافم پدیدار شد. کم کم سفیدی‌ها اطراف پایم را فرا می‌گرفتند و بالا می‌آمدند. با خوشحالی نگاهش کردم که ببینم او در چه حالی است. دیدم که بی‌حرکت مانده. گفتم:« پس چرا شروع نمیکنی؟» سرش را پایین انداخت و گفت:« منو ببخش» جا خوردم. منظورش را نمی‌دانستم ولی نپرسیدم. در عوض گفتم:« پیلَتو بساز. باهم پروانه میشیم. زود باش.» سفیدی‌ها تا بالای سینه‌ام رسیده‌اند. با همان حال گفت:« منو ببخش... نمیتونم. مجبورم.» گریه‌اش گرفت. لایه‌های سفید تا بالای گردنم آمده‌اند. گفتم:« گریه نکن. به حرفم گوش بده...» صدایم در نمی‌آمد. انبوه سفیدی‌ها دهانم را پوشانده. فقط می‌توانستم نگاهش کنم. رویش را آن‌طرف کرده بود. وقتی کاملا در سفیدی فرو رفتم، تنها صدای گریه‌اش را می‌شنیدم. هر لحظه آهسته‌تر؛ انگار، دور و دورتر می‌شد. پارچه‌های سفید تمام بدنم را فرا گرفته بود. کمی بعد، صدای جمعیت را شنیدم که «لا اله الا الله» می‌گفتند. دست‌های جمعیت مرا به حرکت دراورد‌. منِ سراسر سفیدپوش را تا مسافتی بدرقه کردند. دست‌آخر مرا، کفن پوشیده و پروانه‌نشده، در قبر گذاشتند.</description>
                <category>یاشار جهانشاهلو</category>
                <author>یاشار جهانشاهلو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 02:11:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسون‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-vtg2vsotpkrd</link>
                <description>افسانه را آورده‌ایم پارک تا بازی کند. اهل پیک‌نیک نیستیم ولی زیاد به پارک می‌رویم. من و افسانه و مادرش، دست‌ خالی. این‌بار اما یک چتر بنفش هم با خودش آورده، چون به توصیه‌ی اخبار، احتمال بارش زیاد است. انگار نه انگار که روزگاری هیچ بارانی را قدم‌نزده باقی نمی‌گذاشتیم، که حالا لذت خیس شدن را از دخترمان دریغ می‌کند. به هرحال مادر شده و نگران! کنار اسباب‌بازی‌ها، روی نیمکت می‌نشینیم. چتر را پایین نیمکت می‌گذارد. بازی‌کردن افسانه و سایر بچه‌ها را تماشا می‌کنیم. پسر بچه‌ی کوچکی روی سرسره توجهمان را جلب می‌کند؛ پسرک به جای سر خوردن، میله‌ی سرسره را می‌گیرد و مثل آتش‌نشان‌ها پایین می‌آید. می‌گوید:« ای وای... نیفته یه وقت!» نگاهم می‌کند؛ خودش از نگاه و لبخندم می‌فهمد که من هم در کودکی همین‌کار را می‌کردم. ابروهایش بالا می‌روند و سرش را تکان می‌دهد؛ هنوز هم از من تعجب می‌کند و من، همچنان نمی‌دانم که چطور عاشق کسی شده که مدام متعجبش می‌کند. رویم را برمی‌گردانم. افسانه را می‌بینم که به پسرک خیره شده و محو پایین آمدنش است. با ذوق پیش ما می‌آید و پسرک را نشانمان می‌دهد. قبل از اینکه مادرش در مورد خطرناک بودنِ این کار تذکر بدهد می‌گویم:« بریم الاکلنگ؟» با خوشحالی تایید می‌کند و دستمان را می‌گیرد و به سمت الاکلنگ می‌کشاند. من یک طرف می‌نشینم و افسانه و مادرش طرف دیگر‌. طرف من به زمین می‌چسبد و تکان نمی‌خورد. عجیب است. قاعدتا نباید مجموع وزن آن‌دو بیشتر از من باشد. به جای جمع و تفریق وزن‌ها اما، به این فکر می‌کنم که ای‌کاش این پارک چرخ و فلک داشت، تا با چنان سرعتی بچرخانمش که فکر کند پدرش قوی‌ترین پدر دنیاست. ولی حالا، آن‌هم با این وضعیت، احتمالا فکر می‌کند پدرش از نوع چاق و سنگین است که به درد الاکلنگ‌بازی نمی‌خورد. افسانه می‌رود تاب‌سواری و ما به نیمکت برمی‌گردیم. گرم صحبت می‌شویم. برایش از گذشته‌ها می‌گویم و او هم با علاقه گوش می‌کند، ولی چیزی نمی‌گوید. سر و صدای بازی بچه‌ها در پس‌زمینه‌ی حرف‌هایم شنیده می‌شود. در همین حین دخترک دستفروشی به سراغمان می‌آید. ازمان می‌خواهد که دستمال بخریم. او را می‌شناسم؛ قبلا هم در همین پارک دیده‌ بودیمش. با خودم فکر می‌کنم که چقدر بزرگ شده. اصرار می‌کند که یکی بخرم. همیشه قسمم می‌داد و می‌گفت:« تو رو به خاطر چشای خوشگلِ خانومت بخر». این‌بار ولی قسم نمی‌دهد. وقتی می‌گویم پول نقد ندارم می‌رود. افسانه را نگاه می‌کنم که روی تاب نشسته. خبری از باران نیست. از تاب‌بازی خسته نمی‌شود؛ من هم از تعریف کردن خاطرات، حتی اگر جوابی هم نشنوم. هرکدام به علایقمان مشغولیم که ناگهان رعد و برق شدیدی می‌زند. از جا می‌پرم. احساس می‌کنم کفشم خیس شده. زمین را نگاه می‌کنم که پر از چاله‌های آب است؛ اما این چاله‌ها کِی پر از آب شدند؟ دنبال افسانه می‌گردم. تاب و سرسره‌ها خیس آب‌اند و طبیعتا کسی با آن‌ها بازی نمی‌کند. پیدایش نمی‌کنم. حدس می‌زنم که پیش مادرش باشد. باید دنبالشان بگردم. در پارک، صدایی به جز صدای باران شنیده نمی‌شود. شدیدا می‌بارد و من به سمت نیمکت خالی برمی‌گردم. پایین نیمکت را نگاه می‌کنم. چتر بنفش آن‌جا نیست. خیس می‌شوم.</description>
                <category>یاشار جهانشاهلو</category>
                <author>یاشار جهانشاهلو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 05:25:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموش‌روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-lczljxhezdgt</link>
                <description>-چه کارش کنم؟-خاموش‌روشنش کن.-ای بابا! پس دو سال توی دانشگا چی بهت یاد دادن؟بهمون یاد دادن که چرا وقتی خاموش‌روشن میکنیم درست میشه!خراب می‌شود؛ بی‌دلیل. نمی‌دانی چرا، آنهم در حالی که تا کمی قبل درست کار می‌کرد. یکهو. درست مثل لپتاپِ هم‌اسمش؛ دل را می‌گویم. همان که تعمیرش سخت‌تر است.چند سالِ پیش بود، زیر سقف خیمه نشسته بودم. یک نفر آمد و دفترچه‌ای به من داد، گفت بنویس؛ تا دلت خراب نشود. آنجا بود که روشن شدم.اولین بار توی اتوبوس نشسته بودم که دفترچه را باز کردم. نمی‌دانستم چی بنویسم، ولی میخواستم نوشته‌ام دل همه را خوب کند. پس اول تصمیم گرفتم آمار مخاطبانم را دربیاورم. هرروز گوشه‌ی بالای صفحه‌ی دفترچه‌ام تعداد آدم‌هایی را یادداشت می‌کردم که هنذفری زدند و به نقطه‌ای خیره شدند. آن‌وقت‌ها فکر میکردم این آدم‌ها حال دلشان خراب است‌. دلم میخواست به همه‌شان یک دفترچه هدیه بدهم.الآن من هم یکی از همان هنذفری‌زنانِ خیره‌شونده شده‌ام، ولی هروقت که دلم خراب می‌شود هنذفری‌ام خودش می‌فهمد و یک یا هردو گوشش را از کار می‌اندازد. و من حد فاصل بین دور ریختن این‌یکی و خریدن دیگری را به دلم می‌رسم. خودم را خاموش‌روشن میکنم. و البته حواسم هست؛ هنذفری‌های ارزان می‌خرم که بتوانند به وقتش خراب شوند.و نهایتا هنذفری و کمک‌ها و گوشزدهایش جواب نمی‌دهند. آنجاست که نوروز از راه می‌رسد. سفر میکنیم. به روستامان می‌روم. که واقعا هم روستا است و کارش را درست انجام می‌دهد. تا می‌رسم می‌روم انتهای باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ، یکی از حفره‌های دیوار گوشه‌ی سمت راست را چک می‌کنم؛ اولین شعری که نوشتم هنوز آنجاست.با اینکه دارد پوسیده می‌شود ولی تلنگرش همچنان سفت است. بعد که هوا خنک شد از تپه‌ی پشت امامزاده بالا می‌روم. کل روستای کوچکمان را می‌بینم. دور میزنم و پشت به روستا و مردم، رو به باغ‌ها و زمین‌ها می‌نشینم. گله‌ی گوسفندها را نگاه می‌کنم. همین، کار خاصی هم نمی‌کنم، چون چیزی که آنجا رخ می‌دهد نه مربوط به اعمال من، مربوط به ذات روستاست. چیزی از جنس «کل شیء یرجع الی اصله»، از جنس خاموش‌روشن کردن زندگی...همان بالا، در حالی که عیدی‌ام را از تپه می‌گیرم، با خودم می‌گویم:نوروز همونجاییه که خدا با خودش میگه: ای بابا! زمین هم که خراب شد که... بذار خاموش‌روشنش کنیم درست بشه!</description>
                <category>یاشار جهانشاهلو</category>
                <author>یاشار جهانشاهلو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 04:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@yashar.jahanshahloo/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-vaopl2ayw7wa</link>
                <description>صفحه را می‌چینیم. چمدان‌ها را می‌بندیم و راهی می‌شویم. به قلعه می‌رسیم. پله‌ها را بالا می‌رویم و لب پشت‌بام قلعه، به دوردست‌ها نگاه می‌کنیم. مقصدمان، بسیار کوچک، از دور دیده می‌شود. تازه شروع سفرمان است. با دست اشاره می‌کنم و می‌گویم:« اونجا رو می‌بینی؟ باهم میریم اونجا.» می‌گوید:« پس قول بدهیم؟» دستش را می‌گیرم و قول می‌دهیم که تا آخر مسیر، همراه هم باشیم. پایین قلعه، یک سرباز نگهبانی می‌دهد. مسیر سفرمان طولانی است. پیاده اگر برویم، شاید به موقع نرسیم. پس سوار اسب می‌شویم؛ اسب سیاه برای من و اسب سفید برای او. سوار می‌شویم و حرکت می‌کنیم. می‌گویم:« نمی‌ترسی که؟» چشم‌هایش را تنگ می‌کند، نگاهی می‌اندازد و چارنعل به جلو می‌تازد. داد می‌زنم:« نه بابا! باریکلا! بلدی انگار!» سرعتم را زیاد می‌کنم. او هم عقب نمی‌ماند و سریع‌تر می‌راند. در این بین، از کنار یک سرباز می‌گذریم که از سرعت بیش از حدمان شاکی است؛ تذکر می‌دهد، ولی صدای اعتراضش لابلای خنده‌هایمان گم می‌شود. به هندوستان می‌رسیم. مسیر سخت شده و مجبوریم سوار فیل شویم. دچار ترس می‌شود، من هم می‌ترسم اما کمتر. با هر چند قدمی که فیل برمی‌دارد، دل یکیمان می‌لرزد، که نکند بیفتیم. ولی دیگری آرامَش می‌کند. چیزی به پایان مسیر نمانده. می‌گویم:« خسته که نشدی؟» می‌گوید:« قول دادیم، مگه نه؟» چشم‌هایش دارند نمناک می‌شوند. گریه نمی‌کند؛ می‌داند که نمی‌گذارم گریه کند.  برایش از زیبایی‌ها می‌گویم و لبخند را روی لبش نگه‌ می‌دارم. به آخرای راه رسیدیم. از فیل پیاده می‌شویم. هنگام خروج از هندوستان، برای سرباز نگهبان مرز دست تکان می‌دهیم. بالاخره رسیدیم. ساختمان اصلی، بزرگ‌تر و بلندتر از همیشه، روبرویمان دیده می‌شود. او هم حتما حالش مثل من است. نگاهش می‌کنم؛ هم هیجان دارد، هم می‌ترسد ولی فقط هیجانش را نشان می‌دهد. به سمت درِ ساختمان حرکت می‌کنیم. سربازی جلویمان را می‌گیرد و سوال می‌پرسد. اسم و رسممان را که پرسید، می‌گوید:« از کجا اومدین؟» سوال ساده‌ای است، اما جوابش را نمی‌دانم. یادم نمی‌آید. آخرین جایی که به یاد می‌آورم پشت‌بام قلعه‌ است. انگار قبل از آن، جای دیگری نبوده‌ام. نگاهش می‌کنم؛ او هم مثل من گیج شده. نهایتا جواب می‌دهم:« از یه جای دور». سرباز، محل دفتر وزیر را نشانمان می‌دهد. پیش وزیر می‌رویم. به تایید اولیه‌ی او نیاز داریم. سلام می‌کنیم. قبل از اینکه وزیر از اسم و رسممان بپرسد می‌گویم:« میخوایم بریم پیش شاه! لطف کنین هماهنگ کنین که بریم!» وزیر، اما اخم می‌کند و می‌گوید:« نمیشه. متاسفم.» شروع می‌کنم به بحث کردن. دلایل مخالفت را می‌پرسم و یکی‌یکی توجیهشان می‌کنم، ولی گوش وزیر به حرف‌هایم نمی‌رود. کم کم دارم عصبانی می‌شوم. نگاهش می‌کنم؛ آرام و خونسرد، این مجادله را نظاره می‌کند. دستم را می‌گیرد و فشار می‌دهد. زیر لب می‌گوید:« آروم باش عزیزم» می‌خواهم به او هم اعتراض کنم چون دلیلی برای آرام بودن ندارم، اما رویش را برمی‌گرداند و به وزیر می‌گوید:« میشه لطفا این یه بار رو بزرگواری بفرمایین، اجازه بدین ما برسیم خدمت جناب شاه؟» وزیر اخمش را باز می‌کند و می‌گوید:« باشه. این بار رو اجازه میدم. فقط به خاطر شما.» چشم‌غره‌ای می‌روم و درِ گوشش می‌گویم:« چشمش رو در میارما!» خنده‌ی ریزی می‌کند و می‌گوید:« قربون تو برم من!» همراه با وزیر، به اتاق روبرو می‌رویم. بالاخره رسیدیم. به محضر شاه وارد می‌شویم. سلام می‌کنیم. اسم و رسممان را می‌گویم و سفرمان را، از قلعه تا هندوستان، برایش شرح می‌دهم. شاه به دقت گوش‌ می‌کند. حدس می‌زنم که تحت تأثیر قرار گرفته. حرف‌هایم که تمام شد، نگاهش می‌کنم؛ چشم‌هایش را می‌بندد تا نگرانی‌اش را نخوانم. نفسی می‌گیرم و بلند و واضح، بدون لرزش صدا، می‌گویم:«درخواستمون از شما اینه که اجازه بدین یک‌رنگ بشیم.» شاه، از حرفم جا نمی‌خورد. توأم با افسوس می‌گوید:« امکانش نیست. شما که همرنگ نیستید. تو سیاهی و اون سفید» حرفش را قطع می‌کنم:« می‌دونم ولی فکرشو کردیم. شما اگه اجازشو بدین برناممون اینه که» قطع کردن حرفش را تلافی می‌کند:« نه پسر جان. سیاه و سفید هیچوقت یک‌رنگ نمیشن. اینجا، جایی که من شاهش هستم، این اتفاق هرگز نیفتاده و نمیفته. بحث نکن.» کمی مکث می‌کند، و این بار قاطعانه می‌گوید:« امکانش نیست.» دنبال افسوس در لحن شاه می‌گشتم که یادم می‌آید از حالش غافل شده‌ام. نگاهش می‌کنم؛ تا می‌بینمش رویش را برمی‌گرداند، دست‌هایش را روی صورتش می‌گذارد و به سرعت از اتاق بیرون می‌رود. با عجله به دنبالش می‌روم. نزدیک در خروج، شاه صدایم می‌کند:« کم کم فراموش می‌کنید. این صفحه هم یه روز برچیده میشه.» چیزی نمی‌گویم. می‌روم و دنبال دختر سفیدی می‌گردم که گریه می‌کند. یک گوشه‌ی خلوت پیدا کرده، نشسته و بی‌صدا اشک می‌ریزد. کنارش که می‌نشینم خودش را جمع و جور می‌کند. اشک‌هایش را برایش پاک می‌کنم. دلم می‌خواهد ازش تشکر کنم که نگذاشت کسی غیر از من گریه‌اش را ببیند‌. ولی به‌جایش لبخند سختی می‌زنم و می‌گویم:« ای بابا... شاه هم که راضی نشد که! یه عالمه راه اومده بودیما!» می‌گوید:« حالا چی میشه؟» می‌گویم:« ولی عوضش همه‌ی راهو باهم بودیم، کلی خوش گذشت بهمون!» نگران است، سوالش را تکرار می‌کند:« حالا چی میشه؟» می‌گویم:« قول دادیم دیگه، مگه نه؟» می‌گوید:« چیکار کنیم؟» جواب می‌دهم:« حالا فعلا که یه فیل و یه اسب و یه قلعه‌ی دیگه مونده هنوز، همین مسیرو ادامه میدیم، بالای اون قلعه تصمیم می‌گیریم.» چند متر آن‌طرف‌تر، سربازی که ظاهرا حرف‌هایمان را شنیده، زیر لب برایمان دعا می‌کند.</description>
                <category>یاشار جهانشاهلو</category>
                <author>یاشار جهانشاهلو</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 23:05:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>