<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زئوس؛ خدای خدایان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yasin_bagherian</link>
        <description>اینجانب زئوس هستم؛ خدای خدایان؛ رفیقِ شفیق اوریلیوس اعظم. پیش می‌آید که مرا یاسین هم خطاب کنند. و البته در مواقع رسمی، باقریان. به‌هرحال عتش‌ام نوشتن است و اینجا هم قبرستان نوشته‌های ناپخته‌ام:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:37:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2566548/avatar/k42UjC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زئوس؛ خدای خدایان</title>
            <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی ذره کاهی‌ست که کوهش کردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-mq6rh9sdmo7o</link>
                <description>لپ کلامش این است که به قول سهراب“زندگی ذره کاهی‌ست که کوهش کردیم”مشکلات را بیخودی دست بالا و حل‌نشدنی گرفته‌ایم.توی سرمان شکستن یک لیوان ساده تبدیل شده به مهم ترین فاجعه یک هفته اخیر در خاورمیانه!یکی دوتا بدهی عقب افتاده تبدیل شده به ترس از آمدن شرخر ها دم در خانه‌مان و دیدن خواب لحظه‌ای که قاضی برای یک میلیون و هفتصد و سی هزار تومان بدهی، حکم اعدام ما را صادر می‌کند.حقیقت این است که اوضاع، به ندرت پیش می‌آید از آنچه در سر پرورانده‌ایم بدتر شود.در طی قرن ها و از روی غریزه زنده ماندن، از زمانی که نیاکان ما مجبور بودند کوچک ترین صدای پشت بوته ها را صدای قدم های یک خرس گرسنه قلمداد کنند، تا برای خطر آماده باشند، تا به اکنون که دیگر خرس گرسنه ای حیات ما را تهدید نمیکند، مغز ما همچنان به «از سنگ، سبلان ساختن» عادت کرده!با این مغزی که از اجدادمان به ارث برده ایم، اگر برای امتحان فردا نخوانده باشیم، برای چک آخر ماه آماده نباشیم، اگر آدم مورد علاقه مان به ما نه بگوید، اگر آیینه سمت شاگرد را کمی مالیده باشند، یا اگر تعمیرکار بگوید موبایلتان دیگر قابل تعمیر نیست، دیگر قرار نیست به هرکدام از اینها به چشم اتفاقات گذرای معمولی زندگی آدمیزادی نگاه کنیم.حالا دیگر هرکدام به نوعی از بزرگترین فجایعی به شمار می‌روند که اگر سریعن برای هریک تدبیری نیندیشیم، زندگی از آنها عبور نخواهد کرد و اگر هم عبور کند ما از آنها زنده بیرون نمی‌آییم.حالا دیگر هر سردرد ساده‌ای، در خاطرمان سرطانی بدخیم است، که بعید می دانیم از آن جان سالم به در ببریم.راه حل اما شاید در کمی کودکانه زیستن باشد.کودکان لیوان ها را می‌شکنند. و اگر دیگر لیوانی گیرشان نیامد، با دست آب می‌خورند.اوضاع را هیچوقت توی سرشان خراب تر از آنچه هست متصور نمی‌شوند.شاید این کار نشدنی به نظر برسد اما بد نیست سادگی را تمرین کنیم.هراز چند گاهی یک چیز که برایمان مهم است و ترس از دست دادنش دیوانه‌مان می‌کند را اهدا کنیم.کتابی که خیلی دوستش داریم،ساعتی که با اولین حقوقمان خریده‌ایم،یا جا سوییچی که از یک سفر دور با خودمان آورده‌ایم،بد نیست گاهی اوقات پیش از اینکه زندگی چیزی را با بی‌رحمی از ما بگیرد،خودمان با سخاوت و آزادی ذهن او را غافلگیر کنیم.با رها کردن رها بشویم.و فراموش نکنیم هیچ درختی توی دشت های خیال، آنقدر بلند نیست که نتوانیم از آن بالا برویم.به قول یک دوست،ساده زیستن سخت تر از قهرمانانه مردن است.</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 00:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به روایت فروپاشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-itmzfktybp1h</link>
                <description>شماره شخصی مجتبا شکوری را گیر آورده ام. قصد دارم از او به عنوان سخنران برای برنامه یک روایت، یک مهندس دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد دعوت نمایم. چند گزینه دیگر هم در نظر دارم. در صدد دعوت از آنها نیز هستم.کات، سکانس بعدی: چند روز بعد. مجتبا شکوری آمدنی نیست. به موافقت باقی گزینه ها هم امیدی نیست. با ده ها شرکت ارتباط گرفته ام اما هنوز اسپانسری برای برنامه جور نشده است. همه چیز روی هواست. هیچ چیز امیدوارکننده بنظر نمی رسد.در این هیر و ویر، اوضاع زندگی ­ام نیز تعریف چندانی ندارد. به سختی هر روز چند کلمه می نویسم، با کتاب خواندن بیگانه شده ام، ورزش را رها کرده ام، از خانواده و رفیق صمیمی ام صدها کیلومتر فاصله دارم و وضعیت روابط عاطفی ­ام ناامیدکننده است.بنظر می رسد انگار که تقدیر سر لج دارد. هر روز توطئه ­ایست علیه امیدواری. احساس می ­کنم چند قدم تا فروپاشی روانی بیشتر فاصله ندارم.با این حال اگر بخواهم تمامی جوانب زندگی را دخیل کنم، شاید لازم باشد اقرار کنم اوضاع آنقدرها هم که می پندارم بد نیست. وقتی دقیق­ تر نگاه می­ کنم دلخوشی های کوچک و فراوانی به چشم می­ آیند. شاید در ظاهر این دلخوشی ­ها کوچک و ناچیز بنظر برسند هرچند برای اینکه حس و حال امروزمان را دگرگون کنند کفایت می کنند.شاید مسخره باشد که آدم بتواند با فوتبال بازی کردن با جمعی از دوستان تو هوای فوق ­العاده سرد زمستان خوش باشد درحالی که آرزو فوتبالیست شدن را در سر می ­پروراند. شاید ابلهانه باشد با هرازگاهی چند کلمه نوشتن و چند صفحه کتاب خواندن شاد شد درحالی که می ­توان آرزوی تبدیل شدن به یک نویسنده بزرگ را در سر پروراند. شاید عجیب و مازوخیستی باشد که حتا دردسرها و اعصاب­خوردی­ های برنامه ­هایی که قصد برگزاری آنها را داری برایت لذت بخش باشند در حالی که می دانستی در شرایطی دیگر، لازم نبود اینقدر دردسر بکشی.درست است که ما شرایط بهتری را برای اکنون می­ خواهیم و درست است رویاهای بسیار بزرگ ­تری برای آینده در سر می ­پرورانیم. در این شرایط طبیعی است که زندگی فعلی ما راضی ­کننده نباشد و از دست خودمان عصبانی باشیم. بنظرم هیچ اشکالی ندارد از خودمان چیز بیشتری را طلب کنیم و برای رسیدن به آن بکوشیم. اما در این حال باید حواس مان باشد که اگر نتوانیم با همین موقعیتی که در حال حاضر داریم از زندگی لذت ببریم، لذت بردن از زندگی در آینده نیز بسیار دشوار خواهد بود.به عنوان موجوداتی شکننده برای اینکه بتوانیم زندگی بهتری داشته باشیم، نیاز داریم از خشونتی که هر روزه با خودمان روا می­ داریم، بکاهیم. نیاز داریم تا نگاهی مشفقانه ­تر به شرایط­ فعلی ­مان داشته باشیم و از خوشی های کوچکی که معمولا به چشم نمی ­آیند غافل نشویم. شاید این خوشی­ ها تنها راهی باشند که یک فرد را از فروپاشی روانی نجات دهد و یا اینکه فرد را از فکر طناب دار برهاند!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 16:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه لیلی و مجنون و خورشید پشت ابر</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-srq7qieefquz</link>
                <description>دیروز کلی قصه لیلی و مجنون تعریف کردم و حالا می­بینم متنم در ویرگول منتشر نشده است. دقیقن نمی­دانم چه اتفاقی افتاده. آیا بدون آنکه دکمه انتشار را بزنم، کروم را بسته‌­ام؟ پس چرا هیچ پیش­نویسی ذخیره نشده است؟ چرا هیچ اثری از متنم نیست؟احساس تباهی دارم. انگاری که خودم و متنم با هم تباه شده‌­ایم. گاهی اوقات زندگی راه نمی­‌آید. اصلن راه نمی‌آید. البته معمولن اینطور نیست که کلن راه نیاید. گاهی اوقات در زندگی رو دور شانسی و کیفت حسابی کوک است. انگار که همه عالم و کواکب دست به دست هم داده‌­اند تا زندگی برای تو خوب پیش رود. در این مواقع نیز، بد شانسی و بد قلقی در زندگی وجود دارد. اما چون اوضاع کلی خوب است و زندگی خوب می­‌نوازد، این خرده بد شانسی‌­ها و نرمه مشکلات را نادیده می‌­گیری.و البته زمانی می‌­آید که از همان ثانیه اول هیچ‌­چیز باب میل نیست. انگاری همه اشیا و وسایل و آدم­‌ها سر دشمنی برداشته­‌اند. انگاری نیرویی پنهان دارد همه­‌چیز را علیه تو پیش می­راند. و با همه‌­ی اینها، باز هم اوضاع صددرصدی نیست. در این شرایط نیز اتفاقات خوبی می‌­افتند. بی­‌شک در این حال، بد شانسی بر خوش شانسی غالب است و آسمان زندگی­‌ات پر از ابر سیاه است، اما با همه­‌ی اینها در پایان روز، می­توان به یک پیروزی کوچک دل خوش کرد. با این امید که شاید فردا، خورشید آسمان ما از پشت ابر در آید.</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 14:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلت برای چه چیزی تنگ شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ypghhacfv0fu</link>
                <description>دوست دارم برگردم به ۱۶ سالگیزمانی که سودای میلیاردر شدن داشتم و پول تو جیبی بابا تا آخر ماه زیاد می‌آمد.زمانی که دعا می‌کردیم معلم زنگ آخر نیاید و ۲۰ نفری بتوانیم به دنبال یک توپ کهنه ۶۴ سانتی‌متری بدویم.زمانی که صبح‌های پارک دلچسب‌تر بود و هر ورق کتاب خواندنی‌تر.زمانی که نت‌ها بهتر بود و فیلم‌ها دیدنی‌تر.زمانی که با ترس قبل از بیدار شدن بابا می‌خوابیدم، تا با تشر نگوید &quot;بگیر بخواب پسر جان&quot;زمانی که همه‌چی با چند لیوان چای و چند ساعت صحبت حل می‌شد.دوست دارم برگردم به کنج خاک خورده‌ی همان سال‌ها.پ.ن: در جواب دوستی که پرسید دلت برای چه چیزی تنگ شده است!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 09:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از تقدیر ناخواسته</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-fbwsbq5apf0s</link>
                <description>امروز تقریبن ۳ ساعت و نیم گل یا پوچ بازی کردیم. چسبید. واقعن چسبید. می‌توانست بهتر باشد. مثل تابستان. و تقریبن هرچیز دیگر.مسئله این است همیشه می‌تواند بهتر باشد. حتا بهترین سالنی که تجربه کرده‌ام یا بهترین فیلمی که دیده‌ام می‌توانستند بهتر باشند.زندگی همیشه همینطور خواهد بود. همیشه در تلاش برای رسیدن به کمال و همیشه ناکام در رسیدن.تنها راه نجات از این تقدیر ناخواسته، لذت بردن از هر لحظه‌ست. خوب یا بد، زندگانی باید کرد. بد همیشه می‌تواند بهتر باشد و خوب، خوب‌تر. مهم این است حسرتی باقی نگذاری. باقی، حرصِ بیهوده است!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 22:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کن بره رئیس...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-ntfm7krcoz7z</link>
                <description>خجالت آور است. آخرین نوشته ام در ویرگول به 13 روز پیش باز می گردد. آیا در 13 روز، نیم ساعت زمان خالی گیر نمی آمده؟ خوب می دانیم که گیر می آمده. مشکل جای دیگریست. شاید مشکلم از بی برنامگی است. از اینکه این روزهایم را علی‌اللهی می گذرانم؛ بدون چارچوب و  برنامه ریزی. شاید هم مشکل از بی اولویتی این روزهایم است. از اینکه همه چی در اولویت است و هیچ چیز در اولویت نیست. بگذارید کمی این مورد را باز کنم.مشکلی که از قدیم پا بندم بوده و راحتم نمی گذاشته، همین مسئله چند اولویتی بودن است. آنقدر به اولویت های زیادی سعی دارم پایبند باشم که کلمه اولویت معنای خودش را از دست می دهد. وقتی روی ابعاد محدودی در زندگی تمرکز کنی، متمرکز و پایبند ماندن چندان سخت نخواهد بود. اما وقتی بی هوا به اولویت ها را می افزایی، استمرار داشتن در همه آنها به سخت ترین کار دنیا تبدیل می شود؛ حتا سخت تر از کار معدن!چندان دشوار نیست تنها روی نوشتن تمرکز کنی یا همزمان با درس خواندن از ورزش هم غافل نشوی. اما غیرممکن تر از اینکه همزمان به نوشتن، کتاب خواندن، پاس کردن درس های دانشگاه، ورزش کردن، درست خوابیدن، تغذیه سالم داشتن، مراقبت و پیگیری تمرینات زانو، سرمایه گذاری در بورس، یادگیری زبان انگلیسی و البته تلاش در جهت حفظ کردن سلامت روانی و عاطفی بپردازی ندیده ام.همه ی اینها فارغ از مشکلات روزمره و گاه و بی گاهی است که برای همه پیش می آید. اینکه از خودت انتظار داشته باشی به همه ی این فعالیت ها برسی و درست عمل کنی، بی شک انتظار بی جایی است. اما چاره چیست؟ چاره در رها کردن است. اینکه از یکسری دل بکنی. مغز انسان برای مدیریت چنین چیزی طراحی نشده است. اجداد ما در ابتدا تنها به بقا اهمیت می دادند. و تا همین گذشته ی نه چندان دور، خانواده و درآمدزایی دغدغه های اصلی آدمیزاد برای زندگی بودند. پس هیچ عجیب نیست که ذهن ما توانایی هندل کردن و مدیریت خرواری از دغدغه ها را ندارد.کاری که باید انجام بدهم مشخص است: باید از خیر یکسری از آن دغدغه ها بگذرم. اما مسئله به همین سادگی ها نیست. اگر از خیرشان گذشتن برایم به همین سادگی بود تا الان ده بار بی خیالشان شده بودم. مشکل من در کمال طلبی است. می خواهم همه چیز را با هم داشته باشم؛ تعادلی بی نقص! و در آخر نتیجه این می شود که از هیچکدام آن فعالیت ها نمی گذرم.روز از نو، روزی از نو!اما بعد از سالیان سال کلنجار رفتن با این مسئله، بنظرم وقت آن رسیده که رها کنم. می دانم دیر یا زود رها کردن را باید یاد بگیرم. به گمانم هیچ زمانی بهتر از همین حالا گیر نخواهد آمد. از این رو، باید جلسه ای با خودم برگزار کنم و کلک این دغدغه های موذی را بکنم. اما برای اینکار هم برنامه دارم!قصد ندارم به طور کامل رها کنم. خودم را راضی خواهم کرد که به طور بازه ای رها کنم. مثلن برای دو ماه از خیر کتاب خواندن بگذرم و در دو ماه بعدش از خیر تغذیه و درس خواندن. اینگونه رها خواهم کرد... رها کردنم هم به آدمی زاد نمی ماند!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 17:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمنوشی که سه روز مرا بستری کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-jokzysxqjget</link>
                <description>زندگی آش شلم شوربایی است؛ چیزی شبیه ترکیبی که امروز صبح درست کردم: گل گاو زبان، لیمو امانی، زنجبیل و نبات. بالاخره باید خلاقیت به خرج داد، مگر نه؟ هرچقدر در ساحل امن ترکیبات اثبات شده آفتاب گرفته ایم بس است. باید دست به کارهای جدید زد؛ یا شاهکاری ازش بیرون می آید یا نهایتش سه روز بستری شدن در بیمارستان است. در آخر چیزی را از دست نداده ای. فردا فرصت داری که دوباره بروی سراغ همان چای و قهوه همیشگی.در یکی از همین ترکیب سازی ها بود که به بهترین ترکیب کره بادام زمینی دست یافتم؛ ترکیبی که هر روز صبح بعد از برگشتن از پارک، مشتاقانه انتظار آن را می کشم. بعد از اینکه کلی چیز میز با کره بادام زمینی امتحان کردم، به ترکیب بی نقصی رسیدم: تست پروتئین، کره بادام زمینی طبیعی، عسل، کنجد و پودر نارگیل. با روح و روان آدم بازی می کند لاکردار!سال پیش به سرم زد کتابی جمع آوری کنم از تمام دستور پخت های مختلف غذاها و غذاهای ترکیبی ای که آدم ها امتحانشان کرده اند. به این منظور که نشان دهم، انسان ها می توانند جور دیگری زندگی کنند و غذا بخورند، و همچنان زنده بمانند. اینکه درک کنیم نسخه ما از زندگی تنها نسخه زندگی نیست. اگر پای تجربیات همه آدم ها از ترکیبات و کارهای دیوانه واری که با غذا کرده اند بنشینی، سرت سوت می کشد. هم به حماقتشان می خندی و هم خلاقیتشان را تحسین می کنی. گاهی هم به سرت می زند ناخونکی بزنی به ترکیبی که آنها امتحان کرده اند.در کل، آشپزی مقوله عجیبی است. کمی بالا و پایین ادویه و نمک می تواند به کل غذا را خراب کند. یا اضافه شدن یک عنصر جدید، می تواند طعم محشری به آن بدهد. در آشپزی هر چیزی ممکن است. خلاقیت ته ندارد. گاهی اوقات که زندگی برایم زیادی تکراری و ملال آور می شود، آشپزی را می اندازم گوشه رینگ و حرصم را سر او خالی می کنم. هر ایده خام و نپخته ای که به سرم می رسد را سر او خراب می کنم. می دانم؛ گناه دارد اما طفلک گلایه ای ندارد. به همین وضع هم راضیست.خوشم می‌آید زندگی را مانند آشپزی تصور کنم؛ فقط با این تفاوت که در زندگی دستور پختی در کار نیست! خودت باید از همه چیز سر در بیاوری. نه می‌دانی چند پیمانه برنج باید خیس کرد، نه می فهمی که کی برنج دم کشیده است. باید امتحان کنی و تجربیات به تو چم و خم کار را بیاموزند. البته شاید این وسط خوش شانس بودی و چهار نفر توانستند راهنمایی ای بهت برسانند. با این حال، تنها آشپز زندگی ات خودتی.خصیصه خوبی که آشپزی دارد فرهنگ تجربه کردن و شکست خوردن است. در آشپزی از تجربه کردن نمی ترسی و نباید بترسی. از اینکه مواد غذا میزان نباشد یا ادویه اشتباهی را بزنی. همینطور از شکست خوردن؛ هر اشتباهی کنی، اشکالی ندارد. نهایتش غذای خوشمزه ای گیرت نمی آید. که از این تجربه استفاده می کنی تا سری بعدی گیر آن طعم بد لعنتی نیفتی. مگر اینکه کل غذا را بسوزانی و مجبور باشی گشنگی بکشی. در این صورت توصیه ام این است که آشپزی را ببوسی و بگذاری کنار. (باور کن، به نفع همه است!)هر چقدر که در آشپزی فرهنگ تجربه کردن و شکست خوردن رایج است، همانقدر در زندگی کمیاب است. جوری از شکست دوری می کنیم انگاری که طاعون است. انگاری «شکست»، مسئول باجه بدعنقی است که گزینه دیگری جز او برای طی کردن کاغذ بازی های ملال آور و فرایندهای اداری فاجعه بار نداریم. و برای همین از آن فرار می کنیم.اما چیزی که از آن غافلیم این است که آدمی با هر شکست قوی تر می شود. با هر شکست یاد می گیرد چه کارهایی را نباید انجام دهد. یاد می گیرد چطور باید مبارزه کرد و موفق شد. درواقع یاد می گیرد که مسیر موفقیت از شکست می گذرد و میانبری وجود ندارد.بنظرم هر سری که آشپزی می کنیم یا می بینیم کسی آشپزی می کند، باید فرهنگ تجربه کردن و شکست خوردن را به خودمان یادآوری کنیم. زندگی ای که عاری از تجربه های مفید و شکست های آموزنده باشد، زندگی تلف شده ای بیش نیست. و باید به حال آن زندگی گریست.برای کاهش سرانه مصرف دستمال کاغذی هم که شده لازم است دریچه نگاه مان را به زندگی تغییر دهیم!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 12:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب دلگیر و طعم گس خرمالو!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D8%B3-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88-xb8dyquoj9co</link>
                <description>بنظرتان یک غروب دلگیر تابستانی چه می طلبد؟ کمترین کاری که باید کرد این است که از خانه بزنی بیرون. اما امروز کاری را کردم که هیچوقت انجام نداده بودم. تصمیم گرفتم پیشرو پلی کنم و متنی در ویرگول منتشر کنم. آخر آهنگ رپ و نوشتن، مرد حساب؟ ترکیب بهتری پیدا نکردی؟!الان که دارم این خطوط را می نویسم، آهنگ استثنائی شایع و ساعی پلی است. حس عجیبی دارد. هم دلم می خواهد با آهنگ همراه شوم و از آن لذت ببرم و هم دلم نمی خواهد دست از نوشتن بردارم. فکر کنم مغزم هفت جد که چه عرض کنم، هفده جد و آبادم را دارد فحش می دهد. مدام دارد بین آهنگ و نوشتن سوویچ می کند.از دو سه پیش روز کتاب طعم گس خرمالو را آغاز کرده ام. قبل از شروعش حس خوبی بهش نداشتم. حدس می زدم مجموعه داستان گنگی مثل بیشتر مجموعه داستان های امروزی است. حس می کردم داستان هایش آبکی و بازاری اند. یا شایدم سعی دارند شعاری و بزرگ بنظر برسند. اما واقعیت خلاف همه اینها بود.باید بگویم از این سوپرایز بسیار خوشحال شدم. مدت ها بود داستان دندان گیری نخوانده بودم. زویا پیرزاد در این سه داستان از پنج داستانی که خوانده ام هنر خودش را نشان داده. نشان داده که نویسنده آبکی و خیاری نیست. داستان هایش عمق دارند. و عمق داشتنش به این معنی نیست که مفهومی است و نمادهای فراوان دارد؛ یا زبان سخت و خاصی دارد. به هیچ وجه. داستان هایش بسیار ساده و روزمره اند. داستان هایی که در چند متری ما رخ می دهند. داستان هایی که هیچ کدام ما با آنها بیگانه نیستیم.البته که این کتاب فاصله بسیاری با شاهکار دارد اما بی شک کتاب خواندنی ایست. کتابی کوتاه، ساده و خوش خوان. می توان هر روز یک داستانش را خواند و هر روز لذت خالصی را تجربه کرد.یک مورد دیگر. میدانی، راستیتش دوست داشتم با یک رمان بلند مواجه می شدم. اینکه بتوانم چند هفته با شخصیت های داستان زندگی کنم و آنها را در روزمره کنار خودم داشته باشم. اما از طرفی لذت این داستان ها به همین کوتاه بودنش است. به همین شیوه نگارش فعلی اش. شک دارم اگر جور دیگری بود، دلنشین از آب در می آمد.بعد از این باید بروم سراغ زمین سوخته احمد محمود. تنها کتاب احمد محمود غیر از «همسایه ها» که می توانم قرض کنم و بخوانم. آه، همسایه ها! چه لذتی! چه داستانی! فقط امیدوارم روزگاری آن را بخوانید و آنوقت می فهمید از چه حرف می زنم.راستی، شنیدن پلی لیست شایع بعد از مدت ها  به گوش هایم چسبید. واقعیتش این است که چندان طرفدار شایع نیستم. بنظرم بسیار بازاری شده است. کارهای قدیمی اش خیلی بهتر بودند. اما چه اهمیتی دارد که نظر و عقیده من چیست، ها؟</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 19:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید زور زد تا دیگر زور نزد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF-uhxwotymvwz4</link>
                <description>دارم زور می زنم چهار کلمه بنویسم. نوشتنم نمی آید. دوست دارم شبم را با فیلم یا سریالی همراه کنم. اما باید هرطور شده قبلش چیزکی بنویسم. دوست ندارم امروز جزو شکست هایم در استمرار داشتن باشد. می روم سراغ چند جمله از کتاب حرف های گنده گنده، شاید که تنور افکارم را روشن کنند.چند صفحه ای می خوانم. تنور هنوز خاموش است اما چند جمله ی خوب خوانده ام:«اگر زنی می خواهد رانندگی یاد بگیرد، سر راهش نایستید.»«پذیرفتن پند عقل بیشتری می خواهد، تا دادن آن.»«بیکاری یک صنعت در حال توسعه است.»«به دنیا آمدن و از دنیا رفتن چاره ای ندارد؛ فاصله این دو را دریاب!»این آخری حسابی به دلم نشست. احتمالن روی تکه کاغذی بنویسم و به قاب نوشته های رو-دیواری اضافه کنم....چهارشنبه ارائه دارم. نشستی از طرف انجمن علمی دانشگاه قرار است برگزار شود و ارائه دهنده اش منم. از این بابت هیجان زده ام. و همینطور استرس دارم. ارائه آنلاین است و تا حالا چیزی را آنلاین ارائه نداده ام. حداقل نشستی دو ساعته و با حضور ده ها نفر را به یاد نمی آورم.میدانم که می توانم از پسش بر بیایم چرا که معمولن در ارائه بهتر از چیزی که تمرین کرده ام عمل می کنم اما این یکی کمی فرق دارد. فرصتی در اختیار من گذاشته اند و دوست ندارم بد ظاهر شوم.میدانی چیست؟ بگذار بد ظاهر شوم! چه اهمیتی دارد؟ مگر نخست وزیر انگلیس و رئیس جمهور ایتالیا در آن حضور دارند که بخواهم وسواس به خرج دهم؟ همین دو روز پیش داشتم به یکی می گفتم هر چه بیشتر وسواس به خرج دهد، اوضاع بدتر می شود. پرسید در مورد چی؟ گفتم در مورد هر چی. وسواس هیچگاه چاره نیست. تمایل به خوب بودن یک چیز است و وسواس چیزی دیگر.باید شل کرد و از این اتفاق لذت برد. نه با خوب بودن قرار است زندگی ام از رو به آن رو شود و نه با بد بودن قرار است تبدیل به مایه ننگ شوم و کسی دیگر بهم اعتماد نکند.در ابتدا مردد بودم که بهتر است رفقا را در جریان نشست قرار دهم یا نه. می ترسیدم بد عمل کنم و در نظر آنها افت کنم. اما حالا به سرم افتاده که هر کسی را که می شناسم دعوت کنم؛ چالشی اساسی. اینگونه تمام تلاشم را خواهم کرد بهترین خودم را بگذارم و میدانم که با تمرین کافی خوب عمل خواهم کرد. ارائه هایم در کلاس همیشه جزو بهترین ها بوده اند. و این حرفم از روی لطف دوستان است که بازخوردهای عالی داده اند.خلاصه که همه را دعوت خواهم کرد. شما هم دعوتید. مهمانی ای اساسی به پا خواهیم کرد!پ.ن: جزئیات نشست در عکس بالا می بینید و این هم لینک ثبت نام =&gt; https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSfFybvP2jZ8GBrIYWNoY_bcWzZpX4gww4IZWvLFxzl8PueWvg/viewform?usp=sf_link</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 20:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتی پریشان و دل ویرانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-ns6f4kefy8cd</link>
                <description>کتاب «حرف های گنده گنده» را باز می کنم. اولین جمله را می خوانم: «بسیاری از کشتی ها با موج های پیاپی از پا درآمده اند نه با یک موج عظیم». عجب جمله ای. باید آن را جایی یادداشت کنم. دفتر نارنجی روی میز را بر می دارم و رندوم یک صفحه را باز می کنم. با خطی که کسی غیر خودم جرئت خواندن آن را ندارد آن را یادداشت می کنم. حس خوبی دارم. چند لحظه می گذرد و از دست خودم شاکی می شوم: «آخر چرا یادداشت کردن را به عادتی روزانه تبدیل نمی کنی؟»در میانه این کشمکش درونی، کشتی ها و امواج دریا تصمیم می گیرد گردشی در افکارم بزند. به این فکر می کنم که هر که دست به خودکشی زده، صرفن سر این نبوده که بهترین دوستش رفته و با دوست دخترش رو هم ریخته اند. عامل بسیار تاثیرگذاری است اما شک دارم کسی فقط بخاطر صرفِ این واقعه دست به خودکشی بزند. تمام دردها و رنج های تلنبار شده پیشین است که آدمی را وادار به خوردن مشتی قرص می کند. تمام مشکلات حل نشده و زخم های ترمیم نیافته است که تصور طناب دار را قابل تحمل تر می کند. و این فکر آزاردهنده که قرار نیست هیچ چیز بهتر شود. اینها محرک اصلی هستند، نه آن خیانت. تا زمانی که هیزم نباشد، آتشی شکل نمی گیرد.بعدش قلاب فکرم به امواج زندگی خودم گیر می کند. یادی می کنم از شکست های عاطفی ام. بعد از جدایی ها درمانده بودم؛ احساس می کردم درمانی برای دل ویرانه من نیست. اما با گذشت زمان، همراهی دوستان و کمکِ «نوشتن» اثری از آن دلِ ویرانه باقی نماند. درواقع همان شکست های عاطفی باعث شدند تا درس های بی نهایت ارزشمندی بگیرم. باعث شدند از نظر عاطفی رشد کنم، هرچند دردناک. آنها همان موج عظیمی بودند که حسابی کشتی را تکاندند. اما برای از پا درآوردن کشتی کافی نبودند. کمی طول کشید اما خدمه دوباره همه وسایل را سر جایشان قرار دادند و این سری جوری جاسازی کردند که با موج عظیم بعدی اوضاع عرشه چندان بهم نریزد.بنظرم موج های عظیم بهترین فرصت های یادگیری در زندگی اند. آنها هم زمان که می توانند بدترین تجربیات زندگی باشند، توانایی تبدیل شدن به تاثیرگذارترین تجربیات زندگی را نیز دارند. و این بستگی به خود ما دارد که چطور با آن مواجه شویم. زندگی، سراسر تفسیر ما از اتفاقات است!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 10:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های شعاری</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vvqu1irnftgs</link>
                <description>دیروز صبح با مهدی روانه قزاقی شدیم. این هفته، برعکس سری های قبل، فقط خودمان دو نفر بودیم. صالح قرار بود بیاید اما آخر شبی خبر جا زدنش را برایم فرستاده بود. مهدی هم به مرتضا و حاج امیر بابت صبح گفته بود. آنها نیز نیامدند. بار اولمان نیست که بهشان راجع به صبح پارک یا قزاقی می گوییم. با این حال، اگر بهشان بگویی که آنها مال صبح نیستند، چنان بهشان بر می خورد انگاری که فحش های مادر و خواهر را واقعنی اجرا کرده باشی. البته این مورد کمی زیاده روی است اما مسئله برخوردن به قوت خودش باقیست.خلاصه که در آن صبح خنک، تنها دو سرنشین بر دو دوچرخه کهنه به چشم می خورد. از همان دم دم های صبح یک چیزی داد می زد که امروز روز متفاوتی خواهد بود. انگاری خبری بود که ما از آن بی خبر بودیم.وقتی ساعت 12 و نیم به خانه رسیدم، احساس آرامش مرا بغل کرده بود. انگاری که خوشبختی در زندگی چیزی جز همان لحظات کوتاه و ابدی نبوده و نیست. همان آب خنک چشمه و سس دست ساز مامان، همان سکوت و آرامش طبیعت، همان پنیر و گوجه و گردو و سبزی و چای آتیشی، و حتا همان دعواهای آتش درست کردن؛ همان غر زدن ها و چند لحظه سکوت؛ سکوتی که باد آن را خواهد برد و دلخوری هایی که به آب سپرده خواهند شد. حرفم شاید شعاری بنظر برسد اما وقتی با آدم درستش هستی همه اش خوب است؛ همه ی ناقصش. همه ای که اگر بخواهم کل آن را تعریف کنم احتمالن از سر صبح تا دم ظهر طول بکشد!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویوالدی و خرده عادت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-swbzvw46wwpu</link>
                <description>آهنگ چهار فصل ویوالدی را پلی کرده ام و به صبح امروز فکر می کنم: «هیچکس برای فوتبال نیامد؛ فقط سید بود!» سید فرق کرده است. شاید تاثیر پست های انگیزشی اینستاگرام باشد اما از ابتدای تابستان در آمدن از همه بچه ها بهتر بوده. حتا از من و مهدی هم بهتر. هرروز ساعت 5 می آید برای دویدن. بعدش منتظر می ماند تا بچه ها برای فوتبال جمع شوند. امروز هیچکس جمع نشد!با مهدی رفتیم بالای پارک نشستیم. بهتر بود اول به مسائل خودمان می پرداختیم. قرار و مدار هایمان را گذاشتیم و معاهده ای هم برای آن نوشتیم. نوبت رسید به کتاب خواندن. دیداری تازه کردیم با دوستی قدیمی: «خرده عادت ها». دو فصل آن را بلند خواندم. البته فقط بخش های هایلایتی اش. غلط نکنم در مجموع دو سه صفحه ای شد.حس و حال خوبی داشت. خرده عادت ها همیشه حس و حال خوبی دارد. همینطور هنر ظریف بی خیالی. شاید بعد خرده عادت ها سراغ آن هم رفتیم!در میانه خواندن با جمله ای مواجه شدم که برایم تازگی داشت چرا که آن را از یاد برده بودم: «هرچه بیشتر به جنبه خاصی از هویت‌‌تان افتخار کنید، انگیزه‌ی بیشتری برای حفظ عادت‌های مرتبط با آن پیدا می‌کنید. اگر زیبایی موهایتان باعث افتخارتان باشد، همه‌جور عادتی برای مراقبت و حفظ زیبایی موهایتان پیدا می‌کنید.»از شما چه پنهان؟ این کتاب را سه بار خوانده ام. یک بار نسخه فارسی و دو بار نسخه انگلیسی. اما انگاری 3 بار خواندن هم برای به خاطر سپردن تمام بخش های یک کتاب کفایت نمی کند. از این رو، خوشحالم که صبح ها دوره ای کوتاه بر این کتاب دوست داشتنی داشته باشیم.بنظرم هر که دوست دارد روزگار بهتر کرانه کند، باید این کتاب را بخواند...Source: @faeze_zz</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 11:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌ای که لای ورق‌های تاریخ خفه شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%AF-hz6nroaza8iw</link>
                <description>امروز صبح چیزکی نوشتم اما ترجیح دادم آن را به تاریخ بسپارم. بگذارم لا به لای ورق های تاریخ گم شود.شاهین کلانتری از شنبه تا چهاشنبه، ساعت 8 صبح لایو دارد. وقتی از این موضوع باخبر شدم، سریع مهدی را خبردار کردم تا آن را از کف ندهیم. امروز اولین روزی بود که قرار بود از کف ندهیم.ساعت 8:02 وارد لایو شدم. عمو شاهین مثل همیشه آن تایم بود. از راس 8 کلماتش را جاری کرده بود. کمی به آن گوش سپردم و بعد در میانه های صحبت ها و جدل ها از آن غافل نبودم. اما مثل اینکه بهتر بود امروز را از کف می دادم. چیز دندان گیر و جالبی گیرم نیامد. شایدم حواس من زیادی پرت بود. از لایو در آمدم.با مهدی دو دوره برگزار شده مسابقه خواب را بررسی می کردیم. نمی دانم کم خوابیده بود یا ذهنش درگیر چیزی بود، اما حسابی باگ می زد. انگاری که برگه ای به زبان سانسکریت به او داده باشم. گیج و گم.بگذریم. نتایج به چه صورت بود؟ دوره پانزده روزه اول را مهدی برده بود، دوره دوم را من. در دوره اول، اصلن خوب عمل نکرده بودم و کمتر شبی به ساعت خوابم پایبند بودم. از میان 15 روز، تنها 5 تا، صبح قبل از ساعت 6 پا شده بودم و تنها 4 تا شب قبل از 11 خوابیده بودم. درحالی که آمار صبح های مهدی در این دوره، عدد 10 بود.این شکست پیش زمینه ای بود برای پیروزی بعدی. در دوم دوم، 9 تا صبح قبل از 6 داشتم و 10 تا شب قبل از 11. بسیار بالاتر از پانزده روز قبلش. علیرغم پیشرفت من، مهدی پسرفت بدی داشته بود و تنها 5 صبح و 3 شب موفق برای خودش به ثبت رساند.از امروز دوره سوم استارت خورده است. مشتاق رقابت هستم؛ مشتاق زود خوابیدن و زود بیدار شدن؛ مشتاق روتینی درست و سالم؛ مشتاق خوب زندگی کردن...شروع دوره جدید، بهانه خوبی است تا نظمی و جهتی به برنامه ارزیابی روزانه ام نیز بدهم. باید بعد از چند هفته سر و سامانی به زندگی ام بدهم. امیدوارم تو هم در این مسیر هم قدم من باشی؛</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 15:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک فرزندی و تنهایی؛ افسانه یا واقعیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%AA%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-dfibnhl1eutr</link>
                <description>امروز صبح پارک نرفتم. چهار روز شده است. در یک چشم بر هم زدن، یک روز نرفتن تبدیل به چهار روز می شود. خوابم بهم ریخته. باید دوباره آن را روی ریل آورم. دیشب دیر خوابیدم اما تا به اینجا حد الممکن تلاشم را کرده ام به خودم بی خوابی دهم. تنها راه حل درست کردن خواب، یکی دو روز بی خوابی کشیدن است.باید دوباره رقابت خواب را با مهدی بر پا داریم. دوست دارم دوباره هر شب ساعت 10 بخوابم. منی که روزگاری 5 صبح می خوابیدم، دیگر لذتی در شب بیداری نمی یابم. مگر آنکه خانه باغ «شور» باشیم و چای و حرف مان به درازا بکشد. این یک مورد لذت دارد؛ بسیار لذت دارد. کاشکی شما هم آن را تجربه کرده بودید تا می دانستید از چه حرف می زنم. اما اشکالی ندارد. از قدیم وابسته به این موضوع نبودم که بقیه الزامن باید مرا درک کنند. این مسئله برای هر تک فرزند درونگرایی جای تعجب ندارد.دیشب داشتم به رابطه تک فرزندی و تنهایی فکر می کردم. این شد که سرچی زدم و به دو تا مقاله فوق العاده بر خوردم. هر دو مقاله جامعه آماری مناسبی دارند اما مقاله اول در چین و دومی در آمریکا به انجام رسیده است.مقاله اول آمده این باور رایج که تک فرزندها تنهاتر هستند را بین جوانان چینی بررسی کرده است. با پرسش و پاسخ از 1842 نفر در شهر های مختلف به این نتیجه رسیدند که تک فرزندان میزان تنهایی کمتری را از آنهایی که خواهر/برادر داشتند ابراز کردند. این مقاله می گوید علیرغم باور جا افتاده و رایج تک فرزندی و تنهایی، آنهایی که خواهر/برادر داشتند میزان تنهایی بیشتری را گزارش کردند.در مقاله دوم که سعی داشته الگوهای دوستی و رفاه(به زیستی) را در نوجوانان تک فرزند و همراه خواهر/برادر بررسی کند. از جمع آوری اطلاعات از 6177 نفر به این نتیجه رسیدند که تک فرزندها زمان بیشتری را تنها می گذرانند. این در حالی است که وقت دو نفری بیشتری را با پدر یا مادرشان می گذرانند. این مقاله می گوید علیرغم اینکه تک فرزندها بیشتر تنها هستند اما در زمان تنهایی شان از استرس و اضطراب کمتری نسبت به افراد دارای خواهر یا برادر برخوردارند. همچنین احساسات منفی کمتری را در زمان بودن با همسالان شان تجربه می کنند. با این حال، در ارتباط با اعضای غیر خانواده، افراد دارای خواهر/برادر دست بالاتر را دارند.بنظرم ترکیب این دو مقاله ما را به این نتیجه گیری می رساند: همزمان که تک فرزندها بیشتر تنهاترند، می توانند بهتر از پس تنهایی شان بر آیند. احتمالن تا پایان عمر تنهایی آنها را رها نکند و آزارشان دهد اما همیشه می توانند به نحوی با آن کنار بیایند و کنترلش کنند.منبع:http://paa2019.populationassociation.org/uploads/190871https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC8454259/</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 11:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو کار می کن مگو چیست کار!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86-%D9%85%DA%AF%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-zbf4wvn33xoj</link>
                <description>از دیروز است افتاده ام در پی کار. دنبال دور کاری نیستم وگرنه موقعیتش بود. دور کاری مرا آدم نمی کند. مهدی می گوید دور کاری هیچ کس را آدم نمی کند. بیچاره «دورکارها»...اما اگر از دورکاری بگذریم، آیا در این شهر نیم وجبی کار پیدا می شود؟طبعن همیشه گزینه کارگری هست. اما از کارگری هیچ چیز در نمی آید. نه فروش یاد می گیری و نه مهارتی به دست می آوری. صرفن کار یدی است. کار یدی ارزش وقت گذاشتن ندارد.به آشناها رو انداختم. یا به اندازه کافی آشنا نداشتم یا شایدم به دردشان نمی خوردم. جای خاصی یا پیشه به خصوصی برای کار کردن در ذهن ندارم. بیشتر می خواهم سرگرم کاری باشم. اما انگاری شهرمان چندان با افرادی که دنبال سرگرمی می گردند میانه خوبی ندارد.حالا نمی دانم چه کار کنم. به گمانم باید بیفتم کف خیابان و سرگرمی ای پیدا کنم. یحتمل به مغازه های زیادی باید سر بزنم. دوست داشتم اگر می توانستم در کارخانه مشغول شوم اما آنجا حساب و کتاب دارد. همینطور کشکی نمی شود رفت و مشغول شد. حتا اگر بر فرض محال، کارآموزی بخواهند، باید فرایندی را طی کنم. بعدش می توانم مشغول به کار شوم.یک مشکل ماجرا، فرصت یک ماهه ای است که دارم. تا شروع ترم چیزی نمانده و نمی توانم بیشتر از یک ماه بمانم. این مسئله چندان برای صاحب کار خوشایند نیست.اگر بروم سراغ کاری که بلد نیستم، احتمالن پولی برای ماه اول بهم ندهد. ماه بعدش هم نیستم. اگر بروم سراغ کارهایی که بلدم، خب اممم چندان زیاد نیستند. تو فست فودی کار کرده ام و لوازم تحریر. از طرفی کمتر فست فودی و لوازم تحریری است که در تابستان نیاز به شاگرد داشته باشند. هزار ماشاالله این نیم وجبی های تخس در تابستان می افتند به جان کار و تا شروع مدارس مشغول می شوند.خلاصه که این است وضعیت من در این روزهای تابستان. اگر تغییری ایجاد شد، آن را از شما دریغ نخواهم کرد ;)</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 16:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست تکنیکال چالش استمرار</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-jk2wrmqy83ts</link>
                <description>به‌طور تکنیکی و روی کاغذ، چالش استمرارمان شکست خورد. امروز صبح، نه به پارک رفتیم و نه پیکنیک. اکران شبانه موزیک ویدئوهای منتخب مهدی باعث شد صبح را از کف بدهیم. مطمئن نیستم اگر هر دو را تجربه کرده بودم کدام یک را انتخاب می‌کردم. آن شب پر ماجرا یا یک صبح سرحال، دلچسب و پر از آرامش؟</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 23:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرود ملی پارک ملت</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-sd0vyj4ipsaj</link>
                <description>از حمید می‌پرسم فوتبال چطور بود؟ توضیح خاصی نمی‌دهد. «خوب» را زیر لبی زمزمه می‌کند و سرش را بر می‌گرداند سمت عمو حسن که دارد ساز دهنی می‌زند. عمو حسن نت جدیدی را امتحان می‌کند و لامپ بالای سر مهدی روشن می‌شود. به خط می‌ویم و سرود ملی پارک ملت را اجرا می‌کنیم. اما مثکه امروز روز نوشتن نیست. به بزرگی خودتان، امروز را به همین چهار خط رضایت دهید.</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 18:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنجی سازنده‌تر نشناسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-fg2rnaugoz80</link>
                <description>امروز حمید می‌آید. بد شانسی آورد. اتوبوس اسفراین گیرش نیامد. مجبور است با اتوبوس بجنورد بیاید. اما به هر حال می‌آید.خوشحالم از این بابت. حس می‌کنم قرار است تجربه‌ی خوب یا دست کم جالبی رقم بخورد. با این حال، پیچیدگی‌هایی برای چند روز به زندگی‌ام خواهد افزود. مثلن امروز وقت باشگاه‌ام است. اما حمید حدود ساعت ۲ می‌رسد. نمی‌دانم می‌توانم باشگاه بروم یا نه. هیچ دلم نمی‌خواهد نروم. اگر خوشبین باشیم، فرصت می‌شود. می‌شود حرکات کمتری رفت. ولــــی رفت.استمرار شاید دشواری و رنج داشته باشد اما سازنده‌تر از این رنج، هیچ رنجی نشناسم. از این رو، ارزش دارد کمی سختی به جان خرید یا رودربایستی‌ها را کنار گذاشت. قریب به یقین، چند ماه یا چند سال دیگر از خودت تشکر خواهی کرد.... خواستم حرف را دیگر کش ندهم چرا که اساسن حرف زیادی برای زدن نداشتم و ندارم. اما مورد جالبی یادم آمد. امروز صبح که از خواب پا شدم، دیدم مهدی پیام گذاشته که با بیدار شدنم زنگی هم به او بزنم. یکی دو بار زنگ زدم اما بیدار نشد. رفتم پارکینگ و دوچرخه را برداشتم. به در رسیدم، نسیم خنکی وزید و حالم را حسابی جا آورد. همانجا خطاب به مهدی گفتم: نگاه کن آقا مهدی، یک روز که نمی‌آیی همین می‌شود. هوا به این خوبی را از دست می‌دهی و شاید خیلی چیزهای بیشتر!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 12:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهکاری که ویرگول جلوی انتشار آن را گرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-jhjxvmjruugh</link>
                <description>این دو پاره نوشته مربوط می‌شود به پانزده‌ام و شانزده‌ام مرداد؛ زمانی که اکانت ویرگولم مسدود بود و نمی‌توانستم متنی انتشار دهم....دیروز یادی از «چه خبر‌های» قدیمی و جاندار بینمان کردم. به گمانم آنقدر خودم و مهدی را یکی می‌دانم که اغلب اوقات ناخودآگاه از لفظ ما استفاده می‌کنم. حس جالبی دارد. انگاری به کسی در این دنیا احساس تعلق داری. می‌دانی که پیش هم معتبرید و در حزن و شادی باهمید.بگذریم. برگردیم سراغ داستان چه خبرها. همان‌هایی که روزگاری پایه ثابت دیدارهای ما بود. از روزمان می‌گفتیم و بعدش از حال دل‌مان. به تراپی می‌مانست. به حالت آگاه بودن از زیستن.هممم. نـــــــــــــه! چیزی بیش از تراپی بود...وقتی نگاهم در امروزهایم عمیق می‌شود، خلائی را به وضوح حس می‌کنم. می‌دانم چیزی کم است. می‌دانم چیزی تغییر کرده. و آیا آن یک چیز همان چه خبرها است؟شک دارم تاثیرِ جنگ روسیه-اوکراین، تغییرات اقلیمی، گرمایش جهانی و انقراض گونه‌های جانوری باشد. البته که همه‌ی اینها نگرانی‌هایی به‌جا و مهم‌اند اما تاریخ بشر سرریز است از جنگ و قحطی و نزاع. می‌شود صرفن به فکر راه‌حل بود و از آزار دادن خودمان سر این مسائل دست بکشیم.بنظرم زندگی مرا در خودش رقیق کرده. تلاش کرده مرا مثل دیگران کند. مثل این جامعه‌ی سردرگم بی‌اندیشه. خیال می‌کردم اوضاع نمی‌تواند بدتر شود. خیال می‌کردم نمی‌توانم از خودم دور شوم؛ بیگانه شوم. اما زندگی ملاحظه حالی‌اش نمی‌شود. مراعات حال کسی را نمی‌کند. همزمان که در پروژه جدیدت شکست خورده‌ای، بدترین غم‌ها را به دامت می‌اندازد. یا زمانی که شکست عشقی خورده‌ای، می‌فهمی آن یارو عوضی دوران دانشگاه، موقعیت شغلی‌ای که دلت می‌خواسته را تصاحب کرده.جانم برایت بگوید، دلم یاد آن دوران قدیم را کرده. نه خیلی خیلی قدیم. همین یکی دو سال پیش. هی آقا. اوضاع زود تغییر کرد. به قول سیلویا پلات: «ناگهان متعجب شدم! «زنی» که سال پیش بودم، کجاست؟ یا آن که دوسال پیش بودم؟ و در فکر آن «زن» من اکنون، چگونه آدمی هستم؟»بنظرت آیا می‌توانم اوضاع را زود برگردانم؟شاید آره، شاید نه. فارغ از جواب، تلاشم را خواهد کرد. حداقل اینطور پشیمان نخواهم بود. همان حکایت بیت معرووف سعدی که می‌گوید: «به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل      که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم».لذا، ترتیبی باید اتخاذ نمود تا این تغییر نمود پیدا کند. چه ترتیبی؟جوابش باشد برای فردا....فردا:در فکر آن بودم که تخته وایت‌بردی، کاغذی، چیزی به دیوار بزنم و روی آن مواردی که روزانه می‌خواهم رعایت کنم را بنویسم. چیزهایی از قبیل چه‌خبرها و مسواک زدن بعد ناهار. حس می‌کنم وقتی مواردی که قصد تغییر یا اعمال‌شان را دارم، مکررن بهم یادآوری شوند و جلوی چشمم باشند، بیشتر به آن پایبند خواهم بود. خیلی بیشتر.با همین آغاز می‌کنم. قدم اول را بر می‌دارم و باقی را به خود راه می‌سپارم. همانطور که عطار می‌گوید:«گر مرد رهی میان خون باید رفت      وز پای فتاده سرنگون باید رفتتو پای به راه در نه و هیچ مپرس        خود راه بگویدت که چون باید رفت».</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 12:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که به یک جمله بند بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@yasin_bagherian/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-vqf9gfvehqta</link>
                <description>همیشه در مواجهه با مشکلات ناگهانی و غیرمترقبه بد عنق می‌شوم؛ شاکی از دنیا که این چه گندی بود که در دامن من گذاشت؟!راضی یا ناراضی، باید با این چالش‌ها ساخت. دوست ندارم بگذارم این دست اندازها، غمگینم کنند یا مرا از حرکت وادارند.بگذریم؛ بهتر است به چالش دیشب بیشتر از این وزن ندهم و نپردازم.جالب است که برخی چیزهای ساده و غیرمنطقی می‌توانند انگیزه و کششی عجیب در آدمی ایجاد کنند. مثال نزدیکش، امروز صبحِ من. کلافگی، خستگی و فرصت کم برای خواب تا ساعت ۶ صبح از دلایل و بهانه‌هایی بودند که دیشب قانعم می‌کردند که امروز صبح پارک را بپیچانم. اما دیروز یکی از بچه‌ها داخل گروه گفته بود: «هر کی فردا نیاد گی‌ عه».به همین سادگی. همه آمدند. البته به جز خود آن فرد!</description>
                <category>زئوس؛ خدای خدایان</category>
                <author>زئوس؛ خدای خدایان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 08:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>