<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حسین یاورزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yavarzadeh</link>
        <description>درباره علاقمندی هام خواهد نوشت که لزوما با هم مرتبط نیست! علم و شبه علم، رفتار سازمانی، بازی، بدنسازی،علم تغذیه، روان-زبان‌شناسی، روانشناسی، رمان جنایی، تکامل، علوم اعصاب، سینما و انگلستان!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/121393/avatar/MLPzik.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حسین یاورزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@yavarzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زبان تخصصی روانشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/yavarzadehzaban-za3brl2ihvze</link>
                <description>خیلی از بچه‌های داوطلب کنکور ارشد روانشناسی اسم کتاب‌ها و کلاس‌های زبان تخصصی من را شنیدند و گوگل می‌کنند و پیدا نمی‌کنند، چون من تنبلم و وب‌سایتی ندارم :)این پست را ساختم که اگر گوگل کردی و دنبال من گشتی بدونی کجا منو پیدا کنی :)کانال من و همکارانماکانت فروش کتاب‌های مناینستاگرام من
</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 01:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم هفتم: کوری نگر عصا کش کور دگر شود: علوم اعصاب شناختی در علوم اجتماعی، بینش یا روغنِ مارِ جدید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/neuromyth-bq9zszpvc6kg</link>
                <description>چند روز پیش دوستانی که از علایق من در زمینه مدیریت و روانشناسی مطلع هستند، پادکستی برای من فرستادند که گوینده با آب‌وتاب در زمینه اصطلاحی به نام &quot;مدیریت شناختی&quot; صحبت می‌کرد. خلاصه‌ی ادعاهای استاد محترم مبتنی بر این بود که ما در مدیریت دچار مشکلات روش‌شناختی هستیم و با کمک علوم شناختی و علوم اعصاب می‌توانیم، سازه‌های (‏construct‏) مدیریت را بررسی کنیم و پا را روی جای محکم‌تری بزاریم. برویم و ادعاها را بررسی کنیم و به این بهانه نشان خواهم داد چرا علوم اعصاب شناختی کمک زیادی به روانشناسی و مدیریت و در کل آنچه Social Sciences یا علوم اجتماعی (در ایران علوم انسانی) نامیده می‌شود نخواهد کرد.1- اولین ادعای گوینده مبتنی بر علمی‌تر بودن علوم اعصاب نسبت به روش‌شناسی‌های دیگر است. این روش‌شناسی‌ها عموما از روانشناسی آمده است. ادعای گوینده این درواقع نوعی از &quot;اثر حقیقت واهی&quot; هست؛ ادعایی به‌اندازه‌ای تکرار می‌شود که برای همگان به‌صورت حقیقت درخواهد آمد. علوم اعصاب به‌هیچ‌عنوان علمی‌تر از روانشناسی و روش‌های روانشناسی مثل روش‌های رفتاری، مشاهده میدانی، پرسشنامه، مصاحبه‌های بالینی و غیره نیست. درواقع مطالعات مشخص‌کرده که قدرت آماری مطالعات روانشناسی حدود 0.35 و قدرت آماری مطالعات علوم اعصاب حدود 0.21 هست (1). این مطالعه اخیراً دوباره توسط یانادیس و همکارانش تکرار شده و بازهم به همین نتیجه رسیدند که ضریب تأثیر مطالعات علوم اعصاب شناختی از روانشناسی پایین‌تر است (2).2- ادعای بعدی ایشان این است که &quot;علوم شناختی می‌تواند درباره چرایی و علت مکانیسم‌های ذهنی سازه‌های مدیریت به ما بینش دهد&quot;. این ادعا عیناً شبیه کاری است که روانکاوان انجام می‌دهند. روانکاوی فرویدی به خاطر ابطال‌ناپذیری و اینکه هر مفهومی را می‌تواند توجیه کند همیشه موردانتقاد بوده است. برای مثال می‌توان با مدل سه ساختاری فروید (اید، ایگو، سوپرایگو) به تبیین هر رفتار و پدیده‌ای پرداخت. می‌توانید برای توجیه فردی که رفتاری پرخاشگرانه دارد بگویید، ایگو او قدرتمند نیست و توانایی کنترل &quot;اید&quot; را ندارد یا می‌توانید بگویید از مکانیسم دفاعی استفاده کرده است. روانکاو فرویدی در حال توضیح دادن علت زیربنایی رفتار نیست بلکه تنها با &quot;سازه‌سازی&quot; به توجیه رفتار می‌پردازد. می‌توان برای هر رفتار واحدی لیست بی‌نهایت از انواع سازه‌های مختلف را ساخت، در توجیه کسی که رفتار پرخاشگرانه انجام داده، می‌توانید بگویید: دارای انعطاف‌پذیری شناختی نیست، دارای بازداری نیست، دارای مهارت‌های مقابله‌ای نیست، دارای باورهای غیرمنطقی است یا هر سازه‌ی دیگری. تصور کنید شما به سنگی ضربه بزنید و حرکت نکند و شما به‌جای اینکه علت واقعی تکان نخوردن سنگ را بررسی کنید (به زمین چسبیده است؟ سنگین است؟ ضربه شما دقیق نبوده؟)، بگویید سنگ تکان نخورد چون سنگ &quot;تکان نخوار&quot; است! ساختن سازه‌های مختلف برای توصیف ذهن انسان نمی‌تواند تبیین‌کننده رفتار انسان‌ها باشد.چیزی که مدیریت شناختی در جستجوی آن است، جایگزین کردن یک سری سازه جدید با سازه‌های قدیمی است و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا می‌کند که این پارادایم نیز افول کند و دوباره پارادایم بعدی همین ادعا را با سازه‌های جدید تکرار کند. زمانی سازه‌هایی مانند عدالت سازمانی، مدیریت استعداد، سبک‌های رهبری، عملکرد سازمانی، سرمایه فکری و مانند آن صحبت می‌کردیم و امروز مدیریت شناختی می‌خواهد آن‌ها را جایگزین با سازه‌های جدید دیگری مانند حافظه کاری، عملکردهای اجرایی، انعطاف‌پذیری شناختی و غیره کند. این چرخه تا زمانی ادامه پیدا خواهد کرد که سازه‌های این پارادایم نیز کهنه شود. تنها راه شکستن این چرخه دوری از سازه‌‌سازی است. به‌جای ساخت یک سازه جدید به &quot;توصیف دقیق رفتار و پیش‌بینی رفتار در مواجهه با محرک و شرایط اکولوژیک&quot; آن بپردازیم. ما هنوز هیچ ابزاری برای مستقیم ذهن و استخراج متغیرهای ذهنی نداریم. کاری که ما با تسک‌ها و پرسشنامه‌ها می‌کنیم، یافتن سازه‌های ذهنی نیست، ساختن و بافتن سازه‌های ذهنی است. برای هر متغیری که ما بخواهیم بسازیم، می‌توان تسک و پرسشنامه‌ای ابداع کرد و به‌اندازه گیری پرداخت ولی دلیلی بر وجود آن سازه در ذهن وجود ندارد.بیایید یک مثال از اقتصاد رفتاری را که از الگوی درست روش‌شناسی استفاده می‌کند بررسی کنیم، برای مثال پدیده اثر حقیقت واهی:محرک: افزایش تکرار دسته‌ای از اطلاعاتپاسخ: افزایش احتمال انتخاب یا درست پنداشتن آنمی‌توان با شناخت دقیق محرک و محیط و پاسخ داده شده به پیش‌بینی یک رفتار پرداخت.3- مثال‌هایی که سخنران درباره رابطه مدیریت و علوم اعصاب شناختی می‌زنند چیزی بیشتر از voodoo correlation نیست. علوم اعصاب شناختی از نظر آماری تفاوتی با روش‌های پرسشنامه‌ای ندارد: هردو از روش همبستگی استفاده می‌کنند. یک تصویر FMRI بعد از پردازش‌های آماری (که درباره درستی آن نیز انتقادات جدی مطرح است)، یک تصویر ارائه می‌کند که به بخش‌های کوچکی به نام &quot;واکسل ها&quot; تقسیم‌شده است. سپس همبستگی بین واکسل‌ها و تسک اندازه‌گیری شده محاسبه می‌شود و واکسل‌هایی که بیشترین همبستگی را با تسک داشته‌اند به‌عنوان محل‌های پردازش آن تسک در مغز شناسایی می‌شوند.این روش اساساً علمی‌تر از پرسشنامه‌ها محسوب نمی‌شود، در پرسشنامه‌ها نیز دقیقاً به همین صورت دو پرسشنامه را انتخاب می‌کنیم و واکسل‌ها که این بار نمرات سؤالات هستند با یکدیگر همبستگی گرفته می‌شوند. علوم اعصاب شناختی حتی اگر بتواند محل دقیق یک فانکشن را نیز مشخص کند، بازهم علیتی در کار نیست. ما صرفاً می‌دانیم ناحیه A با کارکرد B دارای همبستگی زیادی است. این همبستگی چیز زیادی درباره چگونگی بروز آن کارکرد، علت آن، نحوه شکل‌گیری آن و غیره نمی‌گوید. روش‌های علوم اعصاب شناختی برخلاف تصور رایج دارای التزامات روش‌شناسی آزمایشی نیستند:  نمونه‌ها بسیار اندک هستند، کنترل انجام نمی‌شود، رَندُم‌ بودن نمونه‌ها انجام نمی‌شود، کورسازی انجام نمی‌شود و غیره. علوم اعصاب شناختی می‌تواند درباره حوزه‌هایی مانند بینایی، شنوایی، سیستم حرکتی، خواب و مانند آن اطلاعات مهم و مفیدی را در اختیار ما قرار دهد ولی فعلاً در زمینه علوم اجتماعی مانند مدیریت بسیار زود است. ما هنوز در علم مدیریت به سازه‌های که دارای اعتبار بوم‌شناختی و تعاریف دقیق رفتاری باشند دست پیدا نکرده‌ایم و اکنون می‌خواهیم این سازه‌های رنگارنگ را زیر دستگاه‌های علوم اعصاب نظاره‌گر باشیم! پروژه‌ای که بیش از آنکه علمی باشد، حاصل شور و هیجان پارادایم فعلی حاکم است. به هر چیزی یک نورو یا شناختی اضافه کنیم تا بتوانیم برای خود اعتباری درست و پا کنیم.4- یک دلیل اقبال از اصطلاحاتی مانند مدیریت شناختی یا عصب مدیریت و مانند آن است که درباره یافته‌های علوم اعصاب شناختی هیجان و شور زیادی وجود دارد و اخبار آن به‌سرعت در فضای اینترنت وایرالی می‌شوند.می‌گویند روزي دانشمندی پرهاي پشه‌ای را کند و فرياد کشيد بپر! پس زماني که پشه نپريد، دانشمند در دفترچه‌اش يادداشت کرد: گوش‌های پشه روي بال‌هايش قرار دارد!فلسفه‌ی بازتاب اخبار پژوهش‌های علوم اعصاب به لطيفه بالا بی‌شباهت نیست، گرچه همين یافته‌ها اطلاعات زیادی به ما می‌دهد، اما تصورات و پنداشت هايی اغراق‌آمیز و ناموجه درباره علوم اعصاب وجود دارد. خبرگزاری‌ها پژوهش‌های علوم اعصاب را با ادبياتي غيراستاندارد پخش می‌کنند که در فضاي مجازي بارها و بارها بازنشر می‌شود و در طرف ديگر ماجرا، خوانندگان یافته‌های علوم اعصاب را - بدون اينکه کوچک‌ترین شکاکيتی درروش پژوهش آن داشته باشند- می‌خوانند و تصور می‌کنند اين یافته‌های خفن تا به امروز از همه رازهاي ذهن/مغز انسان پرده برداشته است! ادبيات قاطع اخبار علوم اعصاب دردسرساز است، غالباً ژورنالیست‌ها برای خودشان رابطه علی (Causality) از پژوهش دریافت می‌کنند و با تیترهای زردی مانند «دانشمندان علوم اعصاب اثبات کردند» به نشر اخبار علمی می‌پردازند.برخی دیگر تمايل به هالیوودی سازي تیترها دارند! تابه‌حال بيش از ده ها بار خبرگزاری‌ها اعلام کرده‌اند &quot;دانشمندان براي اولين بار توانستند کامپیوتر را بااتصال به مغز کنترل کنند&quot; درواقع در اين پژوهش‌ها از دستگاه الکتروانسفالوگرافی -که بيش از نیم‌قرن از استفاده از آن در شناخت مغز می‌گذرد- استفاده‌شده؛ بدین‌صورت که سیگنال‌های مغز توسط الکترودها دريافت و به کامپيوتر انتقال داده‌شده و الگوریتم‌ها را بازشناسی می‌کند؛ کاري که از دهه 90 آغازشده است و متأسفانه براي تبدیل‌شدن فيلم Avatar به واقعيت بايد کمی بيشتر صبر کنيم!از خبرگزاری‌ها که بگذریم، وظیفه خود ماست که اصل مقاله را بیابیم و روش پژوهشی آن را زیرورو کنیم. سالانه کمی کم‌تر از نيم ميليون مقاله مرتبط با علوم اعصاب منتشر می‌شود! در این میان تعداد زیادی مقاله ضعیف وجود دارد که می‌توان از روش پژوهشی آن‌ها را بازشناسی کرد. برای مثال چندی پیش بی‌بی‌سی فارسی خبر پر سروصدایی پخش کرد که بر اساس تحقیقی در آلمان، تماشای پورن باعث کوچک‌تر شدن مغز می‌شود. بیایید اصل مقاله را کمی زیرورو کنیم (3).- نخست اینکه آیا نمونه &quot;64&quot; نفری از مردان 21 تا 45 ساله نمونه‌ای کافی و مناسب برای تعمیم به جامعه هست؟- دوما نمونه‌گیری به چه روشی انجام‌شده؟ اگر از طریق آگهی بوده، این احتمال می‌رود که مردان بیکار و کم‌بضاعت برای این تحقیق مراجعه کنند و محتمل است که کوچک شدن برخی قسمت‌های مغز به خاطر مشکلات دیگر ازجمله تغذیه باشد.- سوما در مقاله ذکرشده از روش خود گزارشی برای اندازه‌گیری ساعات تماشای پورن استفاده‌شده است. آیا می‌توان به خود گزارشی اعتماد کرد؟- چهارما چرا ساعات تماشای پورن متغیر مستقل و اندازه استریاتومِ مغز متغیر وابسته انتخاب‌شده است؟ می‌توان تحقیق را بالعکس کرد، شاید کسانی که استریاتوم کوچک‌تری دارند ساعات بیشتری پورن تماشا می‌کنند یا شاید هردو معلول علت دیگری هستند؟- متأسفانه تعداد فزاینده‌ای از دانشجویان در ایران تمایل دارند پایان‌نامه خود را با روش‌های علوم اعصاب انجام دهند، درصورتی‌که بسیاری اوقات نیازی به این کار نیست و روش‌های رفتاری می‌تواند برای بررسی فرضیه‌ی ایشان به کار آید. آزمایش‌های رفتاری می‌توانند علیت بهتری درباره پدیده‌های علوم اجتماعی به دست دهند.5- به‌طرز‌ عجیبی پژوهشگران شناختی و علوم اعصاب شناختی خود را مصون از انجام پژوهش‌های آزمایشی اثربخشی می‌دانند! حتما می‌دانید که برای بررسی اثربخشی یک روش در علوم اجتماعی به پژوهش‌های مداخله‌ای نیازمندیم: آیا روش A در مدیریت اثربخشی بیشتری از روش B دارد؟ تقریبا هیچ پژوهشی با جستجوی عباراتی مانند EFFECTIVENESS OF COGNITIVE MANAGEMENT یافت نمی‌شود. ممکن است به زودی علوم اعصاب برای بررسی مفاهیم علوم اجتماعی مفید واقع شود، اما فعلا به هیچ عنوان دارای ویژگی‌های یک پارادیم علمی نیست. پی‌نوشت: در این میان علم نورومارکتینگ عملکرد بسیار بهتری دارد، زیرا مفاهیم آن به‌خوبی از نظر رفتاری تعریف شده هستند، اما درباره علم مدیریت چنین موضوعی صدق نمی‌کند.(1) The Economist October 18, 2013 Unreliable research: Trouble at the lab. Scientists like to think of science as self-correcting. To an alarming degree, it is not. The Economist. Available at www.economist.com/news/briefing/21588057-scientists-think-science-self-correcting-alarming-degree-it-not-trouble. Accessed September 8, 2017.(2) Szucs, D., &amp; Ioannidis, J. P. (2017). Empirical assessment of published effect sizes and power in the recent cognitive neuroscience and psychology literature. PLoS biology, 15(3), e2000797.(3) Kühn S, Gallinat J. Brain structure and functional connectivity associated with pornography consumption: the brain on porn. JAMA Psychiatry. 2014;71(7):827-834.</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 13:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم ششم:  مثال هایی از روش رفتاری</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-olh2skkad25f</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشتهٔ روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار پنجمین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد –طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشتهٔ خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد.در این جستار که در ادامه قسمت پنجم است، برای شما مثال‌هایی از آزمایش‌های رفتاری خواهم زد تا ببینیم چرا آزمایش‌های رفتاری هنوز قدرتمندترین روش برای شناخت انسان هستند. متأسفانه تبلیغات و تصورات نادرست سبب شده روش‌های رفتاری کمتر موردتوجه قرار بگیرند، اگرچه روش اصلی روانشناسان اجتماعی و روانشناسان شناختی عمدتاً آزمایش‌های رفتاری بوده است و جریان‌هایی مانند اقتصاد رفتاری در سال‌های اخیر نیز در شناخته شدن هرچه بیشتر این روش نقش مهمی را ایفا کرده‌اند، اما برای مثال وقتی به بودجه‌های میلیارد دلاری علوم اعصاب نگاهی بیندازیم، یا وقتی حتی یک واحد از سیلابس های درسی دانشگاه‌ها به آموزش روش‌های رفتاری اختصاص نمی‌یابد، باید بپذیریم قدرتِ روش های رفتاری هنوز مغفول مانده است. عمدتاً وقتی نام روش رفتاری به میان می‌آید، در اذهان نام روانشناسی یادگیری یا شرطی‌سازی و غیره زنده می‌شود، اما روش رفتاری هر نوع روش آزمایشی است که بتوان در آن رفتار را اندازه‌گیری و بر اساس داده‌های رفتاری درباره انسان استنتاج‌هایی انجام داد. رفتار قابل‌اندازه‌گیری می‌تواند هر چیزی باشد، مانند فشار دادن یک دکمه، سرعت واکنش، حرکات چشم یا هرچیز دیگری. همچنین این روش‌ها آزمایشگاهی ست یعنی حداقلی از کنترل و رندم سازی وجود دارد. اجازه دهید با یک مثال جالب شروع کنیم، دراین باره که آزمایش‌های رفتاری می‌توانند چه چیزی درباره هنر به ما بگوید:آزمایش اول- راماچاندران نورولوژیست رفتاری به ارائه نظریه‌ای درباره هنر پرداخته که ده اصل زیربنایی را برای هنر معرفی می‌کند. یکی از این اصول تغییر اوج (peak shift) نام دارد. کاریکاتورها را در نظر بگیرید؛ برای آفرینش یک کاریکاتور باید یک هنرمند از خود بپرسد که چه چیز ویژه‌ای در چهره شخص وجود دارد؟ چه چیزی او را از افراد دیگر متمایز می‌نماید؟ هنرمند نوعی میانگین ریاضی از همه چهره‌ها به دست می‌آورد و با کسر کردن آن از چهره شخص موردنظر، برای مثال یک بینی به بیرون پریده و ابروهای فروافتاده به‌جا می‌ماند. سپس با برجسته‌تر کردن تفاوت‌ها تصویری به دست می‌آید که بسیار جالب توجه است.راماچاندران برای توضیح این موضوع از آزمایش‌های رفتاری روی حیوانات استفاده می‌کند. بوم‌شناس رفتاری نیکلاس تینبرگن 70 سال پیش آزمایش جالبی انجام داد: او مشاهده کرد وقتی جوجه مرغ نوروزی به دنیا می‌آید، چشمش بلافاصله به منقار زرد رنگ و طولانی مادرش میافتد که روی آن نقطه قرمزی وجود دارد و از طریق نوک زدن به این نقطه تقاضای غذا می‌کند. مادر غذای نیمه هضم شده را داخل دهان جوجه قرار می‌دهد. تینبرگن پرسید جوجه چگونه مادر خود را شناسایی می‌کند چرا همین تقاضا را از هر جانور دیگری که ازآنجا رد می‌شود نمی‌کند؟ او دریافت که نیاز به مادری نیست، جوجه همین رفتار را نسبت به یک منقار جداشده بدون مادر هم انجام می‌دهد. در طی میلیون‌ها سال تکامل جوجه برنامه‌ریزی‌شده است که هر شی‌ء بلندی را با یک نقطه قرمز روی آن برای تقاضای غذا نوک بزند. تینبرگن این آزمایش را با یک چوب بلند زردرنگی که سه‌نقطه قرمز روی آن بود تکرار کرد و جوجه‌ها نوک زدن را حتی از یک منقار واقعی هم بیشتر تکرار کردند. بااینکه این چوب هیچ شباهتی به یک منقار نداشت اما بازهم برای جوجه‌ها بسیار جذاب و فوق‌العاده بود. مدارهایی در مغز جوجه مرغ نوروزی در طی تکامل شکل‌گرفته‌اند که با دریافت پیام‌های عصبی بینایی نقطه قرمز رفتار نوک زدن را انجام می‌دهند، بنابراین این رفتار را دیدن یک‌تکه چوب جذاب با سه‌نقطه قرمز بیشتر تکرار خواهد شد.آزمایش تینبرگن ما را به مفهوم کلیدی از هنر می‌رساند. اگر مرغ‌های نوروزی یک نمایشگاه نقاشی داشتند آن‌ها یک‌تکه چوب بلند با سه خط قرمزرنگ را بر دیوار آن آویزان می‌کردند و آن را موردستایش قرار می‌دادند و حاضر بودند میلیون‌ها برایش هزینه کنند، آن را پیکاسو می‌نامیدند ولی نمی‌دانستند که چرا مجذوب این شیء می‌شوند که شباهتی به هیچ‌چیز ندارد. رفتار یک فرد شیفته هنر موقع خرید آثار هنری معاصر مانند آن جوجه مرغ‌های نوروزی است.متغیر مستقل: نوع منقار (واقعی، مدل بازسازی شده، بدون بدن و چوب رنگ شده)متغیر وابسته: نرخ رفتار نوک زدنآزمایش دوم- نظریه مشهور پایداری شی‌ء پیاژه پیش‌بینی می‌کند وقتی به کودکان کوچک‌تر از ۸ ماهه اسباب‌بازی نشان داده شود و سپس روی آن را بپوشانیم با آن را از دید آنان پنهان کنیم، آن‌ها طوری رفتار می‌کنند که گویی دیگر اسباب‌بازی وجود ندارد و برای پیدا کردن آن تلاش هم نمی‌کنند. رنه بیلارژئون روانشناسان کودکان با یک آزمایش رفتاری جالب این نظریه را مورد پرسش قرارداد. او برای کودکان حتی کوچک‌تر از هشت ماه آزمایشی تدارک دید که در آن‌یک رویداد فیزیکی دو بار اتفاق می‌افتد: یک‌بار به‌صورت کاملاً عادی و بار دیگر به‌صورت جادویی و غیرممکن. بیایید این آزمایش را باهم ببینیم https://www.aparat.com/v/dnzoq بیلارژئون میزان رفتار خیره شدن در نوزادان را اندازه‌گیری کرد و نشان داد نوزادان موقعیت‌های جادویی و غیرممکن را متوجه می‌شوند و بیشتر به آن خیره می‌شوند، بنابراین برخلاف پیش‌بینی پیاژه کودکان کوچک‌تر از 8 ماه نیز به پایداری شی‌ء رسیده‌اند و صحنه غیر ممکن را متوجه می‌شوند.متغیر مستقل: موقعیت ممکن و غیر ممکنمتغیر وابسته: مدت زمان رفتار خیره شدنآزمایش سوم- عموماً روانشناسان بالینی باور دارند که درمان فرآیندی کاملاً سوبژکتیو است و تن به آزمایش‌های رفتاری و ابژکتیو نمی‌دهد، بیاید یک مثال را بررسی کنیم تا ببینیم آزمایش‌های رفتاری درباره اختلال افسردگی به ما چه می‌گوید. نظریه‌ای در روانشناسی وجود دارد که متصور می‌شود که افکارِ افرادِ افسرده به یکدیگر متصل هستند و با فعال شدن یکی، افکار دیگر نیز بازیابی می‌شود، برای مثال یک فرد افسرده با شکستن یک لیوان ممکن است افکار منفی دیگر او نیز فعال شود و خود را فردی دست‌وپا چلفتی بداند یا خاطرات تلخ دیگر نیز برای او زنده شود. چطور می‌توانیم چنین موضوع پیچیده‌ای را آزمایش کنیم؟سگال و همکاران در سال 1995 برای بررسی این نظریه در گام نخست از روش semantic priming استفاده کردند. در این روش محرک‌هایی به افراد داده می‌شود که باعث می‌گردد، اگر بعد محرک مشابهی دریافت کردند تحت تأثیر محرک قبلی رفتارشان تغییر کند. فرض کنید شما حین پیاده‌روی یک فرد زردپوست را می‌بینید که در حال دزدی کردن است، بار دیگر اگر حین پیاده‌روی زردپوستی در خیابان دیدید، ناخودآگاه از او فاصله خواهید گرفت. شیوه استاندارد انجام روش semantic priming بدین صورت است: یک سری کلمه روی مانیتور ظاهر می‌شود و افراد باید بگویند که این کلمه‌های واقعی هستند یا نیستند مثلاً doctor كلمه واقعی است اما daroblav یک کلمه غیرواقعی است! سگال و همکارانش همین روش را با کلماتی تکرار کردند که برای افراد افسرده حساسیت‌برانگیز است. چرا؟ به خاطر اینکه تصمیم داشتند افراد را prime کنند و کلماتی منفی مانند اضطراب، دست و پا چلفتی بودن و غیره باعث القای حس افسردگی به آن ها شود. در قدم بعدی پژوهشگران روی همین آزمودنی‌ها تکلیف استروپ را انجام دادند. در تکلیف استروپ آزمودنی باید با نهایت سرعت رنگ کلمات را بگوید، مثلاً کلمه دکتر بارنگ سبز نوشته‌شده و آزمودنی سریعاً باید بگوید سبز! پژوهشگران در تکلیف استروپ خاص هم از کلمات عادی و هم کلمات منفی (مرتبط با افسردگی) استفاده کردند و نتیجه این بود که افراد گروه افسرده در برابر کلمات افسرده کننده سرعت واکنش پایین‌تری داشتند و دیرتر رنگ کلمه را می‌گفتند، درحالی‌که این مشکل را برای کلمات عادی مانند درخت نداشتند. بنابرین در مغز افراد افسرده کلمات منفی با هم در ارتباط هستند و یک شبکه را می سازند! افراد عادی نیز در هیچ حالتی سرعت واکنش بالاتر یا پایین تری نشان ندادند.متغیر مستقل: کلمات عادی و منفی- افراد عادی و افسرده متغیر وابسته: سرعت گفتن رنگ کلمه در استروپآزمایش چهارم- اجازه دهید برای آزمایش آخر به سراغ روانشناسی سیاسی برویم. دن کاهان در سال 2013 تصمیم گرفت به این پرسش پاسخ دهد که چرا شواهد در حل‌وفصل بحث‌های سیاسی مؤثر نیستند؟ برای مثال چرا شواهدی که نشان می‌دهد تغییرات آب و هوایی یک تهدید جدی است، نظرات افراد را تغییر نمی‌دهد و بسیاری از سیاستمداران نیز آن را انکار می‌کنند؟ آن‌ها این فرضیه را به‌اندازه کافی درست نمی‌دانستند که افراد به علت تحصیلات کمتر یا اطلاع نداشتن از علم، شواهد را انکار می‌کنند، هرچه باشد افراد هیچ مشکلی در پذیرش نظریه‌های اقیانوس شناسان ندارند! ولی درباره مسائلی که به سیاست مرتبط است، شواهد را به‌راحتی انکار می‌کنند. افراد به دنبال اثبات نظریه‌های خود برای برتری اجتماعی هستند، برای مثال برای اینکه بتوانند حزب موردنظر خود را پیروز کنند و از مزایای آن بهره‌مند شوند. کاهان و همکاران 1000 نفر آمریکایی را بررسی کردند و تمایلات سیاسی آن‌ها را بررسی کردند و آزمون استاندارد ریاضی نیز آن‌ها گرفته شد. سپس بازی به آن‌ها داده شد:&quot;محققان پزشکی کِرِم جدیدی را برای درمان مشکلات پوستی ساخته‌اند. درمان‌های جدید اغلب کار می‌کنند اما گاهی اوقات مشکلات بدتر می‌شوند. حتی هنگامی‌که درمان مؤثر نباشند، گاهی مشکلات پوستی بهتر می‌شوند و بعضی‌اوقات به‌خودی‌خود بدتر می‌شوند. درنتیجه لازم است هر نوع درمان جدید را در یک آزمایش بررسی کنید تا ببینید که آیا وضعیت پوست افرادی که از آن استفاده می‌کنند بهتر یا بدتر می‌شود. محققان آزمایش‌هایی را در مورد بیماران مبتلابه راش پوستی انجام داده‌اند. در آزمایش یک گروه از بیماران به مدت دو هفته از کرم جدید استفاده کردند و گروه دوم از کرم جدید استفاده نکردند. در هر گروه تعداد افرادی که وضعیت پوست آن‌ها بهتر شده است و تعداد آن‌ها که وضعیت آن‌ها بدتر شده است در جدول زیر ثبت‌شده است. ازآنجاکه بیماران همیشه مطالعات را کامل نمی‌کنند تعداد کل بیماران در هر دو گروه دقیقاً یکسان نیست، اما این مانع ارزیابی نتایج نمی‌شود. لطفاً نشان دهید که آیا این آزمایش نشان می‌دهد که استفاده از کرم جدید احتمالاً باعث بهبود وضعیت پوست یا بدتر شدن آن می‌شود؟&quot;این‌یک مسئله پیچیده است. رقم بیشتر باعث می‌شود مردم تصور کنند کرم جدید باعث بهبود راش‌ها می‌شود. بیش از دو برابر افرادی که از کرم پوست استفاده می‌کردند، گزارش دادند که راش‌ها بهبودیافته است. اما اگر شما این نسبت‌ها را محاسبه کنید، حقیقت برعکس است: در حدود 25 درصد افرادی که از کرم پوست استفاده کرده‌اند، راش‌ها بدتر شده است، درحالی‌که تنها در حدود 16 درصد از افرادی که از کرم پوست استفاده نمی‌کردند، راش‌ها بدتر شده است! در نمونه كاهان بيشتر مردم در حل مسئله شكست خوردند. این هم برای لیبرال‌ها و هم برای محافظه‌کاران صادق بود و تفاوتی وجود نداشت. ولی افرادی که در آزمون ریاضی که گفته شد ابتدا گرفته می شود، نمره خوبی کسب کرده بودند، این مسئله را به درستی حل کردند.اما كاهان و همكارانش نسخه سیاسی شده این مسئله را تهیه كردند. در این نسخه از عدد همان مسئله مربوط به کرم پوست استفاده‌شده است، اما به‌جای اینکه در مورد کرم‌های پوستی باشد، این داستان درباره پیشنهاد برای ممنوعیت حمل اسلحه در ملاء عام بود. به جدول نگاه کنید:حالا که مسئله تغییر پیدا کرد دیگر سطح ریاضی افراد اهمیتی نداشت، این بار حزب سیاسی که آن‌ها از آن حمایت می‌کردند اهمیت پیدا کرد. هنگامی لیبرال‌ها در حل این مسئله خوب بودند که اعداد ثابت می‌کرد که قانون کنترل اسلحه موجب کاهش جرم می‌شود. اما وقتی نسخه‌ای ارائه شد که نشان می‌داد کنترل اسلحه تأثیری در جرم ندارد، مهارت ریاضی آن‌ها افت می‌کرد. محافظه‌کاران همین الگو را ولی درست برعکس نشان دادند. بنابرین کاهان نشان داد که چگونه حزب سیاسی مورد حمایت افراد رفتار آن ها را تغییر می دهد.متغیر مستقل: نمرات آزمون ریاضی- حزب سیاسیمتغیر وابسته: پاسخ به مسئلهافراد معمولا تصور می کنند انجام آزمایش های رفتاری ساده و قابل پیش بینی است، اما در واقع این موضوع صحیح نیست و شهود افراد به درستی نتایج آزمایش های رفتاری را پیش بینی نمی کند. همچنین طراحی یک آزمایش رفتاری که بتواند در سادگی و با خلافیت به ما اطلاعاتی درباره انسان بدهد، کاری بسیار دشوار است. تلاش کنید یک آزمایش رفتاری طراحی کنید!</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 02:38:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم چهارم:  چرا نباید تفکر انتقادی علمی را دستِ کم بگیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-csqytg1uhfzt</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشته‌ی روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار چهارمین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد –طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشته‌ی خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد. این جستار در راستای سایر جستارها نیست و می خواهم به یک انتقاد، مختصرا پاسخ دهم؟ «تصور نمی کنید این حد از رعایت ملاک های علمی سخت گیری و متعصبانه است؟»اجازه دهید برای پاسخ، مستقیما به سراغ کتاب «علم، شبه علم، باور، حقیقت و خیال» نوشته ی دکتر علی فیروزآبادی برویم و یک داستان بسیار جالب از تاریخ علم را باهم مرور کنیم:“تاریخ پزشکی مشحون از ایده‌های ظاهراً درخشانی از سوی پزشکان رسمی است که کارازمایی های بالینی بی‌اثر بودن و یا مضر بودن آن‌ها را نشان داده‌اند. به‌طور مثال، بيل سیلورمن(Bill Silverman) طرفدار سرسخت کارآزمایی بالینی بود. در ۱۹۴۹ وی شروع به کار در یک مرکز تازه تأسیس مراقبت از نوزادان نارس در نیویورک کرد و پس از چند هفته با مشکلی در یکی از نوزادان روبرو شد که به نام مشکل شبکیه (Retinopathy) نوزادان نارس نامیده می‌شود که می‌تواند به نابینایی بیانجامد. این کودک متعلق به پروفسور بیوشیمی بیمارستان بود که همسر وی پیش از آن شش زایمان ناموفق داشت. به همین دلیل، سیلورمن به‌شدت نگران سلامتی وی بود. او در عین ناامیدی تصمیم گرفت از هورمونی که به‌تازگی شناخته شده بود یعنیACTH استفاده کند. گرچه با آزمون و خطای بسیار، ولی درنهایت کودک اضافه وزن پیدا کرد و با بهبودی کامل بیمارستان را ترک کرد. ملهم از این یافته، سیلورمن به درمان با این هورمون ادامه داد. پس از آن وی به مقایسه روند بهبودی نوزادان این بیمارستان با بیمارستانی دیگر که از ACTH استفاده نمی‌کردند پرداخت. نتایج شگفت‌انگیز بودند. از ۳۱ نوزاد سیلورمن تنها دو نوزاد کاملاً نابینا شدند درحالی‌که بیست و پنج نوزاد سلامتی کامل خود را به دست آوردند، دو نفر نسبتاً بهبود یافتند و دو نفر بینایی یک چشم خود را حفظ کردند. درحالی‌که در بیمارستان دیگر تنها یک نوزاد از ۷نوزاد نجات یافته بود. برای بسیاری از پزشکان این تفاوت آشکار (۸۰٪ در مقابل ۱۴%) به‌اندازه کافی متقاعد کننده است.برای سیلورمن آسان بود که به درمان خود با ACTH ادامه داده و به همکاران خود نیز استفاده از آن را توصیه نماید؛ اما وی این شهامت و صداقت را داشت که کشف خود را به چالش بکشد. درواقع وی می‌دانست که بررسی ابتدایی وی فاقد انسجام و قدرت یک کارآزمایی بالینی بوده است. مثلاً، نوزادان به شکل تصادفی در دو گروه جای داده نشده بودند و شاید نوزادان آن بیمارستان از یک بیماری جدی در رنج بودند که باعث عدم بهبودی آن‌ها شده است و یا شاید این تفاوت به دلیل تفاوت در امکانات و آموزش کارکنان و یا آنکه تنها ناشی از بدشانسی آن‌ها بوده است. در هر حال تعداد نوزادان نسبتاً کم بود. برای اطمینان یافتن از بازدهیACTH، سیلور من تصميم گرفت دست به یک کارآزمایی تصادفی کنترل شده بزند. نوزادان نارس با مشکل شبکیه در یک بیمارستان به‌طور تصادفی در دو گروه جای داده شدند. گروهی که ACTH گرفتند و گروهی که این هورمون را دریافت نکردند. صرف نظر از دریافت این هورمون هردو گروه به‌طور مشابه درمان شدند. پس از گذشت چند ماه، نتایج مقایسه شدند. ۷۰٪ نوزادان گروه درمانی کاملاً بینایی خود را حفظ کرده بودند اما در گروه گواه این میزان ۸۰٪بود. نوزادان گروه گواه که درمانی دریافت نکرده بودند سلامتی کلی بیشتری را نیز نسبت به گروه درمان نشان دادند و مرگ و میر کمتری داشتند. ظاهراً ACTH سودی در برنداشت و حتی با عوارضی نیز همراه بود. یک مطالعه تکمیلی نتایج سیلورمن را تأیید کرد. اگر وی شهامت به زیر سؤال بردن نتایج خود را نداشت نسل بعدی متخصصین تحت تأثیر وی ممکن بود از درمانی استفاده کنند که بی‌ثمر، گران و بالقوه مضر است. سیلورمن به کارازمایی های تصادفی بالینی به عنوان ابزاری برای به چالش کشیدن و پیشرفت روش‌های مراقبتی کودکان اعتقادی راسخ داشت که او را بدل به شخصیتی غیرمعمول در میان پزشکان دهه ۵۰ می‌کند. گرچه محققین به اهمیت مدارک و شواهد برای تعیین بهترین روش‌ها پی برده بودند، ولی پزشکان هنوز به پیروی از احساس شخصی خود تمایل داشتند. آن‌ها به تجربه خود به عنوان شرطی ایده آل برای کمک به بیماران معتقد بودند؛ اما همان‌گونه که سیلورمن خاطرنشان کرد، این یک راه خام و ابتدایی برای تصمیم گیری درباره معضلات جدی درمانی است. پزشکان در دهه ۵۰ترجیح می‌دادند به آنچه با چشم خود دیده‌اند باور داشته باشند و به‌طورکلی در برابر بیماران خود ازجمله مقدس «بر اساس تجارب من» استفاده می‌کردند.&quot;چنانچه دیدیم ملاک‌های علمی به هیچ عنوان &quot;سخت‌گیری&quot; نیست، بلکه دقیقاً بالعکس علم فیلتری برای کاهش خطای تفکرات و مشاهدات ما است. اصحاب شبه علم با دیدی تحقیرآمیز به ملاک‌های علمی می‌نگرند و آن را به‌گونه‌ای جلوه می‌دهند که گویی از روی وسواس و جزم‌اندیشی دانشمندان است و این هدف را دنبال می‌کنند که بتوانند با این فرافکنی‌ها و پوشاندن خطای خود با فرار از فیلترهای علمی که در قالب جملات زیبا بیان می‌شود (بیایید انواع روش‌ها را قبول کنیم و تعصب نداشته باشیم، دیدگاه شما به علمی پوزتویستی است!، مهم آن است که خیلی از افراد از این روش استفاده می‌کنند و رضایت دارند و اگر شبه‌علم بود چرا این‌قدر فراگیر شده؟!) مخاطبان را فریب دهند. تمامی علوم وظیفه دارند یافته های خود را از فیلترهای علمی عبور دهند؛ برای مثال هیچ روش روان درمانی نباید بدون بررسی کارآزمایی های بالینی سه سوکور شده، به عنوان یک روش روان درمانی شناخته شود. علوم شناختی نباید خود را یک تافته جدا بافته بداند و باید پژوهش‌های نظری و کاربردی آن با تفکرِ انتقادیِ علمی به‌دقت موردبررسی قرار گیرد تا ببینیم آیا پژوهش‌های علوم شناختی دارای ملاک‌های علمی هستند؟ این سناریو را تصور کنید شما یک پژوهشگر علوم شناختی هستید و توانستید با استفاده از دستگاه TMS (تحریک مغناطیسی فراجمجمه ای) ده‌ها نفر از بیماران مبتلا به ترومای مغزی را بهبود ببخشید یا در یک پژوهش بنیادین توانستید با استفاده TMS و مهارِ نواحی پیش پیشانی عملکرد قضاوت اخلاقی را موقتا مهار کنید. آیا باید سریعاً نتیجه‌گیری کنید که مداخله شما منجر به چنین نتیجه‌ای گردیده است یا شاید فقط عوامل تصادفی بوده است؟ داستان سیلورمن را به یادآورید! چناچه در جلسات آینده خواهیم گفت به نظر می رسد تفکر انتقادی علمی آنچنان که باید درباره یافته های روانشناسی و علوم شناختی به کارگرفته نمی شود.</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 13:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم پنجم:  راهِ حلی نو-رفتارگرایانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-o6dwvzmv6qch</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشتهٔ روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار پنجمین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد –طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشتهٔ خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد. در جستار اول مقالهٔ چرا یک روانشناس شناختی نیستم از اسکینر را بازخوانی کردیم، در جستار دوم به بررسی سازه‌سازی برای ذهن انسان پرداختیم و در جلسه سوم راه‌حل رویکرد تکاملی را برای حل مشکلات سازه‌سازی بررسی کردیم. در این جلسه به سراغ یک راه حلِ احتمالی دیگر خواهیم رفت که از رویکرد نو-رفتارگرایی برخاسته است.دهه پنجاه میلادی اگرچه اوجِ دورانِ رفتارگرایی بود، هم‌زمان باید آن را آغاز رویدادهایی دانست که افول رفتارگرایی رادیکال را نیز رقم زد. رویدادهایِ بسیاری که البته موردبحث ما نیست از انتقادات چامسکی به مقالهٔ رفتار کلامی اسکینر تا کنفرانس دارتموث و پیدایشِ استعاره‌یِ کامپیوتر برای ذهن، تا پیشرفت‌های علم عصب-روانشناسی، تا ده‌ها و صدها روانشناس جوانی که آغاز به انجام پژوهش‌های تازه بدون توجه قواعد رفتارگرایی رادیکال کردند (مانند میلر و برودبنت). گفتن این نکته خالی از لطف نیست که برخلاف تصور رایج، رفتارگرایی هیچ‌گاه نتوانست تمامیِ روانشناسیِ نیمه اول قرن بیستم را از آنِ خود کند و رویکردهای دیگر حتی روانکاوی نیز در فضایِ آکادمیک تدریس می‌گردید (مراجعه کنید به کتاب Inside Psychology: a science over 50 years). یک جریان بسیار کوتاه و قابل‌تأمل در این میان، روانشناسانی بودند که نو-رفتارگرا (Neo-behaviorism) نامیده می‌شوند. در این جستار به‌طور مختصر توضیح خواهیم داد چگونه نو-رفتارگرایی راه‌حلی برای مشکل سازه‌سازی فراهم می‌کند.نو-رفتارگرایان روانشناسانی بودند که شناختِ درونی را به‌عنوان موضوعِ مطالعه علمِ روانشناسی پذیرفتند ولی ازنظر روش‌شناختی همچنان رفتارگرا بودند. احتمالاً شاخص‌ترین چهره نو-رفتارگرایان «ادوارد تولمن» (Edward Tolman) بود. تولمن در آزمایش معروف خود، موشی گرسنه را در یک ماز قرار داد. ماز میدان مرکزی دارد که هشت مسیر از آن منشعب می‌گردد. در هر نوبت پژوهشگر غذا را در انتهای یک مسیر قرار می‌داد. موش برای به دست آوردن غذا باید یاد بگیرد که به تک‌تک مسیرها برود بدون آنکه به مسیرهایی که قبلاً رفته است برگردد. موش این رفتار را نسبتاً خوب یاد می‌گیرد؛ پس از 20 نوبت آزمایش تقریباً هیچ‌وقت به مسیری که قبلاً رفته است برنمی‌گردد. آیا موش صرفاً با شرطی‌سازی پاسخ‌های گردش به چپ و راست را یاد گرفته بود یا چیزی بیشتر از شرطی‌سازی وجود داشت؟ در آزمایش بعدی تولمن موش گرسنه در ماز گذاشته شد و اجازه یافت تا آزادانه در اطراف گردش کند ولی غذایی پیدا نکرد. آیا با وجود فقدان تقویت و شرطی شدن، چیزی آموخته بود؟ پس از چند آزمایش، موش بدون تقویت غذا را پیدا کرد. پس‌ازآن، پیشرفت وی بسیار سریع بود و عملکرد آن به‌زودی با عملکرد یک گروه کنترل موش که در هر آزمایش با غذا تقویت شده بود، برابر شد. تولمن نمی‌توانست این نتایج را با شرطی‌سازی توضیح دهد، درواقع وقتی موش در ماز این‌طرف آن‌طرف می‌رود مشغول به یادگیری پاسخ‌های گردش به چپ و راست که مدعای شرطی‌سازی بود، نیست، بلکه در حال ساختن «نقشه ذهنی» از طرح ماز است!نو-رفتارگرای مشهور دیگری به نام آلبرت بندورا (Albert Bandura) نیز برای «تبیین» آزمایش خود به استفاده از مفاهیم جعبه سیاه پرداخت؛ در این آزمایش، کودکان یک فیلم را مشاهده کردند که در آن یک بزرگ‌سال به‌طور مکرر به یک عروسک بادی بزرگ ضربه می‌زند. بعد از مشاهده کلیپ، به کودکان اجازه داده شد که مانند چیزی که در فیلم دیدند در یک اتاق با عروسک بادی بازی کنند. وقتی بزرگ‌سال پیامدی برای رفتارهای خشونت‌آمیز خود دریافت نکرد و هیچ پاداشی نیز به او داده نشد، کودکان نیز تمایل داشتند که همان رفتارهای خشونت‌آمیز را تقلید کنند، اما وقتی به گروهی دیگر از کودکان یک کلیپ نشان داده شد که در آن بزرگ‌سال به خاطر رفتار پرخاشگرانه تنبیه می‌شد، کودکان تمایل کمتری داشتند که آن رفتارها را تکرار کنند. بناترین در این مثال یادگیری از طریق این فرایندِ مشاهده و تقلید دیگران رخ می‌دهد (یک سازه ذهنی) نه شرطی‌سازی.نو-رفتارگرایان برای تبیین رفتار از جعبه‌ی سیاه ذهن استفاده کردند. نتایج آزمایش آن‌ها بدون کمک گرفتن از سازه‌های ذهنی قابل تبیین نیست. ولی بسیار جالب‌توجه است که از این آزمایش‌ها تبیین‌های مختلفی صورت گرفته است. در آزمایش بندورا دقیقاً چه اتفاقی در ذهن کودکان افتاده است؟ آیا کودکان از طریق یادگیری مشاهده‌ای، رفتار پرخاشگرانه در آن‌ها شکل گرفت یا صرفاً به این دلیل که علاقه‌ی خود را به بزرگ‌سالان نشان دهند رفتار را تکرار کردند؟ یا ممکن است شخصی ادعا کند شاید کودکان صرفاً رفتار را تقلید کردند زیرا فکر می‌کردند کلیپ‌ها &quot;دستورات آزمایشگر&quot; است و آن‌ها مجبورند این رفتار را تکرار کنند و در موقعیت غیرآزمایشی کودکان با دیدن هزاران ویدئو چنین رفتاری را نیاموزند. برخی دیگر به تبیین آزمایش مازِ تولمن این انتقاد را وارد کردند که شاید موش نقشه ذهنی از ماز تشکیل نداده است بلکه نشانه‌های برجسته آشنا در محیط تشخیص داده می‌شود و به سمت آن حرکت می‌کنند.یک نو-رفتارگرا به‌جای جعبه سیاه ذهن قوانین و سازه‌هایی می‌نشاند، ولی تنها در صورتی می‌توان ادعا کرد چنین سازه‌هایی دارای معقولیت هستند که مفروضات آن توانایی «پیش‌بینی» رفتار را داشته باشند و به‌راحتی با آزمایش‌ تأیید یا ابطال شود. در مورد آزمایش بندورا اگر کسی ادعا کند، رفتار کودکان صرفاً به علت &quot;دستورات آزمایشگر&quot; و نه یادگیری مشاهده‌ای رخ‌داده، می‌تواند ترتیب آزمایشی را بدهد که کلیپ آموزشی در اتاق انتظار از تلویزیون پخش شود و آزمودنی از اینکه این برنامه‌ی تلویزیونی قسمتی از آزمایش است، اطلاعی نداشته باشد. تصور کنید در این آزمایش به این نتیجه رسیدیم با پخش کلیپ آموزشی در اتاق انتظار، یادگیری رخ نداده و بروز رفتار دیده نمی‌شود، ممکن است مجدداً پژوهشگری دیگر ادعا کند شاید در یادگیری مشاهده‌ای تأخیری وجود دارد و بلافاصله مشاهده نمی‌شود، بدین ترتیب دوباره می‌توان ترتیب آزمایشی را داد و این روند بارها و بارها تکرار می‌شود. به نظر می‌رسد ما این چرخه آزمایش و ابطال را به‌خوبی در دهه 60 و 70 میلادی -که روانشناسان آن تحت آموزش‌های دقیق رفتارگرایی قرارگرفته بودند- مشاهده می‌کنیم، برای مثال به پارادایم‌هایی مانند الگوهای توجه انتخاب (که توسط تریزمن و برودبنت آغاز شد) یا اطاعت اشخاص از اتوریته (که توسط میلگرام آغاز شد) مراجعه کنید که چگونه ده‌ها پژوهش برای تأیید و ابطال انواع فرضیه‌های رقیب صورت گرفت. تفاوت نو-رفتارگرایان و شناخت گرایان در چیست؟من تصور می‌کنم باید پاسخ این سؤال را از پوپر بپرسیم. ازنظر پوپر آن چیزی که علم را از شبه‌علم جدا می‌کند، ابطال‌پذیریاست. ازنظر پوپر وظیفه علم، حذف کردن نظریه‌ها و طرح‌های غلط است، نه صرفاً اندوختن و جمع‌کردن داده‌هایِ تأییدکننده. تجربه و آزمایش توان اثبات یا تأییدِ هیچ نظریه‌ای را نداشته و تنها در ابطال آن‌ها توانمند است. به همین دلیل، ملاک تمییز گزاره علمی و تجربی از غیر آن نیز ابطال‌پذیری آن است، نه اثبات‌پذیری‌اش. برای مثال در مورد نظریه‌ی تکامل می‌توان متصور شد حتی اگر یک فسیل پستاندار قدیمی‌تر از زمان تکامل دوزیستان پیدا شود، تکامل ابطال خواهد شد. در مورد نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتون اگر روی کره زمین در شرایط عادی اشیا برخلاف نیروی جاذبه حرکت کنند، این نظریه ابطال خواهد شد (البته مهم نیست که این اتفاق می‌افتد یا نه ولی مهم آن است که پیش‌بینی‌های این نظریه می‌توانند شرایطی را برای ابطال‌پذیری متصور شوند و پژوهش هایی نیز برای شرایطی که تصور می شود می تواند نظریه را ابطال کند، اجرا می شود تا مطمئن شویم این نظریه در همه شرایط دارای پایایی است).حال سؤال این است که چه آزمایشی می‌تواند سازه‌ای مانند حافظه‌ی کاری یا کارکردهای اجرایی را ابطال کند؟ درواقع آزمایشی نمی‌توان متصور شد که به‌وسیله آن بتوان حافظه‌ی کاری را ابطال کرد یا اگر بتوان متصور شد نیز شناخت گرایان از چنین پارادیمی تبعیت نمی کنند. برای مثال آلن بدلی هر جا شواهد مخالفی یافته، به‌جای ابطال نظریه‌ی خود سریعاً آن را در نظریه‌ی خود ادغام می‌کند. سازه Episodic Buffer جزئی از مدل حافظه کاری بدلی است و هدف آن ادغام اطلاعات در حوزه حسی و برقراری ارتباط با حافظه بلندمدت است که بدلی بعدها در مواجهه با مشکلات نظریه‌ی خود آن را برای مدل خود &quot;ساخت&quot;. حتی زمانی که مشخص شد برخلاف نظریه‌ی وی Episodic Buffer می‌تواند به‌صورت منفعل و بدون نیاز به توجه هشیار عمل کند، بازهم مدل خود را تغییر داد. شاید به نظر می‌رسد این نشان‌دهنده پویایی نظریه‌ی بدلی است ولی بالعکس این نشان می‌دهد این سازه بسیار کُلی و توانایی پیش‌بینی دقیق رفتار را ندارد. چندین مدل از حافظه کاری توسط بدلی، اریکسون، کوآن و غیره ارائه‌شده است که هریک در تلاش هستند شواهدی را برای تأیید سازه‌های خود بیابند و موفق نیز عمل می‌کنند، ولی موجود هزاران مقاله تأییدکننده برای حافظه کاری بدون ابطال‌پذیری نمی‌تواند ملاکی برای علمی بودن باشد.یک تفاوت دیگر نو-رفتارگرایان در مسیر و جهتِ ساخت فرضیه‌ها است. نو-رفتارگرایان به ساخت سازه‌های مختلف نمی‌پرداختند و سپس برای آن شواهدی را دست‌وپا کنند بلکه بالعکس نو-رفتارگرایان تنها زمانی که نمی‌توانستند رفتاری را بر اساس قواعد موجود تبیین کنند، رو به ساخت سازه‌های ذهنی می‌پرداختند (از رفتار پی بردن به سازه‌های ذهنی، نه ساختن سازه‌های ذهنی و سپس جستجو برای شواهد رفتاری یا به زبانی دیگر نو-رفتارگرایی رویکردی از پایین به بالا دارد که از رفتار به سمت ذهن حرکت می‌کند ولی شناخت گرایی رویکردی از بالا به پایین دارد و ابتدا سازه‌های ذهنی را می‌سازد و سپس به دنبال رفتار می‌گردد). این رویکرد آنان اولاً به رعایت اصل «تیغ اکام» یا «اصل امساک» کمک می‌کند، زیرا تنها در صورت عدم امکان تبیین رفتار با نظریه‌های موجود به استفاده از سازه‌های جدید دست می‌زنند و ثانیاً باعث ساخت فرضیه‌های پیش‌بینی کننده و ابطال‌پذیر بر اساس مشاهدات رفتاری می‌شود. برای مثال سازه یادگیری مشاهده‌ای دارای مفروضات مشخصی است که می‌تواند رفتار خاصی را در موقعیت خاصی پیش‌بینی کند؛ اگر یک الگوی اجتماعی به انجام رفتاری دست بزند و یادگیرنده توجه، یادسپاری، تقویت و توانایی حرکتی آن را داشته باشد، این رفتار را تکرار خواهد کرد و اگر چنین نباشد لاجرم می‌توان این فرضیه را ابطال کرد.اجاره دهید پا را فراتر از این بگذاریم و برای درک تفاوت بین این دو رویکرد یک آزمایش فکری متصور شویم (طبق ویکی‌پدیا آزمایش فکری طرحی است که بدون نیاز به آزمون مستقیم، برای آزمایش یک فرضیه یا نظریه ارائه می‌شود. هدف آزمایش فکری این است که بدون نیاز به آزمایش مستقیم نتایج بالقوه یک نظریه کشف شود یا احیاناً تناقض درونی آن نشان داده شود).&quot;تصور کنید شما آدم فضایی‌هایی هستید که به کره زمان فرستاده‌شده‌اید تا انسان‌ها را بهتر بشناسید و پی به ذهن/مغز آن‌ها ببرید. چه راه‌حلی برای این کار دارید؟ همچنین فرض کنید ابزار و تکنولوژی شما در سطح انسان هاست.&quot;ممکن است یک نفر اذعان کند که با انسان‌ها حرف خواهیم زد و از این طریق آن‌ها را خواهیم شناخت. انسان‌ها حتی اگر بخواهند صادق باشند (که نیستند) به خاطر نداشتن درون‌نگری‌های(Introspection) معتبر قادر نیستند چیز زیادی درباره خود به شما بگویند. انسان‌ها قادر نیستند از طریق شهود و تفکر، مهندسی معکوس انجام دهند و ذهن خود را بشناسند!ممکن است دیگری بگوید با استفاده از تصویر برداری مغزی انسان ها را خواهیم شناخت. در واقع فناوری های نقشه برداری مغز به خودیِ خود هیچ چیز درباره انسان ها به ما نمی گویند. ما حتی اگر میلیارد ها تصویر با بالاترین کیفیت از مغز انسان ها داشته باشیم، بازهم چیزی درباره کارکرد مغز انسان نخواهیم دانست. در واقع شما تنها زمانی می توانید از تصاویر مغزی استفاده کنید که بتوانید آن را به &quot;رفتاری&quot; متصل کنید! اینکه شما بدانید آمیگدال دارای چه بافتی است، هیچ کمکی به شناخت انسان نمی کند، اما اگر ببینید آمیگدال هنگام ورود ببر به اتاق و بالا پریدن انسان فعال می شود، می توانید از آن استفاده کنید.سعی کنید انواع راه‌حل‌ها را بررسی کنید و خواهید دید هیچ روشی بدون بررسی رفتار نمی‌تواند شما را به شناخت کارکرد مغز/ذهن انسان نائل کند. مهم‌ترین راه‌حل شما به‌عنوان آدم فضایی درواقع همان روش نو-رفتارگرایان است. شما می‌توانید رفتار را مشاهده کنید، فرضیاتی بسازید و آن‌ها را آزمایش کنید. به‌عنوان آدم فضایی مجبوریم همان روشی را استفاده کنیم که انسان‌ها بر روی حیوانات انجام می‌دهند؛ بر روی تعدادی از حیوانات در موقعیت‌های مختلف آزمایش می‌کنیم تا رفتار آن‌ها را ببینیم و بتوانیم از این طریق به شناخت مغز/ذهن آن‌ها نائل شویم (مسلماً می‌توان از روش‌های پیچیده‌تری مانند دستگاه‌های تصویربرداری هم بهره برد ولی ما را بی‌نیاز از مشاهده رفتار نمی‌کند).در جستار قبل از راه‌حل تکاملی برای حل مشکل سازه‌ها صحبت کردم، در این جستار به یک‌راه حل دیگر اشاره کردم که تصور می‌کنم در پارادایم نو-رفتارگرایی به‌خوبی دیده می‌شود. امروزه در روانشناسی و علوم شناختی آموزش روش‌های رفتاری به دانشجویان بسیار محدود است (اگر نگوییم وجود ندارد!)؛ در کوریکولیوم رشته‌های مرتبط حداکثر یک درس به روش‌های اندازه‌گیری رفتاری پرداخته می‌شود و دانشجویان روانشناسی یاد نمی‌گیرند چگونه با استفاده از روش‌های رفتاری دست به آزمون فرضیه‌ها بزنند و به‌ناچار به روش‌هایی مانند پرسشنامه و تسک های از پیش آماده شده، روی می‌آورند. این موضوع تنها مختص ایران نیست و باز جستجویی سریع متوجه خواهید شد آموزش روش‌های رفتاری تا چه اندازه محدود و نادر است. روانشناسی علم مطالعه‌ی رفتار است ولی دانشجویان در دانشگاه‌ها عملاً چیز زیادی درباره روش‌های تحقیق رفتاری نمی‌آموزند. روانشناسی به علم مطالعه رفتار تعریف می شود، ولی دانشجویان روانشناسی و علوم شناختی مطالب بسیار اندکی درباره نحوه انجام مطالعات رفتاری در دانشگاه ها می آموزند</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 13:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم سوم: راهِ حلی تکاملی</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/ep-zklxad74ihtz</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشته‌ی روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار سومین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد –طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشته‌ی خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد. در جستار اول مقاله‌ی چرا یک روانشناس شناختی نیستم از اسکینر را بازخوانی کردیم و در جستار دوم به بررسی سازه‌سازی برای ذهن انسان پرداختیم. در این جلسه به سراغ یکی از راه‌حل‌هایی خواهیم رفت که به کمک آن می‌توانیم مشکل سازه‌ها را برطرف کنیم. در ابتدا یک مقاله‌ی تخیلی درباره گربه‌ها می‌نویسیم تا ببینیم با درهم آمیختن مفاهیم شناختی در یک مقاله‌ی خیالی چگونه می‌توان ذهن گربه‌ها را توضیح داد (البته ارجاعات داخل مقاله و اصطلاحات آن تخیلی نیست) و در آخر ببینیم یک راه‌حلِ احتمالی چیست.[مقاله‌ی تخیلی] مدل شناختی ذهن گربه‌هامارتین و بتسان (2005) گزارش کردند گربه‌ها از 5 ماهگی بدون هیچ پاداشی، رفتار «بالا رفتن» را نشان می‌دهند و تمایل به مکان‌های مرتفع دارند. گربه‌ها برخلاف بسیاری پستانداران دارای توانایی بقای شی (Object permanence) هستند، یعنی چنانچه شی‌ء از دید آن‌ها پنهان شود می‌دانند که شی از بین نرفته بلکه موقتاً از دیدرس آن‌ها خارج‌شده. حافظه کاری یک مکانیسم اساسی مهم برای ماندگاری شی‌ء است. ازآنجاکه حافظه‌ی کاری گنجایش محدودی دارد، اطلاعات مختلف در حافظه‌ی کاری با یکدیگر رقابت می‌کنند. بار شناختی(Cognitive load) به مقدار اطلاعاتی مربوط می‌شود که حافظه‌ی کاری در هر زمان می‌تواند در خود نگه‌‌ دارد. فیست و دور (2006) دریافتند که حافظه‌ی کاری گربه‌ها ظرفیت محدودی دارد، حافظه کوتاه‌مدت آن‌ها بین 0 تا 10 ثانیه به‌صورت افول کند و بعد از 60 ثانیه عملاً ناپدید می‌شود. یکی از راهبردهای کاهش بار شناختی در گربه‌ها بالا رفتن از اشیاست تا بتوانند هم‌زمان به‌جای توجه تقسیم بین آیتم‌های مختلف در یک چشم‌انداز واحد اشیای مختلف را پردازش کنند (به یاد بیاورید که نگاه کردن آیینه‌های پراکنده یک ماشین حین رانندگی کار دشواری است، درحالی‌که اگر همه آیینه‌ها روبروی شما قرار داشت چه میزان این تکلیف ساده‌تر می‌شد)، بنابراین علاقه گربه‌ها به بالا رفتن از اشیای مختلف به‌منظور آزادسازی ظرفیت حافظه کاری انجام می‌شود.چرا گربه‌ها بالا رفتن از همه‌چیز را دوست دارند؟ (این بار جدی!)گونه‌ها برای زنده ماندن در طبیعت دائماً تغییر می‌یابند تا با محیط خودسازگار شوند. هنگامی‌که حیوانات اهلی می‌شوند، بسیاری از این رفتارها ادامه می‌یابند که برای ما مضحک به نظر می‌رسد. همه‌ی ما حتی اگر گربه نداریم، این رفتار گربه‌ها را دیده‌ایم که از بالای دیوار به ما زل زده‌اند! گربه‌ها هم طعمه و هم شکارچی هستند. آن‌ها توسط اجداد ما برای شکار آفت‌ها اصلاح نژادی شدند ولی گاهی توسط گونه‌های قوی‌تر هم قربانی می‌شوند. ماندن در مکان‌های مرتفع رفتاری بود که با افزایش احتمال بقا همراه بود. همچنین اقامت در یک مکان مرتفع، گربه را دارای امتیاز مناسب‌تر برای پیدا کردن طعمه‌ها قرار می‌دهد. گربه‌هایی که در درختان پنهان می‌شوند نیز از برگ و شاخه‌هایی استفاده می‌کنند که استتار مناسبی را برای محافظت گربه در مقابل شکارچیانی که پرواز می‌کنند، فراهم می‌کند؛ بنابراین باگذشت زمان گربه‌هایی که این تمایل به نشستن در مکان‌های بالاتر را داشتند، احتمال بیشتری برای زنده ماندن و گذر از این رفتار داشتند. گربه‌های بالغ همچنین از توانایی صعود خود برای جلوگیری از رویارویی با دیگر گربه‌ها استفاده می‌کنند (هرون و بافینگتون، 2010)، حتماً دعوای وحشتناک گربه‌ها بر سر قلمرو را دیده‌اید!تفاوت دو مقاله در چه بود؟ما در مقاله‌ی تخیلی اول برای تبیین یک «رفتار» رو به ابداع یک «سازه» آوردیم. این کاری است که برای روانشناسان امری متداول است. یک روانشناسی صنعتی در مواجهه با یک کارمند با مشکلات اداری خواهد گفت، وی دارای «هوش هیجانی» پایینی است. یک روانشناس شناختی در مواجهه با یک بیمار افسرده خواهد گفت، وی به «تفکر همه‌یاهیچ» مبتلا شده. یک روانشناس تربیتی در مواجهه با یک دانش‌آموز با مشکلات درسی خواهد گفت، وی دارای «هوش اجتماعی» پایینی است. روانشناسی شناختی سردرگم در مفاهیم مختلف، پویایی خود را ازدست‌داده است. تصور کنید کیسه‌ای پر از کاغذهایی تهیه کنید که روی آن اصطلاحات شناختی نوشته‌شده و دست در کیسه فروببرید و چند کاغذ را بردارید، به‌راحتی با ربط دادن همین اصطلاحات می‌توانید یک مقاله‌ی شناختی بنویسید. به تصویر زیر بنگرید.اما تبیین دوم چه تفاوتی داشت؟ این همان راه‌حلی است که در این جستار به آن خواهیم پرداخت: رویکرد تکاملی. نقلی قولی از دَلی فردی تأثیرگذار در روانشناسی تکاملی وجود دارد که می‌گوید «دلیل آنکه روانشناسان در پیچ‌واپیچ جریان‌های بشمار فکری، سرگردان شده‌اند، آن نیست که بحث آنان سنخیتی با روش علمی ندارد، بلکه این است که به‌قدر کافی از تفکرات انتخاب گرایانه ی تکاملی بهره نگرفته‌اند.»روانشناسی تکاملی -به قول استیون پینکر- می‌تواند چتری فراهم کند که همه‌ی رویکردها را به شکلی یکپارچه درآورد. روانشناسی تکاملی می‌تواند مُدالیته های مغز/ذهن انسان را از مدالیته های جعلی (مانند هزاران نوع هوشی که اختراع کرده‌ایم!) تفکیک کند. هردو برای توصیفِ جعبه یِ تاریکِ سیاهِ ذهنِ انسان، سازه هایی را می آفرینند، پس چرا سازه های رویکرد تکاملی باید دارای اعتبار بیشتری باشند؟می‌دانیم که اندام‌های بدن یک‌گونه در مواجهه با مسائل بقا در طول تاریخ تکاملی‌اش شکل‌گرفته‌اند. درواقع یک اندام نمی‌تواند وجود داشته باشد، اگر کارکردی و درنتیجه نقشی در سازگاری با محیط اطراف نداشته باشد (از محصولات جانبی و اثرات تصادفی که مربوط به بحث ما نیست صرف‌نظر می‌کنیم)؛ بنابراین به همین نحو نمی‌توان مدالیته ای از مغز/ذهن را در نظر گرفت که بدون هیچ برون داد رفتاری (مستقیم یا غیرمستقیم) وجود داشته باشد. اگر یک مدالیته مغزی منجر به برون داد رفتاری در تعامل با محیط واقعی و سازگاری نشود، دلیلی برای وجود داشتن آن وجود ندارد. در دیدگاه تکاملی به زیبایی مغز/ذهن/رفتار به یک «چیز» و در یک راستا تبدیل می‌شوند:- هریک از اندام های بدن توسط انتخاب طبیعی (و دیگر سازوکار های انتخابگر) با کارکردی خاص به منظور سازگاری با محیط طراحی شده (برای مثال رنگ پوست قورباغه درختی)- بنابرین مدارهای مغز مانند دیگر اندام بدن توسط انتخاب طبیعی برگزیده شده اند- مغز از طریق رفتار تاثیر و تعامل خود را با محیط برقرار می کند (برای مثال هسته های هیپوتالاموس گرما و سرمای بدن را در واکنش به محیط تنظیم می کنند یا هسته ای در پل مغزی جویدن را کنترل می کند)- بنابرین در واقع برای مهندسی معکوس عملکردهای مغزی نیاز به بررسی رفتار داریم استعاره کامپیوتر این دیدگاه را برای روانشناسان شناختی به وجود آورد که همان‌طور که پردازشگر کامپیوتر لزوماً خروجی رفتاری نخواهد داشت، می‌توانیم با ذهن انسان نیز چنین برخورد کنیم؛ ولی ذهن انسان یک کامپیوتر نیست، ذهن انسان کامپیوتری در مواجهه با مسائل واقعی دنیای اطراف است که از طریق رفتار با محیط خود ارتباط برقرار می‌کند (مستقیم یا غیرمستقیم)؛ بنابراین بسیاری از متغیرهای روانشناسی یا به قول دیوید باس سازوکار روانی- تکاملی (یا به قول من سازه!) که به شکل یک اندام برای سازگاری با محیط دیده شوند، می‌توانند معقولیتِ تکاملی داشته باشند و بسیاری صرفاً انتزاع و ابداع ما هستند، نه آنچه واقعاً مغز برای سازگاری پردازش می کند. دیوید باس در سال 1995 شش ویژگی برای یک سازوکار روانی- تکاملی نام می‌برد که به نقل از روانشناسی تکاملی نوشته دیوید باس ترجمه حسینیان به شرح زیر است:١. یک سازوکار روانی - تکاملی به این دلیل به شکل کنونی طراحی‌شده است که به‌طور مکرر توانسته است طی تاریخ تکاملی یک مسئله‌ی معین را در رابطه با بقاء یا تولیدمثل حل کند. این به آن معناست که شکل یک سازوکار و ویژگی‌های طراحی‌شده‌ی آن، شبیه به کلیدی است که متناسب با یک قفل خاص ساخته‌شده است. ۲. یک سازوکار روانی تکاملی برای درگیر شدن با قطعه‌ی کوچکی از اطلاعات طراحی‌شده است. چشم انسان را در نظر بگیرید. اگرچه به نظر می‌رسد که ما چشم خود را باز می‌کنیم و تقریباً همه‌چیز را می‌بینیم، اما واقعیت این است که چشم ما تنها به محدوده‌ی کوچکی از امواج متنوع الكترومغناطیس حساس است؛ تنها به آن دسته که درون گستره‌ی بینایی قرار دارند [برای نمونه سازه یِ کُلی مانند توانایی حل مسئله دقیقا چه قفل خاصی را باز می کند؟ در مقابل سوگیری ما در تصمیم گیری انتخاب جُفت یک مسئله ی خاص مربوط به بقا را حل می کند].٣. درون داد یک سازوکار روانی تکاملی به ارگانیسم در مورد یک مسئله‌ی سازشی معین که با آن روبروست اطلاعاتی می‌دهد. درون داد ناشی از دیدن یک مار در حال خزیدن، به ما می‌گوید که با یک مسئله‌ی سازشی معین روبرو هستیم، در این مورد، آسیب جسمانی و شاید حتی مرگ در صورت گزیده شدن.۴. درون داد یک سازوکار روانی تکاملی از طریق قواعد تصمیم‌گیری به برون داد تبدیل می‌شود. به‌محض دیدن مار، می‌توانید تصمیم بگیرید که به آن حمله کنید، از آن فرار کنید، یا در جا خشکتان بزند.۵. برون داد یک سازوکار روانی تکاملی می‌تواند فعالیتی فیزیولوژیک، اطلاعاتی برای سایر سازوکارهای روانی، یا بروز یک رفتار آشکار باشد. مثلاً پس از دیدن یک مار شما ممکن است ازنظر فیزیولوژیک برانگیخته شوید یا بترسید (برون داد فیزیولوژیک)؛ ممکن است از این اطلاعات برای سایر انتخاب‌های رفتاری نظیر در جا خشک شدن یا گریختن استفاده کنید (اطلاعاتی برای سایر سازوکارهای روانی)؛ یا می‌توانید از این ارزیابی برای انجام کنش (مثلاً گریختن) بهره بگیرید (برونداد رفتاری).۶. برون داد یک سازوکار روانی تکاملی در راستای حل یک مسئله‌ی سازشی معین است. آن سازوکار در محیطی که در آن تکامل‌یافته است به‌طور میانگین بهتر از استراتژی‌های رقیب قادر به حل مسئله‌ی سازشی است.بنابرین می‌توان گفت رویکرد تکاملی چتری فراهم می‌آورد که بتوان از تفکیک مصنوعی ذهن/مغز/رفتار جلوگیری کرد و مُدالیته های واقعی ذهن انسان را از سازه‌های جعلی جدا کرد (یک نکته که باید به آن اشاره‌کنم این است که دیدگاه‌ها نسبت به روانشناسی تکاملی یا سوسیوبیولوژی انسانی یا اکولوژی رفتار انسان بسیار متفاوت است، برای مثال قطعا کاسمیدز و توبی با استدلال من مخالف خواهند بود، از نظر آن ها مغز نه تنها شبیه یک کامپیوتر است بلکه دقیقا یک کامپیوتر است و واحدهای بررسی به جای رفتار باید برنامه های کامپیوتری ذهن باشند). عجیب نیست که ما برای پی بردن به مغز/ذهن تمام گونه های جانوری به درستی از رفتار آن ها استفاده می کنیم ولی در مورد انسان به جای بررسی رفتار، رو به ذهنی سازی آورده ایم؟در جلسه بعد درباره‌ی راه‌حل‌های دیگر سخن خواهیم گفت.شاید ذهن انسان شبیه یک کامپیوتر باشد اما کامپیوتری که دست و پا دارد! و از طریق رفتار با محیط ارتباط برقرار می کند! روانشناسان شناختی هیچگاه خود را ملزم به پاسخ درباره ی معقولیت استفاده از استعاره ی کامپیوتر ندانستند، در حالی که استفاده روانکاوی از استعاره هیدرولیک را مورد نقد قرار می دهند</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 08:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم دوم: سازه سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-anh7a3suuewu</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشته‌ی روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار دومین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد – طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشته‌ی خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد. در قدم اول باهم مقاله چرا یک روانشناس شناختی نیستم از اسکینر را بازخوانی کردیم، او در همان ابتدای مقاله نوشت «هرچند روان‌شناسان شناختی درباره روابط میان ارگانیسم و محیط مطالعه می‌کنند، به‌ندرت مستقیم به آن می‌پردازند. در عوض، جانشین‌هایی ذهنی (internal surrogates) اختراع می‌کنند که تبدیل به موضوع اصلی علم‌شان می‌شود». امروز می‌خواهیم منظور اسکینر از این جمله را با کمک سه نمونه موردی بررسی کنیم: حافظه‌ی کاری، کارکردهای اجرایی و مدل سه ساختاری شخصیت.1- حافظه‌ی کاری (آلن بدلی):آلن بدلی در سال 1974 به‌صورت بندی مفهومی به نام حافظه‌ی کاری (Working Memory) پرداخت که هنوز بعد از نیم قرن به‌طور وسیع در پژوهش‌های نظری و کاربردی استفاده می‌شود. در یک تعریف ساده حافظه‌ی کاری یک کارکرد شناختی چند مؤلفه‌ای است که قادر به ذخیره‌سازی و دست‌کاری اطلاعات است. الگوی اولیه حافظه کاری از سه مؤلفه اصلی تشکیل‌شده است؛ مجری مرکزی (Central Executive) به‌عنوان یک سیستم نظارتی عمل می‌کند و جریان اطلاعات را در دو سیستم فرعی یعنی حلقه واج‌شناختی (Phonological loop) و حلقه دیداری فضایی (Visuospatial sketchpad) کنترل می‌کند. ذخیره‌سازی موقت اطلاعات یک کارکرد مهم حافظه کاری است و هرکدام از دو سیستم فرعی، مسئول ذخیره‌سازی اطلاعات ویژه یک حوزه هستند؛ حلقه‌ی واج‌شناختی مسئول ذخیره اطلاعات کلامی و صفحه دیداری فضایی مسئول ذخیره اطلاعات دیداری و فضایی است. در سال ۲۰۰۰ بدلی مؤلفه‌ی دیگری به نام مخزن رویدادی (Episodic buffer) به این الگو اضافه کرد. او مخزن رویدادی را به این علت به حافظه کاری اضافه کرد که الگوی اولیه محدودشده بود زیرا مؤلفه‌های متفاوت خیلی جدا از یکدیگر عمل می‌کردند ولی مخزن رویدادی می تواند اطلاعات در سیستم فرعی (حلقه واج‌شناختی و صفحه دیداری-فضایی) و حافظه بلندمدت را به‌صورت یکپارچه و به‌طور کوتاه‌مدت ذخیره کند.بعد از نیم قرن هنوز حافظه ی کاری مورد بازبینی قرار می گیرد و الگوهای رقیبی نیاز برای آن ارائه‌شده است. جالب این است که این کارکرد شناختی به قول یوآن و همکارانش (2006) تعریف موردتوافق همگان ندارد. همچنین ابزارهای سنجش آن بسیار گسترده و متنوع هستند و حتی تعریف عملیاتی آن نیز از پژوهشی به پژوهشی دیگر تغییر می‌کند. آیا به‌راستی پژوهشگران حافظه‌ی کاری درباره مفهوم ثابتی حرف می‌زنند؟ برای مثال کوان حافظه کاری را نه به‌عنوان یک سیستم مجزا بلکه به‌عنوان بخشی از حافظه کوتاه‌مدت در نظر می‌گیرد. از نظر او حافظه کاری متشکل از دو سطح است: سطح اول شامل بازنمایی‌های حافظه بلندمدت است که فعال هستند و سطح دوم، تمرکز نامیده می‌شود. این تمرکز ظرفیت محدودی دارد و حداکثر شامل چهار بازنمایی‌های فعال است. مجدداً پژوهشگران دیگری به نام‌های اریکسون و کینتچ تعریف دیگری از حافظه کاری ارائه کرده‌اند. آن‌ها معتقد بودند که ما ماهرانه در اغلب وظایف روزمره از حافظه استفاده می‌کنیم. برای نمونه تکالیفی مانند خواندن، نیازمند نگهداری بیش از هفت قطعه در حافظه است که ظرفیت تنها هفت قطعه حافظ کاری ما بعد از چند جمله اندک پر خواهد شد و ما نمی‌توانیم ارتباطات پیچیده بین افکار ابراز شده در یک متن داستانی یا علمی را بفهمیم. ما این کار را با ذخیره اغلب آنچه خواندیم در حافظه بلندمدت و پیوند دادن آن‌ها به یکدیگر از طریق ساختارهای بازیابی انجام می‌دهیم. آندرس اریکسون و والتر کينتج، این مجموعه پردازش‌ها را تحت عنوان حافظه کاری بلندمدت منسوب کردند.یک نمونه از مدل های ارائه شده برای حافظه کاری2- کارکردهای اجرایی (کارل پریبرام):کارکردهای اجرایی (Executive functions) ساختار مهمی است که به تمامی فرایندهای منطقی درگیر در هشیاری، کنترل افکار و فعالیت‌ها اطلاق می‌شود. کارکردهای اجرایی به‌عنوان یک اصطلاح کلی برای انواع پردازش‌های شناختی شامل برنامه‌ریزی، حافظه فعال، توجه، خودتنظیمی و مهار است که نواحی پیش پیشانی مغز در آن دخیل هستند. برخی پژوهشگران معتقدند توانایی‌های انسان می‌تواند به توانایی‌های اولیه و ثانویه افتراق پیدا کند. توانایی‌های اولیه به توانایی‌هایی که تاریخچه تکاملی طولانی دارند و برای بقا و نیازهای سازگاری لازم هستند اشاره می‌کند. توانایی‌های ثانویه به آن الزام فرهنگی و توانایی‌های معین که نیازمند تمرین متمرکز برای صلاحیت کافی در خواندن و ریاضیات است اشاره می‌کند. کارکردهای اجرایی به‌طور اساسی به توانایی‌های ثانویه اشاره دارد زیرا نیازمند توجه و پشتکار پایدار هستند. تاکنون بیش از 30 مؤلفه برای کارکردهای اجرایی ارائه‌شده است. انعطاف‌پذیری، کنترل مهار، تنظیم هیجان، سازمان‌دهی، برنامه‌ریزی، خود نظارتی،....و حتی حافظه کاری! عجیب است که گاهی حافظه‌ی کاری زیرمجموعه کارکردهای اجرایی و گاهی کارکردهای اجرایی زیرمجموعه حافظه کاری و همانند مجری مرکزی مفهوم‌سازی می‌شود. ارائه همه تعاریف و زیرمجموعه‌های کارکردهای اجرایی احتمالاً چندین هزار صفحه نیاز دارد! در همین حد بپردازیم که این مفهوم هم مانند حافظه کاری مدل‌های مختلفی دارد. حتی درباره هر یک از ده‌ها مؤلفه این مفهوم هم تعریف ثابتی وجود ندارد. برای مثال انعطاف‌پذیری شناختی (Cognitive Flexibility) را می‌توان با تعاریف مختلفی مفهوم‌سازی کرد: جابجایی آسان بین رویکردها، نگاهی دوباره به یک روش جدید و دست‌اول، کنار گذاشتن اطلاعات قبلی و کسب یادگیری جدید، تغییر ذهنیت در روش حل مسئله، ادغام بازنمایی مختلف و غیره.نمونه از مدل های ارائه شده برای کارکردهای اجرایی3- مدل سه ساختاری شخصیت (فروید):فروید بیان کرد شخصیت انسان از سه نوع سازه ساخته می‌شود: نهاد، من و فرامن. آن‌ها فرایندهای پویا و تأثیرگذار بر یکدیگر هستند که هر یک خاستگاه و نقش ویژه خود را دارند. واژه id (نهاد) به فرآیندهایی اشاره دارد که به نظر می‌رسد از کنترل فرد خارج باشد. واژه ego (من) به توانایی‌هایی اشاره دارد که فرد را قادر می‌سازند تا با واقعیت کنار آید و نهایتاً superego (فرامن) فرایندهایی را توصیف می‌کند که فراتر از خود یعنی، وجدان، آرمان‌ها و اصول اخلاقی هستند. روانکاوان با استفاده از این مدل بسیاری از رفتارهای انسان و اختلالات روانی را توضیح می‌دهند، برای مثال در وسواس من توانایی کنترل فرامن سخت‌گیر را ندارد. مسلماً شما با این مدل آشنایی دارید و اطلاعات زیادی درباره آن یافت می‌شود، بنابراین از آن می‌گذریم.مدل سه ساختاری شخصیت4- کجای کار در این سه مدل &quot;می لَنگد&quot;؟ما انسان‌ها در زندگی روزمره به زبان روانشناسی عامیانه (Folk Psychology) درباره انسان‌ها حرف می‌زنیم؛ مانند آنکه می‌گوییم «گرسنه شدم، پس غذا خوردم»، «علی خانه خرید، چون می‌خواست احساس امنیت کند». ما نه تنها برای &quot;توصیف&quot; رفتارهای انسانی از کلمات روانشناسی عامیانه استفاده می‌کنیم بلکه برای &quot;توضیح و تبیین&quot; رفتار دیگران نیز رو به روانشناسی عامیانه میاوریم. اگر دوست شما &quot;محمد&quot; همراه با شما به مهمانی نیاید، شما در توضیح این رفتار خواهید گفت «محمد نیامد چون فرد درون‌گرایی است»؛ شما در این جمله رفتار محمد را تبیین نمی‌کنید و علت واقعی آن را توضیح نمی‌دهید بلکه صرفاً برای توضیح رفتار وی یک «سازه» ابداع کرده‌اید، سازه‌ای که تعریف مشخصی ندارد. تصور کنید شما به سنگی ضربه بزنید و حرکت نکند و شما به‌جای اینکه علت واقعی تکان نخوردن سنگ را بررسی کنید (به زمین چسبیده است؟ سنگین است؟ ضربه شما دقیق نبوده؟)، بگویید سنگ تکان نخورد چون سنگی &quot;تکان نخوار&quot; است! ساختن سازه‌های مختلف برای توصیف رفتار/ذهن/مغز انسان نمی‌تواند تبیین‌کننده رفتار انسان‌ها باشد. یک سازه تنها در صورتی می‌تواند توصیف‌کننده و تبیین‌کننده رفتار انسان باشد که بتواند &quot;پیش‌بینی‌های دقیقِ ابطال‌پذیر&quot; از &quot;رفتار&quot; انسان در مواجهه با &quot;محیط&quot; های مشخص و &quot;محرک&quot; های مشخص ارائه کند. در جلسه بعدی به آن بازخواهیم گشت!برای مثال مخزن رویدادی در حافظه ی کاری را در نظر بگیرید؛ آلن بدلی زمانی که آزمایش های ناسازگاری با مدل خود یافت، به راحتی برای حل مشکلات مدل حافظه ی کاری یک سازه دیگر به آن اضافه کرد! یا فروید زمانی که نتوانست پدیده جنگ را توضیح دهد، سازه ی غریزه ی جنگ را ابداع کرد! ما سازه‌های بسیاری را برای توصیف ذهن انسان ابداع کرده‌ایم که این سازه‌ها مانند کلافی سردرگم در یکدیگر می‌پیچند و می‌پیچند!آیا این سازه ها به راستی رفتار را پیش‌بینی می‌کنند؟ برای مثال برخی فرضیه‌های منتج از نظریه حافظه کاری پیش‌بینی‌های دقیقی انجام می‌دهند؛ برای مثال پیش‌بینی می‌شود با توجه به محدودیت حافظه‌ی کاری زمانی که دو تکلیف نیازمند به حلقه واج‌شناختی با هم ارائه می‌شود سرعت واکنش آزمودنی کاهش یافته و خطای آزمودنی افزایش می‌یابد. اما مشکل این است که دقیقاً همین نتایج را می‌توان به علت نبود تعریف مشخص رفتاری از حافظه کاری با مدل دیگری هم تفسیر کرد! تصور کنید پژوهشگری خیالی برای توصیف ذهن انسان مدل زیر را پیشنهاد می‌کند:« این مدل بیان می‌کند کارکردهای ذهن انسان به دو دسته &quot;تند پردازش&quot; و &quot;کند پردازش&quot; تقسیم می‌شود. پژوهشگر برای اندازه‌گیری هریک از این کارکردها آزمون رفتاری را می‌سازد. کارکردهای تند پردازش نیازمند پردازش حرکتی است زیرا نیاز به عکس‌العمل سریع دارد و همراه با تظاهرات هیجانی چهره است؛ برای مثال غمگین بودن باعث تغییرات خاصی در عضلات صورت می‌شود، درحالی‌که منصف بودن دارای تظاهرات چهره نیست. کارکردهای پردازش کند نیازمند پردازش زبانی است، زیرا این پردازش‌ها نیازمند گفتار درونی است و در ارتباط با نواحی زبانی و حافظه لوب گیجگاهی است. این کارکردها می‌توانند در اثر کارکردی به نام سازوکار تبدیلی مرکزی کنترل و به کارکرد دیگری تبدیل شوند. انسان تنها موجودی است که چنین نئوکورتکس پیشرفته‌ای دارد و می‌تواند کارکردهای مختلف را به یکدیگر تبدیل کند. برای مثال کارکرد سریع پردازش عصبانیت می‌تواند به‌مرورزمان به کارکرد کند پردازش شجاعت منجر شود. این تبدیل‌ها در ارتباط با پردازش‌های هیجانی لیمبیک صورت می‌گیرد.»این مدل تخیلی درواقع هم پیش‌بینی کننده است و هم ابطال‌پذیر! حتی با بسیاری از یافته‌های علوم اعصاب هم همخوان است! ما سازه‌های مختلفی را می‌سازیم، برای آن‌ها آزمون طراحی می‌کنیم، با یکدیگر همبستگی می‌گیریم، زیر دستگاه‌های علوم اعصاب نواحی مغزی آن را مشاهده می‌کنیم، ولی به راستی در حال تبیین رفتار انسان هستیم؟ مکان یابی نواحی مغزی هیچ اعتباری به وجود یک سازه نمی‌دهد؛ زیرا حین هر رفتارِ قابل تصوری، نواحی از مغز را فعال می کند (به عبارتی فرضیه های مکان یابی عصبی برای اثبات وجود یک سازه در این حالت ابطال‌پذیر نیست). پس چه چیزی می‌تواند یک سازه واقعی محسوب شود؟ اجازه دهید در جلسات بعدی با یکدیگر فرضیاتی دراین‌باره مطرح کنیم.کلاف سردرگم سازه ها برای توصیف ذهن انسان از کنترل خارج شده است!</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2020 04:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علوم رفتاری- قدم اول: اسکینر</title>
                <link>https://virgool.io/@yavarzadeh/behaviouralsciences1-zwnwksol5qfa</link>
                <description>من محمدحسین یاورزاده هستم و در دو رشته‌ی روانشناسی و علوم شناختی تحصیل‌کرده‌ام. این جستار نخستین قدم از زنجیره جستارهایی است که از آن با عنوان «علوم رفتاری» یا «نو-رفتارگرایی» یاد می‌کنم. هر یک از جستارها ممکن است درباره مفهومی باشد – طولانی یا کوتاه- یا حتی در قالب یک پرسش! ممکن است ترجمه باشد یا نوشته‌ی خودم! ولی قدم‌به‌قدم - و با زبان ساده- شما را پیش خواهم برد تا باهم ببینیم چگونه می‌توانیم با دنیای شگفت‌آور ذهن/رفتار/مغز انسان روبرو شویم. اکثر جستارها ممکن است در رویارویی با آموخته‌های پیشین شما باشد و برای شما چالش‌برانگیز یا حتی عجیب باشد. عامدانه و آگاهانه نخستینِ این مقالات از همه چالش‌انگیز تر خواهد بود! اسکینر آن دانشمند عجیب‌وغریب رفتارگرا به شکلی کاریکاتور گونه و نادرست معرفی‌شده است (نه‌تنها ایران بلکه همه جهان ولی خوب خصوصاً اینجا!). اسکینر در سال 1977 مقاله‌ای تحت عنوان «چرا یک روانشناس شناختی نیستم» نوشت و انتقادات خود را به جریان شناخت گرایی بازگو کرد. اجازه دهید بدون هیچ مقدمه‌ای با ماشین زمان چهار دهه به گذشته و به سراغ اسکینر برویم و ببینیم اسکینر به‌راستی چه می‌گفت؟ آیا او به‌درستی آینده علوم شناختی را پیش‌بینی کرده بود یا اشتباه می‌کرد؟پی نوشت: جملاتی که در داخل [ ] آمده است، نوشته اسکینر نیست و توسط مترجم اضافه شده است.[گزیده‌هایی از مقاله‌ی] چرا یک روان‌شناس شناختی نیستم(یادآور «چرا مسیحی نیستم» (1927) برتراند راسل!)بی. اف. اسکینردانشگاه هارواردرفتار انسان تابعی از متغیرهایی است که برآمده از محیط‌‌اند. هرچند روان‌شناسان شناختی درباره روابط میان ارگانیسم و محیط مطالعه می‌کنند، به‌ندرت مستقیم به آن می‌پردازند. در عوض، جانشین‌هایی ذهنی (internal surrogates) اختراع می‌کنند که تبدیل به موضوع اصلی علم‌شان می‌شود. برای مثال، فرایند تداعی (association) را در نظر بگیرید [تداعی در روانشناسی اشاره به یک پیوند روانی میان مفاهیم، رخدادها یا حالات ذهنی دارد که معمولاً از تجارب خاصی ریشه می گیرند]. در آزمایش پاولف، سگی گرسنه صدای زنگی می‌شنود و بعد تغذیه می‌شود. اگر این بارها اتفاق بیافتد، بزاق سگ با صدای زنگ، شروع به ترشح می‌کند. تبیین ذهن‌گرایانه متعارف این است که برای سگ غذا با زنگ «تداعی می‌شود». بزاق سگ صرفاً با صدای زنگ شروع به ترشح می کند، ما هیچ مدرکی نداریم که نوعی جانشین ذهنی، دلیل چنین رابطه‌ای است. انتزاع (abstraction) مثال دیگری است. آزمایش ساده‌ای را در نظر بگیرید. کبوتری گرسنه می‌تواند به هر تعداد از قاب‌هایی که نام رنگ‌ها رویشان نوشته شده -«سفید»، «قرمز»، «آبی» و غیره- نوک بزند و این عملش با مقداری غذا تقویت شود. هریک از اشیاء -بلوک‌ها، کتاب‌ها، گل‌ها، عروسک‌ها و غیره- در فضای مجاور دیده می‌شوند. سپس وابستگی‌های (contingency) [وابستگی به معنای وابستگی و ارتباطی است که بین بروز رفتار و تقویت ایجاد می شود] ذیل ترتیب داده می‌شود: هر وقت شیء سفید باشد -صرف‌نظر از شکل و اندازه- نوک‌زدن به قاب «سفید» تقویت می‌شود؛ هروقت شیء قرمز باشد، نوک‌زدن به قاب «قرمز» تقویت می‌شود؛ و به همین ترتیب. در این شرایط، سرانجام کبوتر به قاب «سفید» وقتی شیء سفید باشد، به قاب «قرمز» وقتی شیء قرمز باشد و به همین ترتیب، نوک می‌زند. با وابستگی‌های مشابهی به کودکان نام رنگ‌ها را آموزش می‌دهند و همه‌ ما خزانه‌هایی داریم که با الگوهای تقویت‌کننده محیط‌های کلامی‌مان، حفظ می‌شوند؛ اما در ذهن چه می‌گذرد؟ کارل پوپر (1957) پاسخی کلاسیک داده است: ما می‌توانیم هم بگوییم (1) اصطلاح «سفید»، برچسبی است که به مجموعه‌ای از اشیاء [توسط آزمایشگر] ضمیمه شده، (2) یا از اشیاء مجموعه‌ می‌سازیم، چون در صفت ذاتی «سفیدبودن» شریک‌اند [یعنی به ذات وجود ندارد و ساخته‌ی ذهن آزمایشگر نیست]. پوپر می‌گوید این تمایز مهم است. پس آیا باید بگوییم کبوتر یا اصطلاح عمومی [رنگ‌ها] را به مجموعه‌ای از اشیاء ضمیمه می‌کند یا از اشیاء مجموعه‌ای می‌سازد، چون در صفتی ذاتی شریک‌اند؟ آشکارا آزمایشگر -و نه کبوتر- کلید سفید را به اشیاء سفیدی که نمایش داده می‌شود «ضمیمه می‌کند» و از اشیاء مجموعه‌ای می‌سازد که به آن یک رویداد تقویت‌کننده واحد، وابسته می‌شود. آیا اساساً نباید رفتار را به وابستگی‌های آزمایشی نسبت دهیم؟ اگر بله چرا در مورد کودکان یا خودمان صدق نکند؟ ما برچسب‌های فیزیکی را به اشیاء فیزیکی ضمیمه می‌کنیم و اشیاء فیزیکی را مطابق با صفات برچسب‌ها گرد می‌آوریم، اما فرایندهای شناختی، ساخته‌هایی هستند که حتی اگر واقعی بودند، به تبیینی بهتر از وابستگی‌های بیرونی نمی‌رسیدند [درواقع به نظر اسکینر ابداع و ساختن انواع مفاهیم شناختی تبیینی بهتر از رابطه ی رفتار و تقویت برای رفتار انسان پدید نمی‌آورند و ساختن آن‌ها دست‌وپا گیر است]. بسیاری از اصطلاحات ذهن‌گرایانه و شناختی، نه فقط به وابستگی‌ها بلکه به رفتاری که به وجود می‌آورند نیز اشاره دارند. اصطلاحاتی همچون «ذهن»، «اراده» و «فکر» اغلب صرفاً مترادف‌های «رفتار» هستند.نویسنده‌ای اشاره کرده است: «رهبر ارکستر می‌تواند ضرب معینی را برحسب ریتم ذهنی نگه ‌دارد و آن را بارها با چنان دقتی تقسیم کند که با هر ابزار مکانیکی رقابت کند.» [به عقربه ثانیه‌شمار ساعت نگاه کنید و هماهنگ با آن بشکن بزنید. بعد از چند دقیقه، به ساعت نگاه نکنید و هر بشکن‌ را بلند بشمارید: 1/2/3/4/1/2/3/4/1... حالا هر بشکن را به دو عدد تقسیم کنید و سریع‌تر بشمارید: 12/34/12/34/12/34... این‌طور ضرب معینی با خواندن هم‌زمان اعداد تقسیم می‌شود و ابزار تعیین ریتم ذهنی همان ساعت است که سرعت ضرب را تعیین می‌کند. بد نیست بدانید چوب رهبر ارکستر، کار بشکن را می‌کند! ولی رهبر زیرلب عدد نمی‌خواند (تقسیم ضرب) و هیچ ساعتی (ریتم) هم ندارد! اسکینر می‌گوید نه فقط رهبر ساعتی در جیب ندارد، بلکه در سرش هم ساعتی نیست: کار را بشکن و چوب می‌کنند]؛ اما آیا ریتم ذهنی وجود دارد؟ ضرب‌گیری (Beating time)، رفتار است. اغلب بخش‌هایی از بدن، کار آونگی را می‌کنند که برای تعیین سرعت ضرب مفید است؛ همان‌طور که نوازنده مبتدی با یک پا یا نوازنده راک با تمام بدنش ضرب می‌گیرد، هرچند باید رفتار دقیق‌تری آموخته شود. رهبر ارکستر با وابستگی‌های دشوار تقویت، یاد گرفته تا پیوسته ضرب بگیرد. ممکن است رفتار به قدری تقلیل بیابد که دیگر برای دیگران قابل‌رؤیت نباشد. هرچند رهبر ارکستر هنوز حسش می‌کند، ولی این حس، حس رفتار است، نه زمان. چندین قرن، تاریخ «پیشرفت بشر در حس زمان»، ربطی به رشد شناختی ندارد بلکه درباره اختراع ساعت‌ها‌، تقویم‌ها و شیوه‌های ثبت‌وضبط است؛ به بیانی، تاریخِ محیطی که «زمان را نگه می‌دارد.»وقتی مورخی می‌گوید در دوره‌ای خاص «طبقه حاکمِ ثروتمند، برجسته و سنتی اراده‌اش را از دست داده»، در واقع می‌گوید این طبقه، دیگر مانند یک طبقه حاکمِ ثروتمند، برجسته و سنتی رفتار نمی‌کند. تغییرات عمیق با اصطلاح «اراده» توضیح داده می‌شود، اما نمی‌دانیم این اراده، اراده کیست. ممکن نیست این تغییرات در افراد خاص اتفاق افتاده باشد، چون دوره تاریخی بیش از طول عمر فرد است. احتمالاً وضعیت‌هایی که رفتار اعضای طبقه را متأثر می‌کنند، تغییر کرده است. شاید ثروت‌شان را از دست دادند یا طبقات رقیب قدرتمندتر شدند.اخیراً سیاستمدار بریتانیایی ادعا کرد علت اصلی جرائم خیابانی «سرخوردگی» است. چون جوانان سرخورده هستند، زورگیری و دزدی می‌کنند؛ اما چرا احساس سرخوردگی می‌کنند؟ شاید یک دلیل این باشد که بسیاری از این جوانان برای استخدام، تحصیلات لازم را ندارند یا اینکه شغلی پیدا نمی‌کنند؛ بنابراین برای حل مسئله جرم خیابانی باید مدارس و اقتصاد تغییر کنند. اثر سرخوردگی در این مسائل چیست؟ آیا وقتی شخص کاری پیدا نکند سرخورده می‌شود و وقتی سرخورده شد زورگیری و دزدی می‌کند یا اینکه آیا در واقع کسی که منبع درآمدی ندارد، به احتمال زیاد دزدی می‌کند و شاید این‌طور وضعیت جسمانی خاصی به نام سرخوردگی را حس کند؟ از آنجایی که بسیاری از رویدادهایی که برای توضیح رفتار باید مدنظر قرار دهیم، به حالات جسمانی‌ای مربوط هستند که می‌توان حس کرد، شاید آنچه حس می‌شود سرنخی برای وابستگی‌ها باشد [در واقع اسکینر در تمامی این مثال‌ها می‌خواهد نشان دهد تمام اصطلاحاتی که برای ذهن استفاده می‌کنیم، درواقع صرفاً به رفتارهای واقعی دنیای بیرونی اشاره دارد].ماهیت خود رفتار عامل (operant behavior)، باعث اختراع فرایندهای ذهنی یا شناختی است که گفته می‌شود آغازگر رفتار هستند. در یک بازتاب شرطی یا غیرشرطی علت پیشین آشکاری وجود دارد. چیزی پاسخ را راه‌اندازی می‌کند. رفتاری که به خوبی تقویت شده است، در مواقعی پدیدار می‌شود که مستعدند ولی به هیچ وجه الزام‌آور نیستند. به نظر رفتار، ناگهان و بدون اطلاع قبلی راه می‌افتد؛ انگار که خودانگیخته ایجاد می‌شود. ریشه اختراع موجودیت‌های شناختی همچون قصد، هدف یا اراده از اینجاست [اسکینر می‌گوید آن چیزی که رفتار را راه می اندازد، آن چیزی است که قبل از آن می‌آید مانند یک محرک، نه فرآیندهای شناختی یا مفهومی مثل اراده]. وقتی نمی‌دانیم چرا افراد به جای یک کار، کار دیگری را انجام می‌دهند، می‌گوییم «انتخاب می‌کنند» یا «تصمیم می‌گیرند.» انتخاب (Choosing) در اصل به معنی بررسی، مداقه یا آزمودن است. تصمیم‌گیری (Deciding) در ریشه به معنی قطع تمام احتمالات دیگر و حرکت در مسیری است که راه برگشت ندارد؛ بنابراین انتخاب و تصمیم‌گیری، صور بارز رفتار هستند، با این حال روان‌شناسان شناختی جانشین‌های ذهنی اختراع کردند. آناتول راپاپورت (1973) این مسئله را چنین بیان می‌کند: «در یک آزمایش روان‌شناختی، به آزمودنی حق انتخاب از میان گزینه‌هایی داده می‌شود و می‌تواند یکی را از میان‌شان انتخاب کند.» او می‌گوید وقتی آزمودنی شروع به انتخاب کند: «عقل سلیم حکم می‌کند که یک ترجیح، انتخاب آزمودنی را تحت‌تأثیر قرار دهد.» واقعاً هم عقل سلیم و روان‌شناسان شناختی چنین حکم می‌کنند، اما یک ترجیح کجاست و چیست؟ آیا چیزی جز تمایل به انجام کاری به جای کار دیگر است؟ وقتی نمی‌دانیم باد از کجا آمد و به کجا می‌رود، می‌گوییم «باد هرکجا که می‌خواهد می‌وزد». «قصد» هم اصطلاحی است که یک زمانی به معنی کش‌وقوس (Stretching) بود. تعبیر شناختی این اصطلاح در زبان‌شناسی معاصر، مسئله مهمی است. آیا باید قصد گوینده را در نظر گرفت؟ در تحلیل عامل، رفتار کلامی را پیامدهای منتج از محیط کلامی خاص، تعیین می‌کنند و زمانی که روان‌شناسان شناختی از قصدها می‌گویند، در واقع پیامدها را توصیف می‌کنند. همه رفتارهای عامل خود را به سوی آینده‌ای «می‌کِشند» (“stretches forward”)، با وجود اینکه تنها پیامدهایی که به رفتارها نیرو می‌دهند، از قبل اتفاق افتاده‌اند. «به قصد نوشیدن آب» به سمت آب‌خوری می‌روم؛ می‌روم چون قبلاً به این شیوه به آب رسیده‌ام شاید برای اولین بار -با پیروی از دستورالعمل‌هایی- به سمت آبخوری بروم ولی این یک استثنا نیست؛ این نمونه‌ای از رفتار قاعده‌مندی است.تا اینجا درباره اختراع علل شناختی رفتار گفتیم، اما درونی‌سازی محیط لطمه بسیار بیشتری به یک تحلیل مؤثر می‌زند [در قسمت قبلی اسکینر به توضیح چرایی نادرست بودن ذهنی سازی رفتار پرداخت و در قسمت بعد به ذهنی سازی محیط می پردازد]. یونانیان ذهن را برای توضیح نحوه شناخت جهان واقعی اختراع کردند. از نظر آنان شناختن (to know) به معنی آشنا شدن (be acquainted with) بود. یونانیان نمی‌‌توانستند بدون درک کافی از فیزیک نور و صوت یا خواص شیمیایی طعم و بو، بفهمند که چطور کمی دورتر از بدن، جهان بیرونی شناخته می‌شود. پس باید نسخه‌‎هایی ذهنی وجود داشته باشد. جانشین‌های شناختی جهان واقعی از همین برآمده‌اند [اسکینر به مفهوم بازنمایی یا بازنمودها در علوم شناختی اشاره می کند. بازنمایی ما به ازای اشیا واقعی در ذهن است و جانشین شی خارجی در ذهن می شوند که به نحوی به نظریه «مثل» افلاطون شباهت دارد]. به قدری میان واقعیت و تجربه هشیار تمایز ایجاد شده که دیگر به نظر بدیهی می‌آید [به تعبیری اسکینر از چیزی مانند فلسفه جسمانی لیکاف دفاع می‌کند که نمی‌توان تجربه‌های ذهنی و جهان واقعی مرز قائل شد]. فرد اتنیو (1974) به تازگی نوشته است: «به نظرم این گزاره که جهانی که می‌شناسیم یک بازنمود است، بیان بدیهیات است؛ امکان ندارد اشتباه باشد.» ولی بسته به معنی، دستکم دو راه برای رد این گزاره وجود دارد. اگر معنی گزاره این است که فقط بازنمودهای جهان خارجی را می‌شناسیم، فقط در صورتی درست است که ما، نه متعلق به بدن خود، بلکه ساکنان جایی در درون بدن باشیم. بدنمان با جهان واقعی تماس دارد و می‌تواند مستقیم به آن پاسخ دهد، اما اگر ما را در سر جای داده باشند، باید به بازنمودها قناعت کنیم [به تعبیر من اسکینر می گوید ما مثل هوش مصنوعی نمی‌توانیم صرفاً از بازنمایی‌ها استفاده کنیم زیرا در مغز خود زندانی نیستیم بلکه بدنمان با جهان واقعی در ارتباط است]. در معنای دیگر، دانستن (knowing) همان فرایند ساخت نسخه‌های ذهنی اشیاء واقعی است که اگر این‌طور باشد، پس چطور نسخه‌ها را می‌شناسیم؟ خودمان نسخه‌برداری می‌کنیم؟! این یک تسلسل بی‌نهایت است؟ اگرچه بعضی از روان‌شناسان شناختی قبول دارند که دانستن عمل است، سعی می‌کنند نظر خود را با جانشین ذهنی دیگری بیان کنند. گفته می‌شود دانش (knowledge) «نظامی از گزاره‌هاست.» به بیان نویسنده‌ای: «وقتی کلمه «دیدن» (see) را بکار می‌بریم، به پلی میان یک الگوی تحریک حسی و دانشی که گزاره‌ای است، ارجاع می‌دهیم.» اما در واقع «گزاره‌ای» نسخه رتوش «رفتاری» است؛ پلِ میان محرک‌ها و رفتار است و زمانی ساخته شده که محرک‌ها بخشی از وابستگی‌ها بودند. بدن در لحظه تماس با جهان، به آن پاسخ می‌دهد؛ در این صورت نسخه‌برداری اتلاف وقت خواهد بود.دانش (knowledge) اصطلاح مهمی در نظریه شناختی است و دامنه وسیعی از موضوعات را در برمی‌گیرد. دانش اغلب با ادراک حسی مقایسه می‌شود. به ما می‌گویند می‌توانیم چند نقطه را روی کارت ببینیم، اما تا شروع به شمارش نکنیم، نمی‌فهمیم که چند نقطه وجود دارد؛ گرچه شمارش هم شکلی از رفتار است.بازی فوتبال را تماشا می‌کنیم و بعد گفته می‌شود صاحب دانش آنچه که اتفاق افتاد هستیم. کتابی می‌خوانیم و گفته می‌شود می‌دانیم کتاب درباره چیست. بازی و کتاب به نحوی در ذهن‌مان «بازنمایی می‌شوند»: ما «صاحب برخی حقایق هستیم»؛ اما شواهد صرفاً گویای آن است که ما می‌توانیم آنچه را که در بازی اتفاق افتاد شرح بدهیم و درباره موضوع کتاب حرف بزنیم. رفتارمان تغییر کرده ولی هیچ مدرکی نیست که نشان دهد دانشی کسب کرده‌ایم. «صاحب حقایق بودن» به این معنی نیست که ما حقایق را در ذهنمان داریم، بلکه یعنی حقایق ما را تحت‌تأثیر قرار داده‌اند [در اینجا اسکینر مشخص نیست تحت‌تأثیر قرار گرفتن را به چه معنایی استفاده می کند؟ به هر روی برای تحت‌تأثیر قرار گرفتن رفتار هم نیاز به مداخله ای در ذهن یا مغز وجود دارد؛ اما اسکینر از هرگونه اظهار نظر درباره جعبه سیاه خودداری می کند!].مالکیت دانش بر ذخیره‌سازی دلالت دارد؛ زمینه‌ای که در آن روان‌شناسان شناختی برای رفتار جانشین‌های ذهنی بسیار زیادی ساخته‌اند. گفته می‌شود ارگانیسم محیط را -احتمالاً به شکلی پردازش‌شده- جذب و ذخیره می‌کند. فرض کنیم که دیروز دختری جوان به عکسی نگاه کرد و وقتی امروز از او خواسته شود تا عکس را توصیف کند، این کار را بکند. چه اتفاقی افتاده است؟ جواب مرسوم چنین چیزی خواهد بود: وقتی دیروز عکس را دید، نسخه‌ای از آن را در ذهنش ثبت کرد (در واقع هم همان چیزی بود که واقعاً دیده بود). او آن را به شکل مناسبی کدگذاری و در حافظه‌اش ذخیره کرد؛ نسخه تا امروز در آن باقی ماند. وقتی امروز از دختر خواسته شد تا عکس را توصیف کند، در حافظه‌اش جستجو و نسخه کدگذاری‌شده را بازیابی کرد و آن را به تصویری مشابه عکس اصلی برگرداند، به آن نگاه کرد و توصیفش کرد. این نظریه از ذخیره‌سازی دستی یادداشت‌ها الگو گرفته است. نسخه برمی‌داریم و به شیوه‌های مختلف ثبت می‌کنیم و به آن‌ها پاسخ می‌دهیم. آیا در ذهن‌مان هم‌چنین کاری می‌کنیم؟ اگر چیزی هم «ذخیره‌شده» باشد، همان رفتار است. ما از «فراگیری» رفتار می‌گوییم؛ اما به چه شکلی تصرف می‌شود؟ وقتی ارگانیسم رفتار نمی‌کند، رفتار کجاست؟ در لحظه‌ای که با شنیدن موسیقی، صرف شام، گفتگو با دوست، پیاده‌روی صبحگاهی یا خاراندن، رفتار را نمایش می‌دهم، کجا و به چه شکل است؟ یک روان‌شناس شناختی گفته است رفتار کلامی به صورت «حافظه‌های واژگانی» ذخیره می‌شود. اغلب، رفتار کلامی بایگانی‌هایی عمومی برجای می‌گذارند که می‌توان آن‌ها را در اوراق و کتابخانه‌ها ذخیره کرد؛ بنابراین استعاره ذخیره‌سازی بسیار پذیرفتنی است. آیا اگر بگوییم رفتارم در حین صرف شام به صورت حافظه‌های مراسم شام ذخیره می‌شود یا خاراندن به صورت حافظه شهوانی، باز هم این اصطلاح مفید خواهد بود؟ حقایق مشهود به اندازه کافی ساده‌اند: من نوعی خزانه‌ رفتار را فراگرفته‌ام و بخش‌هایی از آن را در موقعیت‌های مناسب ابراز می‌کنم.کامپیوتر -و نظریه اطلاعات که برای بررسی نظام‌های فیزیکی طراحی شد- استعاره درون‌داد-ذخیره‌سازی-بازیابی-برون‌داد را باب کرده است. کوشش برای ساخت ماشین‌هایی که مانند افراد فکر کنند باعث حمایت از نظریه‌هایی شده که می‌گویند افراد مانند ماشین‌ها فکر می‌کنند. اخیراً ذهن چنین تعریف شده است: «نظام سازمان‌ها و ساختارهای متعلق به فردی که درون‌دادها را پردازش می‌کند... و به دیگر ‌ساختارهای ذهن و جهان، برون‌داد می‌دهد.» سازمان‌ها و ساختارهای چی؟ (این استعاره با روشی که خود را از شر مسائل پردردسر خلاص می‌کند، تقویت می‌شود. با بیان درون‌داد می‌توان کار شاق روان‌شناسی حسی و فیزیولوژی را به کل فراموش کرد؛ با بیان برون‌داد می‌توان همه مشکلات مربوط به گزارش و تحلیل عمل را از یاد برد؛ با بیان ذخیره‌سازی و بازیابی اطلاعات می‌توان از همه مسائل دشوار مربوط به نحوه تغییر ارگانیسم‌ها در تماس با محیط‌شان و نحوه دوام این تغییرات، اجتناب کرد.) [نقطه‌ی اوج و زیبای مقاله‌ی اسکینر همین جاست که معتقد است علوم شناختی با ساختن کلاف سردرگم مفاهیم شناختی بر بنای یک استعاره خود را از شر اندازه‌گیری‌های پیچیده رفتار در ارتباط با محیط و نحوه‌ی شکل‌گیری این رفتارها راحت کرد! برای توضیح هر رفتاری یک مفهوم ابداع می‌شود بدون اینکه در واقعیت بگوید چرا ارگانیسم چنین رفتار به خصوصی را در ارتباط با محیط واقعی نشان می‌دهد. البته ما امروز می‌دانیم که با ظهور علوم اعصاب و روانشناسی تکاملی این موضوعات دوباره داغ هستند].روانشناسان شناختی به ذهن مانند سیستم پردازش اطلاعات کامپیوتر نگاه می کنند اغلب گفته می‌‌شود داده‌های حسی به صورت تصاویر -بسیار شبیه به تصاویری که جهان واقعی را بازنمایی می‌کنند- ذخیره می‌شوند. بعد از اینکه درونی شدند، برای اهداف شناختی جابه‌جا می‌شوند. آزمایش شناخته‌شده‌ای درباره تعمیم رنگ وجود دارد که در آن کبوتری برای مثال روی صفحه نور سبز نوک می‌زند و رفتار با برنامه وقفه متغیری تقویت می‌شود. وقتی نرخ پایدار پاسخ ایجاد شد، دیگر تقویت‌ها ارائه نمی‌شوند و رنگ صفحه عوض می‌شود. سرعت پاسخ کبوتر به رنگ جدید، به میزان تفاوتش با رنگ اصلی وابسته است؛ رنگ‌های مشابه سرعت بسیار بالا و رنگ‌های بسیار متفاوت سرعت پایینی را فرامی‌خوانند. احتمالاً یک روان‌شناس شناختی این مسئله را این‌طور توضیح می‌دهد: کبوتر رنگ جدید را (به صورت «درون‌داد») دریافت می‌کند، رنگ اصلی را که در حافظه به شکلی پردازش‌شده ذخیره‌شده بازیابی می‌کند، دو تصویر را کنار هم قرار می‌دهد تا به راحتی مقایسه شوند و پس از ارزیابی تفاوت، با سرعت مناسب پاسخ می‌دهد. فایده تغییر موضع از کبوتری که به رنگ‌های متفاوت روی صفحه پاسخ می‌دهد به کبوتری درونی که به تصاویر رنگی موجود در ذهنش پاسخ می‌دهد، چیست؟ خیلی ساده واقعیت این است که به دلیل تاریخ مشخص تقویت‌، رنگ‌های متفاوت، سرعت‌های متفاوت را کنترل می‌کنند [در واقع اسکینر به سفسطه‌ی آدمک (Homunculus Fallacy) اشاره می‌کند. می‌گوید گویی با استعاره‌های شناختی یک کبوتر جدید در ذهن کبوتر فعلی انتزاع می‌کنیم. جالب است که اسکینر هم خواسته یا ناخواسته در جمله آخرش در حال اعتبار دادن به ذهن/مغز برای پردازش اطلاعات است، ولی مثل همیشه از به کار بردن هرگونه اصطلاحی برای جعبه سیاه خودداری می‌کند].سفسطه آدمک هاروان‌شناسان شناختی با انتقال محیط به سَر به شکل تجربه آگاهانه و رفتار به شکل قصد، اراده، انتخاب و ذخیره‌سازی اثرات وابستگی‌های تقویت به شکل دانش و قواعد، تمثالی ذهنی از ارگانیسم می‌سازند؛ نوعی همزاد که بی‌شباهت به گورزاد باستانی نیست و رفتارش موضوعی است که پیاژه و دیگران آن را «رفتارگرایی ذهنی» (subjective behaviorism) نامیده‌‌اند. اندام ذهنی که روان‌شناسی شناختی روی آن مطالعه کرده است، در حقیقت نسخه ناپرورده وابستگی‌های تقویت و اثراتش است.فرایندهای شناختی برای توضیح رفتار با چنان سرعتی اختراع می‌شوند که به‌خودی‌خود شک‌برانگیز است. مولیر بیش از سیصد سال پیش در عالم پزشکی نمونه مشابهی را به شوخی گرفت: «پزشکان فرهیخته از من می‌پرسند به چه علت و به چه سببی افیون، آدمی را می‌خواباند. در پاسخ می‌گویم در این ماده فضیلتی خواب‌آور وجود دارد که حواس را می‌خواباند.» دانشجوی پزشکی مولیر می‌توانست از درون‌نگری شاهدی بیاورد و با چنین جوابی به اثر جانبی این مواد استناد کند: «در پاسخ می‌گویم افیون به آدمی حس خواب‌آلودگی می‌دهد.» اما خود فضیلت خواب‌آور اختراع محض است، گرچه نه اینکه همتایی امروزی نداشته باشد.اخیراً در اروپا کنفرانسی درباره خلاقیت علمی برگزار شد. گزارش منتشرشده در مجله علم (1974) با اشاره به این مسئله آغاز می‌شود که بیش از نود درصد نوآوری‌های علمی را کمتر از ده درصد دانشمندان انجام داده‌اند. جمله بعدی را می‌توان این‌طور نقل قول کرد: «پزشکان فرهیخته از من می‌پرسند به چه علت و به چه سببی باید چنین باشد. در پاسخ می‌گویم چرا که فقط تعداد کمی از دانشمندان صاحب خلاقیت هستند.» به همین ترتیب: «پزشکان فرهیخته از من می‌پرسند به چه علت و به چه سببی کودکان با چنین سرعت شگفتی یاد می‌گیرند تا حرف بزنند. در پاسخ می‌گویم چرا که صاحب صلاحیت زبانی هستند.» مخاطبان مولیر خندیدند.روان‌شناسان شناختی دو پاسخ برای این اتهام که اندام ذهنی یک استعاره یا سازه است، دارند. یک پاسخ این است که فرایندهای شناختی از طریق درون‌نگری شناخته می‌شوند. آیا همه اشخاصی که فکر می‌کنند نمی‌دانند که فکر می‌کنند؟ اگر رفتارگرایان بگویند نمی‌دانند، آیا این اعتراف به ریاکاری‌شان نیست؟ آیا برای حفظ جایگاه خود با سوءنیت عمل نمی‌کنند؟ هیچ‌کس تردید ندارد که رفتار مستلزم فرایندهای ذهنی است. سؤال این است که چقدر می‌توان آن را با درون‌نگری شناخت. همان‌طور که در جای دیگر بحث کرده‌ام، خودشناسی، خودآگاهی یا آگاهی فقط زمانی ممکن است که گونه انسان، رفتار کلامی را فراگرفته باشد که البته این در تاریخش بسیار دیر پدیدار شده است. تنها نظام‌های عصبی موجود هم برای اهداف دیگری تکامل یافته بودند و با فعالیت‌های فیزیولوژیکی مهم‌تر تماس برقرار نکردند. کسانی که خودشان را متفکر می‌بینند چیزی بیش از رفتار حسی‌ و حرکتی آشکار و پنهان‌شان ندیدند. شاید بتوان گفت آن‌ها نتایج «فرایندهای شناختی» را مشاهده کردند، نه خود فرایندها را؛ «جریان خودآگاهی»، نه علل جریان؛ «تصویر یک لیمو»، نه عمل تداعی ظاهر با طعم؛ استفاده‌‌شان از اصطلاحی انتزاعی، نه فرایند انتزاع؛ نامی که به یاد آورده شده، نه بازیابی‌اش از حافظه و مانند آن. ما فرایندهای فیزیولوژیکی را که با آن رفتار توسط وابستگی‌های تقویت شکل می‌گیرند و حفظ می‌شوند، با درون‌نگری مشاهده نمی‌کنیم. اما فیزیولوژیست‌ها آن‌ها را مشاهده می‌کنند و روان‌شناسان شناختی به شباهت‌هایی اشاره دارند که چنین تلقین می‌کند که آن‌ها و فیزیولوژیست‌ها از یک چیز می‌گویند. توگویی همین واقعیت که فرایندهای شناختی در درون ارگانیسم اتفاق می‌افتد گویای آن است که نظریه شناختی به فیزیولوژی نزدیک‌تر است. اگر فرایندهای شناختی صرفاً از وابستگی‌های محیطی الگو می‌گیرند، این واقعیت که جایی زیر پوست گماشته شده‌اند، آن‌ها را به نظریه فیزیولوژیکی نزدیک‌تر نمی‌کند، برعکس، شیفتگی به یک زندگی درونی تخیلی منجر به نادیده‌ انگاشتن حقایق مشهود شده است. سازه‌های شناختی به فیزیولوژیست‌ها نظریه‌ای گمراه‌کننده ازآنچه در درون خواهند یافت، ارائه می‌کند.پس خلاصه مطلب اینکه من به دلایل مختلف روان‌شناس شناختی نیستم. هیچ مدرکی برای وجود یک جهان درونی برای زندگی ذهنی، مرتبط با تحلیل رفتار به شکل کارکرد نیروهای محیطی یا فیزیولوژی نظام عصبی، نمی‌بینم. علوم رفتاری مربوطه و فیزیولوژی در صورتی به سرعت پیشرفت خواهند کرد که حوزه مطالعاتی‌شان به درستی تعریف و تحلیل شود. همچنین نگران پیامدهای عملی هستم. توسل به حالات و فرایندهای شناختی انحرافی است که شاید مسئول بیشتر شکست‌هایمان در حل مشکلاتمان باشد. باید رفتارمان را تغییر دهیم و فقط با تغییر محیط‌های فیزیکی و اجتماعی می‌توانیم چنین کاری انجام دهیم. از همان آغاز، مسیر اشتباهی را انتخاب می‌کنیم، اگر فرض کنیم که هدفمان باید تغییر «ذهن‌ها و قلب‌های مردان و زنان» باشد، نه جهانی که در آن زندگی می‌کنند.پایان</description>
                <category>محمد حسین یاورزاده</category>
                <author>محمد حسین یاورزاده</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 18:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>