<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .ogni giorno</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yayaland</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:04:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798723/avatar/YbNwW6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.ogni giorno</title>
            <link>https://virgool.io/@yayaland</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آزادی‌ام را چگونه حمل کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%85-hvdzsa7jif0o-hvdzsa7jif0o-hvdzsa7jif0o-hvdzsa7jif0o-hvdzsa7jif0o-hvdzsa7jif0o</link>
                <description>به «آزادی» فکر می‌کنم. به این واژه پرشور بی‌انتها! این خواستنیِ همیشگی، برای من و ما. می‌خوام بدونم جوش‌و خروش این مفهوم چطور در زندگیِ من در جریانه.‌ ذهن من چطور بهش معنا داده تا زندگی‌م پذیراش باشه؟ من چطور دریافت می‌کنم این دلخواه حیات‌بخش رو؟آزاد بودن، همیشه برای من تعریف ساده‌ای داشته. دست‌نیافتنی و دور نیست. قله‌ی کوه نیست که تقلا کنم روزی فتح‌ش کنم. رهایی برای من شبیه یک دریاست که درش شناورم. سیال و در حرکته و در بطنش همراهم می‌کنه. دریایی که گاه با هزار موج به تن‌م می‌کوبه و ازم عبور می‌کنه و گاهی در حجم خیس بی‌نهایتش معلق‌م. آزاد بودن برام با زندگی مترادفه! با روزمره‌ام.آزاد بودن در &quot;زندگی روزمره‌&quot;ام تعریف‌ می‌شه. کمالِ آزادی من همه لحظاتی‌ان که احساس سبکی می‌کنم از جاری بودن زندگی. تموم وقت‌هایی که به اندازه‌ی باد لابه لای شاخه‌های پشت پنجره‌‌ام، درست مثل شاخ‌و برگ‌های رقصنده در باد و ابرهای معلق در آسمون احساس رهایی می‌کنم. «رهایی‌ام رو صاحبم!» من اما غریبه‌ نیستم با اسارت و در بند بودن. من طعم گس زندگیِ به دار آویخته شده رو سال‌ها چشیدم. و باور دارم آدمی که حصار رو تجربه و درک کرده باشه، با عبور از اون تجربه‌ها رهایی و آزاد بودن رو هم بیشتر درک می‌کنه و ازشون سرشار می‌شه.آزادانه زیستن، برای من یعنی در اختیار داشتن تمام زمانم! روز و لحظه‌ام که همه‌چیزمه برای خودمه! قادرم هر کاری می‌خوام کنم و لحظه رو به هر شکلی که می‌خوام دربیارم. این منم که برای زندگی‌م انتخاب می‌کنم، رهبر زندگی‌مم!یا مثلا این‌که هیچ مکانی به پام زنجیر نزده و هیچ موقعیت جغرافیایی‌ای من رو به خودش محدود نمی‌کنه. می‌تونم هرجا که می‌خوام برم، ی جوری که انگار همه دنیا به خودم متعلقه. می‌تونم همه زندگی رو تو کوله‌پشتی‌م بچپونم و به هر‌ گوشه از جهان سر بزنم.آزادی یعنی خلوت خودم رو دارم، فضای شخصی خودم رو و می‌تونم هروقت که می‌خوام با خودم تنها باشم و از سکوت آرامش بگیرم؛ و هروقت که خواستم هم در جمع‌ها و کنار بقیه باشم.و آزادگی فراتر از زمان و مکان، یعنی همین‌که حالم خوبه! فارغ ز غوغای جهان من دلخوشم، اشتیاق‌ درونی‌م از هر چیزی بیرون از خودم عظیم‌تره! میل مستانه‌ای به زندگی دارم و می‌خوام حضورم در این جهان زیبا باشه. اجازه نمی‌دم زندان‌های تاریک افسردگی، ناامیدی، خشم و نفرت محبوس‌‌م کنن و دورم دیوار بکشن.و البته، عشق سبز بی‌کرانی رو تجربه کردم که در قلبم شعله‌وره. آدم جاودانه‌ی خودم رو پیدا کردم که برای تمام زندگی انتخابمه و می‌خوام دنیارو به پاش بریزم. آدمی رو دارم که بشه بهش گفت عزیزم&quot;من از آن روز که در بند توام آزادم&quot;. من با این عشق رهایی‌بخش که اون به زندگی‌م گسیل می‌ده آزاده و بی‌پروام!در نهایت: کمال آزادی برام یعنی هیچ‌چیز بیشتری نخواستن. احساس کافی بودن. رسیدن به اون نقطه‌ی امن که به لحظه راضی‌ای. قانع بودن به بودن با عزیزان، خونه و خونواده و دوست و عشق و لحظه. —که با خودت بگی زندگی‌م همین‌جوری که هست خوب و کافیه. نیاز نیست خودم رو به آب‌ و آتیش بزنم برای هیچ دستاورد و موفقیت و درجات بالاتری!همین. منم موافقم با سارتر که می‌گه «انسان محکوم به آزادیه!».* عنوان پست رو از شعر شاعر فلسطینی محبوب‌م، محمود درویش برداشتم که عکسش رو گذاشتم. و راستش نمی‌دونستم قراره چی درباره‌اش بنویسم. ولی خوبه که نوشتم و الان می‌دونم چگونه حمل کنم آزادی‌ام را! حالا برام روشنه آزادی برای من چه شکلیه. کجا دنبالش بگردم تا از آنم بشه.—آزادی در زندگی شما چه معنایی داره؟_جمعه، یک‌م خرداد۴۰۵</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ای که بر قلبم می‌فشارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%85-ip5kztdobxch</link>
                <description>از اون شب‌هاست که می‌خوام خیلی زود تمومش کنم. ولی رویاهایی دارم که باید به کلمه آویخته شن، باید به خاطر بسپرم. حافظه برای من مقدسه! پس از خونه‌ای می‌نویسم که تصویرش در ذهنم رویاگونه‌ست؛ خونه‌ای که خواهم داشت.دلم می‌خواد خونه‌ی خودم رو داشته باشم. یک جهان شخصی که با سلیقه خودم دیزاین و دکور شده. با سلیقه خودم یعنی قرار نیست ی خونه معمولی باشه و خیلی بیشتر از اینه! یعنی واقعا می‌خوام تمام جهان رو تو ی چاردیواری بگنجونم.از چنل تلگرام یک انسان نازنین.هال خونه‌ام که بزرگ‌ترین بخش ازشه؟ اون رو تبدیل به کارگاه هنری‌م می‌کنم! موزه‌ی شخصی‌م، گالری هنری‌م، استودیو‌ی خونگی‌م! این ایده از اونجایی تو قلبم پیچید که با خودم گفتم وقتی اطرافیان و عزیزانم کارگاه خودشونو دارن، چرا من نه؟ منم که به همون اندازه عاشقم و همونقدر تلاش می‌کنم! فاطمه کارگاه سفالگری خودش رو داره و می‌‌بینم که چقدر عاشقانه به مخلوقاتش نگاه می‌کنه و اونجا‌ براش پناهگاه و آرامش‌بخشه. آتنا مزون خودش رو داره و انقدر دوستش داره که می‌گه فضای کارش رو به خونه‌ بودن ترجیح می‌ده؛ همیشه حتی تو اوج خستگی کارش رو دوست داره و ادم تازه‌نفس می‌شه از دیدن انرژی خوبش! این زن‌ها و حال خوبی که از کارشون درونی می‌کنن برام تحسین‌برانگیزن. من هم کارگاه هنری خودم رو خواهم داشت. هال خونه‌ام؛ احتمالا ی قالی قرمز ایرانی با طرح‌های سنتی نمادین رو لول شده گوشه‌‌اش می‌ذارم که در موقع لزوم بازش کنیم. تلویزیون ناکارامده و به‌جاش پروژکتور می‌ذارم که بشه باهاش سینما رو تجربه کرد. با مبل راحتی سه‌نفره مشکی یا قهوه‌ای تیره، یا شایدم گل‌گلی. خیلی پارچه و کلا چیزهای گل‌گلی دوست دارم!آشپزخونه‌اش؟ کافه‌-رستوران محبوبمه! آشپزخونه مکان پرمحبت و صمیمی‌ایه. همه‌چیزش درباره‌اش رو دوست دارم. آشپزی و خلق طعم‌ها، نوشتن لیست از غذاهای محبوب کشورها و مناطق مختلف برای درست کردن، و پخت‌وپز برای آدم‌های زندگیم و تماشای این‌که با لذت میل‌ش می‌کنن. حتی ظرف شستن برام ی جور سرگرمیه،‌ خلوت کردن با آبه و وقت آزادانه پادکست شنیدن. می‌خوام ی میز و صندلی چوبی ساده غذاخوری اونجا باشه و کلی ظرف‌های خوشگل جور واجور که از سفرهای مختلف جمع می‌کنم. ظرف های چوبی، شیشه‌ای، چینی و سرامیکی، سبدهای حصیری. و هزارالبته که رو یخچال پر می‌شه از مگنتای رنگی و عکس‌ و یادداشت و شعر و نقاشی. در و دیوار خیلی برام مهم هستن! دیوارهایی با رنگ سبز و قرمز تیره و کاغذرنگی گل‌گلی می‌خوام؛ با تابلوهای نقاشی و عکس‌ها و یادگاری‌های نمادین و چیزهای دوست‌داشتنی تزئینش می‌کنم.گلخونه، خونه‌ی سبز پردرخت و پرگلدون. با هر نوع درختی که بشه تو اپارتمان دووم بیاره، مثل یاس و شب‌بو. با یک گوشه دنج پر از گل و گیاه؛ نعنا و رزماری و پتوس و... .اتاق‌ خواب‌مون رو تبدیل به اتاق مطالعه می‌کنیم. احتمالا اون اتاقی که بالکن داره، با کتابخونه بزرگ پرکتاب. متاثر از کتاب وقتی نیچه گریست و توصیفات یالوم از اتاق مطالعه دکتر برویر که انقدر خواستنی بود که از ذهنم پاک‌شدنی نیست! به‌جای تخت یک مبل دونفره تخت‌خواب‌شو رو ترجیح می‌دم، که دیوار دور تا دورش قفسه بزنم و از چیزها و چیزها پرش کنم! یک میز مطالعه چوبی، یک صندلی راحت، پرده سفید حریر یا گل‌گلی، و صندلی کنار پنجره چون کنار پنجره نشستن برام لذت‌بخشه. و شب‌ها، به‌عنوان ادمی که به‌شدت به نور حساسه، نور کم و موضعی آباژور و شمع‌ها رو به‌عنوان منبع روشنایی انتخاب می‌کنم.و یک اتاق مخصوص کار و تمرین و ساخت‌ و ساز اون آدم عزیز که احساسش هر نقطه از قلبم رو به عشق آمیخته.احتمالا خودم به‌جای دفتر کار خونگی فضای کار اشتراکی یا کار کردن تو کافه‌ رو ترجیح می‌دم چون می‌خوام تو شهر و طبیعت باشم، یکی بین شلوغی و هم‌همه‌ی آدم‌ها!و در نهایت دلم خونه‌ای با وایب خونه‌هایی رو می‌خواد که تو سینمای وودی الن یا کیشلوفسکی می‌بینیم؛ زنده و گرم و با ردی از جهان کلاسیک.نه انقدر شلوغ، ولی پر از حس راحتی و آسودگی، مثل ی آغوش امن از ی دوست خوب.* این پست رو قبل‌تر نوشته بودم و تو پیش‌نویس‌ها کز کرده بود. حالا هم رمق اینکه چیزی ازش کم‌و کاست یا ملحق کنم ندارم.ولی همین‌طوری به‌‌نظرم بانمک اومد و خواستم با پست کردن تو صفحه‌ام نگهش دارم.* به گمونم عنوان پست‌م، نام یکی از اپیزودهای رادیو دیو بود.ممنون که خوندید.💚_دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت۴۰۵</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 23:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه شیطنت‌آمیز زنانه به رنج‌‌ها | نورا افرون</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%86%D8%AA-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%86-ixzqikj2nckn-ixzqikj2nckn-ixzqikj2nckn</link>
                <description>کف آشپزخانه نشسته‌ام که از نورا افرون بنویسم، از این زن پرماجرا و عاشق شکست‌خورده که این روزها با واژه‌هایش همراهی‌ام کرده.نمی‌دانم از سر دلتنگی برای سینماست و تصاویری از عاشق‌پیشه‌های نیویورک یا چه، ولی کتابی از نورا افرون را انتخاب کردم. همیشه همین‌طور بوده که علاقه زیادی به فیلم‌سازها و نویسنده‌های نیویورکی داشته‌ام. نیویورک! این شهر جوان آشفته مهارناپذیر، شهر فریبنده‌ای که آن را بیش از همه با سیتکام‌ها و فیلم‌های رمانتیک کمدی‌ شناختیم. جایی که می‌شود با نگاه سانتی‌مانتالیسم سینمایی تصور کرد در خیابان‌هایش همه یا عاشقند یا به دنبال عشق می‌گردند.این بار، نورا افرون که بیشتر او را با فیلم‌نامه‌هایش و خصوصا فیلم «وقتی هری سلی را دید» می‌شناختم، با کتاب خاطراتش من را به تماشای زندگی شخصی نیویورکی‌اش دعوت کرد: کتاب &quot;زندگی خصوصی یک سراشپز&quot;، که در واقع زندگی‌نامه خودنوشتی‌ست که ماجرای شش هفته پرآشوب از زندگی‌اش را روایت می‌کند. اما شش هفته‌ی ویرانگری که همه‌چیز را در زندگی به قبل و بعدش تقسیم می‌کند... .عکسی از نورا.کتاب از آشکار شدن خیانت همسر دوم نورا افرون -همان راشل، قهرمان داستان- پرده برمی‌دارد، آن هم در زمان هفت ماهگی حاملگی فرزند دومش؛ و تا دلتان بخواهد پر است از پیچیدگی‌های روابط امریکایی که حقیقی بودنشان ادم را شوکه می‌کند. کتاب علاوه بر نگاهی به روابط و عشق‌های تباه شده، بازتابی‌ست از حقیقت جامعه امروزه‌ی امریکا، رویای آمریکایی!راشل، زن سی‌وچند ساله‌ای که بعد آشنایی با مارک، زندگی‌اش را وقف کار و خانواده‌‌اش کرده. کتاب‌های آشپزی‌ می‌نویسد، در فستیوال‌ها و برنامه‌های تلویزیونی آشپزی آموزش می‌دهد، به همسرش عشق می‌ورزد و مثل هر زن دیگری سعی می‌کند برای فرزندش بهترین مادر دنیا باشد؛ و انقدر شغل‌ش با عواطفش عجین شده که به تدریج آشپزی به زبان عشقش و طرز ابراز علاقه‌اش بدل شده.خوشبختی پرزرق و برق راشل اما، در یک بعداز ظهر معمولی با فهمیدن خیانت همسرش و به خطر افتادن زندگی مشترکش هزار تکه می‌شود؛ و حالا او که خود زخم‌خورده و دل‌شکسته‌است، در نقش ناجی‌ای برای حفظ ازدواجشان فرو می‌رود. تصمیم می‌گیرد خیانت مرد را یک لغزش ساده و قابل‌گذشت تلقی کند، حتی وقتی همسرش کوچک‌ترین شرمساری و پشیمانی‌‌ای ابراز نمی‌کند.از راشل که می‌نویسم، به بی‌کرانگی صبر یک زن در برابر مردی که دوستش دارد فکر می‌کنم.او خوب می‌دانست که باید ستونی شود برای از هم نپاشیدن بنای خانواده. حین خواندن کتاب مدام از خودم پرسیدم &quot;آستانه تحمل‌ت تا کجاست؟! تا کی قراره چشم بپوشی و هنوز دوست داشته باشی؟&quot;نورا، ماجرای کتاب‌ش را به‌قدری صمیمی و باصراحت روایت کرده‌ست که انگار تمامش را از زبان دوستی نزدیک پشت تلفن می‌شنویم. یا جوری که انگار درحالی که جلویمان روی کاناپه‌ نشسته برایمان تعریف می‌کند. زنانه‌ترین کتابی بود که خوانده‌ام! زنانه و تابستانی. شبیه پچ‌پچ‌های درگوشی بین زن‌ها بود در جمع‌‌های خودمانی‌شان؛ و درددل‌های آمیخته با شوخ‌طبعی یک زن خیانت‌دیده برای ایجاد تلنگر در هم‌جنس‌هایش.به دستورپخت‌های راشل فکر می‌کنم و می‌دانم که من هم، مثل او به ابداع طعم‌های تازه در زندگی‌ام نیاز دارم. برای شیرین‌کام شدن از مزه‌های به عشق آمیخته در لحظه‌ی کنونی، و رهایی از طعم گزنده تلخی‌های گذشته.بریده‌ای از کتاب:- چرا فکر می‌کنی باید از همه‌چیز داستان بسازی؟«چون اگر داستانش کنم می‌توانم آن را تحت‌ کنترلم در بیاورم.»چون اگه داستانش کنم می‌توانم تو رو بخندانم؛ و ترجیح میدم به من بخندی تا اینکه ترحم کنی. چون اگر داستانش کنم حقیقت کمتر آزارم می‌دهد.گاهی معتقدم عشق مثل موج دریا طبیعی‌ست و گاهی معتقدم عشق کنشی ارادی‌ست. گاهی فکر می‌کنم بعضی در عشق بهتر از دیگران هستند و گاهی فکر می‌کنم همه تظاهر به عشق می‌کنند.گاهی معتقدم عشق ضرورت است و گاهی فکر می‌کنم تنها دلیل ضرورت‌ش همین است که اگر عشق نداشته باشی‌ تا اخر عمر دنبالش می‌گردی!Dear Nora Ephron._دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت۴۰۵</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیک جیک مستون و فکر زمستون!</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%AC%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-dm50v4ukxxdy-dm50v4ukxxdy-dm50v4ukxxdy-dm50v4ukxxdy</link>
                <description>۱. مصاحبه کاری!(پنج‌شنبه)امروز دو جا قرار مصاحبه کاری داشتم. به اولیش که ساعت یازده بود نرسیدم چون دیر بیدار شده بودم، برام مهم هم نبود چون شغل مدنظرم دومی بود که احتمال می‌دادم براش پذیرفته ‌شم. حدود ساعت ۱۲و نیم یعنی همون ساعت معین وارد موسسه شدم؛ و با کمال تعجب دیدم دست‌کم ۱۵ خانم دیگه هم برای مصاحبه اونجا حاضرن! در وهله اول برام بهت‌آور بود، ولی کم‌کم تعجب جای خودش رو به احساسات دیگری داد. به‌نظرم غیرمنصفانه، توهین‌آمیز و اهانت‌بار اومد که این تعداد زن جوان رو برای یک موقعیت شغلی ساده که نهایتا به یک نفر سپرده می‌شه فراخوانده باشن. احساس بیزاری کردم که این زن‌های زیبا و توانمند، در شرایطی قرار گرفتن که همگی منتظرن توسط یک مرد پذیرفته شن و مهر تایید بگیرن؛ درحالی که هر کدومشون می‌تونستن تا الان کسب‌وکار خودشون رو ساخته باشن. با خودم می‌گفتم یعنی چند نفرشون چشم‌اندازی از آینده شغلی‌شون دارن؟ حتی یک نفر دیگه از این جمع هست که به این شغل به چشم فرصتی برای ترقی نگاه کنه؟ چند نفر به‌‌جای قناعت به این شغل ساده برای امرارمعاش، به‌فکر جذب سرمایه برای راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی‌شون هستن؟قبل از مصاحبه با مدیر مجموعه از همه داوطلبین تست کامپیوتر گرفته می‌شد؛ درحد تایپ و جدول‌کشی در word و نه چیزی بیشتر. و دو نفر از خانم‌ها در همین مرحله انصراف دادن. این درحالیه که نرم‌افزارهای آفیس از جمله ورد و اکسل که پیش‌نیاز فرصت‌های شغلی بسیاری‌ان انقدر راحتن که سرجمع همشون رو می‌شه نیم‌ روزه یاد گرفت. (بماند که همین مهارت‌های آسان و پیش‌پا افتاده که با یک ویدئو نیم‌ساعته در آپارات یا کمی ور رفتن باهاشون قابل‌ یادگیری‌ان رو هنوز برخی موسسات و اساتید تحت‌عنوان دوره ICDL و با وعده مثلا مدرک بین‌المللی فنی‌حرفه‌ای به قیمت چندین میلیون می‌فروشن...). و من متاسف شدم از این همه ناآگاهی در جامعه و خصوصا بین ما زن‌ها؛ که کاش بیشتر به اهمیت مهارت‌آموزی برای ورود به بازار کار در ابتدای جوانی تاکید می‌شد. واقعا اکثر ما لااقل در دهه ۲۰ انقدر سرشلوغ نیستیم که نتونیم هیچ مهارت کاربردی‌ای یاد بگیریم، نتونیم کارهای مختلف رو امتحان کنیم و نهایتا شغل موردعلاقه‌مون رو کشف کنیم... . به‌نظرم کارآموزی رفتن فرصت خیلی اثربخش و رشددهنده‌ای در این راستاست، که امکانش هم برای هممون فراهمه.زمان انتظار تا نوبت‌م بشه رو به خوندن کتاب «شغل موردعلاقه» الن‌د باتن تو طاقچه گذروندم. نهایتا مصاحبه‌ام خوب پیش رفت؛ گفتم تو شرکت قبلی با پریمیر و افترافکت کار ‌می‌کردم و کمی درباره اهداف‌ شغلی‌م حرف زدم. و حدود یک ساعت بعد برگشتن به خونه باهام تماس گرفتن که از شنبه برم برای شروع و هفته اول آزمایشی... .بعدش به کتابخونه سر زدم برای پس دادن دو کتاب‌م؛ اتفاقی کتاب &quot;تام سایر&quot; چارلز دیکنز رو باز کردم و صفحه‌ای که باز شد:&quot;الان هم اگر کاری به کارم نداشته باشند، راضی‌ام...&quot;*اسم اکانت‌م رو به اشتیاق تغییر دادم چون این واژه برام یادآوری تمام زیبایی‌ها و تمام امیدهاست..._ احوالات هفته/ جمعه، ۱۸ اردیبهشت۴۰۵</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 20:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-njq7nj9jwayh-njq7nj9jwayh-njq7nj9jwayh-njq7nj9jwayh-njq7nj9jwayh-njq7nj9jwayh</link>
                <description>1حوالی ساعت پنج صبح بود‌. با احساس گیجی و سردرگمی از خواب پریدم. چقدر وحشتناک! باز هم آن کابوس تکراری! هنوز هم گوشم از صدای شلیک سوت می‌کشید و تصاویر از مقابل چشمانم محو نمی‌شدند. عجب مصیبتی! در خواب بی‌سر و سامانم هم یک نفر قاتل است، یک نفر کشته می‌شود و خون بر در و دیوار جهان می‌بارد. این است زندگی! لااقل کاش همه‌ی این‌ جنایت‌ها به خواب‌واره‌هایم خلاصه می‌شد. کاش حقایق در بیداری فجیع‌تر نبودند. نمی‌دانم باید از خواب‌هایم به بیداری پناه ببرم یا از بیداری به خواب‌!پنجره اتاق از دیشب نیمه‌باز بود و خنکای دم صبح بهار را به درون می‌دمید. آسمان می‌رفت که با آرایش ابرهای هنگام طلوع باشکوه‌تر شود. می‌شد دقایقی با تماشای عظمتش هر چیز دیگری را از خاطر زدود. تنها یک نفس عمیق؛ تطهیر در در تازگی هوا! یک بازدم عمیق‌تر؛ احساس سبک‌بالی و سبک‌دلی! سرما و احساس رطوبت هوا پاهایم را به سوی چارچوب پنجره حرکت دادند. همه‌چیز در منظره عادی به‌نظر می‌رسید؛ گویی جهان سعی می‌کند حفظ ظاهر کند و پرده بپوشد به تمام وقایع پررنج این روزها. نرم نرم باران می‌بارید؛ گربه‌ای در کنار سکویی خودش را جمع کرده بود؛ پرنده‌ها آزادتر از همیشه و درخت‌ها سبزتر از هر بهار دیگری جلوه می‌کردند. پیرزن همسایه پاچه‌ی شلوارش را تا زانو بالا داده بود و مشغول رسیدگی به گل و گیاه‌های حیاط سرسبزش بود؛ از کاج بلند عزیزدردانه‌اش که همیشه حس‌و حال جشن کریسمس غربی‌ها را تداعی می‌کرد گرفته تا گلدان‌های کوچک روی ایوان. در خانه‌ کناری‌اش مرغ و خروس‌ها آزادانه در حیاط ولو بودند‌. پنجره کوچک اپارتمان روبه‌رویی بسته بود؛ با این حال می‌دانستم غروب پیرزن را دوباره همانجا خواهم دید که گردنش را از پنجره آشپزخانه به بیرون خم کرده و کوچه را دید می‌زند؛ و یا پیرمرد را که با فراغت‌خیال دود سیگارش را روانه‌ی راه می‌کند.کم‌کم سر و کله‌ی جمعیتی پیدا شد که می‌رفتند تا به صف نانوایی ملحق شوند. ساعت شش صبح بود و مردم باحوصله، زنده‌دل و سحرخیز. من معمولا جزو آن دسته نیستم که سرصبحی شال و کلاه کنم و راهی نانوایی شوم؛ هرچند در آن روز خاص بهانه‌های دیگری برای بیرون رفتن از خانه سراغ داشتم. ناگهان تصمیم گرفتم برای رهایی از کرختی‌ و سرحال آمدن روزم را با دوچرخه‌سواری شروع کنم. برای رهایی از چربی اضافه دورشکم رکاب بزنم و برای رهایی از افکار وحشت‌زا از بین صدها درخت عبور کنم.کمی بعد درحالی که سوار بر دوچرخه راه را می‌کاویدم از بوی گرم نان داغ که در سبد جلویی‌اش قرار داده بودم سیر و سرمست می‌شدم. با خود اندیشیدم لحظاتی‌ هم هست که انسان در آن‌ها دوباره کودکی‌اش را زندگی می‌کند؛ مثل موقعی که با آسودگی تمام فرمان دوچرخه‌ای را در دست می‌فشارد یا هنگام دویدن بی‌باکانه روی ماسه‌های داغ. به خیال می‌مانند زیبایی این لحظات!دو ساعت تمام رکاب زدم؛ به نفس نفس افتاده بودم. از فرط گرسنگی اثری از نان در سبدم برجای نمانده بود. دیگر فقط می‌خواستم به خانه‌ی عزیز برگردم تا روز کاری‌ام را از سرگیرم. خسته و عرق‌ریزان به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم؛ ساعت هشت صبح! هشت صبح مانند جرقه‌ای در جلوی چشمانم برق زد. این همان ساعتی بود که در نزدیکی خانه‌ام یک قرار صبحانه‌ی مهم داشتم که مدت‌ها انتظارش را کشیده بودم. پوف! چطور ممکن است فراموشش کرده باشم؟! بوی نان و هوس تفریحی کودکانه! چه مست‌کننده برای انسان... ._اردیبهشت۴۰۵_داستان کوتاه r1 (شماره یک‌م از مجموعه‌اش)* اولین داستانی که بعد از بازگشت خوندم.2خیابان‌ها، همه شبیه همند. همه از خودت گذر می‌کنند و زمینت را لگدمال پاهایشان. کنار پیاده‌رو ایستاده بودم و به عابران نگاه می‌کردم. چهره‌های غریبه اما همگی آشنا. من این موجود سراسیمه را خوب شناخته‌ام: حسرت‌هایشان را، دل‌آشوب بودنشان، غوغای درون ان کالبدها، قلب سرخ پاره پاره جمع شده در قفسه سینه و لایه لایه گوشت و استخوان روی هم تپانده شده‌. گوشت‌‌های متحرک و زنده، ۴۰ کیلو، ۵۰ کیلو، ۶۰ کیلو. عجب درهم پیچیدگی ماهرانه‌ای! به چه می‌اندیشیدم؟ دنبال چه می‌گردم در این ازدحام رعدآسا؟ نمی‌دانم. باید راه بروم و پیدایش کنم. خوب که نگاهشان کنی بیشتر و بیشتر‌ جمجمه‌شان را می‌شکافی و تصاویر درونشان را ورق می‌زنی، جمعیت را می‌گویم. اما نمی‌خواهی! می‌خواهی دل خوش کنی به هرچه که به زبان تو صحبت نمی‌کند و هم‌صدایت نمی‌شود: درخت، دریا، کوه و پرنده. چه سبزی و زندگی بی‌انتهایی‌ست در این خفتگان خاموش! به چهارراه بعدی می‌رسم. زمان زیادی چون باد وزیده و گذشته و از جوانی‌ام چهارراه به چهارراه گذر می‌کنم. او که از درخت، دریا، کوه و پرنده زیباتر و عزیزتر است کجاست؟ به میان کدام سبزشاخه‌ها، در سیلاب مواج کدام دریاها، در دامنه سترگ کدام کوه او را بجویم؟ چهارراه بعدی. انتظار، صبر، گشتن و گشتن. به باد سپردمش! در چهارراه‌های قبل‌تر از کنارش گذشتم و من نمی‌دانستم، این جستن‌ها دوباره به او نمی‌رسند. در کدام خیابان این جهان جست‌وجویش کنم؟ آه. راه‌های زیادی پیش روست. راه‌های زیادی باید پیموده شود تا آدم بتواند او را پیدا کند و دوباره خودش را درش ببیند._پنج‌شنبه، آخرین روز اردیبهشت ۴۰۵_داستان کوتاه r3 (فقط به یاد اون—باید واسه مجموعه‌اش اسم انتخاب کنم.)*ظرف حدود ۲۰ دقیقه و بدون فکر نوشتم‌ش. جریان سیال ذهن، همون‌طور که دوست‌تر دارم و می‌پسندم. —مثل هر دفعه دیگه‌ای دقیقه نودی و با عجله و روز کلاس، آخر هم وقتی رسیدم که دیگه رفته بودن. برگشتم خونه و برای استاد عزیز فرستادم‌ش.*یاد خیلی نویسنده‌ها و آثار میفتم با فضاش: نعلبندیان، کافکا، والریا لوئیزلی، تهوع، شب‌های‌ روشن، بیگانه، ... .</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام جهان را عاشقانه طی خواهم کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-i2jn9icnlxmp-i2jn9icnlxmp</link>
                <description>۱.نیمه‌شبه، بغض دارم و موقع مناسبیه که از نهایت رویاهام بنویسم. از‌‌ چیزی که اسمش رو می‌ذارم فرا-زندگی!این پست رو به بهونه کتابی که امروز خوندم و متاثر از شوری که درم جاری کرده می‌نویسم. نیاز دارم به ابرازعلاقه! به ادای دِین به کلماتی که در ذهنم می‌جنبن و تصویری که به قلبم سنجاق شده‌.مدت‌ها بود که می‌خواستم به‌طور دنباله‌دار سفرنامه‌خوانی رو شروع کنم. اصلا‌ چی بهتر از این برای یک ذهن کنجکاو و ماجراجو؟ چی بهتر از شنیدن خاطرات آدم‌های سفر-رفته برای گستردن پر و بال آرزوهامون؟ اعتقاد دارم سفرنامه خوندن و نوشتن مثل خود در سفر بودن از ذوقی سرچشمه می‌گیرن که در خیلی از ما ها مشترکه: میل به کشف ناشناخته‌ها، میل به شگفت‌زده شدن از فهمیدن دنیایی که اون بیرون وجود داره! ما در نهایت فراتر رفتن از خود الان و این لحظه‌‌مون رو می‌خوایم.می‌گم &quot;میخوام سفر کردن رو شروع کنم&quot; و این یعنی می‌خوام زندگی کنم. زندگی برای من شکلیه! می‌خوام خودم باشم. انتخابم همیشه و همیشه در راه بودنه. اصلا ادمی که همش دلش ورجه وورجه و بازیگوشی می‌خواد رو چه به یک‌جا موندن؟ می‌خوام کل جهان رو تو کوله‌پشتی‌م جا بدم و با خودم حمل کنم. از خونه دور شدن و کوله‌به‌دوش بودن برای من نه فقط از سر اشتیاق بلکه یک نیازه، باید از هزار جاده گذر کنم و رهگذر هزار شهر باشم و در گوشه‌ گوشه‌ی زمین خاک رو لمس کنم.من باور دارم به سخن حکیمانه سعدی «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». همذات‌پنداری می‌کنم با شعر احمدرضا احمدی «من سفر را دوست دارم، مقصد من رفتن است». درک می‌کنم احساس آندژه ژید رو «ناتانائیل؛ برای من این‌که بدانم شن‌های ساحل نرم است کافی نیست. می‌خواهم پاهای برهنه‌ام آن را لمس کند!».عکس برداشته شده از کانال تلگرام آن دختر دوست‌داشتنی.۲.بعد گشت‌‌و گذار بسیار در طاقچه، تصمیم به خوانش سفرنامه &quot;برگ اضافی&quot; گرفتم. یک کتاب ساده و کوتاه، همراه یک روزه مناسب برای جمعه. منصور ضابطیان، برگ اضافی رو به عنوان مکملی برای دو اثر قبلی‌ش‌ یعنی &quot;مارک و پلو&quot; و &quot;مارک دو پلو&quot; نوشته. درواقع برگ اضافی مجموعه‌ایست از خاطرات و مشاهدات نویسنده که در مشت گره کرده دو اثر قبلی نگنجیدن.خوندن برگ اضافی، یک تجربه کامل از غوطه‌وری در سفره! حاصل خاطره‌نگاری‌ نویسنده‌ست از اقامتش در کشورهای امریکا، المان، هلند، سوئد، اسپانیا، کرواسی، مالزی، تایلند، ارمنستان، ترکیه، عراق و عربستان. همین که قرار باشه یادداشت‌های یک سفربروی حرفه‌ای و جهانگرد قهار رو بخونید و ازش یاد بگیرید هیجان‌انگیز و شوق‌آوره؛ و حالا این فرصت توام شده با قلم ماهر نویسنده؛ ضابطیان پرلطافت و با ظرافت تمام می‌نویسه. با طرز روایت‌ش و توصیف دقیق صحنه‌ ماجراها رو برای خواننده قابل‌لمس و دیدنی می‌کنه. با خوندن بند به بند متن ناخوداگاه همه‌چیز رو با وضوح تمام تصور می‌کنیم. مثل آمیزه‌ای از ادبیات و سینماست!اگر بخوام منصور ضابطیان رو معرفی کنم باید بگم یک شخص رویاسازه، یک الگوی خوب. یک قهرمان سفر!‌ و من با همین اولین اثر که ازش خوندم به هنرمندی‌شون ایمان اوردم و به تمام تعاریف بسیار که در وصفشون شنیده بودم حق دادم. برای ادبیات معاصر فارسی خوشحالم بابت وجود اثار ایشون. (حالا دلم می‌خواد خودم هم یک &quot;برگ اضافی&quot; بنویسم!)از اون دسته کتاب‌هاست که هر طیفی از ادم‌ها با هر مشغله و دامنه علایقی رو با احساسات مختلف و ایده‌ها سرشار می‌کنه. از ابتدای کتاب، ما می‌فهمیم که خودمون هم به سفر دعوت شدیم و جزئی ازشیم. قراره با هر مواجهه‌ی ادم‌های کتاب با هم احساساتمون برانگیخته شه. نمی‌تونیم لحظه‌ای که از ذوق‌زدگی و جیغ زدن دختر و پسر تایلندی می‌خونیم هیجان‌زده نشیم و نخندیم؛ یا نمی‌تونیم بعد اینکه می‌فهمیم جریان چی بوده با خودمون نگیم وای! چه بی‌رحم و پرتوحش! اه اه تایلندی‌های پرحماقت!یا مثلا با رسیدن به داستان مرد عرب عاشق خط و موسیقی فارسی و شعر حافظ میخوایم از هیجان برقصیم! و در پایان فصل شوکه می‌شیم از ناباوری و هی می‌پرسیم چطور ممکنه؟ خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ای زمونه‌ی بی‌وفا! چی به سر ذوق ادم‌ها میاری؟!با موزه &quot;رابطه‌های فروریخته&quot; کرواسی یاد عشق‌های بر باد رفته‌مان می‌افتیم و تمام یادگاری‌های بر جای مانده، و به خرگوش کوکی‌ها و نماد رابطه خودمان فکر می‌کنیم؛ به قرار شروع سفر دور دنیا با هم! با خودت می‌گی هیچوقت نمی‌دونی در کدوم سفر قراره اخرین عکس دوتایی رو بگیرید. لحظه رو عاشق و قدردان باش!به فکر فرو می‌ریم با رفتار مرد افغان ساکن المان و شنیدن نقطه‌ نظر بزرگ‌اندیشانه نویسنده؛ دست رو قلب‌مون می‌ذاریم با ماجرای پسرک سوار سرسره تو ترکیه؛ خند‌ه‌مون می‌گیره با باباهای کالسکه به دست سوئد؛ متحیر می‌شیم از خلاقیت ngo دانشجویی پراگ و خیرخواهی‌شون برای کودکان خاورمیانه؛ و در نهایت تلنگر می‌خوریم با خاطره زیارت مکه و کربلا.— بخش پایانی کتاب:اپلیکیشن‌های مدرن سفری، من را در انزوایی فرو می‌برند که نمی‌خواهمش؛ آن‌ها در یک رابطه یک‌سویه نظر مرا نمی‌پرسند، بلکه نظر خودشان را تحمیل می‌کنند. من دوست دارم در خیابانی پرت در برلین، جلوی پیرمردی را بگیرم و بپرسم &quot;اولین قهوه بعد از اتحاد را کجا خورده؟&quot; و آنجا را نشانم دهد که بنشینم و قهوه‌ای بخورم تا در تجربه تاریخی‌اش سهیم باشم.من دوست دارم از دختری پاریسی بپرسم &quot;در برگ‌ریزان پاییز کدام پارک عشقش برای همیشه او را ترک کرد؟&quot; این نشانی، بی‌تردید مرا هم عاشق می‌کند؛ و اندوهگین.من دوست دارم در استانبول از لابه لای پاسخ جوانی که به ترکی راهنمایی‌ام می‌کند واژه‌های سرزمینم را بربایم!من دوست دارم وقتی از کسی نشانی‌ای می‌پرسم، توی چشم‌هایش نگاه کنم و او بگوید دنبالم بیا؛ و برویم باهم تا آستانه‌ی رفاقت!گوگل‌مپ این لذت‌های بزرگ سفرهای کوچک را می‌گیرد؛ گوگل‌مپ، سرراست‌ترین مسیر را نشان می‌دهد و سرراست‌ترین مسیر، همیشه بهترین مسیر نیست.ا‌ین کتاب خوش‌خوان و مفرح رو پیشنهاد می‌کنم به همه‌ی به قول ضابطیان دیوانه‌ی سفرها، خیال‌پردازها، علاقه‌مندان به مسئله فرهنگ و مردم‌شناسی، ادبیات‌خوان‌ها و به‌طور کلی به گونه‌ی انسان! :)))* نسخه صوتی کتاب رو می‌تونید تو طاقچه بی‌نهایت با گویندگی خود نویسنده بشنوید. (کلا حدود ۲ ساعت و نیمه.)باز هم برداشته شده توسط او.درباره کتاب -سفرنامه/ خونه. جمعه، ۱۱ اردیبهشت/ -v2 r1 w9 z</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بلندپروازی جوون ایرانی اصرار، از بی‌اینترنتی انکار!</title>
                <link>https://virgool.io/@yayaland/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-dkkrbjqjuo5o</link>
                <description>۱.‌بیشتر از یک ماهه که دنبال کار جدید می‌گردم. درواقع از ابتدای امسال! یعنی‌‌ کل سال تا همین امروز زیر سایه این گذشت که هنوز کار‌ مناسب پیدا نکردم و چون هنوز دانشجو هم نیستم دیگه زیادی وقتم آزاده!خلاصه، شغل نداشتن و قطعی اینترنت مثل دو نیمه گمشده که تازه به‌ هم رسیده باشن دست به دست هم دادن که کل نظم زندگیم رو به فنا بدن؛ و متاسفانه در این زمینه کاملا هم زوج تخریب‌گر موفقی از آب درومدن.یک فریم از فیلم زیبا و دل‌انگیز &quot;کتاب‌فروشی&quot; که یکی- دو روز پیش اتفاقی در شبکه نمایش دیدم.۲.صدتا ارزو و هدف داشتم/دارم برای امسال و این سن و الان همشون لنگ موندن. اینترنت می‌خوام! خدایا یک نیاز ساده روزمره، عادی‌ترین چیز...مثلا باید زبان بخونم چون عاشق زبان و فرهنگم! چون گردشگری برای من آرمانیه! ایتالیایی و ژاپنی و عربی و بقیه زبان‌های دیگه‌‌ی فهرستم.باید موسیقی رو جدی‌تر دنبال کنم و حتی بالاخره ی ساز انتخاب کنم. حس یگانگی با چوب ظریف توی دست‌هام رو می‌خوام. غرقگی در نغمه‌ها و ترانه‌ها، در آغوش کشیدن تکه چوب گردویی که ازش موسیقی جاریه، نواختن!دوست دارم دوباره برای دوربین به‌‌ دست بودن و عکس برداشتن از خونه‌ها، درخت‌ها و ثبت کردن قاب‌های معمولی ذوق داشته باشم. دوباره حس‌و حالش رو داشته باشم که یک‌ ساعت تمام رو صرف ادیت کنم، بعدم با وسواس بین عکس‌ها انتخاب کنم و با دوستام به اشتراکشون بذارم.باید دوباره طراحی کنم و هرجا که می‌رم دفترم رو با خودم ببرم. چشم‌هام با دقت به ریز جزئیات توجه کنن و انگشت‌هام رو کاغذ بلغزن.یا مثلا این‌که میخوام بیشتر از هر سال قبل کتاب‌ بخونم و لیست سالمو کامل‌ کنم. دوباره بتونیم با گروه جمع‌خوانی کنیم و درباره نویسنده‌ها و اثارشون بحث کنیم؛ یا اینکه تکه‌های موردعلاقه‌م از کتابامو تو کانال تلگرامم بذارم و دوستای کتابی‌ بیشتری پیدا کنم.و خب همه‌چیز! همه‌چیز به اینترنت بنده، حتی کارم که برام مهم‌ترینه، اولویتمه و بنیان زندگیم رو می‌سازه... دوره‌ی سختیه و جالب نیست، این وضعیت دل و دماغ رو ازم گرفته.و البته نظم روزانه‌ام رو می‌خوام، بولت‌جورنال دیجیتالم رو که برام مثل یک قلب تپنده‌ی جریان‌سازه. همه‌چیز با نظم، استمرار و پیوستگی برام معنا پیدا می‌کنه؛ با روتین و ثبات. این‌ها بهم آرامش و قرار و احساس امنیت می‌بخشن.دلم برای ریتم و پویایی زندگی طبیعی‌م تنگ شده. زندگی عادی، ساده، روزمره و چیزهای معمولی: شب زود خوابیدن، برنامه ریختن برای روز بعد، ذوق داشتن برای فردا، صبح زود بیدار شدن، صبح‌به‌خیر گفتن به دوستام، پیاده‌روی صبحی، و ... . دلخوش بودن با جریان روزمره!همان فیلم و قشنگی‌هایش.۳.اتفاق‌های جالب این هفته -و درکل مرور فروردین و اردیبهشت ماه تا الان-:۱. بالاخره تو ۲۱ سالگی بند کردن صورت با نخ رو یاد گرفتم! این خیلی مهم بود. شاید حدود یکی -دو سال پیش براش سعی کرده بودم و با شکست سختی مواجهم کرده بود؛ یاد گرفتنش بهم اعتماد به‌نفس داد که می‌تونم از پس چیزهای دیگه‌ای هم بربیام که قبلا به‌‌خاطر ی تجربه ناقص ازشون ترسیدم، مثل بافتنی.۲. هم‌اکنون بالاخره دارم تو ویرگول می‌نویسم! این خودش خیلی خوبه! من از حدود چهار -پنج سال پیش با ویرگول اشنا شدم و از اون موقع تصمیم داشتم از بعد کنکورم صفحه وبلاگی خودم رو برای نوشتن داشته باشم.حالا زمان گذشت و رسیدیم به فروردین امسال که دوباره اینجارو یافتم و دیدم چقدر جامعه ویرگول فعاله و محتواهای جالب توجهی درش قرار داده شده. باری، سلام به ویرگول! بالاخره به هم رسیدیم!۳. دیدن دوباره‌ی استاد عزیزم عادله و بقیه دوستان، بودن دوباره تو جمع کوچک و صمیمی کلاس‌ هفتگی‌مون، دوباره نوشتن به‌شیوه خودم و خوندن تو جمع و نقد شدن، دوباره رفتن به کتابخونه بزرگ موردعلاقه‌م و سلام کردن به کتابدار فوق‌العاده مهربون‌ شهر... این برام معجزه‌گونه‌اس.۴. اشنایی بیشتر با برنامه‌های طاقچه و فیدیبو، و بخش اشتراک بی‌نهایت‌شون؛ درواقع این‌که مطمئن شدم باید کتاب الکترونیک و صوتی رو به نسخه دلچسب کاغذی ترجیح بدم. اینجوری می‌تونم خیلی راحت‌تر کتاب خوندن رو ادامه بدم، براش بهونه نیارم و بیشتر و سریع‌تر مطالعه کنم. (بماند که همچنان ناجالبی‌های خاص خودشون رو دارن؛ ولی اگه بعدا بتونم دستگاه کتابخوان خوشگلی که امروز نشون کردم رو بخرم عالی می‌شه!)+ رجوع به تلوبیون و اشنایی با ی سری برنامه‌ها و مستندهای باارزش تلویزیون هم شاید کشف قابل‌ذکری باشه! (و همین‌طور روبیکا که ارشیو خیلی خوب و کاملی داره از فیلم‌های سینمای ایران و برخی سریال‌های نمایش خانگی)همین. این از پست اولم. امیدوارم ادامه بدم به اینجا نوشتنم و دستم بیاد که چی اینجا بذارم بهتره. =)_ شرح حال هفته و احوالات/ خونه. چهارشنبه، ۹ اردیبهشت۴۰۵/ 1v 1r</description>
                <category>.ogni giorno</category>
                <author>.ogni giorno</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 00:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>