<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی یزدانی خرم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yazdanikhorram</link>
        <description>مهدی یزدانی خرم نویسنده و روزنامه‌نگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:15:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90616/avatar/HEn0ep.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی یزدانی خرم</title>
            <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پسری روی سکوها</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%A7-vd9pajfsq7j6</link>
                <description>حمیدرضا صدرگزاف نیست اگر بنویسم وقتی حمیدرضا صدر این کتاب را داد تا برای اول‌بار بخوانم شگفت‌زده شدم. نه چون عاشق فوتبال‌ام، که چون بیش از آن شیفته‌ی تاریخ و سیاست‌ام و آن‌چه بر ما رفته. «پسری روی سکوها» یکی از درخشان‌ترین جستارنویسی‌های یک دهه‌ی گذشته‌ی ادبیات ایران است و شاید بیش‌تر. کتاب به نظرم تا امروز شخصی‌ترین اثر این جستارنویس درجه اول ماست. قصه‌ی نوجوانی که سال‌ها روی سکوهای امجدیه و بعد آزادی با ولع فوتبال تماشا می‌کرد و بیش از آن آدم‌ها را. برای همین گاه کسانی ستودندش که اصلن علاقه‌ای به فوتبال هم ندارند! صدر کودکی، نوجوانی و تکه‌هایی از جوانی‌اش را که به «تماشا» گذشته بر دوش می‌کشد و از خلال آن تحول، تغییر و بخشی از خلقیات جامعه‌ای را روایت می‌کند که یا مانند او به تماشا آمده‌اند یا قهرمان میدان هستند. صدر نتایج را می‌نویسد اما برای او جزییاتی مهم‌اند که انگار هیچ‌کس نمی‌بیند. مثل اشک‌هایی پنهان یا درد گونه‌ی داور از سیلی یک بازیکن مقابل هزاران نفر. به قول پازولینی انگار استادیوم‌ها معابد دوران جدیدند و مملو از آدم‌های متناقض و متفاوت. و صدر پسری‌ست تنها روی سکوهای سیمانی که طرف‌دار تیم خاصی نیست، بلکه عاشق و شیفته‌ی تماشاست و همین میل است که باعث می‌شود او از خاطره‌نگاری صِرف عبور کند و به قصه‌ی زمان‌هایی بپردازد که بخشی از بروزشان روی همین سکوها بوده. انگار تحولات اجتماعی، سیاسی، طبقاتی و الخ به سرعت تصویری از خود می‌ساخته‌اند در آن معابدِ تازه. این روایت‌ها مدام هم‌دیگر را تکمیل می‌کنند و مخاطب ردِ بسیاری وقایع را می‌بیند روی سکوها، لای همهمه‌ای مشکوک، دود سیگارها، اخبار و شایعات در باب فلان تیم و آدم و سیاست‌مدار و ناگهان یک انقلاب... و صدر تماشا می‌کند. تماشایی که پر است از قصه‌های آدم‌هایی که روزی بودند و آدم‌هایی که اصلن دیده نشده‌اند، انگار کنید فراموش‌شده‌گان. زبان پر آهنگ، جملات کوتاه، بریده و گاه خبری‌اش چونان گزارشی می‌ماند به نسلِ بی سنِ فردا. این‌که چه‌گونه تاریخ یک کشور روی سکوها روایت شده و آدم‌ها چه‌گونه اسیر این تقدیرند. و البته مردانی که شادند در رقص میانه‌ی زمین‌شان و آن‌ها که هو می‌شوند یا طرد. «پسری روی سکوها» کتابی از فوتبال است درباره‌ی تاریخ. فوتبال تونلی‌ست برای گذر از لابیرنت‌های گوشه و کنار تاریخی که او تماشا و درک‌اش کرده. بارها این کتاب را خوانده‌ام و سعی کرده‌ام از ذهن خود تماشا کنم آن لحظه‌ها را. درک آن آدم‌ها را و ببینم تاریخ را. و این حمیدرضا صدر است که با سبک منحصربه‌فردش چنین تاریخ را تماشا می‌کند و به تماشا می‌گذارد... https://taaghche.com/book/34313 </description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 11:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط، شاهکار کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-wqxcgfcdq0vy</link>
                <description>سقوط - آلبر کامو - نشر چشمه «سقوط» از نظر من حیرت‌آورترین رمان کاموست. شاید پخته‌ترین و البته تکنیکی‌ترین‌شان. قصه‌ی مردی که هبوط کرده و دریافته در چه دوزخی‌ست. او که با صدای بلند می‌گوید: «نمی‌توان مدعی شد از شفقت اثری نمانده؛ خدا به دور! اسمش از زبان‌مان نمی‌افتد. موضوع این است که پیگر کسی تبرئه نمی‌شود. بر نعشِ بی‌گناهی مرده، قاضی‌ها می‌لولند، قاضی‌هایی از هر نژاد، منسوب به مسیح یا به دجال، که عملا یکی هستند و مضیقه‌ی معنوی آشتی‌شان داده...» رمان مونولوگ بلند یک وکیل سابق است. مردی که گمان می‌کرده خوش‌بخت است، عادل، مهربان، شاد و البته مفید. او قصه‌ی خود را برای مخاطبی فرضی روایتدمی‌کند. او شاهدِ سقوط و خودکشی زنی بوده که گمان می‌کند می‌توانسته کمک‌اش کند و نتوانسته. و از آن زمان جهان برای او در مسیری دیگر تعریف شده. او به‌شدت احساس گناه می‌کند، رنج عذاب‌وجدان که نسبت به بسیاری رفتارها و اعمال‌اش احساس می‌کند. کامو در این رمان به «اعتراف‌نویسی» رو می‌آورد. او همیشه شیفته‌ی «اعترافات» آگوستین و اصولن متون اعترافی مسیحی بود. و در این رمان که به سالِ ۱۹۵۶ چاپ‌اش کرد توانست آن ساختار را اجرا کند. قهرمان او که ژان‌باپتیست نام دارد می‌خواهد خود را تعمید دهد. می‌خواهد از این همه رنج که بعدِ «آگاهی» دچارش شده فراتر رود و برای همین به شدت تنها شده. در عین‌حال این قهرمان به زیستن پشتِ پا نمی‌زند. می‌گوید:«زندگی را دوست دارم، این است نقطه‌ضعف واقعی‌ام. به‌قدری دوست‌اش دارم که تخیل‌ام قد نمی‌دهد چیزی را به جای‌اش مجسم کنم.» عکس از فیلم اعتراف می‌کنم - آلفرد هیچکاکالبته او از شدت این میل احساس گناه می‌کند اما محکوم می‌داند خود را به زیستن. ژان‌باپتیست می‌خواهد روایتی دیگر از جهان بسازد، روایتی که تا حدی هم ضد عوام است. برای همین مدام از تاریخ و روزگار مثال می‌آورد. اهمیت رمان «سقوط» در بین آثار کامو نیز به همین وضعیت باز می‌گردد. از منظر فکری این رمان کاملن با «بیگانه» و البته «طاعون» متفاوت است. انگار کامو بیش از پیش کلافه‌ی وضعیتِ بشری شده و سقوط شدید اخلاقی و فکری. برای همین سقوط یک زن را مبنای سقوط همه‌جانبه‌ی شخصیت اصلی خود می‌کند. انگار او از بهشت رانده شده و تازه دریافته واقعیت چیست. لحن راوی در ترجمه‌ی میرعباسی درخشان از آب درآمده. کمی مبادی‌آداب و کمی هم آهنگین و‌ فیلسوف‌ماآب. یکی از مهم‌ترین وجوهِ رمان درآوردنِ لحن مذکور است که به نظر من کاملن اتفاق افتاده است. «سقوط» لحظه‌ای مخاطب را رها نمی‌کند، چون او یکی از قهرمانان کتاب است اصلا. کامو مدام او را خطاب قرار می‌دهد که آیا می‌تواند این اعتراف بلند را بشنود؟ سقوط شاه‌کار است. https://taaghche.com/book/55306 دانلود کتاب صوتی سقوط از طاقچه</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 16:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازش...</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%B4-vxrvokkh7ues</link>
                <description>یک قاب بسیار دیده‌شده از گئورگی لیکوفسکی عکاس مقدونیه‌ای. پسری پدر به تنگ‌آمده از رنج آواره‌گی را نوازش می‌کند. این روزها کتابی می‌خوانم به نامِ «ادبیات رنج» که کندوکاوی‌ست در «کتابِ ایوب». مریم امینی نویسنده‌ی کتاب در تکه‌ای از متن اشاره می‌کند که رنج یک مساله‌ی کاملا انسانی‌ست و به همین دلیل در روایتِ ایوب نیز این وجه انسانی مدام در نظر گرفته می‌شود. رنج در وجوهِ گوناگونی متجلی می‌شود که احتمالن مهم‌ترین‌اش عدم برخورداری حداقلی از انصاف و شرایط زیستن برای یک انسان است. و تراکمِ رنج‌های فردی‌ست که چنین انسانی را از پا درمی‌آورد. مثل این پدر که دیگر به انتهای تحمل‌اش رسیده و «مستاصل» است و ناگهان دستِ پسر او را لمس می‌‌کند. عملن این لمس چیزی از آن استیصال نمی‌کاهد اما جهان را برای پدر سبک‌تر می‌کند. برای همین است که ساختارِ بوسه، آغوش، نوازش و امثالهم بر پایه‌ی امری بی‌نهایت درونی بنا شده. بر پایه‌ی درکِ دیگری و انتقال تنانه‌ی این درک. چه‌قدر این عکس باستانی به نظر می‌آید با چنین اتمسفری. نان هست، پدر، پسر، سفر، اشک و نوازش. انگار از دل قصه‌های کهن بیرون کشیده شده باشد. نوازش در این وضعیت نقش نیشتر دارد بر دملِ ناشی از رنج. در این ماه‌هایی که ویروس چینی جهان را نفرین‌زده کرده، فقدان نوازش و آغوش شاید بیش‌ترین لطمه‌ی روحی را وارد می‌کند به آدم‌ها. حذفِ اجباری این رفتار یا محدود‌شدن‌اش بیش از آن‌چه گمان می‌شد تلخ و سخت است. پدر از پا درآمده و جمع‌شده در خود با کوله‌باری سبک و ارزان لقمه نانی در دست دارد و تن به هم‌دردی پسرش داده. پسرِ کوچک. انگار وضعیتِ عرفی این دوگانه عوض شده و این پسر است که نمی‌گذارد پدر فکر کند فراموش شده‌است... ایوب بر رنج‌های خود چیره می‌شود و می‌خواهد نشان دهد خداوند او را فراموش نکرده است. مساله‌ای که در عکس نیز خوانش دارد، آیا مرد فراموش شده؟ یا آیا آن که امشب بر بام اجاره‌ای می‌خوابد؟ یا مردی که در انتهای سال‌خورده‌گی ترک شده؟ رنج وجوه فراوانی دارد و زمانی که به استیصال منجر شود کشنده است. من «هنوز» به ایوب ایمان دارم، هنوز گمان می‌کنم می‌توان با مهر این رنج را خشکاند. عکس نیز چنین نویدی می‌دهد، پسر پدر را با نوازش احیاء می‌کند گویا. و این‌که او تنها نیست. تنهایی‌ای که درش اشک می‌تواند غرق‌کننده باشد. پسر بدن پدرش را لمس می‌کند تا به او بفهماند که درک‌اش می‌کند. و همین نجات‌بخش است. این‌که پدر در منهای شکست بتواند این نوازش را هبه بگیرد. جای ابراهیم و اسماعیل (اسحاق) عوض شده. برای معجزه قوچی از آسمان نمی‌آید. چون پسر هست.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 12:39:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار دبستانی، محمدعلی کشاورز</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2-jbukzi18s0jz</link>
                <description> https://www.instagram.com/p/CBbER1ED45p/ خودِ سینما بود. مردی بود با انتخاب‌های عالی. از سویی در «خشت و آینه» و «شبِ قوزی» می‌درخشید و از سویی دیگر در آثار حاتمی تاریخ می‌ساخت. یکی از آن یاران دبستانی بود. از آن نسل شگفت که فرصت پیرشدن به تمام‌شان رسید و محمدعلی کشاورز در اوج‌ماندن را خوب بلد بود. با نگاهی به کارنامه و نقش‌هایی که بازی کرد می‌توان دریافت چه دقیق می‌شناخت توانایی‌های خود را. نگاه کنید به لیست آثارش. از مهرجویی و بیضایی تا حاتمی و گلستان، از بنی‌اعتماد و کیارستمی تا تقوایی و مخملباف. و این از سر بخت و اقبال نبود که مردی در هجوم نسل‌ها بازیگر زبده بتواند خودش را در سطح نخست حفظ کند. کمتر در دام سریال‌های کم‌ارزش افتاد هرچند مانند همه در کارش آثار متوسط و ضعیف هم وجود دارند. نود سال و چند ماه زیست و حداقل من جایی نخواندم طلبی از کسی داشته باشد و حرف به گزاف بزند. که می‌دانست چه رقم زده در این سال‌های طولانی. ساختنِ نقشی چون «شعبون استخوونی» فقط از توانایی او‌ و هنر حاتمی برمی‌آمد. یک حاشیه‌نشین فقیر و کثیف که وارد روابط سنتی قدرت می‌شود و در نهایت قدرت کارش را می‌سازد. او در این نقش سکانس‌های شگفتی رقم زد با آن زخم ساخته‌شده بر صورت و نگاه‌های مرموز و متفاوت‌اش. با اندام فربه و البته حرکات بدن. خنده‌های مستانه و خشم‌های آنی. مگر می‌شود صحنه‌ی تیغ بر گردن کشیدن‌اش بر گردن مفتش شهربانی را در سلمانی از یاد برد؟ یا با گیوه کوبیدن بر دهان رضا تفنگچی که در سکرات شراب در حال سخن‌رانی‌ست در باب کمیته‌ی مجازات. آداب خوردن‌اش در هزاردستان. نوعی توحش و بی‌خیالی. و هم‌اوست که در «مادر» در نقش روده‌پاک‌کن چنان تشخصی به نقش می‌دهد انگار از وسط رمانی از چوبک پرتاب شده. کشاورز برای من مصداق مردی بود از جنس شخصیت‌های داستان و البته این به انتخاب نقش‌های‌اش نیز بازمی‌گشت. کافی‌ست نقش‌اش را در «دایی جان ناپلئون» به یاد آورید. سرگردی تازه به‌دوران رسیده که فکر آبروی‌اش است و مردانه‌گی مردد پسر شیرین‌عقل‌اش. او منظومه‌ای از نقش‌ها برای ما ساخت. دوبلور‌هایی که جای او سخن گفتند هم نیز موثر بودند مانند منوچهر اسماعیلی در هزاردستان. خبر درگذشت‌اش که آمد فکر کردم که به هر حال او خوب، باشکوه و پُر زیست. و در سال‌های متلاطمی که در آن‌ها بود توانست خود را حفظ کند و به ورطه‌ی ابتذال نیفتد. مردی با توانایی‌های شگفت در صورت‌اش که تصویر نوعی اقتدار داشت در سینمای ایران. نوعی مردانه‌گی مفرط که گاه ریشه در سنت داشت و گاه تاریخی که بر او می‌گذشت. تجسمِ قدرتی شخصی که حتا در نقش‌های شاعرانه‌ای هم که بازی کرد وجود دارد...جمشید مشایخی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، پرویز کاردان و اسماعیل شنگله
</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 22:07:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیه پناهی، دیگر نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-f888okmjneum</link>
                <description>چند روز تماشا کردم و خواندم درباره‌ی مرحوم آسیه پناهی و فکر که چه می‌توانم بنویسم بلکه تکه‌ای از آن‌چه را بر او رفته روایت کند. امروز خواندم که استفاده از اسپری فلفل علیهِ نفسِ او محرز شده و تاثیر داشته در ایستادنِ قلب‌اش. اتاقکِ دوازده متری‌اش خراب و بدن‌اش در خاک و احتمالا آگهی‌های مرگ‌اش بر دیوار شُل شده‌اند. گاه برای من می‌نویسند چرا درباره‌ی فلان ماجرا یا بهمان قصه هم نمی‌نویسی؟ مگر می‌شود راوی این حجم اتفاقِ متعدد بود و کم نیاورد؟ عده‌ای دیگر می‌گویند مگر نوشتن کاری از پیش می‌بَرَد؟ قطعن. نوشتن اگر تبدیل نشود به هیاهوی بی‌هدف استخوان می‌سوزانَد. مگر قصه‌ی گورخواب‌ها را ننوشتند؟ مگر رنج آتنا؟ خفه‌گی پوینده و مختاری و... نوشتن است که حالا سه تصویر در این پست برای ما ساخته، سوای ده‌ها یا صدها تصویرِ این‌چنینی. تصویر زنی درشت‌اندام و آبرودار در فریمِ نخست، تصویرِ ناواضح اما عجیب همان زن بر دهان بیلِ مکانیکی و دست‌آخر یک آگهی ترحیم بر دیوار. قصه‌ای که روایت‌اش آن را زنده نگه داشت و البته آن تصویرها و فیلمِ تلخ.‌ پاموک در رمان درخشانِ «شوری در سر» روایت یک حاشیه‌نشین را می‌سازد که در آلونکی دست‌ساز با پدرش زنده‌گی می‌کند و سال‌ها بیمِ فروریختنِ این خانه‌ی متزلزل را دارد از سوی شهرداری. آسیه پناهی تصویرِ «استیصال» یک انسان آبرومند بود که برای حفظ بدنِ اتاقکِ کوچک‌شان جنگید. چه‌قدر فیلم «معجزه در میلان» دسیکا را به یادم آورد این اتفاق. قصه‌ی رهاشده‌گان، طردشده‌گان و بی‌چیزهایی که ناچارند زنده بمانند و عمرشان را مصرف کنند. گاه سال‌ها کار سخت و بی‌چیزی و مشکلات قلب‌شان را بیمار و پر از گرفته‌گی می‌کند و دیگر طاقت تماشای یک خرابه‌ی نو را ندارند. پس شورش می‌کنند علیه چیزی که هرچند قانونی به نظر می‌آید اما ناشی از انباشته‌گی رنج زیستن در حاشیه‌هاست. عده‌ای نوشتند آن اتاقک غیرقانونی و شبانه عَلَم شده‌بوده. این گزاره شاید درست باشد اما مشکل‌اش جایی دیگر است. آن‌جا که یک انسان از فرط استیصال دست به هر کاری می‌زند بلکه «خانه» را حتا در بدوی‌ترین حالت‌اش حفظ کند، چه این نمادین‌ترین نشانه‌ی زنده‌گی‌ست. پرسش من این است که چرا چنین خشن با این زنِ سن‌دار برخورد شد و او مقابل چشم همه‌گان ناچار شد ته‌مانده‌ی وجودش را خرج کند و بعد از ساعت‌هایی قلب‌اش کم بیاورد؟ این حجم بی‌مهری و تندخویی چرا نباید مهار شود؟ آیا جان چنین بی‌بها شده؟ چه لحظه‌ای ساخته شد از این زن بر بیل زرد؟ شرم ندارد؟ حالا بیاییم فحش بدهیم و نفرین، اما تمام شد. یک آدم که احتمالن بی‌اهمیت‌اش می‌دانستند دیگر نیست.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 10:31:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفَس‌کُش</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%86%D9%81%D9%8E%D8%B3%DA%A9%D9%8F%D8%B4-ugiefxmfajor</link>
                <description>نمی‌خواهم صورتِ آن پلیس در عکس باشد، می‌خواهم صورت‌اش را حذف کنم تا حداقل این‌جا چیزی نباشد جز یک زانوی فشرده شده بر گردنِ مردی که از دو روز پیش یک جمله به تاریخ اضافه کرد، «نمی‌تونم نفس بکشم» و نتوانست نفس را بیرون دهد و روحی شد کنار هزاران هزار روحی که مرگ‌شان مسیری در تاریخ ساخته. جورج فلوید نه نماینده‌ی یک طبقه یا نژاد است به نظرم که انسانی بود معمولی که مرگِ تکان‌دهنده‌اش ( و این روزها چه سرشار و ثروت‌مندیم از انواع مرگ‌ها) به‌واسطه‌ی تصویرها باعث یک اتفاق شد. این جاست که عکس و تصویر به مبارزه می‌آید با نفَس‌کُش. او هفت دقیقه مسیر خفه‌گی را تجربه کرد و هیچ هم‌دردی‌ای نمی‌تواند درد او را معنا کند. به قولی دو مولفه هستند که در تمام انسان‌ها متفاوت‌اند و به شدت شخصی. یکی اثر انگشت و البته شکل قرنیه و دوم دردِ جسمانی. و باز هم قصه، قصه‌ی سر است و صورت. تحقیر آن. تسخیرش. این عکس در تاریخ عکس‌های خبری باقی خواهد ماند. سری بیرون‌زده از کنار تایرِ یک اتوموبیل و زانویی بر آن. لحظات احتضارِ اجباری مردی روی زمین. و تاریخ پر است از نفس‌هایی که گیر می‌کنند در تنگیِ شگفتِ نای و کم‌کم حبس می‌شوند. سطح اکسیژن در خون پایین می‌آید و سلول‌های مغزی زیادی می‌میرند و آن وقت مرگ از راه می‌رسد. هر تفسیری که در این باب داشته باشیم می‌تواند صادق باشد، اما برای من روایت اصلی در صورت خلاصه شده. حمله به نمادین‌ترین تکه‌ی بدن انسان. جنونِ زانویی که این پلیس که نمی‌خواهم صورت‌اش در عکس باشد موجب‌اش شده. نبرد عضلات. نبرد فشار خون‌ها. نیروی محرکه و نیرویی که می‌خواهد از خود دفاع کند. عکس را بزدایید از پس‌زمینه‌های‌اش، آن وقت روایت بزرگی زاده می‌شود. روایت میل به کُشتنِ دیگری. لذت و حظِ کُشتنِ دیگری. مرور کنید تاریخ را و بجویید قصه‌ها را، صدها صدها مثال خواهید یافت از گردن‌های بر خاک ساییده شده. حالا به تاریخ جمله‌ی مهمی اضافه شده، جمله‌ای که در عکس بعدی هوشمندانه به آن پاسخ داده شده «ما نمی‌توانیم نفس بکشیم». این همان آموزه‌ی بزرگ سعدی‌ست، همان تصویری که از اَبدانِ انسان‌ها دارد. قصه‌ی مکرر «چو عضوی به درد آورد...» چه در آمریکا و روی آسفالت، چه در تالش و در خواب یک دختر، چه در قلب زنی که خانه‌اش خراب شده. این جان وقتی به خود آید آن وقت «بنی‌آدم» متصور می‌شوند. در عین وحدت متکثر. و هنر انتقامِ این مرد را بدجور خواهدگرفت، فارغ از برخوردهای مدنی. این جهان همیشه پر بوده از خشونت و همیشه هم عده‌ای ایستاده‌اند مقابل‌اش. در دفاع از حقِ سرهای دیگران. سرهایی که فرصتی برای گریز و نفس نیافته‌اند...</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 23:53:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اریک کانتونا یاغی رام‌نشدنی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-ptnzc4xjvgcy</link>
                <description>جهان مدیونِ «یاغی»‌هاست. یاغی‌ها همیشه چیزی به حافظه‌ی جهان اضافه کرده‌اند حال در هر وضع و جای‌گاهی بوده باشند. از نویسنده‌گان نوگرا تا قهرمان‌های فوتبالی. یاغی‌ها همیشه برای ما با ایده‌ی مشهور یک نفر مقابلِ جمع شناخته می‌شوند. حتا اگر در یک جمع هم بوده باشند هویت خود را به کل تحمیل می‌کنند. آن‌ها نظم موجود را بر هم‌ می‌زنند و گاهی هنجارهای عرفی و اخلاقی را هم می‌شکنند. برای نسل من، برای آن‌ها که کمی فوتبالی‌تر بودند اریک کانتونا چنین بود. فرانسوی بی‌مبالاتی که انگار از انتهای رمان‌های امیل زولا خود را به الدترافورد رسانده بود. خشن، بی‌مبالات و قانون‌گریز. با پیراهنی روی شورت و یقه‌ی بالازده‌اش. با غروری که حتا در بدترین روزهای‌اش هم کم نمی‌شد. کانتونا مردی بود از جنسِ قلدرهایی که در رمان‌های گوتیک در شب پاریس یک‌تنه مقابل گروه‌ای می‌استادند. چیزی شبیه ژان‌وال ژان هوگو. بعد فوتبال‌اش هم که به کار سینما و تئاتر مشغول شد نشان داد جنس این یاغی‌گری متفاوت بوده. وقتی دروازه‌ی لیورپول را باز می‌کرد یا نیوکاسلی‌ها را اسیر خون‌سردی تکنیک‌اش نه یک فوتبالیست صرف که قهرمانی بود انگار که می‌خواست چیزی فراتر از فوتبال را روایت کند. وقتی تماشاگر خودی و غیر خودی را کتک می‌زد و محروم می‌شد باز ته دل‌مان غنج می‌رفت شاید، برای من که غرق قهرمان‌های خسته‌ی ادبیات ناتورالیستی و رئالیستی بودم در آن سال‌ها اریک کانتونا تجسمِ اراده‌ی معطوف به فردیت‌اش بود. از جنس یاغی‌هایی چون پل گاسکوین نبود، بیش‌تر می‌خورد جانشین آن مرد رام‌نشدنی جرج بِِست فقید باشد، نزدیک به مارادونا. یاغی‌ای بود که از بودن‌اش لذت می‌برد. و برای همین شمایل‌اش در حافظه‌ها ماند. شمایلی که در دنیای رام‌شده‌ی امروز ناآرام بود. در دوران اخلاق‌سازی گاه علیه اخلاق می‌شورید و در عین‌حال ابایی هم از این اتفاق نداشت. یاغی‌ها جهان را برای ما جای قابل تحمل‌تری می‌کنند. آن‌ها تنهایی و تک‌افتاده‌گی و البته قدرت رهبری‌شان را به رخ می‌کشند حتا وقتی همه علیه‌شان هستند. حتا وقتی مخالفان‌شان دندان بر هم می‌سایند و در دل تحسین‌شان می‌کنند. این تنهایی منحصر به‌فرد از آن‌ها استعاره می‌سازد. کانتونا یاغی رام‌نشدنی‌ای بود که در این حافظه‌ی جمعی زنده‌گی می‌کند. با آن یقه‌ی بالازده و کله‌ی از ته تراشیده. مثل مردی که از جزیره‌ی شیطان گریخته یا یک خلاف‌کار که تصمیم گرفته دوباره به میدان بازگردد تا حقی را یگیرد. این شمایل است که جهان او را می‌سازد و ما را به یادش می‌اندازد. این‌جاست که دیگر مساله فوتبال نیست، بلکه چیزی‌ست مهم‌تر از آن...</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 18:27:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد نجف دریابندری</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AC%D9%81-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C-tj6a6wrilql4</link>
                <description>نجف دریابندریخب، قصه‌ی زنده‌گی عالی‌جناب دریابندری به پایان رسید و من ماندم با انبوهی خاطره از خواندن ترجمه‌ها و کلمات‌اش و البته دیدارهای‌ام با او.مثل بسیاری دیگر. قطعن واضح و مبرهن است نقش‌اش در فرهنگ‌ساختن، در انتخاب کتاب، در چه‌گونه کارکردن و آن‌چه میراث ادبی و فرهنگی‌اش می‌دانیم، اما مهم‌تر از این جنبه منش‌اش بود در زیستن. یک تام سایر تمام‌عیار انگار. پسر ناخدا خلف همان سودای خنده و آزادی بود. چه زمانی که در جوانی اول بار دیدم‌اش بعد آن سکته‌ی هول‌ناکِ مغزی، چه این اواخر که دیگر لب به سخن نمی‌گشود، هم‌واره در حالِ خندیدن بود انگار. چه آن زمان که صدای قهقهه‌اش گوش فلک را پر می‌کرد، چه این اواخر که با نگاه‌اش می‌خندید. با جهان شوخی داشت. یک بار در اوانِ جوانی تا تیررس اعدام رفته و برگشته بود انگار دریافته بود ارزش زیستن و نوشتن را تا مُردن در راه یک مرام و حزب. ما مدیون او هستیم به خاطر این سودای روایت و‌خنده. چه وقتی مدیر بود در واحد دوبلاژ تلویزیون در دوران پهلوی دوم، چه آن زمان که به‌صراحت در گفت‌و‌گوهای‌اش از علایق خاص ادبی‌اش می‌گفت. یک بار تعریف کرد که وقتی هوشنگ ابتهاج از زندان آزاد شد در اوایل دهه‌ی شصت، دوستانی واسطه شدند این دو آشتی کنند بعد سی سال. می‌گفت وقتی سایه داخل شد، انبوهی ریش دیدم که کمی ابتهاج میان‌اش بود! و بعد قهقهه‌ی ناب‌اش. هیچ‌گاه دریابندری را در حال گله و ناله از جهان ندیدم، هرچند بسیار بر او سختی رفته بود. گاهی با آدم‌ها شوخی می‌کرد. سمعک نمی‌گذاشت و تاکید داشت راحت می‌شنود! یا ادای چرت‌زدن درمی‌آورد. استادِ حفظ حریم‌اش بود. و در این حریم هیچ‌کس راه نداشت گویا. نه تفاخری داشت به ترجمه‌های‌اش نه ابایی که تکرار کند به نظرش بوف کور رمانِ بدی‌ست! دریابندری خود آن مفهومِ شوخ‌طبعانه‌ای بود که به مبارزه با جهان سفت و بی‌رحم می‌رود. آن آشپزخانه‌ی کم‌نظیر و زبان درخشان کتاب آشپزی‌اش با مرحوم راستکار نیز در ادامه‌ی همان ایده‌ی حظ‌بردن از جهان خلاصه می‌شد. برای همین مرثیه برای او دور از اوست، چه پر، شاد و ناب زیست و بارها مرگ را دور زد و احتمالن این بار خودش اجازه داده تا جان‌اش برود! آخر بار در دفتر نشر کارنامه دیدم‌اش. پشت یک میز، نگاه‌مان می‌کرد. فکر کنم باز یکی از همان پیراهن‌های صورتی محبوب‌اش را تن کرده بود، کلامی نگفت در کل آن دورهمی و فقط نگاه کرد. انگار مشغول کار مهمی بود در ذهن‌اش که دخلی به ما نداشت. او چنین بود و چنین هم زیست و چنین هم بی‌تن شد. انگار تام سایر یا هاکلبری تواین در قلب آبادان که هیچ‌گاه نخواست بزرگ شود. و این غبطه‌برانگیز است.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 21:15:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه تنِ دیکتاتور و مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-v5laz6mt93c4</link>
                <description>رابطه‌ی تنِ دیکتاتور و مرگ در ساختارهای توتالیتر بسیار جالب است. می‌دانیم که برخی چهره‌های مهم حکومت‌های کمونیستی مانند مائو، کیم ایل سونگ، لنین، استالین (او چند سال بعد به دستور خروشچف در جایی نامشخص دفن شد)، هوشی مین و... «مومیایی» شدند. طوری‌که تماشای بدنِ برخی‌شان مانند لنین در تورهای مسافرتی جزو گزینه‌های جذاب است. این روزها که بحث بود و نبود رهبر کره‌ی شمالی داغ است از نو به این پیکرها بازگشتم که سال‌هاست در محفظه‌های شیشه‌ای و تحت شدیدترین تدابیر امنیتی و پزشکی نگه‌داری می‌شوند. این وضعیت را می‌توان درباره‌ی بذخی شخصیت‌های دیگر هم که دفن شدند دید، مانند فرانکو، پینوشه یا تیتو. انگار این کالبدها از خون خالی می‌شوند تا استعاره‌‌ها و نشانه‌ها در رگ‌ها و بافت‌های‌شان تزریق شود. ممناعت علیهِ پوسیدن و این‌که انگار مرگ به شکل سنتی و مرسوم بر اینان نگذشته است. تراژدی وحشتناکی‌ست که بدن نتواند بعد مرگ پوسیدن و حل‌شدن در طبیعت را تجربه کند. و نه حتا نشانه که خودش حاضر باشد به‌عنوانِ عنصری که انگار «خوابیده». درواقع حکومت‌های ضد دینی مذکور از قضا واکنشی بسیار دینی با این مساله داشتند. مانند برخورد کلیسای کاتولیک یا ارتودوکس در قرون ماضی برای نگه‌داشتن تکه‌هایی از بدن مقدسین‌شان. این بدن‌ها که هزینه‌ی نگه‌داری‌شان گزاف است و عملن یک تیم کامل مشغول مرمت دائمی‌شان نمونه‌ای هستند از واکنش به متافیزیک با رویکردی متافیزیکی. در عینِ نیست‌انگاری بدن را به «امری والا» تبدیل می‌کنند. بدنی که با وجود مُردن نمرده. چون او خلاصه‌ی یک تاریخ محسوب می‌شود نه هویتی انسانی. و ساختارهای توتالیتر به این بدن‌ها نیاز داشتند تا بتوانند این تاریخ را در شکلی تجسدیافته به نمایش بگذارند و این تجسد چه‌قدر مسیحی‌ست از قضا. تماشا و بودن این اندام به هر شکلِ ممکن کارکردِ نمادینی ساخت که حتا امروز هم باقی‌ست. برای همین کسی مثل پوتین علی‌رغم فشار اسقف‌ها اجازه نمی‌دهد مقبره‌ی لنین تعطیل و او دفن شود و حتا می‌شنویم که جنازه‌ی هوگو چاوز نیز قرار است به این سنت مومیایی شود. عملن این‌ها بدن‌واره‌ها تاریخ را به شکلی نمایش می‌دهند که گویا باید جسمیت داشته باشد. مناسک پیدا می‌کنند و برای انبوهی از طرف‌داران یا کنجکاوان کارکردِ نمادین خود را دارند. هیچ‌کس گمان نمی‌کند آن‌ها پوسیده، مرده و زمان‌خورده‌اند چون بدن مهم‌ترین ابراز ابرازِ وجود انسان است و در عین‌حال یک امر سیاسی کامل. این بدن‌ها جاعلانه از فرایند مردن گریخته‌اند تا مقاومت خود را به زمان ثابت کنند. مقاومتی که درش هیچ زنده‌گی‌ای نیست.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 22:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کره‌ شمالی چه خبر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-o7vzsplmlfdv</link>
                <description>قصه‌ی کره‌ی شمالی داستانِ شگفت‌انگیزی‌ست که در سال‌های اخیر به ضرورت تکنولوژی تکه‌های بیش‌تری از آن آشکار می‌شود. قصه‌ی ما و کره‌ی شمالی بیش از هر زمانی به سال‌های جنگ بازمی‌گردد. کره‌ی شمالی که آن زمان از حمایت بلوک شرق برخوردار بود و هنوز قحطی وحشتناک بعد فروپاشی شوروی را تجربه نکرده بود چند بار میزبان رهبران سیاسی ایران شد. ایران از این کشور موشک‌های میان‌برد می‌خرید و تکنولوژی نظامیِ سبک. و نفت می‌داد به ازای‌اش. آن سال‌ها کره‌ی شمالی یکی دیگر از اقمار شوروی یا چین بود و البته خاطره‌ی جام جهانی سال ۱۹۶۶ و ملقب‌شدن این تیم به «توفانِ زرد» و بازی‌های مشهور میان دو تیم فوتبال ما و آن‌ها در حافظه‌ها باقی مانده و می‌ماند. درواقع برای برخی نظریه‌پردازان کره‌ی شمالی مدلی جذاب بود. آن زمان سخن از ژاپنِ اسلامی، مالزی و بعد کره‌ی شمالی میان می‌آمد و این‌که اقتصاد ایران می‌تواند به کدام سمت برود. نسل ما چندان شناختی از این کشور نداشت و از سویی مطبوعات ایران نیز از درج اخبار انتقادی پیرامون این کشور منع شده‌بودند. در واقع بسیاری از ما بعد دوران اصلاحات و بازتر شدن فضا با عمقِ استبدادی که در این کشور حاکم است آشنا شدیم. عکس‌ها، چند مستند تکان‌دهنده و بعد کتاب‌ها. بی‌تردید تاثیرگذارترین کتاب را اول بار بیژن اشتری ترجمه کرد، «آکواریوم‌های پیونگ یانگ». و بعد این جریان شتاب بیش‌تری گرفت. کره‌ی شمالی کشوری گوتیک بود، پر از التهاب انگار. برای مخاطب این قصه‌ها شگفت بودند و عجیب. از سویی با گریز هر چه بیش‌تر آدم‌ها از این کشور به کره‌ی جنوبی و تلاش‌شان برای انتشار خاطرات‌ بازارهای جهانی پر شد از این ژانر تازه. نویسنده‌ی کتاب درخشانِ «فرار از اردوگاه ۱۴» توضیح می‌دهد که اغلب فراری‌ها به‌سرعت کمک‌هزینه‌ی خود را خرج کرده و پی فروختن خاطرات می‌روند. آن‌ها گاهی به خاطر عدم تطبیق با جهان مدرن افسرده‌گی حاد می‌گیرند و خودکشی می‌کنند و مواردی می‌خواهند برگردند.این تراژدی چند چهره دارد و چنین نیست که با رسیدن به جهان آزادتر خوش‌بختی هبه شود به این مردمان. بازار فروش خاطرات باعث شده برخی از این آثار ارزشی نداشته باشند. مشکلی که در بازار کتاب ایران نیز وجود دارد در این‌باره. کره‌ی شمالی یک سوژه‌ی هولناک است که در گوشه‌ی دنیا حیاط خلوت چینِ کمونیست شده و نمادی برای دشمن‌هراسی آمریکا. انسان و تاریخ در آن‌جا دفن شده‌اند و ما فقط می‌خوانیم و سری به اندوه تکان می‌دهیم. شاید باید دوباره کتاب «افسوس نمی‌خوریم» را که یکی از بهترین‌هاست از نو بخوانم. این‌که چه‌گونه ملتی چنین اسیر ایده‌ئولوژی شدند.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 16:39:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هیچ، ما نگاه...</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%85%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-any4mhdjqjuz</link>
                <description>عکس بخشی از قابِ ناب امین نظری‌ست که چند روزی‌ست من را به خود داشته و احتمالن بسیاری دیگر را هم. یک مامورِ بهداشت مردی(جسدی؟) را که به نظر بی‌خانه‌مان می‌رسد ضدعفونی می‌کند. عفونت در لغت معناهای نسبتن زیاد و متردافی دارد اما یکی از آن‌ها که برگرفته‌شده از ذخیره‌ی خوارزمشاهی‌ست خاص‌تر است: رطوبتی که تباه شده باشد... درواقع استعانت دارد به مانداب و در شکل استعاری‌ترش خونی که دیگر خشک شده. عکس گویاست. این‌که مرده‌گان را ضد‌عفونی کنند از دیرباز مرسوم بوده و اصلا فاصله‌ی میان مرده‌گان و زنده‌گان در همین رطوبتِ چرخان یا ایستاست.قهرمانِ عکس کیست؟ مردِ بی‌خانه‌مان، مامور بهداشت یا که؟ به نظرم در خوانشی دیگر آن لوله‌ی باریک و مایع چرخانِ درون‌اش مفهوم‌سازان قاب‌اند. این‌که رگی فلزی واسطه‌ای شده بین بودن یا نبودن. جای‌گاه دو سوژه نیز بسیار کلاسیک است. عمودی و زنده، افقی و احتمالن مُرده یا فرورفته در سکرات موت. عکسی که درش هیچ ضدقهرمانی هم وجود ندارد. همه چیز عُرفی‌ست ولی ذهن را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد، استفاده‌ی هوش‌مندانه از رنگ زرد کرکره‌ی مغازه در پراکندن غم و دل‌مرده‌‌گی موثر است. رنگی که در تاریخ هنر هم نشانه‌ی شکوه بوده، هم نمادِ بیماری و گاهی انزجار. و در این زردِ معلق تاریخ رنگ خلاصه شده. حافظه به کار می‌افتد. مرد بی‌جان کیست؟ چرا چنین است؟ و اصلن مقصر کجاست؟ هجوم سوالات به وجدان مخاطب و یافتن راهی برای گریز از آن. داستایفسکی به ما نشان داد که امرِ غیراخلاقی لزومن ربطی به چند انسان معدود ندارد و نظریه‌ی «تقصیر همه‌گانی» را مقابل «شر شخصی» مطرح کرد. ما به تماشای قابی ایستاده‌ایم که دوست‌اش نداریم چون این قصور همه‌گانی و البته جبری را آشکار می‌کند. همان‌طور که رهبان چندی در دوران طاعون بزرگ اروپا نتوانستند مقابل حجم رنج مقاومت کنند و گاه ملحد شده و گاه از پا درآمدند. هر کس حقِ درست مردن دارد. حق احترام به بدن‌اش و این یک مفهوم بسیار باستانی‌ست. درواقع بیمارستان‌ها به قول الیاس ساخته شدند تا فاصله‌ی زنده‌گان و محتضران را زیاد کنند، چه دیدن مرگ دیگر خوشایند نبود. کرونا چهره‌ی مرگی چنین و رطوبتی خشک‌شده را آشکار کرد. مردی کنار خیابان با رگ فلزی مرد دیگر «تطهیر» می‌شود چون آلوده شده و باید هر نشانه‌ای را از بین برد. عکس و عناصرش کاملن طبیعی به نظر می‌رسند اما آن‌چه اثر را شگفت می‌کند همین خون‌سردی‌ست. و البته انسانی رهاشده زیر بار عفونت جهان. عفونتی که او را به نابودی کشانده و یک گزاره‌ی همیشه‌گی را مطرح: ما هیچ، ما نگاه... مثلثی را که دو‌ مرد ساخته‌اند بنگرید.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 22:01:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-czkjhfx8wdls</link>
                <description>اول اردی‌بهشت جلالی از آن سعدی است. پدری که در این سال‌ها، به‌خصوص دو سال اخیر بسیار در معیت کلمات‌اش غم را کنارتر رانده‌ام و این عجب نیست که او چنین زنده مانده و چنین زنده‌گان را نفَسی بخشیده از کلمات‌اش. سعدی چیست؟ کیست؟ جواب این سوال در این پست و ده‌ها چون این نمی‌گنجد چه او آفاق متعددی را بر ما گشود. از ابتدای تردید تا انتهای ایمان. از خشم بر ظالم تا مهر بر افتاده. از نتایج اخلاق تا فوایدِ سیاست‌ورزی. او نه رقیبِ شاعران و متفکران زمانه‌اش که پیِ افکندنِ کاخی بلند بود که پیش‌تر فردوسی سازمان نهادش و او بر شکوه‌اش چنان افزود که ملک‌الشعرای بهار پر وصف‌اش بنویسد: «سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست؟» اما در وصف‌‌اش بسیار نوشته‌اند و خواهند نوشت و من می‌خواهم از عکس نخست متن‌ام بنویسم که نمی‌دانم عکاس‌اش کیست اما انگار تلخیصی‌ست از نفس‌کشیدن با سعدی، که آن گور گران نه سعدی که نشانه‌ی سعدی‌ست از سعادتی که خواندن‌اش بر روح مستولی می‌کند. مردان و زنان فکرساز در گورها طبقه‌بندی نمی‌شوند. شکاف می‌دهند تاریخ را و خود را مدام معاصر ما می‌کنند. معاصر‌بودنی که در جان و روایت سعدی وجود دارد در عین باشکوهی امروزی‌ست. همین است که فاصله‌ی من و بسیاری چون من را کم می‌کند با او. در این شکل می‌توان مدام به او بازگشت یا اصلن او را به وضعیتِ حال آورد. در داستان‌های‌اش سیر کرد و بافت کلام‌اش را تماشا. و این با ستایشی کورکورانه و دولتی‌ماآب متفاوت است. در این وضعیت است که سعدی نه یک معلم که یک شهروندِ این جهان می‌شود، نه یک مجسمه که مردی می‌شود با گوشت و خون و استخوان. من همیشه تلاش کرده‌ام با سعدی چنین رویه‌ای داشته باشم و از قضا بسیار به کارم آمده. از قضا در روزهایی که تیرباران فلک و برخی آدم‌های‌اش بر سرم بوده استعانت به این پدر و تنهایی‌ای که با او یافته‌ام جان‌ام را سرشار کرده. برای همین بارها و بارها نوشته‌ام که ستایش صرف و نعتِ سعدی و فکرسازانی چون او کشتن‌شان است. مقدمه‌ای برای فراموش‌کردن‌شان و حضور این دختر در عکس است که آن را زنده می‌کند. نشستن کنارِ جای‌گاهی سمبولیک که می‌تواند رشحاتِ زنده‌گی را جاری کند. حتا می‌توان به او خُرده گرفت، در جایی به دیده‌ی تردید نگاه‌اش کرد اما مدام خواندَش. خواندنی که درش ورود به حافظه‌ و ذهن او متصور باشد وگرنه چیزی نیست جز فاتحه‌ای بر گوری سترگ. فشردن انگشت بر سنگ منقوش و بعد فراموش‌کردن. ردشدن از سنگ گران و ورود به ذهن‌اش است که می‌تواند ما را معاصر هم کند. از دل‌اش ابراهیم گلستان و جعفر مدرس‌صادقی بیرون آید. یک تولد مدام...</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 16:34:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردانی که می‌جنگیدند.</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-whhriohaatjs</link>
                <description>ارتش. عکس‌های این چنینی در آلبوم کسانی که در خانواده‌های نظامی زیسته‌اند بسیار است. این عکس که گفته‌اند یکی از معدود تصاویر تکاوران نیروی دریایی ارتش ایران است در نبرد خرمشهر مناسبِ امروز است. یک جوانیِ بی‌واسطه. چیزی که نویسنده‌ای چون سلین در نامه‌های جوانی‌اش از دلِ نبرد روایت می‌کند یا در آلبوم‌های خاک‌گرفته‌ی بسیاری خانه‌ها می‌توان یافتش. همان‌ وضعیتی که در این جمعی‌بودن شناخته می‌شود، در کنار هم‌بودن‌شان. چهره‌هایی که در تاریخِ ایران بسیار دیده‌ایم آن‌ها را. عکس‌های جمعی مجاهدانِ مشروطه با آن تفنگ‌های لوله‌بلند، قابِ پسرانی که برای ساعت‌هایی مقابلِ متفقین جنگیدند، تصویرِ نظامی‌بودن پدرانی که در دهه‌ی هفتاد میلادی در آمریکا و انگلستان تحصیلات رزمی کردند و در روزهای جنگ کشور را تنها نگذاشتند و... این عکس‌ها بیش از آن‌که یادگارهایی شخصی باشند در آلبوم‌ها، بیش از آن‌که با مرورشان دوره‌ای را به یادِ بیینده بیاورند همان کاری را می‌کنند که جیمز الکینز به آن اشاره دارد. تبدیلِ گذشته به حال. به حالی که در آن این جوانی همه‌جانبه در یک لحظه توانسته خود را از ضرب‌آهنگِ زمانِ مرسوم و تاریخی جدا کند. تفردی که در این عکس‌های جمعی وجود دارد حیرت‌انگیز است.در عینِ شباهت لباس‌ها و حتا برخی جزییات هر چهره‌ای قصه و روایت منحصر به خود را دارد. چیزی که عمدتن در نگاهِ آلبومی به این عکس‌ها درک نمی‌شود و پنهان می‌ماند. اغلب بیننده از خود می‌پرسد این مردان چه شدند؟ گاهی صورت‌شان را در سال‌های بعد این عکس‌ها می‌یابیم و اغلب تخیل‌شان می‌کنیم. آیا زنده ماندند؟ آیا بازگشتند؟ خاصیتِ این عکس‌ها در سوال‌های قاطع و مهمی‌ست مه برای بیننده‌گان می‌سازد. به‌خصوص چنین عکسی که اشاره دارد به حضور در نبردی تمام‌عیار. آیا این بدن‌ها جوان ماندند یا مسیرِ زمان بر آن‌ها وارد شد؟ حتا اگر به مفهوم عرفی کسی را هم در عکس بشناسیم باز این سوال‌ها تمام نمی‌شود. تکاورانِ ارتشِ ایران در این قابِ نه‌چندان حرفه‌ای همان روایتی را می‌سازند که بسیاری آن را می‌شناسند، روایتِ زمانِ گم‌شده. زمانی که انگار جنگ طراحِ آن است و مدام به رخ می‌کشدَش. در مواجهه با این صورت‌های جوان و برافروخته مدام به عقب بازمی‌گردیم مگر چیزی بیابیم در انتهای حافظه اما همه چیز در زمانِ حال رقم می‌خورد. در تماشای مدام عکس. وقتی نگاه‌اش می‌کنیم زنده می‌شوند و می‌توان هجوم واقعیت را درک کرد. عکسی که برای یادگاری برداشته شده عملن از این مفهوم می‌گریزد و منجر می‌شود به تکرارِ یک واقعیت. واقعیت شکوهِ جوانی و راز گم‌شدن‌اش.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 21:16:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد شاهرخ مسکوب</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A8-nolxwvroftzu</link>
                <description>یادداشتِ بابک بیات یادم آورد امروز سال‌گرد مردی‌ست که زبان فارسی، تاریخ و البته ذهنِ ایرانی تا بُنِ استخوان مدیونِ اوست؛ شاهرخ مسکوب. پانزده سال پیش در چنین روزی در پاریس به مرگ اجازه‌ی بی‌جان‌کردن‌اش را داد. نوشتن از او هم ساده است، چون خودش مدام این ساده‌نوشتن و نگاه‌کردن را روایت می‌کرد، هم سخت زیرا وجوهِ کارش متعدد و گوناگون است. از کدام مسکوب می‌توان‌نوشت؟ شاهنامه‌پژوه؟ فارسی‌شناس؟ مترجم؟ روشن‌فکری که ابتدا به حزبِ توده گروید و بعد پیوندهای‌اش را گسست از چپ؟ از جُستارنویسی که راوی مرگ و غم و مادر و تنهایی شد؟ یا از خاطره‌نویسی که خودش را کشف کرد در «روزها در راه»؟ شاهرخ مسکوب بسیار در جهان گشت و بسیار در تاریخ و وجدانِ ناآرامِ کشوری شد که هرچند سال‌ها از آن دور زیست اما لحظه‌ای تاملات‌اش را درباره‌ی آن کنار نگذاشت. راوی مفهومِ قدرت، استبداد و‌ البته جهالت‌ها. حتا در شخصی‌ترین جستارهایی که نوشت هم می‌توان رد این مفاهیم را دید همراهِ نگاهِ چندسویه و‌گاه شوخ‌طبعانه‌اش به مرگ. مسکوب مرگ را از سویی چون امری جبری گردن می‌نهاد و ریشخندَش می‌کرد. کافی‌ست جستار درخشان‌اش را بخوانیم درباره‌ی مرگِ رفیق‌اش سهراب سپهری، یا روایت تلخ‌اش مرگِ مادر. مردی که در جوانی با شور کار سیاسی آغاز کرد و حتا به حبس هم افتاد و بعد بیهوده‌گی و پوچی ایده‌ئولوژی‌های آرمان‌گرای روزگارش افسرده‌اش ساخت. راوی‌ای که جراتِ تغییر پیدا کرد. حسن کامشاد عزیز رفیق همیشه‌اش بارها از این منش‌اش در خاطرات خواندنی‌ای که در دو جلد درآورد می‌گوید. از شگفتیِ مسکوب‌بودن. مسکوب دل‌چرکین و کمی بعدِ انقلاب دوباره به غرب بازگشت چون فضای کار برای‌اش مهیا نبود، چنان‌که در دوره‌ی پهلوی هم آزار و داغ و درفش کم‌ ندید. سال‌ها به دشواری و باحرمت و آبرو زیست و دکان کوچکی داشت در پاریس. مردی که به تنهایی وزن و اعتبارش از کل اساتید برخی دانشکده‌های علوم انسانی در ایران بالاتر بود. اما در یادداشت.های‌اش ناله و شکوه نیست، اگر غم هست، چیزی‌ست فراتر از گذر ایام. توهین‌ها و ژاژخوایی‌های دیگران برای‌اش اهمیت نداشت و به افق‌های دیگری می‌اندیشید. همین حالا بسیاری آثارش از جمله شاه‌کار دو جلدی،«روزها در راه»‌اش ممنوع‌الانتشارند.‌ وقتی از دنیا رفت خواسته بود در خاک ایران دفن شود و بعد سال‌ها به خانه‌اش برگشت تا خجالت بکشند آن‌ها که مسکوب را از ایران راندند، اگر بکشند... جایی نوشته بود «هرچه پیشتر می‌روم، تنهاتر می‌شوم، گمان می‌کنم روز واقعه باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم...» و این را مسکوب نوشت که «اقلیم حضور» بود.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 18:07:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون‌خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-vkablvkxf6a1</link>
                <description>ویدیوی برهان آذرگان (در انتها) عزیز در معرفی نسخه‌ی صوتی «خون‌خورده» را بسیار دوست دارم. آن روز که برای عکاسی و‌ تماشا به گورستانِ ارتدوکس‌های روس تهران رفتیم، روزی عجیب بود. هنوز نه خون‌ها سر بنزین ریخته شده بود، نه هواپیمایی ساقط، نه تروری انجام، نه خبری از کرونا بود. هوا آلوده بود اما، هرچند در این گورستان زیبای تاریخی خُنکای پاییزی‌ای وجود داشت که جان را سرشار می‌کرد. همراه دوستان قبور را تماشا کردیم و قصه‌هاشان را خواندیم. از گور زنان و مردان مشهور که در آن‌جا خوابیده بودند تا گورهایی با سنگ‌های از رمق‌افتاده و البته نشان‌های صلیبِ مُدلِ ارتدوکس( که متفاوت‌اند با گرایش‌های دیگر و خطی اضافه و کج دارند گاهی به نشانه‌ی پاهای مسیح که میخ‌کوبِ صلیب شد) در گوشه‌های دور گورستان که می‌گفتند شاید گور خودکشی‌کرده‌ها باشد، چه آن‌ها را در دورترین نقطه به کلیسای مرکزی گورستان‌ها دفن می‌کنند. فضایی داستایفسکی‌وار و میلی که به جاوادنه‌گی ایجاد می‌کرد. به قول ایوان‌کارامازوف « اگر جاوادانه‌گی نباشد، فضیلتی در کار نیست». موسیقی‌ای که ذهن شگفت فردین خلعتبری ساخت برای نسخه‌ی صوتی من را شگفت‌زده کرد. کُرخوانی، آن‌هم با استفاده از تکه‌ای از دهای یحیای تعمیددهنده. و صدای علی سرابی که در وصف ناید... آن روز تکه‌ای از وجود من در آن گورستان کهنه‌ جا ماند.که هر قبری اشارتی‌ست به داستانی. و گورستان‌ها معدنِ قصه‌ها، آرزوها، ترس‌ها، رذالت‌ها و البته عشق‌هایی هستند که گاه به‌کام بوده‌اند و محقق و‌ گاه ناکام. در این سه روز که از انتشار نسخه‌ی دیجیتال صوتی گذشته استقبال شگفت‌انگیز بوده. واقعن حیف و افسوس که نمی‌توانم این حجم مهر و توجه را تک‌تک پاسخ دهم. باز ممنون‌ام از تمام‌ مخاطبان این رمان، هم آن‌ها که دوست‌اش داشته‌اند، هم آن‌ها که خوش نداشته‌اندش. باشد که تجربه‌ی بعدی‌ام گامی به جلو باشد و‌ در روزهایی که دوباره بتوان دیگری را در آغوش کشید، هیاهو ساخت و این زجرِ منتشر را دورتر و دورتر حس کرد. کار من نوشتن است و احضار روح‌ها و کشفِ گورها. گمان می‌کنم صدها هزار قصه در خاکِ خون‌خورده‌ی ما مستتر است.باقی بقای‌تان https://www.instagram.com/p/B-wHIZvjBay/ </description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 00:42:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌جان شده‌گان کرونای</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C-e9nibpfogxah</link>
                <description>عکسی از پویا بازارگرد از وضعیتِ تدفین بی‌جان‌شده‌گانِ کرونایی. وجهی از این ویروس که به نظرم بسیار از نظر روانی بر جامعه اعم از سوگ‌دیده‌گان و بقیه تاثیر گذاشته. «حذفِ مناسکِ مرگ» به اجبارِ پروتکل‌های بهداشتی که باعث شده تمام درگذشته‌گان این دو ماه حتا آنان که به دلایلِ دیگر از دنیا رفته‌اند نیز عمدتا بدونِ آدابِ سوگواری بدرقه شوند. این‌که این آداب در هر طبقه، خانواده و قومیتی چه وجوهی دارد بحثی‌ست مجزا اما حذف آن به این شکل و اجبار باعث شده یک اندوهِ جمعی به وجود آید. هر مرگی در وجهِ تاریخی و اجتماعی‌اش از بخش‌های مختلفی تشکیل شده. هم برای کسی که در آستانه‌ی از دنیاشدن است، هم نزدیکان. یکی از این بخش‌ها مناسکِ سوگواری، ادای احترام یا یادبودی‌ست که به شکل‌های گوناگون برای بی‌جان‌شده انجام می‌شود. از سوگواری‌های جگرخراش و پر آب و تاب تا مجالسِ آرام. از نمونه‌های مذهبی تا گرامی‌داشت‌های خانه‌گی. حتا ممکن است بسیاری از حاضران و وابسته‌گان به این مناسک احساسی هم نسبت به متوفی نداشته باشند اما سنتِ مذکور را درک می‌کنند. کرونا باعث شده تا این مناسک به‌طور کامل حتا در ابتدایی‌ترین شکل‌اش یعنی «وداع» با از دست‌رفته حذف شود.در عین‌حال تدفین نیز یا بدون حضور عزاداران یا به شکلی برگزار می‌شود که عکس‌هایی از آن را دیدیم. فاصله‌ی بسیار و تعداد محدود. این در حالی‌ست که در تاریخِ اجتماعی مُردن مناسکِ مرگ برای متوفی همیشه یک رفتار جمعی و برای تسلی بوده است. در جامعه‌ی ایران با وجود تفاوت‌هایی که نسبت به این قضیه ساخته شده نسبت به دهه‌های قبل اما مناسکِ مذکور حتا در لایه‌های غیرمذهبی‌تر جامعه نیز معمولن تمام و کمال اجرا می‌شود چون بخش عمده‌ای از این آداب به «سنت» تبدیل شده و حتا با وجودِ ریشه‌های مذهبی‌اش هنجاری اجتماعی را نمایان می‌کنند. مانند تغسیل، تکفین، تلقین و قس علی‌هذا... در این دو ماه این مناسک عملن حذف شده و مهم‌تر از آن سوگ‌واری برای عزیز از دنیارفته باید در قرنطینه انجام شود. در فضای مجازی روزی نیست که عکس زنان یا مردانِ بی‌جان‌شده‌ای را نبینم که نزدیکان‌شان با سوز از فقدان سوگ‌واری برای‌شان نوشته‌اند. برخوردی که با ابدانِ رفته‌گان می‌شود و نوعِ تدفین‌شان هم بر غم و اندوه می‌افزاید. این سوگِ فروخفته‌ی رها نشده همراه با اندوهی که می‌پراکنَد را اضافه کنید به دغدغه‌های اقتصادی، معیشتی و زیستی‌ای که هر روز بیش‌تر می‌شوند. کرونا بی‌تردید بسیاری مولفه‌ها را تغییر داد اما مهم‌ترین‌اش در این مفهوم تکرر مرگ بود و تبدیل انسان به عدد. خفقانِ سوگ و سرکوبِ تالم عمومی در مرگ دیگری</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 20:21:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-c5mr9rdbwiw2</link>
                <description>ویروسِ کرونا که دست‌پختِ چین است جهان را دچار ترس و مرگ کرده‌است. ویروسی که در شهر نفرینی ووهان تبلور یافت و بعد دو ماه به جهان صادر شد. هیچ‌کس حتا جرات پرسش درباره‌ی این اتفاق ندارد چه حاکمان مستبد و مُزور این کشورِ کمونیست تاکتیکی به کار بردند که عملن رونق اقتصادی شگفتی را برای‌شان رقم زده. چند سال پیش در گفت‌و‌گو با دکتر داریوش شایگان درباره‌ی اخبار روز حرف می‌زدیم و به‌گمان‌ام یکی‌شان هم بحث تعرفه‌های مالیاتی‌ای بود که آمریکا و چین علیه هم اعمال می‌کردند و کار به جنگ لفظی هم رسیده بود. شایگان گفت «من از حاکمان چین در آینده‌ هراس دارم» این را شرق‌شناس متبحری گفت که بخشی از علاقه‌اش فرهنگ چین بود. اشاره کرد که آن‌ها در دو قرن اخیر بازنده‌ی اکثر جنگ‌ها بوده‌اند و از سویی پیِ رهبری جهان‌اند. و در این مسیر از کاری فروگذار نخواهندکرد... وقتی برخورد سفیهانه‌ی سفیر چین در تهران را به انتقاد دکتر جهان‌پور خواندم و بعد هم دیدم در این چند ماه چه‌گونه حاکمان چین خود را تبرئه و حتا در مقام قهرمان جا زدند متعجب شدم. این چندمین بار است که در چین بیماری‌ای به وجود می‌آید و به جان جهان می‌افتد و خودش کمترین آسیب را می‌بیند. حاکمیتی به‌شدت سانسورگر، نمایش‌ساز و جاعل که ابایی از چیزی ندارد. حتا نویسنده‌ای مثل مو یان را که نوبل برد در نظر بگیرید. رمان‌های او دقیقن بر اساس مشی حزب کمونیست حرکت کرده‌اند که به آن‌ها اجازه‌ی انتقاد از سال‌های انقلاب فرهنگی را داده‌است. تا متنی هم نوشته می‌شود سریع انگ نژادپرستی به آن می‌چسبانند و انتظار عذرخواهی دارند. مثل حمله‌ای که به نشریه‌ی اشپیگل کردند. ساختار قدرت در چین بسیار مرموز و پیچیده است. از سویی میراث جمعی شوروی را به کف آوردند و از سویی مدل میلیتاریسم ژاپنی نیمه‌ی اول قرن بیستم را. چین کشوری‌ست که به‌ندرت روشن‌فکر و منتقد جدی داخل ساختارش دیده می‌شود و نمونه‌هایی از ادبیات این کشور هم که به ما می‌رسد چندان روح انتقادی ندارند. فاقد فیلسوفان متفاوت است، مگر تبعیدی‌ها یا گریخته‌گان از این کشور. کارل یاسپرس در کتاب «مساله‌‌ی تقصیر» آلمان‌ها را متهم می‌کند نمی‌توانند از بلایی که نازیسم در جهان ساخت شانه خالی کنند،حال آیا این محکمه برای حاکمان چین نیز صادق خواهد‌بود؟ بسیار بعید می‌دانم. آن‌ها پشت ستاره‌های پرچم‌شان و سرخی خون‌بارش پنهان‌اند و به تماشای جهانِ بیمارشده مشغول. چین در حال انتقام‌گرفتن از رقبای خود است انگار. چیزی که هیچ‌گاه ابرازش نمی‌کند ولی آرزوی همیشه‌ی رهبران‌اش بوده. فتحِ جهان با ویروس چینی و ساختن یک امپراتوری سرخ...</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 16:02:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ای که «اول‌اش خون بود...»</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fwk3a4fh8xjg</link>
                <description>امروز نسخه‌ی صوتی رمانِ «خون‌خورده» منتشر می‌شود. نسخه‌ای که علی سرابی با وسواسی شگفت‌انگیز خواندَش و اصلن همین هم‌کاری باعث شد تا بحث اقتباس از رمان پیش آید و حالا در ابتدای کار بزرگی هستیم که سریالی درخور شود. و بعد حضورِ یک ذهن زیبا، مردی کاربلد، فردین خلعتبری نازنین که بارها رمان را زیر و رو کرد و برای‌اش موسیقی ساخت. کسی که تا آخرین لحظه‌ی نهایی‌شدن نیز وسواس‌های خودش را اعمال کرد. من نقش مهمی در این کار نداشتم جز گاهی حضور در جلسات ضبط یا چند بار گپ و گفت با فردین عزیز و عملا این محصولی‌ست دیگر. پوریا عالمی مدیر و سردبیر رادیو گوشه برای این کار سنگِ تمام گذاشت و پریچهر باقری مهربان که اعصاب فولادین دارد به‌عنوان برنامه‌ریز و البته از بخت‌یاری من است که صدای‌اش در تکه‌هایی از کتاب وجود دارد و خواهید شنید. و جلیل، صدابردار ناب‌مان که انرژی محض است و برهان آذرگان که عکاس عزیزمان بود در این پروژه... قرار بود این نسخه در دو شکل دیجیتال و سی‌دی طی مراسمی به‌همراهی موسیقی خلعتبری رونمایی شود که نشد به خاطر کرونا و شاید بعد روزگار بیماری منحوس. خوش‌حالم که «خون‌خورده یا سرخِ سیاه» در این سیزده ماهی که درآمد خواننده‌گان خود را یافت و امیدوارترم که رمان بعدی‌ام، «زخم‌سازِ اعظم یا سرخِ سرخ» بتواند گامی پیش‌تر باشد در روایت رنجی که در تاریخ ما نهفته است.در این روزگار سخت انبوه پیام‌هایی که داشتم در باب رمان امیدم را دوچندان کرد چه واقعن نویسنده‌گی در ایران جنگی‌ست همه‌جانبه. بسیار تلاش خواهیم کرد تا فیلم‌نامه‌ی سریالی که علی کارگردانی خواهد کرد درخور از آب درآید و قطعن خبرهای‌اش را منتشر می‌کنیم به آرامی... حالا این شما و این صدا، اجرا، لحن و نگاه علی سرابی. نسخه‌ی صوتی «خون‌خورده» را بشنوید لطفن که این خود قصه‌ای‌ست دیگر... قصه‌ای که«اول‌اش خون بود...» https://www.instagram.com/p/B-mmOZoj2EB/ </description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 19:18:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم تازه‌ی رومن پولانسکی «افسر و جاسوس»</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3-tgjzhzkns9do</link>
                <description>فیلم تازه‌ی رومن پولانسکی «افسر و جاسوس» یک بیانیه‌ی همه‌جانبه است. فیلمی که بر اساس رمان رابرت هریس ساخته شده. رمانی که خود بر اساس ماجرای واقعی و جریان‌ساز محاکمه‌ی ناعادلانه‌ی آلفرد دریفوس است در آخرین سال‌های قرن نوزدهم در فرانسه. کسانی که کمی با تاریخ روشن‌فکری آشنا هستند به‌خوبی ماجرای دریفوس را می‌شناسند. قرارگرفتن ارتشِ کهنه‌پرست، شکست‌خورده و پرمدعای فرانسه مقابلِ نویسنده‌گان، حقوق‌دان‌ها و افسرانِ آزاده‌ای چون «پیکار»که قصه‌ی اصلی فیلم درباره‌ی اوست و کشف رازِ این محاکمه که به دروغ آن یهودی را به خیانت متهم کرده و تبعیدش کردند. امیل زولا با نوشتن مقاله‌ی درخشان «من متهم می‌کنم» در روزنامه‌ی اورر نهادهای سنت‌گرا را به لرزه درآورد و حتا آثارش را آتش زده و خودش را هم تبعید کردند. فیلم با این داستانِ جذاب و تاریخی مساله‌ی وجدان، اخلاق و کذب را مطرح می‌کند. پولانسکی در هشتمین دهه‌ی عمرش هنوز شگفت‌انگیز است. رنگ‌بندی قاب‌ها و نوع میزانسن‌ها ترکیبی‌ست از موج دوم جریان نقاشی امپرسیونیسم. در کار می‌شود حضور میزانسن‌هایی بر اساس نقاشی‌های دُگا، رنوار و البته پیسارو در فیلم بعد بصری اثر را شگفت کرده. در عین‌حال استفاده از رنگ‌های تند در پس‌زمینه‌های مه‌آلود، غبارگرفته و دودزده معناسازی خاصی القاء می‌کند. پولانسکی فیلم را نه بر اساسِ مظلومیت دریفوس یا فساد رهبران ارتش وقت فرانسه که بر پایه‌ی تلاش برای کشفِ حقیقتی ساخته که داستایوفسکی از آن به عنوان وجدان تاریخی یاد می‌کند. قهرمانِ او که افسری وظیفه‌شناس و تیرهوش است نه آنارشیست است، نه مانند زولا یک نویسنده‌ی جریان‌ساز، او فقط مساله‌ی وجدان دارد و نوعی اخلاق‌گرایی که در آن مذهب هیچ اهمیتی ندارد. بیانیه‌ی پولانسکی علیهِ افترازننده‌گان به خود او نیز در فیلم کارکرد پیدا می‌کند. او آن‌ها متهم می‌کند. او به آن‌ها انگ کوری، دئانت و پست‌فطرتی می‌زند، کاری زولا در این قصه انجام داد و هزینه‌ی سنگینی هم برای‌اش پرداخت. از سویی نوع قاب‌بندی‌ها نیز روایتی هستند علیه نوکلاسیسم. چیزی که نوگرایان امپرسیونیسم به آن اعتقاد داشتند. علیهِ شکوه و نورهای کانونی. برای همین فیلم جنسی از تاریخِ تقابل سبکی را نیز نمایش می‌دهد. رومن پولانسکی ریتم قصه را سریع پیش می‌برَد و عملن اکثر اتفاق‌ها در غیاب شخص دریفوس رقم می‌خورد. بلکه روحِ تاریخ است که مخالفان و موافقان این محاکمه‌ی تاریخی پای آن را وسط می‌کشند. و هم‌دستی کاتولیسم و ارتش یا به تعبیر استاندال سرخ و سیاه علیه اقلیتی که حالا قد عَلم کرده. اقلیتی که باید ترور، حذف و خفه شود.</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 22:23:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد کاوه گلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@yazdanikhorram/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-htuaaukibd22</link>
                <description>هنوز یادم هست خبرِ مرگِ کاوه گلستان را... هفده سال پیش. خبر آمد پای‌اش رفته روی مین و او فقط پنجاه و سه سال داشت. کاوه گلستان آرتیستی تمام‌عیار بود، حتا منتقدانِ سرسخت‌اش هم اذعان دارند بر این وجهِ او. بر هوش، توانایی و البته دانش‌اش در کار. بی‌تردید هیچ عکاسی هم‌چون او نتوانست نام‌اش و آثارش را وارد عرصه‌ی عمومی کند. از نخستین سال‌های کارش شاهد نوآوری‌ها و تابوشکنی‌های‌اش هستیم. از عکاسیِ کارگران، معدن‌چیان و کودکان عقب‌مانده‌ی ذهنی تا پروژه‌ی شهر نو و روزهای انقلاب و البته جنگ. مردی که ادبیات و سینما را به خوبی می‌شناخت و از آن مهم‌تر می‌دانست چه‌گونه به‌عنوانِ آرتیست باید احساس‌اش را کنترل کند. حتا وقتی کمی بعد جنگ ورود او و برخی عکاسان دیگر را به مناطق جنگی محدود کردند او توانست قاب‌هایی ثبت کند که کم‌نظیرند. قدرت‌اش در نگاه‌کردن به سوژه‌ها و درکِ تاریخ بود. به قول بسیاری از هم‌کاران‌اش به خاطر شجاعت و قدرت بالای روابط‌عمومی‌اش می‌توانست عکس‌های‌اش را به بهترین نشریات برساند. در این سال‌ها کنایه هم‌ کم نشنیده‌ام درباره‌اش. چه باک... کیست که در ایران به توفیق برسد و مَحسود برخی نشود! حتا به نوغِ مرگِ نمادین‌اش هم حسادت کردند بسیاری و این‌که خودش بی‌احتیاطی کرده و فلان و بهمان. خنده‌دار است این مهملات. بی‌تردید هیچ چیز بالاتر از مرگ نیست و برخی باید اَحقر باشند که چنین فکر کنند درباره‌ی او. به قول بهرام محمدی‌فرد یا ساسان مویدی کاوه استادی بلامنازع بود که برعکس بسیاری عکاسان جوان آن زمان می‌دانست دارد چه می‌کند.خود من بسیاری از تکه‌های تاریخ معاصر را با عکس‌های او درک کردم و اهمیتی ندارد برای‌ام که به چه نیتی گرفته شده. مهم محصولی‌ست که او ساخت. اویی که از خانواده‌ای ثروتمند بود، راوی رنج‌هایی شد که به ندرت کسی برای ثبت‌شان تلاش کرده‌بود. اگر بسیاری از نویسنده‌گان متعهدِ دوآتشه شعارش را می‌دادند، کاوه انجام‌اش داد. اگر آن‌ها از فقر و فاقه در کافه‌ها می‌نالیدند، کاوه با دوربین‌اش از آن فقر و فاقه عکس برداشت و بارها نیز خطر به جان خرید. آن‌قدر قاب مهم ساخت و ثبت کرد که انگار صد سال عکاسی کرده. در کلمات و‌ منش‌اش هم می‌توان این روحیه‌ی قدرتمند کارکردن مداوم را دید. وقتی روی مین رفت بسیاری از ما گرم بودیم و نفهمیدیم چه عکاسی را از دست داده‌ایم، او یک رفتار، منش و ایده بود، و این برای من مهم است که توانست جهانِ رنج‌دار اطراف‌اش را تکه‌تکه ثبت کند، درون سیاهی برود و مروارید صید کند. آگاهی بسازد و ادای متعهدبودن درنیاورد. او جسور زیست، جسور خلق کرد و جسور رفت...</description>
                <category>مهدی یزدانی خرم</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 14:52:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>