<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yeDoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yeDoor</link>
        <description>مدتی هست دور شدم. این‌جا از احساسات مختلفی که باهاشون روبه‌رو می‌شم می‌نویسم. از اینکه خونده بشن، خوش‌حال می‌شم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 04:37:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/33393/avatar/Xb5syH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yeDoor</title>
            <link>https://virgool.io/@yeDoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سربالایی شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-b1uzvcploh2g</link>
                <description>حس می‌کنم توی اون قسمت سنگی و اذیت‌کننده‌ی کوهم. سربالایی بدی شده. بیش‌ترش رو اومدم. قله رو هنوز نمی‌بینم اما می‌دونم دیگه نزدیکه. این دفعه از بار قبل بیش‌تر اومدم و خوش‌حالم. می‌تونم ادامه بدم اما نفسم داره تنگ می‌شه. می‌تونم برگردم اما بهم حس شکست می‌ده. ممکنه دیگه نتونم بیام تا این‌جا. داره شب می‌شه و وقت استراحت ندارم. به پشتم نگاه می‌کنم و یادم میاد با چه سختی‌ای اومدم. از تلاش‌هام راضی‌ام  اما به خودم می‌گم الان موقع ایستادن نیست. هنوز می‌تونم برم. مسیر روبه‌رو‌ام رو نگاه می‌کنم و توی ذهنم به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیمش می‌کنم. باید برسم. وقتی رسیدم، اون‌جا هر شکلی که بود، راضی‌ام. تا حالا مسیرهام به جای بدی نرسیده. الان «سربالایی شده» برگشتنش آسونه.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 21:09:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت نمی‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-zgestecspnrr</link>
                <description>نشستی داری یه مقاله‌ی پیچیده با کلی فرمول ریاضی می‌خونی، مغزت داره کلنجار می‌ره که آخه نویسنده‌اش اینا رو از کجا آورد، یهو یه اشکی از گوشه‌ی چشمت میاد...وسط مهمونی‌ای داری می‌رقصی، آهنگش که عوض می‌شه، یهو یه اشکی از گوشه‌ی چشمت میاد...داری خرید گوشت و پیاز و میوه برای کل هفته‌ی آینده می‌کنی، یهو یه اشکی از گوشه‌ی چشمت میاد..دوستت اومده خونه‌تون با هم چای می‌خورین و حرف‌های همیشگی می‌زنین، یهو اشکی از گوشه‌ی چشمت میاد...داری با همه‌شون تصویری حرف می‌زنی، یهو یه اشکی از گوشه‌ی چشم‌شون میاد، یهو یه اشکی از گوشه‌ی چشم تو میاد...دلتنگی این شکلیه، تموم نمیشه، عادت نمی‌شه... </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 22:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«همیشه» حال خوب‌شو با دیگران تقسیم می‌کنه</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-ycdm4kjeh2yd</link>
                <description>توی هفته‌ی امتحاناتیم و مرکز مشاوره‌ی دانشگاه خیلی تلاش می‌کنه که استرس این روزها رو کم‌تر کنه. امروز توی لابی دانشکده برامون چند تا سگ درمانی (تراپی داگ) آوردن که بچه‌ها باهاشون بازی کنن و حال‌شون بهتر شه.ایملش رو که خوندم، هیچ اهمیتی ندارم. هم از سگ می‌ترسم هم این استرس‌های امتحانی برای ما لوس‌بازی هست. اما خب واقعا یه مدتی هست که شاید مثل همه من هم دل و دماغ ندارم.از لابی که رد شدم و دیدمشون، یکی‌شون اومد سمتم و شروع به ناز کردنش کردم. این میزان از شجاعتم برای خودمم عجیب بود اما خب خیلی می‌خندید، خیلی آروم بود و با چشماش بهم ‌می‌گفت منو ناز کن. یکمی که گذشت، اومد تو بغلم. حدود ده دقیقه باهاش بازی کردم و واقعا حالم بهتر شد.یکمی راجع بهشون خوندم و فهمیدم اینجا بیش‌تر مراکز مشاوره و بیمارستان‌ها برای بهتر کردن حال مراجعین‌شون ازین سگ‌ها دارن و تحقیق‌های زیادی مفید بودنشون رو اثبات کردن.آخرش دلم خواست منم تراپی داگ می‌بودم، چی آخه ازین بهتر؟ همیشه خوشحال باشی و حال بقیه رو خوب کنی. کسی که همیشه داره حال خوبشو با بقیه تقسیم می‌کنه.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 21:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتما گیتارو با خودت ببر</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-s2gmvopiojmd</link>
                <description>توی یکی از کلاس‌های مهارتی که داوطلبانه شرکت کرده بودم، یه تمرین گروهی داشتیم. بهمون گفتن فرض کنین که هواپیمای ما توی یه جزیره‌ی دور افتاده سقوط کرده و گروه ما زنده مونده، هر کدوم‌مون می‌تونیم یه وسیله برای دووم آوردن توی این جزیره برداریم. وسیله‌هاتون رو انتخاب کنین.دور چرخیدیم و هر کسی وسیله‌اش رو گفت. من گفتم دستگاه تصفیه‌ی آب شور. بقیه هم ذهن‌شون همین دور و ور بود، طناب، ارّه، چاقو، چراغ قوه، کبریت ...تا اینکه این وسط یه نفر گفت «گیتار». توی لحظه‌ی اول خیلی قضاوتش کردم و با خودم گفتم ما اون وسط گیر کردیم اخه گیتار می‌خوای چیکار؟ حالا این داستان ادامه داشت و آخرش از وسیله‌هامون استفاده کردیم و یه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتیم تا نجات پیدا کنیم.اما گیتار واقعا لازم بود. یه گروهی که قراره چندین ماه توی جزیره باشن احتیاج به روحیه دارن. آدمیم، ماشین که نیستیم، اگه نتونیم روحیه‌امون رو توی شرایط سخت حفظ کنیم، کار مفیدی هم نمی‌کنیم.بعضی موقع‌ها واقعا باید برای استراحت، روحیه‌مون وقت بذاریم. البته تشخیص اینکه کی بهانه برای تنبلی می‌خوایم و کی واقعا به تفریح احتیاج داریم یکمی سخته. اما اگه از حدش بگذره دیگه درست کردنش کار راحتی نیست. </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 20:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکر رو هم قضاوت نکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-sir6cukfjzb0</link>
                <description>راستش اینه که من فیلم‌ها و داستان‌های آروم، بدون چالش و با پایان خوش رو دوست دارم. متاسفانه بیش‌تر اثرهای تاثیرگذار و خوب ساخته‌شده توی دنیا هم دقیقا برعکس این ویژگی‌ها هستن. اما من، شاید برای محافظت از خودم، فعلا تصمیم گرفتم که حداقل دنیای خیال و تفریحم رو شاد و مثبت نگه دارم.با همه‌ی این تصمیم‌ها فیلم جوکر رو دیدم. با وجود اینکه چشمام رو توی خیلی از جاهای فیلم بسته بودم اما بیش‌تر از یک هفته است که بهش فکر می‌کنم. برای همینم اومدم این‌جا تا فکر‌های این یه هفته رو مرتب‌تر کنم تا شاید ازشون خلاص شم و بتونم به کارهام برسم... مسئله برای من هم‌دردی‌ای هست که وقتی از نزدیک یکی مثل جوکر رو هم‌راهی می‌کنم،  توی دلم میاد. با همه‌ی کارهای وحشیانه‌ای که می‌کنه. می‌تونم برای همه‌شون منطق بیارم و بگم خب شاید هم حق داشته. این‌جا حتی برای دلیل کارهاش مقصر بزرگی هم پیدا نمی‌شه. فقط یه مجموعه شرایطی رو نشون می‌ده  که هر کدوم‌شون شاید نقش دارن. اما خب وقتی کسی نباشه که به عنوان مقصر اصلی همه‌ چی یقه‌اش رو بگیرم، اذیت می‌شم.حالا بعد کلی فکر، به جمله‌ی تکراری و کلیشه‌ای همیشگیِ  «قضاوت نکنیم» می‌رسم. نمی‌شه هیچ کسی حتی یه قاتل زنجیره‌ای رو قضاوت کرد. اونم شاید برای خودش دلایلی داشته. نمی‌دونم، حتی شاید آدم‌های «خوب» هم تحسین زیادی نداشته باشن و مجموعه شرایط یه آدم اون رو به بزرگی برسونه... اصلا خود من چی شدم که این‌جام؟این‌جای داستان هست که به سوال‌های فلسفی عجیبی می‌رسه که از دانش و فکر من فاصله‌ی زیادی داره و توی سیکل معیوب فکرهام گیر می‌کنم.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 22:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرحله‌ی ترس بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ghapgli9ohko</link>
                <description>دارم ازدواج می‌کنم. همه‌‌اش از اینجا شروع شد که ایده‌اش رو با خانواده‌هامون مطرح کردیم. اون موقع خیلی همه چی خوب بود. مدتی هست که همدیگه رو دوست داریم. فکر می‌کنیم از پس زندگی بربیایم. خوبه که کنار هم باشیم اما خب همیشه «آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»وقتی می‌خوام یه کار بزرگی رو شروع کنم اول سعی می‌کنم امکان‌سنجی کنم. توی این مرحله خیالم راحته و هنوز از چیزی نترسیدم. توی این مورد امکان‌سنجی معادل صحبت با خانواده‌هامون بود.مرحله‌ی بعدی می‌شه موقعی که به نظر میاد شرایط برای انجام اون کار بزرگ تقریبا آماده است و من دیگه خودم باید «شروع» کنم. اینجا خیلی می‌ترسم. همیشه با یه ترس بزرگ شروع می‌شه. تا امروز خیالم راحت بود. ازدواجه دیگه، چیزی که نیست. مدت‌ها قبل با مامان‌بابام مطرح کردم. طبیعتا ازدواج دخترشون توی «دوری» براشون سخت بود. من هم اصرار نکردم. گذاشتم ایده توی ذهن‌شون خیس بخوره و خودشون بررسی‌اش کنن. شاید ته دلم هم فکر می‌کردم که بگن هر وقت تونستین برگردین ازدواج کنین. دیروز اما بابام بهم گفت که بیاین کم‌کم جزئیاتش رو مشخص کنین. وارد مرحله‌ی «ترس بزرگ» شدم. چجوری نباشن و من وارد یکی از بزرگ‌ترین واقعه‌های زندگیم بشم. به این فکر نکرده بودم که همه‌ی ابعاد زندگی قراره توی «دوری» جلو بره. </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 20:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی پاییز شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-wjyv65nuwo1t</link>
                <description>چند وقتی هست که اینستاگرامم رو پاک کردم و از بیش‌تر کانال‌های تلگرامی بیرون اومدم. بعد از چند روز، اینجا که اومدم دیدم دیگه پست‌ها راجع به پاییزه. اول فکر کردم آدم‌ها رفتن پیشواز پاییز که آیکون گوگل رو دیدم.پاییز مبارککی پاییز شد؟ الان دیگه دخترخاله‌ام میره کلاس پنجم.  پسرخاله‌ام میره یه کلاسی که معادل سوم راهنمایی هست. چند روز دیگه تولد بابامه و چند روز بعدش تولد مامانم. همیشه از اول پاییز نگران این بودم که برگ‌ریزون درختا بیاد و بگذره و من وقت نکنم که  برم و ببینم. معمولا هم واقعا وقت جور نمی‌شد.هیچ‌وقت از پوشیدن لباس‌های زیاد خوشم نمیومده. روزهای کوتاه و شب‌های طولانی رو دوست نداشتم. توی ترافیک و آلودگی تهران هم رنگ‌های مختلف این پادشاه فصل‌ها رو ندیدم. اما، پاییز برام همیشه فصل تلاش بوده. همیشه منتظر بودم یک مهر بشه تا یه پروژه‌ی گنده رو شروع کنم و نتیجه‌اش رو توی زمستون و بهار ببینم.اول پاییز برام مثل اومدن سال نو هست. سال قبلیم رو مرور می‌کنم و برای پاییزم برنامه می‌ریزم. فکر کنم برای همین هست که ازین که نفهمیدم کی اومده اینقدر ناراحت شدم.اینجایی که اومدم، تقریبا همیشه یه فصله. تقریبا همیشه بهاره و تابستون‌ها یکمی گرم‌تر میشه. از دور به نظر خوب میاد اما واقعا گذر عمرمو ندیدم این یک سال. الان که یک سال از اومدنم می‌گذره به خودم میگم «دخترم یک پاییز و زمستان و بهار و تابستان را دیدی، همه‌اشون عین هم بودنو تغییر هیچ‌کدومو نفهمیدی»</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 01:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m4iuxm2iboax</link>
                <description>یه چیزی بود که تا شش ماه پیش خیلی دنبالش بودم و نشد. نشدنش هم ناراحتم کرد. حتی فکر کنم یه پست هم راجع بهش این‌جا نوشتم و از شکست گفتم. حالا، بدون مقدمه بهم پیشنهاد شده. البته خب قبول کردنش خیلی هم ساده نیست اما اسبابش دیگه فراهم شده. الان اونقدر نمی‌خوامش، اصلا نمی‌دونم تصمیم خوبی بوده یا نه. نمی‌دونم الان این یه فرصته که اگه نرم دنبالش به بختم پشت پا زدم یا اینکه دنیا می‌خواسته بهم بفهمونه ببین اون شکست نبود. ببین الان از نشدنش خوشحالی...این دوراهی‌ها و تصمیم‌ها خود زندگی‌ان. هر چی هم بزرگ‌تر شدم بیش‌تر شدن. کی بیفتیم پس تو سراشیبی؟</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 21:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع کن</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-nlnkgleifgzk</link>
                <description>ضریب اصطکاک ایستایی از اصطکاک جنبشی بیش‌تره. این توی زندگی‌مونم هست. وقتی برای شروع کاری با تمام وجود ترسیدی و این ترس نمی‌ذاره که پا شی و شروعش کنی، این اصل فیزیکی رو با خودت مرور کن. قرار نیست اولین قدم و اولین حرکت بهترین باشن. فقط باید شروع کنی و پیش خودت بتونی بگی «من همه‌ی تلاشمو کردم.»</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 02:56:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایک «و» پِنس</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%BE%D9%90%D9%86%D8%B3-wif75k8cuyko</link>
                <description>این‌ جایی که هستم پر از عنکبوت هست، مدل‌ها و رنگ‌های مختلف. نوعی که زیاد توی خونه‌ام می‌بینم یه عنکبوت با بدن خیلی کوچک و پاهای خیلی دراز به رنگ مشکیه. ازین مدل دیگه نمی‌ترسم و می‌تونم با یه دستمالِ کاغذی یا جارو از پسش بربیام. اما این دور و ور از اون نوعِ با بدن بزرگ و پاهای کوچک هم زیاد هست. ازینا می‌ترسم. به‌خصوص که رنگی‌ هم باشن. دو تا ازین ترسناک‌ها رو نزدیک خونه‌ام و توی مسیری که هر روز ازش رد می‌شم می‌بینم که یه تار خیلی بزرگ بین شاخه‌های درخت ساختن و معمولا که برای نشون دادن قدرت‌شون دقیقا وسط تار نشستن.قبلا‌ها، هر روز وجودشون رو چک می‌کردم که اگه یه روز نبودن خوش‌حال شم و بگم «خب، خدا رو شکر، این خطر هم از بیخ گوشم گذشت». اما کم‌کم، از کنارشون که رد می‌شدم یه سلامی هم بهشون می‌کردم.دیدم دارم به دوتاشون می‌گم «سلام عنکبوت» مجبور شدم براشون اسم بذارم. اولین اسم‌هایی هم که به ذهنم رسید مایک و پِنس بود. نمی‌خواستم برای دو تا عنکبوتِ ترسناک بیش‌تر از این وقت بذارم و فکر کنم، پس همین‌ اسم‌ها خوب بودن. واقعیت هم اینه که اصلا نمی‌دونستم مایک‌ پنس کی هست. ینی خب حتما اسمش رو  توی جاهای مختلف شنیده بودم و برای همین هم به ذهنم رسیده بود. اما خب نمی‌شناختمش.خلاصه الان یه مدتیه هر روز صبح موقع رفتن و شب‌ها موقع برگشت، به مایک و پِنس سلام می‌کنم. منی که نه ازین عنکبوت‌ها خوشم میومد و نه از خود مایک پنس، حس می‌کنم اگه یه روزی ببینم که یکی‌شون نیست دیگه ناراحت می‌شم.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 20:22:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییرهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-gxnoe0duboks</link>
                <description>نشستم و به تابستون امسال که داره به آخرهاش نزدیک میشه فکر می‌کنم. اگه یک نفر از بیرون نگاهم کنه، میگه خب تابستون آرومی بود. من آخه خروجی قابل مشاهده‌ای نداشتم اما مغز شولوغی داشتم. بزرگ‌ترین دست‌آوردم هم شاید مرتب کردن این مغز شولوغ باشه. حس می‌کنم آرامش بیش‌تری بدست آوردم و روی روتین‌های خوبی افتادم. البته الان شاید برای قضاوت زود باشه. باید ببینم با تموم شدن تابستون و هجوم همه‌ی کارها و استرس‌ها به سمتم باز هم این شکلی می‌مونم یا نه. برای یادآوری خودم اما می‌خوام تصمیم‌هایی که ازشون راضی هستم و باید تلاش کنم به عادت تبدیل‌شون کنم رو این‌جا بنویسم.مهم‌ترین تصمیم من شاید کم کردن استفاده‌ام از شبکه‌های اجتماعی بود. به طور اتفاقی توجه‌ام به گزارش‌ گوشی‌ام راجع به زمان استفاده‌ام جلب شد. همه‌مون هم کم‌وبیش راجع به تاثیر منفی شبکه‌های اجتماعی شنیدیم. اینستاگرامم رو پاک کردم و تلگرامم رو برای ساعت‌های صبح بلاک کردم. دیگه هم وقتی بیدار می‌شم سرخط خبرهای روزنامه رو نمی‌خونم. حدود دو ماه از این تصمیم می‌گذره و واقعا احساس آرامش بیش‌تری می‌کنم.نوشتنم اینجا رو خیلی دوست دارم. در مجموع به آرامش‌ام خیلی اضافه می‌کنه. انگار که ذهنم رو مرتب می‌کنم و تداخلات درونی‌ام رو بیرون می‌ریزم. قبلا نوشتم که جای خالی یه دوست واقعی توی زندگیم کم هست، فعلا جاشو با ویرگول پر کردم. همیشه دوست داشتم داستان کوتاه بنویسم، اما فعلا این نوشته‌های درمانی رو در گام اول از خودم می‌پذیرم.ساعت‌های کاری‌ام رو به بازه‌‌های نیم ساعته تقسیم کردم. توی این بازه‌های نیم‌ ساعته، اینترنت و هر عامل حواس‌پرتی رو قطع می‌کنم و متمرکز فقط کارم رو انجام می‌دم. البته، توی تعداد بازه‌های نیم ساعته هنوز به حالت ایده‌آل خودم نرسیدم.قرص آهن:) یکمی عجیب هست اما با یک آزمایش خون ساده متوجه شدم که بخش زیادی از خستگی روحی و جسمی من به خاطر کم‌خونی هست. شاید یکمی هم تلقین باشه اما از وقتی که قرص آهن می‌خورم، انرژی بیش‌تری توی خودم احساس می‌کنم. چه واقعی و چه تلقین، از نتیجه راضی‌ام.بر خلاف اطرافیانم، من بیش‌ترین بازده رو در صبح‌های زود دارم. این موضوع که بخوام با بقیه هماهنگ باشم، منو از پربازده‌ترین زمانم دور ‌می‌کرد. به‌صورت مستقلی صبح‌ها زود بیدار می‌شم و حدود دو ساعت توی خونه کارهامو پیش‌ می‌برم و بعد به سمت دانشگاه راه میفتم. دارم سعی می‌کنم به پذیرش نسبت به خودم برسم. بزرگ‌ترین مشکل من شاید مقایسه‌ی خودِ الانم با خودِ قبلا‌هام بود. با خودم می‌گفتم «اگه پارسال بود تا حالا فلان و فلان و فلان کار رو تموم کرده بود. چه بلایی سرم اومده آخه». فشارهای ریزی که به خاطر تغییرات زندگیم در یک سال گذشته بهم وارد شدن رو ندیدم. ینی دیدم اما حس نمی‌کردم کنار اومدن با این فشارها و عبور ازشون خودش می‌تونه موفقیت باشه. دارم سعی می‌کنم بیش‌تر به خودم زمان بدم و حداقل خودم باعث استرس اضافی به خودم نشم. موفقیت‌های کوچکم رو برای خودم جشن بگیرم و امید به آینده داشته باشم.تا اینجا از تغییرهایی که حس‌ می‌کنم با موفقیت در من ثبت شدن گفتم. حالا اما از آرزو‌هام می‌گم. ینی تغییرهایی که دوست دارم توی خودم بدم:اولیش این هست که توی روزهای هفته به مقدار خوبی کار کنم که بتونم آخر هفته‌ها همه‌ی کارها رو ببندم و کنار بذارم. برای این تغییر لازمه تا از روزهای هفته‌ام استفاده‌ی بهینه‌تری کنم.باید ورزش رو به روتین زندگیم اضافه کنم و غذاهای سالم‌تری بخورم.به جای دیدن سریال قبل از خواب، مطالعه کنم. این هم مثل اینستاگرام هست. می‌دونم این کار آرامش خوابم رو می‌گیره اما جذابیت سریال اجازه نمی‌ده که ولش کنم.هر روز قبل از رفتن به خونه و آخرین روز هفته قبل از رفتن به خونه، روز و هفته‌ام رو جمع‌بندی کنم.قبول کنم که هر تغییر کوچکی احتیاج به زمان و پیشرفت‌های خورد خورد داره. یک روزه و یک شبه نمی‌شه همه‌ی این‌ها رو ایجاد کرد. </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 21:21:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسِ قدردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AD%D8%B3%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-uxiu4l5wpqm6</link>
                <description>یه نفر به گروه‌مون اضافه شده. تازه اومده و خب توی اون دوران سرگردونی و بی‌کسی اول هست. من این روز‌ا خیلی کار دارم اما یادمه هم‌گروهی‌هام توی این روزا خیلی کمکم کردن و باهام مهربون بودن. برای ادامه دادن این حلقه‌ی مهربانی، تصمیم گرفتم خیلی کمکش کنم.واقعا هم خیلی وقت گذاشتم، حتی یکمی بیش‌تر از توانم. ینی به خاطر همین کلی از کارهام مونده.از دیشب ولی توی ذهنم مونده که این همه کار کردم براش، آخر یه تشکرم نکرد. نمی‌دونم چرا به این فکر می‌کنم. من آخه اصلا برای یه کلمه‌ی «متشکرم» این کارا رو نکردم که. حالا مثلا میگفت این کلمه‌ رو چه اتفاق خاصی برای من میفتاد؟ احساسات ادم عجیبه، خیلی عجیب.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 23:15:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمارشِ بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-owpuf3gkare3</link>
                <description>از طریق یکی از دوستام با کانال «فهیم عطار» آشنا شدم. بیش‌تر نوشته‌هاشو دوست دارم. البته خیلی‌ از نوشته‌ها شبیه داستان کوتاه می‌مونند و نمی‌دونم چقدرشون ریشه‌های واقعی دارن. هم‌زمان با پستِ قبلی من که برای یک سالگی دوریم نوشتم، یک پست گذاشت از رسیدن چهاردهمین سال مهاجرت. خب، خیلی توصیفش از من قشنگ‌تر بود. من اما، فکر می‌کردم یه روزی این شمارش تموم بشه. تاریخ دوری‌ام رو یادم بره، صحنه‌های ناراحت‌کننده‌اش توی ذهنم کم‌رنگ شن. چهارده عدد بزرگیه. اگه تا چهارده هنوز بشمارم، این شمارش هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 22:37:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-wxts7kmyrlkw</link>
                <description>داره دقیقا یه سال می‌شه که دور شدم. فقط برای اینکه حس می‌کنم کمک می‌کنه بهم می‌خوام چیزهایی که ازون مدت یادم میاد رو بنویسم.تصمیم گرفته بودم همه‌ی تابستون رو با خانواده‌ام بگذرونم و همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. مامان‌جون و باباجونم و عزیزترین‌هام از شهرهای مختلف اومدن تهران و همه با هم رفتیم شمال. چند روز سفر خیلی عالی‌ای بود. شمال رو گشتیم و وقتی هم برگشتیم تهران به گشت و گذار ادامه دادیم. همیشه وقتی مامانجون و باباجونم میان تهران یه چک‌اپ پزشکی می‌کنن. یادمه که مهمونی دعوت بودیم و باباجونم گفت فکر کنم بهتره من نیام، حس می‌کنم خوب نیستم و به استراحت احتیاج دارم. خاله‌ام هم که پزشک هست گفت اصرار به اومدنش نکنیم و قرار شد که فردا صبحش برای چک‌اپ به بیمارستان خاله‌ام برن.خب فردا صبح شد و با هم رفتن بیمارستان. اما دیگه برنگشتن. یعنی بعد یک هفته خاله‌ام تنهایی برگشت. اصلا یادم نمیاد اون روز‌ها رو. صدای بلند گریه‌ی خاله‌ام یادمه در حالی که میگفت بابامو جا گذاشتم. خیلی برام داستان ناتمومی هست. بابابزرگم با پای خودش و فقط برای یه چک‌اپ ساده رفت. چی شد اخه که رفت تو کما و برنگشت. اینکه برای خاکسپاری رفتیم شیراز رو یادمه. اینکه عمه‌ام محکم منو گرفت که توی قبرو نبینم اما به زور دیدم رو یادمه. و این جمله «بابابزرگت دیگه خیلی پیر بود، احتمالا همین یکی دو ساله می‌رفت. خوب که تو بودی و رفت، اگه نبودی از راه دور خیلی سخت‌تر می‌شد برات.» نکنه خودشم حواسش به این بود و برای این رفت؟یک هفته شیراز بودیم برای همه‌ی مراسم‌ها و برگشتیم. حالا من یه هفته تا بلیتم فاصله بود.اون هفته رو هم تقریبا یادم نیست. یادمه از خونه خیلی کم بیرون می‌رفتم و دلم می‌خواست پیش خانواده‌ام باشم. یادمه مامانم گفت «رفتن باباجون، رفتن تو رو برام آسون‌تر کرده. همه‌اش فکر می‌کنم از مرگ که بدتر نیست...»بیست و چهار ساعت آخر رو یادمه. خانواده‌ی خاله‌ام و عمه‌ام و دو تا از دوستام اومدن خونه‌مون. مامان‌بزرگم خیلی سرحال نبود اما با این وجود، هر مدل حلوایی که بلد بود درست کرد تا ازش فیلم بگیرم و داشته باشم. مامان‌جونم فکر می‌کرد حلوا مهمه. اما در واقع فیلم مامان‌جونم در حال حلوا پختن مهم بود. بابام بعد از ناهار رفت بخوابه که موبایلمو گذاشتم کنارش تا صدای خر و پفش رو ضبط کنم. نمی‌دونم چرا الان وقتی بهش گوش می‌دم خیلی گریه‌ام میاد.حدود دو صبح باید به سمت فرودگاه راه میفتادیم. همه خوابیدن. من و مامانم بیدار موندیم. یادمه نشسته بودیم جلوی هم‌دیگه که مامانم گفت این مدلی که همو با ویدیوکال می‌بینیم. بیا توی بغلم.موقع رفتن شد، بابام رفت لقمه‌ی نون پنیر هر روزه‌ام رو بگیره که ببرم. مامانم بقیه رو بیدار کرد و من برای آخرین بار رفتم توی بالکن‌مون که دعا کنم.مسیر فرودگاهو یادم نمیاد. توی خود فرودگاه، خواهرم خیلی گریه کرد. همیشه خیلی بی‌تفاوت بود و همه‌اش میگفت خوشحالم که دیگه اتاق بزرگ‌تری می‌گیرم. انتظار اون گریه رو نداشتیم. همه‌مون آروم‌تر شده بودیم تا اونون آروم کنیم. اجازه دادن همه بریم تو و بارها رو تحویل بدیم و بیایم بیرون برای خداحافظی آخر. وقتی دیگه واقعا داشتم می‌رفتم، کارت پرواز رو گرفته بودم و برای همین لازم نبود توی صف وایسم. آقای نگهبان از زیر طناب صف راهم داد که یه خانومی از وسط صف شروع به داد و بیداد کرد. نگهبان رفت براش توضیح بده اما راضی نمی‌شد. همین شد که آخرین بار که مامان بابامو بغل کردم خیلی هول هولی و از پشت طناب صف بود. نگهبان بهم گفت بیا زودتر برو تا این خانوم بیش‌تر شولوغ نکرده...رفتم.ازون روزا این سه تا چیز خیلی توی دلم مونده،رفتن باباجونم، گریه‌های خواهرم و یه کینه‌ی بزرگ از اون خانومی که نذاشت محکم‌تر مامان بابامو برای بار آخر بغل کنم. </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 20:33:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعادل</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-zs6oloczosxp</link>
                <description>بعضی موقع‌ها یه قلموی ریز برمی‌دارم و کوشه‌ کنارهای کیبوردمو باهاش تمیز می‌کنم. معمولا گرد و غبار و کثیفی اون جاها گیر می‌کنه. خب ازین که تمیز میشه خوش‌حال می‌شم اما راستش فکر نمی‌کنم این تمیزکاری توی بهتر کار کردنش تاثیر بذاره. اما حس می‌کنم کیبوردم توی دلش می‌گه آخیش، سبک شدما...خیلی وقت‌ها توی مغزم هم این حسو دارم. حس می‌کنم توی شیارهاش گرد و غبار گیر کرده و سنگینی این کثیفی‌ها خسته‌ام می‌کنه. دلم می‌خواد مغزمو باز کنم، با یه قلمو کوچیک خیلی آروم اون گرد و غبارها رو خارج کنم و سبکش کنم. این حس از وقتی که یادم میاد هر از گاهی سراغم میومده اما اخیرا خیلی پرتکرارتر شده.جلسه‌ی اول مشاوره این حسو توضیح دادم. توی آخرین جلسه به این نتیجه رسیدیم که من برای همه‌ی مسائل زندگیم برنامه‌ریزی‌های طولانی مدت می‌کنم، همه‌ی سناریو‌های ممکن رو در نظر می‌گیرم و موضع خودمو توی اون سناریوها مشخص می‌کنم. حتی مسائلی که ذاتا نباید برنامه‌ریزی بشن. با کلی صحبت، آخرش بهم گفت که این توانایی رو در عکس‌العملم نسبت به شرایط مختلف بدست آوردم و شاید این خستگی مغزم به خاطر همین برنامه‌ریزی ممتد برای همه‌ی کارها باشه. گفت در قدم اول لازم نیست این کارو کم کنم اما می‌تونم فعالیت‌هایی به زندگیم اضافه کنم که اصلاِ اصلا برنامه‌ریزی نخوان تا «تعادل» حفظ بشه و مغزم در مجموع آرامش بیش‌تری پیدا کنه. حالا چند روزه که دارم به این مفهوم «تعادل» فکر می‌کنم. کدوم‌ قسمت‌های زندگیم تعادل نداره؟ </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 01:05:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش قبل از طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-vg8cqo4plgyb</link>
                <description>دیروز مصمم اومدم سر کارم. می‌دونستم باید چی کار کنم. برنامه‌ریزی کرده بودم، به موقع بیدار شدم، زنگ زدم خونه و با همه صحبت کردم، روتین‌های صبحم رو انجام دادم. هیچ بهانه‌ای نبود...اما، یه جای کار مشکل داشت، نمی‌تونستم تمرکز کنم. حواسم پرت می‌شد. اینجا لازمه بگم که این روزا باید مباحثی رو یاد بگیرم که نیاز به تمرکز بالای دارن.به خودم گفتم داری دیگه بهانه میاری، حالت خوبه، همه چی روبه‌راهه و طبقه برنامه‌ است فقط چون کارت سخته و ازش می‌ترسی هی می‌خوای با بهانه‌ی خوب نبودن عقبش بندازی... هی به خودم اخم کردم خودمو انداختم پای کار، هی نشد، دوباره...این داستان از حدود نه صبح شروع شده بود و تا ساعت سه وضع همین بود. رفتم پیش یکی از دوستام که بهش اعتماد دارم، گفتم بیا حرف بزنیم. گفتم من فقط حرف می‌زنم تا پیدا کنیم چی هست که منو اذیت می‌کنه. اصلا من چرا استرس دارم آخه، اونم پیشنهاد داد که هر چی میاد رو تیتروار بنویسم. اولش هیچی نیومد، هر چی فکر کردم گفتم خوبم هیچی نیست. کم‌کم این شد لیستم.برای این پروپوزال استرس دارم، می‌ترسم خوب نشه، خیلی مباحثش رو بلد نیستم. تعداد زیادی ایمیل دارم که باید براشون کار انجام بدم تا رسیدگی بشه، هی عقب می‌اندازم و استرسمو بیش‌تر می‌کنه.بهم گفتن باید برم ام‌آی‌آی، می‌دونم چیزی نیست و لوس‌بازی‌های اینجاست. اما من کلا بهشون اعتماد ندارم.یه نفر ازم خواستم بود کاری انجام بدم، منم قبول کردم اما انگار نباید قبول می‌کردم. یه فرصت برای یک کار داوطلبانه باز شده که تازه ایمیلش رو گرفتم. خیلی دلم می‌خواد اپلای کنم براش اما اپلیکیشنِ پرکاری داره. نمی‌دونم کی باید انجام بدم.دیروز یه نفر ازم خواسته بود باهام حرف بزنه و تا حالش خوب شه، خیلی استرس داشت. کمکش کردم ذهنش رو مرتب کنه اما انگار تهش استراسشو ازش برای خودم گرفته بودم.با اینکه منطقا حس می‌کنم مسائلم با هم‌خونه‌ام حل شده، اما احساسا دیگه ازش خوشم نمیاد.خواهرم فردا عمل داره. (این‌جا اشکم دروم) میدونم عمل ساده‌ایه، هیچکی حتی نگران این عمل‌ها نمیشه. اما من باید می‌بودم. خیلی ناز می‌کنه وقتی یکمی مریض میشه. دلم میخواست باشم...امروز دقیقا یه سال می‌شه که باباجونم مرده. این ازون بدترین نوعِ دوری‌هاست که امیدی هم به دیدار توش نیست.</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 19:34:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهر</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%82%D9%87%D8%B1-y9xc9gk7vrdh</link>
                <description>قهر کردن و دعوا کردن و ناراحتی کردن از من خیلی انرژی می‌گیره. چون که وقتی با کسی قهر می‌کنم می‌خوام بهش نشون بدم که از دستش ناراحم. یعنی خب فلانی، بفهم که من از دستت ناراحتم. حالا بیا یه تلاشی بکن که ببینی چرا ناراحتم. حل کردنش هم ینی ساعت‌ها صحبتِ ناخوشایند...برای همین، من فقط با آدم‌هایی قهر یا دعوا می‌کنم که برام اهمیت دارن. کسایی که رابطه‌ام باهاشون مهمه و دوست دارم رابطه‌ام رو سالم نگه دارم. خلاصه وقتی از دست کسی ناراحت می‌شم، باید بشینم فکر کنم که این آدم برای من ارزش بروز ناراحتی‌ام رو داره یا نه و پیش میاد که توی این ارزش‌گذاری اشتباه هم بکنم.فکر می‌کردم که هم‌خونه‌ام ارزش دعوا کردن نداره. خیلی وقتا از دستش حرص می‌خوردم اما چیزی نمی‌گفتم. تا اینکه دیگه دیروز بدون اینکه من بخوام وارد دعوا شدیم. اون گفت، من گفتم... آخرش مسائل‌مون حل شد. به این نتیجه رسیدیم که بیش‌تر باید با هم صحبت کنیم. بیش‌تر باید ناراحتی‌هامون رو بگیم و آشتی کردیم. الان همه‌‌چی خوبه. این دعوایی که من ازش دوری می‌کردم، از شروع تا پایانِ خوشِش فقط سه چهار ساعت طول کشید. اما خیلی خسته‌ام کرده...</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 20:16:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین الانِ الانِ الان</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-wwqhbo86ouke</link>
                <description>رفتم یه جلسه مشاوره. با وجود اینکه هیچ اعتمادی بهش نداشتم و ندارم گفتم شاید کمکی شد. یک جلسه‌ی کامل حرف زد آخرش حس کردم یه تصویر امیدوارکننده‌ که روی درش چسبونده بود، کمک بیش‌تری بهم کرد تا خودش و حرفاش.نمی‌خوام زود تصمیم بگیرم. با دید منفی شروع کردم اما خب دوست دارم بهش فرصت بدم و سعی کنم نگاهم مثبت‌تر باشه. می‌دونم تاثیر این جلسات مشاوره در لحظه نیست و شاید بعد از یه مدت روزنه‌هایی از پیشرفت پیدا شن.بهم گفت خیلی ناراحتی‌هات روی سطح هستن. ینی لازم نیست خیلی بریم عمیق بشیم تا پیداشون کنیم. هستن باید دلیل‌شون رو بفهمیم. بهم یه مشق داد که در طول روز هر مسئله‌ای که کمی غصه‌ام رو زیاد کرد، بنوسم و ببرم.از روشش هم خوشم نیومد اما قبول کردم انجام بدم. حالا این روزا درگیر این مشق روزانه هستم و خیلی بهش فکر می‌کنم.این هفته‌ی مشق، عجیب پیش رفت. بعد از مشاوره با یه تلفن معمولی از خواهرم دلتنگ شدم. خیلی دلتنگ شدم. دو روز تموم هق‌هق گریه کردم. فلج شده بودم. حتی توی خودم توان بیرون اومدن از خونه رو نمی‌دیدم. دلم می‌خواست حداقل آروم‌تر گریه کنم تا کسی صدامو نشنوه. نمی‌شد...توی این مدت هر وقت با مامان‌بابام حرف زدم سعی کردم شاد باشم تا نگران نشن. قطعا اونا هم دلتنگن اما انگار قرارداد نانوشته‌ای هست بین‌مون که بروز ندیدم این دلتنگی رو. از شادی‌هامون و اتفاق‌های خوب زندگی‌مون بگیم. توی همون حال و هوای غصه مامانم زنگ زد. اگه جواب نمی‌دادم قطعا نگران می‌شدن. چند تا نفس عمیق کشیدم و جواب دادم. همه‌ی انرژی‌ام رو جمع کردم تا گریه نکنم. چیزی نموند برای اینکه خودمو شاد نشون بدم. تو جاده‌ی شمال بودن.فهمیدن دیگه، از لحنم فهمیدن خوب نیستم...همیشه وقتی خیلی روز بدی دارم، سعی می‌کنم زودتر بخوابم تا فردا شه. به امید اینکه فردا یه روز جدید هست و می‌تونه روز بهتری باشه.فرداش اما، بهتر نشدم. همون‌جوری بودم، شایدم بدتر... قبل از اینکه مامانم زنگ بزنه و بخوام با صدای غمگین جواب بدم و سفرشون رو خراب کنم، بهش پیام دادم. گفتم من خیلی سرم شولوغه، فکر کنم یه چند روزی نشه حرف بزنیم.مامانم فهمید، گفت نمیشه که... حتی اگه حال‌مون خوب نیست هم با هم حرف می‌زنیم.گفت بعد از تماسِ دیروز، بابات تا خود شمال ریز ریز اشک ریخت. حالم بدتر شد، دیدم هر چقدرم انرژیمو جمع کنم نمی‌تونم بدون گریه باهاش حرف بزنم. برای همین قرار شد جای صحبت تلفنی بهم پیام بدیم.زدم به سیم آخر. همه چیو توی پیام‌هام نوشتم. گفتم فکر کنم من قدر بقیه قوی نیستم. گفتم خیلی سخت داره بهم می‌گذره. نمی‌تونم صبر کنم. همین الانِ الان دلم تنگه. همین الانِ الانِ الان. هم‌زمان گریه کردم و نوشتم. مامانم هم نوشت. با اینکه توی اون دو روز فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت بهتر نمی‌شم و قراره فقط گریه کنم و غصه‌دار باشم، اما بعدش آروم‌تر شدم. هر چی فکر می‌کنم که برای مشق خانوم مشاور چی ببرم، چیزی به ذهنم نمیرسه. بعد اون دو روز وحشتناک، یه آرامش نسبی داشتم. حالم «متوسط» بود و اتفاقی بالا پایینش نکرد.الان اما، عذاب وجدان بدی دارم. همه‌اش با خودم تصور می‌کنم که مامانم وقتی داشته اون پیام‌ها رو می‌خونده چه حسی داشته. چقدر گریه کرده. چقدر غصه‌دار شده، چقدر از غصه‌هاش مونده الان. کاش نمی‌گفتم...</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 20:53:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد نوری</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-c33ezhfumk1e</link>
                <description>عاشقان را خبر باد بهاران داری -  گل و گلبرگ طراوت، بوی باران داریسایه‌ها روی زمین، شوق ره در تن من- گل نیلوفر و آب، رفتن و رفتن منروز و شب همسفر و همدم یاران بودیم- همه‌جا همره دل، شاعر باران بودیمبرگ گل توشه‌ی راه، خواب موسیقی و راز- شهر سبز دل من، آسمان روشن و بازلحظه‌ها در تب و تاب، شب و شیدایی من - جلوه کن با برود، غم تنهایی مننکته نکته بنویس، قصه‌ها قصه‌ی من - پرده پرده تو بخوان، غصه‌ها غصه‌ی من</description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 22:14:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلت تنگ نشده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yeDoor/%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-i8ky3n0vrppa</link>
                <description>توی صحبت با آدم‌های دور و نزدیک دچار مشکل شدم. راجع به خانواده‌ و دوری حرف بزنیم، دلتنگ می‌شم. راجع به کار و آینده و دانشگاه الان حرف بزنیم، استرس می‌گیرم. بعضی موقع‌ها با خودم غر می‌زنم که آخه موضوع دیگه‌ای نیست؟یکمی که فکر می‌کنم می‌بینم واقعا شاید نیست. چقدر مگه میشه راجع به آب‌وهوا حرف زد؟چی شد همه‌ی موضوع‌ها ناراحت‌کننده و استرسی شدن؟ باشه بگین. من باید خودمو قوی‌تر کنم شاید. بدترینشون  اما ایناست: «جای مامان بابات خیلی خالیه، دوری‌تون خیلی سخته، دلتون حتما تنگ شده...».در مقابل همه‌اش می‌خوام جواب بدم:« ممنون که گفتین، خودم متوجه نشده بودم».   </description>
                <category>yeDoor</category>
                <author>yeDoor</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 21:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>