<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یگانه محسنی‌پویا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yegane12</link>
        <description>روایت می‌‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:10:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/323822/avatar/4ttmRs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یگانه محسنی‌پویا</title>
            <link>https://virgool.io/@yegane12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت ناتمام انسان مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-fbm7ovtpoo1a</link>
                <description>بوجک هورسمن داستان زندگی یک اسب است. همینقدر ساده و همینقدر پیچیده. اگر قصد ندیدن این سریال را دارید، لطفا چند دقیقه‌ای وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید. بوجک هورسمن سریال انیمیشنی است درباره جهانی که حیوانات و انسان‌ها با یکدیگر در تعامل و صلح کامل زندگی می‌کنند. بله؛ تصور عجیب و خنده‌داری است. اما قصد عوامل سریال فقط خنداندن و یا به شگفتی وا داشتن مخاطب نیست. بلکه چیزی عمیق‌تر و شدیدتر در جریان است. بسیاری از افراد سریال را در همان چند اپیزود فصل اول رها می‌کنند و به نظرشان داستان و روایت آن بیش از حد کسل‌کننده و کلیشه است. روایت یک بازیگر مشهور، محبوب و موفق سیت‌کام (بوجک هورسمن) که حالا در آستانه ورود به میان‌سالی، دچار بحران شخصیتی شده است. ملال و تنهایی گریبان او را گرفته‌اند و زندگی وی را دچار مشکلات حل‌نشدنی‌ای کرده‌اند. دنیای تخیلی؛ مشکلات تکراریبالاتر اشاره کردیم که جهان تصویر شده در سریال، جهانی است که در آن تمام موجودات، اعم از حیوانات، انسان‌ها و گیاهان باهم زندگی می‌کنند. این تصور و نمودهای سینمایی آن، لحظات هوشمندانه، جذاب و بامزه‌ای را برای تماشاگر رقم می‌زند. اما نکته اینجاست که حتی در این جهان تا این حد ایده‌ال و زاده تخیل محض، روان و مشکلات عدیده‌ی آن برای زیست تعاملی در جهان همچنان وجود و حضور دارند. از نیمه فصل اول به بعد تماشای هر قسمت سریال شما را به دره‌های قعری از احساسات می‌برد. بوجک به عنوان یک کاراکتر اسب/انسان همذات‌پنداری شما را تا نقاط بسیار دردناکی از روانتان می‌طلبد. همین نقطه است که دیدن سریال را تبدیل به یک تراپی روانی می‌کند، بوجک شما را با جهان پنهان درونتان که شاید در روزمره در تلاش برای سرکوب آن هستید، روبه‌رو می‌کند. بوجک هورسمن تنها است و دچار ملال. نمایی تمام قد از انسان معاصر موفق، ثروتمند اما غمگین و در تقلا. بوجک با تمام قوا در خلاف جهت تنهایی می‌دود، اما نمی‌تواند از شر آن خلاص شود. او خسته‌تر و ناتوان‌تر از آن است تا بخواهد خودش را تغییر دهد. گذشته شگفت‌انگیز و شلوغ بوجک، به عنوان یک انسان مشهور، چیزهای زیادی برای گفتن دارد. او که در گذشته بدون هیچ ملاحظه انسانی‌ای با دیگران رفتار می‌کرده، حالا در تنهایی آغاز میان‌سالی بسیار ترسیده و در تلاش برای جبران است. اما نمی‌تواند و هر قدمی در جهت جبران خطاهای عمیق گذشته‌اش، آن را بیش از پیش در باتلاق خودخواهی‌‌هایش غرق می‌کند. سریال از 5 شخصیت اصلی تشکیل شده و ارتباط بین آنها یکی از محورهای اصلی سریال است. بوجک هورسمن، پرنسس کلارین، دایان، تاد و مستر پینات‌باتر. هرکدام از این شخصیت‌ها در طول سریال مشکلات خاص خود را دارند که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنند. در این میان بوجک و دایان جزو تلخترین، سخت‌ترین و به یادماندنی‌ترین شخصیت‌های پرداخت شده در سریال‌ها هستند. بوجک و دایان که دوستان خوبی برای یکدیگر می‌شوند در طول 6 فصل سریال، بارها غرق در تنهایی‌های خودخواسته و اجباری می‌شوند. آنها توانایی گذران زندگی عادی و نرمال را ندارند و هر شادی و موفقیتی، آنها را به ورطه اندوه و روان دردناک خودشان پرتاب می‌کند. تنهایی و ملال، بلای انسانیت مدرن &quot;چه کسی می‌داند تنهایی واقعی چیست_نه آن کلمه متداول، بلکه آن وحشت عریان؟ برای خود آدم‌هایی که احساس تنهایی می‌کنند تنهایی نقابی بر چهره می‌زند. بدبخت‌ترین آدم‌های مطرود سفت و سخت به یک خاطره یا توهم می‌چسبند. گهگدار همزمانی مرگبار چند واقعه لحظه‌ای پرده را کنار می‌زند. اما فقط برای یک لحظه. هیچ انسانی نمی‌تواند بی آنکه دیوانه شود نگاهی ثابت به تنهایی اخلاقی‌اش داشته باشد.&quot; این توصیف جوزف کنراد، نویسنده قهار سبک مدرنیسم در کتاب از چشم غربی، در باب تنهایی انسان معاصر در جهان است. اگر می‌خواهید این کلمات را مجسم کنید، به تماشای بوجک هورسمن بنشینید. تنهایی مدت‌ها است که بحث محافل فلسفی، روانشناسی و جامعه‌شناسی است و شاید گفت تنهایی در عصر حاضر، ادبیات مشترک حسی و روانی همه انسان‌ها است. گاهی آنها از این درد چاره ناپذیر فرار می‌کنند و گاهی هم خودشان را به هر نحوی سرگرم می‌کنند تا با این حس بی‌واسطه و گاهی فلج‌کننده، رو در رو نشوند. بوجک اما دیگر نمی‌تواند بیش از این خودش را گول بزند. او می‌داند حالش خوب نیست. می‌داند تنها است و می‌داند بخش بزرگی از این تنهایی ره‌آورد گذشته او است. گذشته‌ای که او خیال می‌کرد مانند سریال سیتکام محبوبی که در آن ایفای نقش کرده بود، پایانی خوش دارد. بوجک با الکل، دراگ و روابط متعدد سالها این تنهایی و ملال ناشی از آن را در لایه‌هایی دور از دسترسی خودآگاهش پوشانده است و حالا دیگر جوابی ندارد برای این رودررویی گریزناپذیر. شاید با خودتان بگویید: &quot;آه، یک کلیشه امریکایی دیگر از رفاه و ملالت ناشی از آن.&quot; درست هم می‌گویید، اما این بار تفاوتش در ادامه داشتن این کلیشه است. زندگی بوجک در تمام 6 فصل سریال تغییر دلنشینی نمی‌کند. او تنها است و تنها می‌ماند. هیچ نجات‌دهنده‌ای در کار نیست و همینطور هیچ هپی‌اندی. همه چیز همینطور غلیظ، واقعی و بی‌تسکین می‌ماند. همین جا، جایی است که تماشای پیوسته سریال را برای تماشاچی باهوش، کمی سخت می‌کند. چون بیشتر از چیزی که از یک سریال دنباله‌دار انیمیشی فانتزی توقع دارد با واقعیت رو در رو می‌شود. خلاقیت‌های گرافیکی این سریال ستودنی است. نوع طراحی بصری کاراکترها و شخصیت‌پردازی آنها، بسیار هوشمندانه و دقیق است و این نامتعارف بودن هم‌زیستی حیوانات با انسان‌ها در محلی با قوانین و حقوق برابر، تخیل بیننده را به شدت قلقلک می‌دهد. شاید بگویید این اتفاق در دنیای انیمیشن مسئله تازه‌ای نیست. اما باید نکات و ظرافت‌های بی‌بدیل این مجموعه را ببینید تا متوجه عمق داستان بشوید. دایان و بوجک هر دو کودکی سخت و خانواده‌ی نه چندان سالمی داشته‌اند. همین امر آن دو را بهم نزدیک می‌کند. اما دو شخصیت اصلی دیگر، تاد و مستر پینات‌باتر دقیقا در نقطه مقابل این دو قرار دارند. آنها افراد ساده، سرخوش و مهربانی هستند که زندگی برایشان در سطح می‌گذرد. همیشه محبت دیگران را دریافت می‌کنند و به این محبت متقابلا پاسخ می‌دهند. شخصیت‌های مثبت و کمکی داستان. در قسمتی از سریال بوجک هورسمن به رقیب کاری و عاطفی‌اش، مستر پینات‌باتر، می‌گوید که از او بدش می‌آید زیرا برای او همه چیز به سادگی اتفاق افتاده است. همین دیالوگ سطحی تازه از درونیات بوجک را برای تماشاگر رو می‌کند. بوجک از اینهمه تعمد و خوشی ساختگی خسته است. او دلش می‌خواهد واقعا خوشحال باشد اما راهش را بلد نیست و هربار با هر دست و پا زدنی بیشتر در قعر ناامیدی و افسردگی فرو می‌رود. او هیچ تعریف قابل‌قبول و اصیلی از &quot;حال خوب&quot; ندارد. جز تکرار گذشته هیجانی خودش. اما در این راه هم مانند سایر، مسیرها شکست می‌خورد. شهرت دیگر حال او را خوب نمی‌کند. او به چیز ملموس‌تر و واقعی‌تری احتیاج دارد. به عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن. در قسمتی از سریال وقتی بوجک متوجه می‌شود برنده جایزه اسکار شده است ( که البته در ادامه متوجه می‌شویم جایزه اشتباهی به او تعلق گرفته و از وی پس گرفته می‌شود)، اولین واکنشش در مقابل این خبر این جمله است: &quot;حالا چی؟ چرا باز حالم خوب نیست؟ چرا خوشحال نیستم؟&quot; بوجک نه جایزه می‌خواهد نه پول و حتی نه شهرت. او به معنای واقعی کلمه به دنبال یک محبت واقعی است. چیزی عمیق و پیوسته. محبتی که از کودکی از وی دریغ شده است و او خودش را شایسته آن نمی‌داند. در قسمت‌هایی که به گذشته‌های دور شخصیت‌ها فلش بک زده میشود، می‌توان ردپای فروید را در ساختار و پرداخت قصه دید. شخصیت‌هایی با روان‌های پیچیده و گره‌های درونی، گویا کودکی سخت و عجیبی را گذرانده‌اند. بوجک هورسمن را می‌توان یکی از انسانی‌ترین، واقعی‌ترین، خلاقانه‌ترین و هوشمندانه‌ترین محصولات تلوزیونی دانست که در قرن 21 ساخته شده‌ است. بوجک می‌خواهد بگوید، ما تنهاییم و باید بتوان برای این تنهایی کاری کرد.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 14:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت داستان‌سرایی یا کدوم روایت واقعی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dqqbe2ndn32t</link>
                <description>در مذمت داستان‌سرایی«داستان خودتو بگو.»«برام تعریف کن چی شد تا به اینجا رسیدی؟»«چطوری این کار رو کری؟ داستانش چیه؟»«باید بلد باشی داستان تعریف کنی.»این‌ها سوالات و جملات متداولی است که من به عنوان یک مارکتر و کسی که عاشق خواندن و نوشتن است هر روز می‌شنوم و بعضا به دیگران هم می‌گویم.هنر داستان‌سازی، داستان‌سرایی یا همان Story telling یکی از عناصر اصلی در موفقیت‌های شخصی و سازمانی در دنیای امروز است. لابد شما هم زیاد شنیده‌اید که باید داستان شخصی خودت را داشته باشی و بسازی.اما من در این مقاله می‌خواهم مخالف این نظریه سفت و سخت و پرطرفدار باشم. نه چون درست نیست و یا کار نمی‌کند، نه! چون شما را دچار خطای شناختی بزرگی می‌کند که به نظرم اگر به آن آگاه نباشید، کلاهتان پس معرکه خواهد بود.تمام داستان‌ها ساختگی‌ هستنداولین بار در کلاس نویسندگی آنلاین نیل گیمن فهمیدم که داستان گفتن یا داستان ساختن هنر حذف و اضافه کردن جزئیات به اصل ماجرا است. هیچ داستانی کاملا واقعی نیست. داستان اساسا نگاهی پسازمانی به اتفاقی دارد که رخ داده است. پس شما به عنوان داستان‌گو، یک روایت‌کننده یا Narrator  هستید. روایت همیشه با برداشت شخصی، سلیقه، تمایلات یا در منصافانه‌ترین حالت ضعف حافظه همراه است.در کتاب «به یاد دار، علم حافظه و هنر فراموشی» می‌خوانیم که:«وقتی آنچه روی داده است را فرا می‌خوانیم معمولاً فقط بعضی از جزئیات ذخیره شده را بیرون می‌کشیم. تکه‌هایی را حذف می‌کنیم. قسمت‌هایی را از نو تفسیر می‌کنیم. بخش‌هایی را در پرتو اطلاعات زمینه و چشم‌اندازهای جدیدی که اکنون در اختیار داریم اما آن موقع نداشتیم، تحریف می‌کنیم. ما به کرات اطلاعات جدیدی که اغلب نادرست هستند، خلق می‌کنیم تا که شکاف‌های حافظه‌مان را پر کنیم تا روایت‌مان کامل‌تر یا دلپذیرتر به نظر برسد.آنچه از گذشته به یاد می‌آوریم، تحت‌تأثیر آنچه در حال حاضر احساس می‌کنیم، عقاید و حالت عاطفی امروز ما نیز هست. و به این ترتیب ما موقع بازبینی حافظه‌های رویدادی اغلب آن‌ها را از نو شکل می‌دهیم.»به این ترتیب پس نباید زیاد روی حافظه و اطلاعات مغزمان از آنچه گذشته حساب باز کنیم. چون در هر شرایطی می‌تواند براساس نیاز و احساسات آن لحظه، وقایع را جور دیگری بازگو کند.اما لطمه واقعی را از ساختن و پرداختن این داستان‌ها از روایت‌های زندگی خودمان، زمانی می‌خوریم که آن‌ها را باور می‌کنیم و مدام درمورد آن‌ها صحبت می‌کنیم. اصلا دلیل اینکه من مشکوک به انسجام داستان‌های شخصی شدم این بود که با ۲ مشکلی عدیده در میان آدم‌ها و از جمله خودم مواجه شدم:داستان‌ها در واقعیت آن شکلی نبودند. یعنی مسیر موفقیت، شهرت و یا ثروت آدم‌ها در واقعیت نسبت به داستان روی کاغذ واقعا طور دیگری رقم می‌خورد. من داستان‌های جذابی می‌شنیدم که در عمل کاربردی نبودند.یک ایگوی بزرگ! من در مصاحبت با افراد بیشتر از عمل‌گرایی، انجام دادن و یا نکات واقعی یک ایگوی بزرگ می‌دیدم که به جای آن‌ها حرف می‌زند، فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد. درواقع آدم‌ها دیگر «کاری» انجام نمی‌دهند و بیشتر درمورد کارها حرف می‌زنند.نمونه بارز آن را در اینفلوئنسرهای اینستاگرام می‌دیدم. یک روایت منسجم از یک زندگی با نقاط دقیق داستان‌سرایی. قهرمان داستان با مشکلی روبه‌رو می‌شود، آن را شکست می‌دهد و بعد به زندگی سراسر منسجم و بدون چالش خود ادامه می‌دهد؛ همان هایلایت معروف و مسخره «زندگی من».شاید مشوق من برای خواندن بیشتر درمورد این موضوع همین دنیای سوشال مدیا و ولع افراد برای گفتن داستان درمورد خودشان بود. الگوی تکرای و ثابتی در تمام آن‌ها وجود داشت که همه از درایت قهرمان داستان حکایت داشت. تاثیرپذیری دیگر افراد در مقابل این قهرمانان شبکه‌های اجتماعی انقدر زیاد است که گاهی باورمان می‌شود زندگی دقیقا مثل داستان‌ها باید پیش برود و این باور، تاثیرات نه چندان خوشایند در سلامت روان، توقع از زندگی و اعتماد به نفس‌مان می‌گذارد.نکته جالب اینجاست که روایت‌کننده‌های این داستان‌ها نیز از دست گزند آن‌ها در امان نخواهند بود؛ اگر که آگاهانه به زندگیشان نگاه نکنند. چون همینجاست که ایگو، دشمن اصلی ما، داستانی که خودمان ساختیم را باور می‌کند. و این آغاز ویرانی است…ایگو، دشمن اصلی ماEGO is the ENEMY اسم کتابی است که اخیرا تمامش کردم. کتابی که جرعت شک کردن به این فرضیه جذاب و معتبر «داستان خودت را بگو.» را به من داد. اینکه اساسا این مهارت پر زرق و برق و مهم «داستان‌سرایی» واقعا سراسر فایده است؟ جواب این کتاب به این سوال یک «نه» بزرگ است!رایان هالیدی نویسنده کتاب درواقع کارآفرینی است که با سبک نوشتاری جذاب و ساده خود، مفاهیم پیچیده فلسفی را به زبان روزمره ترجمه کرده است. اما این تنها وجه تمایز او نیست. هالیدی پیش از اینکه نویسنده شود، تجربیات متنوع و جذابی در حوزه‌ مارکتینگ داشته که بر روی آثارش تأثیر گذاشته است. هالیدی در اوایل دوران حرفه‌ای خود به عنوان مدیر بازاریابی در شرکت معروف American Apparel مشغول به کار بود. هالیدی معتقد است مشکل دادن نقش اصلی به ایگویتان در زندگی زمانی آغاز می‌شود که او به جای شما «تصمیم» بگیرد. بعد از این لحظه، دیری نمی‌گذرد که شما «متوقف» می‌شوید.DON&#x27;T TELL YOURSELF A STORY یا برای خودت قصه نباف!در یکی از فصل‌های کتاب به نام  DON&#x27;T TELL YOURSELF A STORY، هالیدی بر اهمیت «قصه نبافتن برای خودمان» تاکید می‌کند. اما چرا؟ به سادگی، چون باورمان می‌شود.وقتی شما روایت منسجم، ساخته و پرداخته و خطی داستانتان را باور می‌کنید، به مرور توقعتان از زندگی، جهان و روند روزگار تغییر می‌کند. قانون احتمالات، رندوم‌نس و عدم کنترل‌تان را روی تک به تک جنبه‌های زندگی فراموش می‌کنید و به این ترتیب بعد از گذشت مدتی، تبدیل به یک فرد از خود متشکر می‌شوید که قصه خیال‌بافانه خودش را باور کرده است! همینجاست که متوقف می‌شوید و منتظرید بار دیگر اراده بی‌نقصتان از شما قهرمان بسازد! اما قهرمانی در کار نیست. کارکرد جهان پیچیده‌تر، رندوم‌تر و عجیب‌تر از چیزی است که شما بتوانید برای خودتان خط داستانی بسازید!هالیدی می‌گوید ما باید از مهندسی معکوس کردن روایت‌های زندگی‌مان دست برداریم. اینکه بعد از رسیدن به موفقیتی آن را تبدیل به یک نقشه راه بی‌عیب و نقص جلوه دهیم که از روز اول بدان آگاه بودیم. بدون غافلگیری، بدون تردید، بدون گیجی و بدون ترس! این بلای بزرگی است که داستان‌سرایی سر ناخودآگاه افراد می‌آورد!جف بزوس، بنیان‌گذار آمازون، در مورد این وسوسه صحبت کرده است. او به خود یادآوری می‌کند که برای او در تمام لحظات سخت و آسان کار و مدیریت، &quot;هیچ لحظه آهایی&quot; یا جرقه‌ای ناگهانی روشن‌کننده‌ای وجود نداشته است. البته؛ صرف نظر از آنچه ممکن است در کلیپ‌های خبری از او بخوانید. چرا که مارکتینگ و مردم تشنه داستانی برای باور کردن هستند! اما او معتقد است تأسیس یک شرکت، کسب درآمد میلیون دلاری در بازار یا شکل‌گیری یک ایده، پیچیده‌تر و غیرمنسجم‌تر از چیزی است که بخواهد تبدیل به یک روایت جذاب شود. تقلیل این پروسه به یک روایت پس‌گرا، وضوح و اطمینانی ایجاد می‌کند که در واقعیت هرگز وجود نداشته و هرگز وجود نخواهد داشت.پاول گراهام، سرمایه‌گذار که در Airbnb، reddit، Dropbox و … سرمایه‌گذاری کرده‌ است، معتقد است راه انجام کارهای واقعاً بزرگ، شروع با چیزهای فریبنده و کوچک است. او جمله معروفی دارد که می‌گوید: “Keep your identity small&quot;. چرا که دنیا را بزرگ‌تر از ایگوی ما می‌داند.من این مطلب را در جهت ستایش فروتنی ننوشتم. به گمانم مرزهای بین فروتنی، خودناباوری، سندروم ایمپاستر و غرور و ایگوی بزرگ باریک‌تر از آن باشد که بشود به سادگی تحلیلشان کرد.  اما تامل درمورد «داستان‌سازی و داستان‌سرایی» و حرف‌های هالیدی درمورد اثرگذاری آن بر نحوه تشخیص و شناخت آدم‌ها از خود و محیط پیرامونشان، جزو نکاتی است که یادآوری روزانه آن می‌تواند به زندگی در لحظه و فریب داستان‌ها را نخوردن کمک کند. به این ترتیب ما که هر روز در معرض بمباران داستان‌ آدم‌ها در انواع فضای مجازی هستیم، حداقل تمرین می‌کنیم تا یادمان باشد که هر زندگی‌ای داستان‌گونه به نظر می‌رسد اگر از بیشتر قسمت‌هایش حرف نزنی.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 11:38:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای رفتن مدير مورد علاقه از محل کار</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AF%D9%8A%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-btnjf4hsf3rz</link>
                <description>«بابت ۱۰ دقیقه تاخیر پیش اومده معذرت می‌خوام. بهتره شروع کنیم.» این کلمات کلیشه‌ای با لحنی جدی و چهره‌ای جدی‌تر، اولین کلماتی بود که از پشت صفحه مانیتور لپ‌تاپ از کسی شنیدم که بعدتر شد بهترین مدیر کل ادوار زندگی من.بهترین‌ها وقتی می‌رسند که تو حواست نیست!راستش من در این ۲۸ سال همیشه زمانی که در تاریک‌ترین نقطه‌ها بوده‌ام، نوری روشن شده و زمانی که سرما تمام توانم را گرفته بوده، گرمایی رسیده است.همان موقع که چشم نمی‌چرخاندم به «پیدا» کردن، پیدا شده است.من آن موقع به تغییر محل کارم فکر می‌کردم اما نه مصرانه. مصر نبودم چون که از شرایط راضی بودم؛ نه! مصر نبودم چون امیدی به پیدا کردن جای خوب با آدم‌های خوب نداشتم.مثل همان موقع که بعد از مصاحبه همچنان امیدی نداشتم و می‌دانستم چیز بهتری در انتظارم نیست.مصاحبه‌گر و مصاحبه‌کننده درون‌گرامصاحبه سخت می‌گذرد وقتی دو طرف، حرف زدن جزو کارهای آسان زندگیشان نباشد.مجید (که بعدتر شد مدیرم و بعدتر از آن لقب بهترین مدیرم را به خودش اختصاص داد) کم‌حرف و آرام بود. مصاحبه ۹ صبح برگزار شد و برای من که مورنینگ پرسن نیستم، دلیل مضاعفی شد بر سختی  و ناامیدی. صدای توی سرم در طول مدت مصاحبه که از قضا کوتاه و مفید هم بود، مدام  زمزمه می‌کرد:«از کلمات بهتر استفاده کن!متکلم وحده باش!خودتو پرزنت کن!از رویاهای بزرگ کاری بگو!۵ سال آینده خودتو کجا می‌بینی؟»اما در آن صبح گرم مرداد من حرف اضافه‌ای برای گفتن نداشتم. سوال‌ها رو دقیق پاسخ و گاهی نظری کوتاه درباره پروسه کاریشان می‌دادم.برخورد انسانی با یک موقعیت غیرانسانیمن نمیدانم شما  خواننده عزیز که مشغول خواندن این متنی کجای دنیا زندگی می‌کنی. اما در جایی که من هستم تمایل دیدن انسان‌ها به شکل ابزار بسیار رایج و همه‌پسند است. راستش خرده‌ای هم نمی‌شود گرفت. بحث یک روز یا دو روز نیست. سیستم سرمایه‌داری و بعد از آن ورود مدرنیته به تاریخ اجتماعی، در ۳ قرن اخیر، با تلاش‌های ضمنی و صریح فراوان شرایط را طوری پرورش داده است که همه ما ابزار و مهره‌هایی باشیم در دستان نامر‌ئی کاپتالیسم.پس گله‌ای نیست. سرعت و سهولت فعلی در زندگیمان را هم مدیون همین سیستم هستیم و خب باید بپذیریم که هزینه این وفور نعمت را بلخره اید به گونه‌ای بپردازیم.اما قسمت عجیب‌ ماجرای من همینجا شروع شد.بلخره با کسی مصاحبه می‌کردم که مرا نیروی کار و مهره صرف نمی‌دید. یک انسان معمولی با تمام قابلیت‌ها و نقاط ضعف و قوت انسانی را درون من می‌دید. یا حداقل تلاش می‌کرد که ببیند.خبری هم از سوالات عجیب و غریبی که انگار پرسشگر از جای دیگری در کره زمین به اینجا آمده‌ و هیچ درکی از شرایط نرمال زندگی در این جغرافیا را ندارد مثل: «رویای زندگیت چیه؟ دوست داری ۵ سال بعد کجا باشی؟ عاشق کارت هستی یا نه؟ حاضری ۲۴ ساعت در خدمت ما باشی؟ بین کارت و خانواده‌ات کدومو انتخاب می‌کنی؟ اهل پیشرفت هستی؟» نبود.البته که اگر تعداد قابل قبولی مصاحبه کاری نرفته باشید، احتمالا نمی‌دانید از چه آب زلالی وسط صحرای بی‌آب و علف حرف می‌زنم.چطور تمامش کنم؟مکالمه ما زود تمام شد. شاید نهایتا ۲۰ دقیقه طول کشید. در تمام ۲۰ دقیقه حس می‌کردم هر دو طرف منتظرند تا زودتر دکمه “End Call” گوگل میت را فشار بدهند.جمله آخر مصاحبه اما تعیین‌کننده و نویدبخش بود؛ انگار که در کشور غریبه همزبان پیدا کنی یا ببینی که  با دوست صمیمت در اردو علمی مدرسه، هم‌گروه شده‌ای.مجید گفت: «البته از اون کالکشن اورجینال شعرهای لئونارد کوهن و کتاب‌های رنگ وارنگ ادبیات جهان پشت سرت معلومه با آدم جالبی سروکار داریم.»من که پشت به کتابخانه‌ام نشسته بودم، لبخند زدم و گفتم: «آره فکر کنم.»مدیر، همکار، دوست یا منتور؟شاید پیش از این تجربه شخصی، هر روابط دوستانه‌ای با مدیر را مسخره یا مواخذه می‌کردم. به نظرم همه چیز تصنعی و بیش از حد تکراری می‌آمد. کار را فقط کار می‌دیدم و روابط انسانی را از آن حذف می‌کردم.اما حالا امیدوارتر و خوشحال‌ترم. می‌دانم راضی بودن از شغل و کار و روابط کاری شدنی‌ست. اینکه در اتمام جلسات کاری، بتوانی از دغذغه‌های شخصی زندگی خودت بدون هیچ ابایی از قضاوت نابه‌جا، صحبت کنی شدنی‌ست و برای سریال‌های هالیوودی و تبلیغات تلویزیونی نیست.اگر تسکت به موقع نمی‌رسد، نگران رفتارهای عجیب و غریب نیستی. یا اینکه وقتی دیرت می‌شود از استرس حرف‌های توهین‌آمیز مدیرت، ۳ بار قبل از هر خروج از خانه به دستشویی مراجعه نمی‌کنی. می‌توانی درباره مسائل غیرکاری در محیط‌کاری صحبت کنی و حتی نظر مدیرت را هم بپرسی. می‌توانی خرید اینترنتی کنی و سایه مدیرت بالای سر مانیتور هر لحظه جانت را به لبت نرساند. می‌توانی یک روزهایی حال روحی مساعد نداشته باشی و بابت آن مواخذه نشوی. می‌توانی از ضعف‌هایت صادقانه بگویی و همچنان حس امنیت داشته باشی. می‌توانی خودت باشی. یک انسان، با تمام پشامدهای انسانی.مجید به عنوان مدیر، ناخوداگاه و بسیار پیوسته و آهسته، نشان داد که روابط انسانی، جدا از هر عامل وابسته دیگری، به خودی خود ارزشمند و قابل اتکا هستند. که می‌توان همزمان مدیر بود، دوست بود و حتی منتور زندگی شخصی آدم‌ها بود.فکر می‌کنم مجید، به قول شاملو، با رعایت کردن «انسان» در هرمکان و زمان، محیط اطرافش را برای همه دیگرانی که در آنجا حضور داشتند، گرم و روشن می‌کرد.وارد شدن به سرزمین خوش‌شانس‌ترین‌هامن در مصاحبه کاری پذیرفته شدم. آفر پیشنهادی را بررسی و نهایی کردم و از ۲۰ شهریور ۱۴۰۰ وارد ازکی شدم.خواننده عزیزی که مرا نمی‌شناسی، باید بدانی که من اساسا انسان تلخی هستم. شلوغش نمی‌کنم و عادت به رویاپردازی ندارم. اما، ازکی به طرزی باورنکردنی به عنوان یک محیط کاری برای من تلخ واقع‌بین، رویایی بود.هیچ خبری از شعارهای عجیب و غریب نبود. جملات مستعمل‌شده‌ای مثل «ما خانواده‌ایم.» «اینجا خونه‌ي شماست.» و «رویاهاتو اینجا بساز.»درست کردن یک اجتماع کوچکنمی‌دانم به شانس و تصادف چقدر اعتقاد دارید. اما من معتقدم ما (تمام نیروهای تیم مارکتینگ ازکی)، انسان‌های خوش‌شانسی بوده‌ایم که در اینجا دور هم، درزمان درست و مکان درست جمع شده‌ایم.آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند، به همین خاطر است که بی‌تنش و همراه کنار یکدیگر ایستادن کار ساده‌ای نیست.ما کار ساده‌ای نکردیم. ما واقعی خندیده‌ایم، واقعی کار کرده‌ایم، واقعی هم‌فکری کرده‌ایم و واقعی کنار هم رشد کرده‌ایم.عضویت در یک اجتماع کوچک، متخصص و همراه که کیفیت انسانی حرف اول را در روابطش می‌زند، اگر بزرگترین خوش‌شانسی هر فردی در کل زندگیش نباشد، به یقین از بزرگترین‌هایش است.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 15:04:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخ نامرئی عروسک خیمه شب بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D9%86%D8%AE-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vphfykvd0a77</link>
                <description>بیش از 100 سال پیش فروید گفت که &quot;ناخودآگاه&quot; هر فرد تعیین‌کننده اصلی رفتار و اعمال و کلید راه یافتن به درونی‌ترین نیات او است. از آن زمان تا به حال بسیاری در علم روانشناسی و جامعه‌شناسی اصرار فروید مبنی بر اهمیت ناخودآگاه را اغراق‌آمیز خواندند؛ اما زمانی که روانشناسان و جامعه‌شناسان مشغول بحث و جدل بودند در عالم تجارت و در اقتصاد روز جهان، اتفاق تاریخی دیگری در حال رخ دادن بود.ادوارد برنیز(1891-1995) حلال‌زاده، با به ارث بردن بخشی از هوش دایی نابغه خود ( زیگموند فروید)، دست‌کاری، هدایت و آموزش &quot;ناخودآگاه جمعی&quot; را باتوجه به اصول تئوری فروید به عهده گرفت. او کتاب صنعت پروپاگاندای خود را با این جملات صریح و کوبنده شروع می‌کند:&quot;دستکاری هوشمندانه و هوشیارانه عادات سازماندهی شده و افکار توده‌ها، عنصری مهم در جوامع مدرن و دموکراتیک است. ما تحت سیطره حکومت هستیم. ذهن‌های ما مدل‌سازی شده و سلائق ما شکل گرفته است و همه اینها توسط مردانی صورت گرفته است که ما هرگز درباره آنها چیزی نشنیده‌ایم.&quot;ادوارد برنیز که ملقب به پدر روابط عمومی نوین است در حیات طولانی 103 ساله خود، ابداعات حیرت‌انگیزی در صنعت تبلیغات و تجارت کرد. او بر طبق نظریه زیگموند فروید معتقد بود که ناخودآگاه جمعی هر اجتماعی اولین و مهم‌ترین منبع برای تغییر افکار و سلایق آن جامعه به نفع خود است. بعد از جنگ جهانی اول و شیوع وحشتناک خشونت عریان، ذهن افراد جامعه نیازمند بی‌تنش‌ترین راه ممکن برای سازگاری و زندگی بود. برنیز باهوش که به خوبی به وجود این خلا پی برده بود، برای اولین‌بار ایده تبلیغات نرم یا اصطلاحا &quot;خیال کن خودت انتخاب کردی.&quot; را پایه‌گذاری کرد.فقط &quot;خیال کن&quot; که خودت انتخاب کردی!اما قضیه به عقب‌تر از اینها برمی‌گردد. پیش از فروید جامعه‌شناس هوشمند دیگری به نام گوستاو لوبون کتابی به نام &quot;روانشناسی توده‌ها&quot; نوشت. از نظر لوبون توده‌ها یک گردهم‌آیی موقت سراپا ناخودآگاه است. همانطور که از نام‌گذاری آن پیدا است، واژه ناخودآگاه به معنی عملکرد، واکنش و تصمیم‌گیری بدون آگاهی، اندیشه و بررسی قبلی است. درواقع عملکرد ناخودآگاه ذهن درست مانند یک ری‌اکشن فیزیکی در بدن به درد، سرما، گرما و سایر عوامل بیرونی تشبیه می‌شود.لوبون برای این روانشناسی کردن توده‌ها دو ویژگی برجسته از آنها را برشمرده است:· هیجان زدگی· ناشکیباییدست گذاشتن بر روی همین دو ویژگی کلید اصلی ادوار برنیز جوان برای هدایت و تحریک افکار عمومی در جهت منافع اقتصادی کمپانی‌های مختلف بود.اولین موفقیت بزرگ او با استفاده از روانشناسی توده، تبدیل کردن کارخانه تولید تنباکو Lucky Strick به پرفروش‌ترین کارخانه تولید و فروش تنباکو در کل امریکا در دهه 30 و 40 میلادی بود.در زمین حریف، به نفع خودت بازی کن!بعد از جنگ جهانی اول آداب و سنن‌های زیادی تغییر کرده بود. زن‌ها که مدت‌های مدیدی تنها مجبور به گذران زندگی خود و فرزندانشان بودند، به قدرت و توانایی مدیریت و کنترل امور خود پی برده بودند. از طرفی بعد از جنگ و احیای دوباره جنبش‌های برابرطلبانه مختلف و ادعای ایالت متحده در ایجاد دموکراسی همه‌جانبه برای همه اقشار اجتماع، بازار فعالیت‌های فمنیستی بسیار گرم بود.اینجا همان جایی بود که ادوارد برنیز در زمین حریف به نفع بهره‌برداری هرچه بیشتر نظام سرمایه‌داری بازی خود را برای کارخانه توتون و تنباکو Lucky Strick آغاز کرد. برنیز معتقد بود اگر بتوان زنان را هم به جمعیت افراد سیگاری اضافه کرد، تعداد افراد سیگاری در جامعه بیش از دو برابر خواهد شد. درواقع وی زنان را مشتری بالقوه تنباکو به حساب آورد. حالا زمانی بود که باید افکار عمومی را در جهت استفاده آزادانه زنان از سیگار همانند مردان، تحریک کرد. این نقطه همان نقطه هیجان زدگی، ناشکیبایی و تلقین و تکرار در روانشناسی توده‌ها بود.در 31 مارچ 1929 یک زن جوان وارد جمعیتی که برای رژه عید پاک آمده بودند شد، سپس یک سیگار بیرون اورد و شروع به کشیدن کرد. این حرکت او بازتاب بی‌سابقه‌ای در رسانه‌ها داشت. اما چرا؟ شاید برای اینکه رسانه‌ها از پیش به همانجا دعوت شده بودند تا این رویداد تاریخی را ثبت کنند.درواقع ادوارد برنیز نابغه، حدود 80 سال پیش و بدون وجود سرعت و سهولت موجود فعلی که در فضای مجازیمی‌شناسیم، به شکل کاملا برنامه‌ریزی شده، خبر مدنظر خودش را &quot;وایرال&quot; کرد.بعد از سر و صدای این خبر و حواشی پیرامون آن، نوبت سر دادن شعار برای این حرکت آوانگارد اجتماعی رسیده بود. اینجا بود که شعار برنیز: &quot;مشعل‌های آزادی&quot;، روی تمام پاکت‌های سیگار برند Lucky Strick چاپ شد.ادعای برنیز برای طراحی این کمپین دست گذاشتن روی ناخودآگاه جمعیت مخاطبش بود. سیگار نمادی از قدرت، تفکر و سلطه مذکر در جامعه و بخصوص در سینما بود. هنرپیشه‌های معروف مرد در سینمای دهه 1930 امریکا، از سیگار به عنوان نمودی از شخصیت فکور و قدرتمند خود استفاده می‌کردند. چرا زنان نتوانند با همین نماد خود را قدرتمند، فکور و مسلط نشان دهند؟ مگر چیزی از مردان کم دارند؟ اصلا مگر قرار بر برابری در جامعه دموکرات امریکا نیست؟برنیز با دست گذاشتن بر نقطه دردناک، سرکوب شده و حساس زنان یعنی &quot;برابری با مردان در جامعه&quot;، به هدف خود رسید. اینجا همان جایی است که زنان &quot;خیال&quot; کردند که سیگار کشیدن راخودشان انتخاب کرده‌اند؛ اگر چه این خیال منجر به افزایش میلیونی سهام کارخانه تنباکو Lucky Strickشد!برنیز معتقد بود که ذهن گروهی به معنی صریح کلمه فکر نمی‌کند. به جای تفکرات، ذهن گروهی تکانه‌ها و انگیزش‌ها، عادات و احساسات دارد. اولین کاری که ذهن گروهی انجام می‌دهد تبعیت از یک رهبر قابل اعتماد است. این یکی از مستحکم‌ترین اصول روانشناسی توده‌ها است. این اصل است که در بالا بردن سهام یک شرکت، ایجاد یک کالای پرفروش و یا یک گیشه موفق کمک می‌کند و آن را می‌سازد.بسیاری از مدیران روابط عمومی مدرن مدعی‌اند دوره اصول برنیز به سر آمده و حالا بعد از گذشت 70 سال، حقه‌های تبلیغاتی وی برای عموم مردم رو شده است و کاربردی ندارد. اما وجود اینفلوئنسرهای مجازی، راه‌اندازی هشتگ‌های مختلف در شبکه‌های اجتماعی و سلبرتی‌هایی که با حرکت دست ساده برای جابه‌جا کردن یک کالا (حرکت کریس رونالدو در مصاحبه انتهایی بازی جام ملت‌های اروپای 2021 بود که منجر به کاهش چشمگیر سهام شرکت کوکاکولا شد.) می‌توانند منجر به شکست یا موفقیت حیرت‌انگیز یک کمپانی شوند، مثال نقض ادعاهای یاد شده هستند.امروزه در دنیای مارکت، قطعا فرم اجرایی کمپین‌های تبلیغاتی بسیار متفاوت با زمان برنیز انجام می‌شود. ابزارهای متنوع و متعدد، سرعت انتقال اطلاعات و هجوم بی‌سابقه اخبار، اجرای تبلیغات را برای مخاطب امروزی سخت‌تر و خلاقانه‌تر کرده است. اما نباید فراموش کنیم که اصول روانشناسی فروید و لوبون همچنان برای نوع بشر صدق می‌کند و این ادعا را تاریخ و تطبیق عجیب آن با محوریت اصول روانشناسی اجتماعی فروید و جانشینان به حق او مانند لکان و ... تایید می‌کند.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 19:27:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت؛ علت یا معمول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84-wb5miwbfurvl</link>
                <description>اسلاوی ژیژک فیلسوف و نظریه پرداز انتقادی در حوزه سینما، ادبیات و علوم اجتماعی است که با نگاه تفسیری به آثار لکان، دست به شرح و پردازش پدیده‌های روز می‌زند. وی یکی از متفکران معاصر و بسیار فعال با گرایش‌های مارکسیستی است آثار متعددی در زمینه‌های مختلف فلسفی، اجتماعی و روانشناسی لکانی دارد.در کتاب &quot;خشونت، پنج نگاه زیرچشمی&quot; خشونت را در جوامع مدرن از منظری کاملا متفاوت و نسبتا نامحسوس بررسی می‌کند. ژیژک در این کتاب از دو نوع خشونت عمده در جوامع مدرن و پست مردن صحبت می‌کند:خشونت کنش گرانه و خشونت کنش پذیرانه.وی معتقد است در تاریخ معاصر و زیست امروزی بشر، خشونت دیگر فقط به معنی هجوم، خون ریزی، حمله و ستیزهای جنایت آمیز نیست. حالا با کمی هوشمندی باید متوجه شویم که مفهوم خشونت و خشم را فقط در لباس آشکار و کلیشه‌ای خود نباید پیدا و مطالعه کرد. بلکه باید یک قدم به عقب‌تر برویم و پس زمینه‌ای را که مقوم ایجاد و ترویج این نوع از خشونت‌های آشکار است را بشناسیم. ژیژک نمادهای کلیشه‌ای خشم، خشونت و هیجانات منفی را پرده‌ای پوشاننده بر روی عوامل اصلی، ریشه‌ای و روانی‌ای می‌داند که این نوع از خشونت‌ها را در اشکال مختلف بازتولید می‌کنند.ما همگی خشونت کنشگرانه را نوعی بهم خوردن وضعیت مسالمت آمیز و بهنجار می‌دانیم، اما برعکس آن، خشونت کنش پذیرانه ناپیدا است.شاید مثالی ابتدایی کتاب که در شروع مقدمه نوشته است به روشن‌تر و واضح‌تر شدن فحوای کلام و دغدغه ژیژک در این اثر موشکافانه کمک کند:&quot;داستان قدیمی درباره کارگری وجود دار که گمان دزدی درباره او می‌رفت: هر روز عصر وقتی کارخانه را ترک می‌کرد چرخ دستی‌ای را که با خودش می‌برد به دقت می‌گشتند. نگهبانان نتوانستند چیزی پیدا کنند. چرخ دستی همیشه خالی بود. سرانجام کاشف به عمل آمد که کارگر یاد شده خود چرخ دستی‌ها را می‌دزدیده است.&quot;ژیژک با مثال‌های کاملا مستند و دقیق از رویدادها، جریانات و اخبار روز درصدد و تلاش برای تفهیم و آگاه سازی مخاطب به این نوع از خشونت کشن پذیرانه در امور روزمره است. در جایی از کتاب وی از بمباران اطلاعاتی و خبری هر ساعته اخبار وحشتناک، جنگ، خون ریزی، دزدی و قتل می‌نویسد. درباره شرج جزئیات جنایات که به صورت روزمره و پیوسته به اخبار معمول و روتین زندگی انسان های مدرن تبدیل شده است. او معتقد است تحلیل روزمره و خونسردانه خشونت به نحوی بیزاری از خشونت را بازتولید و در آن مشارکت می‌کند.کتاب حاضر در 5 فصل تشکیل شده است. در فصل آخر با مثال موردی و تحلیل سینمایی از خلال فضای سینمای آلفرد هیچکاک خشونت معاصر را بررسی کرده است.نگاه انتقادی، دقیق، تاریخی و مستند و همه‌جانبه این مرد پرسر و صدا که در زمانه ما زندگی‌ می‌کند و تجربه زیست مشترکی را با ما به دوش می‌کشد می‌تواند به ایجاد تفکری جدید و بینشی تازه به عنصر خشونت در جامعه فعلی‌مان منجر شود. تفکر و بینشی که شاید بتواند کمی از سرعت این روند انباشتی تولید و بازتولید خشونت بکاهد.او در جایی از کتاب خود می‌نویسد:&quot;خشونت سیستمی اساسی سرمایه‌داری به مراتب غریب‌تر از هرگونه خشونت اجتماعی_ایدئولوژیک مستقیم پیشا سرمایه‌داری است. دیگر نمی‌توان این خشونت را به افراد ملموس و نیات شرورانه آنها نسبت داد. بلکه این خشونتی کاملا کنش پذیرانه، سیستمی و بی‌نام و نشان است.&quot;او ادامه می‌دهد:&quot; سام هریس در کتاب پایان ایمان خود از توسل به شکنجه در موارد استثنایی دفاع می‌کند. (البته به یقین، تمامی مدافعان شکنجه از ان به عنوان اقدامی استثنایی دفاع می‌کنند_ طبیعتا هیچکس به شکل جدی طرفدار شکنجه کردن کودک گرسنه کوچکی نیست که یک تکه شکلات دزیده باشد.) شالوده دفاع او را تمایز گذاشتن بین انزجار غریزی ما از مشاهده شکنجه شدن یا رنج کشیدن یک نفر با چشمان خودمان و اطلاع انتزاعی ما از رنج و درد توده‌ها تشکیل می‌دهد: برای ما شکنجه کردن یک نفر به مراتب دشوارتر از صدور اجازه پرتاب بمبی است که منجر به مرگ دردناک هزاران تن خواهد شد.&quot;کتاب &quot;خشونت،پنج نگاه زیر چشمی&quot; با ترجمه علیرضا پاکنهاد و توسط نشر نی چاپ شده است.پ.ن: این مطلب پیش از این در ضمیمه ماهانه روزنامه اصفهان زیبا چاپ شده است.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 21:25:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما کدام را انتخاب می‌کنید: رنج ابتذال یا رنج انزوا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-x4rbq2tp4iqq</link>
                <description>احتمالن شما هم مصاحبه اخیر محسن نامجو با شبکه mbcpersia را دیده و شنیده‌اید. یک مصاحبه چند دقیقه‌ای کوتاه که با ابراز ناامیدی و خستگی توامان نامجو همراه است؛ با همان جمله ابتدایی که به سرعت وایرال شد: &quot;من دیگه حال ادامه دادن ندارم.&quot;راستش من طرفدار پروپاقرص محسن نامجو هستم، بوده‌ام و به احتمال خیلی زیاد خواهم بود. او روزها و لحظات زیادی من را نجات داده است. موزیک، صدا و ترانه‌های او برای من فراتر و شخصی‌تر از یک تجربه هنری ساده است. اما بعد از دیدن این مصاحبه و بررسی واکنش‌های متفاوت و گسترده به آن در فضای مجازی، سوال‌های متعددی برایم درباره ماهیت زندگی و هنر ایجاد شد.در جایی از این گفتگو، نامجو اشاره می‌کند که این دنیا دیگر جایی برای آرتیست‌ها ندارد و آنها می‌توانند صرفن بنشینند و  نزول به قهقرا را تدر این جهان تماشا کنند. اما نکته همینجاست؛ چرا فردی با همچین جهان‌بینی تلخ و قاطعی، مقابل دوربین یک شبکه ماهواره‌ای که هدف جز سرگمی محض ندارد می‌نشیند و عقایدش را عیان می‌کند؟ این خودش نوعی نقض غرض نیست؟ اگر جهان سرتاسر کثافت است و آرتیست و هنرش محلی از اعراب ندارد، تو اینجا چه می‌کنی؟ مخاطب عقایدت کیست؟ اصلا چرا این دعوت سراسر ابتذال را پذیرفته‌ای؟سوالات بالا یکی از رویکردهایی است که می‌توان نسبت به این اتفاق و حواشیش اتخاد کرد. سوالاتی درست که گمان نکنم بتوان پاسخ دقیقی برای آنها پیدا کرد. با این نگاه نامجو خیلی تفاوتی با آنهایی ندارد که سر تیز شمشیر نقد خود را به سمتشان گرفته است و چیزی جز یک ژست نیست که در ابراز خود هم ابتر مانده است.اما سوال بنیادی‌تر در اینجاست که کسی با این عقاید و طرز فکر کجا می‌تواند به بیان آنها بپردازد بدون آنکه به رنج ابتذال دچار شود؟ شنوندگان و بینندگان در کدام شبکه در این حجم حضور دارند تا صدای او را بشنوند جز شبکه‌های برآمده از صنعت فرهنگی و مصرف توده؟ آیا نمی‌توان این را نوعی تیزهوشی و تدبیر در منش نامجو دید که در آغوش قدرت و ابتذال به آن دهن‌کجی ‌می‌کند و آن را زیر سوال می‌برد؟انزوا و اجتماعجهان مدرن بعد از گذراندن دوره افسون‌زدایی از قداست‌های جهان سنتی، به دوره‌ای رسید که در تاریخ اجتماعی جوامع نام &quot;رمانتیسیسم&quot; را به برآن گذاشته‌اند. در این دوران انسان مدرن که خود را مرکز جهان می‌پنداشت پا را فراتر گذاشته و خود را مساوی جهان می‌‌داند. همان موقع بود که انسان‌ها به ساختن واقعیت‌های دیگری برای خود دست زدند. و دقیقن در همین زمان بود که عرصه عمومی و خصوصی از یکدیگر جدا شدند. در عرصه خصوصی افراد نیازمند اصالت و معنویت بودند و در عرصه عمومی در جستجوی منطق، محاسبه‌گری و نفع شخصی. اما معضل اصلی ایجاد یک فضای دوقطبی در فرهنگ شخصی و عمومی بود. این فضای دو قطبی انرژی زیادی از افراد برای تطبیق در محیط‌های مختلف می‌گرفت و آنها را سردرگم و فعالیت‌هایشان را نامسنجم می‌کرد. شاید حتا بتوان پدید آمدن مکتب پست مدرنیته را پیامد طولانی شدن این جایگاه و طرز تفکر دوگانه آن در بین افراد دانست.برای همین ریلکه در سال 1908 در نامه به شاعری جوان نوشت:&quot;تنها توصیه‌ام به تو این است که ببینی آیا همه حرفه‌ها اینگونه نیستند: پر از الزام، پر از خصومت، اشباع از نفرت کسانی که خود را در وظیفه‌ای یکنواخت ساکت و عبوس یافته‌اند. موقعیتی که تو امروز مجبوری در آن زندگی کنی، بیش از دیگر موقعیت‌ها از قراردادها، تعصب‌ها و اشتباه‌ها پر نشده است. و اگر موقعیت‌های دیگری وجود دارند که آزادی بیشتری را وعده می‌دهند، هیچکدام از آنها به خودی خود وسیع و فراخ نیستند و با چیزهای بزرگی که زندگی حقیقی را می‌سازند ارتباط ندارند.&quot;او در ادامه در جواب سوال بدیهی &quot;خب، چه باید کرد؟&quot; می‌نویسد:&quot; فقط فرد خلوت‌گزین مثل موجودی است که تابع قوانین ژرف است. کسی که از تمام جایگاه‌های اجتماعی‌اش همچون انسان مرده‌ای برکنار می‌شود، با اینهمه او در بطن زندگی ناب خود ایستاده است.&quot;پاسخ ریلکه واضح و سرراست است. عزلت‌گزینی و جدا شدن از اجتماع برای تن ندادن به ابتذال. اعضای مکتب فرانکفورت هم بر همین عقیده‌اند. آدورنو و بنیامین هنر بزرگ را همواره سیلی‌ای به صورت بورژاوزی می‌دانند. زیرا واقعیتی را زیر سوال می‌برد که بورژوازی به عنوان امر واقع و طبیعی به اجتماع حقنه کرده است.در عالم هنر هم کم از این دست هنرمندان نداشته‌ایم. بخصوص در میان نویسندگان وشعرا تمایل به تنهایی و خلوت بسیار متداول بوده است. از فرناندو پسووآ پرتغالی گرفته تا کافکای آلمانی و بیژن الهی ایرانی. بسیاری از این افراد حتا آثارشان را تا زمان پس از مرگشان منتشر نکردند و تن به تحسین و نقد جماعت بیرون از دایره شخصی‌شان ندادند.اما بهمن محصص، مجسمه‌ساز و نقاش برجسته ایرانی، که دست برقضا این &quot;انزوا&quot; را انتخاب کرده بود و از جامعه خود طرد شده و سالهای پایانی عمر خود را تنها در یک هتل در ایتالیا  گذراند در اینباره می‌گوید: &quot; اگر تنهایی یک انتخاب است، انزوا همیشه تحمیل است.&quot;بعد از گذشت چند روز، هنوز هم نمی‌دانم وظیفه هنرمند در قبال اجتماعش کدام است؟ پذیرش انزوای شخصی و رنج دیده و شنیده نشدن آثار، یا حضور در اجتماع ولی تن به ابتذال سلیقه عوام ندادن؟ اصلا چنین چیزی ممکن است؟  آیا اصلن یک هنرمند منزوی و ایزوله شده، هنرمندی برای مردم می‌تواند باشد وقتی از تمام دغدغه‌های آنها جداست و در برج عاج خود دست به خلق و آفرینش می‌زند؟ یا حتا یک پله عقب‌تر: اساسن چرا باید هنرمند را در مقابل مردم مسئول دانست؟ نمی‌دانم. شاید نامجو هم درصدد پاسخ به این سوال یا حداقل، درصدد ایجاد فرصتی برای ما مخاطبانش در جهت فکر کردن به پاسخ این سوال بنیادین، تصمیم به مصاحبه گرفته است.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 18:55:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات چگونه من را نجات داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-oghktrg6vlxj</link>
                <description>اول.اردیبهشت 97 است. من لب مرز زندگی و مرگ ایستاده‌ام. ماه‌های سختی را گذرانده‌ام و چیزی از مفهوم تعادل روانی نمی‌دانم. اطرافیانم ذله شده و تنهایم گذاشته‌اند. من مدت‌هاست توانایی خواندن را از دست داده‌ام. داروها را قطع کردم و روز به روز تاریک‌تر می‌شوم. در یک اقدام ناگهانی (مانند هر اقدام دیگری در آن روزها و شبان زندگی‌ام)، تن به سفری سه روزه، به یکی از روستاهای دور لرستان با همراهی تعداد زیادی آدم کاملا غریبه با من اما آشنا با یکدیگر، می‌دهم. از ابتدای راه گوشی را خاموش می‌کنم. سه روز تنهایی و غریبگی محض. بعد از چند ساعت، ترس بر من مستولی می‌شود. ضعیف‌تر از آنم که سه روز را بتوانم در این حد از انزوا بگذرانم. بی‌خبر سر به بیابان گذاشتن مدرن شاید این شمایل را به خودش می‌گیرد. استرس و اضطراب و فکرهای وحشتناک فلج‌کننده من را تسخیر می‌کنند. هر ثانیه بیش از هزار سال بر من می‌گذرد. حملات اضطراب (panic attack) را، وسط جاده‌ای به مقصدی دور و خلوت و ناشناخته، چگونه می‌شود کنترل کرد؟ حملات اضطرابی اگر که درباره‌شان نمی‌دانید، باید بگویم شاید نزدیکترین تجربه به مرگ‌ است. شما نمی‌میرید. درواقع حتی علائم حیاتی کاملی دارید، اما همزمان دارید جان خود را تکه و تکه، به چشم، از دست می‌دهید! کوله‌ام را باز می‌کنم و آخرین چیزی که دم رفتن داخلش انداختم را نگاه می‌کنم. دست‌آویز. ریسمانی ته چاه برای نابود نشدن و ادامه دادن. فقط باید شروعش کنم، پیش از آنکه تصمیم نابه‌جایی بگیرم. مایوس و درمانده و بیش از همه اینها، غریب و تنها اولین کلمات را می‌خوانم:&quot;چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، &quot; نایی&quot;. چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود, نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو.(1)&quot;نفس‌ها منظم شده است. گویا من در میان غریبه‌ها، در یک جاده به سمت ناکجاآباد، بدون قرص‌های رنگارنگ، آشنایی پیدا کرده‌ام. الفت و انس را در متروک ترین لحظات زندگی‌ام، دوباره به چشم دیده‌ام. حالا کلمات معنی پیدا می‌کنند و بالاخره تپش قلب به حالت عادی خودش برگشته است. من از پنیک اتک با کلمات گرم، گذشتم.دوم.8 ساله‌ام. قدام به قفل در و زورم به چرخاندن کلید داخل آن؛ نمی‌رسد. مامان و بابا هر دو سرکارند. من کمی می‌ترسم. از بزرگی خانه و کوچکی خودم. مامان برایم کاست قصه &quot;خاله سوسکه&quot; را با کتابش گذاشته است جلوی چشم. نباید از تنهایی بترسم. نباید به چیزی دست بزنم. نباید در را به روی کسی باز کنم. دکمه پلی ضبط را می‌زنم. قصه شروع می‌شود. دیگر نمی‌ترسم.سوم.سال 2020 میلادی است. جهان در یک پاندمی عجیب، ناشناخته و وحشتناک فرو رفته است. زندگی شبیه فیلم‌های تخیلی هالیوودی از آب درآمده است. قرنطینه اجباری تنها راه حل ممکن است. تمدید دوباره و سه باره و چندباره قرنطینه در شهرها. راه‌ها بسته است. مغازه‌ها بسته است. همه رویدادها کنسل شده است. مرگ و میر هر روز سرعت تازه‌تری می‌گیرد. گرد مرده در جهان پاشیده‌اند. باید در خانه ماند. باید تنها ماند. افسردگی، اختلال اضطراب و ترس از بیماری همه را درگیر کرده است. همه ترسیده‌اند. من می‌گویم بیشتر از خود بیماری، از اینکه زندگی در همین حالت باقی بماند و هیچ‌وقت به شرایط پیشینش برنگردد. از تنها ماندن با خودشان ترسیده‌اند.من از کار بیکار شدم. بیماری صعب‌اعلاج یکی از نزدیکترین‌هایم را به سختی از سر گذرانده‌ام. زندگی در جهان فعلی شبیه یک راهروی طولانی بی‌پایان با دیوارهای سفید به نظر می‌رسد، خیره شدن به دیوارها درست مثل خیره شدن به خورشید(2)، دیوانه کننده است. انسان‌ها با بلاتکلیفی و تنهایی خودشان بیچاره شده‌اند. با تخیل خاموششان. آنها گناهی ندارند. آنها پیش از این فقط یک بار زندگی کرده‌اند. و مرور یک زندگی معمولی، خیلی کمتر از 9 ماه وقت می‌گیرد. اما من تمام این 9 ماه را در یک عیش مدام به سر می‌برم. من مثل یک نظر کرده، نجات یافته این جهان تا به انتها ویرانم. می‌دانید چطور؟ &quot;تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام.(3)&quot;[i]1) رضا قاسمی، وردی که بره‌ها می‌خوانند2) نام کتابی از اروین د. یالوم3) از نامه‌های فلوبر به دوشیزه دشانتپی</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 00:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه؛ رویا یا کابوس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-gcpzzcjoupxa</link>
                <description>از همان اواسط اسفند شروع شد. وقتی این ویروس عجیب ناشناخته جهانی شد و هرکسی هر روز چیز جدیدی درباره‌اش می‌گفت. اما اولین، مهم‌ترین و جدی‌توین توصیه هر منبع آگاه و غیرآگاهی &quot;ماندن در خانه&quot; بود. آن روزها سه روز در هفته سرکار می‌رفتم و تازه از بار سنگین نوشتن پایان‌نامه‌ام رها شده بودم. هراس از بیماری هر روز ابعاد وسیع‌تری می‌گرفت و مبتلایان هی بیشتر می‌شدند. زمزمه قرنطینه که راه افتاد تقریبا همه آه از نهادشان بلند شد. مطلقن ماندن در خانه آن هم برای دو هفته کامل، برای زندگی آدم‌های این دوره زمانه عین یک کابوس تجسم یافته بود.خلاصه از اول فروردین قرنطینه نصفه نیمه‌ای به راه افتاد. همزمانی عید و قرنطینه خودش داستانی جدید ایجاد کرد. سر همین داستان جدید بود که رویای ازلی و ابدی من جان بخشیده شد. هیچ زمانی را در این 26 سال و 9 ماه عمر ناقابلی که از خداوندگار جهان گرفته‌ام، سراغ ندارم که اینچنین آرام، تسلی‌یافته، خرسند و در صلح کامل با خودم و جهان اطرافم بوده باشم. دنیا در روزهای قرنطینه عینیت کام گرفتن من از زندگی بود.دردسرهای یک شیفته مکث، در عصر سرعتمن عاشق مکث کردنم. عاشق وسط راه ایستادن و تماشا کردن. اصلا عاشق فقط تماشا کردنم. عاشق &quot;حالا مگه چه خبره و کلی وقت مونده.&quot; اینها را حالا بعد از گذشت 8 ماه از قرنطینه‌های اجباری مداوم می‌توانم به اعتراف کنم. تا قبل از آن حتی تصور بلند صحبت کردن درباره‌شان هم برایم مشکل بود.در جلسات کاری، خانوادگی و دوستانه همه از آرزوها و خواسته‌ها و تلاش‌های بی‌وقفه‌شان می‌گفتند. از مسیر دقیق ترسیم شده پیش رویشان. از روزی 10 ساعت کار پیوسته و همزمان خواندن چند زبان و ساز زدن می‌گفتند. از اینکه  هفته‌ای چندبار آخر شب‌ها تا نیمه شب با دوستانشان فیلم تماشا می‌کردند و تحلیل می‌کردند و آخر هفته‌ها که در نقاط بکر طبیعت کمپ می‌کردند. آنها مطمئن بودند و همیشه با یقین عجیب و غریبی درباره خودشان، زندگیشان و آینده‌شان حرف می‌زند.من ساکت بودم. من سودای چیزی به سر نداشتم و از این بابت اصلا ناراحت نبودم. من اساسا جاه‌طلب نبودم. دلم نمی‌خواست رئیس مجموعه‌ای باشم یا 40 تا دوست در جای جای جهان داشته باشم. دلم سفر رفتن پیوسته نمی‌خواست یا از کمپ کردن بیش از دو شب بیزار بودم. دقیقترش را بخواهید من عطای خیلی چیزها را به لقایش می‌بخشیدم چون به نظرم انرژی‌ای که از من می‌گرفت بیشتر از لذتی بود که به من می‌بخشید. اما تعداد مخالفانم و قدرتشان و تحسین جهان از آنها، بیش از حدی بود که جرئت کنم از این تعلیق و کندی زندگی ایده‌الم دفاع کنم.جهان بیرون برای من زیادی شدید، سریع و غلیظ بود و من تمام این سال‌ها مجبور به وفق دادن خودم با آن بودم. انگار که بخواهید یک کاکتوس را در رشت نگه دارید. من چیزهای تکراری و امن را دوست داشتم و ساعت‌های طولانی سکوت و صدای بهم خوردن قاشق چنگال ها را. و نمی‌توانستم در جمع‌های جدید شوخی کنم و از اینکه ناگهان به جایی دعوت شوم دچار شوک بدی می‌شدم و استرس هر کار ناگهانی، سریع و جدیدی من را از پا درمی‌آورد.قرنطینه شدن جهان  شبیه به تعظیم و کرنش جهان برای امثال من بود. برای آدم‌هایی که از سرعت دیوانه‌وار این چرخدنده‌ها و همینطور نه تنها از توهم موفقیت و پیشرفت، بلکه از خود مفهوم آنها نیز بیزارند و تا به حال به رسمیت شناخته نمی‌شدند. وجود آنها برای جامعه زیادی بیهوده بود. چون کمرنگ بودند و دیدن چیزهای کمرنگ به دقت و توجه نیاز دارد و واو، چه انتظاراتی! مگر جهان در قرن 21 بیکار است که برای &quot;دیدن&quot; چیزی دقت و توجه صرف کند؟ عصر، عصر چیزهای پررنگ است و هرچیزی که نیاز به تامل و توجه نداشته باشد، قابل ستایش است. در قرن 21 این یک اصل است.اما این تمام ماجرا نیست. از فروردین 99 و قرنطینه دومینو اتفاقای ناگوار زندگی من هم شروع شد. رابطه عاطفی‌ام بعد از یک سال و نیم به شکل ناگهانی تمام شد. از کار بیرون شدم. عمه عزیز و جوانم تومور بدخیم داشت و تمام مدت بعد از عمل من در خانه مراقبش بودم. ارشد تمام شده بود و جای خالی دانشجو نبودن هم بسیار دردناک بود. اما می‌دانید چه شد؟ حال من از فروردین تا تیر 99 که دوره اتمام تقریبی این دردها به حساب می‌آید، در بالاترین کیفیت خودش در تمام عمرم قرار داشت. من حتی وقتی در بدترین دوره زندگی فردی خودم بودم، حالم خوب بود چون جهان درون و بیرونم بالاخره به توازن رسیده بود.من برای اولین بار از طرف جهان پذیرفته شده و به رسمیت شناخته شده بودم. حالا آدم‌های سریع، موفق، جاه‌طلب و پیشرفت‌گرا چشم حسرتشان به آرامش و صلح مطلق من بود. و راستش را بخواهید، فخر فروشی برای بلد بودن زندگی در حالت استثنائیش  به احمق‌های شتابانی که در چرخ همستر می‌چرخیدند و سکوت و سکون اجباری محبورشان کرد که کمی، فقط کمی تامل کنند، به تمام آن 26 سال قبل از آن میارزید.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 15:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک آرزوی معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-vapyeobmoaxg</link>
                <description>روزتا بیش از هرچیزی بی‌نیاز از دست و نگاه ترحم‌‌آمیز بود، نه از غرور یا اتکای به نفسی عجیب و غریب، بلکه از جهت معمولی و طبیعی بودن خواسته‌هایش.او چیزهای معمولی را بدون هیچ شلوغ‌بازی و باج دادنی می‌خواست و در پی ارزشمند جلوه دادن &quot;معمولی&quot;ها به خاطر در دسترس نبودنشان نبود و دچارافراط و تفریط نمی‌شد.رزتا به هیچ عنوان خواستار ترحم،کمک، و حتا درک شدن نبود.کاری که به خوبی از عهده اش برآمد.رزتا زندگی‌اش را پذیرفته بود و با تمام توان تلاش می‌کرد تا در ورطه‌ی تکراری زندگی مادرش نیفتد.او حقش را می‌خواست.بدون دلسوزی، بدون منت و بدون شکایت.او تکرار بی‌رحمانه‌ی زندگی مادرش را نمی‌خواست. روزتا به قدری واقعی، درست و خودش بود که جز همراهی کاری از من مخاطب برنمی‌آمد،همراهی و نه حتا همدلی.رزتا همدلی را هم نمی‌خواست. برخلاف کلیشه‌ی معروف این مدل از داستان‌‌ها و شخصیت‌ها، روزتا به دنبال &quot;حق گرفتن&quot; از تماشاگر نبود.او حد و حدود &quot;حق&quot; خودش را می‌دانست و در همان راستا با تمام قوا می‌جنگید.او از ما نه بخشش می‌خواست نه توجه و نه پند و اندرز، رزتا به سادگی به قول خودش &quot;زندگی معمولی می‌خواست که یکنواخت نشود.&quot; و هیچ باکی نداشت که در این مسیر دست به خشونت، پرخاش یا خطر بزند.بی‌چون و چرا به دنبال &quot;زندگی&quot;اش بود.نه معنای نهان و آشکار‌.نه بالا و پایین و بیشتر و کمتر.  رزتا و فضای فیلم به شدت من را یاد نوشته‌های همینگوی و شخصیت‌های او می‌انداخت.بی‌ادعا، بی‌حوصله، بی‌حاشیه و خواهان متن زندگی بدون هیچ منتی.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 12:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز، به ندرت، گاهی، همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-jn2n0ytdbndx</link>
                <description>الیزا هیتمن این بار با موضوعی فمنیستی به میادین برگشته است. کارگردان فیلم «موش‌های ساحل» (با نام اصلی «Beach Rats»‏) امسال بهترین اثر خود را در ژانر درام با موضوع واکاوی شخصیت دو دختر جوان کارگردانی کرد و با آن به جشنوارۀ ساندنس آمد.Never Rarely Sometimes Always درباره دو دختر نوجوان است گرفتار مشکلاتی می‌شوند و تصمیم می‌گیرند بدون دریافت هیچ حمایتی از جانب خانواده، به مشکلات خویش پایان دهند.فیلم با سکانسی از یک جشن هرساله در مدرسه شروع می‌شود. دختری به نام آتام با بازی سیدنی فلانیگان، شروع به اجرایی سولو از یک موزیک زیبا و غمناک می‌کند. صحنه بعدی سر میز شام است که اعضای خانواده در سکوت مشغول غذا خوردن هستند. در واقع کارگردان قصد دارد با دو سکانس اول میزان و حجم تنهایی، دور و سرد بودن آتام از دیگران و بخصوص خانواده‌اش را نشان دهد. این دو سکانس متوالی در همان شروع فیلم، برای بیننده باهوش نریتیو کاملی از فیلم است. البته از همین ابتدا می‌توان به کلیشه تکراری نوجوانی منزوی و تنها در هالیوود ایراد گرفت. اما قصه برعکس سایر فیلم‌های هالیوودی با ظهور و حضور یک ابرقهرمان همراه نیست. گویا در زندگی امریکایی آتام، جدی جدی نجات دهنده در گور خفته است، زیرا آتام هفده ساله باردار و تنها است.آتام که بعد از دادن تست بارداری، از وضعیت خود مطمئن می‌شود، شروع به فکر کردن برای یافتن راه حلی می‌کند تا از شر جنین ناخواسته‌اش راحت شود؛ اما مطلقا به تنهایی. یکی از نکاتی که هیتمن سعی در برجسته‌سازی‌اش در تمام طول فیلم داشته، تنهایی انتخاب شده آتام است. در سکانسی واضح در اوایل فیلم، آتام خودش به شخصه با سوزن برای بینی‌اش پیرسینگ می‌زند. در واقع این عمل نمادی از انتخاب تنهایی برای گذراندن همه امور زندگی این نوجوان امریکایی است. آتام که در پنسیلوانیا زندگی می‌کند مطابق قوانین ایالتی برای سقط جنین به رضایت والدینش نیازمند است. پس اسکیلار را راضی می‌کند تا در سفر به نیویورک برای پایان‌دادن به این مشکل او را همراهی کند. آن‌ها که پول بسیار کمی دارند، در سفر با اتوبوس، با شرایطی مواجه می‌شوند که برایشان غیر‌منتظره است. نکتۀ تأمل‌برانگیز دیگر دربارۀ هیتمن آن است که او با جسارت تمام، از سکوت در فیلمش نمی‌هراسد. در فیلم، هیچ تک‌گویی‌ای وجود ندارد و آتام به‌ندرت دیالوگ‌های طولانی دارد. در عوض، دوربین هیتمن به چهرۀ او و اسکیلار چنان نزدیک می‌شود که گویی می‌خواهد از میان خطوط چهرۀ آن‌ها حقیقت را بیرون بکشد.آتام نمی‌خواهد از هیچکس کمک بگیرد. البته دلیل اینهمه مقاومت او را ما تا انتهای فیلم هم متوجه نمی‌شویم. نوعی مقاومت عمدی و مصرانه در برابر کمک گرفتن از هرکسی. این کانسپت یادآور فیلم دیگری با همین مضمون است. حتی اگر کمی واقع‌بین باشیم می‌توانیم &quot;هرگز، گاهی، ..&quot; را نسخه کپی شده و تنزل یافته شاهکار درخشان کریستین مونجیو &quot;چهار ماه و دو هفته و سه روز&quot;، محصول 2007 رومانیایی است. به همین دلیل بعضی از منتقدان معتقدند که این فیلم کپی دست چندم و کودکانه‌ای از معضل جدی و بزرگی مثل سقط جنین در خاورمیانه است. یک دهن‌کجی نژادپرستانه. هیتمن با تمام تلاشی که کرده است نمی‌تواند همدلی بخش بزرگی از زنان جهان را کسب کند. این فیلم برای نصف بیشتر زنان و دختران جوان جهان، بیشتر شبیه شوخی بامزه‌‌ای است که گوینده‌اش درکی از مصائب ناشی از سرکوب، تنهایی و تبعیض ندارد. در بهشت نمی‌توان گرمای آتش جهنم را بازسازی کرد. هرچقدر هم که تلاش کنی، سوختن را نمی‌دانی.دوست داشتی پسر بودی؟هیتمن سعی بر ایجاد همدلی با حداقل کلمات دارد. آتام و دوستش در سراسر فیلم ساکت و پذیرنده پیش می‌روند. جایی در میانه فیلم دوست و دخترعموی آتام از او می‌پرسید: &quot;دوست داشتی پسر بودی؟&quot; این سوال کلیدی فیلم است. هیتمن درد و رنج درونی فیلم را مختص به زنان می‌داند و شاید پاسخ این سوال را بتوان در انتها با عنوان خود فیلم داد: &quot;هرگز، گاهی، بعضی وقت‌ها، همیشه.&quot;شاید بتوان تمام تلاش نه چندان موفق‌آمیز هیتمن و عواملش را در یک صحنه فیلم خلاصه کرد. زمانی که آتام برای پر کردن فرم و پاسخ دادن به یک سری از سوالات قبل از عمل سقط جنین، باید حاضر می‌شد. مصاحبه‌کننده که خانمی مهربان، همراه و حامی بود از او خواست تا با یکی از چهار گزینه هرگز، گاهی، بعضی‌وقت‌ها و همیشه به سوالات او جواب دهد. سوالاتی که لحظات سختی را برای آتام سرسخت و مقاوم رقم می‌زند. زیرا جواب دادن به آن سوالات یکی از دردهای مشترک تمام زنان جهان است.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 19:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجدان مشترک؛ وجدان زنو</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D9%88-f3ikxboulham</link>
                <description>وجدان زنو را هفته پیش تمام کردم. من را به شدت یاد یادداشت‌های زیرزمینی داستایوفسکی انداخت. یک اعتراف نامه واقعی. مواجهه با خود با صادقانه ترین روش ممکن. در تمام ۴۰۰ صفحه، و از کودکی تا میانسالی، زنو را فهمیدم. زنو بعد واقعی و بیرحم ما است. نه اینکه انسان بدی باشد، نه. اسلوو با ظرافت تمام غریزه و قدرتش را به ما معرفی می‌کند. ترکیبی از نظریات فروید با ادبیات. خواب های زنو همه بیان‌گر درونیجات بی‌واسطه او هستند. زنو جزو صادق ترین شخصیت های داستانی برای من بود و انسان‌ترینشان. نه برای فرشته خو بودنش یا محبت. نه. به خاطر اینکه انسان بودن را در هاله‌ای از مناسبات اجتماعی تحویل ما نمی‌داد. می‌دانست پشت تمام این سرکوب‌ها و قرارداد های اجتماعی منتسب به تمدن، نفسی مهارنشونی پنهان است که نمی‌شود تا ابد به خود درباره وجود آن، دروغ گفت.  یکی دیگر از ویژگی‌های دلچسب او خاصیت ذهنی اش بود برای تمام نکردن. برای ادامه دادن حتا با وصله و پینه. زنو از &quot;اتمام&quot;، &quot;پایان&quot; و محو شدن می‌ترسید. ترسی تماما انسانی و تاریخی. او حاضر بود برای نزدیکی به آدلین با آگوستا ازدواج کند. زندگی برای او در سطح احساساتش می‌گذشت. نه چون آدم احمق و میان‌مایه‌ای بود، نه. چون توان رنج نداشت. با خودش صادق بود و ترجیح می‌داد رنجی هدیه بدهد تا رنجی را خودش به دوش بکشد. انسان‌ مگر همین نیست؟ زنو خودخواهی‌اش را از خودش قایم نمی‌کرد.  در صحنه‌های پایانی کتاب، در آغاز جنگ جهانی، تمام فکر زنو پیش شیر قهوه وعده داده به خودش است که از صبح زود به هوای آن بیدار شده است.  من این تمایل را با گوشت و خون و استخوان می‌فهمم.  زمانی که تحقیر شده و طرد شده بودم، فکر موکای لمیز من را به سطح زندگی برگرداند. نه چون زندگی مجموعه‌ای از دلخوشی‌های کوچک است و از این دست جملات انگیزشی تزئینی‌. نه. چون انسان در اوج غم، در بدوی‌ترین حالت خودش است. تسلیم و مرعوب ابتدایی ترین نیازها. چون تمدن با تمام مواهب و شگردهایش، قدرت پاک کردن غریزه را ندارد. چون حقیقت ماجرا این است، شما شاید از غم و اندوه دق کنید اما قطعن از گرسنگی خواهید مرد.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 16:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه‌ا‌ی غیر تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane12/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-s09hmd6bn12a</link>
                <description>بوجک هورسمن داستان زندگی یک اسب است. همینقدر ساده و همینقدر پیچیده. اگر قصد ندیدن این سریال را دارید، لطفا چند دقیقه‌ای وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید.بوجک هورسمن سریال انیمیشنی است درباره جهانی که حیوانات و انسان‌ها با یکدیگر در تعامل و صلح کامل زندگی می‌کنند. بله؛ تصور عجیب و خنده‌داری است. اما قصد عوامل سریال فقط خنداندن و یا به شگفتی وا داشتن مخاطب نیست. بلکه چیزی عمیق‌تر و شدیدتر در جریان است. بسیاری از افراد سریال را در همان چند اپیزود فصل اول رها می‌کنند و به نظرشان داستان و روایت آن بیش از حد کسل‌کننده و کلیشه است. روایت یک بازیگر مشهور، محبوب و موفق سیت‌کام (بوجک هورسمن) که حالا در آستانه ورود به میان‌سالی، دچار بحران شخصیتی شده است. ملال و تنهایی گریبان او را گرفته‌اند و زندگی وی را دچار مشکلات حل‌نشدنی‌ای کرده‌اند.دنیای تخیلی؛ مشکلات تکراریبالاتر اشاره کردیم که جهان تصویر شده در سریال، جهانی است که در آن تمام موجودات، اعم از حیوانات، انسان‌ها و گیاهان باهم زندگی می‌کنند. این تصور و نمودهای سینمایی آن، لحظات هوشمندانه، جذاب و بامزه‌ای را برای تماشاگر رقم می‌زند. اما نکته اینجاست که حتی در این جهان تا این حد ایده‌ال و زاده تخیل محض، روان و مشکلات عدیده‌ی آن برای زیست تعاملی در جهان همچنان وجود و حضور دارند. از نیمه فصل اول به بعد تماشای هر قسمت سریال شما را به دره‌های قعری از احساسات می‌برد. بوجک به عنوان یک کاراکتر اسب/انسان همذات‌پنداری شما را تا نقاط بسیار دردناکی از روانتان می‌طلبد. همین نقطه است که دیدن سریال را تبدیل به یک تراپی روانی می‌کند، بوجک شما را با جهان پنهان درونتان که شاید در روزمره در تلاش برای سرکوب آن هستید، روبه‌رو می‌کند.بوجک هورسمن تنها است و دچار ملال. نمایی تمام قد از انسان معاصر موفق، ثروتمند اما غمگین و در تقلا. بوجک با تمام قوا در خلاف جهت تنهایی می‌دود، اما نمی‌تواند از شر آن خلاص شود. او خسته‌تر و ناتوان‌تر از آن است تا بخواهد خودش را تغییر دهد. گذشته شگفت‌انگیز و شلوغ بوجک، به عنوان یک انسان مشهور، چیزهای زیادی برای گفتن دارد. او که در گذشته بدون هیچ ملاحظه انسانی‌ای با دیگران رفتار می‌کرده، حالا در تنهایی آغاز میان‌سالی بسیار ترسیده و در تلاش برای جبران است. اما نمی‌تواند و هر قدمی در جهت جبران خطاهای عمیق گذشته‌اش، آن را بیش از پیش در باتلاق خودخواهی‌‌هایش غرق می‌کند.سریال از 5 شخصیت اصلی تشکیل شده و ارتباط بین آنها یکی از محورهای اصلی سریال است. بوجک هورسمن، پرنسس کلارین، دایان، تاد و مستر پینات‌باتر. هرکدام از این شخصیت‌ها در طول سریال مشکلات خاص خود را دارند که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنند. در این میان بوجک و دایان جزو تلخترین، سخت‌ترین و به یادماندنی‌ترین شخصیت‌های پرداخت شده در سریال‌ها هستند. بوجک و دایان که دوستان خوبی برای یکدیگر می‌شوند در طول 6 فصل سریال، بارها غرق در تنهایی‌های خودخواسته و اجباری می‌شوند. آنها توانایی گذران زندگی عادی و نرمال را ندارند و هر شادی و موفقیتی، آنها را به ورطه اندوه و روان دردناک خودشان پرتاب می‌کند.تنهایی و ملال، بلای انسانیت مدرن&quot;چه کسی می‌داند تنهایی واقعی چیست_نه آن کلمه متداول، بلکه آن وحشت عریان؟ برای خود آدم‌هایی که احساس تنهایی می‌کنند تنهایی نقابی بر چهره می‌زند. بدبخت‌ترین آدم‌های مطرود سفت و سخت به یک خاطره یا توهم می‌چسبند. گهگدار همزمانی مرگبار چند واقعه لحظه‌ای پرده را کنار می‌زند. اما فقط برای یک لحظه. هیچ انسانی نمی‌تواند بی آنکه دیوانه شود نگاهی ثابت به تنهایی اخلاقی‌اش داشته باشد.&quot;این توصیف جوزف کنراد، نویسنده قهار سبک مدرنیسم در کتاب از چشم غربی، در باب تنهایی انسان معاصر در جهان است. اگر می‌خواهید این کلمات را مجسم کنید، به تماشای بوجک هورسمن بنشینید.تنهایی مدت‌ها است که بحث محافل فلسفی، روانشناسی و جامعه‌شناسی است و شاید گفت تنهایی در عصر حاضر، ادبیات مشترک حسی و روانی همه انسان‌ها است. گاهی آنها از این درد چاره ناپذیر فرار می‌کنند و گاهی هم خودشان را به هر نحوی سرگرم می‌کنند تا با این حس بی‌واسطه و گاهی فلج‌کننده، رو در رو نشوند. بوجک اما دیگر نمی‌تواند بیش از این خودش را گول بزند. او می‌داند حالش خوب نیست. می‌داند تنها است و می‌داند بخش بزرگی از این تنهایی ره‌آورد گذشته او است. گذشته‌ای که او خیال می‌کرد مانند سریال سیتکام محبوبی که در آن ایفای نقش کرده بود، پایانی خوش دارد.بوجک با الکل، دراگ و روابط متعدد سالها این تنهایی و ملال ناشی از آن را در لایه‌هایی دور از دسترسی خودآگاهش پوشانده است و حالا دیگر جوابی ندارد برای این رودررویی گریزناپذیر. شاید با خودتان بگویید: &quot;آه، یک کلیشه امریکایی دیگر از رفاه و ملالت ناشی از آن.&quot; درست هم می‌گویید، اما این بار تفاوتش در ادامه داشتن این کلیشه است. زندگی بوجک در تمام 6 فصل سریال تغییر دلنشینی نمی‌کند. او تنها است و تنها می‌ماند. هیچ نجات‌دهنده‌ای در کار نیست و همینطور هیچ هپی‌اندی. همه چیز همینطور غلیظ، واقعی و بی‌تسکین می‌ماند. همین جا، جایی است که تماشای پیوسته سریال را برای تماشاچی باهوش، کمی سخت می‌کند. چون بیشتر از چیزی که از یک سریال دنباله‌دار انیمیشی فانتزی توقع دارد با واقعیت رو در رو می‌شود.خلاقیت‌های گرافیکی این سریال ستودنی است. نوع طراحی بصری کاراکترها و شخصیت‌پردازی آنها، بسیار هوشمندانه و دقیق است و این نامتعارف بودن هم‌زیستی حیوانات با انسان‌ها در محلی با قوانین و حقوق برابر، تخیل بیننده را به شدت قلقلک می‌دهد. شاید بگویید این اتفاق در دنیای انیمیشن مسئله تازه‌ای نیست. اما باید نکات و ظرافت‌های بی‌بدیل این مجموعه را ببینید تا متوجه عمق داستان بشوید.دایان و بوجک هر دو کودکی سخت و خانواده‌ی نه چندان سالمی داشته‌اند. همین امر آن دو را بهم نزدیک می‌کند. اما دو شخصیت اصلی دیگر، تاد و مستر پینات‌باتر دقیقا در نقطه مقابل این دو قرار دارند. آنها افراد ساده، سرخوش و مهربانی هستند که زندگی برایشان در سطح می‌گذرد. همیشه محبت دیگران را دریافت می‌کنند و به این محبت متقابلا پاسخ می‌دهند. شخصیت‌های مثبت و کمکی داستان. در قسمتی از سریال بوجک هورسمن به رقیب کاری و عاطفی‌اش، مستر پینات‌باتر، می‌گوید که از او بدش می‌آید زیرا برای او همه چیز به سادگی اتفاق افتاده است. همین دیالوگ سطحی تازه از درونیات بوجک را برای تماشاگر رو می‌کند. بوجک از اینهمه تعمد و خوشی ساختگی خسته است. او دلش می‌خواهد واقعا خوشحال باشد اما راهش را بلد نیست و هربار با هر دست و پا زدنی بیشتر در قعر ناامیدی و افسردگی فرو می‌رود. او هیچ تعریف قابل‌قبول و اصیلی از &quot;حال خوب&quot; ندارد. جز تکرار گذشته هیجانی خودش. اما در این راه هم مانند سایر، مسیرها شکست می‌خورد. شهرت دیگر حال او را خوب نمی‌کند. او به چیز ملموس‌تر و واقعی‌تری احتیاج دارد. به عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن.در قسمتی از سریال وقتی بوجک متوجه می‌شود برنده جایزه اسکار شده است ( که البته در ادامه متوجه می‌شویم جایزه اشتباهی به او تعلق گرفته و از وی پس گرفته می‌شود)، اولین واکنشش در مقابل این خبر این جمله است: &quot;حالا چی؟ چرا باز حالم خوب نیست؟ چرا خوشحال نیستم؟&quot; بوجک نه جایزه می‌خواهد نه پول و حتی نه شهرت. او به معنای واقعی کلمه به دنبال یک محبت واقعی است. چیزی عمیق و پیوسته. محبتی که از کودکی از وی دریغ شده است و او خودش را شایسته آن نمی‌داند. در قسمت‌هایی که به گذشته‌های دور شخصیت‌ها فلش بک زده میشود، می‌توان ردپای فروید را در ساختار و پرداخت قصه دید. شخصیت‌هایی با روان‌های پیچیده و گره‌های درونی، گویا کودکی سخت و عجیبی را گذرانده‌اند.بوجک هورسمن را می‌توان یکی از انسانی‌ترین، واقعی‌ترین، خلاقانه‌ترین و هوشمندانه‌ترین محصولات تلوزیونی دانست که در قرن 21 ساخته شده‌ است. بوجک می‌خواهد بگوید، ما تنهاییم و باید بتوان برای این تنهایی کاری کرد.</description>
                <category>یگانه محسنی‌پویا</category>
                <author>یگانه محسنی‌پویا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 19:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>