<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یگانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yegane89m</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:30:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3932595/avatar/hWwJJ1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یگانه</title>
            <link>https://virgool.io/@yegane89m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش هفتم: رها شده در آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-auhhkhllbwlc</link>
                <description>پارت هفتم: رها شده در آتش    کروویل توی کت و شلوار مشکی‌اش از بین جمعیتی که انگار از گذر زمان جامونده و توی یه ثانیه متوقف شده بودن جلو و جلوتر اومد. روز اولی که دیده بودمش، همون وقتی که پام به این شهر لعنتی باز شد توی چشم‌های سبز روشنش چند تا رگه زرد دیده می‌شد. ولی توی اون لحظه چشم‌هاش کاملا به رنگ اون رگه‌ها در اومده و هاله کمرنگی رو روی پوستش انداخته بودن.    وقتی که درست رو به روم ایستاد بهم گفت:«برنگشتی خونه.»    ازش پرسیدم:«اینجا چی کار می‌کنی؟»    - خودم آوردمت اینجا.    سرتاپام رو ورانداز کرد و گفت:«روزی که دیدمت خیلی مرتب‌تر به نظر می‌رسیدی. الان...رقت‌انگیزی.»    حرفش یکم باعث عصبانیتم شد؛ هرچند کاملا هم اشتباه نبود و برای فهمیدنش فقط به یه آینه نیاز داشتم؛ ولی چیزی نبود که توی اون شرایط دلم بخواد بشنومش. پرسیدم: «واسه چی اینجایی؟ چه بلایی سر بقیه آوردی که اینجوری خشک‌شون زده؟»    - اومدم چون برام سوال بود دوست عزیزی که هشت سال پیش آوردمش اینجا چرا هنوز برنگشته خونه؟    وقتی این حرف رو شنیدم احساس کردم یخ زده‌ام. چیزی که شنیدم به قدری باور نکردنی بود که مطمئن نبودم واقعا شنیدمش. بازهم ادامه داد:«چون می‌خواستم بدونم چی باعث شده کسی که اون روز توی اون کافه قدیمی به من گفت توی دنیا هیچی براش مهم‌تر از نوشتن و خواهرش نیست، هشت ساله که حتی یک کلمه هم ننوشته. حتی یک بار سعی نکرده از در خروجی بره بیرون و برگرده پیش خواهرش؟»    هشت سال! با خودم گفتم امکان نداره. یه لحظه یاد شبی که منو به اینجا آورد افتادم. بوی قهوه احساس کردم و بعد بیهوش شدم. کار خودش بود! اون منو سوار اون کالسکه کرد. پیشخدمت گفت وقتی بیهوش شدم اون منو به اینجا آورد. با خودم گفتم چرا باید حرفش رو باور کنم؟     حتی لازم نبود چیزی بگم. شک رو توی چشمام دید و از توی جیب کتش یه عکس بیرون آورد. عکس تو، ستاره کوچولو! توی اون عکس دیگه شبیه بچه‌ها نبودی. کنار عمو و زن‌عمو روی نیمکت همون پارکی که صبح‌هایی که مدرسه نمی‌رفتی باهم توش قدم می‌زدیم. هرچقدر تلاش می‌کردم چیزی پیدا کنم که نشون بده داره سرم رو شیره می‌ماله و این عکس واقعی نیست نمی‌تونستم. تمام جزئیات واقعی بودن؛ مخصوصا وقتی بهم گفت این عکس رو یه غروب چهارشنبه گرفته.    اونا همیشه غروب چهارشنبه واسه قدم زدن بیرون می‌رفتن. احتمالا الان دیگه تو رو هم با خودشون می‌برن. احتمالا الان به جای من، اونا خانواده تو هستن. که اصلا بد نیست؛ هرچند من توی اون عکس نیستم.    خاطره شب تولدت، شبی که بهت گفتم قراره واسه یه مدت کوتاه از پیشت برم به ذهنم برگشت. آتیشی که داشت قلبم رو ذره ذره می‌سوزوند رو یک‌دفعه مثل اژدها با فریاد کشیدن از تنم بیرون ریختم. فریاد زدم که چرا از اول منو به اینجا آورد؟ چرا اینجا زندانیم کرد؟    و بعد...اون جمله! مثل یه سطل آب پر از یخ روی سرم خالی شد.«تو هیچوقت زندانی نبودی لیام. در این هتل تا همین لحظه باز بود.»    این رو که گفت به سمت در دویدم و به محض اینکه رسیدم در با شدت مقابل صورتم بسته شد. بهم گفت:«دیگه نه! هشت سال بهت وقت دادم. با اینکه بارها بهت یادآوری کرده بودم ولی...» صورتش کم کم شروع کرد به تغییر کردن. پوستش روشن‌تر و چروکیده‌تر، موهاش سفید و کم کم به یه چهره آشنا تبدیل شد. بلیک! «از دستش دادی.» و دوباره چهره‌اش دوباره به حالت قبل برگشت. کسی که قبل از اینکه ناپدید بشه ازم پرسید چرا برنگشتم پیش تو، انیا، بلیک واقعی نبود. البته که نبود! چقدر احمق بودم که باور کردم خودشه.    اونجا بود که فهمیدم گیر افتادم. ترسیده بودم. پرسیدم:«واسه چی منو اینجا زندونی کردی؟»    «اگه باعث می‌شه کمتر از خودت متنفر باشی بهش بگو زندانی شدن. من تو رو به اینجا آوردم، انکارش نمی‌کنم. حتی خودم اینجا رو برات ساختم. ولی بهت هشت سال وقت دادم بری بیرون. خودت انتخاب کردی اینجا بمونی؛ درست مثل چهار نفر قبل.» گفت اتفاقایی  رو هم که از اون به بعد قراره برام بیوفتن مجازات رها کردن آدمایی که می‌گفتم برام مهمن بخاطر چند تا مهمونی احمقانه و نمایش‌های تکراری ببینم.      حس می‌کردم دست‌های دستکش پوشش قلبم رو دو تیکه می‌کنن. حق با اون بود. من واقعا همه چیزو بخاطر این هتل لعنتی از دست دادم. مطمئنم که تو فکر می‌کنی مردم و یا چون فکر می‌کنی ولت کردم ازم متنفری. دلم نمی‌خواد دومی درست باشه. البته حق داری اگه باشی. باید برمی‌گشتم پیشت. کاش واقعا همون لحظه می‌مردم.    ازش پرسیدم که از نگه داشتن من اینجا چی به دست می‌آورده. بهم گفت:«می‌خوام انتقام بگیرم. نه از تو، ولی برای رسیدن به هدفم به تو و شش نفر دیگه مثل تو نیاز دارم.»    - می‌خوای از کی انتقام بگیری؟    نیشخندی زد که اون‌موقع نفهمیدم به نظرش سوالم احمقانه بوده یا خوشحال شده که این سوالو پرسیدم: «تو به زندگی قبلی اعتقاد داری لیام؟»    - نه!    «خوب عقیده اشتباهی رو انتخاب کردی.» وقتی دید با گیجی نگاهش می‌کنم آه کشید و با بی‌حوصلگی گفت: «بذار یه قصه برات تعریف کنم لیام. یادته با اون کالسکه تو رو به یه جنگل آوردم؟ خیلی سال پیش این جنگل و نواحی اطرافش یه روستا بودن. یه روستا که توش یکی از اجداد تو و اون شش نفر یه آدم رو زنده زنده سوزوندن؛ بااینکه اون هیچ کاری نکرده بود.»    برای چند ثانیه مکث کرد. صورتش بی‌حالت‌تر از اون بود که بفهمم چرا. «حتی نمی‌تونی فکرشو بکنی اون آدم چقدر واسه من مهم بود، لیام. و حالا فقط کافیه من کاری کنم که جسد شماها توی هفت راس روستا قرار بگیره. اون وقت من و اون می‌تونیم دوباره به همون زمان برگردیم. و بعد انتقام شروع می‌شه.»     تمام بدنم به لرزه افتاده بود. نمی‌دونستم چقدر از حرفاش واقعی هستن. حتی مطمئن نبودم واقعی باشن و بخشی از ذهنم می‌گفت همه حرف‌هاش دروغه و ساخته ذهن خودشه؛ ولی وقتی به دور و برم، این زندانی که برام ساخته بود و برق که توی چشم‌هاش وقتی درباره انتقام حرف می‌زد نگاه کردم دیگه مطمئن نبودم.    ازش پرسیدم چرا همون موقع که منو دید منو نکشت؟ جواب داد که هنوز زمان مناسب ندیده. گفت علاوه بر اون از دیدن عذاب کشیدن نسل آدمایی که می‌خواد ازشون انتقام بگیره لذت می‌بره.    حرفش باعث شد یکم بترسم؛ ولی بهش خندیدم و گفتم که کدوم بخش قرار دادن فرد توی جایی که می‌‍تونه رویاهاش رو زندگی کنه عذابه؟ گفت:«هرچی که تا حالا دیدی فقط کرمی بوده که برای توی تله انداختنت به چوب ماهیگیری بسته بودم. حالا که تو تله افتادی عذاب واقعی شروع می‌شه.»    به محض تموم شدن حرفش رنگ تموم چراغ ها به سرخ تغییر کرد. ماده سیاهی از بدن آدمایی که دور و برم از حرکت ایستاده بودن شروع کرد به ترشح کردن تا اینکه دورتادورشون رو گرفت. همه‌شون تبدیل شده بودن به هیولاهایی با بدن سیاه و لزج.    بهم گفت که این موجودات تا زمانی که اینجا هستم دنبال من می‌گردن. گفت وقتش که بشه، یعنی زمانی که تصمیم بگیره جسدم رو به دنیا برگردونه اونا پیدام می‌کنن و روحم رو از بدنم بیرون می‌کشن؛ ولی قبل از اون اگه حتی یکی از اونا رو برای یک لحظه لمس کنم من رو می‌برن وسط بزرگ‌ترین ترس‌ها و کابوس‌هام. کابوس‌هایی که حتی جرئت فکر کردن بهشون رو ندارم.    باور نمی‌کردم داستانی که گفت واقعی باشه ولی واسه اینکه امتحانش کنم تا ببینم حرفش درست بوده یا نه هم زیادی ترسیده بودم. نمی‌دونم چرا توی اون وضعیا این سوال به ذهنم اومد ولی ازش پرسیدم:«اون آدمی که می‌خوای انتقامش رو بگیری کیه؟ چرا اونا سوزوندنش؟»    لبخندش خشک شد. خشم رو توی چشماش می‌دیدم ولی به نظر نمی‌اومد از دست من عصبانی باشه. انگار دلش نمی‌خواست به این موضوع فکر کنه. همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد. از خودم پرسیدم یعنی مرگ اون آدم تقصیر خودش بوده؟ البته ازش نپرسیدم. می‌ترسیدم گفتنش باعث بشه بلایی سرم بیاره. ولی نمی‌تونستم جلوی میلم به دونستن جوابش رو بدونم. به موجودات نفرت‌انگیز دور و برم نگاه کردم. با خودم گفتم شاید حتی وقتشه یه انتقام کوچیک ازش بگیرم. دلم می‌خواست با اون چیزی که جرئت فکر کردن بهش رو نداشت رو به روش کنم.    - گفتی موجوداتی که اینجان کابوس‌ها رو نشون میدن؟    قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه با تموم قدرتی که توی بدنم بود هلش دادم سمت یکی از اونا. به محض اینکه بدنش خورد به تن یکی از اون موجوات یه رشته باریک از اون ماده سیاه دورش پیچید تا رسید به سرش. رشته پوست سرش رو تا جایی که به جمجمه‌اش برسه شکافت و توی سرش فرو رفت.    به محض اینکه اون اتفاق افتاد رنگ زرد چشم‌های کروویل ناپدید شد و جاش رو به سفیدی مطلق داد. وحشت‌زده بودم. یه صدایی از پشت سرم شنیدم. چرخیدم و دیدم در خروجی دوباره باز شده. به خودم اومدم و خواستم بدوم سمت در که دستای کرویل محکم دور مچم رو گرفتند. توی همون حالتی که انگار توی خلسه فرو رفته بود گفت:«جایی نمی‌ری!»    بعد از اون تمام دور و برم سیاه شد. وحشت کردم. چند ثانیه بعد محیط اطرافم روشنایی مختصری پیدا کرد. توی یه جنگل بودم. بالای سرم آسمون شب رو دیدم. چند تا بومی دور یه آتیش جمع شده بودن و می‌رقصیدن. بالای آتیش یه دختر با طناب بسته شده بود و جیغ می‌کشید.    روبه‌روی اون دختر کروویل رو دیدم. کروویل جوون‌تر، که دست و پاش رو به درخت بسته بودن و یه دستمال دور دهنش گره زده بودن. داشت فریاد می‌زد و تقلا می‌کرد خودشو آزاد کنه.    طناب دور دختر رها شد. بعدش نمی‌دونستم کدوم‌شون بلندتر فریاد می‌کشن.  </description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 20:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش ششم: هفت‌ضلعی و لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B6%D9%84%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-xcgrvdqgp0qb</link>
                <description>پارت ششم: هفت ضلعی و لیلی    سر ساعت چهار جلوی در اون کافه می‌رسم. یادآوری چشم غره اما واسه اینکه چرا تلاش نمی‌کنم با اون هم همینقدر وقت‌شناس باشم به خنده‌ام می‌اندازه. ساختمون کافه طوری قدیمیه که تقریبا مطمئنم اگه بهش دست بزنم فرو می‌ریزه. چند ثانیه پشت در می‌مونم. یا بخاطر اینکه واقعا دلم نمی‌خواد برای خسارت زدن به یه نیمه خرابه پول بدم و یا شایدم چون نمی‌دونم اونجا قراره چی بشنوم. به هر حال به امید اینکه هوای اطرافم بین مولکول‌هاش یکم دل و جرئت داشته باشه یه نفس عمیق می‌کشم و در رو هل می‌دم. باور نکردنیه ولی در کمال تعجب ساختمون سقوط نمی‌کنه.    هوای اینجا بوی کهنگی و البته قهوه غلیظ می‌ده. دور و برم رو نگاه می‌کنم. همه سرشون رو بلند می‌کنن؛ به جز یه نفر. حدس می‌زنم همونیه که بهم پیام داده بود. به سمتش می‌رم. به یه کاغذ خیره شده و هنوز سرش رو بالا نیاورده که بتونم صورتش رو درست ببینم. فقط می‌فهمم که پوست نسبتا تیره‌ای داره. موهاش سیاهن ولی نزدیکتر که می‌شم می‌تونم چند تا تار موی سفید ببینم. فکر می‌کنم حدودا سی ساله باشه.    وقتی درست رو به روی میزش وایمیستم سرش رو میاره بالا و ازم می‌پرسه:«تو انیایی؟» سرم رو تکون می‎‌دم. لبخند می‌زنه. حالا که فکر می‌کنم به نظرم اصلا حرفش سوالی نبوده؛ چون حتی سرش رو بالا نیاورد که سر تکون دادنم رو ببینه. به هر حال رو به روش می‌شینم. به کاغذی که رو به روش بود نگاه می‌کنم.    همون نماد خالکوبی روش کشیده شده. هفت ضلعی که درست رو به روی هر راسش یه نقطه وجود داره و هرکدوم از این نقطه‌ها به نقطه کناریشون وصلن. درست وسط شکل یه ستاره کوچیکه و تموم اون نقطه‌ها توی مرکز ستاره به هم وصل می‌شن.    - گفته بودی درباره اون عکسی که پست کرده بودم چیزی می‌دونی.    - درسته. می‌دونم.    بعد هیچی نمی‌گه. فقط تو سکوت با چشم‌های تیره‌اش به من خیره می‌شه. اخم می‌کنم. «نمی‌خوای بیشتر توضیح بدی؟»     - البته! راستش دلیلی که اون نماد رو می‌شناسم اینه که ده سال پیش اونو روی گردن جسد برادر کوچیکم پیدا کردم و...    - چی؟ جسد؟ برادرت؟    - آره؛ برادرم. ده سال پیش جسدش رو توی راه‌آهن پیدا کردن.    - متاسفم. چند سالش بود؟    - دوازده. وقتی جسد رو پیدا کردیم هیچ آسیبی ندیده بود. هیچ اثری از علامتی نبود که نشون بده به قتل رسیده یا خودکشی کرده. البته دلیلی هم برای خودکشی نداشت.  خیلی بچه بود... یه بچه خوشحال!    نمی‌تونم چیزی که می‌شنوم رو باور کنم.«جسدش...سالم بود؟ یعنی سالم سالم؟» چرا باید همچین حرف احمقانه‌ای می‌زدم؟ کاش جمله دومم رو نشنیده بگیره.    «آره...» یکم اخم می‌کنه و این یعنی حرفم به اندازه‌ای که فکر می‌کردم مسخره بوده.«پلیس اول به قتل شک کرد و حتی یه مضنون هم پیدا شد ولی معلوم شد کار اون نبوده. ماجرا انقدر کش پیدا کرد که پلیس گفت احتمالا داشته روی ریل بازی می‌کرده که یه قطار سر رسیده و اونم تونسته خودش رو نجات بده ولی از ترس زیاد قلبش ایستاده.»    جسد سالم! علت مرگ نامعلوم! باورم نمی‌شه. حس می‌کنم توی دریام و می‌خوام فریاد بزنم ولی آب نمی‌ذاره دهنم رو باز کنم.    ادامه می‌ده:«اولش باور کردم ولی وقتی دوباره جسد رو دیدم یه خالکوبی درست مثل همونی که توی ردیت پست کردی پشت گردنش دیدم. مطمئن بودم قبل از اون هیچوقت این خالکوبی رو نداشته. خیلی واسه خالکوبی داشتن بچه بود. حتی اگه می‌خواست چرا باید همچین شکل عجیبی رو انتخاب می‌کرد. این رو به پلیس گزارش دادم ولی فقط گفت احتمالا مخفیانه رفته و خالکوبی کرده و جدیش نگرفتن. می‌شه بدونم تو این طرح رو از کجا پیدا کردی؟»    دهنم خشکه و طوری حیرت‌زده‌ام که برای چند ثانیه یادم می‌ره باید حرف بزنم. تلاش می‌کنم بتونم حرف بزنم.«برادرم...جسد...جسد اون بعد از پونزده سال پیدا شد...اون علامت روی گردنش...»    چشماش درشت می‌شن و وقتی می‌بینه زبونم می‌گیره دستش رو به نشونه اینکه منظورمو فهمیده بالا میاره. «درک می‌کنم که شوکه شدی...یعنی خودمم شدم. پس برادرای ما جفت شون به یه شیوه کشته شدن. منظورم اینه که باید قتل باشه! هیچ توجیه دیگه‌ای وجود نداره. جسدش رو کی پیدا کردی؟»     کمی آروم‌تر شدم. حالا حداقل میتونم حرف بزنم.«پلیس جسدش رو دو هفته پیش پیدا کرد. منم اونو دیروز دیدم. ولی یه نکته عجیبی درباره‌اش هست. برادر من پونزده سال پیش از خونه میره و هیچوقت بر نمی‌گرده ولی جسد هیچ تفاوتی با ظاهر برادرم درست همون موقع که از خونه رفت، توی نوزده سالگیش نداره و با این حال حتی یه ذره هم پوسیده نشده یا تحلیل نرفته. درواقع روند عادی مرگ رو درست از همون زمان که پلیس پیداش کرده شروع کرده.»    - مطمئنی خودش بوده؟    - جسد رو دیدم. کاملا شبیه خودش بود. عکس لباس‌هاش رو هم برام فرستاده بودن. همونایی بودن که باهاشون خونه رو ترک کرده بود.    «اوه! خوب عجیب‌تر از اونیه که انتظار داشتم.» نفس عمیقی می‌کشه.    - حالا باید چی‌کار کنیم؟ درک می‌کنم چون ده سال گذشته تو دیگه نخوای پی این قضیه رو بگیری ولی من باید از این ماجرا سر در بیارم. من پونزده سال با فکر اینکه اون ترکم کرده ازش متنفر بودم. باید اینو براش جبران کنم.    - می‌دونی، هنوزم بعضی وقتا، مخصوصا وقتی می‌رم سر خاکش بار اینکه هیچوقت نفهمیدم چی سرش اومد رو دوشم سنگینی می‌کنه. حس می‌کنم بهش مدیونم. فکر کنم تو هم همین احساس رو داشته باشی و حتی قوی‌تر چون چیزی ازش نگذشته. علاوه بر اون ماجرای فوت برادرت واقعا کنجکاوم کرده پس... گمونم هستم.    لبخند می‌زنم. از جاش بلند می‌شه و می‌گه کاری داره که باید بهش رسیدگی کنه. ازم می‌خواد تا فردا دنبال اطلاعات بگردم و گفت خودش هم همین کار رو می‌کنه.    از کافه که بیرون می‌آم سر و صدای شدیدی توی ذهنمه. یه گروه ارکستر که هرکدوم از نوازنده‌هاش یه نوت بی‌ربط می‌زنن، ولی همه از یه رهبر پیروی می‌کنن: لیام.        از وقتی می‌رسم خونه به کمک اما تلاش می‌کنم توی اینترنت دنبال یه نشونه بگردم. تا چهار ساعت بعد چیز خاصی جز یه سری خرفات و تبلیغ چندتا رمال دستم رو نمی‌گیره. یه نوتیفیکیشن از ردیت دریافت می‌کنم. یه پیام از یه کاربر به نام آدام گرفتم. بازش می‌کنم.«امروز توی کافه اسمم رو نپرسیدی ولی به هر حال فکر نکنم دیگه نیازی به معرفی باشه. راستی یه چیزی پیدا کردم. الان دیروقته ولی فردا توی همون کافه دربارش حرف می‌زنیم. ساعت 4 بعد از ظهر» ازش می‌پرسم چی پیدا کرده ولی جوابی بهم نمی‌ده. احتمالا خوابیده. شاید منم باید تلاش کنم بخوابم.* * *    فردا دوباره می‌رم به اون کافه و اون رو اونجا می‌بینم.    - شاید نباید اینو بگم ولی یکم بهم ریخته به نظر می‌آی.    - می‌دونم. احتمالا بخاطر اینه که چند وقته خواب‌های عجیبی می‌بینم. برای همین زیاد نمی‌تونم خوب بخوابم    نمی‌دونم دلیل کنجکاوی عجیب توی چشم‌هاش چیه. به هر حال می‌پرسه: «می‌شه بدونم چه خوابی می‌بینی؟»    سوالش برام عجیبه ولی زیاد بهش فکر نمی‌کنم. البته خودش هم کمتر از حرف‌هاش عجیب نیست.«خواب لیام رو می‌بینم. بچه که بودم تقریبا هرشب برام قصه می‌گفت. نه اینکه از روی کتاب بخونه؛ بداهه خودش داستان می‌ساخت. حسابی توی این کار مهارت داشت. الانم هرشب خواب می‌بینم اومده برام قصه بگه ولی قصه‌هایی که تعریف می‌کنه مثل داستان‌های خودش نیستن. درباره یه روستا و جادوی سیاه و ساحره و همچین چیزایی هستن. شاید بخاطر انتقام سعی داره عذابم بده. البته همچین آدمی نبود ولی گمونم هیچ مرده‌ای دوست نداره سال‌ها مورد نفرت قرار بگیره.» سرش رو تکون می‌ده و می‌گه:«احتمالا نه؛ ولی نیازی نیست تو خودت رو بابتش سرزنش کنی.»    شاید باید بهش بگم که چقدر به شنیدن یه جمله مثل این نیاز داشتم. ولی به یه تشکر خالی بسنده می‌کنم و ازش می‌پرسم:«راستی چی می‌خواستی بهم بگی؟»    - اوه آره! یه چیزی پیدا کردم. من قبل از تو چندین سال پیش تلاش کرده بودم یه چیزی درباره اون نماد بفهمم ولی موفق نشدم. دیروز وقتی داشتم برمیگشتم  یادم افتاد که اون روزها آدرسم رو گذاشته بودم تا اگه کسی چیزی می‌دونست برام نامه بفرسته. رفتم بین نامه‌ها رو گشتم و یه نامه دیدم که توش همچین چیزی نوشته بود:«خودتو خسته نکن. اولین نفری نیستی که پی همچین قضایایی رو گرفتی. الکی خودت رو برای پیدا کردن همچین چیزی فرسوده نکن.» آره می‌دونم ناامید کننده است ولی این نشون می‌ ده احتمالا ما دو نفر تنها کسایی نیستیم که این اتفاق رو تجربه کردن! امروز آدرس فرستنده رو پیدا کردم. باید امروز بریم خونه‌اش.    - یعنی فکر می‌کنی چیزی می‌دونه؟    - مطمئنم! بعد از پیدا کردن اسم و آدرسش یکم درباره‌اش تحقیق کردم. می‌گن از حدود نوزده سال پیش که دخترش مرده توی تنهایی زندگی کرده. می‌گفتن یه مدت تو توهم اینکه دخترش به قتل رسیده یه سال تموم کل انگلستان رو می‌گرده تا بالاخره باورش می‌شه قتلی در کار نبوده. احتمالا اون هم دنبال معنی نماد می‌گشته.    - شاید نخواست باهامون حرف بزنه.    - تلاش‌مون رو می‌کنیم. اگه نخواست هم حداقل از واکنشش می‌تونیم بفهمیم دختر اون هم مثل برادرهای ما مرده یا نه. اینجوری شاید یه الگو پیدا کردیم.    سرم رو تکون می‌دم. این ماجرا حس خوبی بهم نمی‌ده ولی یکم خوشحالم.  دارم به قولم عمل می‌کنم لیام! دارم نزدیکتر می‌شم.    حدود نیم ساعت توی مسیر و توی تاکسی می‌شینیم. سکوت بین‌مون کل مسیر ادامه داره. فکر می‌کردم آدم پرحرفی باشه ولی انگار اگه موضوع مرگ برادرش یا یه مسئله جدی نباشه زیاد اهل حرف زدن نیست.    جلوی در خونه‌ای که احتمالا مال اون مرده از تاکسی پیاده می‌شیم. خونه زیاد بزرگ به نظر نمی‌آد. زردرنگه و حداقل از بیرون تمیز به نظر می‌آد. یه باغچه کوچیک پر از گل‌های یک شکلی که اسم‌شون رو نمی‌دونم توی حیاط داره. آدام بهم می‌گه اسم این گل‌ها لیلیه.    آدام جلو می‌ره و در می‌زنه. پیرمرد لاغری با ژاکت خاکستری بیرون می‌آد. چشم‌هاش رو بین آدام و من می‌گردونه و می‌گه:«چی شمارو به اینجا کشونده مرد جوان؟ و البته خانم!»    طرح خالکوبی رو از جیبم بیرون می‌آرم و ازش می‌پرسم:«ما می‌خواستیم بدونیم شما چیزی درباره این علامت می‌دونین؟»    پیرمرد یه عینک از جیبش بیرون میاره چشم‌هاش رو ریز می‌کنه تا بتونه بهتر ببینه. ولی یه دفعه خشکش می‌زنه و انگشت اشاره‌اش رو به سمت کاغذ بالا می‌آره و با صدای خفه‌ای می‌گه«اون...اون علامت! لیلی!».</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 01:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش پنجم: نمایش شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-aup9byhyh3pc</link>
                <description>    برای چند ثانیه بدون اینکه بتونم کلمه‌ای به زبون بیارم بهش خیره شدم. و بعد فریاد زدم که ممکن نیست اون ویلیام بلیک باشه. همه  افرادی که توی سالن نشسته بودن سمت من برگشتن.    طوری نگاهم کرد که اگه چشم‌هاش می‌تونستن دهن داشته باشن  با دهن باز بهم خیره می‌شدن. بعد از کمی من‌و‌من کردن چیزی شبیه این بهم گفت:«البته که حقیقت ممکنه دروغی بیش نباشه ولی اسم من از تولدم یه واقعیت غیرقابل انکار بوده و گمان نکنم تا به حال درباره‌اش دروغ گفته باشم.» یه جمله عجیب دیگه! اون لحظه حس کردم گم شدم و مغزم ناگهان از همه چیز خالی شده.     البته الان هم همین احساس رو دارم ولی تفاوتش اینه که خاطراتم کم کم از بین ترک‌های باریکی که اینجا موندن روی ذهنم کاشته بیرون می‌ریزن. تا همین حالا هم خیلی چیزا رو یادم رفته ستاره کوچولو. اسم بابا، فامیلی‌مون، شکل خونه و اتاقم، اسم جایی که توش کار می‌کردم…حتی داستان رمانم رو هم یادم رفته! ولی تو رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم. نمی‌ذارم صدای خنده عزیزترین آدم زندگیم رو هم قبل از اینکه بمیرم ازم بگیرن.    نمی‌دونم می‌خواستم خودم رو قانع کنم یا اون رو ولی با صدای بلند فریاد کشیدم که ممکن نیست اون زنده باشه(احتمالا اگه اون واقعا وجود داشت بابتش شرمنده می‌شدم) تا اینکه ازش پرسیدم الان چه سالیه. فکر کنم گفت 1797 یا عددی نزدیک به این.     همونجا بود که دوباره یه نگاه به دور و اطرافم انداختم. روی دیوار‌ها هیچ نقاشی که در زمانی بعد از قرن هجده کشیده شده باشه وجود نداشت. هیچ گارسون و پیشخدمتی توی قرن بیستم کت مشکی براق دراکولایی نمی‌پوشید. سرم رو سمت زن‌هایی که با تعجب من رو نگاه و زیرلب پچ پچ می‌کردن برگردوندم. سال‌ها بود کسی همچین پیراهن‌های بلندی نمی‌پوشید. احساس کردم یخ زده‌ام. نه می‌تونستم چیزی بگم نه حرکت کنم و نه حتی فکر کنم.    بعد از اون فکر کنم ساعت‌ها توی سکوت فقط دور و اطرافم رو نگاه می‌کردم. ویلیام بلیک من رو روی صندلی رو به روش نشوند و اجازه داد تا وقت ناهار اونجا بشینم؛ البته بابت اینکه سرش فریاد کشیده بودم اونقدر ناراحت یا شاید کلافه بود که تموم مدت حرفی باهام نزد و همونطور در حالی که بینیش تقریبا به کاغذ کشیده می‌شد نوشت.    درست یادم نیست چی شد که بلیک تصمیم گرفت باهام حرف بزنه. فکر کنم داشتم یکی از شعرهاش رو زمزمه می‌کردم که توجهش جلب شد. وقتی ازم پرسید اینو از کجا شنیدم و منم براش توضیح دادم. می‌تونم بگم قانع شد که من از آینده اومدم. این موضوع خیلی توجهش رو جلب کرد. وقتی ازم خواست درباره زمان خودم بهش بگم هنوز گیج بودم پس به کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن جواب دادم کالسکه‌های ما بدون نیاز به اسب حرکت می‌کنن.    انتظار نداشتم راضیش کنه و همینطور هم بود. ازم خواست بیشتر بگم. منم از هنر و ادبیات دوره خودم و قرن قبلش(که درواقع قرن پیش رو برای اون بود) و معماری جدید لندن گفتم. حتی می‌خواستم درباره خودش هم بهش بگم ولی بهم گفت این‌کار رو نکنم چون دلش نمی‌خواد تصویری از اون چیزی که براش اتفاق می‌افته داشته باشه. ازش پرسیدم یعنی تا حالا آینده خودش رو تصور نکرده؟ گفت خیال تا وقتی قدرتمنده که تمومش از ذهن خودت سرچشمه گرفته باشه. وقتی از چیزی که رویاش رو می‌بینی خبر داشته باشی دیگه نمی‌تونی بهش بگی خیال.    بعد درباره خودم پرسید. بهش گفتم نویسنده‌ام. ازم درباره رمانم پرسید. بهش گفتم…یادم نیست چی درباره داستان بهش گفتم چون هیچ چیز ازش به یاد نمی‌آرم. هربار به یاد آوردن این موضوع چیزی رو تو قلبم می‌شکنه، انیا. این رمان همه‌چیز من بود. دو سال تموم صبح و شب جز واسه غذا خوردن و قصه گفتن برای تو از دفترم جدا نمی‌شدم؛ و حالا حتی ذره‌ای ازش رو به خاطر ندارم.   به وسط داستان که رسیدم ازم خواست ادامه ندم. گفت زبان ظرفیت سنگینی چیزی که بر قلم جاری می‌شه رو نداره پس اونو کوچیک و کوچیک‌تر می‌کنه تا جایی که نیمی از مفهوم و زیباییش رو از دست بده و داستان من ارزش اینکه کامل به دستش برسه رو داره. گفت به محض اینکه دوباره نسخه دست نویس کتابم به دستم رسید خودم ازم می‌گیرتش تا اونو بخونه.     از همونجا بود که چیزی شبیه دوستی بین من و بلیک شکل گرفت. هرصبح سر میز اون صبحونه می‌خوردم و تا عصر باهم صحبت می‌کردیم یا توی سکوت می‌نوشتیم. من طوری از ملاقات با شاعر مورد علاقه‌ام هیجان‌زده بود که خیلی زود فراموش کردم که این ماجرا که من چند روز تمام (یا شاید بیشتر) با یک آدم مرده و به خیال خودم در یک برهه به پایان رسیده از تاریخ زندگی می‌کردم چقدر عجیبه. شب‌ها شاید چهار ساعت بیشتر نمی‌خوابیدم و به محض اینکه وارد اتاقم می‌شدم فقط می‌نوشتم تا فردا نوشته‌ام رو به بلیک نشون بدم و اون نظرش رو درباره اون بگه. فکر کنم سال‌ها تحقیر شدن و ناشناخته موندن باعث این شده بود.باعث اینکه حاضر بودم اونقدر بنویسم که چشمام رو از دست بدم، فقط برای اینکه بشنوم که اون از من تعریف می‌کنه. یادمه یه بارهم درباره تو باهاش حرف زدم.    یه روز بهم گفت که هرشب یک ساعت بعد از اینکه ما از سالن بیرون می‌ریم یه مهمونی برگزار می‌شه و اون هم بدش نمی‌آد شرکت کنه. گفت خیلیا واسه همین مهمونی‌های شبانه از پاریس یا هرجایی تو دنیا میان و اگه خوش شانس باشم میتونم چند تا هنرمند درست و حسابی ببینم.    حرفاش طوری منو به شور و شوق انداخته بود که با اینکه بارها به سالن رفته بودم پیش چشمم طوری برام تازگی داشت که انگار هرگز پام رو اونجا نذاشته بودم. نور طلایی و گرم لوستر‌ها اول مانع دیدم می‌شد ولی به محض اینکه چشمام به نور عادت کردن شگفت‌زده شدم. قبلا بارها نقاشی‌های روی دیوار با ترکیب خیره کننده‌شون، نقش‌های ظریف روی کاشی‌های زمین و شکل حیرت‌انگیز گلدون‌های گل خشک رو دیده بودم اما این‌بار حضور آدم‌هایی با لباس‌های شیک اون زمان چیز جدیدی به اون فضا بخشیده بود. شاید بشه گفت اصالت. بی‌اختیار دور خودم می‌چرخیدم تا بتونم همه چیز رو دوباره ببینم.    بلیک شروع کرد به معرفی من به یکی-دو نفر از افرادی که اونجا می‌شناخت. پیشخدمتی که روز اول دیده بودمش رو دیدم که با سه ضربه به گیلاس شراب توی دستش جمعیت رو ساکت کرد. وقتی همه بهش نگاه کردن گفت:«وقت نمایشه!»    همه جمعیت به سرعت به جا به جا شدن. گیج بودم تا وقتی که هرکدوم رو توی یه نقطه مشخص دیدم. تصویر دیوارها هم به یه منظره از یه قصر تغییر کرده بود. اونا کاغذ به دست آماده شده بودن تا یه نمایشنامه اجرا کنن. کم کم از حرکات و دیالوگ‌هاشون فهمیدم دارن هملت شکسپیر رو اجرا می‌کنن.    اونجا هرشب توی مهمونی یک نمایشنامه برگزیده و توسط مهمان‌ها اجرا می‌شد. اون شب من فقط تماشاچی‌ای بودم که حیرت زده مسحور نمایش اونها بود. ولی شب‌های بعد همیشه نقشی در بازی داشتم. درست مثل بچگیم که با خوندن کتاب‌های مورد علاقه‌ام صحنه‌های مورد علاقه‌ام رو بازی می‌کردم. ولی این‌دفعه روی یک صحنه واقعی! سیاهی لشکر، سرباز، پدر، فرمانده، شاهزاده، شاه و…کم کم این نمایش‌ها به بزرگترین لذت و سرگرمی من تبدیل شدن.    هیچوقت از الکل زیاد خوشم نمی‌اومد ولی اون شب‌ها طوری مست بودم که بعضی وقت‌ها همون‌جا خوابم می‌برد. یه مدت که گذشت دیگه بلیک رو ندیدم. ناپدید شده بود. آخرین جمله‌ای که یادمه بهم گفت این بود «مگه خواهرت منتظرت نیست، لیام؟» و من واسه جواب دادم بهش خیلی بی‌حال بودم. از همونجا بود که بدون اینکه بفهمم از خودم فاصله گرفتم.    شب‌های هیجان‌انگیز گذشتند تا بین قیافه‌های غیرآشنای بی‌اهمیت چشمای عجیب و آشنا دیدم. کروویل! همون مردی که من رو به اینجا آورده بود. به من خیره شده بود.    و بعد همه چیز از حرکت ایستاد.    البته به جز اون.</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 19:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش چهارم: مرگ با کافئین</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A6%DB%8C%D9%86-snpjnw3ubxrk</link>
                <description>- گمونم حق نداشتم ازت متنفر باشم. تو از من متنفری؟- نه ستاره کوچولو. هیچوقت از تو متنفر نمی‌شم.- دلم برای قصه‌هایی که شبا برام می‌گفتی تا خوابم ببره تنگ شده. می‌شه یکی برای تعریف کنی؟- البته، ستاره کوچولو! یکی بود یکی نبود. درست در مرکز یه جنگل بزرگ یه روستای کوچیک بود. در آخرین شب هر سال مردم روستا دور هم جمع می‌شدن، میزهاشون رو با غذاهای شاهانه پر می‌کردن و قبل از خوردن غذا، آتیش روشن می‌کردن و همگی از بزرگ تا کوچیک ساعت‌ها دورش می‌رقصیدن و بعد مراسم اصلی رو اجرا می‌کردن. اونا ساحره اون سال رو توی آتیش می‌انداختن و این‌طوری با قربانی کردن یک فرد آلوده روستای خودشون رو تطهیر می‌کردن…- شبیه داستانایی که قبلا تعریف می‌کردی نیست.- ما هم بعد از این همه مدت دیگه اون آدمای قبل نیستیم، انیا.- ولی تو مردی.- درسته؛ ولی برگشتم. برگشتم که تو رو هم با خودم ببرم.بیدار می‌شم و قلبم هنوز از وحشت تند می‌زنه.چشمام رو باز می‌کنم. تار می‌بینم ولی می‌تونم چشمای سبز اما رو بالای سرم تشخیص بدم. خوشحالم اینجاست. حداقل دیگه نمی‌ترسم. بلند می‌شم و می‌شینم.تا وقتی که نفس‌هام آروم بشن و بتونم حواسمو جمع کنم بی حرکت می‌مونم و بعدش از اما می‌پرسم که چی شده. می‌گه نیم ساعتی میشه که از هوش رفتم.یکم طول می‌کشه تا یادم بیاد چرا از هوش رفته بودم تا اینکه یاد خوابی که داشتم می‌دیدم می‌افتم. لیام مرده! و فکر کنم خوابی که دیدم یه جور انتقام بود. البته حقمه. هیچکس خوشش نمیاد پونزده سال بدون اینکه واقعا کاری کرده باشه ازش بد بگن.اما بهم می‌گه که هروقت حالم بهتر شد برگردیم پیش مسئول پرونده. بهش می‌گم که همین الان بریم.- مطمئنی حالت خوبه؟- آره.- واقعا متاسفم. می‌دونم چقدر برات درک اینکه اون دیگه نیست سخت بوده.«نه سخت نبود. چندساله مرده فرضش کردم. فقط دیدن جسدش سخت بود.» این حرفم دروغ نیست؛ اگه حس گناهی که داره به ازای شعله هر شمعی که برای لیام روشن نکردم آتیشم می‌زنه رو نادیده بگیرم.رو به روی در اتاق اون مامور می‌رسیم. در رو باز می‌کنم. به محض اینکه من رو می‌بینه از جاش بلند می‌شه. روی یکی از صندلی‌های رو به روی میزش می‌شینم و اما هم روی اون یکی.«حالتون بهتره؟» سرم رو تکون می‌دم.- می‌دونم براتون شرایط سختی بوده ولی اگه مشکلی نداشته باشید لازمه چندتا سوال ازتون بپرسم.- مشکلی نیست…فقط اگه بشه می‌خواستم بدونم تا الان چیزی پیدا کردید یا نه؟- فعلا آزمایشات‌مون چیزی جز میزان بالای کافئین رو نشون ندادن. الان می‌تونم سوالم رو بپرسم؟- البته.- خوب...ما می‌دونیم که برادر شما آقای لیام اسپنسر حدود پونزده سال پیش خونه رو برای کار ترک می‌کنه و به این شهر میاد، البته قرار نبوده بمونه؛ درسته؟- بله.کاغذایی که روی میزش پخش شدن رو مرتب می‌کنه.«اومده بود که کتابش رو برای چاپ تحویل بده. توی یکی از پوشه‌های قدیمی توی بایگانی یه نامه درست به تاریخ همون روزی که برادرتون وارد اینجا شد یه نامه زده شده که تاریخ دریافت سهم ایشون از چاپ کتاب رو اعلام کرده. پس یعنی واقعا توی اون زمان اینجا بوده.»- چرا تاریخش مهمه؟- اگه یادتون باشه قبل از اینکه از هوش برید بهتون گفتم همراه برادرتون یه کاغذ پیدا شده. روی اون کاغذ نوشته شده 29 جولای 1996. همون تاریخی که برادرتون وارد این شهر شدن.- پس قاتل کاغذ رو اونجا گذاشته.- درسته البته اگه بشه بهش گفت قتل.- چرا نشه؟ وقتی هیچ ردی روی بدنش پیدا نشده یعنی خودش نمی‌تونسته بلایی سر خودش آورده باشه.- دقیقا به همین دلیل نمی‌شه گفت که قاتلی وجود داشته. اثری از هیچ عامل خارجی که ممکنه منجر به مرگ شده باشه نیست؛ نه ضرب و شتم، نه سم، نه خفگی. البته مطمئنیم که افرادی توی این قضیه دست داشتن. جسد تا الان باید یه جایی نگهداری می‌شده که انقدر سالم و تازه مونده ولی بازم فعلا نمی‌شه گفت قتل بوده.مسخره است.«خوب باید یه توجیهی برای مرگش باشه. نمیشه که همینطوری الکی فقط مرده باشه.» باید اتفاقی افتاده باشه. حتما دلیلی داره که برنگشته وگرنه برای چی باید ولم می‌کرد؟ صدای آزاردهنده تو سرم بهم پوزخند می‌زنه و می‌گه: اگه نمی‌شه چرا تا الان قبولش کرده بودی؟- فکر نکنم علت مرگ عجیب‌ترین چیز درمورد این پرونده باشه. به هر حال ما احتمال دادیم که چیزی رو از قلم انداختیم واسه همین از شما خواستم که بیاید اینجا. باید یه چیزی ازتون بپرسم.- چی؟- درک می‌کنم اگه درباره فردی که پونزده ساله ندیدینش چیزایی رو فراموش کرده باشید ولی توی اون جسد متوجه چیزی نشدید؟برام سخته که بفهمم لیام کی بوده. برادر بزرگتری که توی بچگی بیشتر از هر آدمی دوستش داشتم، اون جسد یا کسی که تو خواب دیدم. به هر حال هر سه‌تای اونا باهم توی ذهنم ظاهر می‌شن تا اینکه…خودشه! بالاخره چیزی رو که لیام قبل از رفتن نداشت پیدا می‌کنم.«خالکوبی روی گردنش! قبلا نداشتش.»ابروهاش بالا می‌رن. با لحن پر از شکی ازم می‌پرسه:«مطمئنید؟» سرم رو به نشونه تایید تکون میدم. رفته توی فکر. یه حسی شبیه امید مثل پروانه دور قلبم شروع به چرخیدن می‌کنه. یعنی ممکنه این خالکوبی باعث بشه بفهمیم چه اتفاقی برای لیام افتاده؟ فکر کنم اون افسر رابینسون هم امیدوار شده. برق توی چشماش رو میبینم.«ممنون. متوجهش شده بودیم ولی فکر نمی‌کردیم مورد عجیبی باشه؛ یعنی اونقدر درگیر پیدا کردن هویت جسد بودیم که حتی بهش فکر نکردیم.» لبخند می‌زنم.«یه سوال دیگه. توی این چندسال هیچ خبری از برادرتون نشد؟» کاش بابت اینکه انقدر سریع حالم رو خراب کرد ازش تشکر کنم.- نه، هیچوقت.- یعنی نگران نشدید که چرا تموم این مدت برنگشته؟ چون تا جایی که من می‌دونم شما انتظار نداشتید که ایشون از دنیا رفته باشن.- البته که شدیم! سه ماه تموم عموم دنبالش گشت. به کلی کلانتری هم توی شهر خودمون، هم اینجا و هم روستای خاله‌ام خبر داد. اونام به چند تا شهر و روستای دیگه گزارش دادن ولی هیچ اثری ازش پیدا نشد. حتی چند شب همون جنگلی رو که توش پیدا شده گشتن ولی پیداش نکردن.- و بعد چی شد که از پیدا کردنش ناامید شدید؟«این سه ماه که گذشت حدس زدیم که لابد فرار کرده. یعنی همه شهر همینو به ما می‌گفتن. خودشم همیشه می‌گفت که از شهری که خونمون توشه خوشش نمیاد. می‌گفت آدمای اینجا جز وقتایی که می‌خوان دیگران رو قضاوت کنن همیشه کورن. دوست داشت بره پاریس. ما هم گفتیم حتما یه پولی واسه کتابش دستش اومده و سوار یه قطار شده و رفته. واسه همین بیخیال شدیم چون اگه بلایی سرش اومده بود حتما یه نشونه‌ای ازش پیدا می‌شد.» حرفام به گوش خودمم مسخره میان. الان که فکر میکنم گمونم سه ماه گشتن عمو رو خسته کرده بود پس تصمیم گرفت حرفای بقیه رو باور کنه. منم یه روز از امیدوار بودن واسه اینکه برگرده خسته شدم.چیزی نمی‌گه. فقط سر تکون می‌ده. «و فقط محض اطمینان اگه بشه برید آزمایشگاه. به نمونه خون شما واسه تایید هویت جسد نیاز داریم.»شاید باید دوباره یه امید توی دلم جوونه می‌زد که ممکنه واقعا اون لیام نباشه ولی این‌طور نشد. مطمئنم خودشه. علاوه بر اون دیگه دلم نمی‌خواد ازش متنفر باشم.می‌رم آزمایگاه و بعد از دادن نمونه خون همراه اما می‌ریم هتل. همونطور که بی‌حرکت روی تختم دراز کشیدم و یه کاغذ دستمه و روش بارها و بارها طرح خالکوبی لیام رو می‌کشم صدای گوشیم رو می‌شنوم. یه پیام برام اومده:سلام خانم اسپنسر.نتیجه آزمایش نشون می‌ده جسد واقعا متعلق به برادر شماست. اگه بشه می‌خواستم ازتون خواهش کنم برای دفن جسد صبر کنید تا ما آزمایشات‌مون رو روی جسد به پایان برسونیم.با تشکر.مسئول پرونده: دیوید رابینسونهمین کار رو می‌کنم. نه چون منتظرم قبری پیدا بشه که بتونم برای جسدی که زیرش دفن شده گریه کنم. فقط چون باید بفهمم چه بلایی سرش اومده. فقط این‌طوری می‌تونم این همه سال نفرت بی‌دلیل رو براش جبران کنم.***یه هفته با همراه اما گشتن توی شهری که ازش متنفرم و فکر کردن درباره بلایی که ممکنه سر لیام اومده باشه و انتظار واسه جواب می‌گذره و حالا خودم رو در امیدوارترین حالت ممکن دوباره توی دفتر افسر رابینسون می‌بینم.- چی پیدا کردید؟- هیچی! متاسفم.فقط برای چند ثانیه مطمئنم که اشتباه شنیدم؛ ولی حالت چهره‌اش اینو تایید نمی‌کنه.«منظورتون چیه؟»- هیچ توجیهی برای مرگ برادرتون پیدا نشده. می‌خوایم پرونده رو &quot;حل نشده&quot; به اتمام برسونیم.یه سطل آب سرد روی سرم ریخته میشه، و بعد آتیش می‌گیرم.«یعنی چی؟ مگه تو مسئول این پرونده کوفتی نیستی؟ چجوری می‌تونی همینقدر آسون بیخیالش بشی؟»- ناامیدی‌تون رو درک می‌کنم خانم. منم از شکست پرونده‌ای که دوماه تموم روش کار کردم خوشحال نیستم ولی من و کلی آدم دیگه تمام تلاش‌مون رو کردیم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. متاسفم.- شما نمیتونید همینطوری بیخیال بشید. باید بفهمید چه بلایی سرش اومده.- فکر کنم توضیحم اونقدر واضح بوده که بفهمید ما واقعا نمی‌تونیم به جست‌وجو برای این پرونده ادامه بدیم. شما هم بهتره بیخیال بشید. پونزده سال گذشته! شاید واقعا فقط بخاطر مصرف زیاد کافئین از دنیا رفته باش…«می‌دونی چیه؟ گوربابای همه‌تون! اگه شما عرضشو ندارید خودم از این قضیه سر درمیارم.» در رو با بیشترین شدتی که می‌‌تونم می‌کوبم. شاید برای اونا هیچ اهمیتی نداشته باشه چی سر برادر من اومده ولی برای من چرا. خودم این قضیه رو تمومش می‌کنم.می‌رسم هتل و خودم رو روی صندلی پرت می‌کنم. حالا چه‌کاری می‌تونم بکنم؟ نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. لعنتی! اون‌همه فیلم جنایی حداقل باید اینجا به کارم بیان. چند دقیقه فقط ته مدادم رو بین دندونام گاز می‌گیرم و توی اینترنت دنبال یه جواب می‌گردم تا بالاخره یه چیزی به ذهنم می‌رسه. دوباره عکس خالکوبی لیام رو روی یه کاغذ می‌کشم و با گوشیم ازش عکس می‌گیرم و توی ردیت آپلودش می‌کنم. زیرش می‌نویسم: کسی از این علامت  چیزی می‌دونه؟نمی‌دونم حتی ممکنه کسی جواب بده یا نه؛ ولی گوشی رو نزدیک خودم نگه می‌دارم تا اگه خبری شد بشنوم. توی افکارم غرق می‌شم تا اینکه یه قلاب منو بالا می‌کشه. صدای زنگ گوشیم! سریع برش می‌دارم. یه جواب! حتی پنج دقیقه هم نگذشته!این علامتو می‌شناسم. توی ایستگاه نزدیک  کلانتری سوار اتوبوس شو و توی ایستگاه چهارم پیاده شو. یه کافه اونجا هست. ساعت چهار می‌بینمت.</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 19:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش سوم: واقعیت یا رویا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-vcssm5ho7nel</link>
                <description>پارت سوم: واقعیت یا رویا؟ الان که یادش می‌افتم فکر می‌کنم اون شب راحت‌تر از هر شب دیگه‌ای خوابیدم. وقتی صبح توی تختی که مثل یه ابر نرم و راحت بود چشم باز کردم حس عجیبی داشتم. احساس می‌کردم این‌بار اون باری که همیشه روی قلبم بود رو زمین گذاشتم. اون شب بعد از یک سال اولین شبی بود که که کابوس مرگ بابا رو ندیدم. الان حتی تو بیداری هم می‌بینمش. وحشتناکه ولی ترجیح می‌دم تموم مدت نگاه سرزنش‌گر اون رو ببینم تا اینکه هرلحظه منتظر رسیدن اونا باشم.اون لحظه اونفدر احساس سبکی می‌کردم که به طرز احمقانه‌ای دیر یادم بیوفته که از خودم بپرسم من کجام؟ چی شد که از اینجا سر در آوردم؟تمام اتفاقات شب قبل رو با خودم مرور کردم. با اون یارویی که باهاش قهوه خورده بودم سوار تاکسی، یعنی تاکسی که نه، یه کالسکه شدم که بریم هتل، کالسکه از مسیر خارج شد، به محض اینکه خواستم اعتراض کنم اون بوی قهوه آشنا دماغم رو پر کرد و بعد بیهوش شدم.یادمه اون موقع احساس می‌کردم همه اون اتفاقا رو توی خواب دیدم؛ البته وقتی به دور و برم نگاه کردم فهمیدم حتی اگه یه خواب بوده حتما به واقعیت تبدیل شده. چون واقعا توی یه هتل بودم!از مدل خمیدگی سقف اتاق می‌شد فهمید اتاق زیر شیروونیه. دیوارا و کف زمین چوبی بودن. به جز تخت یه میزهم توی اتاق بود که روش یه ماشین تایپ قدیمی گذاشته بودن. روی دستگیره در یه کاغذ بود که روش نوشته بود هتل...لعنتی! اسم هتل چی بود؟بگذریم. سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون که ببینم چه خبره. از راه پله تنگ اومدم پایین. به سالن اتاقای دیگه رسیدم و همونجا اولین خدمتکار هتل رو دیدم. فکر کنم داشت از یکی از اتاقا می‌اومد بیرون. وقتی منو دید اون لبخند عجیب رو زد و گفت:«سلام آقا! صبح‌تون به زیبایی موسیقی جاز!» نمی‌دونم چند روز از اون روز گذشته ولی این جمله اونقدر برام عجیب بود که هنوز اونو یادمه. البته فقط اون نبود. کت و شلوار دنباله‌دار دراکولاییش از اون لباسایی نبود که تن خدمه هر هتلی ببینی.همونجا باید فرار می‌کردی احمق! حالا دیگه راه فراری نداری. احمق احمق احمق احمق احمق...ازش پرسیدم اینجا کجاست و اونم بهم گفت که توی کالسکه‌ای که منو به اونجا میاورده حالم بد شده و اونا منو تا این اتاق آوردن. همراهم، آقای کروویل(اونجا برای اولین بار اسمش رو شنیدم) از طرف من یه اتاق که از نظر اقتصادی مناسب شریطمه رو برام رزرو کرده.اینو که گفت بگی نگی آروم شدم. حداقل دیگه وحشت‌زده نبودم. بابا راست می‌گفت ستاره کوچولو! همیشه زیادی زودباور بودم.آهان! یه چیز دیگه! بهم گفت واسه صبحونه برم پایین. پله‌هایی که از این طبقه به پایین می‌رفتن نسبت به پله‌های آجری اتاق من توی زیرشیوونی خیلی باشکوه‌تر بودن.طبقه پایین فهمیدم معنی &quot;اتاق اقتصادی&quot; چی بوده. یه تالار مجلل، مثل سالن‌های مهمونی رقص توی فیلم‌های قرن هجده. کف زمین درست از همون سنگ قهوه‌ای براق پله‌ها بود و از تمیزی برق می‌زد. دیوارا به زنگ فیروزه‌ای کم‌رنگ و پر از قاب‌های طلایی با عکس‌های نقاشی‌های مشهور بودن. ادعا نمی‌کنم که در زمینه نقاشی تخصصی دارم ولی  اون تابلوها با اصل نقاشی‌ها مو نمی‌زدن. اتاق من پیش بقیه هتل مثل انبار به نظر می‌رسید.یه میز هم اونجا بود. یک زن پشت اون میز نشسته بود و لبخند می‌زد. وقتی به سمتش رفتم با صدای نرمی گفت:«صبح‌تون به شیرینی پنکیک با شکلات! چه کمکی ازم برمیاد؟» یه جمله عجیب دیگه که هنوز یادمه. ازش پرسیدم کجا می‌شه صبحونه خورد و اونم در دولنگه بلند و سیاه و طلایی سالن اصلی رو نشون داد. صبح‌ها همیشه صبحونه می‌دادن و از عصر به بعد مهمونی برگزار می‌شد.وقتی وارد شدم حتی بیشتر از قبل شگفت‌زده شدم. دیوار‌های سالن از بالا تا پایین پر از نقاشی‌های شاهکاری بودن که طوری کنارهم کشیده شده بودن که انگار اون نقاشی‌ها تکه‌های گمشده همدیگه بودن. انگار کشیده شده بودن تا اینطوری کنار هم قرار بگیرن و یه شاهکار کامل خلق کنن. انگار آفرینش آدم همیشه قرار بوده درست بالای اخراج از بهشت باشه. حتی پنجره‌های بلند هم طوری بین نقاشی‌ها جا گرفته بودن که انگار اون ارتباط بین نقاشی‌های اطرافش درست همون‌جا باید قطع می‌شده.علاوه بر اون سالن پر از میز‌های چوبی گرد بود که فقط چهار پنج تاشون پر بود. پشت یکیشون نشستم. روی میز یه گلدون با گل‌های خشکی که مثل همه گل‌های خشک زیبا بودن ولی به طور خیره‌کننده‌ای زنده به نظر می‌رسیدن، و یه دفتر با جلد قهوه جا گرفته بود. روی دفتر همچین چیزی نوشته شده بود:«غذایی که بیشتر از هر چیزی دلت می‌خواد رو با تخیلت شکل بده و با کلمات بهش جان بده تا مقابل چشم‌هات ظاهر بشه.»با خودم گفتم احتمالا فقط یه منو غذاست ولی توی دفتر خالی بود. منم بازیم گرفته بود و گفتم چرا امتحان نکنم که واقعا هرچی بخوام برام میارن یا نه. قلمی که کنار دفتر بود رو برداشتم و شروع کردم به توصیف یه ترکیب از وافل و پنکیک پونزده طبقه با چند طعم مربا بین‌شون، با یه کیک شکلاتی یازده طبقه، و البته که قهوه.به محض نوشتن کلمه آخر همه نوشته‌هام محو شد. کمی بعد دیدم که یه گارسون با یه چرخ که دقیقا همون سفارشای منو حمل می‌کرد اومد طرفم و غذا‌ها رو گذاشت روی میزم. زبونم بند اومده بود. قد کیکی که سفارش داده بودم از خودم بلندتر بود. خنده‌های نخودی اطرافم رو نادیده گرفتم و یکم از هرکدوم رو خوردم.خوابشون کم کم داره سبک می‌شه. احساسش می‌کنم. نمی‌دونم چقدر زمان دارم. هنوز زمان وجود داره؟ البته که داره. ولی...داره؟وقتی مشغول خوردن بودم یه صورت آشنا دیدم. مردی درست پشت میز کناریم نشسته بود. موهای خاکستریش اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد. چشم‌های آبیش به دفتر زیر دستش خیره شده بودن. نوک بینی استخونی و برآمده‌اش تقریبا صفحات کاغذ رو لمس می‌کرد و دست‌های گوشتیش تا زمانی که نگاهش به کاغذ بود دست از نوشتن نمی‌کشیدن.چشمم به یه پرتره بین نقاشی‌های روی دیوار خورد. چیزی توی ذهنم جرقه زد. پرتره! نقاشی پرتره این مرد رو یه جایی دیده بودم. فکر کنم تمام پرتره‌هایی که تاحالا دیده بودمو تو ذهنم مرور کردم تا بالاخره به جواب رسیدم. ویلیام بلیک! شاعری که از وقتی عقلم به شعر خوندن رسیده بود تحسینش می‌کردم. خودش بود! یعنی این‌طور به نظر می‌رسید.بی‌اختیار از جام بلند شدم و به سمت میزش رفتم. وقتی رسیدم رو به روی میزش سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد. اونقدر بهت زده و با دهن باز نگاهش کردم که یکی از ابروهاش رو بالا داد و ازم پرسید که حالم خوبه. بیشتر از این نمی‌تونستم سوالی که توی ذهنمم بود رو تحمل کنم. سریع روی صندلی رو به روش نشستم و با مسخره‌ترین لحن ممکن ازش پرسیدم:«شما...شما ویلیام بلیک هستید؟»سرش رو به نشونه تایید تکون داد. داشتم از هوش می‌رفتم. باورم نمی‌شد بتونم ویلیام بلیک رو از نزدیک ببینم.نباید هم باورت می‌شد احمق! میدونی بلیک چند قرنه که مرده؟</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 20:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش دوم: صبحانه با طعم جسد</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AC%D8%B3%D8%AF-iacjsvat3rnw</link>
                <description>پارت دوم: صبحانه با طعم جسدچی می‌تونه از شروع کردن روز با مزه کردن نون همراه خبر پیدا شدن جسد برادر منفورم عجیب‌تر باشه؟عسل گرم روی زبونم گرماشو می‌بازه و بوی تعفن می‌گیره. کلمه جسد مثل یه طناب دور تموم بدنم پیچیده شده و مثل یه سم، یه طلسم، روی زبونم ریخته و باعث میشه عسل هم زیر زبونم مزه پوست جنازه بده.  با شنیدن صدای زنگ تلفنم آهی می‌کشم. جواب می‌دم و فریاد می‌زنم:«فقط پنج دقیقه صبر کن!» و بقیه صبحانه نه چندان دلچسبم رو تموم می‌کنم.  از خونه می‌زنم بیرون. همون‌طور که انتظار داشتم اون توی ماشین رنگارنگش منتظر من نشسته. با آمادگی کامل برای سوال و جواب کردن‌هاش سوار می‌شم.- مگه نگفتی اون یارو گفته ساعت یازده اونجا باشیم؟ واسه چی دیر اومدی؟ به قطار نمی‌رسیم.  قبل از تموم شدن حرفش پاشو روی پدال گاز فشار می‌ده. خمیازه‌ای می‌کشم و می‌گم:«منم خوبم اما. تو چطوری؟»- انقد مسخره نباش اِنیا! خیر سرت جنازه داداشت پیدا شده اون وقت من از تو بیشتر هیجان‌زده‌ام.- تو هم اهمیتی نده. از شنیدن خبر مرگش ناراحت نشدم. یعنی اصلا برام مهم نبود.- مزخرف نگو! امکان نداره نخوای بدونی چی سرش اومده.  درسته، ولی لازم نیست من به چیزی اعتراف کنم.«از همین الانم می‌دونم چی شده. مست کرده، نشسته پشت ماشین یا انقد ول گشته که گم شده و بعد از یه خرابه سر در آورده. اونجام احتمالا یه دزد بهش زده و اتفاقی کشتتش.» نه خودم این قصه رو باور می‌کنم و نه اما. چون مسخره است!- اون یارو گفت جسدش سالمه. اینو چی میگی؟ کسی بهش آسیبی نزده.- پس خودکشی کرده.- آخه واسه چی باید این‌کارو بکنه؟  شانه‌ای بالا می‌اندازم.«که خودشو از شر مسئولیت نگهداری از خواهرش خلاص کنه.»«سر تا ته قصه‌ات مزخرفه!» می‌دونم. هیچوقت داستان پرداز خوبی نبودم، ولی اون...برادرم، لیام، کارش حرف نداشت. ادامه می‌ده:«حداقل الان دیگه این‌طوریه. قبل از این من حتی بیشتر از تو از برادرت متنفر بودم که تو نه سالگی ولت کرده ولی الان...»- بس کن اما! شاید تو حرفامو باور نکنی ولی من اونو بهتر از تو می‌شناسم. اگه اون یکم مسئولیت‌پذیر بود بابام نمی‌مرد. بعید نیست همین ویژگیش باعث شده باشه منم ول کنه بره.خیلی تند رفتم. چند لحظه ساکت می‌مونه. بعد نفس عمیقی می‌کشه و میگه:«خیلی خب! تو اونو بهتر از من می‌شناسی. قضاوت تو باید درست‌تر از من باشه.» و بعد سکوت می‌کنه و این سکوت آزاردهنده تا رسیدن به ایستگاه قطار ادامه پیدا می‌کنه. درست سه دقیقه قبل از حرکت قطار بار‌ها رو تحویل دادیم و تا خود قطار یه نفس می‌دویم. هن و هن کنان و با موهایی که به‌خاطر باد و دویدن توی صورتمون ریخته وارد می‌شیم. با دیدن قیافه نگهبان که طوری نگاهمون می‌کرد انگار دو تا فیلو دیده که سوار قطار می‌شن می‌زنیم زیر خنده. از شکسته شدن اون سکوت آزاردهنده خوشحالم.  هرچند که حالا ده دقیقه گذشته و صدای خر و پف اما کوپه رو پر کرده. منم دراز کشیدم و به سقف زل زدم و اتفاقای دیشب تا امروز رو مرور می‌کنم؛ و خاطرات برادرمو! برادری که پونزده سال تموم ازش متنفر بودم.  با وجود اینکه جلوی اما تظاهر کردم برام مهم نیست(که می‌دونم باور نکرده. بعد از یازده سال دوستی بهتر از این حرفا منو می‌شناسه) ولی دوست دارم بدونم چی سرش اومده. می‌خوام بدونم چی شد که دیگه هیچوقت برنگشت خونه. ته دلم امیدوارم اون می‌خواسته برگرده خونه ولی باورش بعد این همه سال تنفر سخته. تو فکر همین چیزام که چشام کم کم گرم می‌شن و خوابم می‌بره.اما بیدارم می‌کنه و می‌گه که رسیدیم. از قطار پیاده می‌شیم و چمدونا رو تحویل می‌گیریم. پام که به زمین می‌رسه تموم بدنم سرد می‌شه. اینجا همون شهریه که لیام توش مرده. بوی جسدی که زیر دماغمه رو نادیده می‌گیرم و همراه اما سوار تاکسی می‌شم.رو به روی اداره پلیس پیاده می‌شیم. اونجا همه چیز به طور عجیبی خاکستریه. خودم روی یه صندلی می‌شینم و به اما می‌گم سرم درد می‌کنه ازش می‌خوام بره و با منشی حرف بزنه. بعد می‌ریم اتاق کسی که احتمالا مسئول پرونده است.- جنازه برادرتون آقای لیام اسپنسر هفته پیش توی یه خرابه خارج از شهر پیدا شده. یکم طول کشید تا پیداتون کنیم چون فهمیدیم حدود پونزده ساله هیچکس از این آدم خبر نداره. که خوب این برامون عجیب بود چون به نظر می‌رسه ایشون تازه فوت کرده به خاطر اینکه جسد کاملا سالمه و با آخرین عکسایی که از ایشون در دسترسه که مال همون پونزده سال پیشه مو نمی‌زنه؛ درحالی که ایشون تا الان باید حدود سی و پنج ساله می‌شدن.- چجوری ممکنه جسد این همه سال سالم مونده باشه. گفتین توی خرابه پیدا شده پس قطعا اونجا خبری از یخچال یا هرچی که بتونه یه جنازه رو سالم نگه داره نمی‌مونه.- اگه یه یخچال هم بود بازم جسد واسه اینکه پونزده سال پیش مرده باشه زیادی تازه است. ماهم شک کردیم که حتی برادر شماست یا نه. البته همه شواهد همینو می‌گن ولی می‌خواستیم شما هم تاییدش کنید.می‌تونم صدای حبس شدن نفس اما رو بشنوم.«می‌خواین اون بره جنازه رو ببینه؟»- بله. البته اجباری در کار نیست ولی به پرونده ما کمک می‌کنه. حدس می‌زنم شما خودتونم کنجکاو باشید.سرمو تکون می‌دم و واقعا نمی‌دونم چجوری از سردخونه سر در میارم. منتظر می‌مونم جسد رو از یخچال در بیارن. بوی جسد این دفعه واقعی‌تر به نظر میاد. نمی‌دونم واقعیه(چون اینجا پر جسده) یا بازم فقط حسش می‌کنم.گمونم همون حسی رو دارم که لیام بهش می‌گفت «یخ زدن زمان». یعنی وقتی اونقدر منتظر یه اتفاقی که ثانیه‌ها برات طوری طولانی می‌گذرن که شک می‌کنی شاید زمان متوقف شده.و بالاخره جسد لی... اون جسدو می‌ذارن روی تخت. سر تا پام مثل یه جنازه واقعی یخ می‌زنه. به صورت جسد رو به روم زل می‌زنم. نمی‌تونم جلوی لرزیدن دست و پامو بگیرم.- خو...خودشه!- مطمئنید؟چشمامو میبندم. کاش اون نباشه. کاش لیام زنده باشه. کاش همون عوضی باشه که تموم این مدت فکر می‌کردم. ولی موها، صورت، چشما، گونه‌ها، لب‌ها...نمی‌تونه کسی به جز اون باشه.«پشت گوش راستش یه ماه گرفتگی کوچیک داشت...شکل هلال بود.» از گفتنش پشیمون می‌شم. کاش اون ماه گرفتگی رو پیدا نکنند. کاش هنوز یه فرصت مونده باشه که ازش متنفر بمونم. نمی‌خوام عزادارش باشم.- منظورتون همین ماه گرفتگیه؟نه! دستم رو روی دهانم می‌ذارم و سرم رو تکون می‌دم.- خوب...متاسفم. تسلیت می‌گم. حالا که مطمئن شدیم یه کاغذ هست که همراه جسد پیدا...خانم اسپنسر! حال‌تون خوبه؟همه‌چیز جلوی چشام تار می‌شه. دیگه صدای اون مردو نمی‌شنوم. تنها صدایی که می‌شنوم صدای لیامه، از آخرین شبی که برام قصه خوند.قبل از اینکه بیوفتم زمین یه لکه سیاه، یه خالکوبی پشت گردن لیام می‌بینم. شکل عجیبی داره، یا من دارم تار می‌بینم؟ لیام خالکوبی داشت؟ نمی‌دونم. نمی‌تونم به چیزی فکر کنم که کمک کنه یادم بیاد. یعنی، اصلا نمی‌تونم به چیزی فکر کنم؛ جز اون خالکوبی.</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 17:56:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نجات از جنون: بخش اول: برای ستاره کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@yegane89m/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-vufci28a5q7s</link>
                <description>سلام، ستاره کوچولو! بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی دلتنگتم. تمام خواسته دست‌هام شده دوباره آغوش کشیدن تو. حتی بعضی وقتا صدای خنده‌ات از شبی که کادوی تولدت رو دادم توی گوش‌هام می‌پیچه. خنده‌ات قبل از اینکه بهت بگم قراره دو ماه ازت دور باشم.احساس می‌کنم یه درختم که یه دارکوب با یادآوری اینکه فریادی که موقع اشک ریختن سرت کشیدم احتمالا آخرین خاطره‌ایه که قراره از من داشته باشی داره پوستمو سوراخ و گوشتم رو زیر منقارش له می‌کنه. احتمالا این نامه هیچوقت به دست تو نمی‌رسه. توی دنیای واقعی هیچ سیمرغی نیست که با آتش زدن پرش بتونم احضارش کنم تا تو رو پیدا کنه و این نامه رو بهت بده. پس در این صورت هیچوقت نمی‌فهمی که من چقدر از اینکه تصمیم گرفتم ترکت کنم متاسفم. و حتی بیشتر از اون، از اینکه من هیچوقت نمی‌تونم برگردم و تو هم هیچوقت نمی‌فهمی که چرا. که من چقدر تلاش کردم، خواهر کوچیکه‌ی عزیزم.یکی_دو ساعت بیشتر تا مرگم نمونده. دارم عقلمو از دست می‌دم. نمی‌خوام وقتی اونا پیدام می‌کنن تو رو فراموش کرده باشم. می‌دونم که فقط قلم و کاغذ نجاتم می‌دن، مثل همیشه، از همه چیزای بد دنیا. از توی یکی از کشوهای هتل چندتا کاغذ قلم خشک شده پیدا کردم ولی جوهر نه، بخاطر همین رنگ نوشته‌ها قرمزه.آهان، گفتم هتل! باید قضیه اینجا اومدنم رو برات تعریف کنم.بعد از اینکه تو رو سپردم دست عمو، رفتم سمت راه‌آهن و سوار قطار شدم...چرا رفتم؟ آهان! باید کتابمو می‌بردم شهر واسه چاپ و همون شب سوار قطار می‌شدم و می‎رفتم روستا، پیش خاله و شوهرش که توی کارگاه چوب‌بری اونا کار کنم؛ تا بتونم با پول برگردم پیش تو. قرار بود توی مقصد یه مرد منتظرم باشه که ببرتم به انتشارات. واسم عجیب بود که مثل یه هنرپیشه یا تاجر معروف برای من، منی که هیچوقت توی این دنیا توسط هیچکس جدی گرفته نشدم کسی رو بفرستن که به پیشوازم بیاد.به هر حال، دیدمش. لاغر و سبزه بود، با موهای سیاه و براق و کمی مجعد و چشمای عجیب. بهم گفت تا انتشارات فقط ده دقیقه پیاده روی داره. من قبول کردم و به سمت انتشارات رفتیم. مسیر تقریبا توی سکوت سپری شد که هرازگاهی سوالای کوتاه اون قطعش می‌کرد.وقتی رسیدیم، انتظار استقبالی که توی اون ساختمون خشک و رسمی ازم شد رو نداشتم. ناشر چهارشونه‌ای که بلند حرف می‌زد گفت اسمم اونجا پیچیده و همه با خوندن خلاصه کتابم طرفدارش شدن. گفت یه گروه ویراستارمنتظر دریافت هرچه سریع‌تر اثر کاملم هستن تا ازش یه کار پرفروش بسازن.باورنکردنی بود. هیچوقت در تمام عمرم کسی انقدر تحویلم نگرفته بود. اگه لحنش انقدر مشتاق و محکم نبود مطمئن می‌شدم کلکی تو کاره و فرار می‌کردم؛ ولی برای اولین بار بالاخره حس کردم یکی منو شناخته. یکی فهمیده که من اون آدم احمقی نیستم که از سر تنبلی به جای اره و تبر قلم دستش گرفته تا از زیر سختی  کار &quot;واقعی&quot; در بره. من بالاخره از طرف آدمای واقعی تحسین شده بودم. آدمای کاملا واقعی، نه مثل آدمایی که توی ذهنم ساخته بودم که تشویقم کنن و دوستم داشته باشن تا بتونم به زندگی ادامه بدم.یه ساعت دیگه بیدار می‌شن. لعنتی! باید سریع‌تر ادامه ماجرا رو بگم. از در که اومدم بیرون دوباره اون مردی رو که آورده بودتم اونجا رو دیدم. بهش گفتم قبول کردن که پول خوبی بهم بدن و اونم گفت باید بخاطر به دست آوردن پول شهریه مدرسه تو مهمونش کنم و یه کافه خوب می‌شناسه. گفت نویسنده‌ها احتمالا باید از کافه بیشتر از بار خوششون بیاد. حداقل درباره من حق با اون بود. خندیدم و قبول کردم.تا جلوی در اون کافه قدم زدیم. ساختمون کافه چندان چشمگیر نبود. انگار کافی بود در تار عنکبوت بسته رو یکم محکم هل بدم که کل دیوارا فرو بریزن. احتمالا اونم از نگاهم فهمید که به نظرم جای جالبی نیست چون گفت:«از ظاهر قضاوتش نکن. از اونی که به نظر میاد...جالب‌تره.» منم در جواب لبخند زدم.خیلی زود به حقیقت داشتن حرفش پی بردم. البته نه اینکه داخل کافه ظاهر جالبی داشت ولی بوی دلنشین و غلیظ قهوه مدهوشم کرده و مه‌ای شده بود که باعث می‌شد چیزی به چشمم نیاد. حتی به بوی نایی که از چوب‌های پوسیده دیوار و میز و صندلی‌ها می‌اومد هم اهمیتی ندادم. فقط با خیال راحت یه ساعت تموم با اون مرد مزخرف گفتم و احتمالا کل زندگیم رو براش تعریف کردم. وقتی اومدیم بیرون حرف عجیبی زد. گفت:«آدمای زیادی هستن که می‌تونن از این کافه خاطره‌های جالبی برات تعریف کنن. البته فکر کنم از سر و وضعش می‌شه فهمید بیشترشون مردن...» و بعد زیرلب چیزی گفت که متوجهش نشدم. وقتی هم که در رو بستم حس کردم ساختمون یکم لرزید ولی اهمیتی ندادم. کاش همون لحظه اون ساختمون ریخته بود و همونجا مرده بودم.وقتی اومدم بیرون هوا تاریک شده بود. دوباره به انتشارات رفتم که ببینم پولم آمادست یا نه. اون مرد هم همراهم اومد. گفتن باید یه هفته صبر کنم تا کار چاپ نسخه اول تموم بشه. تموم شادیم دود شد و رفت هوا. بهم گفته بودن همون شب می‌تونم برم و برای همین حتی یه بلیت قطار به سمت روستا هم از قبل گرفته بودم ولی بدون اون پول نمی‌تونستم برم، چون حتی پول کافی واسه بلیت قطار برگشت نداشتم. بیشتر پولی رو هم که همراهم بود توی کافه خرج کرده بودم و پولی واسه گرفتن جا نداشتم.درمونده بودم. تا اینکه اون مرد بهم گفت با صاحب یه مسافرخونه آشناست و به ضمانت اون قبول می‌کنه اجاره رو بعد از اینکه پولمو گرفتم بگیره. بهش گفتم منو ببره اونجا.یه تاکسی گرفت و سوار شدیم. البته بعید می‌دونم بشه بهش گفت تاکسی. یه کالسکه قرن هجدهمی بود که با اسب کشیده می‌شد. خیلی عجیب بود؛ ولی وقتی دیدم هیچکدوم از عابرها توجهی به یه کالسکه قدیمی توجه نمی‌کنه سوار شدم. با خودم گفتم شاید از اینا هنوز اینجا چندتایی مونده که براشون عادیه. هرچی نباشه اینجا یه شهر کوچیک و قدیمیه.توی تاکسی که نشستم حواسم پرت حرص خوردن بخاطر از دست دادن پول قطار بود که به خودم اومدم. دیدم از مسیر اصلی خارج شده و به طرف جایی شبیه یه جنگل می‌ره. هوا تاریک شده بود. ترس همراه خون تو رگام به جریان افتاد. حس می‌کردم توی یه گردباد گیر افتادم. دلم پیچ می‌خورد و قلبم با شدت توی سینه‌ام می‌کوبید. من اینجا هیچ‌کسی رو نداشتم. اگه بلایی سرم میومد هیچکس نمی‌فهمید.به مرد که در کمال خونسردی کنارم نشسته و به بیرون زل زده بود گفتم:«برای چی از مسیر فرعی حرکت میکنیم؟ اونم تو تاریکی؟» از خودم پرسیدم چرا تموم این مدت اسمشو نپرسیدم؟ چرا خودش چیزی نگفت؟ چرا از اول به کسی که حتی اسمش رو بهم نگفت اعتماد کردم؟مرد جوابمو نداد. حتی سرش رو هم نچرخوند. چشم‌های عجیبش طوری به منظره بیرون دوخته شده بودن که فکر کردم شاید اصلا صدای منو نمی‌شنوه. قبل از اینکه بخوام کاری کنم دوباره بوی قهوه، مثل بوی همون کافه قدیمی مشامم رو پر کرد. نمی‌دونستم بو از کجا میاد و اون لحظه اهمیتی هم نمی‌دادم. چیزی جز بوی قهوه و خاطراتی که برام زنده می‌کرد برام مهم نبود. و بعد...گمونم خوابم برد.</description>
                <category>یگانه</category>
                <author>یگانه</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 22:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>