<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک عدد من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yek-adad-man</link>
        <description>یه نوجوون دغدغه‌مند و سمپادی که دوست داره هر لحظه به خودش و دیگران کمک کنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:47:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1787660/avatar/VHEs4D.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک عدد من</title>
            <link>https://virgool.io/@yek-adad-man</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دعوت</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-fsvubqudppjq</link>
                <description>اگر که دوست داشتین از این به بعد، پست‌های جدی‌تر و شاید بشه گفت یه خورده تخصصی تر من رو بخونید، می‌تونید اکانت جدید ویرگولم رو دنبال کنید.https://vrgl.ir/uPNPsیک عدد من بدون اینکه دست بهش بزنم همینطوری باقی میمونه و ممکنه بعضی وقت ها هم پست هایی که حس کنم متناسبه با فضای این اکانت رو منتشر کنم ولی خب احتمالا فعالیت کم خواهد بود.</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیه‌های منِ ترم دویی به من ترم یکی</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ukmvdjwupoid</link>
                <description>سلام یک عدد من. تابستون خوش می‌گذره؟ امروز که این رو برات می‌نویسم، اواسط بهمن ماه و آخرای امتحانات ترم اول دانشگاهه. تو ولی احتمالا داری به این فکر می‌کنی که برای انتخاب رشته چی‌کار باید بکنی. با رتبت می‌تونی بری رشته و دانشگاهی که همیشه می‌خواستی یا نه؟ خب باید بهت بگم، آره. اینقدر نگران نباش. اینبار هم مثل کلی دفعات دیگه شانس آوردی و خدا هواتو داشت. الان می‌تونی خوشحال باشی. صنایع شریف قبول شدی. همونی که همیشه می‌خواستی. الان می‌خوام چند تا نکته رو بهت بگم. بعضیاشو خودت می‌دونی و حتی بهشون عمل هم کردی ولی محض احتیاط می‌نویسم که اگه زمان برگشت عقب و اینارو خوندی، دوباره انجامشون بدی.1- حذف ذهنیت کنکوری (کمتر نه بگو)!زندگی رو نباید زیاد سخت گرفت. ما فقط یه بار جوونی رو تجربه می‌کنیم پس باید ازش لذت ببریم. پس اون ذهنیت کنکوری که زندگیت باید برپایه‌ی عذاب و استرس باشه رو دور بریز و با خیال راحت تفریح کن و از فرصت‌ها استفاده کن. یادت باشه، بیش از حد هم برنامه‌ریزی نکن. فکر نکن می‌تونی یا لزوما کار خوبیه که از الان همه چیز رو درمورد آیندت بدونی. حالا حالاها باید موقعیت‌های مختلف رو امتحان کنی و اجازه بدی دو گام بعدت، بعد از برداشتن هر قدم مشخص بشه.2- لطفا کمتر وقتت رو هدر بده.دانشگاه که دیگه مثل مدرسه و سال کنکور نیست فقط درس بخونی. یک دنیا زمان آزاد داری که لطفا هدرشون نده. هدر دادن یعنی وقت گذروندن های بی هدف. تفریح، درس، کار، یادگیری، ورزش اینا همشون مشخصه که چین ولی بیش از حد پرسه زدن توی محوطه دانشگاه یا وقت گذروندن الکی بیش از اندازه توی دانشکده، هیچ سودی نداره و بعدا قراره کلی افسوسش رو بخوری. پس شروع کن به شیوه‌ی درست از اینهمه زمان و انرژی‌ای که داری استفاده کن.3- هیچکسی مثل تو نیست؛ تو هم مثل هیچکسی نیستی.شنیدن حرف آدمای مختلف و استفاده کردن از تجربیاتشون خوبه ولی یادت باشه هیچ دو نفری شبیه هم نیستن. برای بعضیا درس مهم‌تره، برای بعضی‌ها تفریح، یه سری هم چسبیدن به کار. حتما با آدمای مختلف صحبت کن و نظراتشون رو بشنو ولی دنبال کسی نباش که دقیقا مثل تو باشه. این فکر که مسیر زندگی مثل مسیر مدرسه و دانشگاه خطی و از قبل رسم شدست رو بذار کنار و با برداشتن قدم‌های کوچیک حرکت کن و مسیر خودتو کشف کن.4- حد و مرزهاتو بشناس و زود صمیمی نشو.شیوه‌ی ارتباط گرفتن آدما توی دانشگاه نسبت به مدرسه یه مقدار متفاوت‌تره. آدمای خیلی متفاوتی رو می‌بینی که خیلی‌ها شاید اصلا اون چیزی که نشون می‌دن نباشن. تازه عجیبه ولی توی دانشگاه نسبت به مدرسه حرفا و شایعات درست و غلط حتی سریع‌تر هم پخش می‌شه و متاسفانه باید بهت بگم که، خیلی از اون آدم‌هایی که می‌بینی از بچه مدرسه‌ای‌ها به طرز خنده‌داری بچه‌ترن. دانشگاه اون نمونه‌ی ایزوله شده و خیلی کوچیک‌تر جامعه‌ای هستش که باید بری داخلش و کار و زندگی کنی. پس از الان یاد بگیر که مرزهاتو مشخص کنی، زود صمیمی نشی، بیش از اندازه اعتماد نکنی اما توی اینجور احتیاط‌ها هم زیاده‌روی نکنی طوری که تنها، منزوی یا بداخلاق به نظر برسی.5- دور از حاشیه، در آرامش باش.خیلی از آدما معمولا جذب دراماها و حاشیه‌های ایجاد شده توی دانشکده و دانشگاه می‌شن. شاید یکی از دلایلش همون خیلی زیاد وقت آزاد داشتن و نداشتن حد و مرز باشه. به هر حال هر دلیلی که داره، با وجود اینکه اولش جذابه و وقتی در جریان نباشی ممکنه احساس کنی که از بقیه جا موندی ولی مطمئن هیچ چیز خاص و مهمی نیست که اتفاق بیفته، لازم باشه بدونی و نفهمیش. بقیه داستان‌ها صرفا سرگرمی‌های نه چندان مفید، بلکه شاید حتی مضر کودکانست. خودت رو وارد این باتلاق‌ها نکن.6- خودت باش و توانمندی‌هات رو نشون بده.نقش بازی نکن و خیلی به این خیال بها نده که بقیه درموردت چی فکر می‌کنن. چون اولا نظر خیلی از آدم‌ها واقعا چندان مهم نیست، دوما قرار نیست همه باهات حال کنن و سوم اینکه هیچ چیزی قشنگ‌تر و ارزشمندتر از خود واقعیت نیست. پس خودت باش و به بقیه نشون بده توی کار چقدر خوبی. توانمندی‌هات و شایستگی‌هات رو نشون بده و اجازه بده توی یه سری چیزا شناخته شده باشی. یکم تخصصی‌تر بخوام بگم یعنی اینکه کم‌کم پرسونال برند خودت رو توی دانشگاه بساز. چون به ارتباط با انواع آدم‌ها برای همکاری توی پروژه‌های مختلف نیاز داری؛ و البته اونا هم شاید به تو نیاز داشته باشن.7- اول باید خودت ساخته شی تا بعد بتونی کامیونیتی خودت رو بسازی.می‌دونم عجله داری که زودتر آدم‌های شبیه خودت رو پیدا کنی و بتونی کامیونیتی مناسب خودت رو بسازی ولی عجله نکن. خودت رو هم توی گروه خاصی زندانی نکن. آزادانه بچرخ، تعامل کن و بیشتر از اینکه وقت برای شناخت بقیه بذاری، زمان و انرژی بذار برای اینکه خودت رو بشناسی و تقویت کنی. اگه خودت رو بسازی، کم‌کم اون کامیونیتی بدون اینکه بری دنبالش شکل می‌گیره.8- رفتار حرفه‌ای داشته باش.آدمای دانشگاه نه قراره دشمنت باشن نه لزوما همشون می‌تونن جزو رفیقای صمیمیت باشن. باید بدونی هر کسی کجای زندگیت قرار داره و با اکثریت آدم‌ها باید صرفا یک رفتار حرفه‌ای داشت. نه بیش از حد خشک، نه زیادی صمیمی. رفتار مناسب با هر کس نسبت به جایگاه و شرایطی که داره. اینطوریه که هم به درستی باهات برخورد می‌شه هم تو رفتار درستی در مقابل بقیه داشتی.9- خودت رو محدود نکن.زیادی می‌شنوی که ترم یک فقط باید درس خوند. باید رفت سر کلاس‌ها. هیچ کار دیگه‌ای نباید انجام داد. راست هم می‌گن اونطوری خیلی مسیر امن‌تره ولی زیادی جدی نگیر. فکر نکن چون دانشجویی و درس داری دیگه نباید به بقیه ابعاد زندگیت برسی. درمورد ذهنیت کنکوری قبل‌تر یکم صحبت کردم. تفریح کن. یاد بگیر. کلاس‌های دانشکده‌های دیگه رو برو. ایونت‌ها و مسابقات رو تجربه کن و سعی کن هویتی بیشتر از صرفا دانشجوی صنایع شریف برای خودت بسازی.10- به بیشتر از دانشکده و حتی دانشگاه فکر کن.سعی کن ارتباطاتت فراتر از ورودی‌های 404 صنایع باشه. نیاز داری آدم‌های بیشتری رو بشناسی. درضمن، به دانشگاه‌های دیگه هم سر بزن. برو سر کلاس بچه‌های مدیریت و روانشناسی تهران بشین و دنیارو از دید اونها هم تجربه کن و دوست‌های مختلفی پیدا کن. خلاصه، دنیات رو در حد یک دانشکده‌ی کوچک توی یک دانشگاه صنعتی نگه‌ندار.در نهایت اما...الان که آخرای ترم اوله، ازت ممنونم. بعضی از چیزهایی که نوشتم رو رعایت کردی، بعضیاشون رو من امیدوارم که انجام بدم. ذهنیت آدما مدام تغییر می‌کنه. برای منم این اتفاق افتاده. ترم دو دوست دارم خیلی متفاوت‌تر، متنوع‌تر و پرهیجان‌تر باشه. امیدوارم که بشه. اما بعید نیست منِ ترم سه، بیاد و فحشم بده که چرا درس نخوندم. منتظر باش ببینیم در ادامه چی پیش میاد!عکس دسته‌جمعی جشن یلدای 1404 دانشکده صنایع شریف - اولین تجربه همگانی ورودی‌های 04</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز در مورد کنکورِ (من)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-jbovwba3ulww</link>
                <description>سلام. اگه کنکوری هستی، چه اول ساله چه چند روز مونده به کنکورت، به نظرم خوبه این متن رو بخونی.من کنکوریِ سال 1404 بودم و کنکور ریاضی دادم. الان که می‌نویسم حدود دو ماه از کنکور تیر گذشته و رتبه‌ها هم اعلام شده. خداروشکر رتبم خوب شده پس احتمالا (و البته امیدوارم) صحبت‌هام می‌تونه کمکت کنه.بذارید اول کمی داستان بگم براتون. یه پسر درس‌خون بعد از اینکه سال یازدهم رو با هر سختی‌ای که بود به خوبی پشت سر گذاشت و با معدل عالی امتحان نهایی تمومش کرد با کلی امیدواری اومد برای سال دوازدهم و کشتی گرفتن با غول کنکور. از همون اول شروع کرد به درس خوندن و اولین آزمونی هم که توی تابتسون داد یه رتبه عالی گرفت. امیدوار‌تر از همیشه شد. اما بعد...تابستان دوازدهمبعد از اون آزمون، هر چقدر هم که درس می‌خوند فایده‌ای نداشت. انگار یهو نفرین شده بود. هر کاری می‌کرد رتبش خوب نمی‌شد که هیچ، بدتر هم می‌شد. فشار خیلی زیادی روش بود و اصلا حالش خوب نبود. امیدش رو از دست داده بود و بعضی وقتا فقط به آسمون نگاه می‌کرد و منتظر کمک الهی بود!توی این دوران چندتا چیز کمکش کرد. یک دوستای خوبی بودن که بهش دلداری می‌دادن، وقتی حالش بد بود کمکش می‌کردن و تنهاش نذاشتن. و دوم هم خدایی بود که باهاش دردودل می‌کرد. اون پسر ته دلش میدونست که خدا تنهاش نمیذاره ولی هر آزمونی که خراب می‌شد بیشتر شک می‌کرد. شک به خودش و توانمندی‌هاش. درنهایت اون تابستون گذشت و بعد از یک روند وحشتناک، از اول مهر اوضاع کم‌کم شروع کرد به بهتر شد. پسر داستان ما یاد گرفته بود که کمک بگیره. حواسش بود چه کسایی توی حال بدش تنهاش نذاشتن. حواسش بود خدا داشت کم‌کم جواب کمک گرفتن‌هاش رو می‌داد و یاد گرفت باید به خودش ایمان داشته باشه. رفقا این واقعیته. باید به خودتون باور داشته باشین. هرچقدر هم که توانمند باشین اگه اعتماد به نفس نداشته باشین، نمی‌تونین نتیجه‌ای که باید رو بگیرین.همون موقع هم کلی مشاور عوض کرد. از درس خوندن توی خونه، رفت توی سالن مطالعه و.... انگار فرصت نمی‌داد که پروسه‌ی لازم طی بشه و فکر می‌کرد که باید تا آزمون بعدی همه چیز درست بشه.پس: دوست خوب + مناجات با خدا + اعتماد به نفس + صبرجمع‌بندی دی‌ماهزمان گذشت و گذشت تا اینکه دوران جمع‌بندی دی رسید. اوضاع اون آقا پسر بهتر شده بود. البته گاهی آزمون‌هاش رو بد می‌داد. گاهی درصدهاشو دوست نداشت و ناامید می‌شد. اما یاد گرفته بود کمتر به نتایج قلم‌چی اهمیت بده. روند درس خوندن خودش دستش اومده بود و دیگه مشاوره نرفت و کار خودش رو کرد. منابع خودش، زمانبندی خودش و.... کلا با شناختی که داشت، سیستم خودش رو درست کرد و سعی می‌کرد با حال خوب ادامه بده. هرچند خیلی وقت‌ها نمی‌شد. بعضی روزا، تقریبا هیچی نمی‌تونست بخونه. اما از روز بعد سعی می‌کرد جبران کنه. توی جمع‌بندی دی، اولین آزمون از آزمون‌های روزانه که برگزار شد جزو نفرات آخر بود. نگران شد. ناراحت شد اما ول نکرد تا اینکه بعد از برگزاری آخرین آزمون، درمجموع جزو ده نفر اول شد. دیگه کم‌کم داشت به خودش ایمان پیدا می‌کرد. اما همچنان سعی می‌کرد به اعداد اهمیت زیادی نده و از آزمون‌ها بیشتر یاد بگیره.پس: امروز نشد، فردا جبران کن + لطفا کم نیار + خودت رو با دیگران مقایسه نکن. نمی‌دونی آخر مسیر چی می‌شه. شاید کسایی که توی همه‌ی آزمونای مدرسه و قلم‌چی ازت بهتر بودن، آخر سر رتبشون بدتر شه. چون تو جدی گرفتی، کم نیاوردی و ول نکردی. چون نهایی هست و کلی چون دیگه.بهمن ماه و خداحافظی با مدرسهدرگیری‌های زیادی توی مدرسه بود. اتفاقات زیادی میفتاد و بعضی‌ها راضی بودن بعضی‌ها هم کاملا ناراضی. اما کمتر کسی شجاعت خارج شدن از سیستمی خراب رو داره. پسر داستان ما، وقتی فهمید بعضی چیزا براش درست کار نمی‌کنن، از بعضی معلم‌ها یاد نمی‌گیره، روند خودش رو باید طی کنه، جدا شد و دیگه مدرسه نرفت. اما بعضی‌ها هم راضی بودن و آخرش هم نتیجه گرفتن. ولی خداحافظی با مدرسه شرایط سختی هم درست می‌کنه. تنهایی از لحاظ روحی فشار میاره و وقت آزاد بیشتری که باید برای درس خوندن به سر بشه ممکنه اتلاف بشه. و از همه مهم‌تر، حس مبهمی از اینکه نکنه داره کار اشتباهی می‌کنه، دوستاش توی مدرسه کار خاصی می‌کنن یا ....پس: اگه از خودت مطمئنی و سیستمی که توش هستی برات جواب نمی‌ده، عوضش کن + هیچ توصیه مطلقی نیست که بهتره مدرسه بری یا نری. همش بستگی به خودت داره. اما چالش‌های مدرسه نرفتن هم کم نیست و ممکنه اثر منفی خیلی بیشتری بذاره.جمع‌بندی فروردینآخرای سال رو هیچوقت هیچکسی نمی‌فهمه چطور می‌گذره. کی درس‌ها تموم شد و الان چطوری باید برای کنکور جمع‌بندی کنن وقتی کلی ضعف هست و روزشمارها فعال شده. استرس خیلی زیادی هست. مشاورها نظرهای متفاوتی می‌دن و هزاران دوره جمع‌بندی وجود داره. آقا پسر، مشورت گرفت و برنامه خاص خودش رو چید. به این امید که نتیجه بگیره. حواسش بود درس‌های عمومی‌ای که جدی نگرفته بود، ممکنه آسیب جدی‌ای بهش بزنن یا اینکه حتی نجاتش بدن. البته که آخرش، نجاتش دادن. امتحان نهایی یک فرصت بی‌نظیر برای جنجگوهاست. من خیلی دوستش دارم. چون وقتی توی کنکور تو باید چهارده ساعت درس بخونی تا به اندازه‌ی شش ساعت یک نفر دیگه بازدهی داشته باشی و نتیجه بگیری، توی نهایی می‌تونی جلو بزنی. خلاصه که جمع‌بندی کرد و مدام آزمون داد. بعضی وقت‌ها نتایجش خیلی خوب می‌شد بعضی وقت‌ها هم نه. اما سعی می‌کرد نتایج آزمون‌ها حالش رو بد نکنه. چون می‌دونست چیزی مهم‌تر از اون نیست. حداقل برای اون. هرچند گاهی وقت‌ها دست خودش نبود. اونجور وقت‌ها می‌رفت بالای پشت‌بوم، به ماه نگاه می‌کرد و از خدا کمک می‌خواست.کنکور و داستان‌هاشکنکور اردیبهشت برگزار شد. نتیجه اصلا اونطور که باید می‌شد نبود. بدشانسی آورده بود. شرایط حوزه‌ی آزمون خیلی به ضررش بود. اما سعی کرد برای خودش معنی بسازه. گفت شاید این یعنی باید برای نهایی خیلی بیشتر تلاش کنه تا جبران بشه. تازه هنوز فرصت کنکور تیر هست. پس سفت و سخت، نشست پای خوندن درس‌های امتحان نهایی. جمع‌بندی خوبی کرد. شب بیداری زیادی کشید. بعد از اکثر آزمون‌ها حالش خوب بود. معمولا نمرش رو خیلی چک نمی‌کرد که بتونه با تمرکز برای درس بعدی بخونه. البته یه سری آزمون‌ها هم حالش رو خیلی بد کردن اما بازم سعی کرد ادامه بده و ناامیدانه تلاش نکنه. دوران امتحان نهایی، رکورد کمترین میزان خواب عمرشو زد و به نظرش ارزششو داشت. نهایی‌ها تموم شد، کنکور تیر سر رسید با اینکه کمتر از اردیبهشت آماده بود به خاطر شرایط جنگ دوازده روزه، خستگی زیاد از این مسیر سخت و طولانی، گم کردن معنا و...، خیلی بهتر آزمونش رو داد. به نظر خودش معجزه بود. یا یه هدیه. به هر حال به حقش رسید و الان از وضعیت فعلیش خوشحاله.روز کنکور سعی کنید با دوستاتون توی یک حوزه آزمون بدید. خیلی روی روحیه تاثیر میذاره.این داستان کنکور من بود. خیلی خلاصه و گلچین شده. درمورد هرکدوم از این بخش‌ها ساعت‌ها می‌شه صحبت کرد. اما من سعی کردم خلاصش کنم و در ادامه هم به چند نکته مهم جداگانه اشاره می‌کنم:دوستان خوبتون رو از دست ندین و خیلی هوای همدیگه رو داشته باشین.ما آدم‌ها وقتی خسته می‌شیم، وقتی احساس ناتوانی می‌کنیم نیاز داریم به یه منبع قدرت وصل بشیم. چی بهتر از مناجات با خدا.داشتن ایمان، اعتماد به نفس و صبر خیلی خیلی خیلی مهمه. ممکنه بعضی وقتا از دستشون بدید ولی به هر حال اگه نباشن، به نظر من که نشدنیه اون رتبه‌ای که می‌خواین رو بگیرین البته که به تنهایی کافی نیستن.همیشه رتبه‌ی مد نظرت اون چیزی نیست که لزوما بهش نیاز داری و بابتش باید حرص بخوری. بلندپروازی خوبه. اینکه رتبت یه جوری بشه که دستت برای انتخاب باز باشه خوبه. اما اگه از قبل یه رشته و دانشگاه خاص مد نظرته و هدف مشخصی داری، هم انگیزت رو حفظ می‌کنی هم می‌تونی اندازه بگیری با کف و سقف رتبه مورد نیازت چقدر فاصله داری و توی رقابت الکی رتبه‌ی بهتر و بهتر شدن نیفتی.خیلی خیلی طبیعیه بعضی روزا آدم کم بیاره. نتونه حتی یک دقیقه درست حسابی درس بخونه. اینجور مواقع سعی کنید کمی استراحت درست داشته باشین. استراحت درست چیزیه که شارژتون کنه. فیزیکی و روحی. نه اینکه انرژی بیشتری ازتون بگیره و به خودتون قول بدین روز بعد جبرانش کنین.گول رتبه‌ی آزمون‌های آزمایشی رو نخورین. اینها همیشه به معنای رتبه‌ی حقیقی شما توی کنکور نیستن. فراموش نکنین آزمون نهایی هم هست و هزارتا چیز دیگه توی رتبه کنکور تاثیر دارن. برای بهتر شدن اوضاع درسیتون تلاش کنید، از آزمونها یاد بگیرید اما نه با رتبه‌ی عالی شدن خیلی زیاد خوشحال شین نه با بد شدن رتبه خیلی زیاد ناراحت. چون این آزمون‌ها فقط برای یادگیری هستند و نوسان احساسات آدمارو از پا درمیاره.دوران جمع‌بندی رو جدی بگیرید. به نظر من دوران جمع‌بندی معجزه نمی‌کنه. اما می‌تونه خیلی خوب باعث رشد و بهتر شدن اوضاع بشه.به هیچ چیزی اتکا نکنید. نه به برنامه مدرسه نه فلان موسسه. خودتون ببینید چجوری بهتر یاد میگیرین. والدین دلسوز ما هستن. سعی کنید زیاد با پدرمادرهاتون صحبت کنید، مسائل رو توضیح بدید، توی این مسیر ازشون کمک بگیرید و باهمدیگه کنار بیاین. بدون همکاری والدین با دانش‌آموز امکان موفقیت خیلی کمتره. پس به پدرمادرتون اثبات کنید که دارین تمام تلاشتون رو می‌کنید.از فضای مجازی و گوشی و اینها تا حد ممکن دور باشید. به شخصه در بعضی بازه‌ها مثل دوران جمع‌بندی دسترسی خودم رو به تمام شبکه‌های اجتماعی محدود کردم. اینکه حواس پرتی کمتری براتون وجود داشته باشه، خیلی مهم و مفیده.من سعی کردم، هر آنچه می‌تونستم در قالب یک پست ارائه بدم رو برای شما بنویسم اما درمورد هر کدوم از این موضوعات میشه ساعت‌ها حرف زد. کلی خاطره و کیس‌های مختلف رو بررسی کرد و.... امیدوارم این توضیحات براتون مفید بوده باشه. بچه‌ها اگه دانشگاه و رشته براتون مهمه، درس بخونید. سخته، خیلی اذیت می‌شید اما اون موقع که ببینید نتیجه داده، حال خوب خیلی زیادی داره. درد و رنج برای ما باقی نمی‌مونه اما افتخار و سربلندی یا برعکسش، احساس شرم و عدم موفقیت چرا، کم و بیش هست.یادتون نره بزرگترین هدیه‌ای که خدا می‌تونه بهتون بده، گذاشتن آدم‌های درست در کنارتونه. امیدوارم خدا آدم‌ها درستی رو در مسیرتون قرار بده.موفق باشید.</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 07:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خم به ابرو نیاوردیم اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AE%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-rwzmxkmp9ff4</link>
                <description>یک شبه بسیاری از مهم ترین افرادمان را شهید کردند و وضعیت امنیتی و اطلاعاتیمان را به سخره گرفتند اما خم به ابرو نیاوردیم.کودکانمان بیگناه و معصوم پر پر شدند اما خم به ابرو نیاوردیم.با صدای پدافند و موشک از خواب پریدیم اما خم به ابرو نیاوردیم.اینترنتمان قطع شد. بانک ها هک شدند اما خم به ابرو نیاوردیم.رفته بودم مغازه. یه خانم کارت بانکیش از اونایی بود که هک شده بود. مغازه دار با لبخند گفت اشکال نداره. بعدا میاری. چقدر مردم خوبی داریم:)ایرانی وطنش را فروخت، کولبرها خائن از آب درآمدند و افغانی ها ناامنی ایجاد کردند اما خم به ابرو نیاوردیم.خانه‌هایمان لرزید. شیشه‌ها شکست و ترس حاکم شد. به جای درس و صدای معلم، اخبار جنگ را دنبال کردیم، اما خم به ابرو نیاوردیم.نزدیک خونه دوستم موشک خورده بودمدت کوتاهی آوارگی را تجربه کردیم اما خم به ابرو نیاوردیم.تا الان دوبار برای چند ساعت یا چند روز مجبور شده‌ام خانه را ترک کنم.خم به ابرو نیاوردیم اما یک خبر، یک توییت، آن هم دقیقا پس از شدیدترین حمله آنها به تهران در روزهای گذشته،...از خسته نشدن نوشتیم. از آرزوهایمان. از مقاومت و پیروزی. از ظهوری که نزدیک به نظر می‌آمد. اما ناگهان همه چیز محو و تار شد. نه با موشک، فقط با یک توییت. فقط با یک خبر.به شخصه ساکن بخش پرسروصدایی از تهران هستم. لرزش خانه، صدای موشک را تجربه کردم. بوی کثیفشان را چشیدم. فرار و تخلیه خانه را تجربه کردم. اما همان روز که گفتند منطقه را تخلیه کنید، وقتی گفتند ممکن است خانه‌مان را بزنند، گفتیم فدای یک تار موی ایران و ایرانی. اسرائیل نابود شود، خانه را دوباره می‌سازیم. یک ساعت بعد، آن خبر بدتر از ویرانی خانه را دیدیم. خبری که می‌تواند وحدت همگانی را به نفرت عمومی تبدیل کند. چهره ایران را از انتقام جو خدایی نکرده به فراری تغییر دهد و ترامپ را سفیر صلح جهانی معرفی کند.راستش عصبانی‌ام. کسی چه می‌داند شاید مصلحت این بود. شاید این همان لحظه قبل از باز شدن رود توسط موسی است. شاید، شاید، شاید. این تنها راه امیدواری و دلداری دادن به خودم است.اما تاریخ می‌گوید، صلح و آتش بس هیچوقت پایان جنگ نبوده، این بار هم نخواهد بود.تحلیل که نه، حدس‌های بنده‌ی حقیر است. بهتر است در این مدت حواسمان باشد به خودمان. آماده باش باشیم و منتظر ادامه‌ی این داستان ناتمام.اتباع غیرمجاز را زودتر بیرون کنید. دفعه دیگر خائنان قوی‌تر و پرامکانات‌تر عمل می‌کنند.گندپوشالی دفعه‌ی دیگر پوشالی نمی‌ماند. نیروی خود را تقویت کنید.تل آویو دفعه‌ی دیگر آسیب جانی کمتری می‌دهد. به دنبال مکان‌های مهم‌تری نسبت به ساختمان خرابه‌ها باشید.آمریکا به تاسیسات هسته‌ای بسنده نخواهد کرد. پدافند‌ها را تقویت کنید و پایگاه‌هایش را بیشتر بشناسید.ترورها بیشتر می‌شوند. مراقب افراد تاثیرگذار باشید. مبادا دوباره ده نفرشان باهم یکدفعه آسمانی شوند.نارضایتی ها بیشتر می‌شود. آن موقع، وقت وقت شورش است. انسجام ملی را حفظ و تقویت کنید. تا دفع کامل فتنه، درگیری های داخلی صلاح نیست. اما بعد از آن، قطعا کشورمان خانه تکانی نیاز دارد از آن جور اساسی هایش.نه سواد زیادی داریم، نه خود را قابل و کافی می‌دانم. این نوشته‌ها فقط کمی آرامم می‌کنند. خودم را گول می‌زنم که کمی شاید تاثیرگذارم. هیچ چیز برایم واضح و روشن نیست جز اینکه اسرائیل باید نابود شود و ایران، ایران لایق خیلی بهتر از این وضع موجود در هر حوزه‌ایست. همچنان،اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 12:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته نباشید</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-nteuebqnhyk0</link>
                <description>مثل اینکه علاقه کنکور به من، بیشتر از علاقه من به فرار از اونه. حالا حالا ها این داستان ادامه داره!قبل از این جنگ، به زندگی بعد از کنکور فکر می‌کردم و اهدافی که برای خودم گذاشته بودم. لیستشان نکردم تا بماند بعد از کنکور با حوصله، در آرامش حرم امام رضا ساعت‌ها درموردشان فکر کنم و بنویسم. فعلا که زندگی طور دیگری پیش رفته. آلارم گوشی‌ام صدای پدافند شده و زنگ‌های استراحت بین بازه‌های درسی‌ای که به هر فکری و کاری می‌گذرند به جز درس خواندن برای کنکور، با چک کردن اخبار پر شده‌اند. ترسم دیگر از مرگ نیست. از بی‌فایدگی است. بی فایده زیستن یا مردن.اما این خوب است یا نه؟لعنت به جنگ؟بعضی ها چنان از جنگ و جنگ زدگی این‌طرف و آن طرف می‌نویسند انگار که هنوز هیچی نشده، به وضعیت غزه خدایی نکرده دچار شدند. با خبر اصابت هر پهباد و موشک، شهید شدن هر ایرانی، وطن فروشی یا مزدوری بعضی‌ها قلب همه‌مان به درد می‌آید. اما به قول دوستی:ناسلامتی جنگه. حلوا که خیرات نمی‌کنند.فکر می‌کنم برای همه واضح و روشن باشد، چه ایرانی چه فلان بازیگر هالیوودی، که جنگ بر ما تحمیل شد. البته کم و بیش انتظارش می‌رفت دیر یا زود، چنین اتفاقی رخ بدهد. به هر حال به عنوان تنها کشوری که مستقیم مقابل زورگویی‌های آنها ایستاده‌ایم، تهدید مهمی برایشان به شمار می‌رفتیم و می‌رویم.ما باید به خودمان افتخار کنیم که در بخش مهمی از تاریخ در سمتی درست قرار داریم. تاریخی که به‌ دستان پرتوان ما نوشته خواهد شد و به امید خدا، پایان صهیونیست(بخوانید شیطان) خواهد بود. نام ایران در جهان پرآوازه‌تر از قبل خواهد شد و به یاد از کوروش کبیر:عدالت را بر جهانیان می‌بخشیم.جنگ آسیب دارد. کشته دارد. هزینه و سختی دارد. اما این جنگ، که جنگ حق و باطل است در پایان فرصت‌های بسیار بیشتری از هزینه‌هایش خواهد داشت. پس...به معنای واقعی کلمه، خسته نباشید.سرباز جان به کف، کادر درمان زحمت‌کش، آتش نشان قهرمان، مردم عادی، سیاستمداران، اقتصاددانان، در کل، ای انسان‌ها، خسته نباشید و خسته نشوید. کسی چه می‌داند شاید جنگ طولانی‌تر از حد انتظار شد و اسرائیل مانند الان کم آسیب‌تر از پراید نماند. شیطان که کم قوا نیست. درست است که خدا (حالا اسم خدای بر حقتان هر چه می‌خواهد باشد) با ماست اما صبر و جهاد لازمه‌ی موفقیت است. اگر بیست سال دیگر این جنگ طول کشید، قول می‌دهی تنها یک روز مانده به فتح دنبال صلح و سازش و آتش‌بس نباشی؟ اگر نه، به صبر و ایمانت اضافه کن. شاید که در یک قدمی نابودی همیشگی آنها بودیم و همین غر زدن‌های ساده‌ی ما اجازه ادامه عملیات را نداد.پس بیاید زندگی کنیم، فرصت‌های این جنگ مهم را غنیمت بشماریم و خود را برای آینده‌ای مبهم اما درخشان آماده کنیم.درخواست:لطفا گول نخوریم، دنبال صلح نباشیم و از جنگ فرار نکنیم. وگرنه پیروزی حتمی ما، منجر به شکستی می‌شود که برای همیشه در تاریخ نابود و ناپدید می‌شویم.لطفا اعدامشان کنید. سرشان را تنشان جدا کنید و در میادین شهر بچرخانید. بگذارید ترس همراه همیشگی خائنان باشد. چهره شطرنجی و اعدام و محاکمه دادگاهی جایی در شرایط کنونی ندارد.لطفا خود را آماده کنیم، مسئولیت پذیر باشیم و به درد ایرانمان بخوریم.لطفا مراقب کلاممان باشیم.لطفا تاریخ را مطالعه کنیم. آگاه و آگاهی بخش باشیم.لطفا امر به معروف و نهی از منکر را جدی بگیریم. این سلاح و توصیه اسلامی در علم تاثیرات عمیقش در تحولات هر جامعه و فرهنگی اثبات شده. حالا نامش این نام اسلامی باشد یا هر چیز دیگری.لطفا برای ظهور منجی خود، دعا کنید. ظهور نزدیک است اگر خرابش نکنیم، انشالله.به امید سلامتی همه عزیزانمان و سربازان کشورمان، و سربلندی و پیروزی کشور عزیزتر از جانمان، ایران.</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 19:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بماند به یادگار برای فرزندم</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-zupskkx397qk</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم / ان الله ولی التوفیق و هو نعم الرفیقفرزندم، پدرت هجده ساله که بود، آن موقع‌ها امتحان نهایی برگزار می‌کردند برای ورود به دانشگاه. آخرین امتحانش را داد. خیلی سرحال نبود. آخر فردایش باید برای آمادگی چیزی که آن زمان کنکور می‌گفتند، آزمون آزمایشی می‌داد. دقیقا یادم است. خیلی خداحافظی خاصی با هیچکس نکردم. کسی را بغل نکردم. آخر قرار بود فردایش دوباره کنار هم درس بخوانیم. اما زندگی غیرقابل پیش‌بینی‌تر از آن بود که حتی گمان می‌کردیم.آفرین. درست حدس زدی. جنگ شد. همان جنگی که همانطور اثراتش را می‌بینی و درموردش در کتاب‌های مدرسه و منابع دیگر شنیدی، توانستیم پیروزمندانه و مقتدرانه نه تنها اسرائیل بلکه قدرت جهانی را به چالش‌های جدی بکشانیم.اما آنقدرها هم آسان نبود. بگذار از اول برایت تعریف کنم.1.آنها خوب می‌دانستند چه کسانی را بزنند.اولین اخبار از شهادت چندتن از مهم‌ترین سرداران و نظامیان کشور در کنار چند نفر از دانشمندان هسته‌ای ایران و چندین کودک و زن و مرد بیگناه شروع شد. درست درموقع حساس مذاکراتمان با آمریکا. شهید شدن هر شخص تبعات همگانی‌ای دارد. خوب می‌دانستم جنگ از سال‌های سال قبل پایه‌گذاری شده بود. اذهان عمومی و جاسوس پروری و.... در چند سال اخیر مردم ایران زیاد درمقابل دولت دچار چنددستگی شده بودند. فکر می‌کردم درمورد ذات ایران فرق کند. که فرق هم می‌کرد اما همچنان.... جلوتر می‌گویم منظورم چیست.اما چرا سرداران مهم و موثر کشور اولین ترورهای کشور بودند؟ خب آنها خوب می‌دانستند جنگ بی‌پاسخ نمی‌ماند. پس چرا باید فرماندهانی که قطعا می‌توانستند و تا کنون هم بارها ثابت کرده بودند کابوس اسرائیل و هم پیمانانش هستند زنده بمانند و در مقابلشان بایستند. اما قضیه از نگاه من نوجوان در آن سالها که اطلاعات کم و سواد ناقصی داشتم پیچیده‌تر به نظر می‌آمد. آنها خوب می‌دانند اولویت با کسانی است که مرگشان دودستگی ایجاد می‌کند. برخی خوشحال می‌شوند و برخی ناراحت. درست هم می‌گویند. شهادت آنها به اندازه پیام‌های عده‌ای محدود (ک-ک-ک) در فضای مجازی به منظور ابراز خوشحالی از کشته شدن نظامیان غم انگیز نبود. عجیب است که بعضی از مردم نمی‌دانستند حتی اگر با حکومت، سیاست یا حتی دیانت کشور خود هم اگر مشکل و دشمنی دارند، بازهم باید دستبوس کسانی باشند که جان بر کف از خاک کشور دفاع می‌کنند. و این جمله را نمی‌فهمند، نظامیان با سیاسیون متفاوت‌اند و حسابشان جداست.چند روز بعد هم که صداوسیما را زدند. غیر از بازخورد رسانه‌ای این موضوع، باز تلاش برای انهدام صداوسیما هرچند که مردم بی گناه آنجا کار می‌کنند همچنان برای ک.ک.ک ها خوشایند است. نمی‌دانستند و نمی‌فهمیدند نقدهای ما به صداوسیمای کشورمان مخصوص آن شرایط نبود. اینکه اخبرشان را چقدر باور داشتیم مخصوص این شرایط نیست. باز هم خداراشکر که زنان قهرمان کشورمان شجاعت و شرافت خود را به رخ خبرنگاران مرد اسرائیلی که یا فرار می‌کنند یا در پناهگاه گزارش تهیه می‌کنند کشاند.چرا دانشمندان هسته‌ای؟ تا به حال به طرز فکر آنها با نوابغ دقت کرده‌اید؟ فرزندم، اسرائیل، آمریکا و دیگرکشورهای همسان‌ آنها، می‌گویند دوستدار صلح و علمند. درراستای بشریت استفاده می‌کنند به کنار، بسیار علاقه‌مند به توسعه دانش جهانی هستند. برای همین هم هست که مدام نخبگان کشورهای مختلف نه فقط ایران را دعوت می‌کنند، امکانات می‌دهند و زندگی خوبی را برایشان فراهم می‌کنند. اما اگر کسی دعوتشان را (بخوانید بردگیشان را) نپذیرد، باید حذف شود. دیگی که برای اونها نجوشه، ....چرا مردم بی‌گناه؟ اسرائیل است دیگر. برخلاف ابتدای خلقت، این بار شیطان واقعا می‌تواند به پای برخی سجده کند. اما ناراحتی حاصل از کشتار کودکان و مردم عادی، دو رو دارد. یا باعث ترس، نگرانی و ایجاد تفرقه و کودتا می‌شود (با نقشه‌های بسیار دقیق و همراه با فریب افکار عمومی) یا به خشم و انتقام و انزجار از این رژیم منجر می‌شود و هر چه بیشتر چهره واقعیشان رو شده و مردم جهان را همراه با حق می‌کند.پس عزیزم، مواظب زبانت، افکارت و کردارت باش، مبادا گل به خودی بزنی.2.ک.ک.ک ها که بودند؟متخصصان افراد را براساس میزان هوش خود به چند دسته تقسیم می‌کنند. کودن‌های با میزان هوش 50 الی 70، کالیو ها و کاناها با میزان هوش 0 تا 50.برخی جاهل بودند و زودباور. اما آن موقع کم‌کم پی بردند حق پیست و باطل کدام است. پی بردند نه اسرائیل نه هیچ کشور و سیاست دیگری خیر آنها را نمی‌خواهد. فهمیدند هدف صرفا جمهوری اسلامی و سیاست و حکومت آن نیست. انسان باشرافت و بااصالت و آزاده‌خواه ایرانی است که زیر بار ظلم نمی‌رود. باز هم دمشان گرم دیر یا زود فهمیدند. حق می‌دهم بهشان به دلیل ضعف‌های عملکردی در رسانه، اقتصاد و سیاست کشورمان قبل از جنگ چنین افکاری را داشته باشند.اما کسانی که بعد از همه آن اتفاقات، همچنان قبول نداشتند ما باید از سوریه و لبنان دفاع می‌کردیم، کسانیکه منتظر بودند پهلوی نجاتشان دهد یا امیدوار بودند اسرائیل و آمریکا ایران را بگیرد و آن را آباد کند، بندگان خدا گناهی نداشتند که. کم عقل آفریده شده‌اند.3.چرا باید دفاع می‌کردیم؟هیچوقت علاقه‌ای به شروع شدن جنگ نداشتم و همیشه امیدوار بودم بی دردوخون ریزی همه جا صلح باشد. نهایتا همه گرفتاری های سیاسی باشد نه نظامی. اما جنگ تحمیل شد. اگر در شهری که قاضی و دادگاه ندارد کسی به تو زور بگوید یا باید آنقدر ضعیف باشی که راحت تسلیم شوی، یا حداقل تلاشت را برای گرفتن حقت می‌کنی.عزیزدلم، جنگ آن زمان فراتر از جنگ قبلی کشورمان، یعنی هشت سال دفاع مقدس با عراق بود. ما فقط از خودمان دفاع نمی‌کردیم. بهانه‌ای داشتیم برای گرفتن انتقام خون کودکان بی گناه غزه که تا پیش از آن نمیتوانستیم مستقیم مداخله کنیم. ما در نویسنده بخش مهمی از تاریخ بودیم. ما نظم نوین جهانی، تعریف ابرقدرت و اذهان عمومی را تغییر دادیم. ما فقط اسرائیل را نابود نکردیم، ما دنیا را تغییر دادیم، شیطان را به زانو درآوردیم و اجنه را شکست دادیم و بهای آن را هم پرداخت کردیم.جان من، یادت باشد. هدف مهم تر از نیاز است. ما به امنیت و آرامش نیاز داریم اما هدف‌ها مهم‌ترند. زیرا یک بازنده در آرامش، دیگر زنده نیست. مرده‌است.(جنگ فقط موشک و سلاح نیست. درمورد یهود، پیش‌بینی‌های مختلف قرآن، ستاره‌شناسی، سیاست و ... خیلی مطالعه کنید و آگاه باشید. باور بعضی از این موارد برای منم سخته اما تاریخ رو بررسی کنید میبینید غیرممکن نیست)4.نزدیکانم، عزیزانم.فرزندم، عاشق کسانی که دوستشان داری باش. پناهگاه امنشان باش و لحظه‌ای گفتن جمله‌ی دوستت دارم را به تاخیر نینداز. عشق، پایه و اساس انسانیت است. ازدستش نده.امروز صبح با صدای انفجار شروع شد. ترس و عصبانیت وجود همه‌ما رو فرا گرفته بود. خداروشکر به خیر گذشت اما دوست داشتم یه کاری کنم. کلی مطالعه کردم. اطلاعات جدید و خیلی درمورد وضعیت کشورمون و یهود به دست اوردم و سعی کردم با قلم ضعیف خودم هرچند کم تاثیر یه خورده باهاتون صحبت کنم. داداشا و خواهرای گل من، مخصوصا هم سن و سالای خودم، دهه هشتادی ها و نودی ها، بماند جدی جدی ثابت کردیم نسل سوخته ماییم نه دهه شصتی ها :) اما کشورمون به هممون با هر اعتقاد و هر تفکری نیاز داره. باید ارامشمونو حفظ کنیم، مطالعه کنیم و آگاه باشیم(مبادا گول بخوریم. چون جنگ خیر و شر همواره در تاریخ فراتر از سلاح گرم بوده و تمام رسانه های قوی دنیا دست یهوده (چه اسرائیل چه آمریکایی هاشون). باید سعی کنیم مفید باشیم. به هر نحوی. با همکاری با کشورمون، حمایت رسانه ای عاطفی، حتی درس خوندن و تلاش برای آماده کردن خودمون. به هر حال این جنگ هرچقدر سخت و طولانی هم باشه بالاخره تموم میشه و مطمئنا (طبق تمام پیشگویی ها و ستاره شناسی ها و مکاتب و از همه مهم تر طبق امید و ایمان) ما پیروز این عاشورای نوین خواهیم بود و نیاز داریم ایران فردا رو قوی تر و بهتر بکنیم. بیاید به همه نشون بدیم دهه هشتادی نودی ایرانی با نسل زد و آلفای غرب متفاوته. آگاهه و بسیار توانمند. ما تاریخ ساز بودیم هستیم و خواهیم بود.5.شرایط آماده باش برای همه‌مان.یادآوری چند نکته:برخی باورها و اعتقادات میگن که این جنگ فراتر از طبیعت عادی انسان میره (قبل تر هم اشاره کردم). برای مقابله با اون بخش اگر که واقعیت باشه، حتما قرآن خوندن (4 قل و آیت الکرسی) و نترسیدن و درعین حال افزایش ایمان و اعتقاد و دعا برای ظهور امام زمان فراموش نشه.اگر نیاز شد از تلگرام و ... کوچ کنید به اپلیکیشن های ایرانی. این مسائل رو اصلا شوخی نگیرید و نسبت بهش مقاومت نشون ندید. خیلی توصیه‌های امنیتی در حوزه گوشی موبایل و ... رو جدی بگیرید. به راحتی میشه هر کدوم از ما گوشی دستمون بمب باشه و ما هم عامل انتحاری.دوست را از دشمن، خوب می‌توان در این شرایط شناخت. تاریخ معاصر را کنار هم بگذارید و ببینید کدام سلبریتی‌ها، افراد معروف و مطرح در هر زمانی چه واکنشی نشان دادند. همواره سکوت کردند و خودشان را مسئول نمی‌بینند یا هنگام تفرقه خوب مردم ایران را به جان هم و به جان حکومت می‌اندازند اما اکنون که پای ایران و ملت وسط است هیچ. نگاهان ما و توجه ما منبع درآمد و هدف آنهاست. ما هم تحریم کردن را یاد بگیریم.بقیه موارد زیر رو اما حتمااا رعایت کنید و تا اطلاع ثانوی(پایان جنگ) واقعا نقد کشور جایز نیست. وقتی غریبه تو خونست بد پدرمادرتو نمیگی که.۱۱۰ پلیس۱۱۱ ارتباط با دولت۱۱۲ هلال احمر۱۱۳ اداره اطلاعات۱۱۴ اطلاعات سپاه۱۱۵ اورژانس۱۱۶ حراست نیروی انتظامی۱۱۷ خرابی تلفن ثابت۱۱۸ اطلاعات تلفن ثابت۱۱۹ اعلام ساعت رسمی۱۲۰ پلیس راه۱۲۱ اتفاقات برق۱۲۲ اتفاقات آب۱۲۳ اورژانس بهزیستی۱۲۴ مبارزه با گرانفروشی۱۲۵ آتش نشانی۱۲۹ دادگستریدرنهایت همه ایراداتی و کاستی های این متن از هر لحاظ به بزرگی خودتون ببخشید. نکات خیلی بیشتری برای گفتن داشتمبه امید پیروزی جبهه حق، نابودی اسرائیل و ایرانی سربلندتر از همیشه.</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 12:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dear F***ing 1403</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/dear-fucking-1403-jygrdmfmhc3u</link>
                <description>به 1403:بالاخره تموم شدی. خیلی در طول سال می‌خواستم زودتر از شرت خلاص شم. کم ناراحتی و بدبختی نداشتی. ولی الان که رفتی نه اینکه دلم برات تنگ بشه ها. نه. فقط از وقت کم باقی مونده برای کنکور، از 1404 مرموز و فصل جدید زندگیم که داره کم کم شروع می‌شه می‌ترسم. هر چند طبیعیه. هر چیز جدیدی خب ترس داره. اما در کل خوشحالم تموم شدی هرچند که کلی آخرین‌ها توی دلت نهفته بود. از همه مهم‌تر، آخرین سالی که پشت نیمکتای مدرسه نشستم.شاعر می‌فرماید:ای سال ببین چه کردی، بری دیگه برنگردی:)ویژن برد 1404 باشه برای بعد کنکورشعار من توی سال 1403 که گذشت این بود (الهام گرفته شده از یه آهنگی): Dream On, Dream until your dreams come trueو هدفم همونطور که از ویژن برد معلومه، صرفا درس خوندن و قبولی توی رشته و دانشگاهیه که می‌خوام. درس که اونطور که توقع داشتم نخوندم، شاید هم توقعم اشتباه بوده. اما قبولی رو چندماه دیگه می‌فهمید!به خدا:خدای عزیزم سلام. خودت می‌دونی من همیشه یه باوری داشتم:الله ولی التوفیق و هو نعم الرفیقمن خیلی خوش‌شانسم که تو رو دارم و می‌تونم باهات صحبت کنم. امسال بیشتر از همیشه وجودت رو حس کردم و ازت ممنونم. می‌دونم بنده‌ی خوبی نیستم ولی از خودت کمک می‌خوام تا بتونم واسه‌ی خودت جبران کنم. ازت کمک می‌خوام تا بتونم پدرومادرم رو خوشحال کنم. تا بتونم آدم خوبی بشم.بقیه چیزا رو اینجا نمیشه گفت. خصوصی، نصف شب، رو پشت بوم مثل همیشه بهت میگم بهترین رفیق من:)به خودم:اینو من ننوشتم اما حرف دل منم هست.منِ عزیزم، می‌گن خود آدم باید مثل یه دوست خوب برای خودش باشه. ببخشید که اینطوری نبودم. ببخشید که کلی سرزنشت کردم و زندگیت رو سرشار از احساس ناکافی بودن کردم. البته همشم تقصیر من نیست ولی خب....منِ عزیز، ازت می‌خوام که بیشتر باهم دوست باشیم، زندگی رو بهتر زندگی کنیم و بیشتر همدیگه رو درک کنیم.می‌دونم امسال اونقدری که دلت می‌خواست خوب نبودی ولی همیشه یادت باشه:You are enough. you&#x27;re more than enough. you bring to this world things that no one can and remember you are loved. امسال کلی سختی کشیدی، ضعف از خودت نشون دادی ولی درعوض بیشتر خودتو شناختی. تونستی روابطت رو بیشتر و بهتر مدیریت کنی. آدمای واقعی‌تری دور خودت جمع کنی و به کلی آدم عشق و حال خوب بدی.یاد گرفتی خودت رو با بقیه مقایسه نکنی، خیال پردازی رو توهم ندونی اما در عین حال دنبال چیزهای آرمانی نباشی. بیشتر به لحظه‌های کوچیک قشنگ اطرافت نگاه کنی و تبریک می‌گم، به کلی پرسش و شک درباره‌ی خودت رسیدی. این یعنی بعد کنکور بدجوری سرت شلوغه. تونستی از بعضی آدما دوری کنی، به بعضیا نزدیک‌تر شی. سعی کردی بالغ‌تر شی و با خانواده بیشتر دوست باشی. چون می‌دونی خانواده نهایت وجود آدم و معنای انسانیته. برای همین دنبال دوستانی می‌گردی که بتونی جزئی از خانوادت محسوبشون کنی. فهمیدی که مغزت بزرگترین دشمن و در عین حال بهترین ابزارته. فقط باید کنترلش کنی. برای همینه که اگه می‌خوای به اون رویاهای قشنگت برسی باید خوب به شعار امسال عمل کنی:Silenzio Brunoبه شما:درنهایت برای همتون سالی پر از آرامش، سلامتی، رشد، توفیق و خوشحالی توی مسیر درست آرزومندم. سال نوتون مبارک:)</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 20:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>LOSER</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/loser-ecybrunwhxzo</link>
                <description>فکر می‌کنم برای همه‌ی ما آدما پیش اومده باشه که قول بدیم و بهش پایبند نباشیم. درسته؟وقتی می‌زنیم زیر قولمون انگار که یک احساس بی اهمیتی به فردی که بهش قول دادیم القا کردیم و وای به حال روزی که مدام به خودمون قول بدیم و انجامش ندیم.بیاید داستان رو از اینجا شروع کنیم. یه نوجوون کنکوری بعد از همه‌ی گند‌هایی که زده و ناراحتی‌هایی که داشته، با خودش تصمیم می‌گیره فردا واسش یه روز متفاوت باشه‌ و جبران کنه. فردا می‌شه. سعی می‌کنه. اولش همه‌چیز خوبه ولی بعد دوباره خراب می‌کنه. چند تا کلیپ انگیزشی می‌بینه. اولش حس مثبت پیدا می‌کنه ولی یکم بعد، همون‌ها حالشو بدتر می‌کنن. اون بالاخره دلیل ناراحتی‌هاش رو فهمیده‌.قهراون پسر با خودش قهر کرده. از خودش ناامید شده و منتظر یه معجزست.هر دفعه که ما با خودمون قراری می‌ذاریم و می‌زنیم زیرش بذر بی‌اعتمادی و قهر با خودمون رو می‌کاریم و پرورش می‌دیم تا جایی که برای بعضی‌ها تبدیل می‌شه به یه جنگل ترسناک. جنگلی که وقتی توش حرف می‌زنی انعکاس صدات داره می‌گه:I am a LOSERI&#x27;m NOT GOOD enoughI CANNOT...خب حق داره. هر کس دیگه ای هم بود وقتی اینقدر بدقولی می‌کردن باهاش، احتمالا همین رفتار رو داشت.و همین. پایان داستان: گیر افتادن در این باتلاق(تماشاگر ۱)این چی بود دیگه. اصلا نفهمیدم مقصر کی بود، راه حل چیه؟(کارگردان)والا منم نمی‌دونم. با تقریبا هجده سال سن، هنوز نمی‌دونم کدوما درست می‌گن. اونا که زندگی رو راحت می‌گیرن یا پولدارا و موفق‌هایی که می‌گن بجنگید و سختی بکشید. حتی نمی‌دونم چطور می‌شه آدم مستمر کار کنه، موفقیت چیه، خوشحالی و زندگی در لحظه مهم‌تره یا اون. خودمم نمی‌دونم مشکل از منه، یا این دنیا.(تماشاگر ۲)منم نمی‌دونم. اما الان حداقل فهمیدم که تنها نیستم.یکی از همون هزاران شبپ.ن: سخت بود که خودمو قانع کنم تا برگردم و بنویسم، هر چند که احتمالا دیگه مثل قبل نمی‌شه، اما اینقدر که این چند وقت بهم لطف داشتین، نتونستم به قولم برای ننوشتن عمل کنم!</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 09:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرجع آموزش المپیاد تفکر و کارآفرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-qidvw2htsejt</link>
                <description>@OlampoadKarafarini✨ریِل اِستار توسط جمعی از مدال‌آوران دوره چهارم المپیاد تفکروکارآفرینی در راستای آموزش، معرفی منابع، پشتیبانی و اطلاع‌رسانی المپیاد تفکر و کارآفرینی راه‌اندازی شد!✔✌#المپیاد_کارآفرینی#RealSTARکانال: https://t.me/OlampiadKarafariniصفر مطلق ? آشنایی با المپیاد کارآفرینی 01سلام بچه‌ها امیدوارم که حالتون خوب باشه  و ایام به کامتون?از اونجایی که اولین قدم داخل مسیر المپیاد شناختن مسیر و آگاهی از اونه تصمیم گرفتیم که یه معرفی نامه براش بنویسیم با استفاده از سوالایی که ممکنه براتون پیش بیاد.سوال اول: المپیاد چیه؟المپیادهای علمی دانش آموزی، به آزمون هایی گفته می‌شه که هر ساله در سطح دانش‌آموزان دبیرستانی در کشور برگزار می‌شه.که در حال حاضر کشور ایران ۱۴ رشته المپیاد رو در سه مرحله برگزار می‌کنه و در انتها برگزیدگان دوره تابستانه به مدال دست پیدا می‌کنن که شامل طلا و نقره و برنز میشه.سوال دوم: المیپاد تفکر و کارآفرینی چیه و چرا باید بریم سمتش؟‌و کیا میتونن شرکت کنن؟المیپاد تفکر و کارافرینی یا تکاد مهم‌ترین هدفش رو آشنایی دانش‌آموزان علاقه‌مند با مباحث کسب‌وکار و کارآفرینی و بسط دادن استعداد‌های اونا در این حوزه تعریف کرده. همچنین در کنار اون به توسعه مهارت‌های نرم اعم از تفکر حل مسئله، خلاقیت و نوآوری تاکید زیادی داره.یه خبر خوب اینکه همه بچه‌های_ علوم ریاضی- علوم تجربی- ادبیات و علوم انسانی- علوم و معارف اسلامی- مشترک شاخۀ فنی و حرفه‌ایمیتونن داخل این المپیاد شرکت کنن.سوال سوم : خب قرار چی یاد بگیریم؟بچه‌ها شما قرار طی این مسیر با مباحث کار تیمی، ایده و فرصت، انواع تفکر، ایده‌پردازی برای کسب و کار، مدیریت منابع انسانی، مباحث مالی ، اصول  بازاریابی، آشنایی با ابزار‌های کارآفرینی بیزینس مدل و بیزنس پلن، اکوسیستم‌های کارآفرینی و مطالب دیگه ای که مربوط به همین حوزه هستن آشنا شید و اونارو یاد بگیرید.سوال چهارم: خب شیوه برگزاری این المپیاد به چه شکل هست؟۱. در مرحله اول تمامی سوالات تستی هستن و علاوه بر طرح سوال از جزوات و منابع اعلام شده  که تست‌های دانشی کارآفرینی هستند، شما تست‌های درک مطلب، استدلال منطقی و حل‌مسأله خواهید داشت.۲. در مرحله دو تست‌ها دوباره به همین شکل طرح میشن اما بزرگترین تفاوتش با مرحله یک و شاید گفت یکی از بخش‌های رقابتی و چالشی، دفترچه دوم هست که شامل سوالات تشریحی میشه و دانش کسب و کاری و شیوه تفکر شما رو میسنجه.و لازم به ذکر هست که در مرحله دوم مثل اکثر المپیادها ۴۰ نفر به دوره تابستانه یا مرحله سوم راه پیدا می کنند.سوال پنجم : برای موفق شدن توی این المپیاد نیاز به پس‌زمینه علمی خاصی هست؟المپیاد کارآفرینی از سال ۹۸ داره برگزار میشه و به همین علت جز المپیادهای نوپا به حساب میاد و مثل بقیه المپیادهای نوپا فضای رقابتی خیلی سنگینی مثل المپیادهای قدیمی‌تر ندارهو یکی از دلایلش‌ام میشه به عدم آشنایی خیلی از دانش‌آموزان با این المپیاد اشاره کرد و همچنین المپیاد تکاد نیاز به پیش زمینه خاصی نداره ( مثلا شما برای المپیاد ادبی خب باید ادبیاتتون قوی باشه یا برای شیمی باید واقعا بیس درسی قوی داشته باشی)پس شما با توجه به فضای رقابتی این المپیاد میتونید با برنامه ریزی درست و مطالعه صحیح به هدفتون خیلی نزدیک بشید.سوال  ششم: منابع این المپیاد چیا هستن و چطوری باید بخونیم؟ ما اینارو داخل یک پست جدا به طور کامل براتون شرح میدیم.سوال هفتم: این المپیاد سهمیه و عضویت بنیاد نخبگان نداره  پس به چه دردی میخوره؟بچه ها یکی از بزرگترین  کارکردهای این المپیاد اینه که برای شما دنیای بزرگتری از کنکور و تحصیل متصور میشه و قطعا شما مسیر خودتون رو بهتر پیدا می‌کنید و تمامی المپیادها نوپا فعلا سهمیه‌ای ندارن.شما با اساتید خفن  این رشته آشنا می‌شید و می‌تونید کانکشن‌های خیلی زیادی بسازید. فضای کسب و کاری بهتر درک می‌کنید.جو و دوستایی که اونجا پیدا می‌کنید می‌تونه در روابط آینده شما تاثیرگذار باشه خصوصا برای برپایی کسب و کار آینده تون.همچنین با کارهای عملی و... که انجام می‌دید روحیه کارآفرینی و اصولی کار کردن تو این مسیر در شما تقویت میشهدر ضمن برای رزومه شما هم خیلی کارساز هست و برای کلی موضوع می‌تونه کمک کنه.در نهایت ختم کلام این که خیلی شما رو از همسن و سالاتون در این حوزه جلو میندازه.چون تقریبا اصولی که همه بعدا میرن دنبالش رو شما اینجا یاد می‌گیریددر ضمن، عضویت بنیاد ملی نخبگان هم خیلی خیلی زود برای ما و بقیه المپیادهای نوپا تصویب میشه.سوال هشتم: این المپیاد به درد چه کسایی میخوره و به درد چه کسایی نمیخوره ؟اگر بخوایم رو راست باشیم بهتر واقعا به این مسیر علاقه داشته باشید و یا دربارش کنجکاو باشید اینطوری هم از مسیر لذت می‌برید هم در نهایت ازش سود می‌برید.برای مثال علاقه به مباحث کسب و کاری علاقه به کار تیمیکنجکاوی درباره راه اندازی کسب و کار هایا حتی اگر فکرشو تو سرتون دارید.اگر از روی اجبار و یا بدون علاقه میخواید شرکت و از اونجا که زمان چیز با ارزشیه بهتر داخل موضوع هایی که بهشون علاقه دارید فعالیت کنید چون اینجوری مسیر یه کوچولو سخت میشه.سوال نهم: برگزیده‌ها چطوری مشخص میشن؟در انتها مسیر دوره تابستانه یک آزمون تشریحی فردی برگزار میشه که نمره اون در کنار نمره پروژه گروهی رنگ مدال هر فرد رو مشخص می‌کنه. به هشت نفر اول مدال طلا ۱۲ نفر دوم مدال نقره و به باقی مدال برنز  داده میشهسوال ده: میتونم همراه مدرسه پیش ببرم؟ اره چرا که نه خیلی راحت با  برنامه‌ریزی درست میشه اینکار کرد.سوال یازده: اطلاعات داخل گوگل چی؟ بچه ها اطلاعات داخل گوگل درباره این المیپاد اکثرا اپدیت نشده و مربوط به کمیته قبل هست. پس حواستون باشه.سوال دوازده: اگر مثلا قبول نشدم مرحله دو چی؟ اتلاف وقت بوده کلش؟داخل المپیاد مهم‌ترین چیز فکر کردن به مسیر هست و اون دانشی که مسیر بهتون میده. بدونید حتی به احتمال چند درصد  اگر قبول نشدید کلی چیزای خفن یاد گرفتید و در هر صورت عقب نیستید.ختم کلام اینکه بچه‌ها المپیاد یکی از خفن‌ترین تجربه‌هایی هست که می‌تونید تو دوره نوجوانی و دانش‌آموزیتون داشته باشید و بعد از تجربه این مسیر حتما متوجه می‌شید که چقدر جلوتر هستید و المپیاد کارافرینی دقیقا کاربردی‌ترین المپیاد در زندگی شماست.</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 09:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره من و ویرگول! چی، چرا و چطوری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-cmbxsw1wtsxz</link>
                <description>اولین پست بنده در ویرگولبه همین سرعت یک سال گذشت! کلی پست گذاشتم، کلی دوست جدید پیدا کردم و کلی مطالب باحال یادگرفتم. خلاصه که کنارتون زندگی کردم.یک سالگیت مبارک یک عدد من عزیز:) تو از اون من‌های مورد علاقه‌ی منی:)خیلی دوست داشتم یه متن طولانی بنویسم و اسم خیلیاروهم توش نام ببرم اما با خودم گفتم خداحافظی هر چی کوتاه‌تر بهتر!آره، حالا که یک سال تونستم بنویسم و بخونم و یاد بگیرم شاید وقتش باشه که یه مدت طولانی به یک عدد من استراحت کنه و فرصت تجربه‌ی چیزای جدید رو هم داشته باشه. خیلی خودمونی بگم، شاید وقتشه که دیگه توی اوج خداحافظی کنه!ممنون میشم یه خاطره، یه قسمت از پستام که خیلی دوسش داشتین، یه یادگاری یا هر چیزی که میتونین برام بنویسین یا بفرستین(تلگرام بنده:Sepan3P@). شاید چندتاشو به این پست اضافه کردم. پس بفرستین برام که یه دیوار یادگاری‌ها درست کنم. از یادگاری‌هایی که یک ویرگولی درجه یک که خیلی پیش پیش بهم کادو دادممنونم از اینکه یک سال بهم لطف داشتین??✨?*یک عدد من اون بخشی از وجودم بود که هر روز با اشتیاق ویرگول رو چک میکرد، پستای همرو میخوند و با عشق کامنت میذاشت، خودشم هر دو هفته یکبار حداقل یه پست مینوشت و با پست خودش حال میکرد. این چیزا چند وقتی میشه که دیگه برای من نیستن. به همین دلیله که فکر میکنم شاید یک عدد من خداحافظی کرده. شایدم فقط داره استراحت می‌کنه. نمی‌دونم! اما منم دلم براش تنگ شده:( البته اون جایی نداره که بره. بدون من، یک عدد من معنایی نداره. پس احتمالا فعلا فقط رفته برای مرخصی و تا زمانی که پیداش نشه من هم نمیتونم مثل سابق توی ویرگول فعالیت کنم. چند وقتی میشه که دیگه نمیدونم چی باید بگم یا اصلا چطور باید یه چیزی رو بگم. امیدوارم زود برگرده و کلی هم رشد کرده باشه تا اون موقع:)</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 12:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مسیر المپیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF-btc3rnn9keen</link>
                <description>تابستان نهم به دهم - سال 1401 - شروع ماجرااز قبل انتخابم را کرده بودم. رویا و دنیایم شده بود کارآفرینی و تحول اجتماعی?. از قبل خبر داشتم که المپیادی در همین راستا به تازگی تاسیس شده. تکاد یا المپیاد دانش آموزی تفکر و کارآفرینی. ارائه المپیادها شروع شد. طی چند زنگ مسئول هر المپیاد به داخل کلاس آمد و در حد 20 دقیقه المپیاد خود را معرفی کرد. با اینکه هدفم معلوم بود اما به حرف‌های بقیه هم گوش می‌دادم. تا شاید اگر مورد دیگری هم توجهم را جلب کرد مسیرم را تغییر دادم. اقتصاد و ریاضی دومورد دیگر بودند که مرا مجذوب خود کردند. طی بحث‌های طولانی با والدین و مشاور و... سرانجام به امید سهمیه و پیچاندن کنکور، آزمون آزمایشی المپیاد ریاضی را دادم. حتی آن موقع هم به این فکر می‌کردم که سهمیه کنکور را می‌گیرم و به مسائل مورد علاقه‌ام می‌پردازم. آزمون‌های آزمایشی را قبول شدم و چند هفته‌ای در کلاس‌های مدرسه شرکت کردم. به خودم که آمدم متوجه شدم نه این کاریست که دلم می‌خواهد انجام بدهم و نه به نتیجه‌اش امیدوارم?. سختی‌های این مسیر همگی فقط و فقط بهانه بودند. من دلم جای دیگری بود?. اما جملاتی مثل پسرم المپیادیست مدام در سرم می‌چرخیدند و اجازه نمی‌دادند به حرف دلم گوش کنم. سرانجام یک ویس 20 دقیقه‌ای با بغض به مشاورم دادم و با پدرمادرم صحبت کردم. حمایتشان واقعا خوشحالم کرد و مسیر من در المپیاد به پایان رسید. اما نه هر المپیادی!مرحله اول المپیاد تفکر و کارآفرینی بعد از همه‌ی آن اتفاقات، چندوقتی از خیر تمامی المپیادها گذشتم و به درس مدرسه پرداختم. تا اینکه یک ماه قبل از برگزاری مرحله اول المپیادها، به اصرار دبیر درس پژوهشی، پدرمادرم را راضی کردم و در المپیاد کارآفرینی ثبت نام کردم. خیلی سریع منابع را پیدا کردم و با برنامه شروع کردم به خواندن. رویاهای زیادی از سرم میگذشت. دوام نیاوردن و موفق نشدن در المپیاد ریاضی از طرفی انگیزه برای تلاش بیشتر برای اثبات خودم و علائقم می‌داد و در سمت دیگر از موفق نشدن در این المپیاد و دوباره شکست خوردن بیشتر نگرانم می‌کرد. به هر حال بعد از یک ماه تلاش مستمر، آزمون را دادم. از نتیجه‌ام مطمئن نبودم و نوبت آزمون‌های مدرسه بود. پس تا وقتی که نتایج آمدند، سرگرم مدرسه و کنکور بودم.بعد از آزمون مرحله اول - داخل حوزهمرحله دوم المپیاد تفکر و کارآفرینیاسامی چند نفر از دوستانم را در کانال‌های اطلاع رسانی مدرسه‌ام به عنوان قبولی المپیاد‌های مختلف دیدم. تقریبا همه‌ی کسانی که از هدفشان برای المپیاد خبر داشتم قبول شده بودند. اما اسامی قبولی‌های المپیاد کارآفرینی هنوز منتشر نشده بود. نگران بودم و مدام سایت را چک می‌کردم. بالاخره که نتایج آمدند، خودم را کنترل کردم که جیغ و داد راه نیندازم. اولین مرحله را با موفقیت به پایان رسانده بودم و با حس سربلندی خبر قبولیم را به مشاور و خانواده‌ام دادم. اما در پس خوشحالی تمام آن لحظه‌ها نگران ادامه مسیر بودم. از روز بعد بسیار جدی شروع به مطالعه و تمرین کردم. دست مشاورم درد نکند❤. خیلی از کلاس‌های مدرسه را هم برای مطالعه جدی‌تر و بیشتر پیچاندم. بهتر بگویم، معافیت گرفتم. فرار کردن از کلاس‌های حوصله سربر مدرسه و مطالعه مطالبی که عاشقشان هستی آن هم درکنار دوستانی که طرز تفکر مشابهی با تو دارند تمام آن روزها با وجود استرس امتحان را بسیار برایم لذت بخش کردند. حتی اگر آزمون را بد می‌دادم و قبول نمی‌شدم، همین تجربه ارزشش را داشت که وقتم را صرفش کنم و مطمئنا چیزی با ارزش‌تر از زمان نیست. یکی دو هفته مانده به روز آزمون، از طرف سمپاد کلاس‌های آنلاینی برای المپیادهای مختلف برگزار شد. در آنجا که شرکت کردم هم مطالب بسیاری یادگرفتم و هم با رقبا (=رفقا) آشنا شدم. همانجا هم کلی خاطره رقم خورد. از تمرین مذاکره و پیدا کردن شریک(که خودش داستانهایی دارد?) تا آشنا شدن با بقیه در گروهی که تشکیل شده بود. آزمون مرحله دومآزمون ما ظهر برگزار می‌شد. خیلی نگران بودم. آن روز از صبح با دوستانم مدرسه بودیم که همانجا منابع را مرور کنیم و با هم از مدرسه به سمت حوزه برویم. چه روز عجیبی بود!دو ساعت مانده به آزمون فهمیدم که یکی از منابع را فراموش کرده‌ام که بخوانم. اما خداروشکر سریع تمامش کردم. چه رفتارهای خجالت‌آوری که از من و دوستم وقتی سوار اسنپ بودیم سرنزدیم! فقط به خودمان می‌خندیدیم و راننده اسنپ هم که فهمیده بود المپیادی هستیم مدام بهمان تیکه می‌انداخت?.زود به حوزه رسیدیم. داشتیم برای بار هزارم خلاصه‌هایمان را مرور می‌کردیم که یکی از شرکت‌کننده‌ها پیشمان آمد و پرسید:((بچه‌ها چی دارین میخونین؟ مگه جزوه یا منبعی هم داشتیم؟)) همانجا بود که به خودمان امیدوار شدیم.من و دوستم، موقع شروع آزمون هر کاری که میکردیم نمیتوانستیم جایمان را پیدا کنیم. بالاخره با 5 دقیقه تاخیر مستقر شدیم و آزمون را با استرس بیشتر از قبل شروع کردیم.در قسمت سوالات تشریحی پاسخ سوال دو و سه را در پاسخبرگ جا به جا وارد کردم. کاملا شوکه شده بودم. این موضوع که بالای برگه زده بودند &quot;حتما پاسخ هر سوال در قسمت مربوط به خود وارد شود وگرنه تصحیح نمی‌شود&quot; بیشتر نگرانم می‌کرد. خلاصه هرجای پاسخبرگ علامت زدم و نوشتم که جان هر که دوست دارید دقت کنید که پاسخ سوال 2 و 3 جا به جا وارد شده و لطفا تصحیح کنید??.آزمون که تمام شد، همه‌ی دوستانم رفته بودند. من مانده بودم و چند نفر دیگر که نمیشناختمشان. نمیتوانستیم اسنپ بگیریم یا پیاده بریم. توفان شده بود و هیچ راهی نداشتیم. سرانجام به پیشنهاد یکی از آنها به اسم آقا محمد، با هم مسیر مترو را در پیش گرفتیم. فکر می‌کنم آن موقع دوسالی از آخرین باری که سوار مترو شده بودم گذشته بود. به خانه هم که رسیدم، مشاورم زنگ زد و کلی صحبت کردیم. بعد از اتمام آزمون هم نگران نتیجه بودم، هم ناراحت و بدون هدف. مدتی بود که همه جوره برای هدفی میجنگیدم و بعد از آزمون تا وقتی که نتایج می‌آمد باید در خلاء به سر می‌بردم. احساس پوچی می‌کردم و برگشت به روند عادی مدرسه سخت بود اما راه دیگری هم نداشتم?.اعلام نتایجاکثر دوستان جدیدم که در همان کلاس آنلاین با آنها آشنا شده بودم قبول شدند. من هم همچنین. اما از رفقای هم مدرسه‌ایم و کسانی که با هم درس میخواندیم فقط یک نفر قبول شده بود. هم ناراحت دوستم بودم و هم از خوشحالی بال درآورده بودم. به هر کسی که میشناختم پیام دادم که قبول شدم. الان که فکرش را می‌کنم چرا باید اینکار را می‌کردم واقعا?اثرات ذوق زیاد بود. خلاصه که تقریبا به آرزویم رسیده بودم. حس عالی‌ای داشت.دوره المپیادعکس دسته جمعی روز آخر - دوره 4 المپیاد کارآفرینیحدودا یک ماه تابستان به صورت حضوری و آنلاین بهترین روزهای زندگیم را درکنار دوستان جدید و در راستای اهدافم گذراندم. تجربه کردن و یاد گرفتن مطالبی که همیشه خواستارشان بودم، آشنا شدن با اساتید برجسته و پیدا کردن دوستان توانمند و مستعد، تفریح و خاطره ساختن، همه و همه به قدری برایم ارزشمند بودند که خروجی المپیاد را برای خودم مدال و رتبه نمی‌دانم. همین تجربیات ارزشمند برجسته‌ترین و بهترین نتیجه المپیاد برای من بودند. مواردی که همیشه دلتنگشان خواهم بود?.ما یادگرفتیم، خوش گذراندیم و به معنای واقعی زندگی را کمی تجربه کردیم.دلم برای همتون تنگ میشه! امیدوارم بازم دور هم جمع شیم و آرزوهامو به دنیای واقعیت بیاریم.اطلاعات عمومی!۱. المپیاد چیه?؟ به سری مسابقات علمی که هر ساله از طرف باشگاه دانش پژوهان برگزار میشه و خیلی از دانش آموزان توی رشته های مختلفش شرکت میکنن. اکثر المپیادها مثل همین المپیاد کارآفرینی سه مرحله ای هستن. یعنی بعد از سه مرحله مطالعه و آزمون نفرات برتر مدال طلا، نقره یا برنز میگیرن?.۲. المپیاد کارآفرینی چیه?؟ المپیاد کارآفرینی به موضوعاتی مثل مدیریت، کارآفرینی، کمی اقتصاد، خلاقیت و کارتیمی میپردازه که اگه به این موضوعات علاقه داشته باشین میدونین که این المپیاد می‌تونه یکی از جذاب ترین المپیادها براتون باشه?. ۳. چه خوبی ها♥️ و بدی هایی? داره؟ المپیاد کارآفرینی کلا چهار ساله که داره برگزار میشه. به همین دلیل جزو المپیادهای نوپاست?. این هم خوبه هم بد. از اونجایی که آزمون های نهایی به دوره دوم متوسطه اضافه شدن شرکت توی المپیادهای اصلی و یا وقت گیر و سخت خیلی ریسکیه. اما این المپیاد با توجه به منابع کم و شیوه ی سوالاتش هم وقت خیلی کمتری نسبت به بقیه المپیاد ها میگیره (یعنی به درستون هیج لطمه ای نمیزنه?)، هم اینکه هر کسی با هر رشته و بک گراند درسی ای می‌تونه توش شرکت کنه و از اونجایی که رقابت هنوز توش خیلی سنگین نیست احتمال مدال آوردن بیشتری داره. اما فعلا از عضویت بنیاد یا سهمیه کنکور توی این المپیاد خبری نیست مثل همه ی المپیادهای نوپا و فرعی دیگه. ۴. عضویت بنیاد و سهمیه نداره پس به چه دردی میخوره?؟ کسایی که توی این المپیاد شرکت میکنن یه هدف و مسیر فراتر از کنکور رو دیدن و برای خودشون متصور شدن?. یادگرفتن مطالب این المپیاد توی زندگیمون می‌تونه به شدت کمک کننده باشه، آشنا شدن با دانش پژوهان دیگه و استاید کاربلد و خفن از بزرگترین دستاوردهاشه. به شدت توی رزرومه بدرد میخوره و حتی برای مهاجرت هم می‌تونه کمک‌ کننده باشه✈️. تازه کم کم تا یکی دوسال آینده عضویت بنیاد ملی نخبگان و بعدش سهمیه کنکور هم اضافه میشه. با توجه به اینکه هر کسی بهتره فضای المپیادی رو تجربه کنه درحالیکه نباید به درسش صدمه ای وارد شه این المپیاد جزو بهترین گزینه هاست?. ۴. من چرا اینارو میگم?؟ همون‌طور که گفتم این المپیاد نوپاعه. یعنی نه هنوز مطالب آموزشی و استاد خوب براش پیدا میشه، نه اینکه اطلاعات زیادی در موردش هست. حتی توی اینترنت هم خیلی اطلاعات اشتباهی یا کمی در موردش وجود داره که احتمالا کمکی نمیکنه. هدف من اینه که بتونم به بچه های این المپیاد یا کسایی که می‌خوان بیشتر در موردش بدونن کمک کنم?. پس رفیق من اگه دوست داشتی بیشتر در مورد این المپیاد جذاب بدونی بهم  پیام بده. sepanta.sh1386@gmail.comمنتظرتما?،ممنونم ازت♥️</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 21:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل‌ها و مهارت‌های آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ifec4hqc7761</link>
                <description>****************************بسم الله الرحمن الرحیم و هو نعم الرفیق*******************************مقدمه:با پیشرفت روزافزون تکنولوژی و هوش مصنوعی شغل‌های زیادی از بین می‌روند اما با این حال می‌توان حدس زد که در آینده نزدیک هوش مصنوعی جایگزین وکیلان، روانشناسان و حتی نویسندگان نمی‌شود. چرا؟مهارت‌ها و توانمندی‌های ربات‌ها و AIها زمان بسیار زیادی را می‌طلبد تا بتوانند به جای نوآوری واقعا خلق کنند. شاید هم هیچوقت نتوانند. همانگونه که بعید است بتوانند واقعا احساس کنند. حال این مهارت‌های مهم و ضروری برای زندگی در آینده چه چیزهایی هستند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید مشاغلی که گمان می‌رود جایگزین نمی‌شوند را لیست کرد و به بررسی آنها پرداخت. شغل‌هایی که جایگزین نخواهند شد:مدیرعاملان و کارآفرینان (CEOs) &gt;&gt;&gt; نیازمند خلاقیت و نوآوری، مهارت‌های حل مسئله و تفکر، مهارت‌های تحلیل، کارگروهی، تطبیق پذیری و.... همچنین در دنیای نوین، بسیاری از شرکت‌های بزرگ شخصیت و کاراکتر مخصوص به خود را دارند که بخشی از برندشان محسوب می‌شود و طراحی این برند نیازمند درک احساسات انسان‌ها و تسلط بر آرکتایپ‌هاست. وکلا و قاضی ها &gt;&gt;&gt; تفکر نقاد، مهارت‌های ارتباطی و حل مسائل پیچیده، هوش هیجانی و درک احساسات انسان‌ها و تصمیم‌گیری وابسطه به شرایط طراحان گرافیک &gt;&gt;&gt; نیازمند درک فنی و هنری و در نتیجه درک احساسات انسان. ادیتورها &gt;&gt;&gt; نیازمند درک عمیق محتوا و مخاطبان، درنتیجه تصمیم‌گیری براساس آنهامدیران روابط عمومی &gt;&gt;&gt; نیازمند هوش هیجانی و مهارت‌های مرتبط با تعاملات انسانی برنامه ریزان و برگزارکنندگان مراسم (Event Planners) &gt;&gt;&gt; نیازمند درک کامل خواسته‌های مشتری و عمل به بهترین شکل براساس آنها.مدیران بازاریابی &gt;&gt;&gt; تجزیه و تحلیل اطلاعات، بازخوردگیری و هوش هیجانی و درک چگونگی اثر بر احساسات انسان‌هامعلمان و مدرسان &gt;&gt;&gt; معلم خوب بودن، نیازمند سفر به دنیای دانش‌آموز و درک و برقراری ارتباط عمیق احساسی با اوست. یک دستگاه هرگز نمی تواند به دانش آموز کلاس اولی خواندن و نوشتن را بیاموزد.نویسندگان &gt;&gt;&gt; نیازمند به خلاقیت نه صرفا نوآوریمنتقدان هنر &gt;&gt;&gt; نیازمند درک و متصل کردن مشخصات فنی با احساسات انسانی و مسائل اجتماعی هنرمندان (موسیقی و سینما و ...) &gt;&gt;&gt; نیازمند به خلاقیت نه صرفا نوآوری، هوش موسیقایی و بیان احساسات و مطالب عمیق از طریق فنون مختلفروحانیون &gt;&gt;&gt; نیازمند باورهای عمیق آشپزها &gt;&gt;&gt; نیازمند مهارت‌های حساسی مثل چشیدن، بوییدن و لمس کردنپزشک‌ها &gt;&gt;&gt; نیازمند به همدلی و مهارت‌های برقراری ارتباط و امید دادن سیاستمداران &gt;&gt;&gt; شامل ارزیابی ارزش‌ها و در نظر گرفتن ملاحظات اخلاقی که نیازمند استدلال، قضاوت انسانی و تفکر نقاد است. با توجه به مشاغلی که در بالا به آنها اشاره شد؛......فراگرفتن کدام مهارت‌ها شما را برای آینده آماده‌تر نگه خواهد داشت؟ خلاقیت و تفکر خلاق (ربات‌ها می‌توانند نوآوری کنند اما نمی‌توانند چیزی را خلق کنند.)هوش هیجانی (توانایی آگاهی از احساسات، کنترل و بیان آنها. همچنین همدلی و درک احساسات دیگران.)تفکر انتقادی (ارائه راهکارهای نوآورانه، حل مشکلات پیچیده به کمک منطق و استدلال، قدرت ارزیابی در مناظره‌ها و....)یادگیری پویا (یادگرفتن هم آموختنیست. فردی که ذهنیت رشد دارد درک می کند که توانایی ها و هوشش امکان رشد دارند و باور دارد که تلاش هایش برای ایجاد مهارت های تازه، دستاوردهای بزرگی را پدید می آورد. بنابراین چنین فردی با آغوش باز چالشها را می پذیرد و از اشتباهاتش درس می گیرد و فعالانه به دنبال دانش تازه است.)قضاوت و تصمیم‌گیری (باتوجه به حساسیت‌های ارزشی و اخلاقی انسان، مهارت تصمیم‌گیری به کمک پردازش‌ها و جمع‌آوری‌های اطلاعات هوش‌مصنوعی بسیار کلیدی است.)ارتباط موثر (شیوه‌ی صحیح ارتباط با دیگران با توجه به زبان بدن، لحن و ....)مهارت‌های رهبری (مثل الهام‌بخش بودن و ....)هوش فرهنگی (توانایی درک، احترام، همکاری و تطبیق دادن با دیگرانی که ممکن است درک دیگری از جهان داشته باشند.)برنامه نویسی و مهارت‌های تکنولوژیک (هوش مصنوعی برای ارتقا نیازمند کسانی دارد که آن را بهبود دهد.)مذاکرهسوادرسانه‌ایمهارت‌های مدیریتی (مدیریت و کنترل دیگران و کارکنان.)منابع:careeraddict.comdigiato.comsensoriumxr.combartarinha.irbishtarazyek.com</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 13:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش‌نامه-02-معنای زندگی، بی‌نیاز از پول</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-02-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%88%D9%84-een3j2qsyy6j</link>
                <description>*******************************بسم الله الرحمن الرحیم و هو نعم الرفیق*****************************موقعیتی را تصور کن که هیچ محدودیت مالی نداری و داشتن پول دیگر برایت مسئله و دغدغه نیست. حالا بدون هچ مانعی که پول در آن دخیل باشد، خودت را طراحی کن. یعنی آدمی که می‌خواهی به آن تبدیل شوی. مثلا فکر می‌کنی زندگی آینده‌ات چه شکلی خواهد شد؟چه اهدافی برای زندگی‌ات خواهی داشت؟ چه چیزهایی در این زندگی برایت ارزش محسوب می‌شوند؟ چه چیزی در این زندگی به تو انگیزه می‌دهد؟ https://www.aparat.com/v/tjO1w حدودا یک سال پیش با این پرسش رو به رو شدم که هدف از زندگانی چیست؟ زیرا باور داشتم و دارم که اگر چرایی زندگی را بدانیم، با هر چگونگی‌ای می‌توانیم بسازیم.کتاب خواندم، با افراد مختلف صحبت کردم اما هیچکدام به اندازه‌ی یک ویدیوی کوتاه از آقای دکتر شکوری مرا به وجد نیاورد.چگونه می‌توانیم چرایی زندگیمان را بفهمیم؟ کافیست رنج‌هایمان را بشناسیم و از اینکه این رنج برای دیگران رخ بدهد تا حد امکان جلوگیری کنیم. ما مسیری که زندگیمان طی می‌کنیم را از سنگ و خار خالی می‌کنیم تا نفرات بعدی راحت‌تر آن مسیر را طی کنند.پس من هم فکر کردم و در درونم گشتم و گشتم تا به بزرگترین دغدغه‌ام برخوردم. آموزش و پرورش. مسئله‌ای که بسیار مرا آزار داد و همچنان می‌دهد اما درعوض تبدیل به معنای زندگیم، هدفم و بزرگترین رویایم شد. بعد از آن به هر چه که علاقه‌مند شدم، هر مهارتی که یاد گرفتم و هر کاری که کردم، سعی داشتم سرنخی از آن هدف را در بینشان پیدا کنم و یا خودم بسازم. رویاها و اهدافم بر مبنای آن شکل گرفت و عادت‌هایم را برای رسیدن به آن تنظیم می‌کنم. خلاصه طوری زندگی می‌کنم که به ماموریت زندگیم با موفقیت خاتمه دهم. هر چند که مطمعنا پایانی ندارد.پول و ثروت را به هیچ‌وجه هدف نمی‌دانم. آن را ابزاری بسیار موثر و مفید و شاید هم الزامی می‌دانم که کمک می‌کند این مسیر را طی کنم. حالا که طبق فرض این تمرین این ابزار را به طور کامل و بدون محدودیت در اختیار دارم:بدون نیاز به تمرکز بر درآمدزایی و روش های مختلف جذب سرمایه، تمام انرژی خود را صرف مطالعه، تحقیق و پژوهش، ایده پردازی و طراحی و درنهایت ساخت سیستم آموزشی کاملا جدید و متحول کننده ابتدا در ایران و سپس در سراسر جهان می‌کردم. مدارسی مبتنی بر نیازها و علایق دانش آموزان که محل یادگیری آنها هستند به جای محل تدریس معلمان. جایی که دانش آموزان به وسیله کوچ‌ها راهنمایی می‌شوند و طبق خودشناسی و جامعه شناسی تصمیم می‌گیرند چه چیزهایی را یاد بگیرند. جایی که از ابتدا بتوانند به معنای واقعی و طبق تعریف سازمان یونسکو باسواد باشند و از یافته‌هایشان در زندگیشان استفاده کنند. شهرک‌های آموزشی‌ای که فارغ از دسته‌بندی‌های محدود کننده مثل رشته بندی‌های ریاضی و تجربی و... به طور خیلی جزئی‌تر دانش‌آموزان بتوانند زندگی کنند. یاد گرفتن را بیاموزند و سپس آن را به کار بگیرند. بدون شک مشکلات و مسائل حل نشده‌ی بسیار زیادی در دنیا وجود دارد اما ترجیح من این است که خودم را وفق دغدغه و ماموریت اصلیم در این دنیا کنم. آن هم کمک به انسان‌ها از طریق ساخت سیستم آموزشی جدید و مناسب است. تصور دیدن لبخند رضایت در صورت آنها بیشترین انگیزه را در من ایجاد می‌کند چراکه اشک‌های بسیاری در این سیستم آموزشی ریخته‌ام و شاهد ریخته شدنشان بوده‌ام. برای زندگی شخصی خودم هم صرفا می‌دانم به زندگی در کاخ دویست هکتاری و داشتن هزاران ماشین نیاز ندارم. بدون شک خانه و زندگی خوبی را برای خودم و خانواده‌ام فراهم می‌کنم اما در حدی که فکر می‌کنم به آن نیاز خواهیم داشت. مثلا یک کتابخانه و محل مطالعه شخصی در خانه‌ام مطمعنا باید وجود داشته باشد! به هر حال، پس از آن سعی می‌کنم مسیر رسیدن به آرزوها را برای دیگران از طریق سرمایه گذاری مالی و معنوی هموارتر کنم. انشالله که همه معنی و هدف زندگیمان را پیدا کنیم و با وجود تمام محدودیت‌ها برایشان بجنگیم و به نتیجه برسیم.https://www.bishtarazyek.com/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-1/</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 11:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصرفِ مصرف‌گرایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81%D9%90-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bmhsbsyfeemu</link>
                <description>تاریخچه:روزی روزگاری توی قرن هجدهم، یه جایی در اروپا به اسم بریتانیا، اتفاقات عجیبی رخ میده که توی زندگی انسان‌ها سابقه نداشته. کارگرهایی که برای زنده موندن تلاش می‌کردن، دستمزدشون بیشتر میشه و زندگیشون برای همیشه عوض میشه! اما فقط همین؟ نه دیگه، بعد از اون اتفاقات، زندگی ما آدما افتاد توی این چرخه:افزایش حقوق و دستمزدایجاد احساس نیاز و افزایش هزینه‌هارونق اقتصادی(آقای اخطار: توجه کنید که این یک چرخست! و این تاریخچه، مختصر و مفیده.)همین اتفاقات باعث شد تا لوازم و وسایلی که فقط درباریان داشتن، در اختیار بقیه مردم هم قرار بگیره، مدل موها و لباس ها به طور مداوم عوض بشه و کم‌کم مصرف‌گرایی به وجود بیاد.{عمو پرسش: مصرف‌گرایی دیگه چیه؟}خیلی خلاصه بخوام بگم: مصرف‌گرایی روش و طریقه‌ایست موقتی که براساس ذوق و سلیقه افراد یک جامعه و سبک زندگی آنها را تنظیم می‌کنند.  یه جورایی شعار مصرف‌گراها(اکثر ما انسان‌های مدرن) شده: من مصرف می‌کنم پس هستم.|شیطون کلاس: داستانت همین بود؟|نه! بعد از اینکه کم‌کم خرید لوازم غیرضروری اون هم به شکل افراطی بین مردم جا میفته، روحانیون موج جدیدی رو علیه این ماجرا راه میندازن و اون رفتارهارو غرور، پوچی و مادی گرایی تلقی میکنن. اما بعدش یه آقایی به اسم ماندویل، رساله زنبورها رو در دفاع از این شیوه‌ی زندگی مطرح می‌کنه:برخللاف نظر دستگاه‌های مذهبی، اون چیزی که کشوری رو ثروتمند و در نتیجه امن و قدرتمند میکنه، امکان خرید به قصد لذته(تعریف دیگه‌ای از مصرف‌گرایی).به قول این اقتصاددان، تنها راه خلق ثروت، ایجاد نیاز برای چیزهای پوچ و غیرضروری و ایجاد تفاوت بین پولدار و فقیره که از مهم ترین ابزارهاش مد و فشنه. حالا این بده؟ قطعا نه. چراکه باعث رونق کسب و کار میشه.{عمو پرسش: پس یعنی مصرف‌گرایی خوبه؟}هزینه‌های پرداختی:از اینکه بدون وجود مصرف‌گرایی این همه شغل در دنیا برای آدما وجود نداشت شکی نیست اما این مزایا رو ما در عوض از دست دادن چه چیزی داریم بدست میاریم؟طبیعتمون؟آرامش روحی و روانیمون؟هویتمون(در ارتباط با مصرف‌گرایی خودنمایانه)؟|شیطون کلاس: چه چیزایی میگیا. اصلا به اینا چه ربطی داره؟ حالا اوکی، زیاد خرید کنیم بهره‌برداری از طبیعت زیاد میشه، آشغال هم زیاد میشه به طبیعت آسیب میرسه. به بقیش چه ربطی داره اخه؟|برای جواب دادن به این سوال اول باید بدونیم چرا همچین چیزی واقعا وجود داره و با ذات ما آدمای مدرن به خوبی جفت‌وجور شده. ما آدما به دنبال تاییدیم. چطوری میتونیم تایید رو بدست بیاریم؟ با شبیه کردن خودمون به کسایی که ستایش میشن. دقیق تر بگم، اگه لباس فلان بازیگر و مدل موی فلان بازیکن فوتبال میفته رو مد، به خاطر اینه که قشر متوسط جامعه دوست داره خودشو به وسیله همین چیزا شبیه قشر مرفه کنه. از اون طرف هم افرادی هستن که این موضوع رو کاملا متوجه شدن و ازش برای پولدارتر شدن خودشون استفاده می‌کنن(نظام سرمایه‌داری). به همین دلیله که حتی هنر و فرهنگ هم صنعت شده! سرمایه‌داری هنر رو هم کالا می‌کنه. فیلم‌های یکبارمصرفی که اگه ندیده باشیمشون، انگار از دنیا عقبیم! به همین دلیله که برندگرایی رشد می‌کنه. خیلی از آدما تبدیل میشن به عروسک‌های قلابی‌ای که نه خودشونن نه فرد موردعلاقشون. بلکه فقط میتونن اداشونو در بیارن تا شاید....البته توی ایران، مصرف‌گرایی ریشه‌هایی در باورمون نسبت به جهان سومی بودن ما هست که اگه بخوایم پیشرفت کنیم، باید لباس‌ها و اقلام مصرفیمونو شبیه اون کشورهای توسعه یافته و جهان اولی کنیم.&quot;ما امروزه ما شاهد آن هستیم هر اقتصادی که قصد داره به زمره اقتصاد های توسعه یافته برسد؛ باید از یک اقتصاد تولید محور در طی یک دوره گزار به اقتصادی خدماتی و مبتنی بر مصارف برسد.&quot; (آقای اخطار: با توجه به حق کپی رایت، این بخشی از پست ویرگولیِ پادکست زروان است)%مهمون این جلسه: آخ آخ. راست میگیا. مثلا همین پسردایی من، رفته لباس‌های برند خریده که مثلا بگه شبیه الگوشه (الگوسازی هم بخشی از تبلیغات و درنتیجه مصرف‌گرایی محسوب میشه)، بعد کلا رفتارشم عوض شده و افتاده تو بورس لباس من فلان برنده مال تو چیه. تازه رفته پدر بدبختشو ورشکسته کرده که آیفون 13 پرومکس بگیره تا توی کل کلش با بقیه نبازه (در این فرآیند برخی به طوز مداوم پولدارتر و پولداتر میشوند و برخی مدام فقیرتر و فقیرتر!)%اما همون آقای ماندویلی که صحبت‌هاشو قبلا شنیدیم معتقده که هدف نهایی سرمایه‌داری، تامین سعادت و خوشبختی بشر در تمامی ابعاده که... مسلما هنوز اتفاق نیفتاده. یه مثال مفید در مصرف‌گرایی رو در تحصیل میدونه که ما نتیجش رو چندان هم خوب ندیدیم! حالا منظور ایشون چی بوده خدا داند.{عمو پرسش: خب حالا باید چیکار کنیم؟}راه‌حل:باید تلاش بشه تا یک سبک جدید از مصرف‌گرایی بدون خرید اقلام غیرضروری صورت بگیره. چون هم به رونق اقتصادی نیاز داریم هم باید اون عوارضشو کم کنیم. اما ما خبرهایی می‌شنویم که مثلا کیسه‌های پلاستیکی رو حذف کنیم از زندگیمون(یا کم کنیم مصرفشونو)، خرید اضافه نکنیم و غیره. حالا اینا واقعا جواب میده؟من معتقدم علاوه بر اینکه باید ابتدا الگوی رفتاری و سبک زندگی خودمان رو درست کنیم، بلکه باید پا رو فراتر بذاریم و اول دیگران رو از این موضوع باخبر کنیم و بهشون آموزش بدیم و بعدش هم سعی کنیم با شرکت‌های بزرگ حکمران در جهان مقابله کنیم! خودمونی:راستش اونطوری که توقع داشتم خوب از آب درنیومد ولی خوشحالم که اولا خودم کلی مطالب جدید درمورد این موضوع یاد گرفتم و ثانیا تونستم یه متن دست و پا شکسته درموردش بنویسم. امیدوارم که تونسته باشم کمی شما رو هم تشویق کرده باشم تا به این موضوع مهم فکر کنید و درموردش تحقیق کنید.تمام این نوشته یافته‌ها و نظرات خود من، پس از مطالعه منابعی که به صورت لینک در بخش‌های مختلف پست مشخص کردمه. به شما هم پیشنهاد میکنم حتما روی لینک‌ها(متنای آبی رنگ) کلیک کنید و اون هارو مطالعه کنید. با تشکر از معلم عزیز کلاس سوادرسانم که چراغ این موضوع رو برام روشن کرد. </description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 11:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش نامه-01-فارغ از مِدیا، برای آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-01-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%90%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-qa11hmrl6xsz</link>
                <description>****************بسم الله الرحمن الرحیم و هو نعلم الرفیق*******************فصل اول: حدودا شش ماه پیش بود، که از نظر خودم، بهترین پستم را در اینجا، درمورد تکنولوژی منتشر کردم. دقیقا بعد از دیدن مستند معضل اجتماعی. اما از نکاتی که شاید به اندازه کافی به آن اشاره نکردم، دوپامین بود.فارغ از بحث ایجاد سوگیری‌های ذهنی و ساخته شدن الگو‌های رفتاری عمدتا غلط، انسان مدرن معتاد است به ترشح دوپامین یا همان هورمون شادی خودمان. این هورمون نقض اساسی و بسیار مهمی در بدن ما ایفا می‌کند و ترشح آن سبب ایجاد حس خوشحالی می‌شود. حالا تصور کنید که ما انسان‌ها به وسیله شبکه‌های اجتماعی و هزاران هزار محرک دیگر، عادت به بیش از اندازه تولید کردن دوپامین کنیم. در گذر زمان متوجه می‌شویم که اگر قبلا با کوچک‌ترین بهانه‌ها و ناچیزترین مقدار ترشح این هورمون شاد می‌شدیم، اما اکنون این اتفاق به این سادگی‌ها نمیفتد. دقیقا مشابه همان اتفاقی که در اعتیاد به مواد مخدر، سیگار و... میفتد. این اغلب همان چیزی است که حکمرانان جهان مدرن، آن را قلاب می‌نامند. چرا زندگی مدرن به مغز ما آسیب می‌زند؟ - پادکست بی‌پلاسفصل دوم:همانطور که اشاره کردم، انسان مدرن به تلفن همراه خود، شبکه‌های اجتماعی و چنین چیزهایی اعتیاد شدیدی پیدا کرده که فارغ از تمام خوبی‌ها و بدی‌های دیگر، بر سلامت روان و شادکامی ما تاثیر گذاشته. به همین دلیل است که مدتی است چالش‌های dopamine detox و 24 ساعت بدون تلفن همراه و... در همان شبکه‌های اجتماعی اعتیادآور مطرح شده‌اند. خب چرا ما هم امتحانش نکنیم؟پ.ن: مثل اینکه آدمای زیادی ازش خبر دارن اما بهش اونطور که باید توجه نمی کنن. ما معتادان! فصل سوم (چالش نامه و تجربه‌ی یک هفته‌ای من) :چهارشنبه(دقایقی قبل از شروع چالش)&quot;داریم می‌ریم مسافرت. به نظرم وقتشه. امیدوارم همونطوری از آب دربیاد که توقعشو دارم.&quot;توی ویدیوها و فیلم‎ها دیدید که یک زندگی آروم چطوریه؟ معمولا توی طبیعت، فارغ از رسانه‌ها و آزاد از بند تکنولوژی. انگار که همه چیز بهتره. با اینکه زمان بیشتری در اختیار دارن، دیوانه‌وار برای سبقت در هر چیزی و از هر کسی تلاش نمی‌کنن. زندگی زیبای خودشون رو می‌گذرونن و احتمالا برای خودشون بیشتر وقت می‌ذارن. چونکه هروقت تنها می‌شن و کاری برای انجام دادن ندارن، برخلاف ما که سکوت رو تحمل نمی‌کنیم و بی‌اختیار سراغ گوشی توی جیبمون می‌ریم، به حرف‌های خودشون گوش می‌دن. مشتاقم ببینم برای خودم این تجربه چطور میشه؟(پس از سپری شدن اولین روز)توی قطار بودیم. پس مشکلی ایجاد نشد و به خوبی گذشت. هر چند که چندباری میخواستم برم آهنگ گوش بدم یا خلاصه یه کاری کنم که حوصلم کمتر سر بره اما اون کار رو هم نکردم.پنجشنبه: رسیدیم جایی که باید. امروز سرم نسبتا شلوغ بود. مخصوصا با استراحت و خوابیدن. اما وقت‌هایی که حوصلم سر می‌رفت واقعا وسوسه می‌شدم که گوشیم رو چک کنم. با چند نفر چت کنم یا هر کار دیگه‌ای. تازه متوجه شدم که چقدر ناخودآگاه و زیاد گوشیامونو از جیبمون درمیاریم و بهشون نگاه می‌کنیم. انگار اگه توی جیبمون نباشن یه عضو از بدنمون رو از دست دادیم. تازه خداروشکر برای من خیلی نوتیفیکشن نمیاد وگرنه یه روز هم دووم نمی‌آوردم.جمعه: بالاخره کم آوردم. به خاطر یه سری کارها مجبور شدم که گوشیم رو چک کنم. نه همه‌ی اپلیکیشن‌هارو اما وقتی رمز رو زدم دیگه بیرون نیومدم. فکر کنم برای خودم باید سه تا جون در نظر بگیرم. اولیش که پرید. بعد از اینکه همون اول صبح این کار رو کردم به خودم گفتم که دیگه با گوشی کار نمیکنم. پای قولمم بودم اما متاسفانه ضرر کردم. شاید اگه بیشتر حواسم به گوشیم بود یادم نمی‌رفت که باید فاینال زبان بدم! پس انگار اونقدرا هم مضر نیست. یا شاید ذهن من تنبل شده که حتما باید آلارم تنظیم شه تا فراموش نکنه.شنبه: خداروشکر این روز رو به دور از شبکه‌های اجتماعی دووم آوردم اما مجبور شدم دیوانه وار سه ساعت پشت سر هم پلی لیستم رو زیر رو رو کنم و موسیقی گوش بدم. ولی خداروشکر کم‌کم اون چیزی که باید داره اتفاق میفته. بعد مدت ها، با حواس پرتی کمتر نسبت به همیشه، تونستم دوساعتی بدون مکث کتاب بخونم. برای تازه کاری مثل من اتفاق خیلی خوبیه. برای اولین بار وقتی رفتم توی کافی شاپ نشستم، به جای اینکه دستم رو ببرم توی جیبم و با گوشیم ور برم، کتاب رو روی میز گذاشتم و شروع کردن به غرق شدن در نامه‌های جولیت به دوستانش(کتاب انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی(آنچه در آینده می‌خوانید)).یکشنبه: نمی‌دونم دارم کم میارم یا چی. اما دارم به این نتیجه می‌رسم که به جای کلا چک نکردن، کم چک کنم. حالا کم یعنی چی؟ خودمم نمی‌دونم! به هر حال یه جون دیگمم امروز از دست دادم. هم ویرگول رو چک کردم و گشتی توش زدم، هم باقی شبکه‌های اجتماعی و خلاصه هر کاری که میشه با گوشی کرد. یه جون دیگه برام مونده. فکر نمی‌کنم اینطوری از پسش بر بیام. نمی‌دونم جریمه بذارم برای خودم که تا آخر هفته دووم بیارم، یا قوانین رو ساده‌تر کنم و چند تا جون به خودم اضافه کنم. به هر حال. فردا تصمیمشو می‌گیرم.دوشنبه: امروز که تونستم اون یه جونم رو نجات بدم و نگه دارم. اگه سه شنبه رو هم دووم بیارم، عملا توی هفته‌ی اول، کم و بیش موفق بودم. اگرم نتونستم، یک هفته‌ی دیگه ولی با شرایط معقول‌تر این چالش رو ادامه می‌دم. از اونجایی که هفته‌ی بعد همش توی خونه هستم و کارام هم زیاده، قراره برام خیلی سخت تر از این هفته بشه.سه شنبه و چهارشنبه:با برگشتن از سفر اوضاع خیلی بدتر شد. تقریبا تمام این دو روزمو اونطور که نباید گذروندم. سخت تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. بریم برای یه هفته دیگه.بابت خط نه چندان خوشم عذرخواهی می‌کنم. ساعت 12 شب ژورنال بنویسم همین میشه:)پ.ن: در هفته‌ی دوم چالش به سر می‌برم. شما هم امتحانش کنین. پ.ن.دو: بابت طولانی شدن شاید بیش از حد هم عذر می‌خوام اما داره تغییراتی توی سبک نوشتنم پیش میاد! </description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 21:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من و مدرسم! قسمت چهار: اصل مطلب</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-ohfgo5zy8wuk</link>
                <description>دوره اول متوسطه ( به قول بعضی‌ها، راهنمایی) با همه خوشی‌ها و بدی‌هاش گذشت. کنار کلی آدم زندگی کردیم، یاد گرفتیم و بزرگ شدیم. ولی آیا واقعا رشد کردیم؟ وارد دوره‌ی دوم متوسطه که شدم طبق معمول فکر کردم که اینجا دیگر آخر خط است. فکر می‌کردم باید حس عجیبی داشته باشم. از همان حس‌هایی که هنوز منتظرم وقتی هجده سالم شد تجربه کنم. اما ...انگار تغییرها ناگهانی نیستند و هیچگاه متوجهشان نمی‌شویم. به هر حال، بخلاف قسمت‌های دیگر قرار نیست خاطره تعریف کنم. قرار نیست که لحظه ورود، اولین اردوی خارج از شهرمون یا هر چیز دیگه ای رو براتون تعریف کنم. قراره که صحبت کنیم. درمورد رشد!حلی ده - دوره ده - پایه ده - اردوی شمال!ما آدما بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم که تحت تاثیر اطرافیانمون هستیم. از دوستام گرفته تا هر کس دیگه‌ای که باهاش سروکار داریم. اون هر کس دیگه‌ای که گفتم برای من میشن بعضی از معلما و مشاورام. آدمایی که قبل از یاددادن مثلثات و فرمول فشار، زندگی کردن رو بهم یاد دادن. یک سال همراهم بودن و همیشه حواسشون بوده که هم خودشون درست رفتار کنن و هم کمک کنن که رفتار ماها بهتر شه. امسال از هر کسی یه چیزی یاد گرفتم. روابطم بهتر شد، رفتارم با خود تغییر کرد، دوست‌های بیشتری پیدا کردم و میبینم که رشد کردم. هیچ حس خاصی ندارم اما وقتی خودمو مقایسه میکنم میبینم که تغییرات مثبتی رخ داده که این یعنی همون چیزی که همه‌ی ما آدما دنبالشیم. این سیستم آموزشی با همه‌ی بدی‌هاش بهمون دوست میده، سرسخت بارمون میاره و از حق نگذریم اون آخر آخر میبینیم که خاطرات خوشی رو برامون رقم زده. فارغ از دروس مدرسه، از آدما، از کتابا، از همین پست‌های ویرگول، خلاصه از هر موجود جاندار و بی‌جانی سعی کنید که یادگار بگیرید تا رشد کنید.تقدیم به همه‌ی کسایی که امسال ازشون یاد گرفتم:)</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 21:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من و مدرسم! قسمت سه: یادش بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-irglxa3aj1z8</link>
                <description>ثریا که رفت، ماجراهای اصلی ما تازه شروع شد. چیزهایی که درمورد مدارس سمپاد شنیده بودم به قدری مرا نگران کرده بود که از تابستان درس‌ها را پیش پیش می‌خواندم و در طول سال تحصیلی جز درس خواندن کار دیگری نمی‌کردم. اما کم کم تازه دستم آمد که از این خبرها هم نیست. تازه کلاس هفتم هستم و وقت برای اینکارها زیاد هست. به قول خودشان، دوره دوم از خجالتمان در می‌آیند، فعلا باید از فرصت‌ها استفاده کرد. فرصت‌هایی که با آمدن ویروس کرونا از دست دادیم. تمام آن اردوهایی که نرفتیم، نزدیک به دو سال تحصیل آنلاین و دور بودن از فضای مدرسه، همه و همه کاری کردند که به خودمان لقب دوره‌ی سوخته را بدهیم. اما از نظر من حسن بزرگی داشت. چراکه کاری کرد خودمان دست به کار شویم. خودمان دورهمی راه بیندازیم، مسابقه برگزار کنیم و دسته جمعی برویم اردو. کرونا اوایل آسیب‌های روحی زیادی زد اما آخرش نتایجی داشت که نمیتوان نادیده گرفت. به هر حال هر چه که بود، گذشت! یادش بخیرروز آخر مدرسه - جشن تولد مشاور - حلی دو - دوره 26 - وقتی کلاس نهم بودم:)اختتامیه جشنواره فانوس - حلی دو - دوره 26 - وقتی کلاس نهم بودم:)جهش:می‌خواستم قسمت قسمت از اول متوسطه اول شروع کنم به نوشتن خاطرات و انتشار توی اینجا. اما خب چون قبلا نوشته بودم حوصلم سر رفت! می‌خوام مستقیم برم سراغ سر اصل مطلب. </description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 21:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من و مدرسم! قسمت دو: ثریا</title>
                <link>https://virgool.io/@yek-adad-man/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-nmda3jm5bdcm</link>
                <description>وارد مدرسه که شدیم زمزمه‌های دوره‌ی تابستانی را شنیدم.اگر علم در ثریا باشد، مردانی از سرزمین پارس به آن دست خواهند یافت. هیچکسی را در مدرسه نمیشناختم. شاید فرصت خوبی می‌بود که هم با هم‌دوره‌هاییم و هم با معلمین و کادر مدرسه آشنا بشنوم. خیلی سریع‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم موعود فرا رسید. اولین فعالیتمان مربوط به درس ریاضی می‌شد. جز آن دسته بودم که چون کسی را نمی‌شناختند مجبور می‌شدند با هم همگروه شوند. اما همیشه سعی می‌کردم با رفتارم حس خوبی ایجاد کنم تا زودتر دوستی پیدا کنم. خداراشکر همان روز اول اتفاق افتاد. دو نفر از گروه هم‌گروهی‌هایم که نه، گروه بغلیمان شدند بهترین دوستانم در آن سال. رفاقتمان در زمین والیبال مدرسه پررنگ تر شد تا جایی که وقتی چشم به هم زدیم، متوجه شدیم که یک گروه دوستی از کسانی که اشتراکات زیادی باهم داشتند تشکیل دادیم. اگر بخواهم به سبک هالیوودی کمی پیازداغش را اضافه کنم، شده بودیم همان گروه بچه باحال‌های مدرسه که همه دوست داشتند جزئی از گروهشان بشوند. غیر از پیدا کردن دوستان جدید دوره‌ی ثریا با اینکه شاید چند هفته بیشتر نبود، اما مطالب زیادی را به ما آموخت. از سودسوزآور که دستانمان را با آن سوزاندند تا یاد بگیریم آزمایشگاه شیمی با کسی شوخی ندارد، تا اثبات اینکه کوروش هخامنشی همان ذوالقرنین آمده در قرآن است آن هم به وسیله منابعی که اصلا وجود خارجی نداشتند تا متوجه شویم که هر چیزی را نباید همینطوری قبول کنیم.اما تابستان گرم آن سال هم مثل تمام قسمت‌های دیگر زندگیمان به سرعت گذشت....یادش بخیر...!فعالیت ریاضی دوره تابستانی ثریا - حلی دو - دوره 26 - وقتی کلاس هفتم بودم:)</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 21:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوام نیاوردن نویسنده راهنمای دوام آوردن در مدرسه.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-rxrhnj8e6t5p</link>
                <description>موقع انتخاب رشته کلاس نهم میدونستم هیچکدوم از رشته‌های مزخرف مدارس قرار نیست برام جذاب باشه.اوردن اسم هنرستان و فنی‌حرفه‌ای که اصلا فحشه. فحش هم نبود خودم نمیرفتم سمتشون.میموند ریاضی، انسانی و تجربی.توی دوران متوسطه اول، زیست جزو درسای قویم محسوب میشد. تا کلاس هفتم رویام دندونپزشک شدن بود. اما دیدم که اونطوری نمیتونم. دندونپزشک شدن رویای خود من نبود. رویای ساخته شده توی ذهن من توسط دیگران بود. ساعت ها پشت یه کتاب نشستن و مطالعه اونجور مطالب اصلا برام جذاب نیست. اصلا دغدغه، علاقه و رویای من اون سمتی نیست. بین ریاضی و انسانی، ریاضی رو انتخاب کردم. اولش شک داشتم اما مطمئنم بین تمام گزینه‌های بد، بهترینشونو انتخاب کردم. اما فقط به این امید که زودتر بگذره تا برم دانشگاه.در تمام طول عمرم مشغول برنامه چیدن برای بعد از کنکور بودم. اینکه دانشگاه چطوریه، کار کردن و همه‌ی اینجور چیزا.به خودم گفتم مجبورم برای رسیدن به مقصد دلخواهم، سختی‌های این مسیر رو تحمل کنم. اما این مسیر انگار طولانی‌تر و بی‌ربط‌تر از این حرفاست.المپیادمون سختی‌های خاص خودشو داشت. استرس کشیدن داشت. ساعت‌ها مطالعه داشت. اما مسیرش با تمام سختی‌هاش قشنگ بود و مرتبط.با چند نفر دیگه از مدارس و شهرهای مختلف که توی این المپیاد بودن صحبت کردم. انگار هممون دچار یه پوچی شدیم. دو ماه برای یه چیزی جنگیدیم اما بعدش یهو غیب شد. دوباره همه چیز از اول. همه‌ی این حرفارو که میزنم میدونم حداقل فعلا کاری از دستم برنمیاد. به جای اینکه بشینم اکسل و پاورپوینت آماده کنم، پروژه‌های مختلف با رفقای هم‌فاز خودم انجام بدم و...، باید برگردم بشینم این چیزارو بخونم.برای همینه که میگم خوب میشم. یعنی مجبورم که خوب بشم. فقط امیدوارم حتی اگه توی این مسیر زجر کشیدم حداقل به اون تهش، به اون مقصدی که میخوام برسم تا شاید بعد از اون وارد مسیر قشنگ‌تری بشم. برای همین باید دَووم بیارم. </description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیرون ذهن من + پرسشنامه</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-n4fdjzwnvkgd</link>
                <description>چه می‌کردید اگر مانند ملودی درون ذهن خود گیر‌ میفتادید؟اگر نمی‌توانستید حرف بزنید، راه بروید و حتی بنویسید.حصار ذهنش به قدری بلند است که برای رهایی از آن نیاز به یک صدا دارد. و اکنون او، صاحب یک صدا شده است.هر چند که نمی‌داند، گاهی سکوت بسیار بلندتر است.کتاب بیرون ذهن من، درمورد ملودی بروکس ده-یازده ساله‌ای است که متاسفانه با توجه به مشکلاتی که دارد، نه می‌تواند صحبت کند و نه هیچ کار دیگری مانند هم سن و سالهای &quot;عادیش&quot;. اما به کمک وسیله‌ای صاحب صدا می‌شود اما زندگیش هنوز همچنان چالش‌های خودش را داد.(خطر اسپویل) بخش مورد علاقه‌ی من:آخر کتاب بعد از اتمام داستان، هم مصاحبه با نویسنده و هم سوالاتی برای گفت‌وگو و مطالعه‌ی جمعی قرار داده شده که بسیار جذابن. پس تصمیم گرفتم بعضی از سوالاتش رو اینجا به عنوان پرسشنامه بیارم:)زندگیتان را در هشت کلمه توصیف کنید.شعار یا ضرب‌المثلتان چیست؟ (*پاسخ زیبای نویسنده:من با خواندن یادگرفتم که رویابافی کنم، با نوشتن یادگرفتم رویاها را خلق کنم و با آموزگاری رویاباف‌های بیشتری را پرورش دهم. همیشه نیازمند رویا هستم. شما هم بیاید باهم رویابافی کنیم.)چه توصیفی از شادی حقیقی دارید؟بزرگترین ترستان چیست؟اگر می‌توانستید در این لحظه هرجای دنیا در کنار هر کسی که دلتان می‌خواست باشید، کجا و چه کسی را انتخاب می‌کردید؟موردی هست که از انجام دادنش خیلی پشیمان باشید؟کدام شخصیت زنده را بیش از همه تحسین می‌کنید؟بزرگترین موفقیتتان چه بوده؟ (*پاسخ زیبای نویسنده: هنوز دارم تلاش می‌کنم. هر روز یک فرصت تازه برای دستیابی به هدفی جدید است.)بزرگترین عیبتان چیست؟بهترین ویژگیتان چطور؟اگر می‌توانستید یک فرد یا موجود دیگری باشید، چه چیزی را و چرا انتخاب می‌کردید؟پررنگ‌ترین ویژگی‌ای که از شما به چشم می‌آید؟چه چیزی بیشتر از همه کفرتان را در می‌آورد؟سه ویژگی شخصیتی که برایتان خیلی مهمند؟ (*پاسخ زیبای نویسنده: صداقت، دیدگاه مثبت و اصالت.)توصیه‌تان به دیگران؟پاسخ‌های من:زندگیتان را در هشت کلمه توصیف کنید. (نوجوانی - رویاپردازی - مردد - دانش‌آموز - منتقد - رشد شخصی - زندگی)شعار یا ضرب‌المثلتان چیست؟ (زندگی بی‌ارزش‌ترین و در عین حال باارزش‌ترین چیزِ(?) جهانه. پس به نظرم باید براش جنگید اما توی مسیری که اگه هیچوقت به انتهاش نرسیدی بازم خوشحال باشی)چه توصیفی از شادی حقیقی دارید؟ (لذت بردن حتی از ناراحت شدن! اینکه با یک روح بزرگ و مثبت، همه چیز رو زیبا ببینیم و برای خودمون به شکلی که از خودمون رضایت داشته باشیم زندگی کنیم)بزرگترین ترستان چیست؟ (نرسیدن به رویاها و جا زدن)اگر می‌توانستید در این لحظه هرجای دنیا در کنار هر کسی که دلتان می‌خواست باشید، کجا و چه کسی را انتخاب می‌کردید؟ (یه اتاق فراره دیگه درکنار دوستام؟!)موردی هست که از انجام دادنش خیلی پشیمان باشید؟ (بله اما نمی‌تونم بگم?)کدام شخصیت زنده را بیش از همه تحسین می‌کنید؟ (هر کسی که خلاف جریان رودخانه شنا کرده و به خشکی رسیده)بزرگترین موفقیتتان چه بوده؟ (قبولی توی مدرسه دلخوام؟ انتخاب رشته دلخوام با وجود مخالفت‌های پدرماردم؟ اما شاید بیشتر از همه آشنایی با آدمایی که به نظرم خیلی ارزششو دارن.)بزرگترین عیبتان چیست؟ (تنبلی)بهترین ویژگیتان چطور؟ (بی تفاوت نبودن)اگر می‌توانستید یک فرد یا موجود دیگری باشید، چه چیزی را و چرا انتخاب می‌کردید؟ (دوست داشتم چیزی باشم به اسم هیچی. زندگی با تمام زیبایی‌هاش خیلی خسته‌کننده و تکراری به نظر می‌رسه. امیدوارم نظرم در این مورد تغییر کنه)پررنگ‌ترین ویژگی‌ای که از شما به چشم می‌آید؟ (اهمیت دادن برای درست رفتار و عمل کردن؟!)چه چیزی بیشتر از همه کفرتان را در می‌آورد؟ (زیاد عادی و عامیانه بودن(مخصوصا درمورد رویاپردازی و انتخاب اهداف))سه ویژگی شخصیتی که برایتان خیلی مهمند؟ (سخت‌کوشی - بلندپروازی - مهربانی)توصیه‌تان به دیگران؟ (همیشه یک یا چند نفر رو داشته باشید که بتونید بهشون تکیه کنید و وقتی حالتون خوب نیست برید سراغشون)ممنون رفقا?خوشحال میشم شما هم اگه این کتابو خوندید نظرتونو بهم بگید یا اگه دوست داشتید پرسشنامه رو با جواب‌های خودتون پر کنید✌</description>
                <category>یک عدد من</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 09:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>