<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داریوش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yekdariush</link>
        <description>هیچوقت نفهمیدم تو بیو باید چی بنویسم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/107128/avatar/fr9yL5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داریوش</title>
            <link>https://virgool.io/@yekdariush</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگاریهای 98، کوله پشتی 99</title>
                <link>https://virgool.io/@yekdariush/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-98-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-99-bbehjpfhf1m8</link>
                <description>Photo by Denisse Leon | Unsplashنمیدونم سال نود و چند بود که به خودم اومدم و احساس کردم در مسیر درستی نیستم. دیدم چقدر با خودم غریبه ام و چقدر خودم رو نمیشناسم و چقدر اونی که میخوام نیستم. اونموقع تصمیم گرفتم تا هنوز دیر نشده و قبل از اینکه قدم مهم دیگه ای تو زندگیم وردارم سعی کنم کمی بیشتر خودم رو بشناسم و بیشتر نسبت به استعدادها، علایق و ویژگی هام خودآگاه بشم تا هم نقاط ضعفم رو دقیق تر بدونم و هم بتونم تصمیمات بزرگ زندگی رو بهتر و متناسب تر با نقاط قوتم بگیرم.گذشت تا اواسط 97 که به خودم گفتم وقت عمله و وقتشه با توجه به دیدی که نسبت به خودم پیدا کردم راجع به آینده تحصیلی، کاری، روابط شخصی و سلامتیم تجدید نظر کنم و سال 98 به عمل به این تصمیمات گذشت.آنچه از 98 به یادگار نگه میدارم98 یاد گرفتم حتی ضعیف ترین حالت عمل کردن از عمل نکردن و ایده آل گرایی بهتره.یاد گرفتم غصه خوردن راجع به از دست دادن آدم ها و دوری از اونها چیزی رو حل نمیکنه و به جاش بهتره سعی کنم از لحظه لحظه ی بودن در کنار اونهایی که دوستشون دارم لذت ببرم.یاد گرفتم اتفاقات و پیش آمدهای بد زندگیم ممکنه یک روزی عامل بهترین اتفاقا باشه. به خودم این اجازه رو بدم که بابتشون ناراحت باشم اما در عین حال اون رو به فال نیک بگیرم و اجازه ندم مانع حرکتم بشه.آنچه از 98 به یادگار نگه نمیدارمتلاش برای شناخت خودم باعث شد سعی کنم دست به کارهایی بزنم که به نظر خودم با ویژگی های شخصیتیم هماهنگ تر میومد، اما این باعث شد به شدت تو دایره امن خودم بمونم. الان که به سالی که گذشت فکر میکنم میبینم بیشترین رشد، قشنگ ترین اتفاقات و بهترین خاطره هام ازین سال معلول معدود زمان هایی بود که پا ازین دایره فراتر گذاشتم.بنابراین موندن در حیطه آسایشم رو از کوله 99 ام بیرون میارم و سعی میکنم با تجربه ها و افراد جدید، کوله باری بسازم که به سختی بشه چیزیو ازش به یادگار نگه نداشت.و در نهایتامیدوارم با همه سختی هایی که در پیش داریم کوله پشتی 1400مون نه صرفا سنگین ولی پر ارزش باشه.</description>
                <category>داریوش</category>
                <author>داریوش</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 00:12:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس مهاجرت. چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yekdariush/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ximxrz7ouxnf</link>
                <description>قطعا دور و برمون پر از افرادیه که یا قصد مهاجرت دارند یا در حال مهاجرت اند. از بین باقی افراد هم یه عده تمایلی به رفتن ندارند یا مثل من بلاتکلیف. جایی بین موندن و نموندن. دیدن افرادی که پریدن و پرواز کردن ما رو وسوسه میکنه و دیدن افرادی که سقوط کردن آدم رو پشیمون.این دغدغه ی این روزهای منه. واقعا کدوم تصمیم درسته؟ پیش زمینه ها ، تفکرات و عقایدی دارم که هر کدوم تو این تصمیم گیری من رو به سمتی میکشونه اما این که این تفکرات خودشون چقدر صحت دارند، چقدر به واقعیت نزدیک اند و تا چه حد میتونن راهنمای خوبی باشند همچنان برام سواله.بنابراین دوست داشتم از دلایلم برای موندن و رفتن کمی بنویسم تا شاید به کسایی که مثل من درگیر این مسئله اند کمکی بکنه، یا اونها کمکی به من بکنند و یا افرادی که مسیرشون رو انتخاب کردن بتونن تجربشون رو با ما در میون بزارن و مسئله رو کمی برامون روشن تر کنند.چرا باید ماند؟عزیزان :  خانواده، دوستان و آشنایان برای خیلی از ماها فاکتور مهمیه. فاکتوری که به این راحتی نمیشه ازش گذشت. فاکتوری که برای من، بودنش یکی از پایه های خوشبختیه و گذشتن ازش به امید رسیدن به خوشبختی (!) کار بسیار دشواریه.ترس از غربت : همون اندازه که از مهاجرت کردگان از خوبی ها و گل و بلبل بودن زندگی در خارج از ایران شنیدم، همون اندازه هم صحبت و داستان راجع به دل تنگی، غربت و گاها پشیمانی از رفتن شنیدم.گاهی به شک میفتم که اون افرادی که از خوبی ها میگن هم شاید نمیخوان به غلط بودن تصمیمشون پیش دوست و فامیل اعتراف کنن و بعد از کلی دوییدن و تلاش و سختی پیش بقیه یک شکست خورده به نظر بیان. پس خیلی با دیده ی تردید به این تمجیدها نگاه میکنم.اما به نظرم وجود حس غربت و دل تنگی اجتناب ناپذیره و خب کی دوست داره با چنین مسئله ای دست و پنجه نرم کنه؟معیارهای خوشبختی : در مقابلِ شکی که قبل تر گفتم ، اعتقاد دیگه ای دارم و اون هم اینه که خوشبختی برای افراد تعاریف متفاوتی داره. هر کس برای زندگیش معیاری داره و شاید شرایط و امکاناتی که باعث میشه یک نفر احساس خوسبختی بکنه برای من بدبختی محض باشه و بالعکس.بنابراین شاید عده ای از افراد که از محاسن مهاجرت و رضایتشون از این تصمیم میگن واقعا توی اون شرایطی قرار دارند که بهترین حس رو براشون داشته و قلبا راضی اند اما اگر من مسیر اونها رو برم شاید بدترین تصمیم زندگیم باشه.این دلیل محکمی برای تصمیم به موندن نیست اما اونقدری هست که تصمیمم برای رفتن  رو متزلزل کنه.چرا باید رفت؟دلایل واضح! قطعا بسیاری از دلایل اش مشخصه! شرایط نامساعد و سخت اقتصادی، فرهنگی، سلامتی و حتی جغرافیایی! محدودیت هایی که برای تجربه کردن ساده ترین مسائل داریم. سختی هایی که برای خریدن پیش پا افتاده ترین کالاها داریم. کالاهایی که در بسیاری از جاهای دنیا تهیه اش برای قشر ضعیف جامعه هم اگر نگیم سخت حداقل غیر ممکن نیست اما میتونه برای یک خانواده متوسط در اینجا بسیار دور از دسترس باشه. استرس هایی که روزانه بهمون وارد میشه. غیر ممکن بودن برنامه ریزی برای سالهای آتی...این ها فقط بخشی از فشارهاییه که اینجا تجربه میکنیم (حتی بدترینش هم نیست). ازین دست مشکلات بسیار زیاده که موجب سلب آسایش من شده و یکی از دلایل برای رفتن.تجربه های جدید : با وجود مشکلاتی که در کشورمون هست اغلب به این مسائل فکر نمیکنیم و شاید بیشتر برای فرار از چیزی به مهاجرت فکر میکنیم نه رسیدن به چیز جدید (یا شاید بین دورو بری های من اینططور بوده). اما به هر حال به نظرم بد نیست علاوه بر رهایی از یک مسئله به چیزهای دیگه ای که میتونه بهمون اضافه بشه هم فکر کنیم. تجربه زندگی در کشوری غیر از کشور مادری و زندگی با آدمهای جدید، دوستان جدید، فرهنگ و آداب و رسوم جدید، زبان جدید و... به نظرم تجربه فوق العاده ای باید باشه. با وجود اینکه به نسبتِ خیلی های دیگه این قضیه هیجان زده ام نمیکنه اما به نظرم همچنان تجربه جالب و مفیدیه و باعث میشه دیدمون به زندگی بازتر بشه ، در معرض افکار و عقاید جدید قرار بگیریم و به رشد شخصی ما کمک کنه.چه باید کرد؟مطمئنم خیلی دلایل دیگه هم برای ماندن یا رفتن وجود داره که یا من بی اطلاعم یا آنقدر در تصمیم گیری من موثر نبوده که بخوام ذکرش کنم.اما در مجموع در حال حاضر دو مسئله برام قطعی شده :1. زندگی در ایران سختی ها و مشکلات فراوان داره و واقعا باعث سلب آسایش شده.2. زندگی در ایران با تمام مشکلاتش ، در حیطه آسایش منه و به نظرم رشد و پیشرفت زمانی رخ میده که پامون رو ازین حیطه فراتر بزاریم و اونو گسترش بدیم.اینجا میرسم به این تضاد عجیب که برای رسیدن به آسایش باید از حیطه آسایشم بیرون برم.پس تا به اینجای زندگیم با وجود عدم رضایت قلبی ، کفه ی ترازوی رفتن برای من کمی سنگین تره اما اونقدر کافی نیست که قدمی عملی براش بردارم.شما چه فکردی دارید؟ اگر مهاجرت کردید چه پیشنهادی دارید یا چقدر موافق و مخالفید؟ چه وزنه هایی میتونید به دو کفه ی این ترازوی تصمیم گیری اضافه کنید؟</description>
                <category>داریوش</category>
                <author>داریوش</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 18:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط شروع کن! تجربه ی یک کمال گرا.</title>
                <link>https://virgool.io/@yekdariush/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-ejopst6nsxo7</link>
                <description>مدتی پیش تصمیم گرفتم نوشتن و بلاگ کردن رو شروع کنم و از اون روز تا الان که دارم این مطلب رو مینویسم حدودا یک سال میگذره. کمال گرایی شدید من باعث میشد هربار به دلیلی این کار (و خیلی کارهای دیگه ) رو عقب بندازم. اما امروز تصمیم گرفتم این کمال گرایی رو بهانه و موضوعی برای نوشتن اولین متنم بکنم و کمی راجع بهش باهاتون صحبت کنم.کمال گرا : صفت مثبت یا منفی؟تو دوره نوجوونی اگر ازم میپرسیدن ویژگی های مثبتت رو بگو قطعا یکیش کمال گرایی بود! اون زمان اینکه علاقه دارم همه چیز حتما باید بهترین حالتش رو داشته باشه و بهترین نتیجه رو بده به نظرم نکته خوبی بود.  منطقی هم به نظر میرسید به هر حال دوست داشتم همه کارهام &quot;بهترین&quot; و &quot;خوب&quot; و &quot;کامل&quot; باشه و دوست داشتم به &quot;کمال&quot; برسه. این همه صفت خوب پس لابد کمال گرایی هم چیز خوبیه!اما اینطور نبود، دوره نوجوونی تموم شد و زمانی رسید که باید دست به عمل میزدم و زندگیم رو شکل میدادم و اینجا بود که فهمیدم کمال گرایی نه تنها صفت جالبی نیست بلکه یکی از بزرگترین موانع زندگیه.ده ها ایده ، پروژه ، برنامه و هدف هر روز بدون عمل میموند چون به نظرم هنوز نیاز داشت بهتر و کامل تر بشه. ماه ها و حتی سال ها میگذشت و هر کدوم از اون کارها یا شروع نمیشد یا تو مراحل ابتداییش متوقف میشد.چطور دارم از کمال گرایی عبور می کنم؟در حال حاضر همچنان با این معضل دست و پنجه نرم میکنم و مطمئنم راه های دیگه ای غیر از مطالبی که میخوام بگم وجود داره اما این ها راه هاییست که تا اینجای مسیر به من کمک کردن :مقایسه ممنوعقیاس نابجا تو عقب انداختن خیلی کارهام موثر بود. تو هر کاری خودم رو با اساتید و بهترین های اون حوزه مقایسه میکردم چون دوست داشتم مثل اون ها بشم اما مسئله ای که فهمیدم اینه که اون ها از روز اول تو این سطح نبودن و یک روزی با کلی نقص و ضعف شروع کردن و بعد از کلی زمان و تلاش به اونجا رسیدن.قطعا اولین تلاش من کیفیت آخرین کار اون افراد رو نداره پس اگر میخوام زودتر مثل اون ها شم پس باید زودتر اولین حرکتم رو انجام بدم و نقص های احتمالیش رو بپذیرم.خوب ، خوبه اما بهترین نه!اینکه دوست داشته باشید نتیجه کارتون خوب باشه ایرادی نداره اما دنبال بهترین نباشید. به اندازه کافی خوب بودن کافیه. اگر یک کار رو بتونیم بارها به خوبی انجام بدیم قطعا یه روزی میتونیم بهترین هم باشیم اما از اولین قدم باید به خوب قانع بشیم.با شکست آشتی کنیمیکی از چیزهایی که به کمال گرایی من خیلی دامن میزنه ترس از شکسته. این ترس باعث میشه که قبل از شروع یک کار ،  اون رو تو ذهنم و روی کاغذ اونقدر به کمال نزدیک کنم تا ریسک شکستش به کمترین حالت برسه. اما این اتفاق هیچوقت نمی افته و بعد از مدتی حسرت این میمونه که اگر فلان موقع فقط شروع کرده بودم الان خیلی پیشرفت کرده بودم و شاید بهترین بودم!فقط شروع کن!وقتی حس میکنم مدت زیادی رو دارم به برنامه ریزی و به کمال رسوندن کاری میکنم تمام سعیم رو میکنم که کم و کاستی های احتمالی رو بپذیرم و شروع به انجام اون کار کنم. مثلا درست کردن اکانت ویرگول و نوشتن همین متن که بالاخره بعد از یک سال انجامش دادم!شما هم اگر مثل من با این موضوع مواجهید دست به کار شید و اون کاری که به خاطر کمالگرایی چند وقته عقب میندازید انجامشش بدید! حتی یک قدم کوچیک فقط برای شروع.اگر راهی بوده که برای مقابله با کمال گرایی بهتون کمک کرده یا پیشنهادی برای بهبود نوشته هام دارید خوشحال میشم باهام در میون بزارید :)</description>
                <category>داریوش</category>
                <author>داریوش</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 05:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>