<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یکتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yekta.akhbari</link>
        <description>تا نوشتن اثباتی باشد برای بودن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:10:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11146/avatar/OZB3qH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یکتا</title>
            <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمستان است</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-f8549jkgrc6e</link>
                <description>این روزها را اگر که می‌خواستم به داستان بنویسم، حتمن این طور شروع می‌کردم:« زمستان بود». و باقی‌اش هر چه که می‌گفتم باز هم به اندازه‌ی همان یک جمله‌ی اول، حرف‌هایی که باید زد را نمی‌گفت. ببین! چیزهایی هست که تو از آن‌ها بی‌خبری. چیزهای کوچکی که می‌توانستم بگویم ولیکن زبانم قاصر بود. نه به خاطر کم‌دانی من در زبانی که تو به آن خو گرفته‌ای یا شاید هم نادانی تو از زبانی که من با آن بزرگ شده‌ام، که به خاطر سختی به کلام نشاندنشان. چیزهای کوچکی مثل اینکه وقتی ۱۰ ساله بودم یک بار سر از کارگاه عروسک سازی درآوردم و از آن به بعد عطر چوب کاج فراموشم نشد. این را می‌توانم برایت تعریف کنم اما چه‌طور بگویم که عطر چوب کاج به مشام من چگونه بود؟ برای تویی که از کودکی برای عید نوئل کاج فروخته‌ای، عطر چوب کاج هرگز آن چیزی نیست که من، در ۱۰ سالگی شنیده‌ام. یا مثل اینکه وقتی ۵ ساله بودم، گاهی به خاطر موفقیت‌های بزرگم در مهدکودک، مادرم برایم از دکه‌ی مقابل ایستگاه تاکسی‌های فاطمی-آزادی تخم مرغ شانسی می‌خرید و من هنوز قلبم برای از دست دادن جایزه‌های تخم مرغ شانسی در خانه کشیمان به آن کشور همسایه غمگین است. که تو لابد هرگز در عمرت دکه ندیده‌ای و نمی‌دانی خوردن تخم مرغ شانسی برای کودکی متولد اوایل دهه‌ی هفتاد در تهران که مادر و پدرش هر دو فرهنگی بودند، چه پدیده‌ی خارق‌العاده‌ای بود. یا مثلن وحشتی که در ۱۴ سالگی برای ابد در تنم نشست، آن شب لعنت شده‌ی خرداد که از سقف همه‌ی خانه‌ها فریاد شنیده میشد و مقابلم با اشک و فریاد می‌گفتند که هر که از آن کوچه بیرون آمد غرق خون بود و ما عزیزی در آن کوچه داشتیم. که تو خرداد را نمی‌شناسی. یا مثلن اینکه چرا همین آخر هفته وقت بوسه‌ی شب بخیر اشک‌هایم روانه شد و با بغض برایت گفتم که شنیدن و خواندن و دیدن همه‌ی این‌ها که فجیعانه دور از من اتفاق میفتد، تلخی و دردناکیشان درست به خاطر همین دوری بیشتر است و تو خواستی که بیشتر برایت بگویم ولی من اشک‌هایم را به زور پاک کردم و چند بار فوت کردم و بعد سریع با بغضی که ماند خندیدم. که من چه‌طور می‌توانستم برایت بگویم که درد، تا کجای استخوان‌هایم فرو رفته است وقتی حجمش با ماجرای دردناک سقوط یک هواپیما زیاد هم هم‌خوانی نداشت، چه‌طور می‌توانستم برایت بگویم که پیشینه‌اش چیست و از کی شروع شده است و چرا این همه روی هم جمع شده است و چرا تصور می‌کنم که هرگز تمام نخواهد شد. و مثلن همین زمستان. همین زمستان که نوشتم. همین زمستان که گاهی باعث می‌شود دو روز برایت ننویسم و نخواهم از چهار دیواری خانه‌ام بیرون بزنم و از همه‌ی این چهره‌های غریبه متنفر باشم که این زمستان برای شما به اندازه‌ی ما سرد نیست. و من چه‌طور می‌توانم برایت بگویم که تفاوت این ما و آن شما در چیست. که دروغ است اگر بگویم در آبی چشم‌های تو و قهوه‌ای چشم‌های من است یا بوری موهای تو و سیاهی گیسوان من. یا نورهای درخت نوئل خانه‌ی شما و انار یلدای من. یا آتش بازی و مستی سال نو برای تو و همه‌ی سین‌های هفت سین برای من. که دروغ است اگر بگویم تفاوتش در ورق‌های تاروت مادربزرگت است و کتاب حافظ جد من. یا حتی در اینکه به نظر من فین کردن جلوی بقیه عیب است و به نظر تو گذاشتن آرنج روی میز موقع غذا خوردن بی‌ادبی. و من می‌توانم ساعت‌ها برایت از این تفاوت‌های دروغ بنویسم بی آنکه بتوانم درست بگویم که چرا زمستان امسال برای ما سرد تر از شماست. و شاید زمستان‌های سال‌های قبل هم. شاید همه‌ی زمستان‌های تاریخ، دست کم از آن‌جایی که من به خاطر دارمشان. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2020 07:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی، جایی</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-meu1pzz6y05x</link>
                <description>همین‌طور که اخبار رو زیر و رو می‌کنم، چهار تا منشن پر از خشم توی توییتر می‌نویسم، چشمم میفته به دو خط جمله‌ی نمک بر زخم پاش و اشک می‌ریزم، سرم رو بر می‌گردونم و لوموند دیپلوماتیک تاریخ ژوئن ۲۰۱۹ رو روی تخت می‌بینم. تا خورده و همون جور که از چمدون درومده کنارم نشسته. برش می‌دارم که ورقش بزنم و پرت میشم توی چهار روز زندگی در رویا. یادم میاد که نشسته بودم روی تخت و سعی می‌کردم شن‌های روی کفشمو بتکونم. بهم گفت اون روز صبح که توی بارون رسیدی، می‌دونستی ۷۲ ساعت بعد اینجا، توی این اتاقی، ولی اگه تصویر خودتو می‌دیدی در حالی که داری شن‌های ساحل رو از روی کفشات می‌تکوندی تعجب نمی‌کردی. این وسط، یک جایی، یک اتفاقی افتاده که تو ازش بی‌خبری. برای سفر برنامه ریزی کرده بودیم. می‌دونستیم چه روزی، چه ساعتی قراره توی چه شهری باشیم. جایی بین بدو بدو شهر عوض کردن‌ها، دلمون هوای دریا کرد. تا دریای شمال یک ربع راه داشتیم. تصمیم گرفتیم کمی زودتر راه بیفتیم و یک ساعتی هم توی ساحل بگذرونیم. بدو بدو وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم ایستگاه قطار. حدود نیم ساعت بعد مرغ‌های دریای دور سرمون پرواز می‌کردن و باد سرد با صدای موج توی گوشمون می‌پیچید. شن‌ها رو برای همین از روی کفش‌هام می‌تکوندم. اتفاقی که افتاده بود همین بود. حضور لوموند دیپلوماتیک روی تختم همین احساس رو بهم میده. انگار بین تصویر یکتایی که چمدون به دست از کشورش خداحافظی می‌کرد و یکتایی که چهار ماه بعد روی تختش یک لوموند دیپلوماتیک به تاریخ ژوئن ۲۰۱۹ داره دنیا اتفاق افتاده که ازش بی‌خبره. ژوئن ۲۰۱۹ من هنوز پذیرش هم نداشتم. با خودم میگم همه‌ی زندگی همینه. دقیقن اون چیزهایی که بین دو تا تصویر اتفاق میفتن و ما ازشون بی‌خبریم. همه‌ی اونچه بین تصویر دو نفر که مقابل کافه‌ای برای اولین بار نوشیدنی به دست با هم صحبت می‌کنن و تصویر اون دو نفر دو ماه بعد، در شهری دور، پشت میز کافه‌ی دیگری، درحالی که هم دیگه رو می‌بوسن اتفاق افتاده. همه‌ی اون چیزهایی که بین آخرین پیام دوستی عزیز با مضمون خیلی خسته‌م، یه کم می‌خوابم، خشمی نهفته در یک بحث سیاسی نوشتاری در یک شبکه‌ی اجتماعی، دو ماه بعد، اتفاق افتاده. همه‌ی اونچه بین دست دادن آشنایی با واسطه بین دو نفر و اشک‌هاشون سه چهار سال بعد، وقت خداحافظی توی فرودگاه اتفاق افتاده. تموم اونچه بین تصویر خیره موندن چشم آدم روی چهره‌ی یک نفر، بعد از ظهری از روزهای مرداد، وسط یک سوپر مارکت بزرگ در تهران و کندن عکس‌هاش او دیوار اتاقش در فرانسه، سه سال بعد، اتفاق افتاده. همه‌ی اونچه بین گریه‌ی اول و نفس آخر اتفاق افتاده. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 22:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-tzii3646neub</link>
                <description>جایی که این روزها بهش میگم خونه، دیشب شروع سال جدیدی رو جشن گرفت. و گرچه من هنوز سه ماه کهنگی پیش رو دارم، با خودم به همه‌ی چیزهایی فکر کردم که از پارسال این روزها تا امسال تغییر کرده. ۲۰۱۹ رو در حالی شروع کردم که خودم رو برای امتحانی سخت آماده می‌کردم. پر از اضطراب بودم و تصور می‌کردم که همه‌ی رویاها و آرزوهام خلاصه میشه در یک حرف الفبا و یک عدد که قرار بود نمره‌ی مورد نظر رو نشون بده. سراسیمه بودم و بلاتکلیف. و بسیار غمگین. پر از احساسی که اسمش رو میگذاشتم عشق، ولیکن بیش از اندازه غمگین.دوستی برای مهمون‌های فرانسویش ترتیب مهمونی سال نو داده بود. به عنوان کسی که بلد بودم به زبانشون صحبت کنم دعوت شده بودم. تمام شب نوشیدم و بازی‌های ورق فرانسوی انجام دادم بدون اینکه چیزی ازشون بدونم. باهاشون از اینکه چه قدر منتظرم سال دیگه توی کشورشون باشم حرف زدم و هر بار که بهم گفتن با اون چه که می‌بینن زیاد هم دور از ذهن نیست لبخند روشن زدم. نیمه شب با همه‌ی حرف‌ها و فکر‌ها و غم‌های توی سرم به خونه برگشتم و آرزو کردم که سال جدید ۲ میلیارد آدم روی کره‌ی زمین، با خودش برای من شروع‌های بهتر بیاره. امسال اینجام. جایی که درست ۱ سال پیش از این فقط یک رویا و تصور دور بود. چیزی شبیه به همه‌ی نقش‌هایی که توی سر آدم شکل می‌گیره و به نظر دست نیافتنی میاد. ولی به دست اومد. دو هفته بعد از امروز، یک سال پیش، اون حرف و عدد نمره‌ی قبولی رو بهم نشون داد. و گرچه فهمیدم که تازه شروع اضطراب‌هاست، گرچه روندی که پشت سر گذاشتم تا امروز، اینجا، در این نقطه‌ی جهان باشم خیلی بیش از اونچه که فکر می‌کردم سخت و طاقت فرسا بود ولی گذشت. امروز، برعکس پارسال این موقع، خوش‌حالم. و این بار نه به خاطر جایی که هستم، آدم‌هایی که کنارمن یا احساسی که اسمش رو میگذارم دوست داشتن و در قلبم محکم نگهش داشتم، بلکه به خاطر اینکه یاد گرفتم با وجود همه چیز خوش‌حال باشم. امروز می‌دونم که هیچ شروع یا هیچ پایانی به معنی تموم شدن مشکلات نیست ولی یاد گرفتم که چه‌طوری بهتر نگاهشون کنم. چه‌طور به جای احساس استیصال، کنار بزنمشون و جلو برم. امسال کسی رو کنارم دارم که ۱ سال پیش خودم رو لایق داشتنش نمی‌دونستم و برای همین اجازه می‌دادم که با عشق‌های غمگین موچاله و پژمرده شم. امسال احساس موفقیت می‌کنم. و احساس توانمندی. تصور می‌کنم که دیر یا زود، به هر چیزی که حقیقتن خواهانش باشم می‌رسم. شهری که این روزها بهش میگم خونه، دیشب شروع یک دهه‌ی جدید رو جشن گرفت. ۲۰۲۰ رو با دوستی ایرانی شروع کردم و نه به خاطر اینکه بلد بودم به زبانش حرف بزنم، به خاطر اینکه از بودن کنارش لذت می‌بردم. و خندیدم. و از اونچه که ذهنم رو درگیر کرده بود حرف زدم. و نوشیدم. و رقصیدم. و گرچه هنوز سه ماه کهنگی پیش رو دارم، تا حدی نو شدم. گرچه سرد بود و مردگی به تن طبیعت شهر بود، به خودم اجازه دادم که نو بشم. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 17:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pz5lnosffyah</link>
                <description>من درد را می‌شناسم. درد را چشیده‌ام، دیده‌ام، شناخته‌ام. درد را زیسته‌ام من. اول بار شاید زمین خوردن ساده‌ای بود. زخم کوچکی روی بینی‌ام. دوم بار درد نداشتن. درد از دست دادن. درد گرفتن دست سردی که خشک‌تر می‌شد انگار هر لحظه، هر ثانیه، با تیک تیک عقربه‌های ساعت، با تپیدن تند قلبم. درد بدنی که می‌نشست آرام زیر خاک. درد نشستن روی مبلی که گرمایش پریده بود و کتری خالی شاید. درد را می‌شناسم من. درد را خوانده‌ام بارها، بین سطرهای کتاب و نوشته‌ام بین دفترهای کوچک. دفترهایی به قدر یک طبقه‌ی کتابخانه. دفترهای کوچکی پر از کلمات سیاه. پر از تکرار واژه‌ی غریبه. درد، غریبه بودن بود، سال‌ها. تعلق نداشتن. اشک ریختن به پای آب‌ها و پروازهای چندین باره‌ای که دور می‌کند تو را از شناخته‌ها. خانه‌ای نداشتن؛ بی‌ وطن ماندن، بی زبان بودن.درد را می‌شناسم من. من درد را در آغوش کشیده‌ام. با پاک کردن اشک‌های زنی. با دیدارهای کوتاه‌ مردی. با قیچی زدن‌های دیوانه‌وار به موهای سرم. با گریستن بر ویرانه‌های آنچه باورش داشته‌ام. با تلاش کهنه‌ی بی‌نتیجه‌ای که یک کوله پشتی به دوشم نشانده بود و پاهایی خسته، سرگردان میان کافه‌های شهر. با رها شدن میان همه‌ی آنچه می‌گویند باید از آن ترسید. با هزاران بار شستن تن و بعد فراموش کردن. درد را با فراموش کردن به آغوش کشیده‌ام من، آن زمان که می‌بایست گفت و گفت و گفت و گریست. درد را می‌شناسم من. نفس کشیده‌ام من درد را. با برف زمستان کوه‌های شمال و جاده‌ی خاموش و فریاد بلند، درد را نفس کشیده‌ام. با تقلا برای بستن در ماشین، برای نمردن. با هزار بار بالا پایین کردن دستگیره‌ی در خانه و جیغ‌های بنفش. با رفتن‌های مدام و بعد نگاه کردن به پشت سر که پاهایم نمی‌رود و همه‌ی وجودم می‌گوید که برو و بعد دوباره باز گشتن. با جیغ، جیغ بیشتر، جیغ‌های بنفش به درازای ماه‌ها و زمین خسته‌ی اتاقم که جای مشت‌هایم را داشت و شنیده بود که چندین بار التماس کرده‌ام که بس است. و عشق، عشق را می‌شناسم من، بی آنکه دیده باشمش و شنیده باشم و چشیده باشم و نفس کشیده باشمش. عشق را بی آنکه زیسته باشم، می‌شناسم من. و عشق را خلاف آنچه که می‌گویند، خالی از درد، می‌شناسم من. که اگر درد را با عشق بیامیزم، و اگر آن چنان که درد، زخم بر جان می‌زند و خون بر چشم می‌دود از رنجش، عشقی باشد در جهان، عشق نیست. عشق را می‌شناسم من و آن را می‌نشانم میان برگ‌های زرد خیس این شهر دور. می‌آویزمش به درختان، به میله‌های آهنین مقابل رودخانه، به آفتاب بی رمق پاییز، به مهره‌های چوبین شطرنج، به سرودهای انقلابی که برایم خوانده‌ای. به قدم زدن‌های طولانی. به لبخند بزرگی که جا مانده‌است به روی لبم، از آن زمان که عقربه‌‌ها تندتر از آنچه که باید چرخیدند و پیش از آنکه نقطه‌ای بگذاری باید می‌رفتم. و تکرار می‌کنم با خودم مدام که تو، از دردهای من فراتری. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 19:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه‌ی کی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-cadqmaf28oho</link>
                <description>بین ۱۸ تا ۲۳ سالگی با مادربزرگم زندگی می‌کردم. به امید مستقل شدن، برگشته بودم ایران و بعد شرایط طوری رقم خورد که مجبور شدم خونه‌ی مادربزرگم بمونم. کم کم سیستم زندگیم تغییر کرد. ساعت‌های تنها توی اتاق موندن که خونه‌ی پدر و مادرم بهش عادت داشتم تبدیل شدن به سریال تماشا کردن با مادربزرگ و حرف زدن از این در و اون در. عادت کردم به چای همیشه آماده. به خونه‌ی همیشه شلوغ. به رفت و آمد. به همه‌ی چیزهایی که من، تک دختر یک پدر و مادر شاغل تجربه‌شون نکرده بودم. از طرفی زندگی با مادربزرگم بی اندازه سخت بود. من خانواده‌ای داشتم که همیشه برای تصمیم گیری آزادم گذاشته بودن و به انتخاب‌هام احترام گذاشته بودن و بی اندازه بهم اعتماد داشتن. حالا گیر افتاده بودم بین خیل آدم‌هایی که می‌خواستن برام جای خالی پدر و مادر رو پر کنن؛ دایی‌ها، خاله‌ها، مادربزرگ. مسلما همه‌ی این آدم‌ها نظرات یکسانی هم درباره‌ی تربیت یک جوان نداشتن و هیچ یک هم سبک زندگی من رو نمی‌پسندید برای همین مدام کشمکشی عجیب بین اون‌ها با هم، من با اون‌ها و نهایتا من با پدر و مادرم وجود داشت که بهشون گوشزد کنن من رو رها کنن. اون روزها من مدام آرزو می‌کردم که بتونم تنها زندگی کنم و کسی چه میدونه، شاید اگر واقعا می‌تونستم که توی شهر خودم، نزدیک به دوستامو خانواده‌م تنها زندگی کنم، حالا این‌ها رو اینجا نمی‌نوشتم. امروز ولی بیش از هر وقت دیگه‌ای از تنها زندگی کردن بیزارم. وقتی خیس و خسته از دانشگاه می‌رسم خونه، دلم نور و چای و گرما و گوش شنوا می‌خواد ولیکن با خالی سفید اتاقم و تل‌انبار ظرف‌ها نشسته و شکم گرسنه مواجه میشم. اینکه می‌دونم هیچ‌کس منتظرم نیست گاهی خیلی برام آزار دهنده میشه. یک وقت‌هایی پیش میاد که دلم بخواد زنگ بزنم و به خانواده‌م بگم که امروز تا کی و با کی بیرونم، چیزهایی که تا سر حد مرگ عصبانیم می‌کردن. بین همه‌ی کلاس‌ها و درس‌ها و سختی‌های دوری از کشورم و دوست‌هام و عادت‌هام، برنامه ریزی برای درست و به موقع غذا خوردن، خونه‌ی تمیز داشتن و لباس‌های شسته و اتو کرده اون قدر به نظرم سخت و غیر ممکن میاد که بعضی هفته‌ها بی‌خیال همه چیز میشم. می‌خوام بگم، آدم خیلی وقت‌ها چیزهایی رو آرزو می‌کنه که از واقعیتشون هیچ تصوری نداره و خیلی وقت‌های دیگه از چیزهایی فراریه که هیچ فکرش رو هم نمی‌کنه ممکنه روزی دل‌تنگشون بشه و یا قشنگی‌هاشون رو ببینه. برای همین حالا، با وجود همه‌ی غرهایی که می‌زنم، با وجود اینکه گاهی از اونچه در حال تجربه کردنشم متنفر میشم، تصمیم گرفتم بتونم ازش لذت ببرم. تا جایی که میشه، تا جایی که توانش رو داشته باشم. چون حتما یک روز وقتی به عقب نگاه کنم، دلم برای این اتاق ۱۹ متری سرد با شفاژی که کار نمی‌کنه و دوش حمامی که فشار آبش خیلی کمه تنگ میشه. برای سکوتش. برای اینکه فقط و فقط و فقط متعلق به منه. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 03:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه‌ی سن!</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%86-ygbbxoajjrgb</link>
                <description>گفت برای تولد بابام شمع ۵ و ۴ خریدم. آقای شیرینی فروشی بهم گفت، به نظرم برای این سن همون شمع علامت سوال کافیه. گفتم بابای تو که ۵۴ سالش نیست. خندید که تو بهتر می‌دونی یا من؟ گفتم آخه بابای تو همه‌ش یک سال از بابای من بزرگتره. گفت دیوونه خب بابای تو هم خداد ۵۳ سالش شد. کمی شوکه شدم. کمی ساکت شدم. انگار مواجهه با این واقعیت که بابا، ۵۰ سالگی رو رد کرده خیلی سنگین و آزار دهنده بود. اون قدر که کیک توی دهنم ماسید. گفتم من نفهمیدم کی شد ۵۰ سالشون. گفت کجای کاری؟ مامانامون هم امسال میشه ۵۰ سالشون. این بار به زور جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم. مامان انگار توی سر من سال‌هاست که ۳۶ ساله باقی مونده. انگار ناخواسته چروک‌های دور چشمش رو نمی‌بینم و متوجه نمیشم که رگ‌های روی دستش چه‌قدر برومده شدن. مثل بابا که شاید از شانس من مو به سرش نیست و هیچ وقت درست نفهمیدم که خرمایی موهاش سفید شد. بعد یه کم نگا نگاهش کردم گفتم، ببین ما خودمون تقریبن ربع قرنه که داریم زندگی می‌کنیم. زد تو سرش. کی ربع قرن شد؟ گفتم می‌دونی چیه؟ داییم رو از همیشه بیشتر توی ۲۴ سالگیش به یاد میارم. ۲۴ ساله که بود، منو با خودش می‌برد دانشگاه. پشت میزای کارگاه عروسک سازی، چوبای کاج رو میداد که بو کنم. یه گوشه‌ی حیاط سینما تئاتر با دوستاش سیگار می‌کشید و من با قزن ژاکت بنفش پولک دارم ور می‌رفتم و فکر می‌کردم که چه قدر بزرگن، چه قدر میفهمن، همسن این‌ها بودن عجب دنیایی داره. گفتم می‌دونی چیه، جدای اینکه بعده‌ها فهمیدم داییم حالا هم توی ۳۶ سالگی هنوز خیلی بچه‌ست و اون قدرها هم که فکر می‌کردم همه چیزو نمیدونه، ۲۴ سالگی اصلا شبیه اون چیزی که فکر می‌کردم نبود. هر چی این طرف و اون طرفش می‌کنم، بازم حس نمی‌کنم بزرگ شده باشم. بعید میدونم خیلی هم چیزی بفهمم. بعد یاد اون دوچرخه سفیده افتادم که توی گاراژ خونه‌ی بابا بزرگم بود. خیلی سال اون جا بود. بابابزرگم خریده بود که من باهاش دوچرخه سواری یاد بگیرم ولیکن سال‌ها طول کشید که اندازه‌م بشه. همیشه وقتی می‌خواستم کفشامو زیر پله‌ها در بیارم، چشمم میفتاد بهش و از خودم می‌پرسیدم یعنی این مال کیه؟ کنار دوچرخه‌ی عموم بود و به نظرم خیلی بزرگ و سفید و قشنگ میومد. همه‌ش فکر می‌کردم کیه که اون قدر خوشبخته که سوار این دوچرخه میشه. بعد یه روز بابابزرگم آوردش توی حیاط خونه‌ی ما. گفتم ای وای این دیگه از کجا اومد؟ گفتن دختر حسابی این همون دوچرخیه که این همه سال چشمت دنبالش بوده، حالا دیگه می‌تونی سوارش بشی. ولی این اون دوچرخه نبود، کوچیک شده بود، مگه میشه دوچرخه‌ها آب برن؟ مامان بهم خندید که دخترم دوچرخه آب نرفته، تو بزرگ شدی، برای همین دیگه بزرگ نمی‌بینیش. فکر می‌کنم همه‌ی این سال‌ها درست نفهمیده بودم چه طور اون دوچرخه آب رفت. شاید وقتی ۲۴ سالگی آب رفت، بیشتر از هر وقت دیگه‌ای متوجهش شدم. وقتی فهمیدم آدم‌هام می‌تونن آب برن، تازه فهمیدم چه طوری هم قد دوچرخه‌م شدم. می‌خوام بگم، سن درست عین همون دوچرخه سفیده می‌مونه. از دور بزرگه، بهش که می‌رسیم کوچیک میشه. برای همین دیشب که به مامان گفتم باورم نمیشه ۵۰ ساله‌ت شده باشه، پشت صفحه‌ی تلفن شبیه لبخند مونالیزا شد و گفت وقتی دخترخاله‌م ۵۰ سالش شد فکر کردم چه پیر شده، ولی من حس نمی‌کنم زیاد بزرگ شده باشم. فکر نمی‌کردم ۵۰ سالگی این شکلی باشه. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2019 01:25:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش دوزک !</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B2%DA%A9-um7egx7f1mpe</link>
                <description>دیروز صبح، قشنگ‌ترین پسر بچه‌ی جهان توی تاکسی کنارم نشسته بود. من عاشق بچه‌هام. فکر می‌کنم که بچه‌ها واقعی‌ترین موجودات دنیان. هنوز دنیا ذهنشون رو چهارچوب بندی نکرده. هنوز می‌تونن خود خودشون باشن. برای همین وقتی کنارشونم، فقط به زدن لبخند‌های آدم بزرگونه اکتفا نمی‌کنم، واقعا تماشا می‌کنمشون. همه‌ی رفتارهاشون رو زیر نظر می‌گیرم. به خاطر اینکه بتونم،شاید، بیشتر شبیهشون باشم. قشنگ‌ترین پسر بچه‌ی جهان، دیروز کنارم توی تاکسی، مدت زمان خوبی مشغول بازی کردن با یک کفشدوزک، چسبیده به پشتی صندلی راننده بود. نور آفتاب افتاده بود روی چشمای آبیش و من سخت سرگرم رویا پردازی بودم. پسربچه‌ای که قراره روزی در آینده، من رو مامان صدا کنه و با هم توی دشت‌های باز کفش‌دوزک‌ها رو دنبال کنیم و راجع بهشون یاد بگیریم. هنوز از رویا پردازی سیر نشده بودم که مادر قشنگ‌ترین پسر بچه‌ی جهان، سرش فریاد کشید، چیکار می‌کنی؟ چرا داری با اون ور میری؟ بعد با بی‌رحمی تمام پاش رو مالید به تن نحیف کفش‌دوزک و پخش صندلیش کرد. اون وقت به پسرش گفت:« دیگه آروم بگیر، مُرد!» قشنگ‌ترین پسر بچه‌ی جهان، دیروز کنارم توی تاکسی نشسته بود و فکر می‌کنم که این آخرین باری بود که هرگز با کفش‌دوزک‌ها مهربونی کرد. من بعد از اتفاق، مدتی شوکه و آزرده بودم. بعد به خیلی چیزها فکر کردم. به اینکه ما خواسته یا ناخواسته در حق بچه‌هامون بی اندازه بی‌انصافی می‌کنیم. اینکه ما به خاطر درست تربیت کردنشون گاهی اون‌ها رو از کشف کردن و آدم بهتری بودن باز می‌داریم. ترس‌هامون رو بهشون منتقل می‌کنیم. اعتقاداتشون رو با اعتقادات خودمون خش می‌ندازیم. به اینکه هیچ کدوم از ما هرگز فرصت این رو نداشته که جهان رو کامل از دریچه‌ی نگاه خودش ببینه. یادم افتاد که مامان از گوجه فرنگی متنفر بود و من ۲۳ سال طول کشید تا این موضوع رو بفهمم. همیشه توی سالاد گوجه فرنگی ریخت، هر روز صبح تغذیه‌ی مدرسه‌م یک گوجه فرنگی درسته بود. با این حال حتی اون هم یادش نموند که ترش از ضعیف بودنش رو توی من جا نگذاره. هیچ وقت حواسش نبود که جمله‌ی «زن باید قوی باشه!» ممکنه من رو در بزرگسالی از خیلی تجربه‌ها دور کنه. به این فکر کردم که حتی وقتی می‌خوایم از روی کتاب‌های روانشناسی زندگی کنیم و هیچ اشتباهی نداشته باشیم، باز هم اشتباه می‌کنیم. و به اینکه شاید مادر یا پدر یک بچه بودن، ترسناک‌ترین تجربه‌ی جهانه. بزرگترین مسئولیت دنیاست. بی‌برگشت‌ترین انتخاب عالم. دیروز، فقط یک آرزو داشتم. اینکه بچه‌های من، یک روز به کودکیشون نگاه کنن و یاد دشت‌ها سبز و کفش‌دوزک‌های قرمز بیفتن و با خودش فکر کنن که مادرمون همه‌ی تلاشش رو کرد که ذهنمون رو از ترس‌ها و چهارچوب‌های قرار دادی بی معنا دور نگه داره. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 14:36:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن سخت‌تره یا موندن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-civ6aqg5l1sg</link>
                <description>رفتن همیشه سخت بوده. برای من، رفتن برابره با چشم‌های گریون توی سالن فرودگاه و هزارتا سوال بی‌جواب که این چه جبریه؟ چه جبری اجازه داره هر بار من رو از خونه بکنه و ببره، وقتی که پاشنه‌ها کفشم گیر می‌کنه به آسفالت این خیابونا؟ امروز ولی، بعد از ۵ سال مبارزه با این جبر، بعد از ۵ سال که کتاب‌هام رو ریختم توی چمدون و برگشتم به خونه، امروز نمی‌دونم موندن سخت‌تره یا رفتن. امروز، ۴۵ روز با انتخاب رفتن فاصله دارم و نمی‌دونم اشک‌هام از ترس نرفتنه یا از غم نموندن. امروز من از همه‌ی بارهایی که توی سالن فرودگاه چشم‌هام رو توی دستم فشردم، سردرگم‌ترم. چند وقت پیش، برای دوری کردن از اضطراب روند دیوانه کننده‌ی مهاجرت، برای چندمین بار سریال آشنایی با مادر رو تماشا می‌کردم. قسمتی بود که یکی از شخصیت‌ها به اون یکی می‌گفت با چیزهایی که دلتنگشون میشی خداحافظی نکن بلکه از چیزهایی گذر کن که توی این شهر آزارت میدن. و من با خودم فکر کردم که باید یک لیست درست کنم، از چیزهایی که دلبسته‌شونم، برای روزهایی که شاید این ۴۵ روز من رو از خونه دور نکرده باشن. و یک لیست کاملا متفاوت، از همه‌ی اونچه دارم ازش فرار می‌کنم برای روزهایی که شاید ۴۵ روز دیگه از راه برسن و من دریاها با خونه فاصله داشته باشم. و حالا که اینجا می‌نویسم، به توجه به جمله‌بندی‌ها و واژه‌ها، به یاد آوردم که من ۵ سال جایی بودم که وقت رفتن بهش می‌گم خونه ولیکن بارها و بارها و بارها احساس گمگشتگی داشتم و فریاد کشیدم که من دیگه نمی‌دونم خونه کجاست. من برای بار دوم توی زندگیم دارم از یک مبدا مهاجرت می‌کنم. حتی حالا که هنوز توی اتاقم نشستم و به دیوار حیاط خلوت، تنها سه طبقه بالاتر از دفعه‌‌ی قبل، ۸ سال پیش، خیره شدم، حتی حالا هم نمی‌تونم تصور روزی رو توی سرم جون بدم که از در بیرون بزنم و آدم‌ها به زبانی به جز فارسی من حرف بزنن. تصور روزی که کسی بهم بگه دوستت دارم و بیگانه باشم با واژه‌هاش، نه به معنای نشناختنشون که به معنای لمس نکردنشون. تصور روزی که وقتی دلم گرفت، یک سیدخندان تا کریمخان پیاده رو به خودم بدهکار بشم و یک چای در کافه‌ی مورد علاقه‌م با آدم‌هایی که بی‌دلیل کنارشون می‌خندم و یک بولوار کشاورز زیر بارون. شاید حتی یک مستی یواشکی ایستاده پشت اپن آشپزخونه‌ی یک ۴۰ متری که هربار صبح روز بعدش از خودم پرسیده باشم: چرا؟ یک تنها تماشا کردن فیلم از بالاترین ردیف سینما آزادی. یادآوری اولین بوسه، اولین آغوش، اولین عشق. که من هر وقت توی این شهر زندگی کردم، عاشق بودم. عاشق یک نفر، عاشق چند نفر، عاشق یک خیابون، عاشق یک چهار دیواری، عاشق رنگ زرد خمیده‌ی تاکسی‌های خطی سر جلال. عاشق پیاده‌روی جدا از این جهان سیمای ایران، عاشق ترسم از میدان گرگان، عاشق دست گرفتن صفحه‌های نم گرفته‌ی زندبان ماکسیم گورکی رو به روی سر در پنجاه تومنی دانشگاه تهران. عاشق همه‌ی جگرکی‌ها و ساندویچی‌های کثیف، عاشق همه‌ی ماشین گردی‌های بی‌دلیل و عاشق اکباتان. ۴۵ روز دیگه، اگر که هیچ چیز اشتباه پیش نره، من از این شهر میرم. این بار به انتخاب. این بار نه از سر جبر. این بار برای آرزوهام، برای هدفم. به خاطر تمنای زندگی کردن در یک جامعه‌ی سالم‌تر. شاید به خاطر توهم اینکه جای دیگه میشه آدم بهتری بود و آدم‌های سالم‌تری شناخت و زندگی درست‌تری داشت. میرم که از بروکراسی‌های بی‌نتیجه خلاص بشم. میرم که وقت نوشتن کلماتم رو سانسور نکنم. میرم که شاید چند سالی زن بودنم کمتر مایه‌ی شرمم بشه. میرم که خودم رو جایی بشناسم که هیچ گذشته‌ای بهم معنا نمیده. میرم که تجربه کنم. شاید از همه چیز مهم‌تر: میرم که تجربه کنم. و  غم انگیزه. اینکه چه‌قدر میون همه‌ی اونچه در ذهن من، من رو به من تبدیل می‌کنه و همه‌ی‌ اونچه که من رو از من فراری میده، دست و پام رو گم کردم. نمیدونم رفتن سخت‌تره یا موندن. همون طور که گاهی نوشتن چند خط رو شروع می‌کنم و هفته‌ها به بعد به ناقص‌ترین حال ممکن، مثل این‌ها که خوندید، تمومش می‌کنم. بی اونکه جرات داشته باشم، یک بار از نو مرورشون کنم. همون‌طور که گاهی نمی‌فهمم نوشتن سخت‌تره یا ننوشتن. ولی می‌دونم گاهی باید برای ادامه دادن، دل کند. و شاید دل نکندن برابر باشه با ادامه ندادن. و من از ادامه ندادن بی‌اندازه می‌ترسم. می‌ترسم که ۴۵ روز دیگه، مجبور نباشم که دل بکنم و یک روز به خودم بیام و ببینم مثل همه‌ی ۳۰ و اندی ساله‌های اطرافم، از یک جایی به بعد ادامه ندادم. شاید هم از این فاصله‌ی انتظار ۴۵ روزه نیست که می‌ترسم. شاید همه چیز از ترس اینه که نقطه‌ای برسه که مجبور باشم بفهمم، برای از نو شروع کردن، نیازی به تغییر دادن مختصات جغرافیایی نیست و باید که به جای فرار، بسازم. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 12:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-uqgoiygoqig9</link>
                <description>مردی به آواز می‌خواند شعری از حافظ:« جهان پیر است و بی‌بنیاد.» و کسی از بالای سر گفت که جهان از مصدر جهیدن است. با خودم تکرار کردم بارها که جهان، می‌جهد؛جهید، جهان؛ جهانی که می‌جهد؛ در جهیدن است جهان. کمی دورتر ساحل بود و شن‌ها که می‌رفتند با باد. کمی‌ دورتر دریا بود و موج‌ها می‌آمدند با آب. برای من جهان همیشه در سکون بود و خودم رها. می‌جهیدم، می‌دویدم، می‌رفتم. مردی حافظ را به آواز می‌خواند که جهان پیر است و بی‌بنیاد. از پشت سر صدایی می‌آمد که جهان از مصدر جهیدن است، می‌دانستید؟ و آن‌گاه من در سکوتی معلق به سکونی دچار شدم. آسمان بالای سر صدها رنگ عوض کرد. ابرها چرخیدن گرفتند. خورشید هزار بار طلوع کرد و تابید و غروبی پس از غروب. من سیاه گیسوانم را در آیینه به نقره‌ی سینی مادربزرگ دیدم و پلک‌هایم را چروکیده از زمان. من کودکانی را دیدم که از دشت‌ها پای فرار به گردنشان آویخته بودند. من گاوها را دیدم به وقت چریدن و اسب‌ها را که می‌رمیدند. دختران سفید پوش را دیدم رقصان بر سبزی زمین و مردان ارتشی که سیگار به گوشه‌ی لب به تماشایشان ایستاده بودند. جنگ‌ها را دیدم و شهرهایی که از صلح می‌درخشیدند. سکون رخنه کرد در رگ‌هایم و من از جهیدن جهان به گیج سرم کمر خمیدم. مردی می‌خواند به آواز و جهان پیر بود و چه بی‌بنیاد. صدایی که گم می‌شد، در گوشم می‌پیچید:« از مصدر جهیدن است جهان». می‌دانستید؟ </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 04:00:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰۰ تا گوسفند کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-zdfp20hhmumk</link>
                <description>«ر» همیشه میگه عشق اونیه که به خاطرش سوار هواپیما بشی. «و» میگه آدم به خاطر شهوت هم ممکنه گاهی سوار هواپیما بشه؛ عشق اونه که الویتت باشه. به خاطرش از همه چیز و همه کس بگذری. میگه عشق اونه که وقتی کنارش خوابیدی، نگران نباشی که موهات صورتش رو اذیت می‌کنه.  من نمی‌دونم عشق چیه. ولی می‌دونم توی زندگی هر آدمی، یک روز، یک نفر میاد که شنیدن اسمش چیزی بین غم و شادی رو توی دلش می‌کاره. گوشه‌ی چشمش پر اشک میشه ولی نمی‌تونه جلوی خودش رو بگیره تا لبخند دندونی بزرگ روی لبش ننشینه. یکی که قسمتی از وجودش میشه، مثل آپاندیس. ممکنه تا ابد توی تنش نگهش داره و آب هم از آب تکون نخوره. ولی اگر عود کنه و بخواد بکنتش و بندازتش دور، درد می‌کشه. درد می‌کشه تا اینکه یک روز جای بخیه‌ها التیام پیدا کنه و بعد زندگی مثل روز اول ادامه پیدا می‌کنه. گرچه همیشه خاطره‌ی از دست دادنش باهاش بمونه. گرچه وقتی کسی از آپاندیسش حرف بزنه، بی‌اختیار دست راستش بره روی شکمش و با خنده بگه، خاطره‌ی مورفین بعد جراحی آپاندیسم رو برات گفتم؟ عشق شاید اینه که یکی قلبت باشه. اگر نباشه، زنده نمونی. پیوند قلب بزنن ولی هیچ وقت مثل روز اول نتونی بدوی. من هیچ وقت اون قدر خوش‌بخت نبودم که کسی قلبم باشه. اصلن فکر می‌کنم که آدم از انگشت پاش شروع میشه، و قبل از اینکه به قلبش برسه، حتمن یک جایی آپاندیس لازمه.  امروز به آپاندیسم فکر می‌کردم. به شبی که اثر مورفین‌ رفت و من با فریاد، روی تخت بیمارستان از خواب پریدم. به یک سال و نیمی که کسی رو مثل آپاندیسم دوست داشتم. به اینکه هر از چند گاهی از درد، بی‌نفس شدم ولی هنوز برای کندن و دور انداختنش زود بوده. به این فکر کردم که حالا دوباره سمت راست شکمم درد می‌کنه. و شاید وقتش رسیده باشه که این بار خودم تیغ جراحی رو دست بگیرم. فکر می‌کردم که اولش درست مثل خواب مورفین با اغما می‌گذره. بعد یک روز با درد از خواب پا میشم و به جای خالیش چنگ می‌زنم. احتمالن تا مدت‌ها نمی‌تونم راحت بخندم، چون بخیه‌ها، انگار که فرو برن توی گوشت، امانم رو می‌برن. ولی بالاخره اون‌ها هم خوب میشن. جای همه‌ی زخم‌ها بالاخره یک روز خوب میشه. و من آماده میشم تا از آپاندیسم بگذرم و به قلبم برسم. فکر می‌کردم که شاید، یک روز، وقتی ۶۰ ساله بودیم؛ شاید یک روز وقتی هر کدوم بچه‌هایی داشتیم؛ شاید وقتی من نویسنده‌ی بزرگی شده بودم و اون، نمی‌دونم، رویاش رو پیدا کرده بود؛ شاید روزی که خاطره‌ی قدم زدن شبانه‌مون توی کوچه و پس کوچه‌های فردوسی شکل از واقعیت گرفته بود و اون خونه‌ای داشت توی والنسیا؛ کنار ساحل، حرم گرمای تابستون، باز کنارش قدم بزنم. فکر کردم اون روز شاید مثل حالا که گاهی برام درد و دل می‌کنه، از مشکلات کار حرف بزنه. شاید من براش بگم که پسرم تصمیم گرفته به شهر دوری مهاجرت کنه و این من رو می‌ترسونه. شاید اون برام از کیک هویج خوش‌مزه‌ای که همسرش می‌پزه تعریف کنه. و من بی‌اختیار، دستم بره سمت راست شکمم و اون روز حتمن یادم هست که براش بگم، خوش‌حالم که روزی، وقتی ۲۳ ساله بودیم و جوون و پر از اشتیاق، براش ۱۰۰ تا گوسفند کاغذی بریدم، تا خیالم راحت باشه که حداقل یک شب، با شمردنشون راحت می‌خوابه. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 15:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-thlgegprgkdj</link>
                <description>بهم گفت نمی‌فهمم آدم‌ها چه‌طور می‌تونن جذب زن‌های ضعیف بشن. هر بار کاور توییترت رو می‌بینم، لبخند می‌زنم :« به افتخار زنان قوی؛ شاید یکیشون رو بشناسیم، شاید یکی از اون‌ها باشیم و شاید یکیشون رو بزرگ کنیم.» تو یکی از همون زن‌های قوی هستی؛ خوشحالم که هنوز توی زندگیم دارمت. یادم افتاد که دو سال پیش، حدودن همین موقع‌ها، شاید کمی دیرتر، اواخر بهار، مردی رو به روم نشست، روی پله‌های خونه‌ای توی هانری کوربن، جایی که به خوبی میشد سفارت رو دید و گفت دیگه نمی‌خوام توی زندگیم باشی. پرسیدم آخه چه طور شد. پس اون همه حرف، اون همه احساس، یک باره کجا رفت؟ جواب داد:« من تصور می‌کردم تو دختر قوی‌تری باشی. ولی تو خیلی ضعیفی و من نمی‌تونم با یک آدم ضعیف ادامه بدم.» اون روز تمام وجود من در هم شکست. مطئمن نیستم غم تموم شدن رابطه‌ای بود که از اولش هم چندان میلی به شروعش نداشتم و یا مواجهه با اینکه ممکنه کسی در این جهان من رو ضعیف ببینه. ولی یقین دارم، غمی که توی دلم نشست، واقعی‌ترین غمی بود که تا مدت‌ها بعد تجربه کردم. مامان همیشه میگفت، زن باید قوی باشه. من یاد گرفتم که ارزشمندیم رو از قوی بودنم بگیرم. ولی هیچ وقت کسی به من نگفت که قوت، دقیقن از کجا میاد. من سعی کردم که مستقل باشم. سعی کردم دل تنگ کسی نشم. سعی کردم بار همه‌ی دیگران زندگیم رو به دوش بکشم؛ مادر مادرم باشم، مادر پدرم باشم، مادر دوست پسرم باشم. سعی کردم سنگ صبور همه‌ی دوست‌هام باشم. سعی کردم هرگز، هیچ جا کم نیارم. و یک روز وقتی خسته و آشفته بودم، کسی که من رو قوی دیده بود، قوی پذیرفته بود، توی چشمام زل زد و گفت تو آدم ضعیفی هستی. بابا همیشه میگه، هیچ چیز توی زندگی آدم بی‌دلیل اتفاق نمیفته. من فکر می‌کنم غم بزرگی که اون روز، روی پله‌های اون خونه‌ی قدیمی، تقاطع نفل شاتو تجربه کردم، دلیل بزرگتری داشت. باعث شد که برم و بگردم تا خودم رو پیدا کنم. دکترم گفت، آدم گاهی نیاز داره که ضعیف باشه. اون موقع زیاد نمی‌فهمیدم که چه‌طور ممکنه کسی به ضعف احتیاج داشته باشه. حالا ولی میدونم که هرگز هیچ کس توی این دنیا نمی‌تونه مطلقن قوی و یا مطلقن ضعیف باشه. میدونم که آدمی ترکیبی از ضعف و قدرته. میدونم که اسم کسی رو باید گذاشت «قوی» که ضعف‌هاش رو بشناسه و بدونه که چه‌طور باهاشون برخورد کنه. مثلن من وقتی که اضطراب بهم غلبه می‌کنه، بی‌اندازه ضعیف میشم. کنترل شرایط رو از دست میدم و این موضوع ترس بزرگی رو توی دلم زنده می‌کنه. حالا یاد گرفتم که وقتی می‌ترسم، جای دست و پا زدن، روی موج سوار بشم. با خودم هم دل بشم و اجازه بدم اونچه که باعث و بانی این هیجان بوده، چراغش رو توی سرم روشن کنه. یاد گرفتم اتفاقات رو طوری که هستن ببینم و نه اون طور که ذهن من دلش می‌خواد بازسازیشون کنه. یاد گرفتم که مقابل دیگران با صفات بیشتری معنا پیدا کنم و نه فقط با «قوی» بودنم. یاد گرفتم که هر جا لازم بود به خاطر خودم، بار دیگران رو زمین بذارم و بهشون اجازه بدم مسئولیت شرایطشون رو بپذیرن. یاد گرفتم که  نقش آدم‌ها رو توی زندگیم برگردونم سر جاش. یاد گرفتم که خودم رو بیان کنم. از غمم، ترسم، نگرانیم، شادیم و خشمم با بقیه صحبت کنم و تصور نکنم که من سنگی هستم که باید همیشه لبخند بزنه. یاد گرفتم، گاهی بچه‌ی شیطونی باشم که توی کوچه‌ها به دنبال برگ درخت‌ها می‌دوه و گاهی زن بالغی که منطقی و با اراده بحث می‌کنه. یاد گرفتم که قوی باشم و این بار، می‌دونم که قوت، دقیقن از کجا میاد. دیشب بهم گفت تو از اون زن‌های قوی هستی. و من توی تاریکی، دست یکتای تنهای گریان دو سال پیش رو گرفتم، از روی پله‌های خیابون هانری کوربن بلندش کردم، درحالی که می‌لرزید در آغوشش گرفتم و در گوشش گفتم که ما از پس این هم برومدیم. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2019 01:31:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-jdyy1fopjewl</link>
                <description>اسم دخترم را می‌گذارم رها. فکر می‌کنم اسم‌ها، اگر که درست انتخاب شوند، چیزهایی به صاحبانشان یاد می‌دهند که هیچ‌ مادری، هیچ پدری، هیچ معلم و مدرسه‌ای نمی‌تواند یادشان بدهد. مادرم می‌خواست اسمم را بگذارد تیوا. تیوا یعنی استوار. گاهی فکر می‌کنم اگر تیوا بودم، می‌توانستم همان‌قدر که مادرم همیشه می‌خواست قوی باشم. بعد با خودم می‌گویم، همان بهتر که تیوا نیستم. من گاهی ضعیف بودن را ترجیح می‌دهم، گاهی دلم می‌خواهد ندانم از جهان چه توقعی دارم، گاهی دلم می‌خواهد قدم‌هایم بلغزند. اسمم را گذاشتند یکتا و من یاد گرفتم که یکتا باشم. یاد گرفتم شبیه خودم راه بروم، شبیه خودم لباس بپوشم، شبیه خودم حرف بزنم، شبیه خودم بنویسم و شبیه خودم فکر کنم. اما چیزهایی هم بود که یکتا یاد من نداد. اسم دخترم را می‌گذارم رها. رها یادش می‌دهد که از زنجیرها جدا باشد. یادش می‌دهد که چهارچوب‌ها یک مشت مزخرفاتند که دست و پایش را می‌بندند. رها یادش می‌دهد که هیچ وقت مجبور نیست جایی بماند که نمی‌خواهد. هیچ وقت مجبور نیست با کسی بماند که خسته‌اش می‌کند. یادش می‌دهد لازم نیست چیزی بگوید که باورش ندارد و یا چیزی نگوید چرا که درست نیست و یا اصلا چیزی بگوید چون اجباری در کار است. رها یادش می‌دهد که اگر هم‌خواب آغوشی شد، نترسد که پس تکلیف عشق چه می‌شود و اگر عاشق شد نترسد که عشقش شبیه انتظاراتش نیست و اگر کسی را خواست که حضورش را لمس نمی‌کرد، برود. رها یادش می‌دهد که اگر خواست بدود، نگران نباشد که بقیه چه فکر می‌کنند و اگر خواست میانه‌ی خیابان‌ها بزند زیر آواز و اگر خواست بلند بلند بخندد. که اگر هوای شنا کردن به سرش بود از تنش خجالت نکشد. و اگر هوس برگر داشت، از چاقی نترسد. رها یادش می‌دهد که اشک‌هایش را یواشکی پاک نکند و وقت راه رفتن سینه‌اش را با افتخار بدهد جلو. که اگر دلش نخواست هیچ کدام از این‌هایی که نوشتم باشد، عیبی ندارد. اما با باد برود و پایش را به هیچ سنگی نبدد. یادش می‌دهد همه‌ی آن چیزی باشد که یکتا نبود. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 01:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-f4ucdilawc3i</link>
                <description>زن همسایه لیوان آب جوشش را گذاشت روی میز، رو کرد به من که با بی‌حوصلگی روی تکه‌ی نانم پنیر می‌مالیدم، گفت:« تلویزیون داشت آدم‌ها رو دسته‌‌بندی می‌کرد. اونایی که بعد از ساعت ۳ می‌خوابن توی دسته‌ی خفاش‌هان. به‌نظرم به دکترت بگو که ساعت خوابت جا به جا شده.»  برای من شب معنای دیگری دارد. شب را نه به خاطر سکوتش دوست دارم و نه حتی به خاطر ستاره‌ها. شب که می‌شود هر آن‌چه که ماورائی‌ست از گوشه و کنار خانه سرک می‌کشد، می‌نشیند میان سرمای اتاق، که هر روز بیشتر و بیشتر تنم را می‌لرزاند. شب‌ها می‌توانم به یاد دو مار بیفتم که روی سفیدی دیوار به هم می‌پیچدند، وقتی که خورشید هنوز خسته بود و ساعت کم‌کمک خودش را با نیمه‌ی راه می‌رساند. شب‌ها به یاد چیزهایی میفتم که فراموش کرده‌ام. سائق لذت و سائق مرگ هر دو کنار هم قدم می‌زنند و مرا می‌کشانند به پرتگاهی غریب. هزاران بار سقوط می‌کنم، هزاران بار دوباره می‌ایستم روی دو پا، می‌نشینم، راه می‌روم، می‌خندم، گریه می‌کنم، نفس می‌کشم و میمیرم. شب را نه به خاطر آرامشش که برای ازدحام اتفاق دوست دارم. کورسویی می‌تابد به شیشه‌ی پنجره، و من فکر می‌کنم که «بودن» عجیب معمایی‌ست وقتی تاریکی همه جا را گرفته باشد. امشب من از دسته‌ی خفاش‌ها جدا شده‌ام، پر کشیده‌ام تا برسم به این گوشه‌ی بی‌اعتنا و فکر کنم که انسان درست همین‌جا معنا پیدا می‌کند. در این معلق شبانه، میان سیاهی، میان ترکیب ناآگاهانه‌ی صدای کشیده شدن جارو روی سنگفرش خیابان و نوای غم‌بار دودوک که به گوش من می‌پیچد. فردا صبح، زن همسایه لیوان آب‌جوشش را می‌گذارد روی میز، نگران خیره می‌ماند روی تکه نان من که با رخوتی خودخواسته رویش پنیر می‌مالم، می‌گوید:« این‌طور تا صبح بیدار می‌مونی، مریض میشی.» و من برایش از پرواز شام‌گاهان می‌گویم، پیش از آن که از دسته‌ی خفاش‌ها جدا شوم. از رهایی، از تعلیق، از بی‌بندی، از آزادی، از لبریز شدن، از تکرار هر آن‌چه که از خاطر آدمی پاک می‌شود. برایش از شب می‌گویم، آن‌چنان که هست و نه آن‌چنان که او می‌شناسد. لیوان آب‌‌جوشش را بر می‌دارد، لنگان در را پشت سرش می‌بندد، مادربزرگم از گوشه‌ی چشم نیم نگاهی می‌اندازد به لبخند کج من، لقمه‌ی آخر را می‌جوم و می‌نشینم به انتظار تا شب از راه برسد. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 03:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقفه!</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D9%88%D9%82%D9%81%D9%87-nolylvvsudjh</link>
                <description>گفتم این چای عجب طعم جالبی دارد. گفت چای توت فرنگی‌ست. خندیدم. چوب در شومینه می‌سوخت. می‌خواستم سطحی بودن ملاقاتمان را به رخش بکشم.  گفت آن وقت‌ها تو خیلی بچه بودی. حالا خیلی به چشم نمی‌آید. گم شده بودم میان زردی دامنم. خیره ماندم به سیاهی مردمکش. برای من هرگز به چشم نیامده بود. بابا پرسید چرا رفتی؟ گفتم می‌خواستم بزرگ شدنم را به رخش بکشم. در آینه نیم نگاهی به خودم انداختم، مژه‌هایم را مشکی‌تر کردم؛ می‌خواستم زیباتر شدنم را به رخش بکشم.گفت برایم بگو. گفتم عادت دارم برای مخاطب‌های ساکتم از قصه‌ی خانه‌ها و بن‌بست‌های شهر را بگویم. گفت من مشتاق شنیدنم، از خودت بگو. گفتم زندگیم را زیر و رو می‌کنم به دنبال یک اتفاق جالب. گفت زندگی پر از اتفاق‌های جالب است، اما می‌فهمم که آدمی نمی‌تواند هر چیزی را برای کسی بگوید که بعد از ۶ سال مقابلش نشسته است. آمده بودم چیزهایی را به رخش بکشم که ۶ سال نبودن از آدم می‌دزدد. گفتم همان‌قدر که به هیاهو و آدم‌ها نیاز دارم، دلم وقت‌هایی را می‌خواهد که تنها باشم. گفت چه خوب که می‌فهمی، من هم همین‌طور. گفتم عاشق آرامش طبیعتم ولی نمی‌توانم زندگیم را بدون شلوغی شهر تصور کنم. گفت باور کردنی نیست، من هم همین‌طور. من گفتم، تایید کرد، تکرار، تکرار، تکرار. آمده بودم شباهت‌هایی را به رخش بکشم که ندیده بود. گفت نرو تا ۶ سال دیگر، گاهی سر بزن. گفتم حتما؛ خشک‌ترین و خالی‌ترین حتما جهان. از پله‌ها پایین رفتم، بی آنکه به عقب نگاه کنم. برایم نوشت به امید دیدار، زودتر از ۶ سال دیگر. گفتم شاید استمرار در همین ۶ سال یک بار هاست. رفته بودم که دیر شدن‌ها را به رخش بکشم. خواستم چشم ببندم که شب تمام شود. لیز خورد میانه‌ی افکارم. با کت قهوه‌ای رنگش در آن گالری کوچک میدان سلماس، ۸ سال قبل‌تر. با کفش‌های سیاهش، کمی بعد، که زیر باران کنارم قدم زده بود. با صدای شاملو که شعرهایی از ژاک پره‌ور را می‌خواند و من به نامش سال‌ها نشانده بودمش در عزیزترین گوشه‌ی اتاق. با اسکله‌های قایق‌های تنها در استانبول که روزی نشانش داده بودم، ۶ سال قبل، در آخرین دیدار. رفته بودم خیلی چیزها را به رخش بکشم. آمده بود، سقوط آدمی به گذشته را به رخم بکشد. نوشتم: من طرفدار استمرارها هستم. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Oct 2018 04:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-hyou5zqwl20r</link>
                <description>صبح، با پیام مامان از خواب بیدار شدم. نوشته بود:« خیلی ناراحته. همه‌ش گریه می‌کنه. بهش بگو که تو هم این روزا رو پشت سر گذاشتی. بگو که باباش بیشتر از هرچیز، نیاز داره که بدونه، اونا بهش احتیاج دارن.» سرطان یکی از وحشتناک‌ترین پدیده‌های جهانه. برای من این‌طوره. اسمش به تنم لرزه می‌ندازه. روزی که فهمیدیم بیماریش یه ذات‌الریه‌ی ساده نیست، روزی که فهمیدیم اون غده‌ی سیاه مرگ‌بار توی ریه‌ش جا خشک کرده، اینو فهمیدم. سرطان با خودش یه امید عجیب به همراه داره، و یه ناامیدی خفقان‌آور. هر روز با خودت میگی که راهی هست، هر روز فکر می‌کنی که یک روز کمتر به پایان باقی مونده. من نمی‌دونم کسی که سرطان داره، چه‌ دردی می‌کشه. اما خوب می‌دونم، کسی که عزیزی رو داره که می‌جنگه چی بهش می‌گذره. می‌دونم کار آسونی نیست که بهش بگی قوی باش، بهش بگی بخند، بهش بگی نذار بفهمه تو هم می‌ترسی. سخته ازش بخوای وانمود کنه همه چیز عادیه. ولی لازمه. مامان می‌گفت، بابا اگه می‌دونست که برای ما این آخر همه چیز نیست، شاید بیشتر تلاش می‌کرد. اگه باور می‌کرد که می‌تونه از پسش بر بیاد، شاید حالا کنارمون بود. من به صندلی خالیش فکر می‌کنم. به ژاکت سرمه‌ای راه‌راهش. به لیوان چای لب‌پرش. به لا کتابی بین کتاب‌هاش. به دستمال پارچه‌ای کنار دستش. به طرز روی هم انداختن پاهاش. به بالا انداختن ابروهاش. به وقتایی که دستت رو می‌گرفت و باهات می‌رقصید. به هیجانش وقتی که با جوون‌ترها از نقاشی حرف می‌زد. به قلموهاش. به تک‌تک جزئیات کوچیک و بزرگی که ازش توی یادم مونده. و به اینکه چه‌قدر فرصت کم بود. به اینکه تا چشم روی هم گذاشتیم، لاغر و لاغرتر شد. به اینکه کم کم از روی صندلی بلند شد و دراز کشید روی تخت. به اینکه ما با چشم‌های پر غم تماشاش کردیم، دستش رو گرفتیم، باهاش اشک ریختیم، و هیچ کدوممون هرگز، نگفت که بمون. و به اینکه اگر بهش می‌گفتیم بمون، چی می‌شد؟ اگر دستش رو می‌گرفتیم و باهاش توی بولوار قدم می‌زدیم، براش از آینده‌ی قشنگ پیش رومون می‌گفتیم چی می‌شد؟ با خودم می‌گم اگر بابابزرگم می‌دونست که شاید یک روز دوباره بتونه پالتوی خاکستریش رو تنش کنه و کلاه مشکیش رو بذاره سرش، چکمه‌هاش رو واکس بزنه و با من توی یکی از کافه‌های مرکز شهر چای بنوشه، شاید می‌موند. اگر براش از مراسم فارغ‌التحصیلیم می‌گفتم که نشسته توی جمعیت و بهم افتخار می‌کنه، شاید از روی تخت بلند می‌شد. اگر یکی بهش می‌گفت که پسر کوچیکش بالاخره دست از شیطنت بر میداره و اون می‌تونه توی عروسیش چاچا برقصه، شاید تسلیم نمی‌شد. و برای همه‌ی این‌ها کمی دیر شده. برای همه‌ی این حرف‌ها ۸ سال طولانی و سخت و دل‌تنگ، دیر شده. تلفن رو بر می‌دارم، می‌نویسم:« اگه اون روزا، یکی به من می‌گفت که قوی باش، می‌خندیدم. ولی قوی باش. بترس، ولی نذار بترسه. و باور کن، تا بتونه باور کنه، که این آخر ماجرا نیست.» </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Fri, 14 Sep 2018 23:47:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوربین</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-vi57nhgz0jbz</link>
                <description>گاهی انگار یک «من» از من جدا می‌شود و جایی بالاتر از زمین به روزهایم خیره نگاه می‌کند. یک دوربین فیلم برداری که با فاصله، از دور، همه چیز را ثبت می‌کند. گاهی همان «من» می‌نشیند درون سرم و هر آن‌چه را که دیده است، روی دور تند برایم پخش می‌‌کند. من به تماشا می‌نشینم، گاهی بلند بلند می‌خندم، گاهی به گریه می‌افتم. خوابالوده از کار، کلافه از شلوغی مترو، بین قفسه‌های فروشگاه به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گردد، معرفی می‌شود، دست می‌دهند، نگاهشان به هم خیره می‌شود و دلش می‌ریزد. پشت‌بام آینه‌ی آسمان شده است، دراز کشیده‌اند و ستاره‌ها را تماشا می‌کنند. با صدای عوعوی سگ‌ها، می‌خواند.چند نفر شنا می‌کنند، چند نفر بازی می‌کنند، همه می‌خندند. چهره‌ها یکی پس از دیگری ظاهر می‌شوند. نشسته‌اند بالای منبع آب و غروب را تماشا می‌کنند. لشکر پرنده‌ها، پشت سرخی آفتاب گم می‌شود. می‌گوید منتظر طلوع بمانیم. در سکوت به کوه‌ها خیره می‌شوند، آفتاب سر می‌زند و به هم گره می‌خورند. سینی خرما در دست، بین جمعیت می‌چرخد. همهمه‌ای ناواضح همه‌جا را پر کرده است. از لای در نیمه باز چشمش می‌افتد به او که تکیه داده است به تخت، زانو به بغل، گریه می‌کند. در کمی باز می‌شود، کنارش می‌نشیند، خیسی اشک روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند. صدای جیغ، صدای فریاد، صدای ناله، صدای درهایی که کوبیده می‌شوند. تاکسی پیچ خیابان را رد می‌کند. دستش را روی زنگ فشار می‌دهد. خودش را هل می‌دهد روی تخت. با وحشت به هم نگاه می‌کنند. آن‌قدر اشک می‌ریزد تا خواب سر برسد. ماکارونی‌ روی گاز قل می‌زند. به هرکس کاری سپرده است. جمعیت کم‌کم زیادتر می‌شود؛ در بالکن، روی مبل‌ها، ایستاده کنار پیشخوان آشپزخانه، پشت در اتاق‌ها. چشمش می‌افتد به دختری که با او می‌رقصد. خودش را قفل می‌کند درون اتاق، زانو می‌زند کنار پنجره‌ی باز، نور شهر چشمش را آزار می‌دهد؛ هق‌هق بلندی شنیده می‌شود. از بن‌بستی به بن‌بستی دیگری. وقتی حرف می‌زند دستانش را تکان می‌دهد. در تاریکی نگاهش را می‌بیند که بسته است به چهره‌ی او. روی جدول خیابان می‌نشینند، رو به خیابان، می‌گوید‌: «نه». کمی نگاهش می‌کند. مشتش را محکم‌تر می‌بندد. لبخند می‌زند. می‌گوید:« شاید اگر یک روز...» امیدوار سرش را پایین می‌اندازد. از جیبش آب نبات زنجبیلی در می‌آورد. می‌گذارد میان مشتش.روی هره‌ی پشت‌بام نشسته‌اند. ماتروشکاها را کنار هم می‌چینند. ساحل سرخ می‌شود، ساحل سفید می‌شود، ساحل ستاره باران می‌شود. قدم زنان بالا و پایین می‌پرد می‌گوید:«حدس بزن»، حدس می‌زند. نشسته است رو به دریا در دفترش چیزی نقاشی می‌کند. دورتر ایستاده است به تماشا. باد می‌وزد، ابرها کنار می‌روند، ماه در می‌آید. حرف‌هایش را می‌بلعد. می‌خندند. روی صفحه‌ی سفید چیزهایی می‌کشدند و حدس می‌زنند و می‌خندند. کلمه‌هایی می‌گویند و می‌خندند. با صدای پرنده‌ها به خواب می‌روند. چشم‌هایش را باز می‌کند، می‌غلتد، تنهاست. ترسی می‌نشیند میان دلش. یاد آن جمله‌ها می‌افتد: اینکه بدانی یک نفر هست، که فردا صبح هم آن‌جاست، و روزهای بعد. اینکه بدانی، چشم‌هایت را که باز کنی، تنهایی. با عجله از پله‌ها پایین می‌رود. نشسته‌ است لبه‌ی پنجره، همان پنجره‌ای که ماه را نشانده بود میان خاطراتشان، آفتاب چشمش را روشن کرده است، سیگار می‌کشد. می‌پرسید چای می‌خوری؟ زانوهایش را بغل می‌گیرد، سیگاری روشن می‌کند، چایش را می‌چسباند به گونه‌هایش. داغ است. چشم‌هایم را می‌بندم، فیلم تمام شده است، پتو را می‌کشم روی صورتم، میانه‌ی سرم دنبال دکمه‌ای می‌گردم که همه چیز را پاک کند. دوربین از من جدا می‌شود، می‌رود می‌ایستد گوشه‌ی اتاق. ۱،۲،۳، حرکت. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jun 2018 15:16:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@yekta.akhbari/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-n1ipubxlj8zv</link>
                <description>مادرم آرزو داشت پزشک شود. با لیسانس شیمی که بین مدارک دیگر آن پوشه‌ی آبی خاک خورد و چشمانی که از سال‌ها ویرایش و نمونه‌خوانی خسته بود، برای تک‌تک اعضای ساختمان و دوست و آشنا دارو تجویز کرد. ۳۰ سال تمام، بدون نسخه و مهر و امضا؛ بی آنکه حتی یک بار تشخیص اشتباهی بدهد. پدرم رویای فیلسوف شدن داشت. همان‌طور که مهندس مهندس صدایش می‌کردند، رویاهایش را چال کرد جایی میان کتاب‌های تاریخ فلسفه و منطق و علم ریاضیات. ۳۰ سال تمام هر چه نظریه خوانده بود و داشت و نداشت در گوش من گفت. پدرم فیلسوف بزرگی بود که تنها یک شاگرد داشت. من در چهار سالگی دلم می‌خواست ریاضیدان شوم. بزرگ‌تر که شدم با خودم گفتم اگر معمار باشم، هم مقبول‌تر است و هم پول‌سازتر. در نوجوانی دور پول و مقبولیت را خط کشیدم و رفتم که از خودم یک «پرلمان» بسازم. وقتی به سن قانونی رسیدم، فهمیدم که از من نه «پرلمان» در می‌آید و نه حتی یک معلم ساز معمولی.پدرم پرسید می‌خواهم چه‌ کاره شوم؟ و این می‌خواهی چه‌ کاره شوی با آن می‌خواهی چه‌ کاره شوی‌های بچگی فرق داشت. می‌خواست بداند که از زندگیم چه می‌خواهم. آدم‌ها گاهی مثل مادرم و مثل پدرم، از بچگی می‌دانند که از زندگیشان چه می‌خواهند. گاهی هم این را در ۱۸ سالگی می‌فهمند. من ۱۸ ساله بودم و آرزوی بزرگی نداشتم. می‌دانستم که دلم می‌خواهد آدم بزرگی شوم. تصمیم گرفتم بروم دنبال سیاست. فکر کردم سیاست‌مدارها می‌توانند جهان را نجات دهند. مادرم ترسید و گریه کرد. گفت برو جامعه‌شناس شو، نمی‌خواهم سر از زندان در بیاوری. پدرم گفت سیاست آن شور و هیجانی نیست که دیده‌ای. من ۱۸ ساله بودم. قانونی بودم. عاصی بودم. گوشم از این حرف‌ها پر بود. گفتم می‌روم مستقل می‌شوم، می‌ایستم روی پای خودم، سه تا جمله می‌گویم و خلقی را به جوش می‌آورم. بارم را جمع کردم، برگشتم به زادگاهم که سیاستمدار شوم.همان تابستان، از اینجا مانده، از آن‌جا رانده، در حالی که از سیاست فقط چهار واژه‌ می‌شناختم مثل آزادی و فریاد و مشت و خون، تصمیم گرفتم که برای این والاترین هدف زندگیم درس بخوانم. دانشگاهی پیدا کردم در فرانسه که جای بزرگترین مردان آن عرصه بود و پایم را برای خودم کردم در یک کفش که جای من آن‌جاست. من فرانسوی نمی‌دانستم. با خودم گفتم که بهتر است تا خودم را برای سیاست‌مدار شدن آماده می‌کنم، بروم دانشگاه کمی فرانسوی یاد بگیرم. با قدم‌هایی پر ترس در شیشه‌ای را هل دادم و بین میزهای ثبت‌نام چرخیدم تا بالاخره با برگه‌ای که اعلام می‌کرد از امروز دانشجوی ادبیات فرانسه هستم به خانه برگشتم.من سیاست‌مدار نشدم. چهار سال همان در شیشه‌ای را هل دادم و سر کلاس نشستم تا خودم را پیدا کنم. ادبیات من را نجات داد. ادبیات جهان را برای من نجات داد. ادبیات در دلش همان چهار واژه‌ی آزادی و فریاد و مشت و خون را داشت. جمله‌هایی داشت که خلقی را به جوش می‌آورد. در دلش فلسفه داشت، منطق داشت، جامعه را داشت، سیاست را داشت و شاید از همه‌ی این‌ها مهم‌تر عشق داشت. من آدم بزرگی نشدم ولی بزرگ شدم. و امروز، بعد از چهار سال، بی‌خواب و خسته قلمم را روی برگه‌ی امتحان گذاشتم، با خودم فکر کردم که از بی‌آرزویی به یک رویای عظیم رسیدم؛ رویای رضایت. و لبخند زدم. </description>
                <category>یکتا</category>
                <author>یکتا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 23:24:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>