<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یــکتا🌾</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yektaprj24</link>
        <description>به امیدِ روزهایِ بعد صبر؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یــکتا🌾</title>
            <link>https://virgool.io/@yektaprj24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان های مردم_«عشق از نگاه مامان بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@yektaprj24/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-bjljqie71wsr</link>
                <description>داستان های مردم_«عشق از نگاه مامان بزرگ»مادرجون داشت سبزی پاک میکرد ، منم کنارش نشسته بودم ،  تربچه و تره رو پاک کردم اما مادرجون خیلی ازم راضی نبود ، مثل اینکه سبزی رو خوب پاک نمی‌کردم. انگار خیلی نباید تَه تره هارو بگیرم.دیدم اخمای مادری داشت بیشتر می‌رفت توهم، سعی کردم کانالو عوض کنم ، گفتم: مادرجونی، این  تن بمیره راسته که تو نگاه اول عاشق آقاجون شدی؟مادرجونی خندید و گفت: حالا چرا یاد  این چیزا افتادی ؟نمی‌تونستم لو بدم قضیه رو ، آشغال تَره هارو زیر لگن قایم کرده بودم نبینه تا بعداً بندازم جلوی مرغو خروس تو باغ.جواب که ندادم مادرجونی لبخندش پاک شد ،نگاهش به پیازچه های تو دستش بودو همچنان با دقت پاک میکرد، چندتا دونه که تو لنگن گذاشت بعد گفت:جوون بودم دیگه، فکر  می‌کردم قد بلندشو اخمای تو همشو صدای بمش، برام زندگی میسازهپرسیدم: حالا ساخت؟از جا بلند شد و تنها گفت: اون تَره هایی که بد پاک کردیو بنداز توی کیسه آقاجونت نبینه...!</description>
                <category>یــکتا🌾</category>
                <author>یــکتا🌾</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 04:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های مردم_قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@yektaprj24/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-sfefrrzxrxmn</link>
                <description>داستان های مردم_ قسمت دومسوسک بدشانساولین بار  بود که می‌رفتم سراغ پادکست هایِ سروش صحت.همینطور که داشتم  کتابارو مرتب می‌کردم، پادکست رسید به جایی که یهو دست کشیدم از کار کردن. حالا داستان راجع به چی بود؟ سوسک خوش شانسی که خوش شانسیش دو دقیقه‌ هم طول نمی کشه! سروش صحت تعریف میکنه: ی بار داشتم با شخصی صحبت می‌کردم ، یهو چشمم خورد به یک سوسک توی حوض ، مثل اینکه داشت خفه می‌شد.  حالا با زور و زحمت  سوسکو میکشیم بیرون ،میندازیمش اون ور که دیگه از خطر غرق شدن دور بشه.صحبتو از سر گرفتیم و به آخراش که رسیدیم ،از دم حوض بلند شدیم و من تا  قدم اولو برداشتم، ی صدای خِرِچ بلندی اومد، پامو که برداشتم دیدم عه سوسکه زیر پای من له شده...با خودم گفتم این که تازه نجات پیدا کرده بود! چرا مرد؟سروش صحت دیگه بیشتر ادامه نداد، یا شایدم ادامه داده بوده، من گوش نکردم.انگار بقیه حرفارو سپرده بود به خود ما، آخرین کتابو گذاشتم سرجاشو،  گوشیمو خاموش کردم.یاد خودم افتادم ، خندم گرفته بود... سرنوشت ی سوسکو داشتم با زندگی خودم مقایسه می‌کردم ،من تمام تلاشمو کردم که بشه ، که خوب بشمو برگردم به زندگی، اگرم درمانو قرص جواب نداد که دیگه نداد.اگه نمردم، که نمردم دیگه، کتابای بیشتری میخونم اگه مردم ، شاید از ی لگد ، نجات پیدا می‌کنم ؟ کسی چه میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟کسی چه میدونه؟</description>
                <category>یــکتا🌾</category>
                <author>یــکتا🌾</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 00:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های مردم _قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@yektaprj24/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tf1tlt0akjjz</link>
                <description>داستان های مردم- قسمت اول-این داستان: از غذاهاش خوشم نیومد!«این داستان، متن ادبی نیست.»تو یِ جمعی، یهو فاز نصیحت برداشتم، صدامو صاف کردمو با لحن جدیو بلند گفتم:اگه مِنو رو دوست ندارید از اون رستوران خارج بشید!وقتی رو صندلی های اون رستوران نشستید،به این معنا نیست اجبارا بُرشی از ساعت به نام شما توی اون مکان خورده و حتما باید چیزی سفارش بدید!میدونید ؟ گاهی آدم ها معذب میشن...برای اون گارسونی که منتظر گرفتن سفارشه،از میز خالی ، شرمنده دست خالی خارج شدن...تموم اینا باعث میشه طرف تو اون رستوران لعنتی بمونه، حتی با وجود بی میلی...ولی شماها به این نکته فکر کردین؟گارسون با رفتن شما ،حقوقش رو از دست نمیده،صندلی به محض پا شدن شما، جاشو میده به یِ مشتری دیگهو آدم هایی که شاید به شما خیره بودن ، چند دقیقه بعد با اومدن غذاشون حتی چهره شما رو هم فراموش میکنن.. خلاصه کاری که به ضررتونه رو انجام ندین!اون ضرری که به خودتون زدین همیشه تو اون ذهنِ بی درو پیکر میمونه...همون لحظه، بچه یکی از همکارا بلند شد و با گریه گفت: حالا که اینجوریه من این آب‌گوشتی که درست کردینو دوست ندارم، مامانم گفت احتمالا شام مهمونی امشب کبابه، آخه آب‌گوشت شد غذا؟ اه!هم خجل زده بودم هم پر از خنده.بنده خدا مادرپسر بچه هم، از خجالت نمی‌دونست کجا فرار کنه.. بیچاره که تقصیری نداشت، من آب‌گوشتو جلو مهمون گذاشته بودمو و فاز نصحیت ورم داشته بود!همچین بدم نشد، فردا عصری میرم نون سنگک میگیرم با خانومم دوتایی میزنیم تو رگ، هرکیم نخورده هم که مهم نی...اون بچه احتمالا باباشو مجبور می‌کنه پیتزا بخره براشماهم دوباره فردا این آب گوشت خوشمزرو می‌خوریم.خلاصه که جلو بچه کوچیکا خیلی نصیحت نکنید، بکنیدااا ولی  اول موقعیتو بسنجید!مخلص.</description>
                <category>یــکتا🌾</category>
                <author>یــکتا🌾</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 00:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه؛ هدف این صفحه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yektaprj24/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uctobtlhzi9t</link>
                <description>سلام.پشت هر کدام از این  متن ها، احساساتِ آدم های مختلف پنهان شده اند.هر داستان، یک بار اتفاق افتاده است.من، معتقد هستم که ما آدم های کره خاکی، هرچقدر تفاوت ها داشته باشیم اما در یک درد و غم هایی مشترک هستیم.هدف من از نوشتن در این صفحه ، تنها اشتراک گذاری چند لحظه از زندگی ادم های متفاوت است.نه سخت می‌نویسم ، نه پیچیدههرچی را که برایم تعریف می‌کنند ،کمی ادبی تر برایتان بازگو می‌کنم.فقط همین.</description>
                <category>یــکتا🌾</category>
                <author>یــکتا🌾</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 22:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>