<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قاب زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yekzan</link>
        <description>یک زن هستم در قاب زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2131/avatar/QM9Jdz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قاب زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/@yekzan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزهایی هست که نمی‌دانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzan/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-b4sdqpdfilgx</link>
                <description>قبل از واقعهتوی قطار، شوهرم برای جوجه _ دختر سه ساله‌مان_ نسکافه سفارش داد. جوجه روی صندلی بند نمی‌شد. روی صندلی ایستاده بود که نسکافه را آوردند. شوهر گفت: فعلا داغه، بذار دست من باشه، ممکنه لیوانش دستت رو داغ کنه و بریزه روت و این‌جوری جوجه را راضی کرد که کمی صبر کند. بعد که نسکافه سرد شده را به من داد، به جوجه گفتم: بشین لیوان رو بدم دستت، این‌جوری ممکنه بریزه روت. جوجه نشست و دست آخر خیلی آرام نشسته بود و نسکافه را می‌نوشید که لیوان از دستش لیز خورد و هرچی تویش بود ریخت روی شلوارش. وقتی داشتم با شلوارش را دستمال می‌کشیدم با خودم فکر کردم اگر لیوان داغ را دست جوجه داده بودم و این اتفاق می‌افتاد با خودم نمی‌گفتم اگر صبر کرده بودیم سرد شود این اتفاق نمی‌افتاد؟! یا بعد از سرد شدن، وقتی ایستاده بود، لیوان را دستش می‌داد و می‌افتاد حتما غر می‌زدم که چرا نگفتم بنشیند و بعد به دستش بدهم. نمی‌خواهم روی این مساله مانور بدهم که آن چه قرار است بشود خواهد شد، قضیه این است که به من ثابت شد هیچ چیزی را قضاوت نکنم. یک مساله، دلیل کافی برای اتفاق افتادن یا انجام نشدن یک قضیه نیست. چیزهایی هست که ما از آن بی‌خبریم...</description>
                <category>قاب زندگی</category>
                <author>قاب زندگی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2017 23:24:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پاییزه‌های یک زن خانه‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzan/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-dsyayg9gaxsg</link>
                <description>بوی نخود و گوشت از اون سر خونه تا این‌جا میاد. یعنی از آشپزخونه کوچیک خونه‌ی هفتاد متری تا این‌جا که اتاق شوهره. کنار این اتاق، اتاق دختر سه ساله‌س. اتاق من کجاست؟ لابد هال، شاید هم آشپزخونه. بوی نخودی که هنوز خوب نپخته و گوشتی که هنوز داره به آب کف پس می‌ده تا این‌جا خودش رو می‌کشونه. ساعت داره یازده می‌شه و لحاف و تشک هنوز توی هال پهنه. دیشب دیر خوابیدم. داشتم صفحات هیچ‌هایک رو می‌دیدم. سفر که نمی‌تونیم بریم، لااقل از سفر رفتن بقیه ذوق کنیم. تا صبح نمی‌دونم جه خواب‌هایی دیدم که وقتی بیدار شدم همه دندونام درد می‌کردن. دندون قروچه دارم. اولین بیدار شدنم نزدیک هفت بود که پام خورد به دخترم و از لای یک پلک باز شده‌م شوهرم رو دیدم که خواب‌آلود داره نوتیف‌های گوشیش رو چک می‌کنه. قبل از این‌که بخواد سلام بده چشمم رو بستم. نای لبخند زدن و گفتن صبح بخیر نداشتم. دفعه دوم بیدار هول و حوش هشت و نیم بود. دخترم می‌گفت: مامان بیدار بشیم صبح شده. گفتم: یه کوچولوی دیگه بخوابیم. بدنم سنگین بود. جوجه اصرار نکرد. اومد کنارم دراز کشید و رومون پتو کشیدم. دفعه آخر یعنی ساعت نه و نیم که بیدار شد دیگه کوتاه نیومد. بردمش دستشویی و بعدش یه شکلات دادم تا نوتیف‌های تلگرام رو چک کنم. چه مادر بی‌خودی! اینستاگرام و توییترم رو چند روزه پاک کردم. فردا تولد پیامبره و تعطیله. از فرصت استفاده کردیم که یه سر بریم قزوین پیش خانواده. ساعت دو حرکت داریم، خونه نامرتبه، وسایل جمع نکردم و نشستم این اراجیف رو می‌نویسم. شاید همین‌جا باعث بشه تنبلی رو کنار بذارم و مرتب بنویسم. عکس هم ندارم که با گذاشتن اون بر جذابیت صفحه‌ام بیافزایم! جذاب بودیم اون موقع که جذاب بودن مد نبود. الانمون رو نیگا نکن...فعلا!#روزمرگی #زنانگی #همسری #مادری #پاییز</description>
                <category>قاب زندگی</category>
                <author>قاب زندگی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2017 11:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>