<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک ذهن سرحال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yekzehnesarhal</link>
        <description>در مورد کنجکاوی هام و چیزهایی که یاد می گیرم می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:17:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1975926/avatar/iy5u65.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک ذهن سرحال</title>
            <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بمیرید ای فراعنه</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D9%86%D9%87-uqht57g79ob1</link>
                <description>گفت: خاک تو سر اونی که مهسا امینی رو کشت. همه این شلوغیا نتیجه کار اون آدمه. خواستم بگویم اینها نتیجه کار اون آدم نیست. همه این اتفاقات نتیجه تفکر تو و امثال تو است. شمایی که اعتقاد دارید باید پاساژها را تعطیل کرد تا مردم دیگر سر لخت نباشند. شمایی که همسایه هایتان می ترسند جشن تولد مختلط بگیرند، مبادا شما به کلانتری زنگ بزنید و برایشان دردسر درست کنید. شمایی که اگر انتقادی از کسی بکنید به خاطر این است که به خاطر شرایط اقتصادی نمی توانید هر سال ماشین عوض کنید و مالیات زیادی از شما می گیرند؛ و نه به این خاطر که اینجا هیچ کسی از کمترین حقوق انسانی خودش برخوردار نیست. شمایی که تک تکتان فرعون هستید؛ فرعون هایی که فکر می کنید دیگران باید به روش دلخواه شما زندگی کنند. مهسا امینی را تک تک شما کشتید و نفر آخر صرفاً کار را تمام کرد. خواستم تمام اینها را بگویم، اما خسته تر از اینی بودم که این جملات را در ذهنم سر هم بندی کنم. من فکر می کنم مومن بودن در هر زمان و مکانی در مورد پایبند بودن به یک سری قانون و شرعیات و احکام نیست؛ بلکه در مورد ضدیت با تفرعن است. همیشه آدم هایی بودند که متفرعن بودند و آدم هایی که جلوی این تفرعن ایستادند. آدم های متفرعن درگیر تکبر هستند؛ یعنی معتقدند که می توانند از طرف خداوند به مردم بگویند که چگونه زندگی کنند. در حالیکه آدم های متفرعن هیچ ربطی به خداوند ندارند. مومن بودن درباره ایستادگی در مقابل این تفرعن است. مومن بودن درباره آزاده زندگی کردن است و مومنان زمین را به ارث می برند.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 00:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب قطعی اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-qw4yv0dzcl9g</link>
                <description>ما قرار بود تبدیل به آدم‌های بی مایه‌ای شویم. ما قرار بود تحت تأثیر پروپاگاندا و تبلیغات گسترده تبدیل به آدم‌هایی شویم که آن‌ها می‌خواستند. ما کودکان ساده لوحی بودیم که نمی‌دانستیم در چه جهنمی زندگی می‌کنیم. نمی دانستیم در کنار چه آدم‌های پلیدی زندگی می‌کنیم. ما کور بودیم و قرار بود کور بمانیم. اما اینترنت تمام این معادلات را به هم زد. اینترنت چشم ما را به تمام تاریکی‌های اطرافمان باز کرد. اینترنت ما را از آن کودکان ساده لوح تبدیل به کسانی کرد که به زشتی‌ها آگاهی پیدا کردند و زیبایی را آرزو کردند و برای رسیدن به آن آرزو تلاش کردند. اینترنت تمام نقشه‌های آنها را نقش بر آب کرد. پروژه‌های آنها شکست خورد و ما تبدیل به آدمهایی که آنها می‌خواستند نشدیم. حالا انقدر اینترنت را قطع بکنید تا جر بخورید. مهم این است که ما را از دست دادید. مهم این است که ما که دیگر برده‌ی شما نیستیم.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 23:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تأثیر خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-w0fwtfbqd8br</link>
                <description>وقتی چیزی رو تموم میکنین، سعی کنین last impression خوبی بذارین. حالا من که تجربه تموم کردن یک رابطه رو ندارم ولی تجربه جواب رد شنیدن رو دارم. وقتی از کسی خوشتون میاد و بهش ابراز علاقه میکنین و اون به هر دلیلی با شما حال نمیکنه، اولاً بهش بی احترامی نکنین و دوماً سعی نکنین باهاش دوست معمولی بمونین. براش آرزوی موفقیت کنین و بهش احساس خوبی بدین. چون اونم آدمه و براش راحت نبوده که شما رو ریجکت کنه. بهش احساس خوبی بدین و اگه ازتون خواست که باهاش دوست معمولی بمونین، قبول نکنین. این یعنی اینکه برای خودتون احترام قائلین و اگه برای خودتون احترام قائل باشین، احتمال بیشتری داره که اون هم به شما احترام بذاره. -ببخشید که دل دادم.+منم معذرت میخوام که دلبری کردم.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 22:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا بهترین تلاشت رو کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-zfv9fgq7mbio</link>
                <description>هابیل و قابیل دو برادر بودند که قرار بود هر دو هدیه ای را به عنوان قربانی به پیشگاه خداوند تقدیم کنند. هابیل که دامدار بود بهترین گوسفند خودش را به خداوند عرضه کرد و قابیل که کشاورز بود محصولات نامرغوبش را به خداوند تقدیم کرد. خداوند از بین این دو قربانی، هدیه هابیل را پذیرفت و قابیل به خاطر حسادتی که به هابیل داشت، تصمیم به قتل او گرفت. این یکی از قدیمی ترین داستان های تاریخ بشریت است. داستان ها حاوی معانی روانشناختی عمیقی هستند. و داستانی که این همه سال زنده مانده و نقل شده، دارای معنای بسیار عمیق تری است. این داستان در مورد حسادت و البته قربانی کردن و از خودگذشتگی است. هابیل بهترین محصول خودش را به خداوند عرضه کرد، در حالیکه قابیل محصول نامرغوب خودش را به عنوان قربانی به خداوند داد. این نشان دهنده معنای روانشناختی قربانی کردن است. قربانی کردن یعنی گذشتن از چیزهای با ارزش در لحظه حال برای رسیدن به چیزهای ارزشمند دیگر در زمان آینده. هابیل تصمیم گرفت چیز با ارزشی را برای رسیدن به چیز با ارزش دیگری فدا کند؛ تصمیمی که قابیل قارد به گرفتن آن نبود. بعد از اینکه هدیه هابیل پذیرفته شد، قابیل به او حسادت کرد. قابیل چیزهایی را می خواست که هابیل داشت، در حالیکه حاضر نشده بود هزینه ای را بدهد که هابیل داده بود. بنابراین تصمیم به قتل گرفت؛ تصمیمی که شرایطش را بهتر نمی کرد. حسادت یعنی ناراحت بودن به این خاطر که دیگران چیزهای خوبی را دارن که ما نداریم. در حالیکه قبل از حسادت باید از خودمان سوال بپرسیم که «آیا من چیزهای با ارزشی را قربانی کردم تا چیزهای با ارزش دیگری را به دست بیاورم؟ آیا من بهترین تلاش خودم را کردم؟ » اگر مثل قابیل بهترین تلاش خود را نکردیم و اگر با ارزش ترین چیزهایمان را ارائه ندادیم، برای نداشتن چیزهای خوبی که دیگران دارند، نباید ناراحت باشیم. چون این ناراحتی و حسادت چیزی را درست نمی کند. در عوض باید بهترین تلاش خود را انجام دهیم، با ارزش ترین چیزهایمان را ارائه دهیم، از خودگذشتگی کنیم و حاضر به فداکاری شویم تا نهایتاٌ لطف خدا شامل حال ما بشود و چیزهای خوبی را که می خواهیم به دست بیاوریم. شاید بگوییم که دیگران برای داشتن چیزهای خوب خود تلاشی نکرده اند و صرفاٌ شانس، زندگی و طبیعت به آنها رو کرده. حتی اگر این فرض هم درست باشد، باید اول به زندگی خود نگاه کنیم و تمام این شانس هایی که هر روز در خانه ما را می زند، ببینیم. اگر سلامتی داریم، اگر مبتلا به کم توانی ذهنی نیستیم، اگر هر شب زیر یک سقف می خوابیم، و اگر کسانی را در زندگی داریم که می توانیم روی حمایت، دوستی و مراقبت آنها حساب کنیم ما احتمالاً خوش شانس هستیم. چون باور کنید که هیچ کدام از نعمت هایی که امروز در زندگی داریم، بدیهی نیست. زندگی هیچ کدام از آنها را به ما بدهکار نبوده و وجود آنها را به عنوان یک نعمت در نظر بگیریم. </description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 22:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بذار دردت جاری بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-adcrzp5vutyi</link>
                <description>سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس و از پنجره بیرون رو نگاه می کنم. چشمام داره بیرون رو می بینه و اصلاً توجهم به اون بیرون نیست. توجهم به خودمه. به چیزی که توی خودم در جریانه. با اینحال این وضعیت درون ذهنی روی حالت بدنمم تأثیر گذاشته و اگه کسی تو این حالت من رو تماشا کنه می فهمه واقعاً حوصله ایستادن ندارم و باید روی یک صندلی بشینم و به پنجره تکیه بدم. دارم فکر می کنم پنجره های اتوبوس ها چقدر تکیه گاه آدم هایی بودن که در مواقعی از زندگی واقعاً نای صاف ایستادن نداشتن و باید به پنجره تکیه می دادن؛ نه به خاطر خستگی جسمی بلکه به خاطر خستگی روحی. حسی از خالی بودن، حسی از تمام شدگی، حسی از نیاز به کمک و مستأصل و درمانده بودن باعث میشده به این وضعیت در بیان. آدم هایی که شاید دوست داشتن یک پیشگو از آینده براشون خبرای خوب بیاره. بهشون بگه که همه چی خوب خواهد شد. ولی هیچ پیشگویی نبوده که چنین خبری بده. به زندگی خوش آمدید. چیزهای گذشته رو نمیشه تغییر داد و آینده هم در هاله ای از ابهام قرار داره. حتی به لحظه حال هم اونقدری که فکر می کنیم کنترل نداریم. چیزهایی رو می تونیم تغییر بدیم و چیزهایی رو نمی تونیم و باید این &quot;نتوانستن&quot; رو بپذیریم. با اینحال بعد از پذیرش این &quot;نتوانستن&quot; چیزی از احساس ما تغییر نخواهد کرد. همچنان احساس خالی بودن می کنیم و فکر می کنیم قسمتی از وجود ما فشرده میشه و بنابراین مجبور می شیم به پنجره اتوبوس تکیه بدیم. موقعیتی هست که از کسی خوشمون میاد و حس می کنیم اون علاقه ای به ما نداره. این موقعیتی بسیار معقول هست. چون اگه به گذشته نگاه کنیم احتمالاً مواقعی رو به خاطر میاریم که یک کسی از ما خوشش میومده و ما علاقه ای به اون نداشتیم. بنابراین این مسئله واقعا منطقی هست. چه اتفاقی میافته که وقتی در چنین موقعیتی قرار می گیریم دچار غم می شیم؟ این موضوع بسیار منطقیه. اینکه ممکن است من ویژگی های مورد نظر کسی رو نداشته باشم و بنابراین اون آدم نسبت به من علاقه ای نداره. شاید فکر می کنم اون آدم باید به من علاقه داشته باشه و این ناراحتم میکنه. شاید یک عالمه باور دیگه دارم که این غم رو در من به وجود میاره. با اینحال جدای از تمام این حرف ها سوال مهم تر اینه که من الآن چه غلطی باید بکنم؟ تنها جوابی که الآن به ذهنم می رسه اینه:بذار دردت جاری بشه.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 12:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم، دوستم داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sbidtdnida12</link>
                <description>فرض کن که در موقعیتی قرار داری که از یک نفر خوشت میاد و نمی دونی که اون آدم هم از تو خوشش میاد یا نه. چه کنشی باید در این موقعیت داشته باشی؟ این موقعیتی هست که ممکنه بارها باهاش مواجه شده باشی و ممکنه در آینده هم بارها باهاش مواجه بشی. بنابراین فکر کردن بهش، فارغ از نتیجه ای که داشته باشه چیز ارزشمندی هست.چیزی که می خوام بگم برداشت خودم از مسئله عشق هست و شاید اصلاً باهاش ارتباط نگیرین. من فکر می کنم ارتباط با آدم ها یک ربط خیلی خوبی داره به ارتباط با خدا. کسی که نمی تونه با آدم ها ارتباط بگیره، کسی که نمی تونه عاشق بشه و عشق بورزه با خدا هم نمی تونه ارتباط بگیره. عشق بر خلاف اون چیزی که در دنیای مدرن ازش حرف می زنن، بیشتر شامل «بخشیدن» میشه تا «گرفتن». بنابراین ترس از اینکه طرف مقابل چه نظری در مورد ما داره، در اولویت نیست، بلکه مهم اینه که تو چه احساسی در مورد او داری. احساس رو باید بیان کرد و بعد از اون اتفاق وحشتناکی نخواهد افتاد. عاشق شدن خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکنین با ایمان به خدا شباهت داره. وقتی احساس رو بیان می کنی، باید ایمان داشته باشی که در مقابل احساسی هم نسبت به تو بیان بشه. همینطور وقتی با خدا حرف می زنی باید ایمان داشته باشی که اون هم با تو حرف بزنه. در هر دو مورد قدم اول باید از سمت تو باشه. تو باید احساس رو بیان کنی و تو باید به خدا ایمان بیاری. آنتونیوس بلوک در فیلم مُهر هفتم به کارگردانی اینگمار برگمان یک جمله ای میگه که تشابه عاشق شدن با ایمان به خدا رو نشون میده: «ایمان داشتن کار مشکلی است. مثل اینکه کسی را در تاریکی دوست بداری و خودش را به تو نشان ندهد». وقتی کسی رو دوست داری و نمی دونی که اون هم تو رو دوست داره یا نه، مثل وقتی هست که به خدا ایمان داری و نمی دونی اون با تو حرف خواهد زد یا نه. نهایتاً چه باید کرد؟باید ابراز احساس کرد. هیچ نسخه ای نمی پیچم در مورد اینکه ابراز احساس باید چه موقع و به چه صورت باشه. این مسئله ای هست که خودت باید در موردش تصمیم بگیری. ولی به هر صورت باید ابراز احساس کرد. نه به خاطر اون، بلکه به خاطر خودت. چون تو این حق رو داری که عاشق بشی و عشقت رو ابراز کنی.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 01:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان درختی که رشد کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ox0fugtmjrvb</link>
                <description>یک روزی یک نفری اومد یک نهالی رو یک جایی کاشت. اون نهال کم کم رشد کرد و طی چندین سال تبدیل به یک درخت تنومند شد. روی این درخت یک عالمه پرنده و حشره و جک و جانور زندگی کردن و مردن، اما درخت همیشه اونجا بود. تا اینکه یک روزی با اره برقی این درخت رو از تنه بریدن. یک مذهبی پوچ گرا که فکر می کرد باید زندگی دنیا رو برای آخرت رها کنه و یک ماتریالیست پوچ گرا که فکر می کرد هر چیزی باید در دنیا یک نتیجه ای داشته باشه، داشتن در کنار هم به صحنه بریده شدن این درخت نگاه می کردن و سوالی که هر دوشون می پرسیدن این بود: خب که چی؟ این همه سال رشد کردی، قد کشیدی، شاخ و برگ پیدا کردی، خانه و مأمن یک عالمه موجود زنده دیگه بودی، اما خب که چی؟ تهش با یک اره برقی تموم شد. همون آدمی که اول داستان در جوانی درخت رو کاشته بود و الآن واسه خودش پیری شده بود داشت از اونجا رد می شد و برگشت بهشون گفت: این درخت برای من و شما رشد نکرد. رشد کرد چون یک نفر دیگه ای داشت تماشاش می کرد. و اون یک نفر کسیه که کل جهان دارن واسه اون رشد می کنن، گسترش پیدا می کنن، می چرخن و می جنبن. تا وقتی اون یک نفر داره تماشا می کنه، مهم نیست که تهش چی میشه.مذهبی پوچ گرا و ماتریالیست پوچ گرا با اینکه از نظر عقیده مقابل هم قرار می گیرن، اما در یک چیز مشترک هستن و اونم اینه که هر دو به دنبال «نتیجه» هستن. مذهبی پوچ گرا نتیجه رو در آخرت می خواد و ماتریالیست پوچ گرا نتیجه رو در زندگی می خواد. مذهبی پوچ گرا خودش رو به طور افراطی درگیر شرعیات می کنه تا در آخرت زندگی بهتری داشته باشه، در حالیکه در این راه فرصت درست زندگی کردن رو از دست می ده. از اونطرف ماتریالیست پوچ گرا به هر دری می زنه تا یک چیز ارضا کننده پیدا کنه اما هیچوقت راضی نمیشه. یک روز دنبال مدل جدید گوشی می گرده، یک روز خودش رو درگیر اهداف زندگیش می کنه، یک روز درگیر هیجان مسابقات فوتبال میشه و نهایتاً به این نتیجه می رسه که باید چیزی نخواد تا راحت تر زندگی کنه. هیچ کدوم از این پوچ گرایان درک نکردن که یک کسی داره تماشاشون می کنه. هیچ کدوم ارزش فرایند رشد کردن رو نفهمیدن و همیشه دنبال نتیجه بودن. همیشه دنبال رضایت پایدار بودن؛ ماتریالیست رضایت پایدار رو در زندگی می خواست و مذهبی که فهمید نمی تونه رضایت پایدار رو در زندگی به دست بیاره، در آخرت به دنبالش گشت. ولی درخت رشد کرد. رشد کرد تا خودش رو به اون یک نفر نشون بده. چون باید به چشم اون یک نفر زیبا دیده میشد. و زیبایی یعنی رشد کردن.</description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Thu, 29 Dec 2022 09:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سگی</title>
                <link>https://virgool.io/@yekzehnesarhal/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-nottx8h25cwg</link>
                <description>زندگی سگی چیست؟ برای پاسخ به این سؤال نیاز داریم که ببینم سگ چجوری زندگی می کنه. اگر برای یک سگ یک توپ رو پرتاب کنید، بدو بدو میره براتون میاره. اگر دوباره پرتاب کنید، باز میره براتون میاره. و اگه صد بار دیگه هم اون توپ رو پرتاب کنید، باز هم اون توپ رو براتون خواهد آورد و یک لحظه هم از خودش این سؤال رو نخواهد پرسید که «من دارم چه غلطی می کنم؟» حالا اگه شما هر روز صبح تا شب یک سری کار روتین رو انجام بدی و یک لحظه از خودت سؤال نکنی که «من دارم با زندگیم چه غلطی می کنم؟» دقیقاً داری زندگی سگی می کنی. چجوری زندگی سگی نداشته باشیم؟ اولین کاری که باید کرد اینه که بعضی وقتا استوپ بزنیم تو فرایند زندگی و اون سؤال کلیدی «من دارم چه غلطی می کنم؟» رو از خودمون بپرسیم. و این سؤال ممکنه شبا خواب رو از چشممون بگیره و ممکنه تا مدتی ما رو غمگین کنه و ممکنه باعث تغییرات بزرگ یا کوچکی در زندگیمون بشه ولی هر چی که هست به نظر من ارزششو داره. بعضی ها ممکنه فکر کنند که اگر درگیر هدف های زندگیشون بشن دیگه زندگی سگی ندارند. ولی اشتباه فکر میکنند، حتی هدف ها هم قابلیت اینو دارند که شما رو دچار زندگی سگی بکنند. هدف ها می تونند باعث بشند که زندگی کردن یادتون بره. اینو از دانش آموزای خرخون کنکوری یا تمام کسایی که بهترین سال های زندگیشون رو صرف درس و پایان نامه و ...کردند بپرسین. نمی خوام بگم هدف داشتن در زندگی بده. دارم میگم مواظب باشید تو دام اهداف نیافتید. زندگی سگی یعنی زندگی بی معنا. برای اجتناب از زندگی بی معنا باید به یک سری اصول اخلاقی پایبند بود. نمیشه به هر کثافت کوچک و بزرگی چنگ بزنی و زندگی معنادار هم داشته باشی. نمیشه عزت نفست رو به فنا بدی و معنادار هم زندگی کنی. و نمیشه جلوی ظلم و ظالم سکوت کنی و معنادار هم زندگی کنی. این نوشته غوری بود در باب زندگی سگی که به اینصورت خلاصه اش میکنم: زندگی سگی یعنی درگیر روزمرگی شدن و هدف ها قرار نیست ما رو از روزمرگی نجات بدن بلکه پتانسیل اینو دارن که با کله ما رو به سمت روزمرگی هل بدن و زندگی سگی یعنی زندگی عاری از اخلاقیات. مرسی که تا اینجای مطلب خوندید. اگه نظری در مورد این متن داشتید همینجا کامنت بذارید یا به تلگرام من به آیدی DonOctavio پیام بدید. </description>
                <category>یک ذهن سرحال</category>
                <author>یک ذهن سرحال</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 10:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>