<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های a.jaafare</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yellownotebook</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:43:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/87037/avatar/OC5nD3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>a.jaafare</title>
            <link>https://virgool.io/@yellownotebook</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روسری روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@yellownotebook/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-u5ii59jfvndx</link>
                <description>دوهفته می‌شد که پیرمرد توی بخش ای سو داخلی ما بستری بود،حالش اصلا خوب نبود. فقط یه کلیه داشت وضع قلبش هم چندان جالب نبود،ظاهرا موقع آب خوردن سر سفره یهویی آب میپره توی ریه‌ش و بعدش به اصطلاح آسپیره میکنه. تقریبا دو هفته می‌شد که بستری بود و هوشیاری نداشت. در تمام مدت این چهارده روز زنش از پشت در بخش تکون نمی‌خورد. زن لاغر بود و پوست سفیدی داشت که خطوط سالهای پیری چند گوشه صورتش رو هاشور زده بود و لبخندی که انگار تمام نمی‌شد. حتی وقتی کاملا ترسیده بود یا داشت از نگرانی خود خوری می‌کرد لبخندی هر چند کوچیک و ریز قسمت ثابت صورتش بود.چند باری که موقع ورود و خروج به بخش دیدمش و سلام و احوالپرسی ساده‌ای کردم جوابش فقط دعا بود و خسته نباشید و سوال که حال حاج‌آقای ما چطوره؟ بعد نگاه نگرانش در پی جواب من که انشالله بهتر میشه یا وضعیتش ثابته کمی آروم می‌شد.یکشنبه ها و چهارشنبه ها روزای ملاقاتی بود و پیرزن از صبح حالش خوب بود. بیقرار می‌شد مثل بیقراری بچه‌هایی که از صبح منتظرن پدرشون عصر از سر کار برگرده و با هم برن شهر بازی. روسری کرم رنگ روشنی داشت که از یک ساعت قبل از وقت ملاقات میپوشید و کمی هم سرمه به چشماش می‌زد،عوض می‌شد،فرق می‌کرد،صورتش مثل لامپ مهتابی روشن می‌شد،لبخندش عمیقتر ، پهن تر و زنده تر از همیشه و این تصویر پیرزن بود تا آخر وقت یک ساعته ملاقات. اوایل زیاد احوال حاجی رو می‌پرسید ولی چند بار که همکارا دعواش کرده بودن دیگه سوال نمی‌کرد،یعنی میپرسید ولی فقط موقع پایان شیفت بچه‌ها. عوضش هر وقت در بخش باز می‌شد با نگاه پرسشگرانه و منتظری زل می‌زد به چشم آدم که ناچار می‌شدیم بریم و بگیم وضعیتش ثابته،تغییری نکرده، بعد می‌نشست. تنها زمانی که تو این دو هفته پشت در اتاق نبود وقتای نماز بود که می‌رفت نمازخانه بیمارستان و بی معطلی برمی‌گشت. یک بار هم نوه‌ش رو آورده بودن دم در بیمارستان از بس بیقراری کرده بود برای بی‌بی، یادمه چون بهم سپرد که پسرم حواست به حاجی باشه من برم نوه‌م رو ببینم و برگردم،بعد گفت دیگه سفارش نکنم زود میام.وضعیت حاجی بهتر شد،برای خودمون هم عجیب بود چون فکر نمیکردیم با این شرایط و سن و سال بتونه دووم بیاره،دستگاه تنفس رو صبح سه شنبه جدا کرده بودن و حاجی خودش نفس میکشید گرچه هنوز هوشیاری نداشت و فقط گاهی چشمش رو باز می‌کرد و می‌بست، حاج خانوم شیرینی خریده بود و فی‌الفور رفته بود نمازخونه.سه شنبه شیفت شب بودم. آخر شیفت بود حدود ساعت ۶صبح که رفتم فشار خون و بقیه چیزا رو چک کنم،دیدم حاجی چشماش بازه سلام کردم دیدم نگاهش دو دو میزنه و انگار دنبال چیزی می‌گرده،گفتم نترس حاجی تو بیمارستانی و حالتم خوبه، باز نگاهش اطراف رو می‌گشت،گفتم چی میخوای؟ به زحمت شروع کرد به ناله کردن،گوشم رو بردم نزدیک، با صدای خیلی ضعیفی می‌گفت طاهره...طاهره... گفتم باشه. می‌گم طاهره خانوم هم بیاد. ولی آروم نمیشد با مسئول شیفت هماهنگ کردم که حاج خانوم چند دقیقه بیاد بالاسر حاجی و بره. رفتم دم در حاج خانوم تازه داشت از نماز برمی‌گشت. نگاهم کرد گفت چیزی شده؟ گفتم کجایی لیلی..مجنونت کُشت خودشو...همش داره صدات میکنه. دیوانه شد مثل مرغ سربریده نمیدونست از خوشحالی و گیجی چیکار کنه، نشوندمش روی صندلی جلو بخش و براش لباس آوردم، داشت لباس رو می‌پوشید و هی سوال می‌کرد که حاجی ما چی گفت؟ چی میخواست؟گشنه‌ش نبود؟ گفتم نه بابا...فقط یکسره هی میگه طاهره...طاهره... صورت پیرزن سرد شد،خشکید،لبخندش مُرد ،یک آن کاملا بیحرکت شد...مات... همه چیز متوقف شد... انگاری پیرزن دیگه نفس نمی‌کشید،طول کشید تا آب دهنش رو قورت بده و بعد به من نگاه کنه و بگه باشه پسرم تو برو من آماده شدم میام. لباس رو گذاشت رو صندلی. رفت. نیومد تو. گمونم رفت نمازخونه.نیم ساعت بعد دخترش که اومد رفتم دم در،نگران پیرزن بودم. گفت مادرم کو؟گفتم شما طاهره میشناسی؟ گفت طاهره؟ گفتم آره؟گفت چطور؟ گفتم پدرت طاهره رو صدا می‌کرد. سکوت کرد،نمیخواست جواب بده،خیلی آروم گفت زن اولش بوده...خیلی قدیم...۶۰ سال پیش...در آسانسور باز شد. پیرزن صورتش رو شسته بود،روسریش رو عوض کرده بود و سرمه کشیده اومد جلو گفتم پسرم خیر ببینی بهم لباس میدی.</description>
                <category>a.jaafare</category>
                <author>a.jaafare</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 21:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@yellownotebook/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-ud1pxy783blc</link>
                <description>کلاس اول راهنمایی بودم،یادم نیست سر چی دعوام شد چون دعوا معمول بود،همیشه دعوا بود،قرارمون مثل همیشه و همه جا شد بعد از زنگ آخر اگر مردی بیا پشت مدرسه...رفتم تنها هم نبودم چون میدونستم اونا یکی دو نفر نیستن، رفتیم توی کوچه پشت مدرسه منتظر بقیه که بیان و دعوا کنیم. وقتی رسیدن چیزی دیدم که خشکم زد،توی تیم چهار نفره رقیب درست کنار اونی که باهاش دعوا کرده بودم پسر خاله‌م وایساده بود هاج و واج موندم،حتی نگاهش هم به من نبود میخواستم بپرسم...نمیدونم چی میخواستم چی بپرسم،توی سرم چیزایی گذشت که مفهوم نبود...چرا؟ چرای مهمی بود چون من هرگز پسرخاله‌م رو تنها نذاشته بودم، چه اونموقع که اون پیش دبستانی میرفت و منی که نمیرفتم هر روز صبح زود بیدار میشدم لباسام رو میپوشیدم و میرفتم جلوی در خونشون که بیدار بشه و بعد با هم میرفتیم تا سر کوچه و سوار سرویس بشه و بره و من برگردم و دوباره بخوابم و چه اونموقع که توی بازی شیشه چراغ پیکان همسایه‌شون رو شکوند و گفت من بودم و من هیچی نگفتم و مادرم پول چراغ رو داد و اخم کرد و فقط بهم گفت بیشتر مواظب باش، حالا اون نه تنها کنار من نبود بلکه درست جلوی من ایستاده بود با دوتا سنگ توی دستش و من هی خیره بودم به صورتش و اون روش به زمین بود و به من نگاه نمیکرد. رقیبم داشت کری میخوند و یکی از هم تیمیای من داشت جوابش رو میداد و من همچنان نگاهم به صورت پسر خاله‌م بود که یهو سرش رو بالا اورد و درست توی چشمام نگاه کرد و من دیدم که خشمگینه و همون لحظه فهمیدم چرا...فهمیدم چرا...فهمیدم خشمش از دیروزه که داشتیم توی حیاط میدویدیم و من که جلو افتادم پا انداخت توی پام که زمین بخورم اما خودش زمین خورد و ساعتی که باباش همون روز براش خریده بود شکست و گریه کرد، حالا اومده بود انتقام بگیره از منی که هیچ کاری نکرده بودم. میخواستم حرف بزنم اما نمیدونستم چی باید بگم، هیچ وقت از دعوا فرار نکرده بودم،زیاد پیش اومده بود که کتک بخورم اما هیچوقت فرار نکرده بود و این اولین باری بود که فرار کردم و دویدم و دویدم و دویدم... خوب میتونستم چهره خودم رو مجسم کنم بچه‌ای که که میدوه خشمگینه میخواد گریه کنه بیگناهه اما هیچ چیز توی صورتش نیست و خیانت دیده...زخم عمیقی توی وجودم بود که اسمش رو نمیدونستم و فقط حسش می‌کردم که اتفاقی درون من افتاده و اولین تجربه بیخوابیم رو اونشب داشتم و فرداش زنگ اخر ناغافل پسرخاله‌م رو از پشت زدم و افتاد و باز زدمش و باز زدمش و بلند شدم و فرار کردم تا خونه،و رفتم نشستم روی پایه جالباسی چوبی خونه لای لباسا و خاله‌م که اومد منو پیدا کنه نتونست و هیچکس نتونست تا عصر بفهمه من کجام و فرداش خاله‌م اومد مدرسه و آقای کاظمی منو جلوی دفتر زد و من هیچی نگفتم مطلقا هیچی حتی بعد از سیلی خاله‌م...</description>
                <category>a.jaafare</category>
                <author>a.jaafare</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2019 11:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شورش سامورایی</title>
                <link>https://virgool.io/@yellownotebook/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-otmpmu3uznlx</link>
                <description>بیمار خانمی داشتم که بخاطر بیماری قند و عدم رعایت دستورات دارویی انگشت شصت پای راستش دچار زخم و عفونت شده بود و چاره‌ای جز قطع انگشت نداشتیم،اما زن مقاومت میکرد و به هیچ وجه زیر بار قطع انگشت پاش نمیرفت. هر وقت رفتم تو اتاق و کنار تختش داشت گریه میکرد و منم همیشه بهش میگفتم برو خدا رو شکر کن با همین یه انگشت قضیه تموم میشه یا اینکه اگر زودتر تصمیم نگیری ممکنه عفونت و زخمت بیاد بالاتر، اما اون همش گریه میکرد و حتی جوابم رو هم نمیداد.چند وقتی بود با کسی آشنا شده بودم،گرچه از آشنایی و دوستی فراری بودم اما انقدر رفت و آمد کرد که یه روز بهش گفتم ببین من آدم این رابطه ها نیستم،حوصله بود و نبود ندارم ،گفت چرا؟ گفتم آدم عوض میشه یعنی عوض کنه منتها هر چیزی که میگه یا هر حسی که داره صرفا مربوط به همون لحظه‌س و شاید همین فردا کل ایده و احساس و تفکراتش عوض بشه، اما اون همش میگفت اینجوری نیست یا لااقل من اینجوری نیستم ولی خب در نهایت ارتباط شکل گرفت . بنظر من همه چیز خوب پیش میرفت و بعد از یک ماه یهو غیبش زد از ده تا پیام فقط یکی رو جواب میداد یا هر چقدر هم من اصرار میکردم که بابا بیا ببینمت بهونه میاورد و یجوری میپیچوند.تا اینکه یه روز بهش گفتم چته؟ چی زی هست که من نمیدونم، گفت نه اشتباه میکنی، ولی بیشتر که اصرار کردم گفت من نمیتونم تصمیم بگیرم و تکلیفم با خودم مشخص نیست، گفتم خب اگر تکلیفت با خودت مشخص نبود چرا اومدی جلو؟چرا منو کشوندی اینجا و حالا یهو گذاشتی رفتی؟ یه روز صبح که شیفت بودم دیدم همراه مریضم اومده میگه که مریض با من کار داره،رفتم گفتم جانم حاج خانوم چی شده؟ گفت اگر رضایت بدم که انگشتم قطع بشه مشکل حل میشه؟ بقیه پام سالم میمونه؟ گفتم اره اما به شرطی که بعد از این مواظبش باشی و قندت رو کنترل کنی. بهر حال قبول کرد نه اونروز و نه روزای بعد از عمل گریه نکرد،کاملا رفتارش اروم و طبیعی بود. پرسیدم چی شد که یهو تصمیمت عوض شد؟ گفتم پسرم از مردن‌که بدتر نیست،هست؟ساعت ۴ صبح بود از خواب بیدار شدم،چند بار مسیر حال و اتاق و آشپزخونه رو رفتم و اومدم ، بعد نشستم و شروع کردم براش نامه نوشتم و کلی گلایه که ای یار با ما روا نبود...نامه که تموم شد گذاشتم تو کیفم که یجوری بدستش برسونم،اما یادم افتاد به مریضم که پاش رو قطع کردیم و بازم یادم افتاد به دیالوگ شخصیت اصلی فیلم شورش سامورایی که در برابر ستم حاکم کوتاه نیومد و وقتی پسرش هم اصرار کرد که پدرش تسلیم بشه بهش گفت پسرم؛ هر انسانی شانی داره و من هم شانی داشتم و نباید علاقه‌م رو به تضرع و التماس آلوده می‌کردم. نامه رو بدون پاره کردن انداختم توی سطل زباله و بهش پیام دادم؛ &quot;من تو را دوست دارم اما ظاهرا این امر برایت اهمیتی ندارد. خداحافظ&quot; و بعد یک شب بیخوابی کامل را تجربه کردم.اما فردای آن روز بیدار شدم و انگار همه چیز سر جاش بود، الّا انگشت شصت پای راستم.</description>
                <category>a.jaafare</category>
                <author>a.jaafare</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 09:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایراندخت</title>
                <link>https://virgool.io/@yellownotebook/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-wfplvro5hma7</link>
                <description>بیست و هفت سالش بود،چشماش مثل همه بندری ها درشت بود به درشتی تیله‌های مرغوب بچگیم و صورتش به پهنای ماه کامل اما بی فروغ، دکترا بهش گفته بودن وضع قلبت خرابه اگر بچه دار بشی ممکنه به قیمت جونت تموم بشه اما نگفته بودن اگر بچه دار نشه و شوهر ۴۵ ساله‌‌ش بره و هوو بیاره سرش و همین یه ذره محبتِ نداشته‌ای که شبا از گرد و خاک لباسش گدایی میکنه دریغ بشه از سفره خالی دلش زجر کش میشه و روزی هزارتا مرگ رو از خدا میخواد، بچه اولش دختر بود،سبزه و شیرین خدا رحم کرد و با زور دارو و دکتر زنده موند اما قلبش نیمه جون شد و به زحمت جور همین لاجونش رو میکشید، نمی‌دونست خدا رو شکر کنه یا لعنت بفرسته به سیاهی بختش ‌که چرا نمرد تا مجبور نشه دوباره برای گِل گرفتن دهن خواهر شوهر و مادر شوهر و کس و ناکس باردار بشه که نگن مشیر پسر میخواد اگر زنش نمیتونه، براش زن نو بگیرید باردار بشه، سخت بود خودش گفت مُردم تا رضا بدنیا اومد و جهنم رو توی این پنج ماه آخر بارداریش دیده، گریه نمی‌کرد حتی برخلاف بقیه مریض‌هام هیچ وقت سر خون گرفتن نق زد و گلایه‌ای هم از هیچ چیز نداشت جز دلتنگی بی‌پایانی که برای دخترش داشت، میگفت رضا پسره،طوریش نمیشه اما مه لقاء... آه مه‌لقاء، یادمه یبار گفت خودم اسمشو گذاشتم مه‌لقاء چون هیچ کس دختر دار شدنم براش مهم نبود و کسی حتی زحمت انتخاب اسم رو به خودش نداد، مه‌لقاء، اسم بی‌بی‌م بود که جای مادر سر زا رفته‌م بزرگم کرد و انگاری خدا آفریده بودش برای درد دلهای من،که اگر نمرده بود من درد دلام توی دلم نمی‌موند و اینجوری نمی‌شدم، گمونم بی‌بی هم از بس غصه منو خورد دلش ترکید و مرد، گفتم دستتو مشت کن، دستاشو مشت کرد گفت نگیر فایده‌ای نداره که،گفتم زیاد درد نداره نترس، گفت حرف ترس و درد نیست میگم خون نگیر چون فایده‌ای نداره، گفتم از کجا میدونی، گفت می‌ترسم،گفتم تو که گفتی نمیترسی، گفت خدا شاهده از آمپول نمیترسم اما ترس یتیمی بچه‌هامو دارم، مادرا بیخودی دلشوره نمیگیرن که بیخودی نمیترسن که.گفتم خدا نکنه ایشالا صد سال زنده باشی و سایه‌ت بالا سرت بچه هات باشه،چیز دیگه‌ای نگفت فقط لبخند سردی زد و روشو برگردوند. توی روزهای بعد هم گاهی پیش میومد که با هم حرف بزنیم و توی همین حرفا بود که فهمیدم تا پنجم درس خونده و اهل کتاب خوندنه و پریسا دختر خاله‌ش که تقریبا تنها کسی بود که بهش سر میزد براش از کتابخونه‌ی توی شهر کتاب به امانت میگرفت و پیرمرد و دریا کتابیه که از همه کتابا براش مهمتره چون روزی که کتابو تموم میکنه همون روزی بوده که ناخدا عماد کیف مشکی و آبی باباشو آورده خونه‌ی مشیر شوهرش و گذاشته جلوش و سرش رو انداخته پایین از شرمندگی که بابات افتاد از لنج و طوفان جوری قاپیدش که نشد کاری بکنیم و پیرمرد رفت زیر آب، ناخدا عماد گفته بود اینم وسایلش و حدود پونصد تومن طلب حساب بود بابات که گذاشتم توی ساک،بعد گفته بود حلال کن و رفته بود. نگذاشته بودن گریه کنه بخاطر حامله‌گیش فقط نیم ساعت بردنش سر ختم و سر خاک نه،مشیر نذاشته بود،گفته بود برات خوب نیست باباتم راضی نیست با این حال بری سر خاکش تازه توی قبرش هم که کسی نیست، برای رضا هم خوب نیست،همون روزی که دکتر سونوگرافی گفته بود بچه پسره مشیر اسمش رو گذاشته بود رضا و رضا صداش میکرد،دلخوشی هاش داشت یواش یواش ته می‌کشید، مونده بود خودش و مه‌لقاء و پسر توی شکمش، قبل مرگ باباش هر وقت مشیر میگفت بیشتر غذا بخور جون بگیری یا اگر کار سنگینی میکرد و مشیر میگفت نکن برای قلبت خوب نیست بعدش که تنها می‌شد با خودش کلی ذوق میکرده که مشیر حواسش بهم هست و دلش میسوزه که مریضم،که باباش که رفت دیگه هیچ چیز سر ذوقش نیاورد الّا گاهی خنده‌های مه‌لقاء و لگد زدنای رضا.ساعت حول و حوش هشت و نیم بود که دیدم داره با خواهرش بلند بلند حرف میزنه،حرف که نه، التماس میکرد که نرو بمون امشبو،به بهونه‌ای رفتم تو اتاق سر تخت مریض کناریش،طفلی خواهرش دلش خیلی میسوخت برا ایراندخت،توی این چهار روز تکون نخورده بود همش یسره توی بیمارستان بود و با اینکه تا خونه‌ش کمتر از نیم ساعت را بود احوال شوهر و بچه‌ش رو فقط تلفنی می‌گرفت، طفلی هنوز سیاه باباش تنش بود که سر احتزار خواهری نشسته بود که خودش تر و خشکش کرده بود و خودش جای مادر براش قصه گفته بود و کنارش خوابیده بود.گفت فقط یه دوش میگیرم و برمیگردم بخدا، به جون بی‌بی خوراک هم نمیکنم و زودی میام،گفت نرو،تو بری من میمیرم.گفت نگو،دور از جونت،گفت دور از جونم نیست ولی بری میمیرم،الان میمیرم، مشیر هم بود اول شیفتی شام آورده بود و مونده بود، مشیر گفت میرسونمش خونه دوش بگیره زود میارمش بحث نکن دیگه، رو تلخ بود مشیر قیافش میزد آدم بد قلقی باشه و زنش اول که توی جوونی با ماشین تصادف کرده بود و مرده بود بیست سال عزب مونده بود تا ایراندخت، یبار دیدم که با برادرش آخر راهرو نشسته بودن بیصدا گریه میگرد و داشت به خودش فحش میداد که بچه میخواستم چیکار؟ مریم رو خدا کشت، ایراندخت رو خود بیشرفم،مگه دختر چش بود ناشکری کردم خدا گذاشت تو کاسه‌م و برادرش دست انداخت دور شونه‌ش که گریه نکن،یادمه گریه‌ش زود تموم شد و من نذاشتم ببیندم که گریه‌شو دیدم. آدم بد قلقی بود که هر چه ایراندخت گفت به گوشش نرفت که نرفت،حتی اونوقتی که به خواهرش گفت باشه تو برو اما مشیر بمون،من که ازت چیزی نخواستم تا حالا هیچی خودت میدونی خداتم شاهده،همون موقع هم که گفتی میزرا مرده خوبیت نداره عروسی بگیرم فهمیدم به خاطر مریمه نه میرزا گفتم باشه ،به خاطر میزرا نبود بخاطر تو بود، این اولین باره یه چیزی ازت میخوام خودت میدونی خداتم شاهده تو بمون فقط همین یه ساعت، مشیر اما رفت با سمیرا که ببردش خونه و برش گردونه، گذاشتم از اتاق برن و رفتم طرف تختش که حرف بزنم و آرومش کنم،به تختش که رسیدم اولش سرم رو انداختم توی برگ جلوی تخت بعد سرم رو گرفتم بالا و شروع کردم که نگران نباش و تا چشم بهم بزنی برمیگردن و اگر کاری داشتی...داشت نگاهم میکرد با چشمایی که اندازه یه جفت تیله بودن اما اینبار سرد و بی رمق، صدا زدم سجاد سی پی آر...سی پی آر پی پیج کن... بی معطلی شروع کردم به ماساژ قلبی و سجاد اومد و شروع به آمبو زدن کرد بعدشم دکتر و بقیه ،مشیر و سمیرا هم برگشتن و سمیرا زبونش بند اومده بود و فقط گریه میکرد اما مشیر نه، چشمای ایراندخت باز بود تو تمام مدت چند بار هم که حین احیا بچه ها چشماشو بستن بازم باز شد، چهل و پنج دقیقه تموم شد، ایراندخت مُرد، تنها مُرد، به مشیر گفتم دستشو بگیر گناه داره پرده های دور تخت رو کشیدم و رفتم توی ایستگاه پرستاری بغضم رو که خوردم چند دقیقه بعدش برگشتم.مشیر از کنارش بلند شد و از اتاق رفت بیرون،رفتم دستگاه بالای سرش رو خاموش کنم، دیدم یه چیزی مثل یه قطره‌ی اشک روی گونه‌ش راه افتاده و ردش مونده، قسم میخورم که تا اخر احیا اشکی روی صورتش ندیدم.شاید حالا که میدونست دیگه گریه برای بچه‌ش ضرر نداره یا برای قلبش تمام بغض و رنج بیست و هفت سال بی مادری رو گذاشته بود توی همین یه قطره اشک سپرده بود به دنیا،شاید هم این اشک تصویر غمی بود برا بی‌مادری مه‌لقاء و رضا و شاید هزار تا درد و رنج دیگه...مشیر...شاید هم اشک مشیر بود که پشت پرده توی آخرین خلوتش بوسیده بود گونه‌ی زنش رو و اشکش بی اجازه افتاده بود روی صورت ایراندخت.</description>
                <category>a.jaafare</category>
                <author>a.jaafare</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 09:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>