<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یونوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@younesqanbarian</link>
        <description>- آدمِ عادی -</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:27:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2530247/avatar/f0Bm9W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یونوس</title>
            <link>https://virgool.io/@younesqanbarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خیال جا نمان، ای خیالِ بی‌خیالی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@younesqanbarian/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%A7-vwbif2kd3dbj</link>
                <description>به روشنایی فراز آفتاب و سیاهیِ کمال شببه خیالی ورای تصور و به زمانی ورای رسیدن! به تو که زیبایی و طلاروی و سپید دلی، به خدایی که تو را به بوم پیوند زد و مرا خیره به تو زاد!شاید روزی، شاید فردایی، شاید سالی و شاید هیچ‌وقت به داستان من سر بزنی، به روایتی که بار و بارهایی‌ست منتظر تو بوده، شاید که به ایوانِ گرم پاییزه‌ام سر بزنی، به موهای در هم تنیده‌ام، شاید هم دستم را بگیری، تنم را بِدری و قلبم را با لبانت بیاسایی، با تاج لبانی که بر تخت نشانده‌ای.سه ماه گذشتباید گفت:دو سه سالی بود که به تو به چشم ربات پشتِ صفحه شیشه‌ای موبایلم و پشت خیال کجم نگاه می‌کردم، فکر می‌کردم تا ابد همان خواهی ماند، کبود و رویین تن. اما زمان تو را به من برنگرداند، مرا هم سرگشته خیالی کرد که پوچ بود، اندر پی پوچی به دنبال تویی گشتم که نمی‌دانستم کجایی، به کنار کدام قطار نشسته ای، سر به چه بالشی گذاشته ای و به چه فکری خود را آلوده کرده ای! آنگاه که تو را یافتم، جوشیدم و در پی‌ات تاختم، ولی همچنان که اینچنین است: باختم، به ربات پشت شیشه‌ چند اینچی باختم، به رویای بوسیدنت، به دست دادنِ از روی محبتت.تو را به یاد خواهم آورد برای موزیک های تلخ و گوش خراشیده سورنا، به عکس های سیاه، به رژهای سرخ و سیاه غم دیده، به چشمان نحیف و لبانی خشکیده، تو را به یاد خواهم آورد از برای یاد خوشت، از برای لبخند و صدایت، ساده تو را به یاد خواهم آورد.پشت صفحه شیشه‌ایم نشسته ام، طبق روال همیشگی، به منوال سابق، تق و تق روی کیبورد می‌زنم و تق و تق در مخم کلنجاری‌ست بین تایپ کردن و ارسال و پاسخی ناگهانی و شوک و شوک و شوک:سپاس از برای شبهای بی‌کسی، سپاس دو صد برابر برای حس خوبِ تنیدگی، سپاس برای خودت بودن.چیزی اضافه بر سازمان و دهک مالیاتی‌ام برای گفتن ندارم، شاید روزی، شاید فردایی، شاید سالی و شاید هیچ‌وقت به سراغت می‌آیم، به مثابه‌ی یک جنون و یک هوس و یک قلب ترکیده از عواطف و ذهنی پر از شک.به سراغت می‌آیم برای دود کردن هوس و لذت بردن از نفس و رفتن به سوی دریچه خیال و رویا. تو را در آسمانها میانِ دو ستاره می‌گذارم تا شبِ سیاه تو را نشانم دهد، ستارگانی که مرده‌اند و تویی که هرگز نخواهی مُرد، تویی که از دور بوی دفترچه نو و جوهر خودکار می‌دهی، تویی که مرا بدون لمس چشیده‌ای و تویی که در آغوشم خفته‌ای. به سراغت می‌آیم، شاید روزی، شاید فردایی، شاید سالی و شاید هیچ‌وقت.اگر غیبت بزند، برای من مهم‌‌ست، همانقدر که لاک‌های پاک شده و لب‌ ورچیدنت مهم است. اگر سنگینی‌ای هست به روی دوشم، مرا ببخش از برای تنهایی، هر که با من است مثل خودم تنهاست، دوستی و عشقی به تنهاییِ من دارد همراه یک انزوا گوشه دنج اتاق با چایِ پوخه چسبیده به جداره‌ی لیوان! مرا ببخش برای درخشیدن و نرسیدن.تو زیبا و دوست داشتنی هستی به سان شعرهای فروغ و غصه‌های فروغ‌وارانه‌ت، تو به سوی مرگ پرواز می‌کنی و من به سوی تو! به سوی ریه‌های نم کشیده‌ت از دود و تنِ فریب خورده‌ت از درد.دیدی چه ‌شد، سقف گفتگوهایم خورد، خیلی انزوا مرا بنده خودت کرده‌ست، کم حرف نشده‌ام اما بی طاقت چرا.از خیال جا نمان، ای خیالِ بی‌خیالی ما.پاییز هزاروچهارصدوسه</description>
                <category>یونوس</category>
                <author>یونوس</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 12:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>- نشسته‌ام -</title>
                <link>https://virgool.io/@younesqanbarian/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-sbq2m0libyb5</link>
                <description>-درب مدنظر--  نشسته‌ام به در نگاه میکنمدریچه‌ای نیست که ندایش را بشنوم، خواه که آه کشد، خواه بیداد کند...در سکوتی آشفته نشسته‌ام، چشمانم خیره به ناکجا آباد ا‌ست، دریچه‌ی دیدگانم جاده‌ای‌ست بی‌پایان به سوی نوری سپید، نوری که مرا با خود به خاطرات چهارپا بودنمان می‌برد، ره‌آورد این دهلیزِ سپید رنگ چیزی نیست جز؛ زیستنِ بی‌حکمت و بی‌‌رغبتم.زیستن‌مان به مانند بَرّه‌ای‌ست که مدتهاست ذبحش کردند، حال، این رخدادها هستند که به مانند مَشعلی آتش‌بار، روی پشم و برگ‌های این آدمیزادِ بی‌جان می‌وَزد و کِز می‌دهد رویش را، درونش را، آغوش و جنونش را...از سر ناچا‌ریست که مزه کرده‌ست، طعم این بَرّه‌ی سر بریده‌یِ بخت برگشته؛ میچِشم طعمش را! تلخ است و زهرمار. چشیدن تنها لذت و تحفه‌ در این سیاره‌ی سرد، خشک و بی‌حاصل است. پس میچِشم جهش را، نوازش را، عشق و ملالَش را...در زیست بومِ آبی رنگ با قلبی کِدر، آدمیان در پی لقمه‌ای نان، سپیدی روزشان را با ذغالی شب تاخت می‌زنند. شاید توفیری کند، امروزشان با امروزشان!زیستن، رودی‌ست که می‌رود، جریان دارد، هرثانیه، هر دم و هر بازدم!زیستن، نوری‌ست روشن تا اینجا ... شایدم آنجا.زیستن سوی چشمانم برای خیره ماندن به دَر است، زیستن در آغوش گرفتن رنج‌ست، رنجی که بر تحملش ناگزیرم، در نهایت «این تاریکی نیست که آدمیزاد را خُرد می‌کند؛ بلکه امیدی‌ست بَدکاره و اشتباه!»زیستن؛ بودن، فروریختن و سپس جوشیدن است! زیستن همان چوبِ کبریتی‌ست که پلکانم را برای تماشایِ جانَت باز نگاه میدارد. زیستن، سوختن تا انتهای کامِ آخرین سیگارِ پاکت خیس شده‌م است! زیستن، تنها و یگانه راه بقایِ این شاهنامه‌ی بی‌رستم است!زیستن، دیر رسیدن و خوش رسیدن است، هرچند که در این سرزمین، اوقات فراوانی‌ست که همه چیز دیر شده ست، خیلی دیر، خیلی دور!ما محکومانیم به دردی بنامِ « زیستن ».-خردادهزارچهارصدودو - قدیمی شد</description>
                <category>یونوس</category>
                <author>یونوس</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 23:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استکان کمرباریک</title>
                <link>https://virgool.io/@younesqanbarian/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-sbmqmokm4goi</link>
                <description>دقایقی‌ست منتظر نشسته‌ام، میهمانان به دور تا دور این اندرونی خیمه زده‌اند، چای است که بین دستان این نجیبان می‌چرخد. صدای خوردن استکان و نعلبکی فضا را شبیه ظرف‌شور خانه‌ی قصر نانَجیبان کرده است. دست به دست سینی چای می‌چرخد و منِ تشنه لب، چشمانم خشک به دست این میزبان است.نزدیک می‌شود... دو سه نفری با من فاصله دارد و حال تک استکان باقی مانده رو به رویم است؛ با نگاه همیشگیم رصدش میکنم، قد و بالای ترازی دارد، قوس به میان کمرش افتاده، چای داغ درونش دلم را به جوش می‌اندازد؛ استکان را با دو انگشت نحیفم بغل می‌کنم، گرمای وجودش را حس میکنم.ساکت است، درونش تکانی نیست، لرزشی در میان نیست و زمان در وادی گذران نیست.خموش به او که دلبری‌ست ملوس نگاه می‌کنم، چشمانم حلاوت قندی را دارد که با آن چای تلخ برایم، آب و عسلی از نَهر بهشت است.نمی‌دانم که او را سرکشم یا تا ابد از برای خودم نگاه دارمَش! ملک پدری‌ست وامانده، دل نیست که شور به شور، رخت‌شور درونش می‌نوازند. باید که او را فوتی کنم! خنک شود، انگشتم به دور این کمرباریک است، هوس دارم چنبره‌ای به دورش بزنم و درونم بفشارمش، یادش است که پیچکی بودم؟حال مار بی‌زهریم به دور کمرِ نازک بدنش که آماده بلعیدن است.فوتی میکنم تا لبخند و تاج لبش وا شود. گریه کند، نعلبکی به زیرش میگذارم، تا بریزد و نوش کنم غم و حال به آشفته مثالش را. دستانم بوی چای این کمرباریک گرفته است؛ خنک شده‌ست، آماده شده تا که آتش درونم که پر از کینه و نفرت است خاموش کند. او استکانِ کمرباریک و من مُرده‌ای تشنه.- یونوس</description>
                <category>یونوس</category>
                <author>یونوس</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 15:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدت در کدام کوچه شهر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@younesqanbarian/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ef5eblfl7tbs</link>
                <description>روی پوستین پایتخت برای درک اسرار باید پا در کفش وقایع کنید و کیلومترها به زیستن با آن بگذرانید. دانستن، رمز کشف حقیقت نیست و این زیستن و لولیدن میان لایه‌های وهم است که آدمی را به سوی حقایق سوق می‌دهد. من نیز در توهم خویش و زمانی که روی صندلی اتاق پشت مانیتور نشسته بودم، خیال می‌کردم دنیا فرش دوازده‌متری پر نقش و نگارِ کنج خلوتم‌ست؛ آن لحظات زندگی برایم مثل نمایشنامه کرگدن، تهی از معنا بود و مشابه به آن دیالوگ‌های برانژه و ژان، که برانژه رو به ژان ‌می‌گوید: زندگی کردن امری غیرعادی‌ست، تعداد مُرده‌ها بیشتر از زنده‌هاست، زنده‌ها کمیابن، من خودم از خود می‌پرسم که آیا هستم یا نه؟ آری، زندگی کردن برایم همین‌قدر غیرعادی‌ست، این پرسش که -هستم یا نه- آنقدر ذهنم را مشغول کرده بود که برای درک این فاجعه‌ و زندان بشری نیاز به سفری شد بعد مدت‌ها! نیاز بود که فقط یک روز تهران رو از قاب حقیقت نگاه کنم، نیاز بود تعدد انسان‌ها و آشفتگی و غرقگی آن‌ها را به مشاهده بشینم.  چه جایی بهتر از پایتخت -شهر آدمیانِ بی‌پروای در بند کشیده شده-، شاید که طنین آوا مانندی که در سرم است مرا بیشتر در خودم فرو ببرد و سنگینی نگاه آدم‌ها را برای ساعاتی از من دور کند.در هنگام ورود همه‌چیز مثل همیشه بود، عبور از پایین دست و طی کردن سربالایی‌ای طولانی از فاصله‌ها، صدای بوق و کرنای سواری‌ها، فریاد پشت لب‌های رهگذران، بخاری‌ای که دود می‌کند، تشتی از سُرب، روشنایی تابلوها و مجتمع‌ها، ازدحام سواری‌ها پشت به پشت یکدیگر، پایان یک روز دیگر از عمر آدمیزاد و کمتر شدن دلتنگیش برای مرگ! تنها تفاوتش با خروج از آن در دلتنگی‌ست، برای آن حجم از رهایی دلتنگ می‌شوی.آسمان پرتقال می‌چیند. « اندرونِ پوستین این شهر - آنجا که گرگ بره‌ها را شیر می‌دهد-، در تلاقی بین تقاطع‌ها با پل‌ها، در پستویِ تاقچه‌ی ناامیدی و سیاهی، مردی را دیدم که سرش را میان دو پایش فرو برده و لکه‌ی سیاهی رویش را سفید کرده بود! گویا که تمام زندگی برایش چُرتی بعد از تزریق سُرنگش بود. اما در این سمت قاب، منِ آشفته حالی بودم که به دنبال یک مرگِ زیبا و باشکوه، در سحرگاه خنکِ شنبه‌ی یک روز پاییزی‌ست. قابی پرمعنا و عبرت آموز برای خودم. در ابتدا که قدم میزدم و سنگفرش‌های شهر را می‌شمردم، دنبال یک فرصت بودم که چیزی را برای خودم تفسیر کنم، از آن کارهایی که وقتی بیکار می‌شوم انجام می‌دهم، ولیکن هنگامی که در سرم این بود که خیابان را دور بزنم و راه دیگری رو در پیش بگیرم خود را برای دقایقی در پیاده روی منتهی به خیابان اصلی دیدم که مات و مبهوت به مردی خیره شده بودم، کسی که زندگی و جبر حیاتیَش او را به چنین سرنوشتی دچار کرده و پرسشی بزرگ در سرم افتاد که کاش می‌شد از او بپرسم: چه چیزی باعث می‌شود که به زندگی ادامه دهی؟ به دنبال امیدت در کدام کوچه هستی؟ اصلا برای چه زنده هستی؟ این زندگی‌ست؟ بیا بپریم! در آن دقایق کوتاه، زمین و سیارات معلق‌ دیگر به دور سرم می‌چرخیدند، برای فهم معنا نیاز نبود که به کوهستان و غارها بروم تا با مرتاضی دیدار کنم یا که سر در گریبان کتاب‌هایم ببرم، دانستن یک چیز، زیستن آن را به ارمغان نمی‌آورد، مردی که در وهله اول چیزی جز بطلان را برایم معنی نمی‌کرد، به یکباره تمامِ خودم را به جلو چشمانم آورد. شاید معنا برایش همین است، شبی بخوابد و صبح پول‌ خرده‌هایش را به درون قُلک رگهایش بیندازد و به چُرت نیمروزیش برود و در نهایت این چرخه را تا روزی که زیر همان پل در حالی که آخرین رگش را برای تزریق پیدا می‌کند ادامه دهد، و در نهایت سرش را روی جدول سیمانی بگذارد و خلاص!» -آن مرد، تمام امیدش را به من هدیه داد، امید که چه عرض کنم، حداقل خونی تازه برای ادامه این سیاهی، سیاهی آنقدر هم بد نیست، فقط چنان گلویت را می‌فشارد که بغضت دیگر عمل نمی‌کند، و آن زمان‌هاست که آسمان پرتقال‌هایش را می‌چیند، غروب می‌کند، ترشی‌ش را با فشار به چشمانت می‌چکاند و سرانجام از معنا کورَت می‌کند.به خاطر بیاور ثانیه‌هایی را که رهایی و خودسوزی، تنها راه باقی مانده‌ست، تو، شجاعتت و حماقتت در یک ثانیه در کنار هم قرار می‌گیرید و با خودتان فکر می‌کنید که برگردید. زیرا که زندگی چیزی نیست، زندگی حتی دیگر نبرد هم نیست، زندگی یک روز است و همان بارها تکرار می‌شود، هر آن آخرین نفست از جلوی بینی‌ت وارد هوا می‌شود و به موجودی دیگر حیات می‌بخشد.بخاطر بیاور سود و زیانت را! مور و ملخ‌های زیر خاک خوراک نمی‌خواهند؟ انجیر پای مقبره‌ت چی؟ یا تا بحال فکر کرده‌ای جنازه‌ی سوخته‌ات به کجاها می‌رود؟ صبح‌ست و ...-گاهی برای فهم معنا، نیازی نیست دست و پای خود را در کبودی و تارعنکبوت فرو کنید، کافی‌ست بدانید که مدامی که روی این سیاره‌ قدم می‌زنید، چیزی هست که خود را با آن مشغول کنید؛ به او معنی دهید و از او معنی بگیرید، در آخر هم برای ویژه بودن مرگتان می‌توانید، سیبی را آلوده به ماده سمی کنید و گاز بزنید، هم دهن‌کجی محکمی به خلقت آدمیزاد است و هم پایانی مرموز و با شکوه!من خود کوچه‌ای نیافتم برای روان شدن به سوی امید ولی پستویی را یافتم که بزرگراهی به وسعت دریا بود، چیزی نبود و همه چیز بود. گاه تماشا تنها چیزی‌ست که نصیب آدمیزاد می‌شود، چرخ گردون یک روز می‌چرخد و روز دیگر آب از آسیاب نمی‌افتد، زندگی یکبار و مرگ هم یکبار به او ارزانی داده‌ شده‌ست، می‌دانم که یک بار زندگی کردن مثل هیچوقت زندگی نکردن‌ست و همین‌ست که وَلع را برای یکبار دیگر برمی‌انگیزد، برای یک سُرنگ دیگر / برای یک بوسه‌ و آغوش دیگر/ برای یک نفس بیشتر. و این انسانِ معتاد به زندگی‌ست که اعتیادش را ترک نمی‌کند.- یونوس- مرداد هزاروچهارصدودو </description>
                <category>یونوس</category>
                <author>یونوس</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 11:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>