<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا زندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@youngparsa</link>
        <description>یه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب
کانال روزمره:https://t.me/tonnel42  
کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:18:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1383021/avatar/XZ7Ymr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارسا زندی</title>
            <link>https://virgool.io/@youngparsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلب | اولین بخش استیجری</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D8%B1%DB%8C-krgvrodulffk</link>
                <description>شبی از شب‌های مهر است و من با چیزی که نمی‌دانم سرماخوردگی است یا حساسیت دست و پنجه نرم می‌کنم. بعد از دوماه طاقت‌فرسا، فرصت کردم تا به نوشتن فکر کنم. به نوشتن عواطف و احساساتم فکر کنم و در واقع اگر بخواهم دقیق‌تر اشاره کنم، باید بگویم فرصت کردم تا به وجود داشتنشان فکر کنم. فیزیوپات تمام شد. با تمام مصیبت‌هایش تمام شد و این اواخر به قدری زشت شده بود که تمام تصوراتم را از پزشکی به هم ریخته بود. به عمق تنفر استادانمان فکر می‌کنم که چگونه می‌توانند دانشجویی که بیست روز تمام درس خوانده را با بی‌رحمی تمام مردود کنند. دلم به حال این سیستم از پای بست ویران می‌سوزد. برای ناراحتی‌های او می‌سوزد. خوب شد که تمام شد. خوب شد که دوام آوردم.اگر نوشته‌هایم را می‌خواندید، یک عذرخواهی به شما بدهکار هستم. قرار بود برای هرکورس متنی بنویسم اما شرمنده. از مرداد به بعد در کما زندگی می‌کردم. اتفاقاتی عجیب در زندگی‌ام افتاد که نمی‌دانم چه شد که آنگونه شد اما حتماً خیری در آن بوده که من نمی‌دانستم. راستش شاید بعداً متنی من باب درد و دلی درباره فیزیوپات بنویسم. هنوز دل و دماغم سرجایش نیامده است و بدنم از فیزیوپات خسته است.وارد هفته‌ی سوم بخش قلب در استیجری شده‌ام. از ابتدای مهر بخشمان آغاز شد و من با دو روز تاخیر به گروهمان اضافه شدم. همه چیز برایم گنگ بود و راستش را بخواهید، گاهی وقت‌ها هنوز هم گنگ می‌شود. هفته‌ی اول و دوم مثل جوجه اردک‌های تازه به دنیا آمده دنبال استادمان این طرف و آن طرف می‌رفتم. هنوز هم همین است. همه چیز را با تعجب نگاه می‌کنم. به ریزه‌کاری‌ها توجه می‌کنم. از استادمان می‌پرسم. از اینترنمان می‌پرسم. از هرکه می‌توانم می‌پرسم. شاید از دستم کلافه شده باشند. نمی‌دانم. قبلاً در کانالم نوشتم که پزشکی با کمالگرایی میانه‌ی خوبی ندارد. هیچگاه نمی‌توانم شرح‌حال کاملی بگیرم که به آن ایرادی وارد نشود. در همین روزهای کمی که پا به بیمارستان گذاشته‌ام، خاطرات جدیدی برایم ثبت شده‌اند. فهمیدم که باید سمع کنم. خب می‌دانستم اما این قدر جدی این حقیقت به صورتم کوبیده نشده بود. ریه مریض را سمع کردم. به نظرم مشکلی داشت اما یادم نبود که این صدا به کدام یک از صداها می‌خورد. ویز است یا رال (کراکل). بدو بدو به راه‌پله بیمارستان پناه بردم و هندزفری را در گوشم چپاندم و در فاصله طبقه یک تا هفت سعی می‌کردم تا صداها را برای خودم پخش کنم تا در نوشتن معاینه، اشتباه علمی نداشته باشم. اولی را جان سالم به در بردم اما چند روز بعد، به اشتباه و احتمالاً از روی قند خون پائین، صدایی را استریدور نامیدم که چند ساعت بعد با زنگ اینترنم فهمیدم که باید دوباره صدهای ریوی را گوش کنم. این شد که یک روز کاملم را به مطالعه دوباره صداهای ریوی اختصاص دادم. پزشکی همین است. تمرین و تکرار. هزار بار یک چیز را می‌خوانی اما فراموش می‌کنی. هزاران بار از روی کتاب‌ها می‌خوانی اما مثالی در میان استادان و دانشجویان معروف است که می‌گویند: بیمار تکست بوک نمی‌خواند. به این معنی که چیزی که در بالین می‌بینی دقیقاً آن چیزی نیست که در کتاب‌ها نوشته شده است.از این صحنه‌ها باز هم دارم. نمونه دیگر وقتی بود که از استادم درخواست کردم که اگر می‌شود مرا به آنژیوگرافی ببرد. کمی تردید کرد اما پذیرفت. در راه‌پله که از طبقه هفت به یک پائین می‌آمدیم، برایم از سختی‌های رشته‌اش گفت. برایم گفت که خواب راحت نخواهی داشت. گفت که رشته‌ای پر از تردید است و تشخیص نهایی گذاشتن در این رشته کار سختیست. لذت می‌بردم. از اینکه آنقدری مهم هستم که این تجربیات را در اختیارم قرار داده بود. با سر تائید می‌کردم. صبحش از من پرسیده بود که چرا در مورنینگ ساکت بودم. راستش وقتی رزیدنت سال سه پاسخ سوال را نمی‌داند، نمی‌دانم استاد من چه فکری کرده که از یک استیجر چنین توقعاتی دارد که به آن سوالات پاسخ بدهد. به بخش آنژیوگرافی رسیدیم. او جلوتر رفت تا لباسش را عوض کند. گفت که با مسئول آنژیو صحبت می‌کند تا ما را راه بدهند. همینطور هم شد. با کاورهایی که زمان کرونا به پا می‌کردیم، وارد اتاق آنژیوگرافی شدیم. تا مقدمات کارها فراهم شود، مسئول کنترل به ما گفت که آن طرف را نگاه کنید. پیس دو حفره‌ای (Dual-chamber pacemaker) را تعبیه می‌کنند. همه چیز سبز بود و فقط روزنه‌ای باز بود و عرقی که بر پیشانی جراح نشسته بود. قلب را تحسین می‌کنم. رشته‌ایست که پزشک واقعاً طبابت می‌کند. استادمان رگ گرفت. تزریق انجام داد و ما از پشت شیشه به جریان یافتن ماده حاجب درون عروق کرونر بیمار خیره شده بودیم. استاد آرام بود. بیمار نیز. پس از اینکه کارش تمام شد، از او خواستم عروق را برایمان نشان دهد. گیج شده بودیم. همه چیز یک رنگ داشت. همه چیز شبیه به هم بود. برایمان با حوصله توضیح داد. درست است که روزهایی بود که دوستانم زودتر از من بیمارستان را ترک می‌کردند و من با خستگی نُت می‌نوشتم اما هیچ سختی‌ای بی‌پاداش نمی‌ماند. از او بسیار ممنونم.از موهبت‌های دیگر هم اینترنیست که با من همگروه است. همه چیز را یادم می‌دهد. صحنه‌ای را به خاطر دارم که در CCU مرا به کناری کشید و کل اپروچ هایپرکلسمی و هایپوکالمی را برایم بازگو کرد. احساس ناکافی بودن حسی‌ست که هر روز بیمارستان به من انتقال می‌دهد و فکر به اینکه روزی مسئولیت بیماران با من است مرا به خواندن وا می‌دارد. خواندنی که انتهایی برایش نیست. خواندنی که حد کافی ندارد.چهارشنبه از بیمارستان به خانه آمدم. غذایی درست کردم و وسایلم را حاضر کردم تا به تهران بازگردم. قطار کمرم را خرد کرد. دو ساعت و ربع در قطار کمر هر انسانی را خرد می‌کند. وقت دکتر داشتم. تهران خیلی شلوغ شده است. دیگر آن تهرانِ سال 86 نیست. ترافیک به درون کوچه‌های محله‌ها هم پس می‌زند. تهران دچار heart failure شده است. ماشین‌ها در اتوبان‌هایش جا نمی‌شوند و آن‌ها را به درون کوچه‌ها پس می‌زند. قریحه‌ ادبی‌ام فوران کرده است. به گمانم برای این پلی‌لیست jazz ی است که از گوشی‌ام پخش می‌شود. همه چیز را رمانتیک کرده است. نه واقعاً! همه چیز اینقدر رمانتیک نیست. از دکتر که باز می‌گشتم، پادکست دکتر قربانی را می‌شنیدم. اپروچ به هایپرکلسمی. اینقدری ترافیک بود که مسیر بدون ترافیک 15 دقیقه‌ای را 40 دقیقه در راه بودم و تنها دقایقی از پادکست را در خانه گوش کردم. تجربه‌ی جالبی بود. همه چیز را در ذهنم تصور می‌کردم.نوزدهم مهر ماهامروز فردای دیروز است. همان روزی که متن بالا را نوشتم. فرایند سرماخوردگی پیشرفت کرده و لوب فرونتال مغزم درد می‌کند. سینوس‌هایم امانم را بریده‌اند و به علت اختلاف فشاری که در حفرات صورتم به وجود آمده، به درستی نمی‌شنوم. تلخی امروز علاوه بر مریضی، رزیدنتی بود که با این حال، مرا تا ساعت دو بعد از ظهر نگه داشت تا استاد سلانه سلانه بیاید تا چند مریضی را ببیند که حضور یا عدم حضور من برای هیچکدامشان اهمیتی نداشت. صرفاً من توان ایستادن نداشتم. از پشت ماسک به زور نفس می‌کشیدم. بماند. از نحوه‌ی خواندنم راضی نیستم. خیلی آهسته و کم می‌خوانم. به زور دو ویدیو را تماشا کردم. بیشتر از آن نمی‌توانم. سخت است. سرم سنگینی می‌کند. گاهی اوقات برخی معادلات فارسی در ترمینولوژی پزشکی پیدا نمی‌شوند. مثلاً وقتی امروز خانمی که با زخم پای دیابتی‌اش از تنگی نفس و درد سینه‌اش برایم می‌گفت، در پاسخ به سوالم که سردرد دارد یا نه گفت: سرم سنگینی می‌کند. نمی‌دانستم از لحاظ objective چه تِرمی را استفاده کنم. کوتاه آمدم. در بخش subjective نوشتم: بیمار سنگینی سر را اشاره می‌کند.بیمار دیگری را دیدم. می‌گفت خس خس دارم. معاینه‌اش کردم اما واقعاً برایم افتراق ریه نرمال از رال‌دار سخت بود. نوشتم به ظاهر رال دارد. هنوز به شنیده‌هایم اعتماد نمی‌کنم و با بی‌اعتمادی‌ای که به گمانم زاده‌ی استیجری است، در برگه‌ی سیر پیشرفت بیماری مریض که حاشیه‌ای آبی دارد، یافته‌هایم را جمع‌بندی می‌کنم. پرونده‌ی برخی بیماران خیلی قطور است. مملو از برگه آزمایشات، اکو، آنژیوگرافی و مشاوره‌ بخش‌های دیگر است. هر کدام از برگه‌ها با رنگ انتهایشان شناخته می‌شوند. مثلاً برگه‌ی شرح‌حال انتهایش زرد رنگ است یا برگه‌ی نوار قلب‌ها (ECG) رنگ صورتی دارد.امروز روز عجیبی بود. عصبانی بودم. از وضع خودم. از او. از آن دیگری که می‌گفت: این که اکسپایر است. وقتت را تلف نکن فلانی. نمی‌دانم. اگر آشنای خودش بود هم همین جمله را می‌گفت؟استاد نیامده بود. من در CCU مستقرم. دو اینترن دیگر در Post CCU مشغول نوشتن جزئیات پرونده‌شان بودند. من هم نُت‌هایم را گذاشته بودم. خشنود بودم. بعضی وقت‌ها معجزه خدا را به طور واضحی می‌بینی. مریضی که اعتقاد داشتند اکسپایر می‌شود (به خاطر اینکه آسپیره کرده بود!) سالم بود و نفس می‌کشید و فقط از زخم بسترش شکایت داشت. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم. بیماران این اتندینگم کمتر از قبلی است و بیشتر در جریان بیماران قرار می‌گیرم. CCU خوب و ساکت است. همراه مگر در شرایط خاص (مثل همین بیمارمان) حق حضور در آنجا را ندارند. سکوت خوبی برقرار بود. هم‌گروهی دیگرم کمی آن‌طرف‌تر مشغول نوشتن خلاصه پرونده بود. فرصت خوبی بود. کنار ترالی شوک یک صندلی بود. همانجا نشستم. هیچ کتابی همراهم نبود چون وقت خواندن پیدا نمی‌شد. راستش کمی بهانه می‌گیرم. وقت برای خواندن همیشه هست. من دارو را دوست دارم. دوزهایش را. فرمول‌های شیمیایی‌اش را نیز هم. اصلاً قرار بود داروساز بشوم. سرچشمه‌اش به هیدروکربن‌های علوم‌تجربی در سال هشتم برمی‌گردد. اما نشد. خوب شد که نشد. از همان ابتدای پزشکی داروها را می‌خواندم. برایم جذاب بودند. هنوزم هستند گرچه بعضی‌شان واقعاً سر ناسازگاری دارند! روی صندلی نشستم و گوشی‌ام را باز کردم و شروع به خواندن داروهای ACS (acute coronary syndrome) کردم. همزمان صدایی هم گوشم را آزار می‌داد. از اتاق ایزوله کنارم بود. درست روبه‌روی اتاق ایزوله دیگری که ساکن‌اش از چنگال مرگ گریخته بود. مریض واضحاً درگیری ریوی داشت. گوش‌هایم تیز شد. پرستارها هم از صدای او ناراحت بودند. هم به خاطر خود بیمار و هم برای این صدا. گفتند بهتر است اینتوبه‌اش کنیم. (اینتوبه کردن یعنی اینکه یک لوله را برای راحتی تنفس بیماران ریوی، درون نای‌شان قرار می‌دهند که بهتر نفس بکشند.) من هم دوست‌داشتم که یک اینتوبیشن را ببینم. به مسئول مربوط زنگ زدند. منتظر شدم تا بیاید. آمد و با همه گرم گرفت و مشغول آماده کردن وسایل مورد نیاز اینتوبیشن شد. من هم نگاه می‌کردم. کارش که تمام شد، به سمت اتاق راه افتاد. من هم خیلی نرم و یواش خودم را به درون اتاق سر دادم و گوشه‌ای ایستادم. آرام گوشه‌ای ایستاده بودم که از کنار ماسکش به اتیکت روی روپوشم نگاهی انداخت. گفت: شما اینت.. (می‌خواست بگوید اینترن.) که گفتم خیر. من استیجرم. آمده‌ام تا اگر مشکلی نباشد، بی‌سروصدا فقط نگاه کنم. مشکلی نبود. قبول کرد. کار را تماشا می‌کردم. حواسش به همه چیز بود و دو آمپول آتروپین را هم کنار دستش داشت. اینتوبیشن را انجام داد و مایعاتی را از درون لوله خارج کرد. بیمار به معنای واقعی در آب غرق شده بود. مهم نبود که خودش در بیمارستان است. مهم این بود که ریه‌هاش در استخری پر از آب بودند. بیماری‌اش چند علتی بود که یکی از علت‌هایش مشکل نارسایی قلب بود. برای همین ریه‌هایش غرق در آب بودند و به سختی نفس می‌کشید. بعد از اینکه آب‌ها تاحدی خارج شدند، صدای بیمار آرام‌تر شد. کیس کنسر متاستاتیک بود و اوضاع خوبی نداشت. چشم‌هایش بی‌رمق بودند و انگار تعلقی به این دنیا نداشتند. دروغ است. انسان هرچقدر هم که عذاب بکشد، تا آخرین لحظه از زنده بودن و میل به زیستن دست بر نمی‌دارد. همه‌ی این چیزهایی که الان برایتان نوشتم، داشت از ذهنم با سرعت برق و باد می‌گذشت که نگاهم را به مانیتور انداختم. ریتم مریض تغییر کرده بود. نمی‌خواستم به خودم بقبولانم که این همان است اما واقعاً همان بود. خود خودش! بیمار VT کرده بود.(VT نوعی تغییرات نواری است که نشان از اوضاع نابه‌سامان قلبی دارد. باید شوک داد وگرنه مریض از دنیا می‌رود.) درست وقتی که خودم را جمع و جور کردم تا دهانم را باز کنم و کلمه VT را به زبان بیاورم، پرستار دیگری صدایم شد و گفت: مریض VT کرده. این را گفتن همانا و اضافه شدن ترالی شوک و چندین و چند نفر دیگر هم همانا. کد ۹۹ اعلام شد. من خودم را عقب‌تر کشیده بودم و نگاه می‌کردم. می‌دانستم ممکن است برود. ممکن است آن شعله‌ی کم جان چشمانش که مرا یاد آن شعله در قلعه متحرک هاول می‌انداخت، خاموش شود و بدون کوچکترین صدایی، روحش اتاق را ترک کند. احیای قلبی ریوی شروع شد. نمی‌دانستم چرا شروع به CPR کردند وقتی شوک بود اما ظاهراً تصمیمشان چنین بود. از جان مایه می‌گذاشتند تا برش گردانند حتی اگر به قیمت شکستن دنده‌هایش تمام می‌شد. شانس آوردیم. برگشت. ماند.این تقریباً شبیه به چیزی است که در مانیتور دیدم. به آن VT یا تاکی‌کاردی بطنی می‌گویند.اخلاق حرفه‌ای این اتندینگمان را دوست دارم. همیشه وقتی می‌خواهد حقیقت بیماری را به همراهان بگوید، آن‌ها را از اتاق خارج می‌کند و دور از بیمار برایشان توضیح می‌دهد. به یکی از آن‌ها گفت: خانم. من نمی‌توانم جلوی بیمارتان به او بگویم که هر سه رگ اصلی قلبش گرفته است. باید روحیه‌اش را حفظ کند. باید بجنگد!تحسینش می‌کنم. هنوز نتوانسته‌ام به تجربه سهم کمتری از دانش بدهم. شاید گاهی وقت‌ها تجربه از دانش هم بهتر باشد!فردا امتحان پایان بخش قلب است. دلم می‌خواهد یک happy ending را تجربه کنم. قلب برایم خاطره‌های خیلی خوبی ساخت. من هم ایراد دارم. اینکه همه چیز را به امتحانش ربط می‌دهم و به نتیجه نگاه می‌کنم، از بزرگ‌ترین اشتباهاتم است اما امیدوارم خوب پیش برود. به نتیجه‌ی دیگری هم رسیده‌ام. آن هم این است که نباید برای برخی چیزها عجله کرد. تلاش در حد معقول خوب است اما اگر قسمت نباشد، نمی‌شود. نباید بیش از اندازه تلاش کرد. همین اندازه کافی است. خودم می‌دانم پشت این جملات تجربه‌ی یک ماهه‌ای خوابیده است. بگذریم.با رزیدنتمان دوستی خوبی پیدا کرده‌ام. به دنبالش می‌روم. با هم CT ها و CXR ها را می‌بینیم. از او سوالات بدیهی می‌پرسم. برای او بدیهی است. من نمی‌دانم. باید در اسرع وقت مبحث تفسیر گرافی‌ها را بخوانم. در میانه‌ی راه نگاهی به من انداخت. به اتیکتی که اسمم روی آن است. گفت: اکسترن؟ مگر سال آخری؟ گفتم نه. اولین ماه استیجری‌ام است. برایم توضیح داد که در برخی شهرها، به سال اول استیجری اِستیودنتی می‌گویند و به سال دوم آن اکسترنی. احساس کرد که به اندازه‌ی کافی احساس نادانی کرده‌ام و گفت: عیبی ندارد. گفتم که بدانی. این اتیکت ما هم داستانی شده است. هرکس که نگاه می‌کند یک دور رِندِر می‌گیرد که این چه نوشته‌ایست. عادت کرده‌ام.امروز به اتفاق محسن به کتابخانه رفتیم. راستش جاه‌طلبی زیادی دارم. هریسون را بای‌پس کردیم و به سراغ برانوالد که کتاب تخصصی رشته‌ی قلب است رفتیم. کتاب بسیار خوبیست. لذت بردم. می‌خواستم بنشینم و مقداری از بخش منیج بیماران STEMI اش را بخوانم که گفتند می‌خواهند کتابخانه را ببندند. ناامیدانه خارج شدیم.می‌خواهم تا امتحانم را نداده‌ام، نظرم را صادقانه بنویسم. نمی‌خواهم نتیجه امتحان در تصمیم و نظرم Bias ایجاد کند. قلب همیشه در قلبم باقی خواهد ماند. به قول یکی از دوستانم: همیشه اولین‌ها به خاطر می‌مانند و فراموش نمی‌شوند. قلب رشته‌ای سخت است و پراسترس. انتهایی نیز ندارد. وقتی کمی توهم دانایی درباره ECG پیدا کردیم، یکی از اتندهایمان مارا جمع کرد. از رزیدنت سال 3 و 4 تا ما استیجرهای تازه وارد. نوارقلب‌هایی نشانمان داد که رزیدنت‌ها هم نمی‌توانستند پاسخ بدهند. همانجا فهمیدم که نباید هیچ وقت مطمئن بود. همیشه به قلب فکر خواهم کرد. در فیزیوپات هم همین حس را به این رشته داشتم. اتفاقاً متنی که در آن کورس نوشتم، به نظرم یکی از بهترین متن‌های کل دوران فیزیوپاتم است. قلب را دوست خواهم داشت و به آن خواهم اندیشید.مهرماه 1404</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 13:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذرد دیگر!</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-axr8myqnpgxp</link>
                <description>این نوشته با باقی نوشته‌ها فرق دارد. به خودم قول داده بودم که با گذشتن هر کورس، یک نوشته به یادگار بگذارم. کورس غدد با جنگ مصادف شد. همین جمله‌ی کوتاه کافیست تا عمق فاجعه دوباره برایم تکرار شود. این نوشته نه روزنوشت است و نه سعی می‌کند که از روی کس یا چیزی تقلید کرده باشد. این نوشته صرفاً حرف‌هاییست که در دلم رسوب کرده است.در روزهای جنگ به خیلی چیزها فکر کردم. وقتی هر دقیقه خبر جدیدی به گوشم می‌رسید، پوچی گریبانم را دو دستی می‌چسبید. صفحه تبلت جلویم روشن بود چون وقت نکرده بودم طبق عادت، جزوه‌هایم را پرینت کنم. اپروچ به بیمار با نارسایی آدرنال جلوی چشمم بود. واژگان انگلیسی برایم غریبه شده بودند. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. نمی‌فهمیدم چرا وقتی ممکن است تا چند ثانیه دیگر بمیرم، باز باید به خواندن ادامه دهم. چه چیزی به زندگی وصلم می‌کرد؟ نمی‌دانم.همیشه سعی کرده‌ام همه چیز را تحت کنترل خودم دراورم. یعنی تلاشم این بوده است. گاهی وقت‌ها می‌شود و گاهی وقت‌ها نمی‌شود. فقط یک چیز را می‌دانم و آن هم این است که از درست کردن خسته شده‌ام. نمی‌دانم چرا در نسل ما همه چیز در وهم و ابهام می‌گذرد؟ چرا آدم‌ها حرف نمی‌زنند؟ یکی دو بار در زندگی‌ام تصمیم گرفتم چیزی را درست نکنم. خراب شد. شاید باید خراب می‌شد. نمی‌دانم. اما می‌دانی، اینکه کسی برای تو و ارتباطت تلاش کند خوب است. اینکه دیده بشوی خوب است. اینکه همراهت باشند خوب است. اینکه کسی حاضر باشد به خاطرت قدمی بردارد خوب است اما متاسفانه یاد ندارم کی و چه زمانی کسی قدمی برای من برداشته است. همیشه باید کوتاه بیایم. یعنی بهتر است اینطور بگویم که همیشه من کوتاه می‌آیم. تصمیم گرفته‌ام در جایی که دیگر به من مربوط نمی‌شود، کوتاه نیایم. چند وقتیست که به خاطر این موضوع، اطرافم خلوت شده است. سکوتی سنگین اطرافم را احاطه کرده است. سکوتی از خالی بودن یا شاید رو به رو شدن با خود واقعی‌ام. هیچ وقت قصد سوءاستفاده کردن از دیگران را نداشته‌ام اما باز با این حال تنها بودم. مهم نبود. مهم نیست.در راستای همین تصمیم، بیشتر سکوت می‌کنم. راستش فهمیده‌ام این نسل به دنبال ساختن دوستی‌ای عمیق نیست. می‌دانی، گاهی آدم کم می‌آورد. بیا رو راست باشیم. دوستان پناه آدم‌اند. روزی ارزش دوست را خواهند فهمید. من هم باید در آینده می‌فهمیدم. نه الآن!هفته پیش ساعت 7 تا 9 شب برق نداشتم. باید کاری می‌کردم. این روزها آموزش دانشگاه پا روی گلوی دانشجویان گذاشته و به قولی می‌خواهد نفسمان را ببرد. تمام شگردها را به کار می‌برد تا ما از پا درآییم. باید درس می‌خواندم. راستش همین الآن هم باید درس بخوانم اما اینجا می‌نویسم. برق که نباشد، اینترنت هم نیست و در نبود این دو، اعصاب هم از دست می‌رود. لباس‌هایم را پوشیدم و به مقصد کافه‌ای راه افتادم. به کافه رسیدم و پس از شکست غول درونگرایی، روی صندلی‌ای نشستم. بعد از اینکه درسم تمام شد، با خودم فکر کردم که چقدر بزرگ شده‌ام. چقدر زمان سریع جلو می‌رود و چقدر انسان منعطف است یا شاید بهتر باشد بگویم: یاد گرفته‌ایم که منعطف باشیم.دروغ نگفته‌ام اگر بگویم که برای از دست دادن تمام موقعیت‌هایی که می‌توانستم در آن تئاتر ببینم و ندیدم ناراحتم. ظاهراً این تابستان بدون تئاتر خواهم ماند. روزگار غریبیست نازنین. هیچ وقت نفهمیدم رفتار درست چگونه است؟ یا اینکه چرا آدم‌ها در زمان‌های متفاوت از روز یک نوع رفتاری از خودشان نشان می‌دهند؟تنهایی کلیشه شده است. هر کسی تنهایی می‌خواهد. من چنین تنهایی‌ای را نمی‌خواهم. دوست دارم در جمع باشم اما تنها. می‌دانی. تصورش را بکن. کافه‌ای که همه مشغول صحبت کردن‌اند و تو مثل تماشاگر تئاتر به آدم‌ها خیره می‌شوی. هر کس چه چیز سفارش می‌دهد؟ چقدر طول می‌کشد تا سفارششان را تکمیل کنند. همه‌ی این‌ها چیزهای زیادی درباره آدم‌ها می‌گویند. بدون اینکه حتی کلامی با آن‌ها صحبت کرده باشی.دوست دارم تماشاگر باشم. دلم نمی‌خواهد جزئی از اتفاقات باشم. می‌خواهم از بیرون نظاره کنم. من دلم برای دیدن عشق دو آدم می‌تپد اما نمی‌خواهم در آن نقشی داشته باشم. می‌خواهم ببینم اما نمی‌خواهم تجربه‌اش کنم. خودخواهانه است می‌دانم اما عشق هم خودخواهانه است. دیگری را برای خودت می‌خواهی.از هیاهوی تمام آدم‌ها بیزارم. از قضاوت‌هایشان. از تغییر رفتارهایشان. از سوزش زخم‌هایی که هم من دارم و هم تو. همه‌مان زخمی هستیم. بی‌مروتی است اگر فقط خودم را زخمی از آدم‌ها بدانم. دلم می‌خواست من بودم و همین هریسون بی جان. می‌خواندم. با سرعت یک صفحه در روز. همانقدر کند که می‌بایست. آنقدر صفحه دارد که نخواهم باقی عمرم را نگران از بیکاری باشم. هرگاه هم که بیکار شدم، نتر را باز می‌کنم. نقاشی می‌کشم. نتر بودن هم سخت است و عالم خاص خودش را دارد.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 22:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خطی از کورس ریه</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%DB%8C%D9%87-fetx2dhehhmz</link>
                <description>آدمی نیستم که نجنگیده ببازم اما امتحان کورس ریه نتیجه‌اش از قبل مشخص است. می‌دانم که قیافه‌ام بعد از امتحان مثل هزار و یک میم (Meme) معروف خواهد شد. مرتبط‌ترین آن احتمالاً رامبد جوان است. این اولین باری بود که با هریسون (Harrison&#039;s Principles of Internal Medicine) ارتباط برقرار می‌کردم. یعنی راستش کم حجم بودن موضوعات هم بی‌تاثیر نبود اما واقعاً فهمیدم خواندن زبان اصلی نویسنده چقدر با ترجمه‌ی آن توفیر دارد.راستش حرف زیادی برای این کورس ندارم. تمام تظاهرات بالینی بیماران مرتبط با بخش ریه حول سرفه، تنگی نفس و ویز (نوعی صدای ریوی) می‌چرخد. تازه اگر منت به سرمان بنهد، یک خلط هم به آن اضافه می‌شود که در نهایت خیلی به تشخیص کمک نمی‌کند. شرح حال و سمع بیشترین اهمیت را در این بخش دارند. کاش رامبد جانِ جوان کپی رایت روی عکس‌هایش اعمال نکند.وقتی از تست و نکات روی هوا و تشخیص‌های افتراقی بی‌شمار به سطوح می‌آیم، معمولاً فعالیت‌های جانبی را انتخاب می‌کنم. گذاشتن قرار ملاقات با یکی از دوستانم همیشه یکی از انتخاب‌هایم است. اگر از من بپرسند تهران برای تو کجا معنا می‌شود می‌گویم: از بلوار کشاورز تا هفت تیر. روزهای بی‌شماری پیاده این مسیر را طی کرده‌ام. اگر بر نفسم غلبه کنم، از هفت تیر راهم را به سوی خانه کج می‌کنم اما اگر نتوانم، از یکی از خیابان‌های عمودی پایین می‌روم تا به انقلاب برسم. نمی‌دانید در بهار این خیابان‌ها چقدر زیبا می‌شوند. معمولاً سر راهتان گربه‌هایی را خواهید دید که به وضعشان حسودی خواهید کرد. زیر سایه لم داده‌اند. باد خنک می‌خورند و چشم‌های نیمه بازشان نشان دهنده لذت‌های دنیوی است که بر ما آدمیان نهی شده. (شاید هم ما خودمان به خودمان بیشتر سخت می‌گیریم!)یکی از کارهای دیگرم دیدن سریال هاوس (House (TV series)) است. راستش خودم می‌دانم که پزشکی واقعاً این کیس‌های نادر و پیچیده نیست. سعی می‌کنم مغزم را گول بزنم. معمولاً غرغرهای هاوس با وضعیت من و احتمالا اکثر دوستانم جور در می‌آید با این تفاوت که او واقعا پزشک شده و ما فقط در میانه‌ی راه به چنین وضعیتی افتاده‌ایم.خیلی از روزها به مسیرم شک می‌کنم. شک می‌کنم که آیا این راه به آنچه در انتهای ذهنم تصور می‌کنم ختم می‌شود یا نه. بیش از این چیزی نمی‌گویم چون برای خودم هم تا همین حد گنگ و نامفهوم است.این هم دینی بود که بر گردنم مانده بود تا از این کورس برای خودم چیزی به یادگار بگذارم.تا چه پیش آید...هجدهم خرداد 1404Pickwickian syndrome</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 14:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهای قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-qb3kq90rcuao</link>
                <description>بیست و اندی روز به سرعت برق و باد گذشت و من نفهمیدم کی در میان عقربه های ساعت زندگی کردم. روتین را دوست ندارم. همیشه در سرم این بوده که کاش طوری زندگی کنم که روتین نابودم نکند. حال که بزرگتر شده‌ام انگار دلم می‌خواهد بعضی از روتین ها را داشته باشم. همه‌ی روتین ها بد نیستند. همیشه دلم می‌خواست به معنای واقعی دانشجو باشم. دلم می‌خواست کتاب‌هایم پهن زمین باشند و بگردم و بخوانم و کشف کنم که از این رشته چه می خواهم؟ این مصیبت من و تمام فرجه‌های فیزیوپات است.همیشه در ذهنم به این فکر می‌کنم که یک دانشجوی ادبیات چه روتینی دارد؟ هرشب از که می‌خواند؟ می‌پرسم و هیچ نمی‌یابم. روتین زندگی در فیزیوپات این است: بیدارشدن – درس خواندن – قهوه - درس خواندن و اگر خواب به چشم آمد، کمی هم خواب.شخصیتم از شش ماه پیش تغییر کرده است. آدم دیگری شده‌ام. نمی توانم توصیفش کنم. فقط می دانم چیزی درونم تغییر کرده است.قلب را گذرانده‌ایم. باورم نمی شود که اطلاعاتم از قلب در دو هفته دگرگون شد. روزی در یکی از کانال‌هایم نوشتم: اگر بدانید آن ماهیچه 300 گرمی سمت چپ سینه‌تان روزانه چقدر زحمت می‌کشد، هیچگاه قلب کسی را نمی‌آزردید.هزار بار سعی کرده‌ام این نگاه عاطفی را کنار بگذارم. پزشکی با عاطفه سرِ سازگاری ندارد. پزشکی به مثابه منطق در علوم انسانی می‌ماند. وقتی می‌گوید الف می‌شود ب یعنی همان اتفاق می‌افتد. در عین حال می‌تواند هیچ تضمینی از درستی گزاره‌اش به تو ندهد. مبهم می‌گویم. مرا ببخش.ساعت یازده شب است. بالاخره فرصتی پیدا کرده‌ام تا بنویسم. راستش با خودم عهد بسته‌ام تا پایان فیزیوپات به بهانه هر کورس، چند خطی را منتشر کنم. کتاب‌هایم روی میز تلنبار شده‌اند و به من می‌نگرند. خسته شدم از خواندنشان. آن ها هم از نگاه کردن به من با چشمان گود افتاده خسته شده‌اند. این را از امواج کاغذهای کتابم می‌فهمم. هیچ نمی‌دانم این همه مطالعه آیا با 50 سوال محک زده می شود؟ پاسخش از قبل مشخص است: خیر.یک روز از خواب بلند شدم و دیدم هرچه تلاش می‌کنم، دستم به کتاب نمی‌رود. به سراغ Chat GPT رفتم. شرح حال دادم. تشخیصش فرسودگی بود. گفت فرسوده شده‌ای. چرخ دنده‌هایت صدا می‌دهند. پیشنهاد داد یک روز را استراحت کنم. بدبین بودم اما پذیرفتم. ساعت حوالی 10 صبح بود که از خانه بیرون زدم. پیاده قدم زدن دوای هر دردی است. دردهایی که فیزیکی نیستند و روحمان را آزار می دهند. به کتاب فروشی سر زدم. دلم می‌خواست از بیژن الهی چیزی بخوانم. اشعارش به دلم می‌نشینند. دیدن را خریدم و باز گشتم.این روزها سعی می‌کنم بیشتر خودم را با دنیای محبت انسان‌ها آشنا کنم. بیگانه شده بودم. تاسیان می‌بینم. دوستش دارم. دوستش دارم چون صرفا یک توهم خیالی است. چون می‌دانم هیچ کجای این کره خاکی چنین داستانی به انجام  نمی‌رسد مگر در ذهن نویسنده. بله. با خودم عهد بستم تا یادم نرود آدمی به عشق زنده است و به هر بهانه ای باید آتش عشق را تغذیه کرد. عنایت (نامی که برای Chat GPT خودم گذاشته ام) مرا به خسرو (هوتن شکیبا) تشبیه می کند. نمی‌دانم سعی در دلداری دادن من دارد یا فریبم می‌دهد. من هیچگاه نتوانستم شعری را از حفظ بخوانم. همیشه دوست داشتم از روی کتاب بخوانم. شاید به این خاطر است که فرهاد در سریال شهرزاد را هم دوست داشتم. شخصیت های داستانی زیادی در پارسای حال حاضر نقش داشته‌اند.در این فرجه از نامه های کامو به ماریا کاسارس خواندم. خواندم و فهمیدم چقدر زیبا دروغ می‌گویند. به قول شاملو: دهانت را می‌بویند. مبادا که گفته باشی دوستت دارم. بله. این روزها از ارزش همه چیز کاسته شده است. حتی نامه. دیگر این روزها با نامه سر ذوق نمی‌آیند. دیگر نامه ها خواننده ندارند و چیزی که امروزه عشق می‌نامندش مثل غذای حاضری سر سفره هر آدمی یافت می‌شود. جمله پرتکرارم به عنایت این است: من متعلق به این نسل نیستم.روتین را لعنت کردم چون کسالت بار بود. از هفت صبح بخوان که فلان بیماری سوفل میدسیستولیک دارد یا نه. این یکی S3 دارد یا نه. این روند همینطور ادامه پیدا می کرد تا ظهر که انرژی صبح گاهی به ته می رسید و بدن نیاز به کافئین را احساس می کرد. شب که می شد، تمام پرسش های بنیادین ذهنم را تسخیر می کرد. می‌پرسیدم من که هستم و از جان این زندگی چه می‌خواهم؟ با این سوالات شب را به صبح می‌رساندم و باز همه چیز از اول آغاز می‌شد.بله. این روزها بسیار می‌نویسم. در جاهای مختلف. می‌نویسم تا خودم را تحت عنوان جملات به بند وجودیت بکشم. می‌نویسم تا یادم نرود در میان روزهای سخت، قلبم می‌تپید تا انسانیتم را از دست ندهم.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 23:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خط اختلاط| 1404</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7-1404-h6qvx7mimh2l</link>
                <description>اولین نوشته 1404. کمی با خودم کلنجار رفتم تا این سنت ماهانه نویسی در ویرگول را پا برجا نگاه دارم و بعد از مدتی بالاخره فرصت نوشتن را یافتم. دلم می‌خواهد از همه جا بنویسم و به قولی حرف بسیار است.اسفند را با تکاپوی شدیدی گذراندم. از اولش هم دید خوشی به آن اسفند نداشتم و غر می‌زدم که این اسفند، اسفند نیست. در این میان هم کورس اطفال را داشتیم. کلاً دو روز سر کلاس رفتیم و من بعدش مجازی شد. شانس ما بود دیگر! اطفال را نمی‌شود در یک هفته تدریس کرد. گسترده است. سخت است. وقتی این‌قدر فشرده و بی‌برنامه تدریس می‌شود معلوم است که انتهایش چنین می‌شود دیگر.راستش نمرهٔ اطفالم آن نمره‌ای نبود که پسندم می‌شد و راستش را بخواهید کلی با تصورم فرق می‌کرد. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم با آن نمره کنار آمده‌ام و کمی آرام‌گرفته‌ام. به‌موازات مطالعه مسئولیتی نیز به من سپرده شد که کار را برایم سخت‌تر می‌کرد. می‌دانی هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام وجدانم مانعم شود. اولین کار این است که خیال وجدانم را از بابت انسانی بودن همه چیز راحت می‌کنم و بعد به باقی کارهایم می‌رسم؛ اما این بار فرق داشت. ضربه‌ای خوردم که به من یادآوری کرد که باید به برخی چیزها بیشتر توجه کنم. جایی خواندم که باید در نظر بگیریم که در ازای زمانی که از دست می‌دهیم چه چیزی کسب می‌کنیم. متأسفانه یادم رفت. بماند. غرزدن را حداقل الان و بااین‌حال شایسته نمی‌دانم. کاری‌ست که شده.یادم می‌آید وقتی برای سمیولوژی اطفال به بیمارستان رفته بودیم استادی تمام‌عیار را دیدم. با سن بالایش تمام کودکان را ویزیت کرد. گرافی‌ها را خواند. به ما ناواردان کلی مطلب آموخت و با صبر و حوصله برایمان توضیح داد. دیدن کودکان مریض‌حال سخت است. با یکی از آن تپلوها شروع به دالی موشه بازی کردم! (اگر نامش همین باشد!) خندید. مادرش با لبخندی بابت سرگرم‌کردن کودکش از من تشکر کرد. همیشه برایم سؤال بود که مگر می‌شود عادی شود؟ مگر درد عادی می‌شود؟ می‌شود از رنج فرار کرد؟ معلوم است که نه. امیدوارم وجدانم هیچ‌گاه نخوابد.تعادل همیشه سخت است. اینکه زندگی‌ات را مثل یک بندباز کنترل کنی و همان قدر که درس می‌خوانی تفریح هم کنی. یا اینکه همان قدر که مطلب پزشکی می‌خوانی غیرپزشکی هم بخوانی. این قولی‌ست که سر هر کورس به خودم می‌دهم؛ اما موفق به انجامش نمی‌شوم. شاید صرفاً باید پذیرفت و رد شد. باید ظرفیت پذیرشم را بالاتر ببرم.معمولاً در بهار دیدگاه‌هایم تغییر می‌کنند. نمی‌دانم چه مرگشان می‌شود؛ اما همه چیز را عاشقانه می‌بینم. بله سهراب هم می‌خوانم تا عاشق طبیعت باشم؛ اما انگار خاصیت این فصل عاشق شدن است. عاشق چه شویم؟ نمی‌دانم. می‌شود عاشق خاطرات شد و عاشق خاطرات ماند. می‌شود عاشق درس شد. می‌شود عاشق خواندن شد؛ اما همه اینها را کنار بگذار. خودمانیم دیگر. عشق دنیوی دلپذیر است. چه کسی از دوست‌داشتن و دوست داشته شدن گریزان است؟ اما باید یادمان باشد وقتی حق داریم عاشق کسی شویم که ابتدا خودمان را دوست داشته باشیم. عمل به همین یک جمله به‌ظاهر ساده به نظرم یکی از هفت‌خان رستم است. بیا با هم روراست باشیم. در سرمان جنگی‌ست که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. عادت به گیردادن داریم. به خودمان و به اطرافمان. امسال باید خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم. باید با خودمان به صلح برسیم. صدای درون مغزمان معمولاً خودمان به علیه خودمان است. باید آرامش کنیم. باید رامش کنیم. وقتی این جمله‌ها را می‌نویسم یاد رابطه ناروتو و کیوبی [Kyubi]  (آن روباه نارنجی و نه کتاب‌های کامران احمدی!) می‌افتم. سخت است. باید تلاش کنیم.بهار تهران را دوست دارم. خصوصاً عیدش را. خیابان‌های خلوت تهران. مسیرهای بیست‌دقیقه‌ای که اگر در روزهای عادی سال بود همان مسیر را باید یک‌ساعته طی می‌کردی. دوست دارم ولیعصر را قدم بزنم. در نوشته‌های قبل‌ترم متنی درباره قدم‌زدن در تهران نوشته‌ام. دوست داشتی بخوان. از تجربه آمده است.- در آن زمان جوانی خام بودم. متن کمی سبک است. صرفا اگر کنجکاو بودید سری به آن بزنید.-https://vrgl.ir/TcvJx https://vrgl.ir/TcvJx چند وقتی بیژن الهی عجیب به دلم می‌نشیند. هرازگاهی خودم را به یک شعر از او دعوت می‌کنم. نمی‌دانم چه مشکلی دارم. اصلاً مشکل است یا موهبت اما می‌توانم حال دل آدم‌ها را بفهمم و برایشان شعری بفرستم تا از آن حال دربیایند. راستش اولین باری که این کار را کردم در لحظه خوب بود. همه چیز عالی بود؛ اما وقتی به انتها رسید، پرسشی در ذهنم پدید آمد که امیدوارم هیچ‌گاه درست نباشد: نکند شعر جدایی می‌آورد؟تنها یک­‌بار می‌­توانست  در آغوش‌اش کِشَد  و می­‌دانست آن‌گاه چون بهمنی فرومی‌ریزد  و می­‌خواست به آغوش‌ام پناه آورد؛  نام‌اش برف بود  تن‌­اش برفی  قلب‌اش از برف  و تپش‌اش صدای چکیدن برف  بر بام‌های کاه‌­گلی،  و من او را  چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد  دوست می­‌داشتمبیژن الهی - می­‌خواست به آغوش‌ام پناه آوردبیژن الهی و غزاله علیزاده - صرفا چون حس می‌کنم خواندن شعرهایش در بهار بیشتر می‌چسبد.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 15:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تعطیلات!</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-cpry8cd4goxh</link>
                <description>به گمانم یک اپیزود فیلر (به قول انیمه بازها) در میان نوشته‌هایم لازم باشد. کمی از احوال این روزها بنویسم و از غلظت پزشکی‌ بکاهم تا شاید پارسای قدیم در نوشته‌ها پیدا شود. نزدیک به شش ماه می‌شود که قلمم به شجاعت قدیم نیست. می‌لرزد و با نوعی سانسور ناخوداگاه می‌نویسد. از چه فرار می‌کند؟ نمی‌دانم. شاید هم تصمیم گرفته‌ام که ندانم. در فاصله‌ی بین دو ترم فیزیوپات هستم. این فاصله برایم حکم آن آب و غذایی را دارد که قبل از قربانی کردن گوسفند به او می‌دهند. یک استیصال مطلق. نه آنقدر انرژی داری که کاری جدید را شروع کنی و نه آنقدر خسته‌ای که به بطالت بگذرانی. دلیل دیگری هم دارم که سبب شده از این تعطیلات به خوبی لذت نبرم. کارهای ادیت  وقتی خودخواسته نباشند برایم بدل به یک ملال جدید می‌شوند و این ملال دقیقا در همین تعطیلات برمن آوار شد. به نوعی استخوان در گلو است. نه می شود قورتش داد و نه می‌شود بالا آورد.ذهن من عادت به استراحت ندارد. پی در پی دنبال کاریست که آن را به سرانجام برساند و دوپامین حاصل را دریافت کند. انگار معتاد به دوپامین شده. برای همین است که اگر بیش از یک یا دو روز را به طور کامل تعطیل باشم، آزیر خطر در مغرم به صدا در می‌آید و بحران‌های وجودی سر تا پایم را می‌گیرد که من که هستم و برای چه اینجا هستم و به کجا می‌روم.از تعطیلاتم تقریبا راضی بودم. چند تا کتاب خواندم و باز متوجه شدم چقدر نمی‌دانم. (هزار بار این جمله را گفته‌ام اما عین واقعیت است!) وودی الن را دوست دارم. چیزی درونم را قلقلک می‌دهد و می‌گوید که دنیای وودی الن و سروش صحت چقدر شبیه به هم است! نمی‌دانم این حس درست است یا نه اما هم وودی الن را دوست دارم و هم فیلم‌هایش را! ظاهرش ساده و بی‌آلایش است. چه در فیلم ساختن و چه در بازی کردن. موهای ژولیده‌اش در کارها مرا یاد سردرگمی خودمان می‌اندازد. همه‌مان به در زندگی به نوعی سردرگمیم.جدیدا یک وسواسی به جانم افتاده که نیمی از مرا بلعیده است. آن هم این است که حتما باید تا انتهای یک چیز رفته باشم تا بتوانم درباره‌اش صحبت کنم یا بنویسم. اجازه دهید این وسواس را اینجا کنار بگذارم و اعلام کنم که فقط سه فیلم از لیست فیلم‌های وودی الن را دیده‌ام. شاید بعدها نظرم تغییر کند!عین همین اتفاق سر مطالعه آثار کامو برایم رخ داد منتها تفاوتی که داشت این بود که این ولع به خواندن آثارش، مرا بیشتر و بیشتر در آثار او فرو می‌برد. هفتاد درصد آثارش را خوانده‌ام اما هنوز مشتاقم. دو کتاب درباره تحلیل آثارش خوانده‌ام و باز هم کم است. یک انسان چند بعد برای پرداختن دارد. وقتی کامو می‌خوانی باید از سیاست و فلسفه و اسطوره شناسی و تاریخ بدانی. چطور می‌شود بدون تامل درباره یک نویسنده سرسری از او رد شد؟ شاید کمی شعاری باشد اما همین است. تلاشی برای ادا درآوردن ندارم. دلیلی هم ندارد. همین بلا نیز سر خواندن آثار هدایت سرم آمده. یک مستندی درباره زندگی او ساخته‌اند و من با خودم کلنجار می‌روم که اول باید آثارش را تمام و کمال بخوانم و آن وقت این مستند را ببینم. انگار مغزم آن مقدار از دوپامین را می‌پسندد. این اتفاق بار دیگر هم برایم رخ داد و آن هم وقتی بود که می‌خواستم سخنرانی خشایار دیهیمی را درباره زندگی کامو ببینم. آن موقع مغزم مشکلی نداشت چون بخش قابل توجهی از آثار کامو را خوانده بودم.چندی پیش فکری به سرم زد. نشر چشمه کوروش و هزار کتابفروشی دیگر قاب‌های زیبایی به دیوارشان آویخته‌اند با مضامینی متفاوت. یکی پوستر فیلم است. یکی دیگر کاور آلبوم موسیقی است و...به این فکر کردم که چرا آن‌هایی که من دوستشان دارم در هیچ‌کدام از این تابلوها پیدا نمی‌شوند؟ این شد که در یک ایده اولیه دو پوستر درست کردم. یکی با تصویر آلبر کامو و دیگری زیگموند فروید. البته پوستر زیگموند فروید کمی برایم خوشایندتر است چون جلوی فروید، روی یک کاناپه، وودی الن خوابیده است. انگار جلسه روان‌درمانی اوست. بدین ترتیب یک تیر و دو نشان زدم. امروز که این متن را می‌نویسم، پوسترهایم چاپ شده و آماده قاب گرفتن هستند. امیدوارم این کار را بتوانم به سرانجام برسانم. از سوی دیگر خوشحالم چرا که اگر بخواهم چیزی به کسی هدیه بدهم، این تابلوها می‌توانند هدیه خوبی باشند. هیجان دارم و کمی ذوق زده‌ام.به تازگی مسئولیتی قبول کرده‌ام که قدیم‌تر دوست داشتم قبولش می‌کردم. ترم‌های اول دانشگاه ذوق و شوق زیادی داشتم که زیر بار این مسئولیت بروم اما وقتی این مسئولیت به من پیشنهاد شد انگار چیزی درونم خاموش شده بود. انگار برایم مهم نبود. گذشت زمان انسان را تغییر می‌دهد. شاید بیشتر از همه تنهایی باشد که انسان را دستخوش دگرگونی شخصیتی می‌سازد. وقتی تنها هستی مجبوری با خودت کلنجار بروی و خودت را واکاوی کنی. خیلی وقت‌ها که در خانه تنها می‌شوم، بلند بلند با خودم صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم با صدای رسا و بلند برای خودم علت اتفاقات گذشته را روشن کنم.برای من اینطور بوده که همیشه وقتی کاری را انجام می‌دادم، فقط به خاطر اینکه کوچک بوده‌ام از تشویقم خودداری شده. دیگران کار مرا به نام خودشان زده‌اند. این است که انگار از بزرگسالی فرار می‌کنم. با اینکه کارهایی می‌کنم که در قامت انسان بزرگسال است و احتمالا انجام دادنش از من انتظار می‌رود، به این فکر می‌کنم که احتمالا کسی می‌آید و ماحصل آنچه من انجام داده‌ام را به نام خودش می‌زند. احتمالا با این اخلاق من، در بیمارستان به مشکلی جدی‌ای برنخورم. شاید هم همین مشکل ساز باشد. نمی‌دانم. انگار در سایه بودن برایم بدل به عادت شده. شاید هم این نتیجه همان طرز فکری است که می‌گویند: حرف نزن. صدای کاری که کردی خودش گویای هنر توست. با خودم فکر می‌کنم که شاید همیشه حرف گذشتگان درست نباشد. سکوت کردن همیشه منجر به درخشش نمی‌شود. به هرحال این چیزیست که دیر یا زود باید با آن رو به رو شوم.عکس از فیلم منهتن وودی الن</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 14:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرولوژی و بحران های وجودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-rznz1oeyaebp</link>
                <description>یکبه گمانم از آخرین باری که در ویرگول نوشتم، چند وقتی می‌گذرد. به نظر می‌آید که هر کورس که می‌گذرد، ما آب دیده‌‌تر از قبل می‌شویم و این خود به نوعی جالب است.ساعت نه و چهل دقیقه شب است و تصمیم گرفتم شرح حالی بدهم از اینکه این روزها چگونه می‌گذرند؟همین قدر باید بگویم که دقایقی پیش برای مدتی کوتاه که احتمالا به اندازه نوشتن این متن باشد، درس را کنار گذاشتم و دوباره به سمتش باز خواهم گشت.این روزها به اندازه یک هارد 2 ترا اطلاعات وارد مغزمان می‌کنیم...دواز وقتی که بخش بالا را نوشتم، نزدیک به دو هفته و نیم می‌گذرد. تک تک دقایق را زندگی کرده‌ام اما وقتی به عقب باز می‌گردم، می‌بینم که بسیار سریع گذشت. نازنین! چیزهای بسیاری آموختم. از اولین مواجهه‌ام با کورس ماژور و داستان‌های پیرامونش تا تلاش برای پیدا کردن نقطه تعادلی در زندگی‌ام. امتحان انتهای کورس هماتو بسیار سخت بود. راستش نمی‌خواستم اولین رویارویی با کورس ماژور اینقدر برایم تلخ تمام شود. - هرچند که هشدار سخت بودن این امتحان با وجود چنین استادانی به من داده شده بود!- متوجه شدم که این امتحانات برای مچ‌گیری اند. خود استاد به طور واضح سر کلاس می‌گفت که این مطالب را که بلد می‌شوید. از جایی سوال می‌دهم که نگفته باشم. نمی‌دانم چرا و چطور اما چگونه می‌شود کسی امتحانی بگیرد که برای اینکه سختش کند، مجبور به طرح سوالات غلط شود. گویی هریسون خدابیامرز را هم قبول ندارند. اینگونه می‌شود که بعد امتحان چندین سوال دو جوابه می‌گردند.در زندگی نقاط عطفی وجود دارند. به طور مثال در اثر اتفاقی می‌فهمی در این زندگی تنهایی و کسی برای نجات تو وجود ندارد. خودت باید نجات دهنده‌ی خودت از حال بد باشی. در طول تحصیل هم چنین نقاط عطفی وجود دارند. در فیزیوپات، اللخصوص امتحان هماتو، این اتفاق برای من رقم خورد. فهمیدم که اینجا آش کشک خاله در حال طبخ است. چه کم بخوانی و چه زیاد، طوری از تو سوال می‌کنند که درخور سطح دانش تو نیست پس لااقل برای خودت بخوان. غرق شو و همانقدر نمره‌ای که پاست می‌کند، برایت کافیست. راستش را بخواهید، بعد از امتحان و در پی پاسخ‌هایی که از این طرف و آن طرف می‌شنیدم، یاد یکی از طراحان قلم‌چی افتادم. زمان ما آقای برادران، قاتل کنکوری‌ها بود. سوالات فیزیکش، آه از نهاد هر بنی بشری بلند می‌کرد. خیلی وقت بود آن حس برایم تداعی نشده بود. از زمان حال و آنچه که می‌گذرد!این چند وقت اخیر متوجه شدم که اینستاگرام دارد زندگی همه‌مان را به آرامی یک سیاهچاله می‌بلعد. چند روزی است که صرفا برای دیدن ریلزهایی که دوستانم برایم می‌فرستند، به اینستا می‌روم و دیگر گشت و گذار نمی‌کنم. تا به اینجای کار اوضاع بهتر است و اینکه در آینده چه می‌شود و چقدر می‌توانم به این تصمیم پایبند بمانم، نمی‌دانم.الان در فرجه نفرولوژی هستیم. فرجه‌ها تا به اینجای کار برایم به منزله رویارویی خودم با خودم اند. من را به چالش می‌کشند. می‌دانی. وقتی روتین زندگی بهم می‌خورد باید بدانی چطور با آن کنار بیایی. باید بدانی که چگونه می‌شود مرزها را رعایت کنی و در خلوت خودت، هم پیشرفت شخصی داشته باشی و هم پیشرفت تحصیلی. خیلی روزها را داشته‌ام که انقدر مطالعه کردم که burn out شده‌ام و به جبران آن روز بعدش را مشغول بازیابی توانم کرده‌ام. دارم سعی می‌کنم چنین نباشم. کمتر از دیگران خبر بگیرم و بیشتر راه خودم را بروم. مهم نیست که چه می‌کنند. مهم این است که من در کدامین مرحله از یادگیری‌ام قرار دارم.برای ایجاد تعادل و رد کردن مرحله burn out چند کار طراحی گرافیکی گرفتم و به سرانجام رساندم. هنوز هم خلا احساس می‌کنم اما کمی بهتر از قبل هستم. چند کتاب را با هم پیش می‌برم. راستش دوست داشتنی‌ترین بخش فرجه‌ها برایم همین زمان‌هایی است که کتاب غیر درسی می‌خوانم. اینگونه حس می‌کنم وجود دارم. وقتی از پروتیئنوری +1 و اپروچ‌های هایپوکالمی و هایپوناترمی سر از جهانی متفاوت با آنچه می‌گذرانی در می‌آوری، ناخوداگاه احساس زنده بودن می‌کنی. زنده بودن در پیچش‌های سخت و سنگین فلسفی نیست. البته نمی‌گویم آن‌ها غلط اند و شبیه مجری‌های رادیو شوم که همه چیز را نماد خوشحالی و شور و شعف می‌دانند.( آن هم شش صبح!). این خرده لحظات برای من معنای زندگی‌ اند. انگاری ماشینت را کناری پارک می‌کنی، زغالی برپا می‌کنی و وقتی منتظر دم کشیدن چای زغالی‌ات هستی، روزنامه می‌خوانی. چیزی شبیه چنین حسی. این را هم اضافه کنم که این خرده لحظات، زمانی معنی می‌یابند که دغدغه‌‌ای اصلی وجود داشته باشد. به گمانم اگر سختی دروس و نفهمیدن برخی مطالب نبود، این خرده لحظات برایم معنی خاصی نداشت. این مثال کوچک را بزنم و بعد به مبحث بعدی برویم: چند بار برایت پیش آمده که در مواقعی که درس ( کار یا هرچیز که در زندگی روزمره به آن مشغولید) وجود نداشته باشد و ناخوداگاه دلت بخواهد کتاب بخوانی؟ ممکن است چند بار پیش آمده باشد ولی آنقدر کیف نمی‌دهد. برای من چنین است. لذت این کار من را دقیقا یاد دوران دبستانم می‌اندازد که در دوره امتحانات کتاب‌های دارن شان را مثل هلو می‌بلعیدم. انگار وقتی کاری داری که باید به آن برسی، ناخوداگاه کارهای دیگر برایت جذاب‌تر می‌شوند. احتمالا نوروساینس اطلاعات بیشتری داشته باشد اما فعلا این را از من بپذیرید که سرّی در این موضوع نهفته است.گاهی وقت‌ها برخی کتاب‌ها را نمی‌خواهی تمام کنی. کتاب‌هایی که از جنس تجربه اند برایم جذاب اند. نمونه‌اش کتاب اگر پزشک نمی‌شدم دکتر سیدرضا ابوتراب است. کتابش بوی اگزیستانسیال می‌داد و ترکیب مبانی علمی و شناختی با مسائلی که هرروزه با آن گلاویزیم، به مذاق من خوش آمد. راستش چنین کتاب‌هایی را دوست دارم.وقتی شروع به نوشتن می‌کنم، مطالب همینطور به ذهنم سرازیر می‌شوند پس اجازه بدهید چند خط کمی متفاوت‌تر از بالا بنویسم و دوباره به موضوع کتاب برگردیم.آن burn out شدن را یادتان است؟ راستش گاهی اوقات پزشکی برایم اعصاب خردکن می‌شود یعنی رنگ و روحش را می‌بازد و به اصطلاح بی‌انگیزه می‌شوم. راهکاری را یاد گرفته‌ام و آن هم خواندن کتاب‌هایی که غیر مستقیم از پزشکی می‌گویند است. دو کتاب را تجربه کردم که اولینش را می‌توانید در صفحه‌ام بخوانید و دومین آن همین کتابی است که معرفی کردم.خلاصه که کتاب دوست داشتنی‌ای بود و اشارات خوبی در کتاب به کتاب‌های دیگر داشت که زمینه مطالعات آینده‌ام را رقم می‌زند.بیش از این راجع به کتاب صحبت نمی‌کنم و بهتر است سفرمان را ادامه دهیم.ترس از آیندهراستش را بخواهید در تمام متونی که می‌خوانیم جملاتی شبیه: آقایان بالای 50 سال- خانم‌های بالای 45 سال دارای ریسک فاکتور فلان بیماری اند، به چشمم می‌خورند. در واقع اکثر مریضی‌ها از این سن به سراغ انسان می‌آیند. انگار شعله‌‌ی شمع در حال سوختن زندگی، کم کم فروغش را از دست می‌دهد. نمی‌دانم ولی انگار ترس از پیر شدن را احساس می‌کنم. احساس می‌کنم باید تکلیف خودم را با مرگ و کهولت سن روشن کنم. نمی‌شود در رشته‌ای تحصیل کنی که سر و کارت با این دو است و موضعت را نسبت به این دو ندانی! برایم خیلی جای سوال دارد که چطور می‌توان به درک عمیقی رسید. چطور می‌شود با پذیرفتن این حقیقت که روزی دیگر توانایی امروزم را ندارم کنار بیایم. یالوم خیلی در مورد این مسائل در کتاب‌هایش صحبت می‌کند اما به گمانم اکثر صحبت‌هایش برای کسانیست که در بحران میانسالی قرار دارند. کاش طوری بشود فهمید که من باید چه کنم؟ چطور باید اول خودم با این قضیه کنار بیایم و سپس دیگران را آرام کنم؟سن که بالا می‌رود، بدنمان دیگر عملکرد سابقش را نخواهد داشت. آرام آرام پاتولوژی‌هایی که سرسری از آن‌ها عبور می‌کنیم، سراغمان می‌آیند و کوس رفتن به صدا در می‌آید. خیلی وقت‌ها آن جمله معروف اپیکور که می‌گفت:با مرگ سر و کاری ندارم. وقتی من هستم، او نیست؛ وقتی او باشد، من نیستم. آرامم نگه می‌دارد اما باید فلسفه‌اش را دانست. باید پذیرفت و در خود هضم کرد تا بتوان دیگری را آرام ساخت. اگر تا به اینجای نوشته همراهم بوده‌اید اول از شما خیلی تشکر می‌کنم و دوم در خواستی از شما دارم. اگر کتابی را می‌شناسید که پاسخی مناسب به آنچه دغدغه ذهنی من است بدهد، ممنون می‌شوم در کامنت‌ها برایم بنویسید.تنهاییزخمی است که از تن بزرگتر استو این درحتا اگر به جهنم باز شودخوشحالم می کند-گروس عبدالملکیانعکس به جا مانده از تماشاخانه هما</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 13:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌ها| چاپ اول</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%A7%D9%88%D9%84-rxwyp33oin0d</link>
                <description>یکبه گمانم آخرین مورخی که نوشتم برای اول آبان بود.انقدر اوضاع وخیم است که اصلا نمی‌توانستم چیزی بنویسم. انسان به وخامت اوضاع هم عادت می‌کند.انقدر عادت می‌کند که کم کم انسانیتش ته می‌کشد و عشقش تصعید می‌گردد. شب گذشته به بازیگر نقش پوتزو و گوگو حسودی‌ کردم. پوتزو داد می‌کشید و تحقیر می‌کرد. گوگو هم کمی خل و چل بود. شاید این حسادت، مکانیسمی دفاعی در برابر همه همه‌ی آن چیزی‌ است که در زیر نقابم پنهان می‌کنم.چه انسان‌هایی لایق تحقیراند و بخاطر دلایلی نامعلوم به شایستگی خودشان می‌بالند. باید بُرید. تیز و تلخ. آنان هم که شایسته‌اند، بیش از حد تحقیر شده‌اند که نای عرض اندام ندارند.اوایل نمایش از صداهای عجیب و غریب گوگو خنده‌ام گرفته بود. حس می‌کردم خنده‌ام غریب است. هیچکس نمی‌خندید. مهم نبود. در آن تاریکی تنها چیزی که اهمیت نداشت خنده‌ی من بود.این روزها بیشتر میفهمم علوم پایه چه نعمتی بود. درد چهارنعل روی سرم می‌تازد. روزی صد بار به سوال کامو فکر می‌کنم.چه دلیلی وجود دارد که خودمان را نکشیم؟که جوابم چیست؟پاسخم از صبح تا شب متفاوت می‌شود.چیزی در من تغییر کرده. چهار سال پیش یک داستانی از ادبیات روس خواندم. به نظرم فضای تلخ و ناامید کننده‌ای داشت اما در همین ماه دومین کتابم را از ادبیات ورق می‌زنم.نمی‌دانم تلخی‌ است؟ ناامیدی؟ یا واقعیت؟مسئله این است که واقع بینی به عشق رویارویی با این افسانه‌ایست که از آن ساخته‌اند.که با پتک تخریب کنی آن چیزی را که وجود ندارد. اگر وجود داشت، خود تو به من بگو، در کتاب‌ها پیدایش می‌کردی؟سه‌شنبه ۱۵ آبان: برزخ همین فرجه‌ی خون است.دومی‌خواهم ننویسم، نمی‌شود. می‌خواهم بنویسم، قلمم الکن می‌ماند.دلتنگی حس نیست بلکه بیماری‌ست.دلتنگی تعریف دقیق آن نگاه‌هایی است که از او دریغ می‌کنی و او ناخوداگاه می‌فهمد اما چه تلخ‌زاده‌ایست غرور آدمی.اگر غرورت را بر او ترجیح دادی که دیگر ول معطلیم. از ابتدایش اشتباه بوده. در من حتی یاد هم زنده نیست. قدم زدم. شانه‌هایم باری را تحمل می‌کرد که توان وصفش را نداشتم. گفتم: اینگونه که از من می‌بَری، چیزی از من باقی نخواهد ماند تا در مدح و ستایشت بنویسم!خندید و راه نفس را بیش از پیش تنگ‌تر کرد.آنقدر که دیگر هیچ مهمی مهم نبود و برای اندک زیستنی تقلا می‌کردم. تنهایی تاریکی محضی‌ست که نورش چهره‌ات را بازتاب می‌کند.تا هنگامی که ظرفیتش را نداری نه عاشق شو و نه عشق کسی را بپذیر.عشق پیر می‌کند. از دلِ تنگی که به زبان آمد.بیستم آبان ۱۴۰۳سهروزهای فیزیوپات ناآرام‌اند.ذوق و قریحه‌ام آنقدر به قهقرا رفته که حتی نمی‌توانم اتفاقات کورس‌ها را جمع‌آوری کنم و به ویرگولم اضافه کنم. صبح بلند شو. آماده شو. تا دانشگاه آهنگ گوش کن. چند کلمه‌ای نامفهوم و تکه پاره یاد بگیر و در مسیر برگشت دوباره آهنگ گوش بده.بعد که برگشتی نهار آماده نیست. یا حاضری می‌خوری یا گاهی وقت‌ها تصمیم می‌گیری چیزی نخوری. سکوت همه جا را فرا می‌گیرد و تویی و ۲۵۰ صفحه کتاب و بالغ بر ۲۵۰ صفحه جزوه‌ی دیگر برای مطالعه. جالب‌تر این است که مطالعه اول و سوم هیچ فرقی باهم ندارند.وقت برای انتقاد از سیستم آموزشی‌مان بسیار است اما نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه چشمان شما این همه متن را تحمل می‌کند.دومین بخش:تارهای پخش و پلا.این هفته کاری کردم کارستان. از آن‌ها که عرش الهی به صدا در می‌آید. همان روز که به عنوان نهار کوکی و قهوه‌ خوردم، با فاصله‌ی دو ساعت بعد، یک قهوه‌ی دیگر هم خوردم.حسی که بهم دست داد مثل حس بعد خوردن انرژی‌زاهای ایرانی بود. دست‌هایم می‌لرزیدند و موج T قلبم رسمن مجال ثبت شدن نداشت.شب‌هنگام، موقع خواب، خوابم نمی‌برد. داشتم به این فکر می‌کردم انسان واقعا به مویی بند است. از همان وقت‌ها بود که نجواهای کامو در سرم مثل ولدمورت پخش می‌شد. به هر ضرب و زوری بود خوابیدم.صبح روز بعد، ساعتم زنگ نخورده بود. پنج دقیقه مانده به شش، از خواب بیدار شدم. ساعت بیولوژیک بدن بسیار عجیب است.مغزم استراحت می‌خواهد.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 23:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیج | از مسیر دانشجوی طبابت</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DA%AF%DB%8C%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-i1tgaj6lplby</link>
                <description>چند وقتی بود که ننوشته بودم. کورس اعصاب کورسی مظلوم ماند. کلاس‌هایش تعطیل می‌شدند و ما از دانشگاه به بیمارستان طی مسیر می‌کردیم. دانشجویان فیزیوپات در دانشگاه ما مظلوم‌اند. حس نوجوانی دارد. جزء هیچ دسته نیستی. هفته پیش هفته سختی بود. نیمی از آن درگیر فارما اعصاب و نیم دیگر درگیر پاتولوژی آن. انقدر برنامه‌هایمان فشرده شده است که حتی وقت اورثینک کردن را هم ندارم.امروز که بیدار شدم حس و حال هیچ کاری نبود اما باید می‌خواندم. دیسیپلین را باید رعایت کرد وگرنه مانند دومینو روزهای دیگر را هم به بطالت خواهم گذراند.بوم نقاشی‌ام را بیرون آوردم. همان بومی که از تابستان مشغول کامل کردنش هستم. خیلی انرژی می‌برد. انگار خودم هم دوست ندارم تمامش کنم.چرخه باطلی دارم. هر روزمان شده تلاش برای بهتر بودن. به خواندن منابع تا جایی که بتوانیم بر سوالات اساتید غلبه کنیم. چه آرزوی محالی. به این فکر می‌کنم که آیا در استاجری توانایی بهبود بخشیدن به این مطالب را دارم؟ گاهی وقت‌ها ضربان قلبم بالاتر می‌رود. به این فکر می‌کنم سال دیگر چقدر دانش به من افزوده شده؟ نوشته‌هایم از دوران علوم پایه به جا مانده. از لحاظ علمی پیشرفت خواهم کرد؟ از لحاظ ذهنی و شخصیتی چطور؟چگونه بالانس بین خواندن و تفریح را رعایت کنم؟ چگونه پژمرده نشوم؟ پیدا کردن حد وسط بسیار سخت است.از همه چیز بهتر کورس روان بود. کلاس‌هایش را با ذوق شرکت می‌کردم. همه چیز جنبه کشف داشت. اختلالات عجیبی که اسمش را می‌شنیدیم. هرچند که کار اشتباهی است اما در ذهنمان گاه اختلالات را یا به خودمان یا به کسانی دیگر نسبت میدادیم. این را می‌شد از لبخندهای گه گاه بچه‌ها فهمید.نه روز بعددر اواسط کورس خون هستم. نمی‌دانم چه شد که نه روز از آخرین باری که نوشتم می‌گذرد! راستش خیلی نمی‌دانستم چه بنویسم. از کجا بنویسم که درد در تمام کالبد پیچیده است. این روزها بیشتر معنی دانشجو بودن را می‌فهمم. معنی مستاصل بودن را. معنی تلاش‌هایی که به راحتی بیهوده می‌شوند را. سعی می‌کنم خوش‌بین باشم اما خودت هم می‌دانی که نمی‌شود. روزمرگی‌هایم عجیب و غریب شده است. به خیلی چیزها فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چرا رفرنس روانپزشکی کشوری درباره اختلال شخصیت‌ها کم صحبت کرده. چرا از نارسیست‌ها کم گفته. چون روان‌پزشک نباید در حیطه روان‌شناس دخالت کند؟ اگر این طور است پس چرا فلان استاد گفت که هفتاد درصد دانش روان‌پزشک و روان‌شناس مشترک است؟به این فکر می‌کنم که چه چیز را فدای چیز دیگری کنم؟ خواندن رفرنس و غرق شدن در متن یا خواندن جزوات برای آوردن حداقل نمرات. اساتیدی که دنبال مچ‌گیری اند و از همه بدتر دانشجویانی که با ارضا کردن میل اساتید از درس لذت نمی‎‌برند. فروید را دوست دارم. شاید اگر خواندن رمان یالوم در چندین روز بعد از کنکورم نبود، من هم شناختم از او به روان‌شناسی ترم چهار می‌شد. اگر خیلی سر و گوشم می‌جنبید، او را به نام عقده ادیپ می‌شناختم و مثل باقی هم‌کلاسی‌هایم، زیر لب پوزخند شیطنت‌وارانه‌ای می‌زدم و از او رد می‌شدم.به واسطه امیرمحمد و متمم (که متاسفانه به خاطر مشغله‌هایم کمتر به آن سر می‌زنم)، یادگیری کریستالی را کم و بیش دنبال می‌کنم. یک دوره از آذرخش مکری ثبت نام کردم و واردش شدم. معنای یادگیری کریستالی را فهمیدم و با همان دو ساعت، نزدیک هشت سال با فروید زندگی کردم. این عجیب است که فلان استاد کورس روان‌پزشکی، تسلطی بر متن‌ها و کیس ریپورت (case report) های فروید نداشته باشد. همه چیز به شوارتز و لارنس و هریسون ختم می‌شود؟ این همان چیزی است که گاهی وقت‌ها به خاطرش حرص می‌خورم. نمی‌دانم چرا اینگونه است. ولش کن.کورس خون سنگین است. روزی نیست که از سخت بودن و مهم بودنش نالان نباشم. هر روز به این فکر می‌کنم چه بخش تلخی است.کمالگرایی comorbidity من است. شاید هم comorbidity فیزیوپات. هرچه باشد جان مرا می‌خورد. جدا از نتایج امتحان به این فکر می‌کنم چه می‌شود اگر چنین مریضی بیاید و من ندانم چه باید بکنم. هریسون را باز کردم. بخشی را از رویش خواندم. گفتم بروم ببینم مبحث CML (Chronic myelogenous leukemia) در کتاب چند صفحه است؟ به گمانم ده یا دوازده صفحه. فونت با سایز دوازده و دو ستونه. خودت تا انتهایش را برو. احتمالا تا انتهای فیزیوپات عینکی خواهم شد. این‌ها به کنار. استاد این مبحث را در یک صفحه و نیم تا دو صفحه جمع کرد اما هریسون فقط برای درمان آن پنج صفحه نوشته بود. گاهی اوقات برای دلداری خودم می‌گویم: نگران نباش. از فیزیوپات تا رزیدنت همه این کتاب را می‌خوانند. طبیعی است برایت سنگین باشد.&quot;اما باز هم مغزم نمی‌فهمد.امروز یک شعر زیبا از پل الوار خواندم. بسیار زیبا.تقدیم شما می‌کنم و بعد نوشته را به پایان می‌برم. این شعر بعد از یک مصاحبه از م.مؤید، دوباره بارقه‌ای از امید را درون قلبم جاری کرد. [ پی‌نوشت: از آنچه می‌خوانم و می‌بینم در یک کانال کوچک تلگرامی می‌نویسم. خوشحال می‌شوم اگر دوست دارید به آن‌جا هم بپیوندید:[https://t.me/doclecterhouseو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبرای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارمتو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمبرای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریختلبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارمبخشی از شعر پل الوارعکس از شارکوی دوست داشتنی که ممنون خدماتش به پزشکی هستیم.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 22:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش: کورس جراحی</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-utpp3bapfhn3</link>
                <description>یکاولین روز از فیزیوپات. کلاس اولش ناامیدم کرد و دومی امیدوار. به مهارت های ارتباطی فکر می کنم که دکتر م. راجع به آن صحبت کرد. تن صدای بَمش، تاثیرگذاری کلامش را بیش از پیش می کرد. جا خورده بودیم. نه تنها من بلکه اکثریتمان.کلامی از او یادم هست. درباره ارتوپدی می گفت:اکثر اشتباهات از ندیدن آغاز می شود. باید یاد بگیریم خوب ببینیم.فضای بیمارستان سنگین است هرچند که کلاس ها در آمفی تئاتر بیمارستان برگزار می شود. سعی می کنم بین زندگی شخصی و تحصیلی ام یک خط فرضی بکشم اما نمی شود. هرکار کنم هم پوشانی پیدا می کند. سر درد هم جزء لاینفک زندگی هر روزم شده. دیشب به محض رسیدنم دو شیر پاکتی کوچک خریدم. قهوه ی خالص اذیتم می کند. شیر کامل هم در یخچالم خراب می شود. تا به اینجای کار انتخاب درستی بوده. هفدهم شهریور: جنگیدن با غول درون سخت و طاقت فرساست.دوزندگی فرمش همینه. هروَریشو بچسبی باز یه جاییش لنگ هست.-بخشی از آهنگ گربه سیاه از مسلکسهاستادمان می‌ گفت خیلی وقت است که دیگران را قضاوت نمی کنم. می گفت قدیم تر ها حس می کردم باید دیگران را نصیحت کنم که چه شده و چرا فلان کار را کرده. اما الان راحتشان می گذارم. باید یاد بگیرید دیگران را قضاوت نکنید. به این فکر می کردم چقدر توانش را دارم. واکنشم چه خواهد بود؟ مگر می شود از انسانیت گذشت؟ سخت خواهد بود. باز آن کلمه را شنیدم. Expire! هیچ احساسی ندارد.هیچ هیچ. آن یکی استاد دیگر گفت مُرد و آن یکی و آن یکی دیگر. مردن آدم ها عادی می شود؟ بعید می دانم. نمی شود. اصلا راه ندارد. با گفتن expire خودشان را از بار سنگین از دست دادن یا فوت کردن رها می کنند. تجربه‌ اش تلخ است و بس تاثیرگذار اما می دانم که نمی شود هیچ گاه به این راحتی ها از آن گذشت. کاش عادت نکنم. این هم نوعی خرده مرگ است.چهارروز دوشنبه تعطیل بودیم. به کار ادیت ویدیو مشغول شدم. دارم سعی می کنم حواسم را پرت کنم. می نویسم اما خواننده اش در کانالم نیست. می نویسم تا اینجا بخواند. نگاهت نافذ است اما سرد. پنجامروز شاید آخرین روز جراحی باشد. در میدان اصلی شهر هیچ اتوبوسی برای تهران نبود. قدیم ها مضطرب می شدم اما امروز نه. پارسای ترم شش خیلی چیزها را گذرانده. همین ترم یک بود که با تاکسی های خطی بر می گشتم. امروز کلاسمان ساعت یک بود. قرمه سبزی را در یخچال جای گذاشتم و گرسنه بودم. اولین کاری که کردم یک رانی و کیک خوردم تا مغزم باز شود و گلوکز درون رگ هایم جا باز کند.منتظر ماندم تا اتوبوسی بیاید. وقتی به ترمینال رسیدم، اتوبوس آبی رنگ رفته بود. هوا گرم است. فکر کردم. قدم زدم. منتظر شدم تا اتوبوس بعدی بیاید ولی خبری نشد. با تاکسی بر می گردم.دکتر ذ. امروز حرف های خوبی زد. حالا که یک هفته از فیزیوپات را گذرانده ام می توانم بگویم که پزشکی واقعا ترسناک است. به غایت ترسناک. حجم زیادی از داده ها که هر یک تاثیر زیادی روی زندگی کسی می گذارد. می ترسم!او گفت: تمامی این معاینات باید نهایتا در یک یا دو دقیقه انجام شود. مبهوت ماندم. عرق سرد کردم. چگونه می شود آنقدر دقت داشته باشی که چیزی را از قلم نیندازی. به جز کلاس اول این هفته، مابقی شان را میخ‌کوب بودم. تمامش را با ولع می بلعیدم. دستانم درد می گرفت چون سرعت نوشتنم از سرعت حرکات زبان اساتید و تولید آوا هایشان کمتر بود. جا می ماندم. نگاه هایی را روی خودم حس می کنم. از آن نگاه هایی که انتظار دارند همه چیز را به خوبی بلد باشم و همین باعث شده اگر بخواهم هم نتوانم آرام بگیرم. نمی دانم پزشکی تصمیم درستی بود یا نه اما می دانم کمک به دیگری چقدر حالم را خوب می کند. می ترسم چون اندک می دانم. می ترسم چون جان عزیز کسی در دستان من خواهد بود و من مسئول تمام مسئولیت هایش خواهم بود. باید بخوانم. زمانمان کم است و ظرفیت انسانی من هم کم. نمی دانم کاش می شد و فرصت داشتیم تا هر قدر که می شد این مطالعات را ادامه می دادیم.بیست و یک شهریور: ترس فقدان همانگونه می آزاردم که ندانستن. </description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 16:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سرگذشت از علوم پایه|از دنیای طب</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8-g6zsr4o25gqo</link>
                <description>چند وقت پیش می خواستم یک نوشته به تفکیک ترم بنویسم اما راستش را بخواهید آنچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند. از آنچه که تجربه کردم می نویسم. فیزیوپات از رگ گردن نزدیک تر است و نمی دانم تاب آن حجم از اطلاعات را دارم یا نه. کورس اول جراحی است. نمی دانم چطور خواهد شد. به نظر سنگین می آید. ترم بعدی از این هم سنگین تر است. بگذریم.گذر از دوران علوم پایه برای من سختی های خاص خودش را داشت. خوابگاه نبودم و اتمسفرش را هم دوست نداشته و ندارم. راستش زندگی تنهایی خودش یک ملال است منتها جای شکرش باقیست که می توانم نوع ملالم را خودم مشخص کنم. ترم یک خودم خیلی خنده دار بود. آنقدر سرم جای دیگری گرم بود که اصلا یادم نمی آید چه طوری گذشت. فرض کن شناختن نماینده آن ترم برای من تنها به نام اکانتش در تلگرام محدود می شد. آخر ترم یک او را از لحاظ چهره هم شناختم. فکرش را بکن. تنهایی! شش حرف که چگالی اش هر روحی را از فرار کردن از آن عاجز می کند. من هم مستنثنی نبودم. یک سیاهچاله عجیب. دوستش داشتم؟ بعید است چون گاهی اوقات حتی حوصله خودمم را هم نداشتم. از آن کلاس های آناتومی بگیر تا بیوشیمی هایی که آزمایشگاهش از فرط کرونا، موادش تمام شده بود و برای ما ترم یکی ها قابل استفاده نبود. چیز خاصی به یاد ندارم. ترم یک ترم قلق گیری بود. از آن ترم ها که سعی می کردی در این رود خروشان که همه را با خودش می برد، یک تکه چوب بیابی که خودت را به آن بیاویزی.به گمانم همین ترم یک بود که فهمیدم زمین چقدر کوچک است. یکی از دوستانم که تا هفتم ابتدایی با او بودم با من هم دانشگاهی شده بود. هنوز هم هست. با هم سلام و علیک داریم. هردومان تغییر کرده بودیم. آن صمیمت بود اما نه به اندازه قدیم. چهره مان هم همان بود منتها با ریش و سبیل. شاید این تنها دلگرمی من در آن ترم اول بود.این ها را می نویسم تا یادم نرود. تا شاید روزی کسی بخواند و ببیند که تنها نیست. بخواند تا بداند شرایط کمی بهتر خواهد شد.هیچ وقت اولین وعده ام را فراموش نمی کنم. اولین وعده تنهایی. حس غریبی داشت. رستوران رفته بودم و برای بار اول بود که سر یک میز تنهایی می نشستم. سعی کردم نزدیک ترین حالت خودم به پدرم باشم. همان شجاعت را جمع کنم و غذا سفارش بدهم و طوری لقمه های غذا را ببلعم که بغضی که گلویم را فشار می داد را به نوعی فرو بخورم. ناسلامتی نمی توانستم بروزش دهم. غرور زیادی داشتم.آن ترم با همه سختی هایش گذشت. تا به الان می توانم این جمله را مطمئن بگویم: هیچ ترمی بی سختی نیست بلکه فقط نوع سختی اش فرق می کند.ترم دوم قضیه فرق کرد. جایی ساکن شدم که فقط خودم بودم و خودم. وظیفه همه چیز با من بود. وظیفه سرپا کردن خودم با خودم بود. کسی نبود غمخوار باشد. کسی نبود حرف بشنود. کسی نبود تیمار کند. خودم بودم و خودم. به مثابه اینکه کودکی بخواهد استخوان بترکاند و رشد کند. درس ها سنگین شد. سوز سرد پاییز و زمستان به همه این ها اضافه شد. آن شد که دچار افسردگی شدم. راستش آن زمان خودم نمیدانستم اسمش افسردگیست تا وقتی که از آن عبور کردم. آن موقع اینطور بود که زود شب می شد و من بودم و تنهایی و غم. بی انرژی. درس می خواندم. می گذراندم و فکر کنم فقط زنده بودم. هیچ خاطره خوشی از آن ترم در خاطرم نیست. ترم بچه بازی هم دانشگاهی هایم. ترم دوستی های بی پایه ای که راه به جایی نبردند. ترم تلخی بود. ترم سه گذرش به بهار افتاد. تصمیم داشتم خودم را از آن حال بیرون بیاورم. نزدیک عید شده بود. بهمنی که برف آمده بود و آن روز آفتابی بعدش که سوزش مثال زدنیست، شوق زندگی را به من بازگرداند.یاد اولین کلاس ترم سوم افتادم. آن ته نشسته بودم. استاد قارچ شناسی مان حسابی صورتش را تراشیده بود. آنقدر خوب تراشیده بود که یخ روی آن سر می خورد. بوی افتر شیوش را می توانستی از نگاه کردن به صورتش استشمام کنی. به طرز عجیبی اولین بار بود که بعد از آناتومی سورپرایز می شدم. اسم هایی که هیچ شناختی از آن نداشتم. عجیب بود. همین حس را سر فارماکولوژی هم داشتم. جلوتر به آن می پردازم.از آن روز بود که به قارچ شناسی علاقه پیدا کردم. کل عیدم صرف نوشتن یک خلاصه شد. یک دفتر چهل برگ خلاصه نوشتم و با کمک یکی از دوستانم آن را تایپ کردم. آن زمان هدف بزرگی بود. دوستش داشتم. چیزی بود که از من آمده بود. زاییده تلاش خودم بود. به آن افتخار می کردم. فهمیده بودم برای اینکه شاد باشم، باید چیزی ابداع کنم. باید چیزی باشد که دلم را به آن خوش کنم. آن شد که به سمت جزوه نویسی رفتم. تا قبل از آن هم جزوه می نوشتم ولی کمابیش. تصمیم گرفتم ظاهر جزوات را تغییر بدهم. دوستشان نداشتم. می دانی صرفا رفع تکلیف بود. کسی مثل من عاشق جزوه ها نبود. کسی مثل من حرصش را نمی خورد. کسی دوستشان نداشت. شاید فکر بکنی رفرنس نمی خواندم. می خواندم. هر ترم در حد توانم می خواندم. فیزیولوژی و آناتومی را در حد توانم از گایتون و گری خواندم اما خب چه باید کرد؟ اساتید از حرف ها و اسلایدهای خودشان امتحان می گرفتند.از بد یا خوش روزگار به واحد مدیریت بلایا خوردیم. درسی بود که راستش را بخواهید در کت هیچ کداممان نمی رفت و جزوه هایش یکی از یکی بد تر بودند. دست و دل هیچ کداممان به خواندنش نمی رفت. این شد که تصمیم گرفتم آن را قابل خواندن کنم. یک صفحه از آن ویرایش را برایتان این پایین قرار می دهم.صفحه آغازین جزوه-لوگوی ورودیمان را بنا به دلایلی برداشته امراستش شاید کمی خودخواهانه باشد اما لااقل خودم راحت تر از روی این درس می خواندم. کم کم به همه جا سرایت کرد و اکثر درس ها را ویرایش کردم. تعدادش از دستم در رفته است.یادم هست همان ترم برای انگل شناسی هم یک خلاصه نوشتیم و تحویل استاد دادیم. هرچند پر از ایراد بود اما آن کاری بود که از دستمان بر می آمد. خیلی هم برایش زحمت کشیدیم. راستش همینجا شفاف کنم که قصدم اصلا خودنمایی نیست. من اهل این موضوعات نیستم. صرفا این ها را برای ثبت در یک بخش خاص از زندگی ام می نویسم. شاید روزی کسی با خواندن این نوشته ها انگیزه دار شد و راهش را پیدا کرد. شاید کمی دلگرمی باشد. شاید!بماند که برای پایان ترم با اعتماد به برخی، نشد که ادامه این خلاصه را به رشته تحریر دراوریم. خلاصه با سرگرم کردن خودم با این موضوعات، ترم سه را گذراندم. نیک روزهایی بود. کم کم از آنچه افسردگی و حال بد می نامیدم فاصله گرفته بودم. همه چیز خوب شده بود. تابستانش ورزش را شروع کردم. تابلوی شب پرستاره ونگوگ را کشیدم و سعی کردم خودم را در ادبیات عاشقانه پارسی غرق کنم. ردش هنوز هم هست. در نوشته هایم که بگردید یک نوشته به نام فروید و یونگ وجود دارد. آن موقع همان حوالیست. می توانید تفاوت را ببینید.گذشت و وارد ترم چهار شدیم. چه ترمی بود ترم چهار. خیلی آزار دیدم. گفتم دیگر. هر ترم به نوعی سختی دارد و این ترم سختی اش از هر ترم بیشتر بود. شیرینی دو هفته ای اش به تلخی باقی اش نمی ارزید.خیلی کارها کردم. ارائه دادم. نوشتم. خواندم. سعی کردم آدم باشم. سعی کردم دوست داشته باشم و دوست بدارم اما واقعا نشد. خیلی سخت بود. باکتری شناسی داشتیم. از خدا که پنهان نیست. از شما چه پنهان، برای این واحد هم خلاصه نوشتیم. منتها تقریبا نزدیک کل کلاس جز عده قلیلی در نوشتنش کمک کردند. گویا به درد خورده. نمیدانم.یادم می آید یک استاد فیزیولوژی داشتیم که این بنده خدا حسابی روی بنده قفل بود. شاید به این خاطر بود که من تنها کسی بودم که به کلاسش گوش می دادم. هر بار از من می پرسید و من جواب می دادم ولی آخر سر دوباره خودش توضیح می داد و می گفت: آقای زندی دیدی کاری نداشت؟ من هم لبخند مصنوعی تحویلش می دادم.از همه این ها بگذریم. از کلاس دانش خانواده بگذریم. از کلاس آناتومی اعصاب که خود استادش هم نمی دانست چه درس می دهد هم بگذریم. باید از خیلی چیز ها گذشت. از خیلی چیزها...ترم چهار گذشت تا آزمون علوم پایه را دادیم. چیز خاصی برای گفتن ندارم. فقط یک واژه برای آن دوران دارم و آن هم ملال است. چیز دیگری ندارم. خداروشکر گذشت. یادم می آید بعد آزمون با دوستانم به سمت پاتوق همیشگی رفتیم و پیتزا خوردیم. با هر برش از پیتزا یک سوال یادمان می آمد و از هم جوابش را می پرسیدیم. همان موقع هم توانسته بودیم حدود نمره مان را پیدا کنیم.گذشت تا ترم پنج آغاز شد. راستش از ترم پنج هم هیچ به خاطر ندارم چون اکثرش را تعطیل بودیم اما کلاس های ژنتیکمان را یادم نمی رود. درست مثل کلاس های روان شناسی ترم چهار. دوستشان می دارم. هرچند که بعضی جاها چیزهایی به کاممان نشد اما در نهایت دوست داشتنی بود. اساتید با سواد دوست داشتنی اند. اساتیدی که به دانشجو درس زندگی می دهند، دوست داشتنی اند.استاد ژنتیک از انواع ازدواج ها گفت. گفت که اگر چشم بسته ازدواج فامیلی کنی چه بر سرت می آید. از اهمیت آزمایشات ژنتیک گفت. از محرومیت غربالگری جنینی گفت. از سندروم داونی ها گفت. از آن ها که به دورفیسم مبتلا اند گفت. از کروموزوم ها گفت. استاد دوست داشتنی ای بود. با آن لهجه ی ترکی دوست داشتنی اش. هرجا هست خداوند حفظش کند.فارما را هم دوست داشتم. هر جا که می نشینم از دوز دارو ها صحبت می شود و نیم تشری به منی که قرار است دکتر شوم می زنند و در لفافه می گویند که پارسا حواست را جمع کن. همین بود که سر فارماکولوژی حساس بودم و هستم و همچنان برای به خاطر ماندن داروها در ذهنم هر تلاشی می کنم.نمی دانم در آینده چه پیش می آید. فیزیوپات مثل هندوانه در بسته است. خیلی دوست دارم از این دوره هم سربلند بیرون بیایم. نمی دانم چه خواهد شد. می خواهم روی درس متمرکز بمانم. نمی خواهم اشتباهات گذشته ام را تکرار کنم. از آن دست اشتباهاتی که همه مان داریم. تا چه پیش آید...</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 21:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز،تویی که سبزت می خواهم</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-ptncsc7k0fak</link>
                <description>این روز ها چرخ دنده ساعت یا نمی گذرد یا طوری می گذرد که به گرد پایش هم نمی رسم.زمانم صفر و صدی شده.همیشه کُمیت یک چیز می لنگد.به گمانم خاصیت جوانی و این روزگار این است.شاید جای خالی این نوشته در میان انبوهی از نوشته هایم خالی باشد.یک سفراین تابستان خیلی مشغول بودم.یعنی هم مشغول بودم هم نبودم.انتخاب واژه برای این تابستان سخت است.مقصدم یکی از شهر های شمالی بود.بابلسر.در یکی از نوشته هایم گفتم که از هر شهری که به عنوان مسافر به آنجا سفر می کنم،کتابی می خرم.(البته اگر گذرم بیفتد.اگر نیفتد هم می ماند برای دفعات بعد تر!).بابلسر زیباست.یعنی هر آدمی نزدیک غروب آفتاب یا شب کنار بابل رودش قدم بزند یا عاشق می شود یا شاعر.در اولین عبورم از خیابان پاسدارانش چشمم به تابلوی آبی رنگی خورد.گفتم اشتباه می کنی پارسا.کمی جلوتر که رفتم باورم شد.بله آنجا بود.یک شهر کتاب دو طبقه.آن روز نشد سر بزنم.فردای آن روز دوباره سر زدم.طبقه اول لوازم التحریر بود.کامل.از آن لوازم التحریر هایی که از کودکی علاقه خاصی به آن ها داشتم.هنوز هم دارم اما نوع آن فرق کرده.(بین خودمان باشد.در کودکی ام آنقدر پاک‎کن دوست داشتم که گازش می زدم.فکر نمی کردم که این عادت را  کس دیگری داشته باشد که چندی پیش خلافش توسط او ثابت شد.امروزی ها به این عادت گیلتی پلژر می گویند.البته اگر اشتباه نکرده باشم.)آن طرف تر چند پله می خورد و به طبقه بالا می رسید.بالا رفتم.در سرم دنبال آن لیست بلند بالای کتاب می گشتم.قدم زدم.تمام کتاب ها را می خواستم اما در عمل ممکن نبود.رسیدم به قفسه کتاب های شعر.الان که الان است از کنار کتاب شعر افشاریان رد می شوم اما اسکارلت دهه شصتش از ذهنم بیرون نمی رود.هم به خاطر حال و هوایش هم به خاطر اسم عجیبش.رو برگرداندم.مجموعه جیبی از آثار شامو.چقدر دوستش داشتم.چقدر جایش در زندگی ام خالی است.نمی دانم مخاطبانم حال و حوصله خواندن ادامه نوشته را دارند یا نه اما تنها چیزی که برایم مهم است این است که تمام تمرکزم را بگذارم تا آنچه در دلم دارم را با خلوص بالایی به رشته تحریر دراورم.در نوشته های قدیمی ترم این ماجرا را تعریف کردم اما چون دو سال گذشته،فکر می کنم بهترین ورود و مقدمه چینی برای ادامه باشد.آشناییترم دو را تازه به پایان رسانده بودم.از آن روز ها بود که فهمیده بودم چقدر بخاطر کنکور خودم را محدود کرده ام  و از دنیا عقب مانده ام.به همه حوزه های مطالعاتی ناخنک می زدم.آن موقع ها در یوتیوب و جاهای دیگر دنبال کتاب های خوب بودم تا بخوانم و به هر طریقی،راه خواندنم را پیدا کنم.مثل خون در رگ های من،اسمی آشنا برایم بود.به یکی از کتابفروشی های نزدیک خانه سر زدم.کتاب خاصی مدنظرم نبود اما وقتی چشمانم را روی کتاب ها سر دادم،نگاهم به همین کتاب افتاد.بیرونش آوردم و نگاهش کردم.کتاب به ظرافت داخل سلفون پیچیده شده بود.گیلتی پلژر دیگرم،بو کردن کتاب هاست.بوی نویی شان را خیلی دوست دارم.خریدمش.آن جا شد سر آغاز دوستی من و احمد شاملو.خواندم و خواندم.کلماتش را دوست داشتم.در نامه هایش غرق شدم.در ابراز کردن هایش غرق شدم.در توصیف کردن هایش غرق شدم.خیلی ها به خاطر تفکراتش به او ایراد می گرفتند و می گیرند اما شاملو برای من به منزله یک بزرگتر بود.همانی که راهی را به انتها رفته.همانی که می داند در گذر از این ایام باید چه کرد.امروز با یکی از دوستان صحبت می کردم.بحث سر دوران نوجووانی بود.شرح گفت و گو به شرح زیر است(با کمی تغییر اما پایبند به مفهوم):-بچه رو باید در نوجوانی ساعت ۹ با زباله ها بذاری دم در(با خنده)+بهترین کار تو زمان نوجوونی اینه که کلی کتاب فانتزی بریزی سرشون تا سمت عشق و عاشقی و این چیزا نرن.-یعنی توهم میزنن؟+بهتر از اینه که بخوای مفهوم عشق رو برای یه نوجوون توضیح بدی.-بله ولی ادم در نوجوانی اشتباه میکنه بعد حرف دیگرانم گوش نمیده.فکر میکنه خودش خیلییی عاقله.بعد از این گفت و گو کمی فکر کردم.گفتم شاید در برخورد با نوجوان او را به خواندن شاملو دعوت کنم اما دیدم فرقی با خواندن فانتزی های عشقانه که اکنون در بازار موجود است ندارد.یا از طرف دیگر شاید مفهوم خیلی از اشعار را درک نکند و در انتها به این شاعر هم انگ حوصله سربر بودن بزند.شاید ریسکش بالا باشد.هرگاه عاشق شد،شاملو خوان هم می شود.یاد یک پست از امیرمحمد افتادم.پوزش بابت کیفیت بد تصویر.ویرگول حجم تصاویر را کاهش می دهد.در انتها،لینک این نوشته امیرمحمد را قرار داده ام.شرط لازم عاشقی،شاملو خواندن است اما کافی خیر!عمیقا درک می کنم.نبوغ او را در سرودن شاعرانه های عاشقانه عجیب تحسین می کنم.آنقدر بر من اثر داشت که هنوز که هنوز است وقتی چند مصرع می نویسم ناخودآگاه به یکی از شعر های او شبیه می شود.درباره ترجمه هایی که می نویسد،اطلاعات دقیقی ندارم.قرار است ترجمه دو نمایشنامه از لورکا را از روی برگردان او بخوانیم.احتمالا وقتی بخوانم،این پست آپدیت شود و نظرم را هم درباره ترجمه بگویم.هرچند که فاصله زیادی دارم تا شاملوشناس کامل بشوم.اما از اشعارش لذت می برم.راستش آن سه جلدی قطور نشر نگاه هر بار ترغیبم می کند و هربار جلوی خودم را می گیرم.اکنون اما دایره اشعارم را گسترش داده ام.از لورکا می خوانم.از بیژن الهی،از فریدون مشیری.کاش کتاب های ادبیاتمان بیشتر از این دست اشعار داشت.کاش می شد لذت برد از ادبیات.معلم ادبیات کلاس هشتمم را به خاطر دارم.نویسنده ی قابلی بود.همچنان در قلبم برایش احترام زیادی قائلم.او کسی بود که مفهوم آرایه ها را برایمان جا انداخت.اوکسی بود که از آدم های مختلف برایمان گفت.شاید بخش زیادی از علاقه من به ادبیات برای او باشد.در زندگی ام از این دست اساتید ادبیات کم نداشتم و این نیم درک ادبی را هم مدیون آن ها هستم.امیدوارم هر کجا که هستند سالم و سلامت باشند.به شاملو بازگردیم.چندی پیش یک فایل صوتی از اشعار لورکا با صدای شاملو به دستم رسید.وقتی گوش کردم یاد دوران کودکی ام افتادم.راستش در فرهنگ ایران کمی طول کشید تا نوارکاست ها از زندگی مردم رخت بربندند.این رخت بستن در اطراف من تا سال هشتاد و پنج یا شش طول کشید.به خاطر دارم که داستان جن پینه دوز،علیمردان خان و... را پای پلیر نوار کاست گوش کردم.از همان ها که سنگین است و دو باند دارد.به خاطر دارم نوار هایی را که آنقدر گوش میدادم تا نوارش بیرون می زد یا می پیچید و مجبور بودم با خودکار درستش کنم.راستش عاشق این کار بودم.حس می کردم آدم بزرگ شده ام.این حس برایم فراموش شده بود تا وقتی که آن فایل صوتی را گوش دادم.دوباره پرت شدم به چندین و چند سال پیش.برایتان قرار می دهم.شاید خاطرات برای شما هم تازه شد. https://www.aparat.com/v/s257jre سبز، تویی که سبز می‌خواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها اسب در کوه‌پایه و زورق بر دریا.سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. (سبز، تویی که سبزت می‌خواهم) و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمی‌تواندشان دید.سبز، تویی که سبز می‌خواهم. خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است تشییع می‌کند. انجیربُن با سمباده‌ی شاخ‌سارش باد را خِنج می‌زند. ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد. «ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟» خم شده بر نرده‌ی مه‌تابی ِ خویش سبز روی و سبز موی، و رویای تلخ‌اش دریا است.«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی خانه‌ات را در برابر اسب‌ام آینه‌ات را در برابر زین و برگ‌ام قبای‌ات را در برابر خنجرم؟… من این چنین غرقه به خون از گردنه‌های کابرا بازمی‌آیم.» «ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم سودایی این چنین را می‌پذیرفتم. اما من دیگر نه من‌ام و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»این تکه را خیلی دوست می دارم:«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم، بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافه‌های کتان… این زخم را می‌بینی که سینه‌ی مرا تا گلوگاه بردریده؟»«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ می‌بینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است و شال ِ کمرت بوی خون تو را گرفته. لیکن دیگر من نه منم و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم بر این نرده‌های بلند، بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم بر این نرده‌های سبز، بر نرده‌های ماه که آب از آن آبشاروار به زیر می‌غلتد.»یاران دوگانه به فراز بر شدند به جانب نرده‌های بلند.  ردی از خون بر خاک نهادند ردی از اشک بر خاک نهادند. فانوس‌های قلعی ِ چندی بر مه‌تابی‌ها لرزید و هزار طبل ِ آبگینه صبح کاذب را زخم زد.سبز، تویی که سبز می‌خواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.هم‌راهان به فراز برشدند. باد ِ سخت، در دهان‌شان طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟ دخترَکَ‌ات، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»چه سخت انتظار کشید «ــ چه سخت انتظار می‌بایدش کشید تازه روی و سیاه موی بر نرده‌های سبز!»بر آیینه‌ی آبدان کولی قزک تاب می‌خورد سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. یخ‌پاره‌ی نازکی از ماه بر فراز آب‌اش نگه می‌داشت. شب خودی‌تر شد به گونه‌ی میدان‌چه‌ی کوچکی و گزمه‌گان، مست بر درها کوفتند…سبز، تویی که سبزت می‌خواهم. سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،اسب در کوه‌پایه و  زورق بر دریا.امیدوارم این شعر را دوست داشته باشید.تلاشم بر این است که بیشتر از او بخوانم.هم از لورکا و هم از شاملو.شاید کمی ادای دین باشد به آن که زبان عشق را به من آموخت.تا به اینجای کار نمی دانستم چه اسمی روی این نوشته بگذارم.شاید بهتر باشد از لورکا وام بگیرم.آری اینگونه بهتر است:سبز،تویی که سبزت می خواهم...پی نوشت:آنچه از امیرمحمد نقل کردم: https://amirmghorbani.com/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88%D8%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C/ </description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 20:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیه هایی برای اولین ترم پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-wz9vjmrgh7wm</link>
                <description>یک هفته مانده به فیزیوپات پزشکی.من مانده ام و تصمیمی که دارم.راستش شاید من به مانند سایر بچه های وبلاگ نویس پرمخاطب نباشم اما عیبی ندارد که!برای دل خودم می نویسم و برای تویی که معلوم نیست چه زمانی این نوشته را می خوانی.راستش دلم می خواهد از علوم پایه خودم بگویم.توصیه خاص و مؤکدی هم ندارم و هر آنچه در ادامه می آید صرفا تجربیات شخصی من است و تو خود مختاری هرچقدرش را دوست داشتی در دوران علوم پایه ات به کار گیری.ترم اولترم اول ورود به دانشگاه را خیلی خوب به خاطر دارم.آنقدر این فضا برایم عجیب و غریب بود که نمی دانستم دارم با زندگی ام چه کار می کنم.زندگی مستقل در شهری دیگر و درس هایی که از ناکجا آباد آمده بودند.خب راستش داستان من با باقی بچه ها فرق می کرد.شاید خیلی از آن ها از همان ترم اول می دانستند که رزیدنت فلان رشته چه منابعی می خواند و همه چیز راجع به پزشکی را چونان دامبلدور در هاگوارتز از حفظ بودند.اما من حتی نمی دانستم چه خبر است و قضیه از چیست.ورودی ما اولین ورودی حضوری بعد از دوران کرونا بود.اولین روز را خوب به خاطر دارم.محوطه دانشگاه و دختران و پسرانی که سعی می کردند با اسم و آیدی تلگرام همدیگر را بشناسند.ما آنقدر مظلوم بودیم که جشن و معرفی ای در دانشگاه برایمان گرفته نشد.صاف و مستقیم سر کلاس اصول خدمات سلامت فرود آمدیم.بگذریم...بیا کمی برایت از دغدغه های این ترم اول بگویم.پسر یا دختر باشی برایت فرق نمی کند.اگر شهری غیر از شهر خودت قبول شده باشی،غم دوری گریبان گیرت خواهد شد.دوست نادیده من.غمگین نباش.یک یا دو ترم که بگذرد از این حال و احوال رها می شوی.سعی کن تماس تصویری با خانواده ات بگیری و بدانی که در چه مسیری پا گذاشته ای.مسیری که وقتی در میانه آن قرار بگیری به روز های اولت خواهی خندید.به این دغدغه ها و به این دل مشغولی ها.پادکست گوش کن.سعی کن خودت را پیدا کنی.پیرامون درس هم کمی جلو تر برایت صحبت می کنم اما بگذار اول تکلیف روح و روانت را مشخص کنم.نازنین دوست نادیده ام:بدان این مسیر خیلی سختی دارد و دوری از خانواده ات یکی از اولین و پیش پا افتاده ترین سختی ها خواهد بود اما بگذار به تو دلگرمی ای بدهم.تو اولین نفری نیستی که در این رشته تحصیل می کنی.از تو به خانواده وابسته تر هایش هم فارغ التحصیل شده اند.این روزها می گذرند و تو عادت می کنی.سعی کن دوستی هایی درست بسازی تا این روز های جدایی از خانواده برایت راحت تر باشد.راستش یک پیشنهاد برای تنهایی هایت دارم.پادکست طبقه16 را به تو معرفی می کنم.نمی دانم کار درستی است یا نه اما برای اینکه رنج دوری تو را کمتر کنم،دست به این معرفی می زنم.من تنهایی هایم را با صحبت های سهیل علوی پر می کنم.شاید تو هم دوستش داشتی.گوش دادن به آدم هایی که در این دنیا برای خودشان کسی شده اند برای من بسیار لذت بخش است.شاید برای تو این چنین باشد. https://castbox.fm/channel/Tabaghe-16-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-id4906765 درباره مطالعه در ترم آغازیندوست عزیز نادیده ام.درباره مطالعه در این بخش و آنچه باید بدانی امیرمحمد قربانی عزیز بسیار کامل توضیح داده استدر انتهای این نوشته آن پست را برایت ضمیمه می کنم اما شاید بد نباشد حرف های مرا هم بشنوی.اولین جلسه آناتومی را خوب به خاطر دارم.آناتومی اندام فوقانی.استاد از درکلاس وارد شد.پاورپوینتش را اجرا کرد و پس از احوال پرسی شروع به تدریس کرد.چهار کلمه:Anterior,Posterior,Medial,Lateral روی صفحه نمایان شد.همه مات و مبهوت نگاه می کردند.استاد معنای نگاه ها را متوجه شد.گفت:نگران نباشید.این ها الفبای پزشکی اند.به زودی یادشان خواهید گرفت.راست هم می گفت.زبان آناتومی را همان وقت ها یاد گرفتیم.کمی طول می کشد تا دریابی چگونه باید با آن رفتار کنی اما به محض آنکه متوجه شوی چگونه باید آن را بخوانی،به احتمال زیاد از خواندن آن لذت خواهی برد.ترم اول از هر جهت سخت است اما تو سخت ترش نکن.می دانم که به احتمال زیاد وسواس مطالعاتی از زمان کنکور به همراه توست اما آرام باش.همه چیز به خوبی پیش می رود.ترم اول را نه به امان خدا رها کن و نه اینکه ساعت مطالعه آن چنان بالا برایش قرار بده.سعی کن روش درست خودت را بیابی.اما پیرامون رفرنس.همه می گویند رفرنس بخر.تمام اساتید.بعید می دانم استثنا داشته باشد.اما به دل خودت نگاه کن.ببین در این ترم اول که درس ها آنچنان سخت نیستند،به کدام درس میل بیشتری داری.به هرکدام که علاقه مند تر بودی یا دوست داشتی مطالب بیشتری بخوانی،به رفرنس مراجعه کن.اگر هم میل داری که تک تک رفرنس ها را بخری،درکت می کنم.خودم هم اینگونه بودم.به خودت سخت نگیر.کتابخانه دانشگاه دوست توست.سری به آنجا بزن و عضو شو و از کتاب هایش استفاده کن.سوال دیگر این است که ترجمه یا زبان اصلی؟راستش اسفند ماه اولین سال ورودم،تکست بوک فیزیولوژی گایتون را دانلود کردم و شروع کردم به خواندن.همان موقع از تکست خواندن زده شدم.راستش کسی نبود که شیوه درست تکست خوانی را به من آموزش دهد.باز هم شما را به مطلبی از امیرمحمد ارجاع می دهم اما تحت عنوان یک نکته کلی باید بگویم که من neglect کردن را بلد نبودم.دنبال معنی تمامی کلمات می گشتم که این کار انرژی مضاعفی از من می گرفت.در نهایت دوست عزیزم،به خودت نگاه کن.هر کدام که با آن راحتی،مسیرت را با آن آغاز کن.مراقب باش که آن چنان سخت نگیری که از پزشکی و پزشکی خواندن زده شوی.اما موضوع دیگر:دیدن و دیدن و دیدن.چه بخواهی  و چه نخواهی دیگر از دبیرستان خارج شده ای.اینجا دانشجو لقب گرفته ای.از اسمش معلوم است.از این به بعد تو باید دنبال دانش باشی.آن زمان که اساتید کنکوری برایت لقمه های حاضر و آماده می گرفتند تا بتوانی تست بزنی،گذشت.کیفیت آموزشی ممکن است در برخی واحد ها اصلا خوب نباشد اما تو ناامید نشو.بخوان و بخوان.از هرجا که دستت می رسد بخوان.بپرس و جست و جو کن.از یوتیوب غافل نشو که منبع بسیار خوبی برای چیزهاییست که متوجه شان نمی شوی.به خاطر دارم ترم دو،چرخه های تولید انرژی و مسائل پیرامون آن در بیوشیمی،خیلی خوب برایمان تدریس نشد و Ninja Nerd نوری در میان تاریکی بود که به دادم رسید.خودت را از منابع دست اول و جهانی محروم نکن.موضوع دیگر درباره دیدن:کمی قبل تر گفتم که من خیلی شیوه مطالعه را بلد نبودم.خصوصا آناتومی.تا میان ترم را صرفا با عکس های اساتید گذرانده بودم.طوری شده بود که جای اعصاب را هم اشتباه می کردم.بعد از مدتی نقش اطلس را به خوبی درک کردم.یادم می آید روز امتحان آنقدر مفروضاتم با واقعیت تفاوت داشت که حسابی مضطرب شده بودم و هر اطلسی که دستم می آمد را باز می کردم تا جای نادرست مفروضاتم را درست کنم.توصیه به تو این است که حتما یک اطلس داشته باش.pdf یا چاپی اش به خودت مربوط می شود اما در میان کل این کتب پزشکی،اطلس برای من حیاتی ترین چیزی بود که خریدم.(در حفظ کردن انواع سوراخ های جمجمه و آنچه که از آن می گذرد خیلی کمکم کرد.چیزی که در مقایسه با ترم یک بسیار سنگین تر است.)بهترین اطلس هم از نظرم نتر است.می توانی زوبوتا هم نگاه کنی و آنگاه با هرکدام که راحت بودی،به ادامه مطالعه ات بپردازی.موضوع آخر هم تست است.نیاز نیست دنبال کتاب تست های عجیب و غریب باشی.درک می کنم چون اولین ترم ورودت به دانشگاه است،از نحوه سوال دادن اساتید بی خبری.در این نقطه،سوالات ورودی های قبل تر به کمکت می آیند یا می توانی از اپلیکیشن هایی که برای تست زدن اند و مؤسسات مختلفی آن را تدارک دیده اند استفاده کنی.(معمولا سوالات علوم پایه سال های مختلف اند.برخی اساتید علاقه شدیدی به طرح از این سوالات دارند.پس از آن ها غافل نشو تا دید خوبی به تو بدهند.)در انتخاب اپلیکیشن یا سایت تستت به این نکته توجه کن که پاسخ تشریحی داشته باشد تا یادگیری ات کامل تر شود.چند کلامی هم حرف های خودمانی تر.تو در دانشگاه تنها درس نمی خوانی بلکه رشد می کنی.چه از نظر دانش آکادمیک و چه از نظر  شخصیتی.این مسیر اصلا آسان نیست.نمی خواهم خیلی بازش کنم اما باید بدانی که هر چیزی ارزش تجربه کردن را ندارد.امیدوارم آنقدر سنجیده عمل کنی که بعدا به خودت بگویی راه درستی را آمده ام.باز هم تکرار می کنم.سخت است اما این سختی ها دلنشین است.باید بزرگ شوی.این حقیقت زندگیست که روز به روز با افزایش سن،سخت تر می شود.مسئولیت هایت بیشتر می شوند و...تا سنت پایین تر است تجربه کسب کن و سعی کن کمالگرایی را کنار بگذاری.زبان انگلیسی را در برنامه ات جای بده و علاوه بر مطالعات درسی،مطالعات غیر درسی هم داشته باش.از روزمره ات بنویس تا ذهنت خلوت تر شود.اگر هنر را دوست داری،دنبال کن و سعی کن تک بعدی نباشی.از دوران کنکور بیرون بیا و از تفریحات ناسالم هم پرهیز کن.نکته آخر اینکه بسیار بسیار مراقب سلامت روانت باش.مهم است کسی را محرم راز های خودت داشته باشی که بدانی روزی بر علیه تو استفاده نخواهد کرد.در نهایت،شاد باش و شاد بزی.تکه ای شعر از بیژن الهی هم مهمان من باش.تو می‌تازی هم تاخت اسبانی که فرمان رهایی‌شان چون فرمان اسارتشان نوشته نیامده.به امید تاختنت دوست نادیده من!کانالی که توش از پزشکی می‌گم و می‌خونم:doclecterhouse https://amirmghorbani.com/%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%db%8c%d9%87/  https://amirmghorbani.com/textbooks/ </description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 11:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک پزشک جوان|بررسی یک کتاب از نگاه من</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-heqzu812sfh0</link>
                <description>پرده اولزمان:دی یا بهمن هزاروچهارصدودو.شاید هم اسفند.آنقدر آن روز ها برایم گم و محو است که زمان درستش را به خاطر ندارم.مکان:یکی از کتابفروشی های شهر محل تحصیلم.شرح:شب گذشته اش را به سختی گذرانده بودم.در واقع اصلا نگذرانده بودم.تا پنج صبح بیدار بودم.نه از آن بیدار ماندن های عادی.از آن جنس بیدار ماندن هایی که بوی تقلا می دهند.بوی تمنای درک شدن،بوی خستگی.به گمانم شش صبح به خواب رفتم و  حدود یازده صبح بیدار شدم.صبحانه ای بسیار مختصر خوردم و تا به خودم آمدم ساعت نزدیک به دو بود.هوا هم با خودش در جنگ بود.باد سرد می وزید.ابرها انواع جایگشت ها را به خودشان می گرفتند و آبستن باریدن بودند.طبق عادت همیشگی ام لباس هایم را پوشیدم تا بیرون بروم.خیابان پر از چاله های آب بود که من با وسواس بوت هایم را از میانشان عبور می دادم.ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود.ساندویچ آماده خریده بودم.از آن ساندویچ آماده هایی که جان هر دانشجویی را در مواقع بحرانی نجات می دهد.در راه برگشت بودم که تلفنم زنگ خورد.گوشی را برداشتم.او بود.هر دو از اتفاقات افتاده مکدر بودیم.سخت بود.برای هردویمان اما هردو میل به ساختن داشتیم جای تخریب.این شد که تصمیم گرفتیم با دو تن دیگر از دوستانمان به کتابفروشی برویم.کتابفروشی بسیار بزرگی بود.درواقع پاتوق اکثر کتابخوان ها آنجاست.راستش را بخواهید من هم آن جا را دوست دارم.به قفسه های کتاب خیره شده بودم.نیمی از صورتم تیر می کشید.به کسی نگفته بودم.از آن درد ها که تا پس سرت تیر می کشد..انگار همه چیز کش می آمد و گاهی وقت ها هم سرم نیم دوری گیج می رفت اما هر طور که شده بود خودم را سرپا نگه داشتم و نگذاشتم کسی بویی ببرد.او داشت دنبال کتاب می گشت.بماند که این وسط ها در آن حال عجیبم که خودم را هم نمی شناختم سوءتفاهم بزرگی پیش آمد که هیچ وقت نتوانستم حقیقت را به او بقبولانم.گفتم:دنبال کتاب می گردی؟سری تکان داد.بردمش کنار کتاب های نشر بیدگل.نگاهم را روی عنوان های کتاب ها سر دادم و دنبال نامی آشنا گشتم.کتاب ما از زامیاتین را بیرون کشیدم و به دستش دادم.نگاهم کرد.از همان نگاه ها.شروع به ورق زدن کتاب کرد.دوباره برایش دنبال کتاب گشتم.این سری از نشر ماهی.نمی خواستم او را درگیر تلخی کتاب های دیگر بکنم.با انگشت اشاره ام کتابی را نصفه بیرون کشیدم.گفتم:اینم هستا!اما همان قبلی انتخابش بود.نمی دانم دوستش داشت یا نداشت اما خیلی وقت است که از آن ماجرا می گذرد.کتابی که از قفسه بیرون کشیده بودم یادداشت های یک پزشک جوان اثر بولگاکف بود.پرده دومزمان:یازده مرداد ماه-در اواسط تعطیلات نیمه جان بین دو ترممکان:مهمانی های حوصله سر برشرح:لعنت بر شیطان.از کودکی تا کنون هیچ هم سنی نداشتم.در تمام مهمانی ها سرم به کار خودم بوده و گه گاه به سوالات فرمالیته فامیل که از هر دری سخنیست پاسخ می دهم و دوباره به کار خودم مشغول می شوم.این بار فکری به سرم زد.طاقچه را باز کردم و کتابی خریدم.کدام کتاب؟یادداشت های یک پزشک جوان!فقط تعریفش را شنیده بودم.گفتم شاید بد نباشد سری به آن بزنم.به گمانم یکی از بهترین مهمانی هایی بود که در خاطرم باقیست.غرق در کتاب شده بودم.نزدیک به دو ساعت چشمم روی صفحه گوشی سر می خورد.پرده سومزمان:سی و یک مرداد ماه-ساعت نزدیک های یازده و چهل و پنج دقیقه شبمکان:اتاق خودمشرح:کتاب را تمام کردم.انگار تازه از یک سفر بازگشته ام.از آن سفر هایی که با خواندن یک کتاب آغاز می کنی و با پایانش به زندگی عادی باز می گردی.احساس می کردم از یک پرتال به بیرون پرتاب شده ام.هربار در مترو یک فصل از کتاب را می خواندم و صرفا به دنبال تمام کردنش نبودم.برخی از کتاب ها را می خوانی که فقط تمام شوند اما این یکی فرق داشت.این یکی را حس می کردم.از نشر ماهی با ان کتاب های نارنجی کوچکش خوشم می آید اما حیف که قیمت بالایی دارند.برای همین انتخابم طاقچه شد.بعد از تمام کردن کتاب،حس کردم دِینی بر گردنم مانده.همان دیشب تصمیم گرفتم بیایم و از دید خودم متنی درباره این کتاب بنویسم.یادداشت های یک پزشک جوان!تقریبا هردانشجوی پزشکی ای که نیم فعالیتی در فضای مجازی دارد،این کتاب را در کتابخانه اش دارد.(لااقل من اینطوری دیده ام!)همین واقعا کنجکاوی را بر می انگیخت که ببینم چگونه کتابیست.کتاب برایم جذابیتی مضاعف داشت چرا به من حس وبلاگ خوانی می داد.وبلاگ یک تازه فارغ التحصیل از پزشکی که به دلیل عدم پیشرفت تکنولوژی آن زمان،خاطراتش را تحت عنوان یک کتاب چاپ کرده.(البته از پیشگفتار مترجم اینگونه خاطرم هست که هر کدام از این نوشته ها در روزنامه ای به چاپ می رسیده و سر آخر تبدیل به یک کتاب کامل شده است!)راستش خاطرات دوست داشتنی ای را از خودش به جای گذاشته و به نظرم در این کتاب نباید به دنبال یک نتیجه کلی بود.باید صرفا لذت برد.بیش از این چیزی نمی گویم و باقی اش را به خودتان واگذار می کنم تا با خواندنش لذت کافی را ببرید.شاید از اینجا به بعد کمی نظرم کمی شخصی تر بشود.می خواهم تجربه خودم را بگویم و در ادامه اش بخش هایی را که دوست داشتم قرار بدهم و کمی درباره اش صحبت کنم.دانشجوی پزشکی بودن برای من در پنج ترم گذشته چیز خاصی نداشته است.یعنی همه چیز فراگیری پایه ها بود.گاهی وقت های یادم می رفت که چه رشته ای می خوانم.از هر دری سخنی به معنای واقعی کلمه.وبلاگ های متعدد را می خوانم و سعی می کنم غریزه ی خودم را زنده نگه دارم و به خودم بفهمانم دیر یا زود زمانی می رسد که از تجربیاتم در بیمارستان در ویرگول می نویسم.این کتاب را برای تقویت همان انگیزه و غریزه خواندم.همزادپنداری کردن مخاطب با یک کتاب،رکنی است که یک کتاب را جذاب،به یادماندنی و دوست داشتنی می کند.در همان فصل اول من مجذوب شدم چرا که دغدغه مشابهی داشتیم.من و او.هر دو می دانیم که کار بالینی و ورود به فضای بزرگ که باید جامه عمل به تن کرد با اطلاعات تئوریک کتاب های پزشکی متفاوت است.پزشکی خودش یک مهارت است.پزشکی، هنر حل مسئله‌ای است که صورت مسئله‌ی آن مشخص نیست.گفته بالا را از یک نوشته از امیرمحمد قربانی برداشته ام.(نمیدانم ویرگول چه مرگش شده که نمی توانم لینک کنم.در آخر نوشته،لینک نوشته امیرمحمد را پیوست می کنم.)فکر می کنم قابل فهم باشد.در تک تک فصل های آن کتاب به وضوح می شد این ها را دید.اینکه چگونه میان مهارتت و دانشی که داری ارتباط برقرار کنی.اینکه درک کنی اگر نمره هایت در دانشگاه خوب است تضمین کننده پزشک شدنت نیست.پزشکی هنر است.مهارت های مختلفی که باید سعی کنیم در این مسیر آن را تقویتش کنیم.برایم همیشه سوال بوده کجا باید با مریض همدردی کرد و کجا باید قاطع بود.کجاها می توانی احساساتت را بروز ندهی و چقدر ظرفیت بروز ندادن احساساتت را داری.هرچند این ها به این ظرافت در کتاب بولگاکف بحث نشده بود اما به نظرم می آمد که اولین نکته ای که گفتم را خوب به من گوش زد کرد.در دانشگاه های روسیه(نمی دانم الان هم فرق کرده یا نه)نمره پنج نمره کاملی بود و طبق گفته خودش نمره اش نمره کاملی بوده اما در فصل های متعددی از داستان می بینیم که این نمره پنج خیلی به کار نمی آید و تجربه چیز دیگریست که علاوه بر دانش به کمک پزشک می آید.شاید کمی اسپویل داشته باشد!نمی دانم در مصرف مورفین چه سری است.خیلی ها یا مورفین می خورند یا انواع دیگری از مسکن.از آن مسکن های افراطی ای که Gregory House می خورد تا مصرف مورفین فروید برای فروکش کردن دردش در فیلم Freud&#x27;s last session.تنها چیزی که می دانم این است که وابستگی چیز خوبی نیست.باید بتوانم بگذرم.وابستگی را تجربه کرده ام و می دانم چه رنجی دارد.وابستگی به شخص،به ماده یا به هر چیز دیگری خطرناک است.وابستگی کنترل زندگی آدم را از آدم می گیرد و ممکن انسان را وادار به کاری بکند که هیچ کس از او انتظار دیدنش را ندارد.Freud&#039;s last sessionسکانسی از نکته ی دیگر این بود که حس می کنم بولگاکف از بی تجربگی بالینی رنج می برد.نمی دانم شاید هم برداشت من اشتباه است اما چیزی که می دانم این است که دوره زمانی او بعد از ویلیام اسلر است.همان کسی که دانشجویان را پای تخت بیماران برد و Teaching Clinical Ethics at the Bedsideرا آغاز کرد.پس نمی توان اینطور فکر کرد که بولگاکف فاقد این موهبت بوده.می توان به گوشه گیر و منزوی بودنش اشاره کرد که این موضوع در سیر خط زمانی کتاب به مرور کاهش می یابد.چیزی که در خیلی از همکلاسی هایم و سایر دانشجویان این رشته می بینم و شاید باید بگویم که خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم.باید روی این موضوع هم کار کرد.خیلی عجیب است.در ادامه از بخش هایی که دوست داشتم برایتان نقل قول می کنم:شاید این تکه از کتاب مرا یاد پاییز ها و زمستان هایی می اندازد که در خانه تنهاام و به انبوهی از کتاب و جزوه های رو به رویم خیره می شوم.فضا سازی اش را دوست دارم.درواقع اکثر درونگرا ها چنین علایقی دارند.سکوتی باشد و خلوتی که بتوانند افکارشان را منظم کنند یا به کارهایشان برسند.پزشکی و غیر پزشکی ندارد.خلوت کردن با خودت کاملا چیز شخصی است.چه بسا که خیلی از ایده های بزرگ در خلوت به وجود امده اند.در هرحال این تکه از کتاب به وضوح مرا به خودش جذب کرد و از آن نقاطی بود که با نویسنده همزادپنداری کردم.(پی نوشت این قسمت:امیدوارم یا دغدغه همذات پنداری و همزاد پنداری را به میان نیاورید.خودم هم گاهی وقت ها گیج می شوم.همین همزاد پنداری را از من بپذیرید.)همچنان باید سر به زیر بود و یاد گرفت.این تکه هم مرا تکان داد.فرق نمی کند.در پزشکی،در زندگی واقعی،در روابط عاطفی و در روابط دوستانه.سن بیست سالگی خیلی چیز ها را به من آموخت.گاهی اوقات فکر می کردم که از این به بعد زندگی قرار است همه اش تکراری خواهد بود.اما بعید به نظر می رسد.همیشه چیز جدید تری برای تجربه کردن وجود دارد.نباید مغرور شد.نباید مغرور بشوم.باید خیلی چیز ها بیاموزم.باید بخشیدن را تمرین کنم.نمی دانم.شاید اصلا نباید برای این تکه انقدر چیز بنویسم اما وقتی قلمم می چرخد از زمین و آسمان سخن می گویم.چند خطی را منتسب به نیما یوشیج در ذهنم دارم.شاید اینجا بنویسمش هر چند در تضاد با متن بالا.پــــســرم یک بـهــاریک تابستانیک پاییزو یک زمــســتــان را دیــدیاز ایـــن پــس هـــمــه چــیــز ِجــهــان تــکــراریــســتجــز مـــهــــربــانـیاگر عنوان این متن و این پست مشخص نبود شاید هیچ وقت فکر نمی کردم که این جملات برای چنین کتابی باشند.شرحی عاشقانه دارند.اما در ادامه اش اینگونه آمده:دکتر پالیکوف درگذشت.این را به یاد و خاطر او این جا باقی می گذارم.لزومی ندارد چشم رنگی باشد تا خاطرش در ذهن بماند.گاهی اوقات پف پشت پلک هم انسان را یاد کسی می اندازد.نمی دانم.خیلی جالب است که درس روابط عاطفی را شده حتی در حد یک پاراگراف به مخاطب داده است.در قالب یادداشت های روزانه دکتر پالیکوف.به هر حال وقتی زمانی کسی را دوست داشتی دلیلی ندارد پشتش بدگویی کنی.درس زندگی جالبی است.اما به همان اندازه که این نوشته عقلانی می آید غیر احساسی نیز هست.آدمی که احساسش جریحه دار شده را نمی توان با منطق آرام کرد.به نظرم احساس را باید با احساس درمان کرد.احساس همدردی یا گوش شنوا بودن.چیزی که آدم های امروزی حتی وقت فکر کردن به آن را ندارند.تا به اینجا خیلی در بخش پزشکی اش داخل نشدم چرا که خیلی از آن درمان ها امروزه به کار نمی روند اما دو نکته در ذهنم باقیست.کمی بیشتر برایتان می نویسم.کافور یکی از چیزهایی بود که در درمان هایشان به آن وابسته بودند.برایم سوال شد که مگر کافور چه خاصیتی دارد که آن را به انواع بیماران تزریق می کنند؟کمی جست و جو کردم:کافور می‌تواند به صورت موضعی برای تسکین درد، سوزش و خارش استفاده شود. کافور همچنین برای تسکین احتقان پستان و شرایط التهابی استفاده می‌شود. اثرات سمی این ماده عبارتست از: ناراحتی معده، ایجاد گاز معده و  قولنج، تهوع و اسهال و استفراغ، نگرانی، هیجانزدگی، هذیانگویی، تشنجات  صرع‌مانند و انقباض قلب.منبع:ویکی پدیانکته دیگری که برایم جالب بود استفاده از بلادونا برای یک خانم بود.یادم می آید در ترم پیش که فارمای مقدماتی داشتیم،استادمان(عمدا یا سهوا)از متد اموزشی درستی استفاده کرده بود و برای اینکه داروهای آنتی کولینرژیک  نظیر آتروپین و...را به ما آموزش دهد از تاریخچه بلادونا برایمان گفت.داستانش را چون دوست داشتم در ذهنم مانده بود و وقتی که در نوشته های بولگاکف به اسم بلادونا برخوردم،احساس خوشی زیرپوستی ای درون رگ هایم جاری شد.شاید بد نباشد که شما هم داستانش را بدانید.به نظرم تا به اینجای کار کافیست.راستش اکثر دوستانم همکلاسی هایم هستند یا به نوعی به پزشکی مربوط می شوند.احتمال بسیار زیاد برای آن آدم های خاص زندگی ام این کتاب را هدیه بدهم.دوست داشتنی است.بسیار دوست داشتنی.پی نوشت اول:آدرس نوشته ای از امیرمحمد را که جمله ای از او وام گرفته بودم را این پایین قرار می دهم. https://amirmghorbani.com/practicing-medicine-1/ پی نوشت دوم:خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.اولین تجربه من در این سبک نوشتنه هرچند که در گذشته نوشته ای درباره کتاب شاملو نوشته بودم اما حس می کنم پختگی کاملی در نوشتنش نداشتم.به هرحال بسیار خرسند می شم اگر به آنجا هم سری بزنید. https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-wa6gmsqgucvp از بولگاکف جوان</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 13:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر تابستان من|تورق</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%82-qanmyaodob7l</link>
                <description>فکر می کنم دچار نوعی خوددرگیری ای بی پایان شده ام.تعریفش می کنم.شاید برای تو نیز آشنا باشد.روزهایی را به خاطر می آورم که از انبوه دروس دانشگاه جانم به لب آمده بود و به خودم می گفتم:&quot;تموم نمیشه یه نفس راحت بکشم.&quot;تمام شد اما نفس راحت برای یک یا دو روز بود.شاید باورت نشود اما گاهی وقت ها دلم برای آن روز ها تنگ می شود.چندی از دوستانم به من گفتند که از روزمرگی هایت بنویس.می نویسم اما نمی دانم چه چیزی از آب در بیاید.یعنی اکثر نوشته های گذشته ام را با علم به اینکه روزمره می نویسم ننوشته ام اما این یکی چرا.نمی دانم چند روز تا بازگشت به دانشگاه و آخرین قطرات به اصطلاح تابستانم مانده است.ده روز،دوازده روز؟نمی دانم.ترجیح می دهم فکر نکنم.راستش پنج ترم اخیر برایمان حکم رفع تکلیف داشت.نمی دانم انگار حس می کنم هیچ چیز بلد نیستم.درصورتی که می بایست طور دیگری می گذشت.در نوشته دیگری درباره نظر خودم پیرامون علوم پایه پزشکی خواهم نوشت اما خوب یا بد هرچه که بود گذشت.راضی ام اما راضی شدن ذهن کمالگرا یکی از امور محال زندگی من است!این تابستان کار های زیادی کردم.برایت می نویسم.برای تو یا برای خودم؟نمی دانم.مرا در این تنگنا قرار نده.از خیلی از کارهایی که کرده ام عکسی ندارم اما از آنانی که حاوی عکس اند بیشتر توضیح می نویسم.یکی از کارهایی که کردم تلاش برای ساخت یک وبسایت آن هم نه آن طور که فکرش را بکنی بلکه با وردپرس بود!راستش تجربه جالبی بود.هرچند با شکست مواجه شد چراکه برای فارسی کردن قالب های خارجی به خدا رسیدم و سر آخر عطایش را به لقایش بخشیدم اما در کل سرگرمی جالبی بود.شب دیگری را به خاطر دارم که خوابم نمی برد.فکر کردم که صبحش بیدار شوم و یک ویدیو یوتوب تهیه کنم.حتی مطالبی که می خواستم پیرامونش صحبت کنم را هم نوشتم اما سر آخر آن را هم انجام ندادم.شاید بخاطر این است که آخر همه این کار ها یک که چی بزرگ برایم باقی می ماند.یک طراحی نه چندان خوشایند داشتم و یک بوم نقاشی ای که حوصله تکمیل کردنش را ندارم اما به نسبت اسفند ماه سال پیش خودم پیشرفت زیرپوستی ای را احساس می کنم.نقاشی ای که خودم دوستش دارم و احتمالا آن را روی یکی از کتاب های نشر نگاه یا سایر نشر ها دیده باشید.اثری از Caspar David Friedrich به نام Wanderer Above the Sea of Fog.چندین کتاب خواندم و یک گروه نمایشنامه خوانی کوچک برپا کردم و برای اولین نمایشنامه&quot;یرما&quot;از لورکا را برگزیدم.امیداورم پایسته بماند.راستش حس می کنم با شروع دانشگاه از هم می پاشد.بیایید امیدوار باشیم اینگونه نشود.در نهایت برویم سراغ گالری گوشی ام تا ببینیم این تابستان را تا به اینجای کار چه کرده ام.تئاتر خماری از مهیار!راستش اولین عکسی که در گوشی ام از آغاز تعطیلات تابستانی دارم،عکس این تکه کاغذیست که از نمایش خماری از مهیار گرفتم.از خیلی زودتر در میان امتحانات پایانترمم بلیتش را خریدم تا با دوستم به تماشایش بنشینیم.در حقیقت می دانستم مهیار اجرا خواهد داشت و بیشتر از همه به خاطر اجرای مهیار این تئاتر را برگزیدم.تماشاخانه هیلاج در خیابان ایرانشهر.کمی جلوتر از کتابفروشی دی معروف.شب خوبی بود.شاید می توان گفت اولین بار بود که این احساسات را به همراه چندی خاطره خوب و بد با هم تجربه می کردم.در نوشته های قبلی ام رد پای مهیار را می یابید.اگر دوست داشتید،به این نوشته ام سر بزنید: https://virgool.io/@youngparsa/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-cx0dugyxaxpa دومین تصویری که برایم جلب توجه می کند،اسکرین شاتی از کانال یوتوب Ehsan Explainsاست.در تلاش بودم که چم و خم مقاله نویسی را بیاموزم اما به دو نتیجه رسیدم که از ادامه راه ناامیدم کرد.یک:نیاز بود که یک نرم افزار داشته باشم تا با تغییر ای پی خودم به ای پی دیوایس های دانشگاه،به سایت های مرجع مقاله به طور رایگان دست پیدا کنم.من هم که از دانشگاه دورم و فاقد این گزینه.نکته دیگر هم این بود که کار گروهی در این زمینه بهتر نتیجه می دهد.دوستان من هم ظاهرا علاقه ای به این کار ندارند پس از خیرش گذشتم تا آن زمان که باید!در یکی از شهر هایی که مدام به آن سفر می کنم،پاتوقی دارم برای قهوه خوردن.در روز های سرد سال شات های کارامل ماکیاتویش گرمی خاصی به من می بخشید که بتوانم بهتر درس بخوانم و در این تابستان آیس کارامل ماکیاتویش،روحم را جلا داد.این بار،این استند گوشه کافه،توجهم را به خودش جلب کرد.در یکی از پیج های اینستا دیده بودم که می گفت سیگار کشیدن در فضاهای عمومی یک راهی برای شبکه سازی در بیزنس است.این استند را که دیدم یاد آن افتادم.شاید ضرر قهوه از سیگار به مراتب کمتر باشد!شاید هم بخواهم به کسی ربطش بدهم.نمی دانم.در یکی دیگر از روز های تابستان با یکی از دوستانم به انقلاب رفتیم تا چند کتاب بخریم.یرما را آن روز خریدم.در خیابان قدس در کافه ای لبی تر کردیم و از آن بالا آمدیم.در گالری ثالث این ایونت برگزار می شد.مجموعه آثار خوشنویسی که در نمای بیرونی،تصویری از مشاهیر را نشان می داد.نیک تجربه ای بود.همیشه سهراب را دوست داشته ام و برای هرکس که خاطرش برایم عزیز بوده حداقل یک شعر از سهراب را فرستاده ام.یادم می آید با یکی از اشعار سهراب،حال یکی از دوستانم را خوب کردم.راست یا دروغش به خودش مربوط است اما اگر راست باشد باید به معجزه اشعار سهراب پی برد.و من می‌رفتم، می‌رفتم تا در پایانِ خودم فرو اُفتم.ناگهان، تو از بیراهه‌‌ی لحظه‌ها، میانِ دو تاریکی، به من پیوستی.صدای نفس‌هایم با طرحِ دوزخیِ اندامت درآمیخت:همه‌ی تپش‌هایم از آنِ تو باد، چهره‌ی به‌شب پیوسته!همه‌ی تپش‌هایم.من از برگریزِ سردِ ستاره‌ها گذشته‌امتا در خط‌های عصیانیِ پیکرت شعله‌ی گمشده را بربایم.اگر آن دوست اکنون کنارم بود برایش از مشیری می خواندم.این روز ها مشیری برایم از سهراب هم خاص تر شدهاز اوج قله های مه آلود دور دستپرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی بردفریدون مشیریمهمانی های خانوادگی!از کودکی تا به امروز در هیچ مهمانی ای هم صحبت خوبی نداشته ام.در میان یکی از همین مهمانی ها بود که به سرم زد کتابی بخوانم.یادداشت های یک پزشک جوان از بولگاکف.دوست داشتنیست.تا به این جای کار انگار در روسیه ام و سردی ان جا را حس می کنم.دوستش دارم.به گمانم هدیه خوبی برای دوستانم پیدا کرده ام.در یادداشتی دیگر درباره آن خواهم نوشت:برشی از کتاباین آخرین عکس گالری عکسم است.از تمام شهر هایی که به آن سفر کرده ام(جز تبریز که در کودکی به آنجا رفته ام ودیگری یزد)،کتابی به یادگار می خرم .این یکی هم از همان کتاب هاست.به گمانم جز سوءتفاهم از کامو،دیگر نمایشنامه ای از او باقی نمانده باشد که نخوانده باشم.کامو را دوست دارم.شاید در آینده از او هم بنویسم.نمی دانم.الان که به آخر این متن رسیدیم،یک که چی بزرگ ته ذهنم نقش بسته است.امیدوارم بهر هیچ ننوشته باشم.بماند به یادگار از آخرین روز هایی که به معنای واقعی تعطیل هستیم!آخرین تابستان بدون دغدغه ی درسی!‌</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 20:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت|از دنیای عادی و دنیای طب</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8-l7pbbt5ukamd</link>
                <description>راستش امروز خیلی با خودم کلنجار رفتم تا وبلاگ خودم را بالا بیاورم.یعنی راستش را بخواهید خیلی هم تلاش کردم اما به دردسرش نمی ارزید.به این فکر کردم که چند وقت دیگر وارد فیزیوپات می شوم و احتمالا وقت سر خاراندن را هم ندارم اما به هر حال نمی دانم به چه علتی حس کردم چیز خوبی برای وقت گذراندن است.بماند.درست است که ویرگول توان تفکیک گذاشتن بین تاپیک های هر فرد را ندارد و آن را در کتگوری خاصی نمی برد اما خب من اینجا اندکی خواننده دارم و مخاطب هایم را هم دوست دارم.Suitsدر کانالم نوشتم 12 ساعت از یک روزم را پای یک سریال گذاشتم.برای من بسیار زیاد است هرچند دوستی دارم که از ابتدای تابستان جز دو یا سه بار بیشتر از من خبر نگرفته و فکر میکنم چندمین سریالش را هم تمام کرده باشد.راستش من یکی از بد سریال ترین آدم های روی این کره خاکی ام و سریالی نیست که دراپ نکرده باشم اما این سریال واقعا مرا مجذوب خودش کرد.طوری که نفهمیدم واقعا کی و چه شد که در میانه فصل ششم آن هستم.راستش این سریال برایم معنای زندگی می دهد.درست است که وجه تخیلی هم دارد اما بخش عادی و معمولی زندگی را هم دارد.بالا و پایین افراد را نشان می دهد.رابطه های درست افراد را نشان می دهد و در عین حال نوع غلط آن را هم به تصویر می کشد.بیش از این چیزی نمی گویم.خودتان خواستید ببینید.سریال suitsچند وقتیست که زمان نوشته هایم کوتاه به کوتاه شده.شاید بدین معنی باشد که به روتین عادی ام بازگشته ام اما این روتین عادی خودش نوعی بی نظمی عجیبی دارد.انسان موجود عجیبیست.تا وقتی در فشار است آرزو می کند فشار از رویش برداشته شود و همین هنگام که فشار برداشته می شود باز دلش هوای آن کورتیزول هایی را می کند که تا چند روز پیش تحمل حضورشان در خون را نداشت!این هم آخرین تابستان من.شاید در این پراکنده‎نوشت نتوانم به بررسی این چند مدت که اسمش را تعطیلات گذاشتم بپردازم ولی احتمالا در یک یا دو هفته آینده به بررسی بهترش بپردازم.در چند پارت می خواهم افکار مغزم را دسته بندی کنم اما باید کمی مقدمه چینی کنم.این نوشته به اندازه کافی پراکنده هست.مقدمهبیشترین درگیری این وقت هایم مربوط به پزشکی و دنیای آن است.دو وبلاگ پیدا کرده ام که مطالبش را می خوانم(راستش قدیم تر ها فکر می کردم وبلاگ خوانی کار قدیمی هاست اما حالا این طور فکر نمی کنم).کانال های تلگرامی مختلفی را می خوانم و تلاش می کنم که مسیر خودم را پیدا کنم.از این ها بگذریم.علوم پایه متفاوت تر از چیزی که انتظار داشتم گذشت.شاید در نوشته ای دیگر به آن بپردازم.شاید می شد بهتر عمل کرد.نمی دانم.باز کردن سفره علوم پایه بماند برای وقتی دیگر.در انتهای علوم پایه متوجه شدم که واقعا باید متفاوت تر باشم.یعنی فکر کنم هر دانشجویی انتهای علوم پایه به این نتیجه می رسد.به دنبال روش های مطالعه متفاوت تر می گردم.امروز یک قفسه از کتاب‎خانه ام را خالی کردم تا کتاب های ترم های آینده را درون آن جای دهم.چهار جلدی هریسون بیشتر خودنمایی میکند.یک جلدش را برداشتم.چقدر حرف برای گفتن و چقدر چیز برای یادگیری وجود دارد.باورم نمی شود نویسنده یک بخش از این کتاب روزی دانشجو بوده است.همان آناتومی گری ای را خوانده که ما خوانده ایم و در نهایت مسیر زندگی اش طوری رقم خورده یا خودش رقم زده است که در نهایت چنین افتخاری داشته باشد تا چیزی بنویسد که آیندگان از آن بخوانند.همانگونه که نتر را تحسین می کردم.همانگونه که گایتون را.می دانید دیگر.تکان دهنده است.بخواهم سفره دلم را باز کنم ویرگول نمی تواند محاسبه مدت زمان مطالعه را تخمین بزند اما بیراه نیست که بگویم حداقل یکی از آرزوهای هر دانشجویی کسب چنین افتخاریست.می دانم شاید کمی پراکنده باشد اما به من حق بدهید.این مطالب مثل یک کلاف کاموا به هم پیچیده اند و دسته بندی کردنشان سخت تر از هرچیز دیگریست اما تمام تلاشم را می کنم که دسته بندی ام مطابق این بزرگراه شلوغ ذهنی ام باشد.ارتباط!راستش را بخواهید من تمام تلاشم را کرده ام.برای این موضوع واقعا تمام تلاشم را کرده ام اما اگر یک درونگرا را بشناسید باید به او حق بدهید که همیشه شروع ارتباط برایش سخت است.من معمولا از دور انسان عبوس و مغروری به نظر می رسم و نمی دانم چرا و چگونه این تصویر ساخته شده اما وقتی کسی برای اولین بار با من ارتباط گرفته چیزی به عنوان غرور یا سردی در من ندیده.چرا به ارتباط فکر می کنم؟راستش به امیرمحمد خیلی نگاه می کنم.کسانی که در آن کانال کوچک که مطالب درسی یا مرتبط به آن را در آن قرار می دهم هستند،امیر محمد قربانی را می شناسند.دوستیست که جز یک ایمیل با او ارتباط دیگری نداشته ام اما عمیقا با او احساس نزدیکی می کنم.امیرمحمد از داشتن حمایت اجتماعی در فضای مجازی صحبت کرده بود و فهمیدم چقدر این مهارت را به خوبی کسب کرده که چنین ارتباطات قوی ای ساخته است.من هم تمام توانم را گذاشته ام.چه در مجازی چه در حضوری!اما خب نمی شود دیگر.نمی دانم شاید من در فضای مسمومی هستم که راه گریزی ندارد.همیشه به این فکر می کردم که نگاه جنسیت زده ی پسر جدا و دختر جدا در دانشگاه به پایان می رسد ولی در دانشگاه بهتر نشد هیچ بلکه بدتر هم شد.احمقانه تر آن است که نه تنها گروهی بلکه ارتباطات فردی هم راه به جایی نبرد.راستش پزشکی رشته ای انفرادی نیست.یعنی شاید در نهایت یک پزشک داشته باشیم اما برای رسیدن به معنای واقعی کلمه&quot;پزشک&quot;باید شاهد صورت گرفتن همکاری های گسترده ای در دوران دانشجویی باشیم.نمی دانم.این پاراگراف انتها ندارد.بی جواب است.شاید روزی در آینده پاسخش را بیابم.تضاد مفاهیمنمی دانم چه شده اما انگار ارزش ها عوض شده اند.انگار دانشگاه می آیند تا درس نخوانند.انگار درس خواندن قبیح شده است.نمی دانم.من خودم را دانش آموز تیزهوشی نمی دانستم.الان هم به خودم تیز هوش نمی گویم.از وقتی که یادم می آید برای رسیدن به حد نرمال کلاس در دبستان تلاش می کردم.اگر یکی یک ساعت مطلبی را می خواند و می فهمید،برای من دو ساعت زمان می طلبید.همین شد که من به جز کتاب رفیق دیگری ندارم.یعنی حتی در تابستان های کودکی ام کتاب دستم بود.کلا نوعی عادت شده بود.هنوزم که هنوزه برای من کتاب خواندن جذاب است.آدم کتاب خوان جذاب است.آدم با سواد جذاب است و چرخ زدن در کتاب فروشی ها هم برایم جذاب است.طوری که نمی دانم انگار اگر کسی را با خودم به کتاب فروشی ببرم نهایت احترام من نسبت به اوست.امیدوارم باعث سوءتفاهم نشود اما امیدوارم جایگاه کتابفروشی را در نظر من درک کرده باشید.این روز ها انگار کسی به درس خواندن علاقه ای ندارد.انگار همین که درس ها را پاس کنیم کافیست.انگار نباید لذت برد.نمی دانم انگار کار جالبی نیست.در این خصوص عمیقا احساس تنهایی می کنم.انگار جنگلی تاریک است که خودم در آن قدم می زنم.تنهایی و باز هم تنهایی.نمی توان ایراد گرفت.واقعا در جایگاهی نیستم که از کسی ایراد بگیرم اما این پاراگراف و این بخش هم پایان ندارد چون پایانی برایش متصور نیستم.چون اهداف و انگیزه آدم ها متفاوت است.چون همه چیز آنگونه که من فکر می کنم نیست.نادان بودن،چه سیاهچاله بی انتهایی!در یکی از کانال های کوچک دیگرم که مطالب کمی فلسفی ای که می خوانم را در آن قرار می دهم یک وویس گذاشتم.گفتم من تا به حال جز شب های روشن داستایفسکی چیز دیگری از آن را نخوانده ام.نمی دانم چرا اما انگار چیزی جلوی مرا می گیرد.انگار صدایی هست که می گوید تو هنوز آماده نیستی.هنوز نباید بخوانی.بماند برای بعد.اما راستش در یک موضوع آن هم با احتیاط ساختار شکنی کردم و آن هم فلسفه بود.در بیستمین سال از زندگی ام به راهنمایی یکی از کتاب های فلسفه ای که می خواندم غروب بتان نیچه را خواندم و با اینکه مطالبی هست که هنوز نمی فهممشان اما عمیقا خوشحالم چون فهم همان بخش های قابل فهمش برایم لذت بخش بود.هر روز که می گذرد می فهمم که نمی دانم و این نمی دانم ها هیچ انتهایی ندارند.این بخش غیر درسی ام بود.در پزشکی که هیچ!واقعا پزشکی اقیانوسی عظیم است.پازلی عظیم که میلیون ها تکه دارد.هر روز تکه ای جدید ساخته می شود یا اینکه می فهمند تکه پازل قبلی اشتباه بوده و نقش نادرستی را در نمای کلی می سازد و تصمیم می گیرند تا تعویضش کنند.نمی دانم حد نهایی ای وجود دارد تا بتوانم خودم را محک بزنم؟امتحاناتی که اساتید یا حتی وزارت بهداشت می گیرد،سنگ محک خوبی برای من هست؟اصلا نمی دانم.نمی دانم امیرمحمد این را از که نقل قول کرده بود اما این نقل قول به طرز عجیبی در ذهنم مانده:امتحان اصلی را جامعه از پزشک می گیرد.شاید بهتر باشد همینجا این نوشته را تمام کنم.ندانسته هایم بسیار و سوالاتم بسیار تر!شاید روزی این ذهن ناآرام روی آرامش را ببیند...</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 01:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسکا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88%D8%B3%DA%A9%D8%A7-n933xqeyoioj</link>
                <description>خنده،گریه،گریه،خنده.تناقض آدمی با همین آغاز می‌ شود.آن هنگام که به زمین پا می گذاریم با گریه آغاز می شود.به آغوش مادر پناه می بریم.انسان همیشه دنبال آغوش است!راستش با کمبود آغوش نمی دانم باید چه کرد.دست ها زیاد اند اما هر دستی برای هر آغوشی ساخته نشده است.بوسه،آغوش و لمس!بزرگی می گفت زمانی که احساسات توانایی بیان شدن را ندارند تبدیل به اشک می شوند.درباره عشق هم همین احساس را دارم.امروز مرا ببخشید.حوصله تمییز دادن عشق و دوست داشتن را ندارم.نمی خواهم در عمق شنا کنم.راستش خسته شده ام.این بار در سطح چند کلمه ای می نویسم تا شاید نجات بخش نفس های گم شده ام در عمق باشند.نمی دانم خوشحال باشم یا غمگین اما به تازگی متوجه شده ام که هرچه بیشتر دیگران را درک کنی تنها تری.خب این در نگاه اول بسیار مضحک به نظر می رسد که چرا و چطور اینگونه است.باید خدمتتان عارض شوم که خودم هم هیچ اطلاعی ندارم.اینجا هم تنهایی درک درستی می خواهد.باید دانست منظور از تنهایی چیست.گاهی اوقات برای آدمِ بد داستان دلت تنگ می شود.تو چه هستی که برای من هم یکبار دلت تنگ نشد؟تو که تنهایی به مسیرت ادامه دادی و بی خبرتر از همیشه از توام اما من همینجا،لا به لای این سطر های نوشته شده و دربین کاغذ های دفترم ایستاده ام و به لب های خاموش تو چشم دوخته ام.انگار با دیوار حرف می زنم.سادگی انتها ندارد نازنین.در خیابان یک طرفه به سمت تو راندم.احساسات وصف ناشدنی اند اما چه خوب بود اگر من هم نمی توانستم بنویسم.حتی در نبودنت هم در نوشته های من جاودانی.نمی دانم چرا این طور است اما باید نوشت.باید نوشت باید خواند باید با جای خالی نبودنت حرف زد تا شاید اندکی از درد را بکاهد.در ذهن من خاطرات،فرشته مرگ من اند و تو خود خوب می دانی که چقدر استادی در گذشتن از آدم ها.این احمقانه است که با تو طوری رنج می کشیدم و بی تو،طوری دیگر.بیا این را بپذیر که زخم هایت بر پیکر من خوب نخواهد شد.نازنین حالا که من نیستم اما این را بدان آدم ها در مقام عاشق در پی معشوقشان بی دفاع ترین اند و از مگو ترین رازهایشان را با معشوقه شان در میان می گذارند.این سخت دردناک است که روزی بر علیه شان استفاده شود.حرف ها بسیار است.بسیار.به انتهای این نوشته که رسیده ام در سرم یک&quot;که چی&quot;بزرگ می درخشد.شاید تمامش را پاک کنم.نمی دانم که چی اما به خاطر زیبایی موسیقی ای که به تازگی شنیدم این را اینجا از خودم باقی خواهم گذاشت.خواستم مثل آسمان باشممنجی شهر نیمه جان باشم آشیان پرندگان باشم با همیندست خالی و سردمادامه حرف هایم را به ناجی می سپارم.باقی حرف هایم در وزن و قافیه صورت بهتری دارند: https://www.tarafdari.com/node/2171849 توسکا:</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 10:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عامه پسند|مونولوگی احمقانه!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-ihqp9qb3ezne</link>
                <description>رمز معادله یک داستان عامه پسند در ضبط است.حس های دماغیم داره به کار میوفته.گل اجباری رز میشه.بوی رزی رو احساس کردم.سرم رو برگردوندم،عکسشو دیدم.دست تکون دادم توجهی نکرد.سلام کردم.خشکش زد و بارون مثل شبنم روی گونه هاش سر می خورد.لحظه ای هزار بار صدهزار بار خودمو نفرین می کردم که پسر چی می شد اگه یه بار این فک صاب مرده تو تکون می دادی و حرف دلتو میزدی.می گفت چـ...چــه حوصله ای داری تو!تکه ای از نمایش هرکسی یا روز میمیرد یا شب،من شبانه روزتابستون سال گذشته!اونقدر دکلمه های افشاریان را گوش می کردم که ملکه ذهنم شده بود.هر کسی یا روز می میرد یا شب من شبانه روز، بهترین عنوان برای تابستون گذشته ی من بود.اونجا که می گفت چی میشد اگه این فک صاب مرده تو تکون می دادی و حرف دلت رو میزدی شده بود برام ایینه دق!خب گفتم که الان اینجام و دارم می نویسم دیگه.یادمه تمام دیالوگ های عاشقانه رو براش جمع کرده بودم.تک به تکشون رو.از هرجایی که بود.از فیلم از سریال از نمایش از تئاتر از هرچی که فکرش رو بکنی نوشته بودم خونده بودم ضبط کرده بودم و با خجالت احمقانه ای براش فرستاده بودم.تو بگو اصلا این پسره کی حال و احوالاتش اینجوری بوده که این همه کار بکنه؟خود پسره هم نمی دونست.سیگار چیه؟من می نوشتم.من دود می کردم تک تک برگای کاغذی رو که به خاطرش،به یادش روش چیزی نوشته بودم.اصلا چه حال و هوایی داشت.نوشتم نشد.کشیدمش نشد.آخه یکی نیست بهش بگه تا حالا کسی قشنگ تر از من کشیده؟خب باشه خدا کشیدتت درست.من نمیتونم از رو دستش تقلید کنم؟جلل الخالق.برگردیم به همون تابستون.یادمه با خودم فکر می کردم تو این استادیوم خالی بی تماشاچی،یه دونه تماشاگر دارم اما زهی خیال باطل.انقدر حواسش به من نبود که بعید می دونم حتی چیزی از این دیالوگی که نقل قول کردم یادش مونده باشه.درک کردن من سخته.نمیدونم.انگاری معادله سه مجهولم.اصلا حل نمی شم.ولی خب هر معادله ای یه مریم میرزاخانی داره دیگه.نداره؟خانم،آقا نداره؟والله که داره.بالله که داره.اصلا فلش بک که میخوره ها.پرت میشم به یه دنیایی که نباید.حس می کردم میشه ولی خب نشد.براش تک تک شعرارو خوندم ولی نباید انقدراحمق بود که فکر کنی شعر چیزی رو درست میکنه.نه نه اتفاقا خیلی وقتا خرابشم میکنه.شعر چیه.گنده گنده هاش نتونستن با عشق کنار بیان.بالاخره یکیشون کار دست خودش داده.اینطوری شده که الان کلی شاعر داریم دیگه.بخونی براش، از دستش میدی.حدس بزن.خوندم براش.از دستش دادم.حالا شاید سوال اینجا باشه که چی شد یا چجوری اما مگه مهمه؟مگه مهم بود که تو اون سرمایی که هیچکی بیرون نبود منِ تنها،بیرون،تو پیاده رو ها چی دارم می کشم؟من خودم خوراک تئاتر های افشاریانم که سال های سال بتونه بسازه از من و بره دور تا دور دنیا رو بچرخه آقا.من اصلا خود نشدنم!اون روز رو یادم میاد بین خنده و گریه میمونم.اونجا که گرسنه ام بود ولی چون زنگ میزدم پیام میدادم پیامک میدادم هیچ خبری ازش نبود میلم به هیچ چیز نمی رفت.طوری که داشتم میلرزیدم.آخرش گفت خواب بودم.آره من احمق بودم.این همه گفتن بشین میپره از سرت د آخه مگه پرید؟از بیست سالگی مستقیم پریدم روی سی و پنج سالگی.کجای کاری رفیق؟اونجا که بهش گفتم میفهمی چه بلایی داری سرم میاری مگه فهمید؟مگه مهم بود براش؟اصلا تازگی فهمیدم چه حالی میشده وقتی بهش پیام میدادم.فاصله بین عشق و نفرت خیلی کمه ولی تو از اولش متنفر بودی.خودم رو ثابت نکردم؟کم بود قبول.نداشتم،اونم قبول ولی بی معرفت تا کجاهارو باهات ساخته بودم و با تبر اون درختارو قطعش کردی.خب نمیخواستی میگفتی.آدما برعکس چیزی که باور دارن رو به زبون میارن.میگفتی نه کسی حق نداره از اونیکی بدش بیاد ولی حالا میفهمم چی میگفتی.برعکسش بود.شاید داشتی خودتو تبرئه می کردی.انقدر برام مهم بودی که به تمام حرفات گوش کنم.شیش ماه تموم خودمو از اینور به اونور کشوندم که این ته مونده عشق از بین دستام نریزه پایین که ریخت.که خیالت راحت شد.که الان شبات راحت صبح میشه.که راحت میخوابی.که فکر نمیکنی تکه های من کجا میرن.این احمقانه ست.الان که خیلی وقته خبری ازت ندارم.خیلی خواستم درستش کنم نشد.خیلی.به اندازه وسعت چشمای تو.اما خب نمی تونم خودم رو توی دلی زوری جا کنم که جایی برای من توش نیست.یعنی از اولش اشتباه بود.باید می دونستم.قدیما می گفتم عشق دست اول رو تجربه کردی اما الان میبینم که فقط باخت رو تجربه کردم.اونم درست وقتی که خودم رو توی اوج تصور می کردم.گفتم میبرمت گالری که اونجا ببینی که بین همه نقاشیا تو از همشون قشنگ تری.گفتم می برمت تئاتر که وقتی اشک از گوشه چشمات میاد پایین خودم با دستام پاکشون کنن ولی با آدمی که ازت متنفره مگه میشد چنین جاهایی رفت؟دیگه چندین ماهه فقط یه دیالوگ توی سرم می چرخه:آمدم آرزویت کنم حرام بود!</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 18:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ملامت ناکافی بودن|از دنیای طب</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8-ccaiponnvp7d</link>
                <description>روز های گرم تابستان می گذرند و کلافه تر از بیهودگی گذر زمان به دور خودم می پیچم.منطقی نیست.غایتی نیست که هنگامی که به آن رسیدم کمی خیالم راحت تر باشد.همیشه سر منزل مقصود از خواستگاه دل بالا و بالا تر می رود.روند کابوس ها تند تر می شود من به خودم خرده می گیرم که چرا بیش از پیش به آنچه از خودم انتظار داشتم تبدیل نمی شوم.غصه خوردن فایده ای نداشت بنابراین تصمیم گرفتم بنویسم.شاید بیشتر و بیشتر از این وجه خودم بنویسم که تمامشان زیرمجموعه مجموعه ی دنیای طب قرار بگیرند.چند وقتی است چیزی گلویم را گرفته و فشار می دهد.نه در کانالم چیزی نوشتم نه به کسی چیزی گفتم و این مهم از درون مرا بلعیده است.خاطره اول:شب است.با رفیقم در خیابان قدم می زنیم.ساعت نزدیک یازده شب است.از کتاب فروشی باز می گردیم.امشب از آن شب هاییست که دست خالی از کتابفروشی باز گشته ایم و صرفا به دیدن قفسه های کتاب بسنده کرده ایم.البته احتمالا من هم توانایی ام را در تحریک کردن دوستم برای خرید کتاب از دست داده بودم.هر دومان خسته بودیم.سر کوچه ی خانه من رسیدیم.آن جا جایی بود که می ایستم تا دوستم یا دوستانم برای خودشان ماشین بگیرند تا راهی شوند.این عادت را از قدیم به یادگار دارم.او اسنپ را باز کرد و هر دو منتظر شدیم تا ماشین برسد.حدود دویست متر جلوتر اتفاقی در حال رخ دادن بود که بعد از چند دقیقه حواس ما را به خودش معطوف کرد.خانمی چادری که ظاهرا روی زمین نشسته بود و عده ای اطراف او را گرفته بودند.کمی جلوتر رفتیم تا از قضیه سر دراوریم.احتمالا افت فشار بود یا گرمازده شده بود.تشخیص اطرافیانش که بلند بلند فکر می کردند این بود.دیگران کنارش بودند و آرام به مداوای خانم می پرداختند.ناگهان صدای جیغی شنیدیم.دختری که ظاهرا نسبتی با خانم داشت به بالین احتمالا مادرش آمد.فضا را متشنج کرده بود.صدایی از مغازه داران آمد که:زنگ زدم آمبولانس.من و دوستم هر دو نگاه می کردیم.ذهن همدیگر را خوانده بودیم.جفتمان می دانستیم که کاری از دستمان بر نمی آید.اگر جلوتر رویم باید شرح حال بگیریم.نمی شود که سر خود کاری کرد.احتمالا همراهانش بهتر از ما می دانستند که چه اتفاقی افتاده.فکر کردم.خیلی فکر کردم.به آب قند فکر کردم اما گفتم نکند دیابت داشته باشد.به اب نمک فکر کردم اما گفتم نکند فشار خون داشته باشد.حدس و گمان می زدم.فکر می کردم و این که عاجز از کار های مهم بودم،اعصابم را بهم ریخته بود.حس شرمساری داشتم.نزدیک به سه سال از پزشکی خواندن می گذرد و هنوز نتوانسته ام کاری بکنم که وجدانم بداند که این سه سال را بیهوده نگذرانده ام.مدیریت شد.خداراشکر که مدیریت شد.فاصله گرفتیم.با هم به حال خودمان تاسف خوردیم.گفت:پزشک در بیمارستان دستش باز است.حتی پزشک یا اینترن هم اینجا بود نمی توانست کاری بکند مگر همان چیز های ابتدایی که همراهان هم می توانند انجام دهند.با سر تایید کردم.دانشمان آنقدر نبود.یادمان نداده بودند.تقصیر ما هم نبود اما سنگینی نگاه بقراط را روی شانه هایم احساس کردم.ادا و مسخره بازی نیست.اگر می دانستی که چقدر عذاب می کشم وقتی کاری از دستم بر نمی آید،اینطور راجع به من فکر نمی کردی.فکر کردم که مدیریت صحنه یادمان دادند.تریاژ را.اما اینگونه مدیریت کردن را خیر.خب باید حق داد.باید شرح حال می گرفتیم.باید یک سری سوال اساسی می پرسیدیم که نمی دانستیم دقیقا چه سوال هایی اند.خیلی فکر کردم.خیلی زیاد.ده مورد عملکرد اینترلوکین 13 مهم است یا مدیریت کردن این حوادث؟یا شاید درست ترش این باشد که کدام الویت دارد؟من مانده ام و عذاب وجدان ندانسته هایم.از کوتاه نوشته های امیرمحمد قربانیخاطره دوم:شنبه بعد از ظهر،خط شش متروی تهران.جزوه به دستم بود.درس می خواندم که برای امتحان فردا مرورم کامل شود.در ایستگاه بودیم که دیدم عده ای مانع از بسته شدن در شده اند.چند باری تلاش های در را برای بسته شدن دیدم اما توجهی نکردم.عادی بود اما وقتی دیدم از تعداد عادی اش گذر کرده کنجکاو شدم.آن طرف تر پیرمردی حالش بد شده بود.دوره اش کرده بودند.خرد جمعی آنجا سبب شد که دورش را خلوت کنند تا هوای بیشتری به او برسد.آب می خواستند.نمی دانم چرا تصمیمشان نوشاندن آب به پیرمرد بود.مگر علتش را می دانستند؟پیرمرد حتی توان حرف زدن را هم نداشت پس بعید می دانستم او از آنان تقاضای آب کرده باشد.همراهی هم نداشت که بخواهد شرح حال بدهد.فقط شنیدم که می گفت برای رسیدن به مترو خودش را در مترو پرت کرده بود یا زمین خورده بود.چنین چیزهایی از اطراف به گوش می رسید.مغزم باز شروع به سناریو سازی کرد.باز هم ناکام بودم.باز هم نتوانستم کمکی کنم.بازهم در سرم علت های مختلف را در کفه ترازو می گذاشتم.شاید سرش گیج رفته.شاید فشارش پایین است.شاید ناراحتی قلبی دارد.آب برای کدامین این ها مضر و و برای کدامین مفید است؟اگر فشارش پایین باشد که آب خالی دردی دوا نمی کند.شاید هم بکند.این هم باز به دانش و تجربه کم من بازمی گشت.دانشجویی که این ترم فیزیولوژی ورزش را پاس می کرد در صورتی که خیلی از هم سن و سالانش همان سال یا سال بعد فارغ التحصیل می شدند.از خودم بالا می رفتم که او را از قطار بیرون بردند.صحیح ترین کار همین بود.باید صبر می کردند تا با امبولانس او را بیرون ببرند.من ماندم و افکارم و عذاب وجدان هایی که انتها نداشت.روز دومی ست که نوشته ام طولانی می شود.هرموقع حالم بد است می نویسم و معمولا در نوشته هایم با خودم بی رحم هستم.نمی دانم چه مرگم شده.از خودم توقعات زیادی دارم اما هر کار که می کنم نمی توانم این صداهای درون سرم را خفه کنم.نمی دانم.پزشکی را دوست دارم اما بزرگی می گفت دوست داشتن رنج دارد.رنج بسیار.در پزشکی انواعی از رنج وجود دارد.من نه طعم کشیک های اینترنی را چشیده ام نه هنوز پا به عرصه فیزیوپات گذاشته ام تا بخواهم اط سختی دروسش بنالم.فقط در مقیاس و وسع خودم رنج های دیگران را دیده ام.این دو خاطره علاوه بر هزاران سرکوفت فامیل بر پزشکان درس عبرت هایی شده اند که همیشه عذاب وجدان دست بر گردن من باشد.وقتی درس می خوانم و حتی وقت هایی که درس نمی خوانم.تنها چیزی که فهمیدم این است که پزشکی فقط درس خواندن نیست.پزشکی تجربه است.هنر تصمیم گیری است.پزشکی کنار آمدن و گلاویز شدن با عذاب وجدانی است که هرلحظه گریبان گیر توست.این احساس ناکافی بودن هیچگاه مرا ول نخواهد کرد چون کافی بودن معنایی ندارد.این متن اولین تجربه من در نوشتن این بخش از تجربیاتم است.امیدوارم دوستش داشته باشید...اگر اشتباه نکنم اثر برای رامبرانت عزیز است.آنکه هرچه در ذهن من است را یک جا دارد.</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 18:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تامل|قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@youngparsa/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zyjgkvcgt7uw</link>
                <description>شب،سکوتی تیره دارد.به اتاقم بازگشته ‎ام.روز عجیب و پرفراز و نشیبی بود.پرده‎ ی اتاقم را کنار می‎زنم تا نور ماه به داخل اتاق بتابد.امشب هم از آن شب هاست.روی پاشنه ‎ی پا می‎چرخم تا لباس هایم را از روی در بردارم.سرم را که از یقه ‎ی تی‎شرتم بیرون آوردم چشمانم با عکس های سیاه و سفید روی دیوار تلاقی کرد.بولگاکوف و فروید.سیاه و سفید با جوهری ابدی باقی مانده از خودشان در تاریخ.محدود شده در قاب عکسی چوبین.با کمی فاصله رو به روی تختم قاب عکس آلبر کامو آویخته شده.به نشانه‎ ی ادب سری برایش تکان می‎دهم.با متانت خاصی روزنامه‎ اش را می‎خواند.از کار خودم خنده‎ ام گرفته.خودم را روی تخت رها می ‎کنم.سر درد عجیبی دارم که برایم عادی شده.غمی سنگین در دلم ته نشین شده که منشا آن را نمی‎دانم.تنها چیزی که حس می‎ کنم،دست مهتاب روی شانه هایم است.شانه‎ هایی که اندوه فقدان دارند.سرفه‎ ای شدید چشمانم را باز می‎کند.سرمای هوا در اندامم رسوخ کرده و پاهایم با چوب های خشک برابری می‎کنند.کم کم به جریان افتادن خون در اندام هایم را احساس می کنم.اتاق نشیمن با یک شومینه ای که با تمام توان می سوزد.به چپ نگاه می کنم.پنجره ای تمام قد که ابرهای صورتی بیرون از آن نمایان اند و رقص برف از آسمان به زمین را در صحنه تئاتر زمین با کف پوشی سفید به نمایش می گذارند.سمت راست اتاق،به طرز عجیبی پیانویی قرار دارد که با زاویه قائمه دیوار،مثلثی تشکیل می دهد.صندلی کنارش که صندلی پیانوست با چیزی مثل فرش،پوشیده شده.شاید فرش نیست.مثل پرده می ماند.همانقدر سلطنتی ست.روی آن کتاب های نت موسیقی پخش و پلا شده اند.می خواهم از جایم بلند شوم اما سنگینی روی شانه هایم نمی گذارد تا به سرعت خودم را از جایم بلند کنم.پالتوی تنم خیس است.به گمانم برای همین است که سنگینی عالم را روی شانه هایم احساس می کنم.دیوار های اتاق سبز رنگ اند.کاغذ دیواری هایی سبز رنگ با طلاکوب هایی که با ظرافت کار شده.آیینه ای در این اتاق نیست.خودم را به شیشه های پنجره می رسانم تا خودم را ببینم.صورتم کمی خسته است اما خودم هستم.ریش هایم زیاد تر شده اما هنوز مرتب بودن همیشگی اش را دارد.پیراهنی سفید با جلیقه ای مشکی رویش.کتم زیر پالتوی سیاه و سنگین نمایان است و چکمه هایم خیس شده اند.کلاهم و دستکش هایم کمی آن طرف تر درست روی مبل،همانجا که به هوش آمدم یا از خواب پریدم افتاده اند.به نظر می رسد گرمای شومینه آن ها را خشک کند.گویی بدنم خستگی ساعت ها کار در معدن را در خود دارد.پشت کاناپه ای که رو به روی میز قرار دارد،میزی بزرگ است.کاناپه پشتش به میز است.انگار کسی که پشت میز می نشیند خوش ندارد چهره کسانی که روی مبل می نشینند را ببیند اما آن طرف تر یک صندلی نزدیک به صندلی چرمی پشت میز قرار دارد.مکان آشناست.با من غریبگی نمی کند.چوب های گردوی میز رام من اند.انگار به بوی دستانم عادت دارند.عجیب است.روی میز تعدادی مجسمه کوچک که به نظر میاد اروس(از خدایان یونان باستان)باشند قرار دارد.آن طرف تر تندیس مجسمه ای بقراط نمایان است.چه ظرافتی دارد.کتابخانه ی پشت میز چشمانم را به خودش خیره کرده است.کتاب هایی نفیس و پر تعداد با دقت و وسواس خاصی چیده شده اند.به ترتیب اندازه.سر درد دارم.نمی دانم.حس می کنم اینجا برایم آشناست اما خاطراتم محو اند.روی میز کلی کاغذ پخش شده است.در گوشه ی میز چند کاغذ آغشته به جوهر است.خودنویس ها پخش اند.کاغذ ها نمایانگر افراد مختلف اند.با رنگی عجیب اسم هایی به نظر آشنا روی برگه ها نوشته شده است.مرتبشان می کنم.اسم من روی برگه هاست.انگار این آدم ها تحت نظر من اند.روی برگه ها به آلمانی نوشته شده:انجمن روان پزشکی آلمان.سرم تیر می کشد.کنار میز بزرگ با چوب گردو،یک میز کوچک شیشه ای قرار دارد که روی آن را شیشه های رنگارنگ پر کرده اند.شیشه ای کوچک از همه جلوتر است.با خط آلمانی نوشته شده:مورفین(Morphium).یکی از آن شیشه های بزرگ را در لیوانی می ریزم و دو قطره مورفین درونش می چکانم.تلخ است.تند نیز هم.تلخی حالت چهره ام را عوض کرده.کمی سردردم آرامتر شده.بدنم گرمای بیشتری دارد.نمیدانم برای شعله های شومینه است یا این چند جرعه نوشیدنی.این بار هم از چنگ این سردرد گریختم.شاید روزی نفسم را ببرد.روبه روی کاناپه،درست بالای شومینه تابلویی از رنگ روغن آویخته شده است.روی آن یک گوزن نر خاکستری نقاشی شده.سرمای درون تابلو همان سرمای سگ کُش بیرون دیوار است.به خودم می لرزم.یادم می آید سال پیش این نقاشی را کشیدم.به اصرار مفیستو آن را به دیوار آویختم.از اکثر نقاشی های خودم ناراضی ام و بیچاره ها همیشه خوراک شعله ی آتش شومینه اند.خاطراتم رنگ می گیرند.خیسی لباس ناشی از برف بیرون است.از خانه ی ریچارد فاینمن باز گشته ام.مشاهدات جدیدی به دست آورده ام.باید کمی تامل کنم.به نظر می آید ترسش از مرگ کم تر شده.جلساتمان کم کم به ثمر می رسند.نمیدانم خوش بین باشم یا نه.من همیشه به همه چیز بدبینم.نمی دانم آیا این ها نتیجه جلسان درمان است یا برخلاف آن چه که گفتم،آقای فاینمن نوشیدنی عصر های جمعه اش را خورده و صرفا از سر خوشی با من گپ و گفت کرده است.فاینمن هفتاد و سه سال دارد.مالک چندین بانک در شهر کلن(Köln)است.تشخیص پارانویا برایش قطعی است.کم کم شواهد دست به دست هم می دهند.مکالمات قبلی پیرامون آنکه چطور به این تشخیص رسیده ام خارج از حوصله خودم است اما همینقدر بدانید که تراژدی مکبث روی زمین در سانس های مختلف و در نقاط مختلف این جهان و حتی این شهر و کشور روی پرده است.آقای فاینمن هم از این قاعده مستثنی نیست.وقتی روی تپه ای از دروغ بایستی و از پشت به آنکه برگردن تو حق دارد خنجر بزنی،نتیجه اش شک و تردید به عالم و آدم است.درب اتاقش را قفل می کند.لیوان نوشیدنی اش را سه بار عوض می کند و از همه بدتر به زنش شک دارد.خانم فاینمن اعتراضاتش را به گوشم رسانده.از وسواس های احمقانه ی ریچارد بگیر تا شک های احمقانه و ناتوانی جنسی فاینمن.به خانم فاینمن گفتم که سن و سال ریچارد را در نظر بگیرد.توانایی ریچارد کاهش یافته و رمقی به تن ندارد.البته اینکه خانم فاینمن سی و پنج سال از اقای فاینمن کوچکتر بود،تفهیم کردن موضوع به خانم فاینمن را برایم سخت می کرد.خانم فاینمن زنی بلوند است که گونه های برجسته ای دارد.به خودش خیلی می رسد و ساعت ها برای پیراستن چهره اش زمان می گذارد.ریچارد هم از این موضوع شاکی است.انسان ها کامل نیستند.هرکسی نقص دارد اما در دلم هیچ جوره این دو را نمی توانستم کنار هم دیگر تصور کنم.من پزشک هستم.کارم چیز دیگریست.چند دارو نوشتم.به ریچارد توصیه کردم که دوز الکلش را تحت کنترل خودش دربیاورد وگرنه اوضاع خوبی در پیش نخواهیم داشت.به ظاهر قبول کرد ولی هم من و هم خودش می دانیم که انقدر به حرف گوش نمی دهد که دستی دستی قبر خودش را می کند.تشخیص بعدی ام ناتوانی جنسی ریچارد است.نمی دانم آیا می توانم او را قانع کنم یا نه.دلایلش متفاوت است و درمان این موضوع از سخت ترین چیز ها در روانپزشکیست.نیاز به جلسات مختلف است.باید با همسرش صحبت کنم.گره این موضوع باید جایی از هم باز شود.{با صدایی بلند:}+مفیستو!مفیستو!-بله استاد.+یک قرار ملاقات برای خانم فاینمن بگذار.خبرش کن.بگو در اسرع وقت در دفتر من باشد.آن هم تنها!-حتما استاد.استاد می خواهید درباره اتفاقاتی که در برگشت از خانه فاینمن افتاد صحبت کنید؟چه شد آن طور شدید؟به استاد مارتینز زنگ بزنم؟+نه مفیستو.خوبم.کارهای زیادی برای انجام دارم.مورفین های جدید کی می رسند؟-خانم سالومه گفتند به زودی.انقدر مورفین مصرف کردن عواقب دارد استاد!{به مفیستو چشم غره می رود}-حتما استاد.بازهم پیگیری می کنم.+مرخصی.آه مفیستو!جانوری عجیب.نمی دانم باید به او انسان گفت یا چه.باهوش اما سر به هوا و گاهی هم مثل آنچه دیدید فضول!مردی بلند قامت از تبار اسپانیایی ها.ریش های کمی دارد و لاغر است و مثل طوطی هرکار که من می کنم را تقلید می کند.دوره کارورزی اش را پیش من می گذراند.دانشگاه کلن.اگر توصیه مارتینز نبود هیچ گاه او را قبول نمی کردم.کنیاک دوست دارد و متولد جولای است.دستی هم بر گیتار دارد.کریسمس دو سال پیش همینجا گوشه اتاق با هم نواختیم و سالگرد تنهاییمان را با هم جشن گرفتیم!انتهای آن شب شروع نوشتن مقاله ای شد که سال بعد جایزه انجمن را برایم در پی داشت.جوانک خوش ذوقی است.اسم او را هم کنار اسم خودم زدم.برایش رزومه خوبی خواهد شد.تاثیر موسیقی بر افسردگی.کسی چه می دانست می شود روی این موضوع حساب کرد.آن هم با آن قطعه ای که ما سختیم و روی چندین آدم امتحانش کردیم!شاید بعدا برایتان جزئیات بیشتری بگویم.آه من آنقدر ذهن عجیبی دارم که بگذارید یک چیز دیگر راه هم مشخص کنم.من تنها هستم.خیلی هم تنها.یادداشت ها و افکارم جز خودم خواننده ای ندارند پس حریم خصوصی بیمار در مغزم دیگر معنی ای ندارد!داشتم راجع به مفیستو می گفتم.طفلک...{در با صدای مهیبی باز می شود.رشته افکار راوی بهم ریخته و مفیستو رنگ پریده و هراسان وارد می شود:}-استاد!استاد!+چه شده مفیستو.آرام باش!-استاد خانم لوکرسیا!مچ دست...مچ دستش را بریده...همین الان خدمتکارشان تلفن زد.+اصلا خوب نیست مفیستو.بجنب درشکه را خبر کن.کلاه و دستکش و کیفم را هم همراه خودت بیاور.دیر برسیم فاجعه به بار می آید.امیدوارم دیر نرسم.لوکرسیا پیچیده ترین کیسی است که تا به حال دیده ام.رمقم را از من گرفته.حالا هم اینطور شده.باید فورا به دیدنش بروم...ادامه داستان در متن های بعدی!بزودی!</description>
                <category>پارسا زندی</category>
                <author>پارسا زندی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 17:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>