<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یوسف عباسپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yousefabaspoor</link>
        <description>من یوسف عباسپور علاقه مند به هنر و هر چیزی که باعث میشه از زاویه گرافیک به دنیا نگاه کرد هستم و و دوستم دارم این ماجراجویی هارو باهاتون به اشتراک بذارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:24:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/72900/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یوسف عباسپور</title>
            <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لوگو شکافی:  این قسمت تیم ملی برزیل.</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%84-mw7i9bciz0ag</link>
                <description>پرافتخارترین تیم ملی فوتبال جهان، پشت لوگوش چه داستان هایی رو از ما غایم کرده؟ Confederação Brasileira de Futebolبا شروع جام جهانی فرصتی شد تا نگاهی بندازیم به ریشه های نماد های فوتبالی کشور ها پر افتخار جام جهانی برای همین با برزیل با 5 قهرمانی در این جام شروع کردیم، من این موشکافی رو به 3 قسمت  تقسیم می کنم رنگ، فرم و المان ها...ما توی لوگوی سال های اخیر برزیل سه رنگ ثابت رو مشاهده می کنیم.کیت های ماندگار تیم ملی برزیل در سال های اخیررنگ زرد طلاییزرد در پرچم برزیل نماد:ثروتطلامنابع طبیعیاما در فوتبال برزیل یک مفهوم جدید هم پیدا کرده:Jogo Bonito  (بازی زیبا)که همون طلای کشور برزیل هستش خیلی ها به خاطر همین کلمه عاشق مستطیل سبز شدند.رنگ سبزسبز در پرچم برزیل نماد:جنگل‌های آمازونطبیعتزندگیرنگ آبیکه نمادی هستش که از پرچمشون به الهام گرفته اند و نمادی است از آسمان شب ریودوژانیرو در ۱۵ نوامبر ۱۸۸۹  که در واقع (روز اعلام جمهوری) را نشان می‌دهد.ترکیب زرد و سبز و آبی باعث شده شما هرجا این سه رنگ رو میبینید یاد برزیل بیوفتین.اما وقتی به فرم کلی لوگوی تیم ملی برزیل نگاه می کنید متوجه میشید که خیلی شبیه سپره.علم Heraldry این شباهت دلیلش به خاطر اینه که در زان های خیلی قدیم که لوگو وجود نداشته پادشاهان، شوالیه‌ها و ارتش‌ها از «نشان خانوادگی» استفاده می‌کردند. که بهش علم Heraldry میگفتند.در این نشان‌ها مثل لوگوی تیم ملی برزیل صلیب یکی از رایج‌ترین ساختارها بود چون:قدرت را نشان می‌داداز فاصله دور قابل تشخیص بودحالا شاید سوال بشه که آیا به صلیب مسیح ارتباط داره این صلیب؟ خود فدراسیون فوتبال هیچ‌وقت اعلام نکرده که صلیب لوگو نماد مذهبی است.اما چون برزیل بزرگ‌ترین کشور کاتولیک جهان محسوب می‌شود و بسیاری از نمادهای ملی آن تحت تأثیر فرهنگ مسیحی شکل گرفته‌اند. بنظر من خیلی هم نمیتونه بی ربط باشه.و البته این صلیب مثل یک فلش نامرعی هم عمل می کنه تا توجه ها به نوشته اختصاری وسط لوگو جلب بشه یا همون  CBF  Confederação Brasileira de Futebol  که قدیم تر ها CBD  بوده که کاملش میشده (Confederação Brasileira de Desportos)لوگو فدراسیون همه ورزش ها بوده تا سال1979  ولی بعدا مختص فوتبال شده.و آخرین بخش که این بخش معروف‌ترین قسمت لوگو است.هر ستاره نشان‌دهنده یک قهرمانی جام جهانی است:⭐ 1958⭐ 1962⭐ 1970⭐ 1994⭐ 2002برزیل تنها تیمی است که در تمام دوره‌های جام جهانی حضور داشته و همچنان رکورددار قهرمانی‌های جهان است.جشن قهرمانی برزیل در جام جهانی 1970.بعد از سوت پایان بازی، بازیکنان و مردم وارد زمین شدند و پله را روی دست بلند کردند.دلیلش فقط قهرمانی نبود، بلکه این بود که:این سومین قهرمانی جهانی پله بود (1958، 1962، 1970)برزیل برای همیشه جام ژول ریمه (اولین جام جهانی) را برای خودش کرداین تیم به عنوان بهترین تیم تاریخ فوتبال شناخته شد</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 16:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن یا نبودن، مسئله کدام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uedwk5tgeuhy</link>
                <description>آخرین فیلم کلوئی ژائو از ریشه‌های یک تراژدی برای ما حرف می‌زند که تکان‌دهنده، سوزناک و زیبا است. باید به شما هشدار بدهم که برای دیدن این فیلم باید یک بسته دستمال کاغذی برای پاک کردن اشک یا پاکتی سیگار فراهم کنید. شاید هم از آن دسته آدم‌هایی باشید که نمی‌گذارید غم بر شما چیره شود و شاید کمی تلخی ماجرا شما را در فکر فرو ببرد. این انتخاب شماست که در معرض غم باشید و آن را به آغوش بکشید یا در عذاب نباشید و تن به سوگ ندهید. درواقع مسئله همین است... بودن یا نبودن.شاید اگر مقدمهٔ فیلم را نخوانده باشید، تا اواخر فیلم متوجه نشوید که دارید فیلم داستان خانواده ویلیام شکسپیر، بزرگترین نمایشنامه‌نویس تاریخ، را می‌بینید. این برای آن است که کارگردان تأکید بیشتری روی داستان دارد تا تاریخ.بودن یا نبودن؟ مسئله این است. شکوهِ روح در آن است که در نکبتِ فلاخن‌ها و تیرهای بختِ ستیزه‌جو عذاب بکشیم یا آن‌که در برابرِ دریایی از مصائب، سلاح برگیریم و با ایستادگی در برابرشان، به آن‌ها پایان دهیم؟— ویلیام شکسپیر، نمایش‌نامهٔ «هملت»این خط را دقیقاً ویل وقتی لبهٔ پرتگاه ایستاده بود با خودش زمزمه کرد و دوباره به جای انجام سوگواری، کلمات را انتخاب کرد تا از بار غمش بکاهد و بتواند به سمت مصائب برود.به تصویر کشیدن چنین قصه‌ای از یک کارگردان چینی، به نظرم خیلی جالب است. چرا که کلمهٔ «درام» به صورت بالقوه به انسان‌هایی می‌پردازد که در حال دست و پنجه نرم کردن با سرنوشتشان هستند تا تغییرش بدهند، و این طرز تفکر بیشتر از سمت غرب می‌آید؛ اما تفکر شرق بیشتر با پذیرش و سازش هم‌خویی دارد. این به نظرم نکته‌ای ویژه است.من همیشه تحت تأثیر آثاری قرار می‌گیرم که خالق اثر احترام ویژه‌ای برای در راستا قراردادن فرم و محتوا قائل است، و در فیلم‌هایی که در این چند وقت دیده‌ام، این فیلم مثالی ویژه است.قرمز مثل اگنسدرست است که به نظر می‌رسد فیلم قرار است به شکسپیر و شاهکارش بپردازد، اما قصه بیشتر حول محور اگنس، همسر ویلیام شکسپیر، می‌باشد که در تاریخ ما او را بیشتر با نام آن هتاوی می‌شناسیم. بازی بی‌نظیر جسی باکلی در نقش اگنس واقعاً لیاقت بهترین جوایز بازیگری بین‌المللی را دارد.اگنس دختری است از جنس بودن و زیستن، از جنس عشق و وقتی حرف از عشق می‌شود، چه کسی عاشق‌تر از مادر می‌شناسید؟ او حتی قبل از این که واقعاً مادر شود، انگاری مادر طبیعت بوده است. اگنس همیشه در راه جنگل بود و با چیره‌دستی به ساخت گیاهان دارویی می‌پرداخت، ارتباط ویژه‌ای با شاهین داشت و مانند یک جنین در قلب ریشه‌های زمین لای درختان می‌خوابید. شاید به خاطر همین بود که توانست دختر مرده‌اش را هنگام زایمان در آغوشش به زندگی برگرداند. و برای ترجمهٔ همهٔ این‌ها، ما او را با رنگ قرمز همیشه بر تن به یاد می‌آوریم.آبی مثل ویلویل پسری است از جنس اندیشیدن و نبودن. او با کلمات زندگی می‌کند و ادامه می‌دهد. زمانی که نمی‌توانست بنویسد، احساس می‌کرد راهش را گم کرده و دیگر نمی‌توانست به زیستن ادامه دهد. دقیقاً نقطهٔ مقابل اگنس. همیشه این دو قطب مخالف است که همدیگر را بیشتر جذب می‌کند. ویل برای دیدن اگنس به جنگل می‌رفت و همانجا، وقتی اگنس به ویل گفت «برایم قصه بگو»، ویل با کلمات اگنس را عاشق خود کرد. برای همین رنگ آبی آسمانی، جایی دورتر از زمین، را روی لباس‌های ویل مشاهده می‌کنیم.در دیدار ویل با اگنس در جنگل، اگنس از ویلیام می‌خواهد تا داستانی تعریف کند. ویل داستان افسانهٔ «اورفئوس و اوریدیس» را انتخاب می‌کند. آن هم داستان مردی است که در روز عروسی‌اش، همسرش توسط مار گزیده می‌شود و می‌میرد. او به سراغ هادس (خدای مردگان) می‌رود تا او را زنده کند. او در نواختن چنگ و با استفاده از هنرش، دل هادس را به دست می‌آورد و می‌گذارد اوریدیس با او به دنیای زندگان برگردد، اما به یک شرط: تا لحظهٔ رسیدن به دنیای زندگان، نباید به عقب نگاه کند و اوریدیس را ببیند.اورفئوس راه می‌افتد و اوریدیس سایه‌وار پشت سر او می‌آید. او صدای قدم‌هایش را می‌شنود، اما نمی‌تواند ببیندش. لحظاتی مانده به خروج از غار تاریکی به سوی نور خورشید، شک و دلهره به اورفئوس غلبه می‌کند: «مگر می‌شود حرف هادس را باور کرد؟ شاید اوریدیس اصلاً پشت سر من نیست! شاید دارم فریب می‌خورم!»او برمی‌گردد و نگاه می‌کند.اوریدیس را برای یک لحظه می‌بیند. چهره‌اش پر از اندوه و عشق است. سپس دستانش دراز می‌شوند و او دوباره به تاریکی ابدی فرو می‌رود. این بار برای همیشه.اورفئوس و اوریدیساگر دقت کنید، در یک‌سری از سکانس‌ها ما حفره‌ای تاریک در دل جنگل می‌بینیم که هیچی از داخلش معلوم نیست. این درواقع دروازهٔ ورودی به دنیای مردگان است که اورفئوس به آن وارد می‌شود؛ در واقع همان مرگ است.و اگنس در مراسم عروسی‌اش زیر لب به ویل می‌گوید: «به من نگاه کن.» و همین نویددهندهٔ یک تراژدی عاشقانه است، مثل اورفئوس و اوریدیس.جای دیگری که ما دوباره ردی از این داستان می‌بینیم، جایی است که این خواهر و برادر دوقلو لباس‌هایشان را عوض می‌کنند تا بتوانند پدرشان، ویل، را گول بزنند. و همنت همین کار را تکرار کرد تا این بار مرگ را گول بزند. او به جودیت می‌گوید: «من اینجا می‌خوابم تا مرگ ما را اشتباه بگیرد.» او حاضر شد جانش را به جودیت بدهد، مثل اورفئوس به دنیای مردگان سفر کند تا بتواند اوریدیس (یا جودیت) را نجات دهد و به دنیای زندگان برگرداندفرزندان؛ نبرد رنگ‌هابچه‌های اگنس و ویل یک نبرد از رنگ‌ها هستند. جودیت که به طرز آشکاری قرمز می‌پوشد، مشخصاً تحت تأثیر مادرش است و «بودن» را پیش گرفته است. ولی همنت در ابتدا ترکیبی از قرمز و آبی است، چون پلی بین مادر زمینی و پدر آسمانی است. اما فیلم نشان می‌دهد که بیشتر به سمت آبی لباس‌هایش متمایل می‌شود. وقتی برای مادرش تعریف می‌کند که دوست دارد نقش یک شاهزاده شمشیربهدست را بازی کند، همنت «زیستن در افکارش» را انتخاب کرده تا «زیستن بر روی زمین و در لحظه»پایان؛ از Hamnet تا Hamletدر پایان، ویل نام نمایشنامه را می‌گذارد «هملت»، نه «همنت». او یک حرف را جابجا می‌کند (Hamnet -&gt; Hamlet). این جابجایی حرف L (که نماد خط و زبان است، Language) یعنی: پسرِ بدن مرد، اما پسرِ زبان (شاهزاده هملت) زنده ماند.در سکانس اجرای نمایش، در سکانس‌های آخر می‌بینیم که همنت بر روی صحنه است و اگنس و ویل هر دو با لبخند به او نگاه می‌کنند. و همنت وارد درگاهی در میان درختان نقاشی‌شده می‌رود و این همان حفره داخل جنگل است که نمادی از مرگ بود (دنیای مردگان اورفئوس). این بدان معنی است که سوگ پدر و مادر بالاخره تکمیل شده است.به قول هملت: «باقی‌اش سکوت است.»The rest is silence…</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 13:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌، راه بروید تا فقط یکی از شما باقی بماند.</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-rvd6v5ehrwim</link>
                <description>پنجاه جوان امیدوار از هر ایالت به این مسابقه اومدن تا به آرزوی خودشون برسن ولی فقط یک نفر قراره به آرزوش برسه.به نظر شما می ارزه؟استفن کینگ رمان این فیلم رو در سال 1979 در بهبوحه های جنگ آمریکا با ویتنام نوشته است او در جایی گفته:شما از زمانه خود می‌نویسید، و قطعاً آن سال‌ها در ذهن من بود... من در ۱۹ سالگی داستانی خشن و پر از ناامیدی نوشتم.» داساتانی راجب قربانی کردن پسران نوجوان برای اهداف پوچ سیاسی.دولت، برای کنترل مردم و منحرف کردن افکار عمومی، مسابقه‌ای طراحی کرده که قرار است به اصطلاح «نماد امید» باشد: یک پیاده‌روی مرگبار. قانون ساده است:همیشه باید با سرعتی حداقل سه مایل در ساعت راه برویهرگز از جاده خارج نشویسه اخطار مساوی است با مرگهیچ خط پایانی وجود ندارد و پیاده‌روی تا زمانی که تنها یک نفر باقی بماند ادامه پیدا خواهد کرد.این فیلم به یک شرور منحصربه‌فرد نیاز نداشت؛ اینجا شرور اصلی سیستم است. با این حال، مارک همیل با شخصیت سرگرد، کاملا حس نفرت را در ما زنده می‌کند. مارک همیل (میجر)در پشت صحنه، دیوید جانسون (بازیگر نقش پیتر) هیچ کلمه‌ای با مارک همیل (نقش میجر) حرف نزد. دلیلش را اینطور توضیح داد: «احساس درستی نداشت که با مردی که نقش میجر را بازی می‌کند، رفیق شوم. این جدایی به حفظ حس دشمنی و فاصله‌گذاری در فیلم کمک می‌کرد.»این پیاده‌روی استعاره‌ای صریح از «رویای آمریکایی» است: به همه گفته می‌شود اگر به اندازه کافی تلاش کنی و یک قدم از دیگران جلوتر باشی، به هر چیزی می‌رسی، در حالی که اکثریت قریب‌به‌اتفاق در طول مسیر حذف و «دفع» می‌شوند و جوانانی که همیشه برای امید یک زندگی بهتر بازیچه قدرت و سیاست می شوندپس برای جوانان چیزی باقی نمی ماند جز &lt;&lt; لحظه &gt;&gt;پیت( دیوید جانسون ) و ری ( کوپر هافمن )Peter: &quot;Doesn&#039;t matter if we got three hours, three days, or three decades — this moment? This fu**ing moment? It matters, man. Say it.&quot;Ray: &quot;It matters. This moment matters.&quot;Peter: &quot;Yeah. Fu**in&#039; right it does. Let&#039;s keep walking.&quot;ممکن است زیاد داستان‌هایی با محوریت یک مسابقه مرگبار دیده باشید، اما این به معنای واقعی متفاوت است. در این داستان شخصیت‌ها برای موفقیت یکدیگر را هیچ وقت زمین نمی‌زنند. آن‌ها تا آخرین لحظه تلاش می‌کنند به یکدیگر کمک کنند.فیلم با قرار دادن موضوع پیاده روی در اصل داستان، تلاش می‌کند تا مخاطب را در یک سفر خودشناسی غرق کند. مطمئنا بعد از دیدن این فیلم بیش از پیش به پیاده روی علاقه‌مند می‌شوید؛ به خصوص پیاده قدم زدن با دوستان.شما اجازه ندارید لحظه‌ای استراحت کنید، درست مثل شرکت‌کنندگان. فیلم بی‌وقفه در حرکت است.در دوران اکران این فیلم، خبرهایی منتشر شده بود که یک اکران ویژه برای این فیلم تدارک دیدند که در آن، تماشاگران باید روی یک تردمیل راه بروند؛ اگر یکی از تماشاگران از روی خستگی یا هر چیز دیگر از حرکت بی ایستند، از سالن سینما حذف می‌شود. این درست چیزی شبیه به داستان فیلم بود.چرا سرعت ۳ مایل در ساعت است؟ در رمان اصلی استیون کینگ، سرعت مورد نیاز «۴ مایل در ساعت» تعیین شده بود، اما خودِ کینگ درخواست کرد در فیلم این عدد به ۳ مایل در ساعت کاهش یابد. دلیلش این بود که او بعد از سال‌ها به این نتیجه رسید که حفظ سرعت ۴ مایل در ساعت برای مدت طولانی غیرواقعی و غیرانسانی است.در کتاب ۱۰۰ شرکت‌کننده وجود دارد، اما فیلم این عدد را به ۵۰ کاهش داده (هر ایالت یک نفر). این تغییر باعث می‌شود مخاطب بتواند هر شخصیت را بهتر بشناسد و مرگ هرکسی تأثیر عاطفی بیشتری داشته باشد.بعد از پایان فیلمبرداری، وقتی بالاخره دیوید جانسون (بازیگر نقش پیتر) با مارک همیل (نقش میجر) هم آشنا شدند، جانسون گفت همیل «مهربان‌ترین روحی است که تا به حال دیده» و نمی‌توانست حرف زدن با او را تمام کند.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Die My Love      l     عشق من، بمیر</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/die-my-love-l-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1-zxkvuz89dhic</link>
                <description>من بین اینکه دلم میخواد کاری بکنم یا اینکه کلا هیچ کاری نخوام بکنم گیر کردم...گریس زن جوونیه که پس از زایمان و نقل‌مکان به یک خانه روستایی، با افسردگی پس از زایمان و فروپاشی هویتش مواجه می‌شود. روایت به‌جای خطی بودن، مثل یک تجربه ذهنی میمونه.بازی جنیفر لارنس یکی از نقاط قوت بزرگ فیلم است — خیلی ها این رو یکی از بهترین اجراهای او میدونن؛ کاملاً  خام، بی‌پرده، و در خدمت نمایش فروپاشی روانی شخصیت. و جالب تر از اون اینه که جنیفر لارنس حین فیلم برداری واقعا حامله بوده و بچه اش چهار یا پنج ماهش بوده. و باعث شده بیشتر با نقشش و افسردگی بعد از زایمان ارتباط بگیره.یه کم بیتشر بخوام راجب این افسردگی بگم (Postpartum Depression)  یا افسردگی بعد از زایمان  یه حال‌وهوای زودگذر یا «حساسیتِ طبیعیِ مادر شدن» نیست؛ یه اختلال روانی واقعیه که اگر دیده نشه، می‌تونه هم برای مادر خطرناک باشه هم برای نوزاد.حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد مادرها تجربه‌اش می‌کننیعنی از هر ۵ مادر، تقریباً یکیچرا خطرناکه؟می‌تونه به خودکشی منجر بشه (یکی از دلایل اصلی مرگ مادران بعد از زایمان در بعضی کشورها)می‌تونه توانایی مراقبت از خود و نوزاد رو تحت تأثیر قرار بده.روی رشد احساسی و مغزی نوزاد اثر مستقیم داره ازاین قسمت به بعد آخر فیلم رو براتون اسپویل می کنه.شاید راجب اخر فیلم سوال براتون پیش اومده باشه وقتی گریس از بیمارستان بر میگرده یهو متوجه میشه که خونه ای که توش بوده و همیشه کثیف آشفته بوده یهو بی‌نقص و تمیزه. این یعنی دنیا بدون گریس هم داره کار می‌کنه. برای کسی که دچار افسردگیه، این کشف وحشتناکه یعنی من لازم نیستم حتی نبودنم هم خللی ایجاد نمی‌کنه. از خونه می‌زنه بیرون میره داخل جنگل و برهنه به سمت جنگل آتیش گرفته میره بنظرم یعنی داره از تمام نقش ها و هویت هاش داره انصراف میده، چه همسر، چه مادر و حتی یک زن و میخواد فقط وجود داشته باشه نه کارکرد و جنگل هم نماد رهایی هستش جایی قبل از قانون و خانواده و آتش ها صد درصد متوجه شدین که نمادین بودند، گریس نمی‌خواد بمیره، می‌خواد از این شکلِ زندگی حذف بشه.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 13:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورنبرگ ( بزرگترین دادگاه تاریخ )</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-ksrrmy6ec3vd</link>
                <description>پوستر فیلماگر نازی ها کاملا آدم های معمولی هستن پس معمولی بودن خیلی هم امن نیست.دکتر داگلاس کلی در جست و جوی نقص در ذهن هر مان گورینگ، رودلف هس و بقیه افراد بالا رتبه نازی به حقیقتی بزرگ دست پیدا کرد.که اونها اصلا هیولا نیستن ،در واقع اونا انسان ها کاملا معمولی هستن و همین اونارو ترسناک تر می کرد .عکس واقعی از دادگاه نورنبرگجنگ جهانی دوم تموم شده و این جنگ هم با آلمان ها بود،باید تصورات نازی نسبت به قهرمانان وطن پرستشون تغییر می کرد،چون به تیر بار بستنشون فقط اونارو به قهرمان تبدیل می کرد،برای همین باید محاکمه میشدن تا جلو چشم دنیا تحقیر بشن...دکتر داگلاس کلیرامی مالک در نقش دکتر داگلاس کلیانقدر این موضوع براشون مهم بود که دکتر کلی رو میارن که حواسش باشه کسی خودکشی نکنه،چون خودکشی باعث می شد روایت رسمی عدالت قطع بشه،پس بهترین کار این بود که جایی که بزرگترین گرد همایی نازی شکل میگرفت و هیتلر اونجا سخنرانی های برزگش رو انجام میداد همونجا هم باید پاسخگو میشدن، البته دلایل دیگه ای هم داشت چون میگن وقتی جنگ تموم شد دیواری بلند تر از یک متر در آلمان وجود نداشت و دادگاه نورمبرگ جز معدود جاهای سالم در آلمان بود البته با فاصله خیلی کم ازش هم یک زندان بود بود که با یه تونل به دادگاه وصلش کردن که خیلی روال دادگاه راحت تر پیش بره، و نورنبرگ ساخته بشهقاضی جکسونمایکل شانون ( در نقش قاضی جکسون )صحنه مچ اندازی قاضی جکسون با هرمان گورینگ و مخرج مشترکشون دکتر کلی بین نگاه بیطرف علم  و احساسات جریحه دار یک وطن پرست باید انتخاب کند.من فیلم رو دو به دو بخش تقسیم می کنم نیمه اول فیلم به طرز خطر ناکی میذاره هرمان گورینگ در ذهن مخاطب نفوذ کنه به قدری خطرناک که ایرانی ها بخواهند ایرانی ها اجازه بدن صدام دیکتاتور عراق به ذهنشون وارد بشه نه برای تطهیر، بلکه برای درک این‌که زبان قدرت چطور ذهن رو تسخیر می‌کنه، و اینکه چجوری آدم های خطرناک با وعده جهان های زیبا میتونن انسانیت رو زیرپا بذارن و و دست به بزرگترین جنایات تاریخ بزنن.راسل کرو در نقش هرمان گورینگهرمان گورینگ در دادگاه نورنبرگنیمه دوم فیلم با شروع دادگاه مسیر فیلم کلن تغییر می کند فیلم مخاطب رو مجبور می کند حالا با واقعیت روبرو شود مخاطب که با کلام های هرمان گیج شده بود حالا باید واقعیت رو ببیند اردوگاه های کار اجباری که در مجموع 6 میلیون ادم رو کشتن و هزاران فجایاع  دیگر  و مخاطبی که میبیند آدمی که بسیار منطقی صحبت می کند کلام شیوایی دارد و حتی در جاهایی دوستداشتنی میشد چه کار هایی میتواند بکند، قدرت نورنبرگ در همین دوگانگی است ابتدا جذابیت تفکر رو نشان میدهد سپس چهره واقعیش رو آشکار می کند. خطر نورنبرگ این نیست که به گذشته تعلق دارد؛ خطرش این است که هنوز هم می‌تواند تکرار شود، هرجا که کلام، جای حقیقت را بگیرد.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 12:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا خمیدگی زمان( time delation ) توی فیلم اینتر سلار واقعیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-time-delation-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D9%87-irtkstsjymjg</link>
                <description> i&#039;ve waited years...توی این سکانس میگه که ۲۳ سال گذشته از وقتی رفتییعنی تقریبا هر یک ساعتی که اینا روی سیاره میلر بودن هفت سال گذشته اصن همچین چیزی ممکنه؟باید بگم بله امااا نهبله اش به خاطر اینه که time delation یا اتساع زمان درسته و واقعیه مثلا ماهواره های فضایی ساعتاشون سر یک ساعتی همشون باید باهم تنظیم بشن چون در یه جای دیگ ای هستن و زمان توی هر جایی از کهکشان یجور میگذره ولی جایی هست هر یک ساعت هفت سال بگذره؟ خیرر ببینید ما انسان ها سه بعد رو میشناسیم و چهار بعد رو گویا میتونیم درک کنیم عرض و طول و ارتفاع و زمان، زمان رو خیلی فک می کنن از این سه تا جداست ولی خیر این چهارتا باهم هستن &quot;زمان، بعد چهارم نیست - بلکه ظرف ابعاد است.&quot;نیوتون اومد گفت بین سیاره ها این فضای سیاه اسمش نیستیه یعنی هیچی نیست .انیشتین اومد گفت خیر این سیاهی ها فضا هستن این که جنسش چیه نمیدونم ولی میتونیم درکش کنیم وجودش رو.حالا مثلا اینجوری درک کنید کنید که این فضا یه پارچه اس ما یه حجمی رو مث کره زمین روی این پارچه میذاریم پس چی میشه این پارچه یا این فضا خم میشه و خوب این چهار بعد دارن باهم خم میشن همینطور که گفتم باهم هستن اینا پس زمان هم خم میشه.وقتی یه حجمی روی این چیزی که انیشتن بهش میگه فضا میزاریم همه ی این ابعاد به همراه زمان خم میشن.حالا بنا بر این فرضیه برای این که ما به منطق فیلم برسیم این سیاره باید اونقدر بزرگ باشه که بتونه اونقدر زمان و خم کنه هر یک ساعتش نسبت به جایی که توش فضا خم نشده هفت سال بگذره.هر سیاره نسبت به چگالی خودش یه اندازه ای از بعد ها رو خم می کنه.خوب این سیاره تخیلیه میلره و این سیاه چاله ایه که هزاران برابر از زمین بزرگتره پس تا اینجاش درستهGargantua Black Hole And Miller Planetولی این حجم  چنان جاذبه ای درست می کنه که عملا راه رفتن این جوری توی فیلم غیر ممکنه چون وزنشون از چند کیلو تبدیل میشه به چند تن و همونجا از مقدار جاذبه له میشن.توی سیاره میلر خیلی راحت دارن راه میرن.ولی خب حقیقتشو بخوای ما چجوری میخواستیم از این فیلم لذت ببریم اگه قرار بود همه چی مو به موی علم ساخته میشد. در آخر بگم که من دانشمند نیستم من یسری تحقیقات کردم راجب این موضوع و به این نتیجه گیری ها برسم که چقدر دیتایی که فیلم بهم داده واقعیه!!؟ پس نظریه نیست یک جمع بندی شخصیه اگه شما هم فک می کنید جور دیگ ایه یا نظر دیگ ای دارید خوشحال میشم برام بنویسید.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 13:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه سوال راجب فیلم بیچارگان Poor Things</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-poor-things-ncd1qby9jfk3</link>
                <description>چرا انقد تغییر رنگ ما داریم توی فیلم میبینیم؟چرا انقد فرم لنز ها داره عوض میشه؟چرا تم فیلم قدیمیه ولی نماد هایی از جهان آینده هم داریم میبینیم؟این سوال هایی هستش که بنظرم اگه جوابشو میدونین شما خیلی سواد بصری بالایی دارید چون کاملا در راستای محتواست و اصلا بی دلیل نیست وقتی داشتم فیلم رو نگاه میکردم متوجه تغییر متعدد فرم لنز ها می شدم تحقیق کردم متوجه شدم که ما سیر تکاملی کارکتر اصلی رو یعنی بلا بکستر داریم میبینیم که داره یک زن بالغ از نظر جسمی ولی داره با یک مغز نوزاد زندگی می کنه پس همونطور که اوایلش نمیتونست به خوبی راه بره چون نوزاد بودرنگ فیلم هم در اوایل فیلم سیاه سفیده چرا؟چون نوزاد ها وقتی به دنیا میان دنیا رو سیاه و سفید میبینن ولی توی لیسبون که بلا بزرگتر شده میبینیم که برعکس به شدت مقدار رنگ ها زیاده همونطور که مثالش هست که دنیا برای بچه ها خیلی رنگی تره ولی توی پاریس فیلم کم رنگ و بی جون مرده تر میشه چون بلا تقریبا داره با همه زشتی های دنیا داره مواجه میشه و وقتی به لندن برمیگرده رنگ ها کاملا بالانس و نرماله و کاملا به بلوغ عقلی هم رسیدهبه همین دلیل تغییر فرم لنز ها هم نمیتونه بی دلیل باشه و متوجه شدم که هر وقت بلا چیزیو داره برای اولین بار تجربه می کنه دوربین دورتا دور تصویر رو سیاه می کنه مثل اولین بار که پیانو می زنه یا می رقصه هر موقع که بلا به اندازه کافی تجربه کسب می کرد فرم دوربین به شکل واید در میومد و این یعنی بلا نیاز به گسترش دنیای خودش داره و داره این کار رو می کنه و این ها صحبت های خود فیلم برداره فیلمه.و اما ما یه طراحی صحنه و لباس مربوط به دوره ویکتوریایی میبینیم که این به خاطر ادای احترام به فیلم فرانکشتاینه که اون هم در عصر ویکتوریایی ساخته شده و فضای فیلم هم به اتمسفر فرانک اشتاین خیلی نزدیکه و توی اون دوره میگن انقدر داشته علم پزشکی پیشرفت می کرده که واقعا به برگردوندن مرده ها به زندگی هم داشته فکر می شده و قسمت هایی هم که المان هایی از آینده توش میبینیم از فیلم متروپلیس الهام گرفته شده.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 12:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلونیا کافه ای مهم در تاریخ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D9%BE%D9%84%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ccterkuto0rb</link>
                <description>بعد از جنگ جهانی دوم، توی کوچه‌پس‌کوچه‌های لاله‌زار، زیر پله‌های پاساژ چلچله،کافه‌ای بود به اسم پلونیا؛ اعیونی‌ترین کافه‌ی طهران.ازش امروز فقط همون پلاک روی زمین مونده،اما اون روزها بروبیایی داشت که نگو.اغنیای طهرون، افسرهای ارشد آمریکایی، وزیر و وکلا…همه مشتری پلونیا بودن.اسمش بی‌دلیل پلونیا نبود. اون موقع به لهستان می‌گفتن «پلونیا» و توی این کافه،بیست‌وپنج دختر لهستانی، پناهنده‌ی جنگ، کار می‌کردن.رستوران با مدیریت منوچهر ریاحی می‌چرخید؛با غذاهای لذیذ و صدای پیانویی که موقع پذیرایی از مهمونا فضا رو پر می‌کرد.مشتری حساب می‌شدن، اما نادیا معتقد بوداگه آدم‌ها رو به چشم «مهمون» ببینی، غذاهات خوشمزه‌تر می‌شه.همه دلشون می‌خواست یه میز دنج، یه گوشه‌ی پلونیا داشته باشن،کنار پیانوی ژیزلا؛که وقتی شروع می‌کرد به نواختن،آدما درد و غمشون رو فراموش می‌کردن و با خودشون می‌گفتن:«من هنوز زنده‌ام.»اسمش پلونیا بود،اما وطن‌پرست کم نداشت.نگهبان بلندقدش، آقا بشارت،که از مهمونای خارجی به هیچ عنوان انعام نمی‌گرفت.و منوچهر،که هیچ‌وقت توی مملکت خودش برای کاراش از هیچ اجنبی‌ای اجازه نمی‌گرفت.همه‌چیز اینجا کامل بود؛مثل خود دخترا.هر کدوم حداقل سه‌چهار تا زبان بلد بودن، با تسلط کامل.هر کدوم یه استعداد:یکی قهرمان شنا،یکی اخترشناس.حتی شایعه‌هایی بود که می‌گفتن یکی از کارکنان پلونیادختر یوزف پیلسودسکی، رهبر لهستان بعد از جنگ جهانی اوله.شاید برای همین بود که کل طهران مدهوش این جمع شده بود.اغنیای طهران لباس‌های دست‌دوم لهستانی رو الگو می‌کردنو دوست داشتن مثل لهستانی‌ها تیپ بزنن.خود دخترا اما می‌گفتن:«ما اینجا خوشگلیم، شما تحویلمون می‌گیرین؛تو اروپا مو بور زیاده و ما خیلی عادی به نظر میایم.»البته به‌جز یکی‌شون: زوفیا.تو خاطرات منوچهر ریاحی اومده:«زوفیا انگار مظهری از جمال بود و گویی تجلیِ هنر آفرینش.»شاید برای همین بود که بعضیا وظایفشون رو فراموش می‌کردنو هر شب می‌اومدن فقط که اونو ببینن.خلاصه که قصه توی پلونیا کم نبود.حرف‌هایی که آدما به هم می‌زدن، به دل می‌نشست؛چون قشنگ حرف می‌زدن، حتی پرحرفاشون.اینجا حتی خبرچین‌ها هم یه معصومیت خاصی داشتن.اما قصه‌ی بی‌غصه که نداریم.کنار همه‌ی شیرینی‌ها،پلونیا شب‌های سرد و تلخی هم دیده.حتی قبل از اینکه بشه پلونیا.اونجا قبلاً انبار زغال بود.منوچهر ریاحی اونو از محمدرضا تهرانچی،وکیل مجلس شانزدهم، خریده بود.می‌بینی؟پلونیا حتی اسم یه انبار زغال رو همتوی تاریخ این مرز و بوم موندگار کرده.این خاصیت ایرانه.چون خیلی از این آدم‌ها بیرون از ایرانهیچ اسمی ازشون نمونده؛هر چی هست، فقط اینجاست.نهایتاً شاید چند تا تشابه اسمی، نه بیشتر.پس اگه دلت یه میز دنجتوی بهترین کافه‌ی لاله‌زار رو می‌خواد،با قلم مهام میغانی همراه شوو «لاله‌زار – پلونیا» رو حتماً گوش بده.چون واقعاً سختهفراموش کردنِ غصه‌ش…</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 13:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه سوال راجب فیلم فرانک اشتاین 2025</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-2025-aohczbokmvgf</link>
                <description>چرا ویکتور همه جای فیلم داره شیر میخوره؟این طرح سنگی عظیم روی دیوار آزمایشگاه چیه؟داستان رنگ ها توی فیلم چیه؟ شاید خیلی هاتون متوجه نشده بودین ولی این فیلم به شدت زیاد نکته داره که احتمالن مث خود من متوجه اش نشدین خود گیرمو دل تورو راجب فیلم دیدن میگه دیدن یک فیلم برای بار اوله مثل یه قرار عاشقانه است و دفه ی سوم ازدواجه.اگه دقت کرده باشین ویکتور همه جای فیلم داره تنها نوشیدنی که داره میخوره شیره و همه ی لیوان ها داخلش سفیده این به خاطر اینه که ویکتور هنوز بچه است و هنوز دنبال مامانش میگرده دقت کنین اون حتی نه سیگار و نه مواد و حتی مشروبم نمیخوره و همه زن ها رو هم شبیه مامانش میبینه که جالب تر میشه وقتی بگم نقش مادر و برادرزنش رو یک نفر بازی کرده برای اینکه توی نقش مادرش یکم متفاوت تر بنظر بیاد یه گریم جزئی هم بهش اظافه کردن.اما موقعی که ویکتور داره توی آزمایشگاه کار میکنه روبروی تخت هیولا تصویر الهه یونانی مدوسا رو میبینیم که خود ایشون گرفتار خشم خدایان شده و یک نفرین ابدی داره این مه هر کسی به چشماش خیره میشه به سنگ تبدیل میشه یعنی نه میمیره نه زنده میمونه مث خود هیولا که محکوم به تنهاییه و همه ازش میترسن هر کسی توی فیلم رنگ مخصوص خودشو داره رنگ ویکتور قرمزه که از مادرش میاد و همه جا میبینیم این زخم و داره با خودش میبره رنگ پدر و هارلندر آبیه و رنگ های سبزی که شما میبینید فقط از الیزابت میادجالبه شما هرجا الیزابت رو توی فیلم میبینید نور هم میبینین و اکثر جاهایی که هارلندر رو میبینین سرما و بارون و رعد و برقه.توی خونه هارلندر ما داریم میبینیم که داره یه عکسی میگیره اون داره درواقع یه نقاشی خیلی معروفی از مومنتوم موری رو بازسازی می کنه هدف نقاش از این کار این بوده که همیشه باید به یاد مرگ باشیم و هارلندر یک زن و یک هلو داره بهش اظافه می کنه که هلو هم همه میدونیم که نماد شهوته  و دنیاست یعنی با اینکه اون سفلیس داره وقراره ولی نمیخواد بیخیال دنیا باشهنقاشی سقوط آدم اثردست یان بروگلیه سکانسی هست که هیولا از ساختمون پرت میشه بیرون و میوفته توی جنگل قشنگ این کاملا به نقاشی سقوط آدم اثردست یان بروگل اشاره دارهنکته جالب تر از همه که این رمان رو 200 سال پیش مری شلی یه دختر 18 ساله نوشته.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 13:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه سؤال راجع به فیلم چاقوکشی Wake Up Dead Man: A Knives Out Mystery 2025</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88%DA%A9%D8%B4%DB%8C-wake-up-dead-man-a-knives-out-mystery-2025-tcnir1152ncm</link>
                <description>Wake Up Dead Man: A Knives Out Mysteryچرا هر بار یکی از اونجرها قاتله؟چرا انقدر تغییر مقدار نور ما می‌بینیم توی فیلم؟کتاب‌هایی که توی فیلم بهشون اشاره می‌شه، موضوع‌شون چیه؟یه تئوری توی اینترنت هست که می‌گه توی سری چاقوکشی هر بار یکی از سوپرهیروهایی که توی مارول بازی کردن قاتل اصلیه؛ دفعهٔ اول کریس اوانس در نقش کاپیتان آمریکا، دفعهٔ دوم ادوارد نورتون که نقش هالک رو توی مارول بازی کرده بود، و قبل این‌که فیلم پخش بشه خیلی‌ها حدس زده بودن که جرمی رنر که توی اونجرز، هاوک‌آی بود، قاتله؛ چون توی مارول بازی کرده، از بین مظنونین و از بقیه‌شون هم معروف‌تره که دیگه خودتون می‌دونید.توی فیلم صحنه‌هایی هست که یهو نور گرم و تابانی روی کاراکترها می‌افته و بنوا بلانک که مظهر منطق هست، وقتی حرف می‌زنه اون نور تابان از بین می‌ره و هوای ابری و رنگ‌های سرد جاشو می‌گیرن؛ چون به‌نظرم کارگردان می‌خواد بگه حقیقت سرده و تلخه. و می‌بینیم که آخر فیلم از طریق این  نور وقتی خودشو می‌ذاره جای آدم‌های مذهبی قصه می‌تونه معما رو حل کنه و وقتی نور زرد بهش می‌تابه و به قصهٔ راه دمشق اشاره می‌کنه؛ سرنوشت سائول که نور خدا رو در راه دمشق دید و کور شد و سپس پرده‌ها از چشمانش افتادند، چون به عیسی ایمان آورد و به یک پیرو مسیحی متعصب تبدیل شد. آخر فیلم می‌تونست خیلی راحت مارتا رو لو بده، ولی چون نور زرد و نماد باور بهش تابید، یاد حرف جاد افتاد که گفت: «من باید با خواست خودم خودمو تحویل بدم وگرنه کشیش بودنم هیچ معنی‌ای نمی‌ده.» واسه همین خودشو زد به گیجی تا فرصتی به مارتا بده که با اعتراف خودش همه‌چی مشخص بشه، نه این‌که پلیس بگیردش.توی فیلم به کتاب «مرد توخالی» اشاره می‌شه؛ نوشته‌شدهٔ جان دیکسون کار در سال 1935، که داستان سه برادر شعبده‌باز یا بهتر بخوام بگم ایلوژنیسته که سعی دارن همدیگه رو بکشن و قربانی قصه در واقع توی تلهٔ طرح قتل خودش گیر می‌کنه و می‌میره؛ که تقریباً اتفاقیه که برای ویکس هم می‌افته. ولی تنها منبع فیلم نیست؛ این کتاب وقتی جاد لیست کتاب‌های بهاری مارتا رو ارسال می‌کنه، یه‌سری کتاب هستن که همه منبع الهام نویسنده و کارگردان این فیلم هستن؛ مثل «بدن کیست؟» رمانی جنایی از نویسندهٔ بریتانیایی دوروتی ال. سایرز، یا کتاب «قتل راجر آکروید» اثر آگاتا کریستی که یه نکتهٔ جالب داره؛ این‌که برخلاف بقیهٔ کتاب‌هاش اول‌شخصه و نریتور داره به مخاطب دروغ می‌گه، مثل جاد. از لحظه‌ای که مکث می‌کنه تو نوشتن ماجرا، از اون‌جا داره به بلانک دروغ می‌گه؛ یعنی داره به مخاطب دروغ می‌گه یا چیزی که خودش باور داره رو می‌گه. تو می‌تونی با چیزی نگفتن صادق بمونی، به‌جای این‌که دروغ بگی.اگه یادتون باشه، رایان جانسون توی یه مصاحبه می‌گه که اپل اجازه نمی‌ده که گوشیش دست کاراکترهای بد باشه و این خیلی سروصدا کرده بود؛ اما این‌جا وقتی داره برای دکتر نت پیام میاد، می‌بینیم که گوشیش آیفونه و یعنی، خوب، فکر کنم یعنی اون داستان دیگه کنسله.توی فیلم ما داریم می‌بینیم که ویکس جایی که داره ازش سخنرانی می‌کنه شبیه یه کشتیه که خود رایان جانسون می‌گه خواستم ویکس شبیه کاپیتان ایهب توی «موبی‌دیک» باشه.لیست کتاب‌های اشاره‌شده توی فیلم و منابع فیلمHollow Man — John Dickson CarrWhose Body? — Dorothy L. SayersThe Murders in the Rue Morgue — Edgar Allan PoeThe Murder of Roger Ackroyd — Agatha ChristieAnd Then There Were None — Agatha Christie </description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 13:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه باید the life of chuck  رو باید دوبار ببینن (هشدار اسپویل)⚠️</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-the-life-of-chuck-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84%E2%9A%A0%EF%B8%8F-bzm8amyoesc9</link>
                <description>به این  تیکه شعر از وال ویتمن توجه کنI am large, I contain multitudesبه‌نظرم بزرگ‌ترین حرف فیلم The Life of Chuck هم همینه.نه تنها حرفش، ولی مهم‌ترینش.هر چیزی که میبینیم هر کسی که میشناسیم یک جهان کامله، هر سالی که زندگی می کنیم، جهان داخل ذهن ما بزرگتر و روشن تر میشه، ما توش شهر ها میسازیم وبا صورت ها  و مردم پرش می کنیم چه واقعی چه خیالی یه جهان کامل...فیلم سه پرده داره،اما از آخر به اول روایت می‌شه.پرده‌ی سوم: مرگ — که اول فیلمهپرده‌ی دوم: نه ماه قبل از مرگو پرده‌ی اول: کودکی چاک — که آخر فیلمهاما چرا؟چون وقتی همه‌چیز تموم می‌شه،اون‌وقته که تازه معنی زندگی رو می‌فهمی.39 Great Years! Thanks, Chuckاین قدردانی، قدردانی چاک از خودشه.و دنیایی که اول فیلم داره نابود می‌شه،در واقع دنیای ادراک چاک از زندگیه.زمان چیه؟یک روز یعنی چرخش زمین دور خودش.یک ماه یعنی چرخش ماه دور زمین.یک سال یعنی چرخش زمین دور خورشید.ما به این حرکت‌ها اسم دادیم،و بهشون معنی زمان رو دادیم.اما وقتی داریم می‌میریم،آگاهی‌مون از این قراردادها از بین می‌ره.پس تاریخ‌ها قاطی می‌شن،و ترتیب روزها فرو می‌پاشه.چاک در حال مرگه،پس جهانش هم داره می‌میره.معناها یکی‌یکی خاموش می‌شن.وقتی می‌فهمی قراره بمیری،اینترنت دیگه معنی نداره…پس قطع می‌شه.برق معنی نداره…پس برق هم می‌ره.تا جایی که همه‌چیز تموم می‌شه.و چاک،همه‌جای شهره.داره همه رو می‌بینه.می‌گن وقتی می‌میری،کل زندگیت از جلوی چشمت رد می‌شه.این فیلم، دقیقاً همون لحظه‌ست.برای همینه که من می‌رقصم.چون هنوز وجود دارم.می‌رقصم چون زندگی فقط تروما، مرگ و معنا نیست.گاهییک رقص بی‌دلیل وسط خیابون،تمام معناست.و وقتی به معنا برسی میتونی دیگ با مرگ کنار بیاییادتونه اتاق ممنوعه رو؟چاک نباید داخلش رو می‌دید.چون اون اتاق،نماد آگاهی از مرگه.و وقتی چاک بچه‌ست،هنوز آماده‌ی دیدنش نیست.زندگی‌های معمولی،جهان‌های عظیمن.پایان دنیا،همیشه انفجار نیست؛گاهی فقط… خاموش شدنه.و معنا،توی لحظه‌های کوچیکه،نه اتفاق‌های بزرگ.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 11:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 سوال راجب فیلم بوگونیا</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefabaspoor/3-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-tmw1z6va06tz</link>
                <description>چرا زمین تخته توی فیلم؟چی شد که این شکلی ساختن صحنه آدم‌فضایی‌ها رو؟تایپ‌فیس عجیب پوستر که همه‌جا می‌بینیم داستانش چیه؟اولش باید برگردم به این که اصلاً بوگونیا یعنی چی؟بوگونیا یک باور یونانی هستش. این باور می‌گه وقتی یه گاو بمیره، از لاشه‌ی گاو زنبور که منشأ زندگی هم هست توی فیلم در میاد.خب حالا اگه فیلم رو دیده باشین خیلی منطقی می‌شه، چون سفینه‌ی فضایی‌ها شبیه روده‌ی گاو طراحی شده. اصلاً میشل از توی یه مایع چسبناک شبیه بزاق وارد سفینه می‌شه و این الهام‌گیری از این باور یونانی فقط به این‌جا ختم نمی‌شه. تایپ‌فیس عجیب فیلم یک داستان جالبی داره.واسیلیس مارماتاکیس یه طراح گرافیکه، پوستر فیلمه. اون توی یک موزه توی نیوزلند یک نسخه‌ی فیزیکیِ چاپ‌شده‌ی اثرِ دست چرچ‌وارد از آرشیو موزه پیدا کرد و ازش خوشش اومد. سریع با خانواده‌ش در تماس شد تا حق استفاده و اجازه از این اثر رو بهش بدن. و اون هم به نظرش، با این که این تایپ‌فیس رو تو موزه پیدا کرده بود، اما به نظرش انگار یه پرتره از آینده‌اس. به نظرش اومد و به نظرش به فضای فیلم خیلی می‌خورد و توی همه‌ی پوسترهای تبلیغاتی و حتی توی فیلم ازش استفاده شد.و این‌جا بازم برمی‌گردم به اون باور یونانی که از لاشه‌ی گاو زنبور در میاد؛ چیزی که یک جای دیگه داشته خاک می‌خورده، ولی الان داره توی یک فیلم هالیوودی ازش استفاده می‌شه.حالا توی صحنه‌هایی که این تایپ‌فیس‌ها رو می‌بینیم که کره‌ی زمین همه‌جای فیلم به شکل تخت نشون داده می‌شه، این به خاطر اینه کهلانتیموس به‌جای این که جهان رو «همان‌طور که هست» نشون بده، اون رو مثل ذهن شخصیت‌ها تصویر می‌کنه. و همین‌طور چون کاراکتر اصلی توهم توطئه داره، همه‌چیز از زاویه‌ی اون نشون داده می‌شه. پس زمین رو تخت نشون می‌ده، انگاری میشل واقعاً آدم‌فضاییه و یه سفینه هست که دقیقاً شبیه اون چیزیه که اون تصور کرده بود و میشل واقعاً ملکه‌ی آدم‌فضایی‌هاست. و البته به نظرم یه تیکه هم کارگردان به کسایی که فکر می‌کنن زمین گرده با این کارش انداخته.</description>
                <category>یوسف عباسپور</category>
                <author>یوسف عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 12:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>