<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یوسف مصری‌پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yousefmesripour</link>
        <description>یوسف مصری‌پور هستم. این روزها با خودم زیاد دعوا می‌کنم. باید مسیر را پیدا کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2307/avatar/CeDJhg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یوسف مصری‌پور</title>
            <link>https://virgool.io/@yousefmesripour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>‎⁨فراموشی و سفر⁩</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefmesripour/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-whnqdyopka1l</link>
                <description>مدتی قبل با همسرم تصمیم گرفتیم که به مسافرت بریم. اما حوصله شلوغی‌های شهر رو نداشتیم. بنابراین بعد از چندین ساعت تحقیق و بحث و دعوا تصمیم گرفتیم که به سمت یکی از روستاهای با صفای غرب کشور حرکت کنیم. برناممون این بود که چهار روزه بریم و برگردیم. قرار بود که حسابی بهمون خوش بگذره. همه کارام رو انجام داده بودم و چیزی نمونده بود که برام دغدغه‌ای باقی بگذاره. می‌خواستم از شهر و کار و همه چی فرار کنم.بالاخره صبح روز بعد از تصمیم‌گیری، راه افتادیم و به سمت غرب حرکت کردیم. هوا یکم بارونی بود و من هم بااحتیاط رانندگی می‌کردم. من معمولا از رانندگی کردن لذت می‌برم اما هیچ‌وقت بی‌احتیاطی نمی‌کنم. بعد از 8 ساعت رانندگی به روستای موردنظرمون رسیدیم و یه اتاق از میزبانان محلی اونجا گرفتیم و وسایلمون رو مرتب کردیم. اون شب رو خیلی خوب استراحت کردیم. فضای آروم روستا بدون هیچ عامل مزاحمی خیلی باصفا بود. یکی از دیگر از دلایلی که باعث شد خیلی خوب استراحت کنیم این بود که اونجا اتصال اینترنت برقرار نبود یا خیلی به سختی در جاهای خاصی می‌شد اینترنت داشت. برای همین موبایل‌هامون هم خیلی به کار نمی‌اومدن.روز بعد رفتیم دوروبر روستا روگشتیم. همه چی عالی بود. صبحونه رو که دیگه نگم. کره و ماست محلی و بعدشم تخم‌مرغ‌های خوشمزه اون ‌جا. راستش فکر می‌کنم که طعم تخم‌مرغ اهمیت زیادی داره و ما خیلی با طعم خوشمزه تخم‌مرغ‌های محلی آشنایی نداریم. نمی‌دونم داستانش چیه و چرا اینجوریه. به هرحال من و همسرم از همه عالم بی‌خبر، داشتیم از سفرمون لذت می‌‌بردیم، غافل از این که هم موعد قسط واممون بود و هم مهلت بیمه ماشین داشت تموم می‌شد.آخر شب بود و بعد از یه روز عالی از فرط خستگی می‌خواستیم بخوابیم. برای چندین دقیقه فقط چشمامون رو بسته بودیم و نزدیک بود به خواب بریم که خانومم یهو گفت: راستی بیمه شخص ثالثو تمدید کردی؟ من که انگار برق گرفته باشم چشمامو رو باز کردم و به سرعت تاریخ اون روز رو نگاه کردم. متوجه شدم که هم از موعد تمدید بیمم گذشته بود و هم از موعد پرداخت قسط وامم. بیدار شدم و به سرعت کل اون محله رو دنبال اتصال اینترنت گشتم. مثل دیوونه‌ها از این گوشه به اون گوشه می‌رفتم و آنتن گوشیم رو چک می‌کردم. اما نشد که نشد. هیچ جا نمی‌تونستم به اینترنت وصل بشم. به اتاق برگشتم و به خانومم گفتم که هیچ جا نت نداره. اونم که تو ذوقش خورده بود بهم گفت: همیشه همه کارات اینجوریه. منم چیزی نگفتم و رفتم و گوشه اتاق نشستم.چند دقیقه بعد خانومم خوابش برد ولی من انقد اضطراب استرس داشتم که نمی‌تونستم بخوابم. فک کنم که نزدیک دو ساعت همونجوری نشسته بودم. تصمیم گرفتم که برم بیرون و قدم بزنم. اما حوصله نداشتمو متوجه شدم که چشمام سنگین شدن و داره خوابم می‌بره. دراز کشیدم و بدون این که بفهمم خوابم برد. صبح روز بعد در حالی از خواب بیدار شدم که همسرم همه وسایل را جمع کرده بود. یه نگاه به من انداخت گفت که باید خودمون رو به نزدیک‌ترین شهر برسونیم تا هم بیمه رو تمدید کنیم هم قسطت رو پرداخت کنی. نمی‌تونستم باهاش مخالفت کنم. اما عذاب وجدان داشتم که سفر رو براش زهرمار کرده بودم. بدون این که چیزی بگم بلند شدم و خودم رو آماده کردم که راه بیوفتیم. وسیله‌ها رو توی ماشین گذاشتیم و خودمون رو به نزدیک‌ترین شهر در اون منطقه رسوندیم. بعدش هم بیمه رو درست کردم و هم قسط رو پرداخت کردم. الان که این داستان رو می‌نویسم به این فکر می‌کنم که اگر این قضیه پرداخت مستقیم بود دیگه سفرمون انقد بد تموم نمی‌شد و می‌تونستیم تا انتهای تایمی که در نظر گرفته بودیم سفرمون رو ادامه بدیم و خوش بگذرونیم. ولی واقعا تجربه بدی بود.#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>یوسف مصری‌پور</category>
                <author>یوسف مصری‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 20:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورِ پرسش، قیمت‌ها را روشن نگه می‌دارد یا برای ایستادن دیوار دعا کنیم! ‌</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefmesripour/%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-vfc53njftm2e</link>
                <description>بیست و سه سالم بود که در کافه برک مرداویج اصفهان کار می‌کردم. کار در کافه آنقدرها هم که فکر می‌کنید کار با کلاسی نیست. کافه‌ها آن چیزی که میبیند نیستند، آنجا یک زیر زمین داشت که محل کار من بود. من در کافه ظرف می‌شستم. در واقع من در زیرزمین کافه ظرف می‌شستم. می‌توانستم یه کار تمام وقت برای خودم دست و پا کنم و در زیر زمین یکی در میان نفس نکشم ولی به فقر نیاز داشتم. گواهی بود بر خلاقیت‌ام. قبول دارم کلیشه است ولی خب جنبه پول‌دار شدن را نداشتم. هر وقت به پول می‌رسیدم نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و از هر چیزی که برام ارزش تلقی می‌شد دست می‌شستم و راهی خرید کردن از مغازه‌های برندهای لباس می‌شدم و عطرهای خوبی می‌خریدم.روز اولی که رفته بودم کافه برای آنکه استخدام بشم عطر تام فورد زده بوده بودم، صاحب کافه فکر می‌کرد برای شراکت آمده بودم ولی واقعیت اینکه می‌خواستم در کافه کار کنم. فقر در سال‌های جوانی من را با هر مفهومی در زندگی گره زده بود. در آن زمان و همین حالا از من می‌پرسند که چقدر پول می‌گیری؟ برای آن‌ها مهم نبوده و نیست که چقدر خلاقم و چطور می‌توانم در پس و پیش کردن کلمات پولی به دست بیاورم. فقط می‌پرسیدند چقدر پول می‌گیری؟از روزهای بی‌پولی تا این روزهایی که برای خودم کاری دست و پا کرده‌ام همیشه به یک چیز فکر کرده‌ام. چرا ماشین داشته باشیم ارزش به شمار می‌آید؟ خانه داشته باشیم ارزشمندتر به نظر می‌رسیم و ... ؟از آن روزها خیلی گذشته و یک چیزی که عوض شده این است که تو نباید قیمت این مواردی که می‌خواهی به دست بیاوری را بدانی!آن‌ها به بخش خصوصی که همان مجموعه دیوار و شیپور است فشار می‌آورند تا قیمت‌ها را بپوشانند. دیوار که مجمعی از مردم است را می‌خواهند خراب کنند تا ما از قیمت‌ها بی‌خبر باشیم.من همیشه در داشتن و نداشتن این موارد تردید داشته‌ام ولی از خودم می‌پرسم چرا من نباید بدانم؟ در ندانستن من چه نفعی برای چه گروهی است؟ در ندانستن من قرار است چه چیزی نصیبم شود که خودم نمی‌دانم؟ این سوال‌ها را بلند می‌پرسم و فرضیاتی به ذهنم می‌رسد که آن‌ها را برای خودم می‌نویسم تا یادم بماند اگه دنیا هم تغییر کند این من نیستم که قرار است تغییر کند:۱- آن‌ها نمی‌خواهند سوال بپرسیم!متوجه شده‌ام که دولت، قوه قضاییه و پلیس فتا می‌خواهند قیمت‌ها در کار نباشد.آن‌ها می‌خواهند قیمت‌های چیزهایی را ندانیم که خودشان دارند. آن‌ها ماشین دارند، آن‌ها خانه دارند، آن‌ها همه چیز دارند و می‌خواهند که ما از قیمت ها مطلع نباشیم. واقعا چرا؟ اولین دلیلی که به نظرم می‌آید این است که قیمت افشا کننده کارایی پایین این نهادها در ایجاد معیشت مناسب برای ما شهروندان است. گفتن قیمت در واقع آن‌ها را زیر سوال می‌برد. اینکه ما بدانیم پراید ۱۰۰ میلیون تومان است این پرسش را به دنبال دارد که چه کسی سبب شد ماشین ۲۰ میلیونی بشود ۱۰۰ میلیون!۲- تصمیم سازها، تصمیم گیرها را کور نگه می‌دارند!آن‌ها که به مردم خدمت می‌کنند و خود را خادم مردم معرفی می‌کنند تصمیم سازهای این روزهای ما شده‌اند. آن‌ها با ایجاد کردن قوانین و نظارتی شفاف، سعی می‌کنند انواع تصمیم برای ما بسازند تا ما شهروندها با گرفتن آن‌ها بتوانیم به زندگی خود ادامه دهیم و زندگی اجتماعی را تجربه کنیم. حال این تصمیم سازها جلوی ما تصمیم‌گیرها ایستاده‌اند، آن‌ها از ما می‌خواهند که چیزی ندانیم تا تصمیمی نگیریم. اما چرا آن‌ها از تصمیم‌گیری های ما ناراحت می شوند؟ واقعیت اینکه آن‌ها می ترسند که ما تصمیم بگیریم. چرا که قدرت ما از نظر تعدادی در مقابل عده قلیل آن‌ها بسیار بیشتر است. آن‌ها با مختل کردن روند تصمیم گیری ما می‌خواهند همیشه گوش به فرمان آن‌ها باشیم. ولی متوجه نیستند غذایی که آن‌ها می‌خواهند شور نگه اش دارند از جایی دیگر قابل خوردن نیست.سروران ما می‌خواهند قیمت ها نباشد تا ما ندانیم آن‌ها چقدر دارایی دارند و ما چقدر بی‌پول هستیم. نمی‌خواهند ما بدانیم آن‌ها چقدر دارایی دارند و از آن‌ها بپرسیم چه شد که آن ماشین پورش زیر پای شماست و زیر پای ما نیست.آن‌ها نمی خواهند فاصله بین ما و آن‌ها آشکار شود. اما فکر کردند که همه چیز با برداشتن قیمت آغاز می‌شود. همانطور که آن‌ها حق دارند داشته باشند ما حق داریم که بدانیم. چرا که فکر می‌کنم دانستن قسمتی از انسان بودن است. دومینویی که آن‌ها با ندانستن دیر زمانی است که به راه افتاده باید روزی متوقف شود. اگر متوقف نشود دوستان همه ما را آب خواهد برد!من برای اینکه جلوی ندانستن را بگیریم چند پیشنهاد می‌کنم داشته باشیم:۱- قیمت ماشین یا خانه را اگر دیدیم به بقیه بگوییم. بگذارید دانایی بین ما پخش بماند نگذاریم افرادی فکر کنند که می‌توانند دانستن ما را محدود کنند.۲- از شبکه اجتماعی برای قیمت دادن استفاده کنید، آن‌ها می‌توانند که قیمت ها را با دستورهای قضایی بردارند ولی نمی‌توانند چراغ را خاموش کنند! خاموش کردن چراغ شاید برای آن‌ها کاری نداشته باشد ولی با بحران‌های اقتصادی و اجتماعی بی‌شماری آن‌ها را روبه‌رو می‌کند.روزهای فقر، همچون فانوسی در دستانم به یادگار مانده است. هر چقدر نداشته‌هایم بیشتر شد تلاشم برای پرسیدن بیشتر شد. پرسیدن عمومی را به دیگران یاد دادم و از آن‌ها خواستم که تلاش کنند با پرسیدن به بقیه کمک کنند. بالاخره یک روزی یک جایی در چهار راهی یک مامور پلیس شریف پیدا می‌شود که از قانون گذارها و مجریان قانون بپرسد حق نداری از اینجا بروی. حق نداری فلان کار رو بکنی. حاضر است بایستد و برای ما مردم کشیده بخورد. بگوید حق اتوبوس مردم است نه حق شما که بروی و بیایی!یک روزی می‌رسد. بگذارید تا آن روز بایسیتم. دیوار بایستد و نور فقر همه چیز را روشن نگه دارد.</description>
                <category>یوسف مصری‌پور</category>
                <author>یوسف مصری‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 12:29:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم میشه شاد باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefmesripour/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-gaxpsyfcfju7</link>
                <description>برای شروع، داستانی را از حدود 30 سال پیش تعریف میکنم.2 پسر هم محله ای بودیم که همدیگر را نمیشناختیم. یک روزی که هر 2 برای خرید بستنی در یک زمان به مغازه بستنی فروشی رفته بودیم. بعد از اینکه بستنی ها را خریدیم اون به من لبخند زد و سلام کرد. اما در جواب به عنوان یک پسر ۵ ساله به جای جواب دادن به سلامش، با دست ضربه محکمی به بستنیش زدم و به زمین انداختمش و در حالی که او گریه میکرد آرام آرام به سمت خانه رفتم.این بلایی است که ما معمولا بر سر شادی و حس خوشبختنی خود و سایر افراد میاریم.برای همه ما زمان هایی وجود دارد که نمیتوانیم از بستنی خود محافظت کنیم. زمانهایی که به نظر میرسد هیچ چیز سرجای خودش نیست. هرکسی یک دلگرمی (حتی کوچک) برای خود دارد در حالی که برای خودمان هیچ نقطه روشنی وجود نداره. به نظر، خوشبتخی از دست ما فراری است. چیزی که خارج از کنترل ما است و انگار دیگه هیچ وقت نمیتوانیم آن را داشته باشیم.اما هیچ کدام از اینها درست نیست. خوشبختی چیزی نیست که ما آن را حس کنیم. چیزی است که آن را انتخاب میکنیم.و هر بار که ما نمیتوانیم آن را حس کنیم به خاطر این است که آن را خودمان از درون دست هایمان به زمین انداخته ایم یا اجازه دادیم که کسی دیگر این کار را با آن بکند.زندگی به نظر پیچیده میاد. اما در حقیقت زندگی به شکل عجیبی ساده است. فقط باید قبول کنیم که زندگی همیشه ساده نیست. در واقعیت زندگی همیشه شامل سختی ها، آشفتگی ها، مشکلات و درد و رنج نیز خواهد بود.اما هیچ یک از اینها ربطی به شاد بودن با ما ندارند.خوشبتخی را نمیتوان دنبال کرد. باید به دست آورد. ویکتور فرانکل در کتاب در جستجوی معناخوشبختی، پذیرش چیزی است که در کنترل ما نیست (چیزی که همه اش خارجی است) و سرمایه گذاری بر روی چیزهایی است که تحت کنترل ما است (چیزی که همه اش درونی است).</description>
                <category>یوسف مصری‌پور</category>
                <author>یوسف مصری‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 20:04:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه خودت را برای خلاقیت پیدا کن</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefmesripour/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-szf9vabjfsqr</link>
                <description>نقل قولی از انیشتن وجود دارد که: «قدرت تخیل مهم‌تر از دانش است» زیرا: دانش محدود به چیزی است که ما می‌دانیم و درک می‌کنیم در حالی که تخیل تمام جهان را در بر می‌گیرد و در آینده همه چیز را می‌توان فهمید و درک کردتفاوت دانش، تجربه و خلاقیت از دیدگاه مااستیو جابز: خلاقیت فقط متصل کردن نقاط مختلف به همدیگه است.اما ابتدا باید نقاطی وجود داشته باشند تا بعد از آن شما بتوانید آن‌ها را به هم وصل کنید،. هرچقدر که شما بر موضوع بیشتر تمرکز داشته باشید و نبوغ بیشتری در موضوع داشته باشید نقاط بیشتری را در کارخانه تخیل خودتان خواهید ساخت.پیش نیاز این نبوغ و نابغه بودن نیز همان حس کنجکاوی است.همیشه باید سعی کرد تا علایق خود را در زندگی گسترش داده و تجربه‌های جدید و جالب را پیدا و آن‌ها را امتحان کرد. مهم نیست که این تجربه‌ها از نظر سایرین چقدر عجیب یا حتی کوچک شمرده شوند. کتاب بخوانید، مستند ببینید، با افراد مختلف معاشرت کنید و در مورد ایده‌هایتان با سایرین بحث کنید. تا قبل از اینکه این کار را بکنید برایتان سخت است که باور کنید چگونه قدرت تخیلتان به کمک این کارها تکه‌های مختلف این پازل را پیدا و سر هم می‌کند.شاید از نظر خیلی از افراد نیکولا تسلا یک فرد رویاگرا بود. اما چیزی که ما امروز می‌دانیم این است که او یک دانشمند و مخترع خارق‌العاده بود. اختراعات او یکی از بنیادی و اساسی‌ترین اختراعات طول زمان است، به شکلی که ما امروز بدون آن نمی‌توانیم زندگی کنیم.او خود را در دنیای برق و الکتریسیته غرق کرد، صدها کتاب خواند و هزاران آزمایش را انجام داد تا به آنچه که ما می‌دانیم دست یافت.مارک تواین: همه ایده‌ها دسته دوم و خواسته یا ناخواسته، استخراج شده از روی میلیون‌ها منبع خارجی هستند.هرچقدر دایره دانش شما در زمینه‌های مختلف وسیع‌تر باشد احتمال اینکه بتوانید به ایده تازه‌ای برسید بیشتر است. ذهن همه ما یک توانایی باورنکردی در سر هم کردن این نقطه‌های مختلف و ظاهرا بی‌ارتباط دارد. تنها کافی است که شروع کنید و با حس کنجکاوی شروع به پرورش نبوغتان بکنید.از امروز بیاید راه خلاقیت خودتان را بسازید</description>
                <category>یوسف مصری‌پور</category>
                <author>یوسف مصری‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2018 12:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>