<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yousefsadeghi</link>
        <description>مشتاقم تا در این فرصت کم، هنر بیاموزم، گاهی سینما، گاهی ادبیات و گاهی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:11:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1608253/avatar/veupdB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</title>
            <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوراب هایی برای ندویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-m0vatk6jekl9</link>
                <description>امشب، وسط پیاده روی شبانه، مردی با پیراهن نخی و راه‌راه، شلوار پارچه ای و کفش هایی که برق شان، نور تیر برق های خیابان را پس می زدند، از کنارم گذشت. او می دوید. بی تردید و بی توقف. و من، ساعتی پیش در خانه،‌میان انبوهی از لباس هایم سومین دست لباس را امتحان می کردم. در تلاش برای یافتن جورابی که با رنگ سویشرت ام کنار بیاید. نه برای زیبایی. برای آسودگی از تردید، برای فرار از شروع...وگرنه، جوراب توی کفش را چه کسی جز خودم قرار بود ببیند؟گاهی اگر نخواهی قدمی برداری، بختک کمال گرایی و اهمال کاری چنان بر تنت می نشیند که سنگینی اش زمین گیرت می کند.و آن مرد، با قدم هایی بی پروا و ظاهری نا‌هماهنگ، چنان سیلی ای ناگهانی، بیدارم کرد.فکر کردم اگر تا آخر عمر، دنبال رنگ جوراب بگردم چه؟ اگر هربار شرایط را بی نقص کنم، و ناگهان مردی، این چنین مصمم از کنارم بگذرد...؟اگر با هزار بهانه شروع نکنم و دیگری فقط شروع کرده باشد، برنده کدام مان خواهیم بود؟از امشب، هر وقت بخواهم بدوم،می دوم.فقطو فقطمی دوم./</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 16:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور از سختی های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vifxezdhdp7a</link>
                <description>Bita, 1972 آلن دوباتن(که احتمالا معرف حضورتون هست) از روانشناسان برجسته حال حاضر هستند که کتاب ها مختلفی رو در زمینه های خودشناسی و روانشناسی منتشر کردند.&quot;عبور از سختی های زندگی&quot; کتابی است که همه ما به خواندن آن نیاز داریم.کتاب قرار است برای ما دوستی دلسوز باشد که اندکی از رنج بیهوده سفر زندگی ما بکاهد و کمی حالمان را با شرایط و زندگی مان بهتر کند. البته که آلن دوباتن با صحبت های کلیشه ای و تکراری نمیخواهد مسکن درد هایمان باشد. بلکه میخواهد کمی روی زخم های مان عمیق تر شویم تا بتوانیم حال خوب واقعی را تجربه کنیم.در بخش اول کتاب، نویسنده میگوید که عشق ضرورتی است که بهبودی از بیماری های روانی جدی وابسته به آن است. این عشق میتواند از سوی دوست،همسر و خانواده باشد. در شرایطی که خود بیزاری ما را مجروح کرده است، تنها همراهی دلسوز و مهربان باعث ایجاد تفاوت بین خودکشی و ادامه زندگی می شود.در ادامه به ما می گوید که این همراه مهربان و دلسوز ویژگی های دارد که برای ما متفاوت است از دیگر آدم های اطراف مان:همراه دلسوز و مهربان از هزاران راه پنهانی ولی عمیق نشان میدهد برایشان مهم هستیم.شمه هایی از برتری طلبی در وجود همراه دلسوز وجود ندارد.همراه مهربان دائم این پیام مهم را به فرد مقابلش منتقل می کند که: من برای تو اینجا هستم و همه چیز روبراه خواهد شد.همراه مهربانی که از دوست بیمار خود مراقبت می کند قدرت شفابخش خود را با اهمیت ندادن به «آنچه مردم در مورد او فکر می کنند» نشان می دهد.همراه مهربان ما وفاداری واقعی را می شناسد و ما را به اراجیف مشتی احمق نمی فروشد. آنها وقتی نوبت عشق ورزیدن می رسد دموکرات نیستند. آنها اهمیت نمی دهند اگر دوست داشتن ما در اقلیت قرار دارند.تجربه خوندن این کتاب رو با من و بقیه دوستامون به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 01:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید کتاب بخریم و بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-nsbuotm9hrwb</link>
                <description>چرا باید کتاب بخریم و بخوانیم.همین اول صحبت مان تکلیف یک موضوعی را مشخص کنیم.این چند خط به معنی بد بودن یا اشکال داشتن امانت گرفتن کتاب از دوست و کتابخانه و... نیست.به این امر آگاهیم که مطالعه به هر شکل و هر نوعی فوق العاده اس.اما سوالی که برایم پیش آمده این است که آیا در چنین وضع اقتصادی خرید کتاب توجیهی دارد یا خیر.تا حالا شده به این موضوع فکر کنیم که یک کتاب، چه مراحلی را سپری میکند تا می رسد به قفسه کتابفروشی و ما خرید می کنیم؟من فکر می کنم که هر بچه ای باید در کودکی با این موضوع آشنا شود. در واقع این فرایند برای کودک تشریح بشود تا وقتی بالغ شد، بتواند با درک بهتری کتاب بخواند.کار در زمینه کتاب همانطور که یک موضوع فرهنگی و علمی است، یک وجه صنعتی و اقتصادی هم دارد. در واقع ما باید بدانیم که وقتی کتابی می خریم، به چه کسانی کمک کرده ایم.مترجم و یا نویسنده، طراح و صفحه آرا، اپراتورهای چاپ، تایپیست، ویراستار و... از کسانی هستند که از این کار ما، یعنی خرید کتاب ارتزاق میکنند.و من حس میکنم وقتی می گوییم از خواندن کتاب، به صورت فیزیکی و خریداری شده لذت بیشتری می بریم، به خاطر دریافت حس مثبتی است که از بودن در این چرخه فرهنگی دریافت می کنیم؛ خرید کتاب،بالاخص در این دوران، یک کار انسانی است؛به این دلیل که ما تصمیم می گیریم تا بخشی از درآمد و سرمایه مان را صرف خرید کالای فرهنگی یا همان غذای روح مان کنیم....کتاب بخریم🌱</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 14:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرتی بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D9%82%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vzsxvyix2j51</link>
                <description>گوشه پیاده رو، لب جدول نشسته بودم. پیرمردی با نگاه متعجب از جلوی من رد شد و روبروی من، روی نیمکت نشست.-چرا اونجا نشستی جوون؟در دل با خود گفتم که آنچنان جوانی هم نیستم. البته که ظاهرم نشان نمی‌دهد.+اینجا راحت ترم.عصایش را کنار خودش گذاشت.-میگم این قرتی بازی هایی هست که الان جوونای هم سن و سال تو  انجام میدن...+قرتی بازی که زیاده... کدوم شون؟-همین که با همدم شون لباس یه جور میپوشن و... به اصطلاح ست میکنن.از شنیدن کلمه همدم متعجب شدم، اما هم زمان خوشم آمد.+این کارا هم به زعم شما ها قرتی بازی حساب میشه؟-بله، چون هیچ معنی و مفهومی پشتش نیست.گمان این را داشتم که چنین حرفی بشنوم. از نگاه این پیرمردها و پیرزن ها، همه چیز باید مفهوم و معنا داشته باشد. یکی نیست که به آنها بگوید ما همیشه هم دلمان نمیخواهد دانا و خردمند به نظر برسیم؛ گاهی دلمان میخواهد تهی از معنی باشیم و کاری کنیم که از نظرمان درست و مطبوع است.+از نظر من که خیلی هم قشنگه، یه جور نشونه اس برای دوست داشتن.-جوون تر که بودم یه عطاری سر کوچه مون بود به اسم گلابتون. صاحب عطاری، اکبرآقا خیلی خانمش رو دوست داشت و بعضی وقتا دوتایی باهم کار میکردن.سن شون زیاد بود، کسی رو هم نداشتن. بچه هاشون رو تک به تک فرستاده بودن غربت. این اکبرآقا دستی بر هنر هم داشت. تابلوهای خوشنویسی و نقاشی اش رو روی دیوار نصب میکرد. یادمه با دست خط خودش روی پیراهن سفید ساده اش، با رنگ سبز نوشته بود: &quot;اگر گم شدم، برسم به دست گلاب.&quot; گلاب اسم خانمش بود. روی لباس گلاب خانوم هم با همون خط، به اضافه چندتا گل و برگ قشنگ نوشته بود:&quot;گلاب&quot;حالا فهمیدی چرا میگم قرتی بازی؟</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 01:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاع زمانه ام را نمی شناسم</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B9-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-qbmjnkcq5m4u</link>
                <description>متاع زمانه‌ام را نمی‌شناسم.مردم مهجوری که حق دارند یک برشی دلاویز از زندگی را مهمان خودشان کنند، خیلی وقت است که از ملاعبت عده‌ای جورپیشه در‌امان نیستند و این مدت هاست که برایم نمک روی زخم است.در چنین وضعی، موعظه سال خورده‌هایمان به امثال من این است که خیال ببافیم و‌امید داشته باشیم.از خانه که بیرون می‌آیم، پیاده مسیرم را طی می‌کنم. دلخوش به آنکه نظاره‌گر لبخندی باشم.خیال تا کی؟اینجا خیلی وقت است دیگر لبخندی نمی‌بینم.امید اما قزل آلای در دست است.تلاش برای محارست‌اش، امری‌ست عبث.همشهری‌مان، سهراب سپهری، از محدود سال خورده‌هایی است که با آنکه تنش مدت هاست خاک گور می‌خورد، روح و تفکرش همچنان‌امید بخش روز‌های نا ملایم من است.در جایی می‌گوید: « بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هربار در شور تماشا چه می‌کند. »بامداد، دیوار آجری، شور تماشا.هر سه‌شان همانقدر که جلادهنده جان من اند، گاهی مسبب اضمحلال روحم می‌شوند.بامدادی، روبروی دیوار آجری و خیال روز‌هایی که شور تماشای آن‌ نگار دلارام، کوس شادی را برایمان به صدا در می‌آورد.متاع زمانه‌ام، هرچه که هست، باب میل من نیست.</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 01:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حال بد به حال خوب(The Feeling Good)</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8the-feeling-good-wxdjzknna6h7</link>
                <description>10 خطای شناختی (Part1)از کتاب &quot; از حال بد به حال خوب &quot;نوشته: دیوید برنزترجمه آقای مهدی قراچه داغیموضوع: شناخت درمانیخیلی وقت ها ما گمان ها و احساس های خودمون رو عین واقعیت میدونیم...یعنی اینجوری فکر میکنیم که هر چی که در ذهن مون میگذره، درست همون چیزیه که در واقعیت هم قراره اتفاق بیفته...در صورتی که اصلا اینطور نیست...اغلب افکار منفی که حس های ناخوشایندی برای ما ایجاد میکنه،زایده خطاهای شناختی ذهن ما هستن.یه مثال بزنیم:وقتی یه نفر از شریک زندگیش جدا میشه،احساس بی ارزشی و کمبود میکنه و مدام تو ذهنش مونولوگ هایی مثل اینکه من مقصر بودم،من دوست داشتنی نیستم و ... رد و بدل میشه؛بیاین باهم 5 تا از خطاهای شناختی رو بررسی کنیم:1- تفکر هیچ یا همه چیز که خودم هم متاسفانه دچارش هستم؛ دیوید برنز توی کتاب اینجوری توصیف میکنه که همه چیز رو سفید و در غیر این صورت سیاه میبینید.هر چیز کمتر از کامل،شکست بی چون و چراست. زنی رو مثال میزنه که رژیم لاغری گرفته بود و بعد خوردن فقط یک قاشق بستنی گفت: « برنامه لاغری من دود شد رفت هوا. » با این طرز تفکر به قدری ناراحت شد که یک ظرف بستنی را تا آخر نوش جان کرد.2- تعمیم مبالغه آمیزهر حادثه منفی یا یه ناکامی تحصیلی و یا شغلی رو شکستی تمام عیار و تمام نشدنی تلقی می کنیم و اون رو با کلماتی مثل &quot;هرگز&quot; و &quot;همیشه&quot; توصیف می کنیم.فروشنده ای افسرده رو تصور کنید که حین رانندگی پرنده ای به شیشه اتومبیلش برخورد میکنه و با خودش میگه: « چه بدشانسم من،پرنده ها همیشه به شیشه من میخورن!!!3- فیلتر ذهنیتحت تاثیر یک حادثه منفی همه واقعیت ها رو تار می بینیم.فقط به جزئی از یک حادثه منفی توجه میکنیم و بقیه رو فراموش می کنیم،درست شبیه چکیدن یک قطره جوهر که بشکه آبی رو کدر میکنه. به خاطر طرز برخورد خوبمون توی جمعی تشویق میشیم اما اون وسط یه نفر  در مقام انتقاد صحبتی میکنه که خیلی خوشمون نمیاد. روزهای مدیدی رو درحالی که همه گفته های مثبت رو فراموش میکنیم،تحت تاثیر این تک انتقاد رنج می بریم.4- بی توجهی به امر مثبتبا بی ارزش شمردن تجربه های مثبت،اصرار به مهم نبودن اونها داریم.کارهای خوب خودمون رو نادیده میگیریم و مدام میگیم هر کسی میتونه این کارها رو انجام بده.بی توجهی به کارهای مثبت شادی زندگی رو از ما میگیره و به سمت احساس ناشایسته بودن سوق میده.5- نتیجه گیری شتابزدهبدون اینکه زمینه محکمی داشته باشیم شتابزده برای خودمون نتیجه گیری میکنیم.ذهن خوانی میکنیم؛ بدون اینکه اصلا بررسی کافی داشته باشیم نتیجه میگیریم که فلانی توی برخوردش باهامون واکنش منفی نشون میده.پیشگویی میکنیم؛پیش بینی میکنیم که اوضاع برخلاف میل ما پیش خواهد رفت،بدون هیچ گونه فکری میگیم:«نکنه آبروم بره،از عهده این کار بر نمیام و...» و اگر افسرده باشیم ممکنه به خودمون بگیم هیچ وقت دیگه بهتر نمیشم.آیا شما هم مثل من دچار و درگیر این خطاها بودین؟با من و دوستان و به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 00:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت کلمات را دست کم نگیریم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-hhba3qalasub</link>
                <description>گاهی باید بایستیممتوقف شویمروی یک حرفروی یک واژهشاید همان یک حرف مان باعث اضمحلال دیگری شود...و بلعکسخیلی وقت ها یک حرف میتواند زندگی مان را متحول کند...پسقدرت کلمات را دست کم نگیریم!!!...ارادتمند،یوسف</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 13:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای کنکور هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-dmlhrhldjuhe</link>
                <description>سلام رفقا امیدوارم که حالتون خوب باشهقبل از شروع گپ و گفت مان در این قسمت،میخواهم بگویم که اگر بخش قبل را خوانده اید شاید برایتان سوال پیش آمده باشد که طرف خودش هنوز باغچه اش بیل نخورده است و تکلیفی ندارد،چطور برای ما در مورد کنکور هنر صحبت میکند؟؟؟!!!خب باید بهتان بگویم که هدف من از این نوشته هایم این است که در پایان مسیر،فارغ از اینکه نتیجه چه باشد،اگر حتی یک نفر از من درباره این راه پر پی پیچ و تاب سوال کرد،به او بگویم این نوشته ها را بخواند تا با آگاهی وارد این مسیر شود...حتما میگویید خب چرا نمیگذاری مسیرت به پایان برسد و بعد راجب این موضوع صحبت کنی؟!من فکر میکنم حال و هوای همین الان ام که در میانه مسیر قرار دارم خیلی صاف و ساده تر از زمانی باشد که این مسیر را به پایان رسانده ام. از این لحاظ که اگر نتیجه دلخواه ام را کسب کنم ممکن است برایتان حرف هایی بزنم که شعار باشد و نتوانم آنچه در حین ماجرا رقم میخورد را برایتان تشریح کنم.و اگر بلعکس، نتیجه دلخواهم را کسب نکنم ممکن است صحبت هایم منفی باشد و متقابلاً اثر منفی روی شما بگذارد. پس، در این نوشته هایم صاف و ساده، و رک و راست با شما گپ خواهم زد؛ از این بابت خیالتان راحت باشد.در قسمت قبل گفتیم که کنکور هنر مسیری دارد که لازمه آن پشتکار و علاقه بسیار است.من در فضای مجازی دوستانی را دیده ام که از پنج ماه قبل سوال می کردند که آیا از الان شروع کنیم موفق می شویم؟؟ و این سوال شان تا همین الان که با شما گپ میزنم ادامه دار است...اشاره کردیم که شروع کار ممکن است دشوار به نظر برسد اما اگر کمی صبور باشیم متوجه خواهیم شد که میتوانیم مسیر خوبی را پیش بگیریم.از بد اقبالی ما، فارغ از تغییر و تحولات عجیب و غریبی که کنکور امسال به همراه داشت،اوضاع مملکت مان هم تعریفی ندارد و هر روز که از خواب بلند می شویم منتظر یک اتفاق و حادثه جدید هستیم.خب اگر بگوییم که اوضاع مملکت چه دخلی به درس خواندن ما دارد بی انصافی است.الان که با شما صحبت میکنم عزیزانی را داریم که دوستان شان و یا حتی اعضای خانواده شان به علت مسمومیت روی تخت بیمارستان هستند و خب فکر میکنم با من هم عقیده باشید که در چنین موقعیت هایی، درس خواندن اهمیت خودش را از دست میدهد چرا که پای سلامتی عزیزانمان در میان است؛ بگذریم...چند روز پیش نتایج آزمون مرحله اول(دی ماه) به دستمان رسید و جایتان خالی، حسابی از اینکه شاهد آن کارنامه درخشان بودیم کیف کردیم...بماند که خیلی هایمان گمان می کردیم که این نمرات قرار است در عددی ضرب شوند و یا چه میدانم یک سری فعل و انفعالاتی انجام شود تا آن عدد کمی جان بگیرد.قسمت تلخ ماجرا آنجا بود که متوجه شدیم خیر!!! از این خبرها نیست و همان عدد نامردی که نظاره گرش هستیم،اعمال مان را نشان میدهد و قرار نیست تحت هیچ شرایطی کمی &quot; آخ&quot; بگوید و دستخوش تغییری باشد.از بچه هایی که با کمی شیطنت کارنامه را دست کاری کرده  بودند تا سر به سرمان بگذراند، تا آن دوستم که فکر می کرد منفیِ کنار نمراتش اشتباه تایپی بوده است، هیچ کدام مان حال و احوال جالبی نداشتیم،با آنکه میدانستیم که هنوز راه جبرانی هست و غم و غصه اصلی را میتوانیم در مرداد ماه نوش جان کنیم(((:از طرفی عزیزانی را می دیدم که تحت تاثیر آموزشگاه ها قرار گرفته بودند و با آنکه میدانستند چهار درس تخصصی حذف شده است،بازهم برایشان سرمایه گذاری کرده بودند و کلی وقت شان را تلف کرده بودند و حالا پشیمان و افسرده بودند.دوستانی رو داشتیم که سعی می کردند با مرور تجربه های اطرافیانشان به بچه ها امید بدهند و نگذارند در این باتلاق نا امیدی غرق شوند.از طرفی طبق معمول، افرادی هم بودند که کلا نتیجه به حالشان فرقی نداشت و در همان لحظات تبدیل شده بودند به  بانمک ترین افراد روی این کره خاکی(:صحبتم این است که حال و احوال ما در تمامی شرایطی که پیش می آید بستگی به خودمان دارد...یکی ممکن است با دیدن آن نتایج افتضاح کلا منصرف شود،دیگری ممکن است برایش همان نتایج بد، بشوند موتور متحرکی که میتواند سوخت او در ادامه مسیر  را تامین کند. پس طبق تجربه من تا به الان این موضوع کاملا بستگی به خودمان دارد.در یک پادکستی از دکتر تارا (طرفداران  پادکست جافکری به عنوان دایی میشناسنشون) شنیدم که میگفتن برای کارهایی که اهمیت زیادی دارن برای ما (مثل کنکور) لازمه که در مقدمه و شروع کار وقت بیشتری بگذاریم.مثلا من خودم اشتباهی که کردم قبل از شروع سال تحصیلی نرفتم دنبال کلاس و یا کارهایی که نیاز است برای شروع انجام بدیم.به همین خاطر حدود دو ماه از وقتم را هدر دادم.پس سعی کنید قبل از شروع تان تمام پیش نیاز ها را فراهم کنید تا موقع شروع،خیالتان راحت باشد.</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 18:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال پرستی های یک کنکوری(پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wiuiviaovwkj</link>
                <description>اماااان از این مردم فاضل و خردمند که با خودشان فکر میکنند توانایی اظهار نظر در هر موضوعی را دارند...+ ای باباااا... الان باید در حیاط خوابگاه دانشگاه تهران مشغول خوردن فنجان قهوه ام باشم هااا....!!!(الکی...انگار قبول شده ام مثلاً)- پس چه شد که پنج ماه است در  یک اتاق خودت را حبس کرده ای؟؟؟هرچه پیش آمد چکیده اش این بود که در ذهن من دانشگاه را طوری جلوه دادن که انگار محیطی است برای اتلاف وقت و خوشگذرانی؛من که شصتم خبردار نبود که ای ساااده خیاااال!!! طرف چون خودش نتوانسته است وارد دانشگاه شود، میخواهد با جلوی تو را گرفتن حال خودش را خوب کند(:اما خب،جلوی ضرر را هرجا بگیری؟؟؟ احسنت منفعت است.شروع هرکاری سخت است.اما اگر کمی با کاری که شروع میکنیم،دست و پنجه نرم کنیم، متوجه می شویم که آنقدرها هم که می گویند،شروع،وحشتناک نیست!!!اگر شما هم از آن دسته از افراد هستین که میگویند کنکور هنر دیگر چیست و خیلی آسان است و از این حرف ها، بهتان پیشنهاد میکنم تا ادامه این مطلب را نخوانید، چرا که میخواهم از تجربه خودم در این مسیر پر پیچ و تاب برایتان بنویسم...کنکوری های 1402،موش آزمایشگاهی(خصوصاً بچه های هنر)!!!یادم است روزی که میخواستم شروع به خواندن کنم،فکر میکنم یک هفته مانده بود به شروع سال تحصیلی.یک تماس با دوستم گرفتم تا کتاب هایش را از او امانت بگیرم.به همراه پسر دایی ام به خانه دوستم رفتیم و با دو کارتن کتاب به خانه برگشتیم):خب اگر هنر خوانده باشید میدانید که اولین سوال تان این است که:از کجا شروع کنم؟؟؟!!!با هزار جست و جو در جاهای مختلف حدودا متوجه شدم که کارم قرار است از کجا استارت بخورد.دروس عمومی را کم و بیش خبر داشتم که حذف شده است اما در مورد دروس تخصصی اطلاعی نداشتم.درک عمومی هنر(یک غول بی شاخ و دم)،خلاقیت تصویری،خلاقیت نمایشی،خلاقیت موسیقی،ترسیم فنی،درک عمومی ریاضی و فیزیک و خواص مواد دروس تخصصی بودن که میدانستم قرار است امسال را با این رفقا بگذرانم...خیلی مرتب و قشنگ همه را دسته بندی کردم تا بتوانم راحت تر با آنها دسترسی داشته باشم.حدودا تا آبان کم و بیش درس میخواندم.صبح ها به کتابخانه میرفتم و خیلی سخت با چندین کتاب و لپ تاپ شروع میکردم به خواندن درس ها.(بماند که همین حجم کتاب و لپتاپ کلی استرس و  خرج روی دستمان گذاشت...)آبان بود که خبرهایی برای حذف چهار درس از کنکور هنر به گوشم میخورد.از طرفی می شنیدم که ضریب ها تغییر کردن و زیرگروه ها حذف شدن و در آن موقع اصلا متوجه این صحبت ها نمی شدم.کم کم دچار یک بی انگیزگی شدم و با خودم گفتم که نمیتوانی با این شرایط کاری از پیش ببری.(شما خودت حساب کن برای خواندن یک درس،فقط یک درس باید علاوه بر لپ تاپ ام،چهار کتاب دیگر کنار دستم می بود تا بتوانم مطالب را کنار هم جمع آوری کنم.)با دوستم که کتاب ها را  ازش امانت گرفته بودم تلفنی صحبت کردم و شرایط را برایش توضیح دادم.پیشنهاد اش این بود که در این شرایط جای ریسک نداریم و باید در کلاس های کنکور شرکت کنی؛با توجه به اینکه در شهرمان کلاسی برای کنکور هنر وجود نداشت باید آنلاین در کلاس شرکت می کردم.این شد که با مشورت با خانواده تصمیم گرفتیم تا در کلاسهای آموزشی شرکت کنم که خیالمان راحت باشد.(الان که با شما صحبت میکنم حدودا کلاس ها رو به اتمام است...)کنکور هنر،بلی یا خیر؟؟؟ مسئله این است!!!بگذارید بی مقدمه چینی خیالتان را راحت کنم .کنکور هنر علاقه و پشتکار بسیار بسیار بسیار زیادی میخواهد.حداقل تجربه من تا به این لحظه می گوید که افرادی که علاقه و پشتکار ندارند نمیتوانند کمر این کار را خم کنند.چرا که دوستان زیادی را دیده ام که بعد از چند هفته خواندن بی خیال شده اند و یا با دیدن نتیجه بد یک آزمون نا امید شده اند و از مسیر کنار کشیده اند.این مسیر پر از ابهام و سردرگمی است و باید یاد بگیرید با این مسئله کنار بیاید؛اگر مدام کارتان این باشد که از همه جا گله مند باشید و زمین و زمان را به هم بدوزید و به این و آن لعنت بفرستید، کاری از پیش نخواهید برد.پس اگر روحیه ای مثبت اندیش و شخصیتی هدفمند و با پشتکار دارید،فکر میکنم میتوانید حداقل از این مسیر، لذت ببرید.خب فکر میکنم برای بخش اول صحبت هامون کافی باشه،امیدوارم که تا اینجا براتون مفید بوده باشه.ارادتمند،یوسف</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 23:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نعمت بزرگ توی زندگی مون که ازش غافلیم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%85-fywy2xs6bnhz</link>
                <description>یه وقتایی پیش میاد پای یه سری از افرادی به زندگیت باز میشه که بی دلیل میتونی خوشحال باشی از اینکه کنارت هستن...حتی انقدر اون آدما حس پاک و ذلالی دارن که یه وقتایی میخوای ازشون تشکر کنی...بابت اینکه هستن و بهت این انگیزه رو میدن تا بجنگی با نرم و سخت روزگار...اما بعد چند وقت حتی دیگه دلیلی هم نداری که تشکر کنی!! انقدر همه چی دلی میشه ک کلمات قبل از اینکه به زبون بیان،به دل اونا مینشینن(:حضور این افراد توی زندگی تون اتفاقی نیست،چرا که یه نعمتن برای من و شما...بیاین یه قولی به خودمون بدیم...قول بدیم قدر این آدما رو بدونیم...تلاش کنیم تا بتونیم شرایطی رو پدید بیاریم که روز به روز حس بهتری کنار هم داشته باشیم...تا بتونیم بیشتر دل همدیگه رو شاد کنیم و بی دلیل لبخند روی لب بیاریممهربونی و حال خوب نیاز به دلیل نداره(:</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 03:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج و نیم صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@yousefsadeghi/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-q23lblda0zul</link>
                <description>&quot;اولین تکست&quot;هر آدمی توی زندگیش باید به این جمله توجه کنه:«این زندگی مال منه و میتونم هر جور که دلم میخواد ازش لذت ببرم»اما خب یه حد و حدودایی هم داریم این وسط دیگه درسته؟؟؟(نگو نه که...)این حد و حدود خیلی چیز پیچیده ای نیست،فقط کافیه به کسی آسیب نرسونیم،همین!با این دیدگاه میتونیم زندگی لذت بخش تری داشته باشیم(:</description>
                <category>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</category>
                <author>▀▄▀▄▀▄ YOUSEF ▄▀▄▀▄</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 05:34:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>