<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یوسف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yousofh255</link>
        <description>هیچ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1280146/avatar/OuHnlJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یوسف</title>
            <link>https://virgool.io/@yousofh255</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخندِ ستاره‌ی شبِ برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-t3l6bnshmcoi</link>
                <description>از فاصله‌ی کلبه‌م، جایی که زندگی میکنم تا آخرِ این مسیر، هرچی که میخوای صداش کن؛ شاید بگم 200 قدمی فاصله‌ست. میدونی یه مسیرِ مستقیم و خلوت، شاید هیچوقت جذاب نباشه برای قدم زدن حتی همون بارِ اولش، اما مسیرِ امنیه. اینو الان دارم میگم، الانی که از این بالا بهش نگاه میکنم و گیجم، حتی هنوزم گیجم بعد از این همه وقت. مطمئنم هرچقدر هم که برگردم به اون پایین بازم اون اتفاق برام میفته، شاید بدترش، شاید کم درد ترش، اما مطمئن میفته. داشتم میگفتم، بعد از یکم وقت رفتن از اون مسیر و برگشتنش، عادتش میکنه، آدما عادت میکنن. قبلا فکر میکردم هر لحظه‌م باید به یه طرز خاصی سپری بشه، وقتی که اون پایین بودم، فکر میکردم اگه یه دقیقه بیکار بشینم یا یکم بیشتر از زمانم بخوابم، باختم؛ اما میدونی، وقتِ آدم خیلی زیاده. جدیدا دیگه سخت نمیگیرم، هنوزم دیوونه بازی در میارما، اما دیگه زمان خوابم برام مهم نیست، اگه حوصله‌م سر بره برام مهم نیست، خیره میشم به دیوار و فقط میذارم زمان بگذره، با هر چیز کوتاهی که داره اتفاق میفته. یه آدم عادی بیشتر نبودم، مسیری که ازش میرفتم رو دوست داشتم، حرف هایی که میزدم رو دوست داشتم، لجبازی‌م رو داشتم و میدونی، زندگیِ خودمو میکردم. شاید داستانش فیلمنامه‌ی فیلم های بزرگ نبود، شاید هر ورقش نوشته ی شکسپیر نبود، اما زندگیِ من بود، سرشار و مملو از احساسات و عقاید خودم، تصمیم هایی که من میگرفتم و روزهایی که من میگذروندم. صدای خرد شدن برگ ها با کف پا به گوشم رسید، دیدم کنار کلبه‌م با لب خندون ایستاده. خنده‌شو بیشتر کرد و با تعجب گفت نمیای بریم؟ من جا خورده بودم، آخه من اصلا تورو نمیشناسم. از مسیر خودم رفتم، افتاد پشت سرم و دنبالم اومد. چند قدمی رفتیم. گفت همیشه از اینجا میری؟ گفتم آره. گفت آخه همیشه از یه جا رفتن خسته کننده میشه، ایستادم، اون اولین حسی که بهم داد بود، تابه حال به خسته کننده شدن یه چیز فکر نکرده بودم. اما گفتم نه، این مسیر منه و بعدشم ادامه دادم. گفت تا به حال از پشت اینجا رفتی؟ مسیر قشنگ تری داره، شب‌ش تاریک تره و سرماش عمیق تر. شاید هم صحبت نداشتم، شاید واقعا ازش خوشم اومده بود، اینا چیزاییِ که آدم یا واقعا نمیدونه یا اگه هم میدونه خودشو میزنه به اون در و نمیگه‌ش. خلاصه که رفتم باهاش.راست میگفت مسیر قشنگی بود، راهو دورتر میکرد اما قشنگ تر بود. شالم رو برداشت پیچید دور گردن خودش، از کل صورتش فقط گونه های سرخش که از سرما گل انداخته بود معلوم بود و لبای یخ کرده‌ش که داشت مثل دیوونه ها میخندید. افتاد زمین و انگار افتادم زمین. تازه هنوز نصفه های راه بود.گفت میدونی تووی این هوای سرد چی میچسبه؟ یکم فکر کردم، نمیدونستم، پرسیدم چی؟ از راه رفتن وایساد، یکم منو نگاه کرد و دستاش رو گرفت دورم، سرش رو گذاشت رو شونه م و منو فشار داد به خودش. منم دست هام تووی هوا بود و هاج و واج نگاه میکردم، چند ثانیه ای باید میگذشت تا به خودم بیام و منم به آغوش بگیرمش. گذشت، زمانش از دستمون در رفت اما باز ادامه دادیم به حرکت. ایستادم، بهش گفتم میدونی تووی این هوای سرد چی میچسبه؟ همون لبخندش رو زد، اما نایستاد، یکم بیشتر ایستادم اما دیدم هرچقدر که نمیرم فقط داره ازم دورتر و دورتر میشه.سر راه، شب پره هایی رو دیدم که دور یه چشمه آب دارن میچرخن و چشمه رو روشن کردن، جای دنجی بود. بهش گفتم میای اینجا باهم بشینیم؟ اما بازم دیدم داره دورتر و دورتر میشه، پاهام جون نداشت اما نمیتونستم بایستم. گفتم خب حرف بزن، لبخند زد اما حرف نه. لبخند قشنگی که شمارِ بی شمار اون حس هارو بهم داده بود داشت اذیتم میکرد. من نمیتونستم جوابش رو ندم، اما اون میتونست. رسید به یه دوراهی، اشاره کرد به اونطرف؛ مسیر تو اونطرفه. نمیدونستم داشتم با خودش حرف میزدم یا گوله های برف بود، اما از مسیر خودش رفت، من اینبار سر دو راهی ایستادم و فقط دورتر و دورتر شدنش رو دیدم. خیلی وقت ازش گذشت و فهمیدم چرا و واسه‌ی چی های من، سوالای درستی نبودن. سخته قبول کردن این که بعضی چیزا دلیلی ندارن و فقط اتفاق میفتن که این لحظه ها، این ورقه ها پر بشن، خیلی سخته و خیلی هم مسخره‌ست، بعضی وقتا انگار هنوز سر اون دو راهی گیر کردم و نمیدونم که الان باید از کدوم طرف برم. شکایتی از خاطراتم ندارم، اما ناراحتم. الانی که این مسیر رو میرم، حسِ غمش مال من نیست، مالِ نبودنِ یه نفر دیگه‌ست، نبودنِ یه نفری که تصمیم نبودنش با من نبود. دیگه این مسیر رو دوست ندارم، واسم خسته کننده ست چون اون مسیر رو دیدم، اما از اون مسیر هم نمیتونم برم، چون اونم یادش فقط اذیتم میکنه. خیلی سال نیست که میگذره اما من کم حرف تر شدم. گاهی اوقات، به یادِ شالی که ازم گرفته شد قدم میزنم، نه به خاطرِ رفتنِ مسیر، به خاطرِ قدم زدن. گاهی اوقات لبخند میزنم و دلتنگ میشم. آزرده خاطر میشه کسی که دلتنگی حقش نیست اما سهمشه، من انتخاب نکردم و برای من بود، اما کسی که انتخاب کرده بود هیچوقت سر دو راهی مردد نشد. شبای این مسیر، از اون شب، شب تر شد و هواش سرد تر. قدم میزنم تا از شب بگذرم و فقط دلم میخواست، احساساتِ خودم سهم خودم بود، نه دلتنگی ای که مال من نیست و مالِ اون لبخند مرموز بود.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردابِ گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-p4mc8bohixte</link>
                <description>منو بلعید، چرخشِ دیوانه وارِ حسی که گرداب دریا، وقتی بهش اون رو گفتم ساخت.توو دنیای خودم بودم، اون قطره های لعنتی به سمت من اومدن، من کسی رو دعوت نکردم.خودم خودم رو می‌شناختم، اما چیزایی که از خودم میدونستم رو همیشه از زبون بقیه میگفتم،از زبون درخت،آدم،آسمون و حالا هم که دریا.نمی‌دونم، شاید این که بگم تا این حد به خودم رسیدم ترسناکه و نمی‌خوام باهاش رو به رو بشم.دوست دارم جنون موج ها رو ببینم وقتی که بی هیچ احساس بینشون پرسه میزنم و با دستم بالا میکشمشون.شب ها همیشه میام بهشون سر میزنم، ولی روزها نه؛ نمی‌خوام همش تووی دید باشم.شاید اگه دیدم وابستگی‌شون داره بهم کم میشه روز ها هم اومدم.یه پرنده داشت رد میشد، یه ماهی تووی دهنش بود، باد زد به پرش و افتاد تووی آب. داشت بال بال میزد اما ماهی رو هم ول نمی‌کرد. نمیدونستم به کدومشون کمک کنم. نفس نفس زدنای ماهی رو که دیدم، دلم خیلی سوخت و رفت سمت اون، با این که پرنده هم غرق شد، ولی خب ماهی بود که وصلِ دریا بود.دریا خنده‌ش گرفت انگار که صدای افکارمو می‌شنید.شب ها که نورم بهش میخورد، خیلی قشنگ میشد. مثل صورتِ گل رز همونقدر مرموز و زیبا، مثلِ همون خودِ شب، بی نقص.کم کم قطره هاش مسیرشون از ساحل عوض شد و شروع کردن به معلق شدن.من هیچوقت دعوت نکردم، قطره های اون پرواز کردن.با این که فرداش روز بود، اما چند تایی ماهی مرده دیدم داخلش، واسش جدا کردم، تمیزش کردم و لبخندشو دیدم.چند روزی گذشت و شد زلال ترین دریایی که اون سیاره داشت.یه بار شب شد و اومدم.بهم گفت، الان درست نمی‌بینم، اما تو که خودت پر از چاله چوله ای، چرا قبل از من به خودت نرسیدی؟گفتم تا به حال بهش فکر نکرده بودم، برام مهم هم نبوده.گفت اما عشقت زیاده.گفتم آره خب، شاید... خودمم بزرگم بالاخره.گفت شاید عشقی که همیشه واسه خودت میخواستی رو داری بهم میدی، شاید همون مراقبتی که همیشه میخواستی رو داری اینجوری میگی‌ش.حرفاش پیچیده و عجیب بودن، شاید اگه خودم با خودم اینارو میگفتم اذیت نمیشدم، اما این که از زبون اون بشنوم منو معذب میکرد.همین شد که اونو بهش گفتم.بعدشم دیوونه شد و طوفان رو صدا زد.چند ماهی هست که میگذره.دارم به حرف هاش فکر میکنم.اگه کسی به حرف هام گوش میداد اونقدری برام حس خوب نداشت که دلم میخواست به حرف های یکی گوش بدم. شاید مراقبت کردن رو بیشتر از این که ازم مراقبت بشه دوست دارم. نمی‌دونم چرا چیزای گرم واسه من نیست. اما کاش اونارو نگفته بود،کاش میدونست که میرم.غرق افکارم بودم؛یه بچه روی غبارم قدم زد،گفت از دلت بیرون اومدم،بشین و به حرفام گوش کن.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 01:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی صدایِ بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-abhy2pt2is8t</link>
                <description>آخ بالکن تو چی می‌دونی از دردِ من؟از غم های فی‌البداهه خوشم میاد، شب هایی که صدای جرقه های شومینه سوارِ صدای بارون میشن. همیشه هوای دلم جنگل و شب‌ش بود، همیشه تووش بارون بود و این اون چیزی بود به احساساتم عمق میداد.خواهش میکنم منو نترسون، بهم نگو تووی این بالکن تنهام. صدای خنده بیار، صدای سرفه‌ی بعد از پک زدن به سیگارِ خیس بیار، صدایِ بودن بیار.یه قطره چکید تووی دلم،گفت فکر کنم راهمو گم کردم.گفتم تو آسمونی نبودی،جدایِ همه‌ی اونا،از چشم من افتادی.تپشِ نبض میداد، مثل اینکه چیزی داخلش حبس شده بود، مدام میکوبید به دیواره‌ی قطره. اشک پرسید چجوری ازادش کنم؟اشک از من پرسید، من از خودم پرسیدم،چجوری آزادش کنم؟چیشد که معنیِ خودمو بدون حس از دست دادم، چیه این همه احساسِ رنگا رنگ و زیاد تووی این یه تیکه جا. جای کافی ندارن، مدام میکوبن به دیوار، انگار که هر لحظه میتونن دیوارو خراب کنن. اما خراب نمیشه و فقط سینه‌م درد میگیره.وجود شروع شد از ترس، ترسناک ترین حس برای یه آدم همین ترسه. دارم فکر میکنم اگه ترس نبود، آدما چجوری بودن؟خوش به حال آسمون که میباره،میگیره، خیلی هم می‌ره توو خودش،اما همیشه آخرش میباره.من چی بگم که هربار گرفته‌تر شدم و نباریدم.نمیتونم قبول کنم که اینجا کسی نیست. اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ چرا صدای نبضم مدام تووی سر خودم میاد؟ کی پشتِ این دیوار لعنتیه که التماس می‌کنه برای آزادی؟ من تورو نمی‌شناسم، من حبست نکردم. همه آدمایی که اومدن و رفتن، کلید اتاقشو با خودشون بردن، باور کن من نمیتونم.این بالکن، منو میترسونه.نشستم روی این صندلی و خواستم خیره شم به ماه، اینطرف نبود و اون طرفم پیداش نکردم. تو دیگه کجایی؟ چیشد که گم‌ت کردم، تو که همیشه شب که میشد پیشم بودی.قطره اشک هم لیز خورد، رفت داخل چاله‌ی آب،فکر کردم میتونم پیداش کنم اما انگار اون شب آسمونم غم داشت،همه قطره ها شبیه هم بودن.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 01:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروازِ دونه‌های شن، با بال های پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-lfwmcglj8rkd</link>
                <description>افتادی، دست هات شد پرواز، کسی برای گرفتنت نبود،انتهاش پیدا نشد. پرواز کردی، آسمون دلتو نگرفت، واروونه شدی، اقیانوس قشنگ تر بود. لابه لای برو بیا ها خسته شدی، چشمات خواب شد، دنیا رویاتر شد. رویاهم افتاد، سقوطِ چیزای روشن هیچوقت قشنگ نیست،کابوس شد. روشن بود، همه چیز اولش روشنه،تاریک شد.پلک هات شمع شدن، شاید به قیمتِ سوختن بود، ولی دیدنِ چیزایی که بقیه نمیبینن،قشنگ تر بود. کسی نبود ببینه که چقدر دستات قشنگه، مفهومِ قشنگی برات به دیدنِش نبود،به گرفتنِ دستت بود. قدم زدن رو وقتی که پاهام روی زمین نیست دوست دارم، ساعتِ شنی،دنبالِ کشیدنت به پایین بود. زمان چی بود، سوالِ همیشگیِ این خلوت؛ وقتی که همه چیز تموم میشه،زمان همیشگی بود. افسرده نیستم، بالِ پروانه ها قشنگه، اما حلقه ای که مسیرِ دائمش عمرِ تو بود،ثمره‌ش چی بود؟ آدما شن بودن، یه سری‌شون بالا و یه سری‌شون اون پایین، دونه شنِ بزرگ و دونه شنِ کوچیک، وقتی پایین بود،چه فرقی میکنه چی بود. طلسمِ منم این بالا بودن بود، فرار از ریزش و همیشه سردرگم، شاید اگه رها بودم،بهتر بود. اگه سفیدیِ رهایی داخلِ سرِ سرخم جوونه میزد، خب معلومه خیالم،راحت تر بود.اما میدونم تهِ آزادی اون پایین بودنه، پس چرا رها شم، البته،آخرِ این جنگیدن چی بود؟هنوز هم دستام پروازه، چشم هام شمع و دنیام رویا، اما کسی که دنبالِ این پروانه بود،کی بود؟ پروانه ها پر پر شدن به امیدی دیدنِ آزادی، نفهمیدن آزادی‌شون،رهایی از پیله بود. من اینو فهمیدم، اما همیشه روز های بعد از اتفاق هم هست، روزِ بعد از رهایی از پیله، دیگه آزادی چی بود؟چرا باید ترسناک باشه این ساعت، چون تموم میشه؟ راه حلش که واضحه،وارونگی بود. دقیقه های پروانه ترسناک بود، هر ثانیه‌ی کرم، پر از امید بود. من خودم از دلِ این خاک بیرون اومدم، با دست های خودم آتیش زدم به چشم هام، اما چرا؟ اولش که همه چیز روشن بود، آخرش هم که نبود، فکر کنم این لابه لا،همون زندگی بود.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 11:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابِ تووی تابلو</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-b9xid39hzzco</link>
                <description>میبینشمون، بازم مثل همیشه بدون هیچ مقدمه ای پرتاب به سمت ترس ها. نخواستم ذهنم رو باز تر کنم، خواستم انعکاسِ اون چیزی که همیشه داشتم رو بچشم. نخواستم ویولن رو بشنوم، خواستم آرشه بشم. ولی قصه ی من همیشه همون بود و انعکاس، همیشه بینِ دونفرِ دیگه. من میسازمشون، میفرستمشون به آسمون، نه آسمونِ آبیِ صبح ها، اون آسمونِ تاریک و محشرِ شب، صاف و بدون هیچ نورِ مزاحمی، بدونِ پرنده ی رهگذری، فقط کادرِ تماشاییِ خودِ خودِ آسمون. تا نگاهش به نگاهش افتاد، دست و پاش رو گم کرد. حلقه ی زحل رو برداشت و جلوش زانو زد. اون یکی ذوق کرد، دست هاش رو گذاشت جلوی دهنش و از چشم هاش، اشک هایِ خوشحالی شروع کرد بالا رفتن. گفت قبول میکنم. دستشو گرفت و بردش دورتر.به سمتِ هم می‌دویدن، گاهی هم باهم و به سمتِ یه جای دیگه. اصلا توو کتشون نمیرفت که از این سیاره و منظومه باشن. هرچقدر هوا سرد تر، آخ که چقدر اون بغل گرم تر. کلا اگه واسه زندگی مقصد بذاری بالاخره یه جایی میرسی و ماجراجویی تموم میشه، قشنگ نیست اونجوری، من که حذف کردم مقصدشونو.&quot;چقدر لذت میبرم از حرف زدن باهات، انگار شدم نویسنده و تک تکِ حرفایی که توو ذهن خودم مونولوگ وار جلو میرفتن، حالا شدن یه بخشی از نمایشنامه‌مون و هر دیالوگ قشنگ تر از دیالوگِ قبلی.&quot;، دختر گفت، این بخشش با من نبود خودش گفت. حتی بدونِ این که براشون لبخند بنویسم شروع کردن به خندیدن، منم ناخودآگاه خندیدم، من دارم اونا رو مینویسم یا اونا منو میکِشن؟ یکم نشستن مینویسم، خیلی راه اومدن.  + از اینجا میتونم داخل سرتو ببینم.- عه بگو ببینم الان چی داره ازش رد میشه؟+ ترس. - دیدی اشتباه کردی، من الان خوشحال ترین آدمِ این دنیام. + اما من اینجا نشستم و همش فکرِ رفتنِ من تووی ذهنت میاد و میره. - خب قول بده که هیچوقت نمیری.+ خب تو منو برای همیشه نگه دار.- اگه خودت بخوای بری که نمیتونم به زور نگهت دارم.+ ولی من دلم نمیخواد هیچوقت برم. - فقط یه قول ازت میخوام. + تو قول میدی؟ نمیتونم حرفای آدما رو بنویسم. هیچکدوم از اینا کارِ من نبود. میتونم بهش وجود بدم، میتونم بهش افکار بدم، میتونم ترس هاش رو کنترل کنم، اما نمیتونم چیزی که از اون دهنِ لعنتی میاد بیرون رو کنترل کنم. - چرا انقدر عجیبی؟ از چی میترسی که احساستو نمیگی؟+ هیچ انعکاسی وجود نداره، همیشه فقط یه دونه تو وجود داره. همیشه فقط میشی یه طرف قضیه و اون طرف میشه عجیب. انعکاس که کلمه ی من بود، میدونه که من وجود دارم؟ من بهت یه شخصیتِ عاشق دادم، من بهت محبت دادم، این حرف ها داره از کجا میاد؟ چرا نمیفهمم. - اگه من اون طرفشو هیچوقت نبینم، پس چجوری قراره درک کنم، چجوری قراره درک بشم.+ شاید همین دیالوگ ها بتونن یه کمکی بکنن، شاید اگه تا صبح ها حرف بزنیم، شب ها بتونیم همو بفهمیم.- ولی من نمیدونم چی بگم، وقتی که میترسم از رفتنت فقط میتونم به تو فکر کنم، پس خودم چی؟+ من نمیترسم، منم به خودم فکر میکنم، پس تو چی واقعا.- اینجور شبا قلبم غرق میشه از افکار و مغزم خفه میشه زیرِ مردابِ احساس، این درد لعنتی تکراری نمیشه، خوب نمیشه، فراموش نمیشه.+ خب سعی نکن فراموشش کنی، سعی کن یاد بگیری باهاش زندگی کنی، آخه، همیشه هست دیگه.- توهم یه چیزی میگیا، حرفش آسونه فقط، مگه میشه قلبت بشه اندازه سرت، هی بخواد قفسشو بشکونه و تو زندگی کنی باهاش؟+ اگه تونستی بذاری قفسشو بشکونه، قبوله، حق باتوعه.فکر کنم آدما واسه ترک شدن ساخته نشدن، اما میتونن ترک کنن. اونی که ترک میکنه احساساتشو جا میذاره و اونی که ترک شده خودش یه عالمه حس توی قلبش قلبمه شده، تازه احساساتِ کسی که ترکش میکنه هم اضافه میشه. فکر کنم مالِ همینه که بعضی وقتا حس میکنم واقعا قلبم داره میترکه. + یادته این تابلو رو باهم میکشیدیم؟- آره.+ چرا نویسنده رو تنها کشیدیم؟- فکر کنم کسِ دیگه ای رو پیدا نکردیم به جز اون که بکشیم. احساسِ خالی بودن میکنم. احساس میکنم خالی بودنم، از جا گذاشتنِ هر دفعه یه تیکه ای از خودم پیشِ آدما بوده. اینا حسایی ان که کلمه‌ن اما واقعا میشه بعضی وقتا خالی شد، تا وقتی که یکی یه تیکه از خودشو پیشت جا بذاره و تو باز دوباره از ساکن بودن دربیای و بری، و بازم یکم جلوتر ترک بشی. </description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 01:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادثه بوسه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-yqbnzmspvmu9</link>
                <description>سرد، خیس، تاریک؛ مثل شبِ بارونی. ابرهاش گفتن میبارم، ولی قرارمون خون نبود، واسه خاطرِ همون شبم که شده انتظار سیرابی رو داشتم، که خون به لب شدم. چشم هاش رو بوسیدم، سرخ تر از هروقت لب هام. تپشِ قلبِ سیاهش با ضربان ریتمِ مغزم آروم آروم، تند تند، آروم آروم، تند تند، جا به جا میشد و تراژدیِ افکارش اتاق رو گرفت. حتی از اتاق رفتم بیرون، تناسخِ وجودش تووی ماه هم ولم نمیکرد. آسمون رو آغشته به خنده ی عصبیِ قرمز رنگش کرده بود. نتونستم بمونم بیرون.من واردِ من شد، از بیرون باز با صدای گرمش صدام میزد. باز بوی عطر موهای سیاهش تووی شب میپیچید، وقتی گرگ و میش بود و میخواست طلوع بشه، باز و باز و باز اون عطر تووی هوا میموند، باز روز نمیشد. منم پرت شدم توو گم شدنی که از حواس پرتی نبود، از فرار بود. تا حالا توی خودت گم شدی؟ صورتشو از رو به رو میدیدم، درست بالای لبه ی چاه، با هرکلمه‌ش اتمسفرِ چاه شرجی تر، با هر دروغ‌ش، دروغ؟اگه با دروغش ریتم سقوط آروم تر میشد آره،با هر دروغش فاصله‌م با زمین بیشتر میشد. دنده‌م رو شکوند، وقتی که دیگه دروغ نگفت و کوبوندم به زمین. با همون استخونِ خام خودشو ساخت، کنارم ایستاد، همونقدر نزدیک، هم از بیرون و هم از وجود. سرگیجه داشتم، منو توو آغوشش گرفت. از هرج و مرجِ اون همهمه این بار پرت شدم توو آغوشِ حادثه‌ی تلخِ اولین بار. گفتم برمیگردم بازم، فکر میکردم برای ساختنِ دوباره‌ش بود ولی نه، همه‌ی بحث سرِ تکرارِ اولین بار بود. افکارِ آشفته، زخمی که باز شد از کالبد بود و فکری که گره خورد از دیدنِ زخم، یادش افتاد بقیه زخم ها. هیچوقت خوب نمیشن، فقط میگذرن، نه بالاتر دارن نه پایین تر، فقط همین.گفتم بهش منو بکش بالا، گفت منم این پایینم دیوونه.دیگه نمیتونستم، نه این که نتونم بلند نشم راه برم، نه این که نتونم فکر کنم، فقط لا به لای اون همه پرتاب، شدم هم معنیِ نتونستن.هنوز تووی بغلش بودم. میترسیدم، از قبلش میترسیدم، از وقتی که داشتم سقوط میکردم. از بعدش هم میترسیدم، از وقتی که قرار بود این آغوش تموم بشه. حتی زمانِ بینش رو هم تووی فکر بودم. پیک‌ِ گیتارش رو برداشت و کشید به تارها، با مترونومِ بالا؛ که این یعنی پایانِ زمان آغوش. من از ترس واردِ من شد و ترسناک ترین جا واسه من، همون من بود. وقتی که از بالا دیدم، دیدم از همون اول دورم سیاه بود. خون به لبم نبود، بوسه‌ی تیزِ لب هام زخمی‌ش کرد. رعبِ صدای تار ها از ملودی هایِ گوتیکی که نوشته بود نبود، حرف های خودم بود. گفتم چرا همه جا دنبالم هستی؟ گفت چون همه جایِ تو، خودتی. گفتم مگه بهم قول ندادی هیچوقت نذاری برگردم اینجا؟ گفت آره، گفتم تنها، الان که پیشتم. مثلِ اون کابوسی که از بیدار شدنش عرقِ سرد وجودتو میگیره، با فکر به متوقف کردنِ اون لحظه، برگشتم به ناخودآگاه خودم. پرونده هاشو مرتب کردم، قول‌ش رو کشیدم بیرون، بازم دیدمش. میخندید، با گونه هایی کمرنگ. روی چشم هاش خون، روی لب هاش اشک، با این حال، بهش گفتم بغلم کن. ریتمِ ملودی بالا. جا خورد. یک قدم به سمتش برداشتم. نگاه کردم تووی چشم هاش. دستش رو گرفتم. آینه‌ی چشم هاش شکست، تلشته‌هاش به سمتم پرتاب شد.یک قدم دیگه برداشتم،ریتم تنفس هامون ریتمِ تندِ ترانه رو گرفت،اونقدری نزدیک شدم که حرارتِ ژرفایِ وجودش شعله به شعله‌هام میزد،دیگه جایی برای آخرین قدم نبود،صورتم رو حرکت دادم،چشم هام رو بستم. </description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 16:54:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه‌ی خالی‌م</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85-dg8bzxd2qlez</link>
                <description>سرم خواست شونه‌تو لمس کنه.کنارم خالی بود.افتاد.برفِ سفیدی که از آسمون سیاهِ شببه سمت بغلم هجوم می‌آورد،لب‌های تشنه‌مو می‌دید،ولی بی‌تفاوت رد می‌شد.یادش می‌افتم.مثل برف‌ها بود.سیگارِ روشن توی دستمتوی سکوتم باهام حرف می‌زنه.بدون کلمه، درکم می‌کنه.آرومم می‌کنه.دنیای اطرافمو از سرم بیرون می‌کنه.میگه:&quot;ولش کن.برف‌ها رو ببین،تو این هوای تاریک، چقدر قشنگن.&quot;لعنتی.بازم یادش می‌افتم.خوابیدم بین برف‌ها.سرم قایم شده داخل ژاکتم.دست‌هام گمن، توی هوا و خیال، تنها چیزیه که برام مونده.داد ازش.از بین پیچ و واپیچ همه‌ی راه‌های بسته،یه دست رفت لای موهام.میگفت تنهایی که تنها حال نمی‌ده. اگه با یکی تنها بودی و سکوت بین‌تون تونست حرف بزنه،اون‌موقع قشنگه.از اون لبخندهای کج زدم.نگاهش کردم.می‌گفت جمله‌هام مسخره‌ن.ولی نمی‌دونم چرا دوستشون دارم.اینو وقتی گفت،که وسط حرفاش بهش گفتم کاش می‌شد صداتو عطر کنم،همیشه بپوشمش.گفتم اگه غم از فقدان میاد،تنهایی از چی میاد؟گفت تنهایی خودش فقدانه.گفتم فقدانِ چی؟گفت سیگاری که تموم شده،برفی که بند اومده،آدمی که رفته.گفتم خسته‌م. از روزی که می‌ترسیدم چیزی به‌جز تظاهر ازم نمونه، خیلی وقته گذشته، چیزی نمونده. اما باز این غم لعنتیِ از دست دادن ولم نمی‌کنه. انقدر از دست دادم که حسابش از دستم رفته،اما عادت نمی‌شه،هیچوقت نمی‌شه.گفت آره. منم هیچوقت عادت نکردم.تو می‌تونی دست لای موهای من ببری،ولی من سر روو شونه‌ی تو نه؟تو حتی از سیگارمم پُک می‌زنی،ولی من از تو نه؟برف‌ها آینه‌م می‌کردن. مثل اون، فقط روحِ خالی‌م نبود.فکر کردم هستم.اما اون نقطه‌ی خالی لعنتی،اینجا هم هست.همونی که از بچگی کنارم بود،و هیچ‌وقت با هیچ چیز پر نشد.اونی که کسی نتونست پرش کنه.اگه غم یعنی فقدان،شاید معنیش همون نقطه‌ی خالیه.فکر می‌کردم سنگینیِ سرماز شلوغی جمعیتِ افکارمه، ولی غم، با بودن نبود.از نبودن بود.بهم گفت دستام سردن.گفتم میبوسمشون.بهم گفت لبات یخ زدن.گفتم شالمو می‌پیچم دور دستات.بهم گفت نمی‌تونی فقط بگیریشون توی دستت؟سیگارمو پرت کردم.اون تن نبود و  خالی بودم،اما اون روح، بهم تضادِ فقدانو نشون داد.بهم داشتن‌و نشون داد.می‌دونی،خیلی از آدما نمی‌تونن با هم تنها باشن.اما گاهی اوقاتیه نفریه آدممیشه سیگارِ دستت تو سرمای زمستون،زیر برف و بارون.اگه رفت،دیگه نمی‌تونی با خودت تنها باشی.چیزی ازم نموند که بخواد دوست داشته بشه،ولی همه‌ی هدفِ نوشتنِ قلم برای کاغذ، به‌خاطر دوست داشته شدن بود.خیلی وقته توی این حیاط خلوت با اونم.و دیگه نمی‌تونم توی خونه با خودم باشم.هر شب باهاشم.اگه نیام و منو نفهمه،اگه منو بسپاره دست خودم،چیزی ازم نمی‌مونه.یه شب اومد و موهاش شد آسمونِ شبم،صورتش شد ماهِ توی آسمونم،حرف‌هاش،شدن این برف‌هایی که هر شب میان،هر شب میان و منو به آغوش می‌کشن.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 23:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمش با تو</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-yftxubjhnygh</link>
                <description>کشنده‌ترین حس واست چیه؟ من از خودمو بهت میگم.شب بود و طوفان، درخت ها رو از جا می‌کند. رعد و برق، سیل، هرچی که تو بگی. درختِ بید مثل بید می‌لرزید، نمیدونست بیشتر از تاریکیِ شب بترسه یا این که تا چند دقیقه ی دیگه قراره بمیره، نمیدونست خلا ترسناک تره یا خداحافظی. پرنده ها هم روو شاخه‌ش بودن، کلا دوتا بودن، اما انگار سرش گیج میرفت بیشتر میدیدشون. عصبانی بود، دلش میخواست اون هم پر داشت، ولی بگذریم، درخت که داره میمیره اصلا داستان‌ش مهم نیست، بریم سراغ پرنده ها (چشمه ای از بی رحمیِ نویسنده).باهم حرف نمیزدن، ساکت فقط رو به روو رو نگاه میکردن. میدونی انگار هم میدیدن که پایان داره میاد هم میدیدن که عه، خب ما بال داریم پر میزنیم میریم دیگه، فکر کنم جفتشون اینو میدیدن، اما هر کدوم یکی رو بزرگتر میکرد.داشت بهش نگاه میکرد، هنوزم زیبا بود، اما انگار عاشقِ زیبایی‌ش نبود. هنوز دودِل بود. خواست حرف بزنه، اما به جاش فکر کرد. ای لعنت به این فکر، اونایی که فقط حرف میزنن چقدر زندگی‌شون راحت تره؛ دیدی تاحالا؟ جمله هایی که با یادته شروع میشن مملو از درد، خاطره‌ی قشنگ و حسِ از دست رفته‌ن.- یادته شبی که اومدی روو این شاخه و نشستی کنارم؟+ من یادمه اما خنگ، اولین بار اون یکی شاخه بود نه این.- آهان آره، راست میگی.+  من نمیدونم تو پرنده ای یا ماهی.- حالا اصلا مهم این نبود، بذار حرفمو بزنم.+ بگو خب.- هیچی دیگه یادم رفت.فکر کن جنگل داره به پایان میرسه و قهر شروع میشه. نمیدونم بخندم یا گریه کنم.واسه من همیشه کشنده‌ترین حس شک بوده، بعضی وقتا هم حتی حسِ گناه میده، میدونی چی میگم؟ اما خب میگم نمیدونم، موجوده دیگه، مگه میشه فکر و خیال نیاد سراغش. نمیدونم رفته رفته چی جلومو گرفتم که بیشتر فکر کردم و کمتر حرف زدم، نمیدونمم از کِی و کجا شروع شد، اما میدونم که دلم میخواد تموم بشه. دلم باهم پریدن میخواد، حتی توو شروعِ قهر.- تاحالا شک اومده سراغت؟ + شک از چی؟ - شک از این که یه چیزی کامل نیست. + اون که همیشه اینجوریه خب، هر دفعه هم بهت میگم، اما گوشِت بدهکار نیست.- گوشم بدهکار هست، اما انگار یه مشت حس تلنبار شده روو هم دارم، هربار یکی‌ش اذیتم میکنه. انگار مغزمو مه گرفته، یه بار دلم میخواد اینجا بشینم، یه بار دلم میخواد بپرم، خودمم نمیدونم میخوام چیکار کنم.+ خب من که بهت گفته بودم واسه حرف زدن هستم.آخرشم فقط شب هایی که دوست داشته شدی میمونه. شب هایی که فهمیده شدی. انگار با خودم تووی جنگم، هم دوست دارم دوستت داشته باشم و هم دوست دارم دوست داشته بشم، کیه که نخواد. همش اذیت‌م میکنه این حسِ نپخته بودن و دوقطبی بودن. دیوونه شدم. تا به این تصمیم میرسم که باید بپریم، دوباره اون شک‌های کوفتی میان، اگه تصمیمت اشتباه بود و جفتتونو اذیت کردی چی؟ تصمیم بگیرم بشینم و با طوفان برم؟ اگه تصمیمت اشتباه بود و حس‌تو مفت مفت فرستاده باشی رفته باشی چی؟ نمیدونم چی اینو درست میکنه، زمان، فکر کردن، بزرگ شدن. فکر کنم همشون باهم میرن جلو.- تو چی، تو تاحالا افتادی به شک؟ + آره بالاخره واسه منم پیش میاد، منم پرنده‌م، کامل نیستم.- چرا بلد نیستیم فقط بگیمش؟ خب بدترین اتفاقی که میتونه بیفته چیه مگه. + از من نپرس وقتی خودتم مثل منی.- پس امشب شب تصمیم گیری نیست کلا. + نه، گور بابای تصمیم حالا فعلا، داریم حرف میزنیم. اصلا چیه این شک؟ - همون وقتایی که میمونی بین حرف زدن و نزدن، همون موقع هایی که یاد نمیگیری از گذشته‌ت.خیلی وقته شب آروم گرفته، خیلی وقتِ طوفان درخت‌و برداشته و رفته، درختِ رفته شاخه ای جا نذاشته، اما خب اونا هنوز اونجان، معلق رووی هوا، یا حرف میزنن یا بغل هم سکوت کردن.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 12:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمرنگِ فراموش نشدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%DA%A9%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-b61rrloukgno</link>
                <description>تنهام بذار،ولم کن، ترو خدا نیا دنبالِ من. تمام امشب‌و از بین همه کوچه ها تعقیبم میکرد؛ از سر کار برمی‌گشتم، شهر خالی بود و انگار من تنها ساکنش بودم. همه چی از وقتی شروع شد که به اون آهنگ گوش دادم، اونموقع اولین بار فهمیدم که پشتِ سرمه. هرچقدر قدم هام رو تند تند میکردم، اون هم تند تند قدم برمیداشت پشت سرم، وقتی هم که شروع کردم به دویدن، اونم دویید. تاحالا هیولایی به این زیبایی ندیده بودم. از سر و صورت‌ش لحظه های خوبم می‌چکید، از دندون های نیش و تیزش هم خاطره های خوبی که توو لحظه های غمگینم شکل گرفته بودن. اگه وامیسادم و بهش خیره میشدم، مطمئنا از پا درم می آورد. با هر قیمتی که بود جونمو گذاشتم روی شونه هام و فرار کردم. تا حالا که رسیدم پشت این دیوار. از این شکاف میتونم ببینمش که چجوری همه جارو داره زیر و رو میکنه تا پیدام کنه، صدای نعره هاش رو می‌شنوم. چرا صبح نمیشه؟ داد زد « تو که عاشق شب بودی، من فقط می‌خوام بهت شبایی‌تو نشون بدم که ماه‌ت کامل بود». اشک از بغل چشمم پایین میومدم و بغضم رو قورت میدادم که مبادا صدای ترسم از دهنم بزنه بیرون. چشمامو میبستم، اما اون لحظه هایی که زیرچشمی نگاه میکردم، انگار میمردم و زنده میشدم. لحظه‌ی های گذشته ی لعنتی، ولم کن. هیچوقت انقدر زیبا نبود. نمیدونم، چرا اینطوری فکر میکنم. هرچی جلوتر میرم بیشتر دلتنگ لحظه های قبلم میشم. حتی به بعدا فکر میکنم و دلم برای الان تنگ میشه. انگار نمیتونم تووی حال و آینده زندگی کنم، انگار می‌دونم تهش این دیو منو گیر میاره و وادارم می‌کنه به زندگی توو قبلاً.آرامشو یه جایی، بین لحظه های سرد و نمناکِ گذشته، بین اون برگای پاییزی که زیر پاهام باهاش لگد میشد جا گذاشتم، جا گذاشتم و هیچوقت دیگه نتونستم پیداش کنم. گاهی اوقات صدای احساساتم به قدری زیاد میشن، که اجازه نمیدن مغزم فکر کنه و زبونم به زبونش بیاره، فقط سکوت میکنم و دور میشم، شاید سکوت و حرف نزدن، همون آرامشِ گم شده لا به لای برگ هاست. ناراحتم، دلم میخواد هرچی حسِ تلنبار شده توو وجودم هستو خالی کنم، دلم میخواد انقدری داد بزنم که هیچی تووی وجودم نمونه، همه چی مثل کاغذِ نو سفید بشه. دلم احساساتِ تازه میخواد، حس هایی که تکرار بشن ولی تکراری نشن. خسته شدم از فرار کردن، به خودم اومدم و دیدم زل زدم به چشم هاش و دارم این حرف هارو بهش میزنم، اونم همینطوری که با دقت گوش میداد، جلوی دهنش رو با چشمای خیس گرفته بود. فقط زیرِ لب می‌گفت تنهام بذار. بهش گفتم داد بزن، داد زد و کمرنگ شدم. بهش گفتم عصبانی شو، عصبانی شد و کمرنگ تر شدم. بهش گفتم حالا، فراموش کن. نتونست فراموش کنه، منم نه تونستم کامل بمونم، نه تونستم پاک بشم. همونِ هاله ی کمرنگ، واسه ی همیشه موندم. </description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 00:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jdxngieoh4ur</link>
                <description>عجیب ترینِ معمولی ای بود که میدیدم، یعنی من جلو رو نگاه میکردم، جلوم مه بود، مگه چی بود؟ اصلا نمیدونم چیشد.راهی نبود، غروب بود، مگه از غروب قشنگ تر داریم؟ آره، مسیرش. مسیرش؟راه افتادم، من چجوری برم بالا؟ مگه میشه این قله رو فتح کرد، خیلی دست نیافتنی به نظر میرسه از اینجا. هواش گرم بود، اما حس میکردم با رطوبتش دارم پس زده میشم، چشمش افتاد به من، دلش به رحم اومد، گذاشت وارد شم. افتادم تووی جاده‌ش.جاده هاش، اصلا راهِ مستقیمی نبودن، حس میکردم میخوان اذیتم کنن، همش از این طرف به اون طرف میکشوندنم، قشنگ ترین پیچ هایی که دیده بودم. مشکی نه ولی سیاه، مثلِ سیاهیه غمای اون شبای تنهاییم، شلخته مثل افکارم وقتی توشون قدم میزدم، یکمم مرطوب. واردِ زمینش شدم، هنوز غروب بود، ولی روشن بود و صاف. سبز؟ آره سبز صداش میکردن. رفتم و رفتم، دلم از قدم زدن توو این زمین خسته نمیشد. پاهام ولی یکم، درد گرفت. نشستم، زانوهامو بردم تووی دلم، نگاه کردم به آسمونش، بهش گفتم چرا اینجا انقدر خلوته؟ صدایی نیومد. همونجا موندم. بیدار شدم، هنوز غروب بود. رفتم باز و رفتم، چرا نمیتونستم وایسم، چرا باید بازم میرفتم، نمیدونم، توی طول مسیر انقدری پرسیدم و پرسیدم، که مغزم میگفت فقط هیچی نگو، یکم باهام فکر نکن، یکم فقط برو، یکم فقط ببین، منم جوابی نداشتم یکم دهنمو بستم.از دل زمینش سبزی میزد بیرون. رسیدم به یه دشت سرخ، پره رزهای وحشی. رفتم جلو، یکی از اونا رو گرفتم جلوی صورتم، یکم بو کردم، داشت مغزمو از سرم بیرون میکشید، داشت هوش از سرم میبرد، خواستم بچینمش، بهم گفت نه، نمیتونی. ناراحت شدم. توی دشت قدم میزدم، بهش گفتم مگه تو مهربون نیستی؟ گفت هستم، ولی صبر داشته باش. باز توی دشت قدم میزدم، دلم میخواست اون رزها مال من باشن، اما انگار مال من نبودن. به آخراش رسیدم، غروبم به آخراش رسیده بود، صدام زد توو اون شبِ تاریک، گفت بیا، گفتم چی؟ گفتم این یه شاخه واسه تو، برق از سرم پرید. گفتم کمه، یه شاخه ی دیگه م بهم داد. دلم میخواست همونجا بمونم، دلم میخواست شبو همونجا صبح کنم، ولی نشد. اما درعوض، دوتا شاخه رزِ وحشی باهام موند. هنوزم دارمشون. غروب تموم شد، تاریکی شروع شد. رسیدم به یه زمینِ دیگه، اما اینجا مثل قبلی نبود، صاف بود، بدون هیچ تَرَکی. گفتم اینجا زمینِ چیه؟ گفت واسه کاشته. گفتم کاشتِ چی؟ دیگه صدایی نیومد. سر در گم بودم، توو سرِ خودم گم بودم، اونقدری گرم و دوست داشتنی بود که بهم حس میداد، حس میکردم خونه‌مه. داشت ترک میخورد، گفتم این زمینو چی سرپا نگه میداره؟ گفت تو باید بگی. من بگم؟ مگه من چی میدونم که بگم؟ هیچ چیزی اونجا نبود. از وقتی پام رو گذاشتم اونجا، هی داشت سرد تر میشد. رزها رو از جیبم آوردم بیرون، کاشتم اونجا. جون گرفت. از اون آتیشی که تووی قفسه سینه م بود و توو اون سرما سرپا نگهم میداشت، یکم حرارت برداشتم زدم بهش، مثل اولش شد. لبخند زد، ولی چیزی نگفت، فقط همون لبخند، انگار باهام حرف میزد. میشه من همینجا بمونم؟ گفت نه، گفتم چرا جواب بعضی سوالامو میدی جواب بعضی هاشو نه؟ چیزی نگفت، فکر کنم اینم یکی از همونا بود. بهش گفتم چرا اینجا انقد خلوته؟ گفت انقد سوال نپرس، هیچکس اینجا رو بلد نیست. فکر کنم خوشحال شدم، حتی با این که غروب بود. اونجا هم نشد بمونم، فکر کنم زمین بعدی هم نمیتونم بمونم. چقدر راه دارم و چقدر سوال، و این بار، قلبی که بهم میگه سوال نپرس و فقط از جاده ها لذت ببر. دشت بود، جاده بود، مگه چی بود؟ نمیدونم، عجیب ترین جایِ معمولی ای که دیدم.مسحور کننده ترین لحظه ی هر روزی نزدیک به غروبشه، وقتی که خورشید و زمین بهم میرسن، رسیدن قشنگه. از وقتی واردش شدم فقط غروب بود، انگار خورشید گیر افتاده بود اونجا، نه دلش میومد بره، نه دلش میومد برگرده، دلش میخواست بزنه نابود کنه هرچی منطقِ رو، بزنه و فقط همونجا پیشِ زمین بمونه. داشتم میرفتم، ولی وایسادم. به پشت سرم نگاه کردم، به جاده ای که تاالان داشتم میومدم. خاطراتمو مرور میکردم و لبخندی بزرگ مثل وقتی که خورشید میرسید به زمین و میزد، میزدم. یاد اون موهای فر و پیچ و واپیچش افتادم، اون جاده های قشنگ و اذیت کننده‌‌ش؛ یاد پیشونیِ صاف و براقش میفتادم، که با هرقدمی که توش برمیداشتم، بیشتر دلم میخواست به زمینش بوسه بزنم؛ یادِ دشتِ سرخِ لبای وحشیش میفتم، که بارِ اول دوتا شاخه بوسه بهم هدیه داد و منی که کیش بودمو، ماتِ خودش کرد؛ یاد گردنِ نرم و کم طاقتش میفتم، که فقط با همون شاخه گلِ بوسه ها و اون حرارت سرپا میموند. یادم میادش، یادِ اون لبخندی که باهام حرف میزد. هوا غروبه، جاده‌م هنوز راه داره، امیدوارم هیچوقت به انتهاش نرسم، حتی اگه فتحش کردم. هواش غروبه، مگه داریم قشنگ تر از غروب؟ آره، مسیرش. </description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 00:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیشد</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%DA%86%DB%8C%D8%B4%D8%AF-zfnbktqh7nfi</link>
                <description>لای خاطراتِ خاکستریِ اینجا قدم میزدم. هر کدوم رو که بو میکشیدم، بوی دلتنگی میداد. بوی دلتنگیِ اولین بار ها، بوی دلتنگیِ اولین نگاه ها، بوی دلتنگی اولین صحبت ها و کلمه ها. انگار غمگین ترین نکته در مورد زندگی همین برنگشتنِ خاطراته. چیزایی که چفتِ گذشته شدن و دیگه خبری ازشون نیست، اگه هم باشه، دیگه رنگِ دفعه ی اولو ندارن. میگیری چی میگم؟کی دیگه میشه مثل اولین باری که حرف زدی باهام با ترس و خجالت دست دراز کنی و بخوای روحمو لمس کنی، کی دیگه میشه مثل شبی که تا صبح بیدار بودیم تماشات کنم و به بودنت فکر کنم. الان؟ دیگه نمیشه، نمیشه وقتی نیستی به بودنت فکر کنم، چون وقتی یادم میاد نیستی هزار بار میمیرم. این واقعا تلخه که مثل اولاش نمیشه، من قدر اون لحظه های اولو ندونستم، توو اون لحظه انقدر خوشحال بودم که هیچوقت به این فکر نمی‌کردم که یه موقعی دلتنگشون بشم، توو اون لحظه ای که نسیم میزد، تو حرف می‌زدی و من تماشا می‌کردم، به این چیزا فکر نمی‌کردم. اِی اِی اِی، چقد زود گذشت. وقتی که برگا ریخت خوب بود، واسه اولین بار بود که میریخت، ولی چیشد که زمستون شد؟ این سرمای لعنتی از کجا اومد، این دوریِ مزخرف از سرماست؟ خب بغلِ من که گرم ترین جا واست بود. پر از تکرارهای چی میشه، پر از سقوط هایِ چپکی از قله های خوش خیالی، پر از هیاهوی توو خالی و غم واسه خاطرِ هیچی، پر از خالی بودنم و انگار از حجم پر بودن سِر شدم. کاش حس نمی‌کردم، کاش قلبم اینقدر سرخ نبود، کاش کلیدِ انجمادِ لحظه ها دستم بود و همون جا که نزدیک ترین بودیم، همونجا که یه نفر بودیم، همونجا که می‌خندیدیم، همه چی رو منجمد میکردم. شدم اون خرسی که اشک میریزه، ولی خب چه عیبی داره، اشک ریختنم نشون میده تووم حس زنده ست، لایِ خاطرات خاکستری اینجا قدم میزدم، تورو دیدم، دلتنگت شدم و اشک دیگه نزاشت قدم بزنم. نشستم همینجا، یه چایی میخورم، خاطراتمو ورق میزنم. شاید بعداً ادامه بدم قدم زدنو، شاید این لحظه ها از نوع جدید تکرار بشن، اگه هم از نوع جدید نباشن برای من هیچوقت تکراری نمیشن.آتیشه اینجا داغه، یادم میاد وقتایی رو که سرم تووی دلش بود و خالی بودم از پر بودن. چیشد که زمستون شد؟ با این که سردمه، اما هنوزم گیرم توو این زمستونه لعنتی. تنها حرارتی که برام مونده همین خاطراتِ خاکستریه.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 23:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارمون</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86-bh99juq6tqae</link>
                <description>انگار بعد از اون، این نبضِ دیگه تند تند نزد. قرار گذاشتیم هر سال همین موقع، بیایم کنار این درخت بشینیم و وانمود کنیم اولین باره. درخت خیلی بزرگه و ماهم هرسال یادمون میره مشخص کنید کدوم سمتش بشینیم، واسه ی همین تا میایم همدیگه رو پیدا کنیم، میگذره و شب میشه. اما خب، باز خوبه که شبو داریم. ما نمیخواستیم از هم جدا شیم، اشتباهه ما این بود که فکر میکردیم برای همیم، یا شاید حداقل یکی ازما، برای همین تصمیم گرفتیم. کاش از اون اول میفهمیدیم یکی از ما بوده. این که اجازه بدی جایِ اشتباهی احساساتت رشد کنن بزرگترین ضربه ایه که میتونی به روحت بزنی. میدونی، بعضیا یه رودِ گرم و دنج از خودشون بهت نشون میدن، یه جای ابدی و راحت، تو ام ساده ای خب، زود گول میخوری و اجازه میدی احساساتت مثل بچه ی چند ساله و کوچولو اونجا بازی کنه، فارغ از این که اون رودخونه هه فصلی بوده و اون شرشر و آبی بودنش فقط واسه چند وقت بوده. اما دیگه مگه میشه به اون بچه فهموند که اینجا دیگه خشک شده و جایی واسه تو نیست؟رودخونه تقصیری نداره، اون بچه هم تقصیری نداره، من فکر میکنم مقصر تویی که نتونستی یک رودخونه ی فصلی رو از یه جریانِ آبِ دائمی تشخیص بدی. حالا با این همه احساسِ تلنبار شده رووی دستم چیکار کنم؟ میرم و به هر کس که سر راهم دیدم یکم میدم، میرم و به هرکسی که دیدم التماس میکنم یکم از این ها رو نگه داره، چون من نمیتونم کنترلشون کنم. روز اولی که دیدمش، اینجا پای این درخت نشسته بودم و کار خاصی ام نمیکردم. اومد نشست کنارِ من، زل زد تووی چشمای من، منم نتونستم جلوی اون بچه کوچولو رو بگیرم، تا غرقِ موجایِ گرم و زیبایِ نگاهش نشه. بعضی وقتا فکر میکنم اگه آب نبود، غرق شدنی هم نبود؛ اما خب میدونی مسخره ست. بهش گفتم این حسی که آدم هی دوست داره غمگین باشه چیه؟ گفت افسردگی. اصلا انتظارشو نداشتم، خنده م گرفت. گفت بعضی وقتا آدم اونقدری جلویِ آدم چیز هست، که میزنه زیرِ دلش. جمله ی عجیبیه اما مثل یه کرم میمونه. مغزِ آدم با زجر کشید جاهای خالیِ کمبودِ احساساتی رو پر میکنه، که داره به خاطرشون زجر میکشه؛ انگار اگه داخلِ یه چرخه بندازتش، هیچوقت دیگه مجبور نمیشه به تهش فکر کنه و تصمیم بگیره. برای همینه که شل نمیگیره، برای همینه که فکر کردنِ بیش از حد رو انتخاب میکنه. بهم گفت وانمود کنیم اولین باره، خوشحال شدم و قبول کردم. بهم گفت بیا تا شب دنبال هم بگردیم و دم دمای غروب همدیگه رو پیدا کنیم تا قشنگ تر باشه، خوشحال شدم و قبول کردم. داشتم به این فکر میکردم که اگه هزارتا پیشنهاد دیگه هم میداد، خوشحال میشدم و قبول میکردم، اما من تا به حال هیچ پیشنهادی ندادم. - بعضی وقت ها فکر میکنم اگه اون روز زیرِ اون درخت کسی نمیومد و به حالِ خودم بودم چه اتفاقی میفتاد. میدونی، شاید خاطراتِ کمتری داشتم اما خب احساس میکنم راحت تر بودم. + راحت بودن مال احمقاست. هرچی حس ببینی تجربه ست دیگه، کی به کیه، چاقو که نخوردی، چند سال دیگه همش یادت میره. - خب تا چند سال دیگه خیلی مونده، من چیکار کنم تا آخه دیگه بهش فکر نکنم.+ احمق جون، تا وقتی 364 روز کامل بشینی زیر این درخت و منتظر اون یه روزِ باشی، مگه میشه بهش فکر نکنی؟ بلند شو برو به زندگیت برس. مثل این که پرنده هه اعصابِ حرف زدن نداشت.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 16:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاهایِ آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-nyux7nabxy4x</link>
                <description>منتظر. نگران. پر از استرس. بدون حتی ذره ای تمرکز. فقط پِی گشتن، برای پیدا کردن. نمیشه از قواعد پیروی کرد، قواعد سختن. اگه بگی دوستش دارم، هیچوقت نباید سرش داد بزنی؛ اما خشم، اما خشم چی میشه؟ اگه بگی خشم بود، خشم حس ارزش پیدا میکنه، اگه بگی خشم بود، خشم میگه من به اینجا تعلق دارم، بازم میام. تا یه شب بارون میزنه، خشم میشه غم. خشم سرخه اما خاکستری که از خاموش شدنش میاد مثلِ ذغال سیاهه و این دردآور ترین نوعِ ناراحت بودنه. مِه، تنها کلمه ی کافی برای حس کردنِ سرما، برای تشخیص دادنِ دلی که گرفته. برای پیدا کردنِ اون ابری که دلش پره اما نمیریزه. از وقتی یادم میاد نه، اما از وقتی یه چیزی شد که یادم نمیاد، هروقت اومدم تووی خودم، آسمونم پر از مه بود. دیوارای دلم از تنهایی تار عنکبوت بسته بودن، دیدی؟ مثل این فیلما. فانتزیِ سبز بودنم تووی دنیای خیال جریان داشت، از همون اولش. از همون اولشم با رودخونه و مسیرِ منتهی به آبشار میریخت وسطِ دلم، با همه ی شکوه ش میریخت، اما اون مهِ لعنتی هیچوقت نذاشت من ببینمش. من فقط وقتی که آبا چاله میشدنو یادمه. یادمه که نه، هنوز توشون راه میرم.جدیدا خیلی دل تنگ میشم. ای کاش هیچوقت منو با تنهاییم تنها نمیذاشتن. ای کاش درِ وجودم قفل میشد و همیشه، واسه بقیه ی عمر همون بیرون میموندم. من از این خونه های خراب شده، از ابرهایی که سرتاسرِ تیر چراغ برق های خیابونامو گرفته، از گودالِ جلوی پام که مه نمیذاره ببینمش، من از این شهرِ متروکه میترسم. قواعد میگن هیچوقت اجازه نده اون آبشار شکل بگیره، شاید این پایین پر از چاله نشد. قواعد میگن حرف بزن، میگن نذاره کلمه ها بخار بشه، نذار آسمونِ وجودت پر از ابر بشه و ستاره ت گم. منی که یک عمرِ دارم با بارونی اینجا قدم میزنم، کم حرفم یا پر فکر؟ قواعد میگن هر حرفی رو نزن، هرکسی نمیفهمه. اما من هر حرفی رو میزنم و این که هرکسی نمیفهمه منو گیج میکنه. عاشقِ وقتایی ام که اینجام، عاشقِ این هاله ی مه گرفته. قواعد میگن، احساساتِ زیاد مسئولیت زیادتری دارن. قواعد، قواعد، قواعد. پرم از حرف هایی که میخواستم بزنم و یادم نمیاد، اشباع شدم از احساسات جدیدی که انگار هیچجوره کلمه نمیشن. وقتی یه شبِ پر ستاره میبینم، وقتی به اون ماده ی تاریکِ داخلِ آسمون خیره میشم، انگار وارد وجودم میشم. وقتی خیره به مدرسه ی متروکه ی تووی جنگل میشم، وقتی خیره به امواجِ وحشیِ باد و دریا میشم، انگار وارد وجودم میشم. نمیدونم دلتنگِ چی میشم، اما از این گذرِ لحظه ها که انگار درست تدوین نشدن شاکی ام. من لحظه ی خوب رو بعد از لحظه ی بد نیازم دارم، من اشک رو وقتی تنها نیستم نیاز دارم و من، پرواز رو وقتی بیرونم نیاز دارم. هر بار  که اینجا قدم میزنم تکه تکه خاطرات رو از اون آبشار میگیرم، خاطراتی که اتفاق افتادن، خاطراتی که باید اتفاق می افتادن و خاطراتی که هیچ تصوری ازشون ندارم. هیچ قاعده ای برای تدوینِ لحظه ها پیدا نکردم.من وارد وجودم میشه، اما تو چی؟ اگه صدای سکوتم رو شنیدی و واسم حرف زدی؛ این بار تنها این توو برنمیگردم. پیچیدگی، عنصری که باعث میشه دنبالم بیای، عنصری که سالهاست بذرش رو پرورش میدم و خودم هم نمیدونم چرا. با این که انزوا میاره، اما این افکار، این سکوت ها و این غرور، همیشه خاکی باقی میمونه که فقط پیچیدگی داخلش اجازه ی رشد داره.اگه بگی دوستش دارم، اما سرش داد بزنی، اما باز بگی دوستش دارم؛ سرشو میذاره رووی پاهات و به این فکر میکنه که دوستش داری، نه به این که سرش داد زدی. شاید اونجوری هیچوقت نره توو خودش، شاید به آرزوش رسید و اون بیرون موند، شاید دیگه از کسی نترسید و تنهایی رو نخواست. هیچکس تنهایی رو نمیخواد، اما اگه هیچکس اونو نخواد، با حذف کلماتش فقط تنهایی میمونه. همیشه اتفاق، لحظه ای که انتظارش رو نداشتم بوده. همیشه جای اتفاق و لحظه همه ی قواعد بوده. این تکه احساسات آشنان، این سرزمین همیشه ام تازه نیست، خیلی جاهاش آشنان.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 00:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزِ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%B1%D8%B2%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-pupxc5sg8dch</link>
                <description>دلم نمیخواد با هرچیز یاد خاطره های قبلم بیفتم. این سنگ، این در، این تخت، این لباس ها، این رزهای پژمرده.تصویر چشماش تو ذهنم.انعکاس افکارم تووی چشم هاش.همه چیز دست بهَم داده تا نتونم فراموشش کنم.شدم اون مغروقی که بین موج های وحشیِ خاطراتش داره بلعیده میشه و هیچ دستی به سمتش نمیاد، اون کسی که تو تالاب خاطرات هرچی بیشتر تلاش میکنه واسه بیرون اومدن، بیشتر فرو میره.شاید بین این همه وحشت و بین این همه سردرگمی، والِ فراموشی بتونه پیدام کنه‌.قورتم بده،نجاتم بده.گل نگاهی بهش در حالی که فکر میکرد انداخت:- شاید باید غرق شی تا حقیقت ها رو بفهمی.+ غرقِ حقیقت ها؟- غرق خاطرات.+ من خاطره ای ندارم، حافظه ی من فقط توهماتِ به وقوع پیوستن یه خیالِ شیرین رو نگه داشته، اونقدری که هیچی از حقیقت توش نمونه.- خاطره داری... همه این توهم ها مربوط به زمانیه که فکر میکردی قراره تا ابد باهم باشین... همون موقعی که منو اولین بار دیدی،یادته؟+ یادم ننداز که چقد آدمِ خیال پردازی ام.- آدما به خیال هاشون زنده ان.. حداقل برای مدت کمی... و دوباره خیال جدید.+ تو که آدم نیستی، از کجا میدونی؟- من علت خیلی از خیال های توعم.+ پس بهم بگو چرا فرار میکنم؟- دوست نداری قبول کنی همشون خیال بوده. اولین باری که منو دیدی خیال کردی قراره بشم نور ایندت. گذاشتیم جلو چشمات.. بهم میرسیدی هروز.. خیال هاتو میگفتی بهم.+ اولش، آره،اما بعدا توهم از شنیدن اون خیال های خام پژمردی.- من پژمردم چون تو حقیقت رو فهمیدی، آتیش حقیقت درونت خشکم کرد.+ توو دنیای گل ها کی میگه حقیقت چیه؟ شاید خیالِ من حقیقت بود و حقیقتم خیالی بیشتر نبود؛ شاید برای پژمردنت عجله کردی. - ببین حتی الان هم داری خیال جدید میکنی.+ من که بهت گفتم فرار میکنم، من از علت فرار میکنم، من از فکر کردن فرار میکنم، من از جاهای تاریک، من از دور شدن، من از دوست داشته نشدن فرار میکنم.- اما مثل این که اینبار به تهش رسیدی.پنجره باز شد، باد زد به گل.گل بین کلمات خودش، از بین رفت و پر پر شد.اینبار تالاب خاطرات فرو بردش به اعماق حقیقت ها.اینبار،بیشتر از دفعه های قبلی غرق شد، مثل این که اینبار والی نبود.پوچی مطلق از فهمیدن تمامی حقیقت ها، ریخت تموم اون چاله هایی که با خیال پر شده بود. آدم به این راحتی ها نمیریزه،اما اگه بریزه،اگه بریزه ،آوار میشه به روی تموم اون آرزو ها، خیال ها.شاید بادی که اومد، برگ های گل‌و نریخت.شاید آدم بین کلماتش ریخت.شاید آدم، ریخت.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 15:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرها باز.</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%BE%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-zzasinrpgwrd</link>
                <description>سوراخی ریز ما بینِ این سنگ ها و صخره های بزرگ وجود داره، سوراخی که داخلش نوری نیست و بادی رد نمیشه، داخلش گرمِ و دنج، شاید آرامش بخش ترین جایِ این کوهستان برای من. جایی که ترس نمیتونه منو پیدا کنه، جایی که غصه ی تنهایی رو نمیخورم، میدونی چرا؟ چون کسی به جز من اونجا جا نمیشه، و میتونم با این جمله خودم رو قانع کنم. بین آسمان آبیِ صبح و آسمانِ تاریکِ شب، آسمانِ عصرها زمان مورد علاقه ی منه. وقتی که تاریکی هست، اما نور هم هنوز نرفته. وقتی که باد میوزه به بال هام و میتونم بین امواجش حسِ معلق بودن بگیرم. وقتی که صدای سکوت میاد. امروز هم نتونستم بپرم، هنوز پرواز رو یاد نگرفتم. اینجا محلِ عبورِ موجودات زیادی نیست، اما گه گداری بعضی ها پیدا میشن. تووی خیالتِ عمیق و بزرگی که دارم، با وجودِ جثه کوچیکم؛ مسیرِ منتهی به پرواز به بقیه پرنده ها ختم میشه، یا حتی بقیه ی موجودات. جایی که بقیه ای هست و داستانِ دور افتادگی نیست.چند روز پیش یک نفر از اینجا رد میشد، میگم نفر چون یه آدم بود. وقتی پاهای بزرگش رو دیدم، از سوراخ دویدم بیرون. بالاخره موجودِ تنها مهمونو دوست داره. اول منو گرفت تووی دستاش، تماشام کرد. میخواست پرتابم کنه سمت دره، نمیخواست منو بکشه صرفا میخواست پرواز کنم و برم، قلب مهربونی داشت. گفت:- آماده ای واسه ی پریدن؟+ نه آماده نیستم، میترسم. وقتی میگم میترسم، خجالت میکشم. وقتی میترسم از همه چی دور میشم. - از چی میترسی؟تا به حال کسی این سوال رو ازم نپرسیده بود، حتی خودم از خودم. برای همین نمیدونستم به چی فکر کنم. من از افتادن میترسم؟ شاید. اما بیشتر به از دست دادن فکر میکنم، بیشتر به بیشتر تنها شدن فکر میکنم. این که از  بعد از پریدن خبر ندارم بیشتر منو میترسونه، این که کنترل بعضی چیزا دست من نیست من رو میترسونه. وقت هایی که داخل سوراخم ذهنم پر میشه، پر از فکر. بعضی شبا فکر میکنم، بعضی شب های دیگه به فکرهام فکر میکنم. انگار فکر کردن تنها راهِ فرارم از واقعیتمه. هربار که فکر میکنم، بیشتر از واقعیت دور میشم و هربار که به واقعیت برگردم محکم تر لذتِ واقعی بودنم رو از دست میدم، من از این میترسم که یه روز چیزی ازم به جز تظاهر نمونه.- به چی خیره شدی؟ چندبار میفتی، زخمی میشی و پرواز رو یاد میگیری دیگه، انقدر فکر کردن نداره که.+ چرا از همون اول که منو دیدی خواستی من رو پرواز بدی؟- چون پرواز کاریه که همه ی پرنده ها انجام میدن.+ اما من با بقیه ی پرنده ها فرق دارم. تاحالا دیدی پرنده ای اصلا فکر کنه؟ یا تنها بمونه و برای خودش بره توو یک سوراخِ تاریک؟- خب قرار نیست مثل بقیه باشی، مهم اینِ چیزی که تووی وجود همه تون هست رو بفهمیش. پرواز فقط مال پرنده نیست، هرموجودی باید گاهی اوقات بپره.خودم با توهم های وجودیم، خودم رو نصیحت میکنم، به خودم راه حل میدم. خودم خودم رو آدم میبینم. خودم خودم رو اون دره ی پایین میبینم. دره ی پایین پر از پرنده هاییِ که نتونستن پرواز کنن، اما آسمونِ بالا چرا پر نیست از پرنده هایی که تونستن پرواز کنن؟از وقتی چشم باز کردم بالای این کوهستان بودم و درگیرِ افکارم برای پریدن. به باد گفتم پریدن رو بهم یاد بده، اما هیچوقت از خودم نپرسیدم چرا میخوام بپرم. فکر میکنم پرواز، میتونه پایان فکر کردن هام باشه. شاید اگه لای ابرا باشم میتونم آرامش داشته باشم. اما من حتی از اینم میترسم که نکنه اون بالا با اینجا فرقی نداشته باشه. باد بهم پریدن رو یاد نداد، بهم گفت تو اول نترس، بعد برو به پریدن فکر کن.ترس چیزِ مزخرفیه، مخصوصا وقتی از چیزهایی باشه که حتی وجود هم ندارن، به جز تووی افکار. ترس های سمی، افکار رو سمی تر میکنن. واقعا میپرم، جدی میگم. یه بارم که شده فراموش میکنم که میترسم، فکر نمیکنم، فقط میپرم تا ببینم چی میشه. پاهامو به لبه ی صخره نزدیک میکنم، سرم روی تووی باد میگیرم و فکر نمیکنم. فکر کنم پروازِ من، همون فکر نکردنه.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 17:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکروماتوپسیا</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D8%A7-l8h2g90g1fyk</link>
                <description>چند ساعت پیش شروع کرد به باریدن، الان همه ی زمین های اطراف سفید شدن. برف هم دیگه حال رو خوب نمیکنه، قبلا برف رو سفید می‌دیدم، الان تغییر کرده. الان که فکرش رو میکنم همه چیزهایی که قبلاً سفید می‌دیدم، همه شون تغییر کردن. همه ی رنگ ها جا به جا شدن و سفیدِ دیروزم، امروز سیاهه. ارتفاع برف به چند سانتی متر رسیده. در خونه رو باز می‌کنم، تپه ی برفی می‌ریزه داخل. خونه رو سرما برمیداره. دستم رو میکنم داخلِ شومینه، میسوزه؛ سریع میکنمش داخل برف ها، سرد میشه. این تضاد برای چند ثانیه بهم حس کامل بی حسی رو میده و لذتبخشه. کارِ هر روزِ این زمستونم شده. دیروز منو دیده بود و می‌گفت چرا اینهمه زغال تووی دستاته؟. نمی‌دونم چه رابطه ای داره اما جز اون حس، باعث میشه ذهنم هم خالی شه. برای چند ثانیه به هیچ چیز فکر نمیکنم به جز دردی که واقعا جلومه. خیال‌پردازی نمیکنم، سیاهی ها رو سفید نمیکنم، به رفتنش فکر نمیکنم. با این که نقاشی بلد نبودم اما یادمه نصف شب بود، براش حرف زدم و حرف زدم، تمامش رو فهمید، هیچی نگفت اما کشید و بهم تابلو رو هدیه داد. نمی‌دونم چرا دستش رو کرد تووی شومینه، نمی‌دونم اون لحظه میخواست به چی فکر نکنه، اما هرچی بود گذشت، تابلو موند. اوایل اصلا متوجهِ حضورش نبودم. میرفتم روی صندلی بشینم یکهو می‌دیدم کسی از قبل روش نشسته، اما الان هربار که به سمت صندلی میرم از ته قلبم با ذوق آرزو میکنم که خالی نباشه و هر بار خالی تره، هربار بیشتر میشکنم. بهم گفته بود این صندلی سرخه. اون اوایل خیلی سخت بود. هیچی نمیتونستم بگم، فقط تماشاش میکردم. گاهی اوقات معذب میشد و می‌رفت، گاهی اوقات می‌خندید، کلا، مرموز بود. عادی بود تا این که موند، موندنش غیر عادیش کرد. گرامافون رو زد به برق، باد موهای پریشونش رو دزدید و اشک، چشم هاش رو درخشوند. خوشگل بود اما پشت اون چهره، پشت اون کالبد یه چیزی خوابیده بود. حس غروری داشتم که انگار فقط من میتونم ببینمش. جلوتر رفتم، حرف زدیم. دست به سمتش دراز کردم، وجودش رو حس کردم و دست هام به رنگی غیر از سیاه و سفید در اومد. وقتی نگاهش میکرد رنگ می‌دیدم، وقتی میدیدمش ناخواسته لبخند میزدم. وقتی چشم هاش پلک میزد دنیا روی سرم خراب میشد که تماشاشون رو از دست دادم. حرف میزد و صداش هیزم ها رو گرم نگه می‌داشت. لبخندش صورتِ دستهام رو روشن تر میکرد. سوراخِ روی صورتش خونه ی تنهاییم شد. بهش گفتم من تورو نمی‌بینم، مگه تو چه رنگی هستی؟ گفت هم سیاه، هم سفید. بعضی وقت ها افکارم سنگین میشن و ته نشین میشن. میان پایین جلوی چشم هام، میان پایین گیر میکنن تووی گلوم، میان پایین چفتِ قلبم میشن. فکر کردن با قلب دلیل تمام خستگی های این چند سالمه. بهش گفتم تو از من خیلی بهتری، مگه من چی میبینم که تو پیش من موندی؟  خندید و آرایشش رو پاک کرد، نشست جلوم و گفت منو ببین. همین. وقت هایی که کیسه ی تحملِ درد هام سنگین میشد، تووی لبخندهاش گیرش می آوردم، دوتا دستمو می‌نداختم پشت کمرش و بغلش میکردم. تخلیه میشدم. دست هام میخورد بهش، بوی عطرش میموند. تمام احساساتِش رو با همین دست هام می‌گرفتم. برام مخوف بود، من میدونستم هیچوقت نمیتونم به تنهایی عادت کنم چون ازش متنفرم. من تنها بودن با تاریکی رو دوست ندارم. من به دستهاش نیاز  داشتم، هنوزم دارم. تکرار، قاتلِ بی رحم و بی روحه حسِ نو. حس اوایل و حس اولین بارها. باید دنبال قاتلی باشم برای تکرار. هنوز هم رو به روم میشینه، شاید هیچوقت به اون اوجِ خوشحالی که نرسیدم، شاید اصلا هیچوقت و هیچ جا به اون اوج خوشحالی نرسیدم. شاید چون اصلا نمی‌دونم چی هست، شاید چون فقط توو فیلم ها دیدمش، شاید اصلا همچین حسی وجود نداره.رو به روم نشسته و می‌خنده، چقد قشنگ می‌خنده. تا به حال لبِ سرخ ندیده بودم، امشب دیدمش. فکر کنم، اون اوجِ خوشحالی، یعنی همین که آدم توو اوجِ درد نباشه، آره؟ ذهنِ خالی و فراموشیِ افکار، محصول تماشا کردنش توو این ساعت هاست. خوشحالیه عمیق و عجیبی ندارم، اما خب، خوشحالم. داره برف میاد. برف حالمو خوب می‌کنه.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Mon, 09 Oct 2023 22:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-d1eitfsbmmfp</link>
                <description>دیگه مثل قبل نمی‌تونم روزها ۸ ساعت بیدار باشم. کابوس های بیداری گاهی اوقات اونقدری برام وحشتناک میشن، که ناخودآگاه از بیداری میپرم و به خواب برمیگردم. حرکت تووی زمان، چرخش سیاره به دور مدار، کوچیک بودن و آهنگِ تنفس رو حس میکنم . تک تک تپش های قلبم رو میشنوم. معلق بودن تووی فضایی سیاه رو میبینم، میبینم که جلو میرم و انگار از خودم هیچ اختیاری برای تلاش ندارم. با این حال باز تلاش میکنم. تلاش میکنم و هم‌چنان سوژه ی تماشای سرگرمی، پشتِ این شیشه م.دارن منو تماشا میکنن. شکم های چاق، چهره های عرق کرده، دست های کثیف و خنده های حال بهم زن. دارم از دست میرم، دست هام تووی هوا معلق و تقلا می‌کنه برای توقف، اما دستی نیست که دستمو بگیره. انگار رها میشم. انگار سیاه چاله ی ترس قوی ترین جاذبه رو تووی این کهکشان داره. داخلش رو میبینم، همه چیز اونجاست، همه ی دست ها اونجان. خیلی قبل تر، ستاره ها و رنگها برام جذاب بود. الان بهش فکر میکنم و مغزم ذوب میشه، مثل خون از گوش هام بیرون میاد و با رنگ سیاه جذبِ تاریکیه پشتِ ستاره ها و رنگ ها میشه؛ چیزی که به اون ها خاصیت دیده شدن رو داده.پشتِ این شیشه مثل آینه ست. از وقتی ذهنم رو از دست دادم، خلا جاشو پر کرده. دیگه کنترلی روی بدنم ندارم. معلقم اما حس معلق بودن ندارم. هیچ حسی برام بدتر از کشته شدن احساساتم نبود. صدام نمیپیچه، صدامو نمی‌شنوم. وسواسِ وجودیِ مغروق بودنم تووی فضایی دور، بین ماده هایی که حتی نمیشناسمشون رو درک نمیکنم، اما بهش نیاز دارم. نیاز دارم لا به لای ستاره ها باشم، نیاز دارم بدون هیچ اکسیژنی تووی خلا شنا کنم، نیاز دارم تنها باشم، به این تصویر ها نیاز دارم. ساخته های ذهنم رو آتیش میزنم، خاکسترش رو تنفس میکنم. حالا از این که دارم وارد سیاه چاله میشم حسِ بهتری دارم، مثل این که خوشحالم. دوباره چشمم به داخلش افتاد. یک آن، تاریکی رو دیدم. چشم هام گرد شد، لب هام خشک. چرخه زمان و موسیقی تنفسم متوقف شد. محوِ زیباییِ پر از رمزش شدم. عمیق ترین و زیبا ترین چیزی که تا به حال دیدم. بهتِ تماشاش بودم و دست هام رو بردم سمتش. لمسش کردم. چیزی داخلم عوض شد. داخلش، پر از تناقض بود، پر از دژاوو. همه ی صحنه هایی که تووی ناخودآگاهِ ذهنم جریان داشتن. داخلش... من داخلِ تاریکی، تکامل رو دیدم. روحم دیگه گنجایش نداشت، از واقعیت پریدم. دوباره برگشتم به چرخه ی تکرارِ روزانه ی خواب. باز میتونم دست هام رو تکون بدم. کاش میتونستم همیشه واقعی باشم، کاش راهی برای فرار از این خواب و این رویاهای مزخرف داشتم. اما من کوچیکم، من اینجا گیر افتادم.امیدوارم زودتر بگذره، امیدوارم باز حقیقتم رو پیدا کنم و برای چند ساعتم که شده، دور بشم از این رویا.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 22:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابلو اشک ریخت</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-htdi0uccddcg</link>
                <description>سخت بود نفس کشیدن، بی وجودِ هیچ برگ و برکه ای.هیچ بود فکر نکردن به چیزی و در یک آن، ذهنی پر.ذهن بود چیزی که رنگ زد و، این تابلو رو کشید.فقط یه تابلو بود، که تو غرقِ نگاهش بودی.فکر می‌کردی هیچوقت اینطوری پالتِ افکارت بیفته و زندگی به اینجا کشیده بشه؟قلم مو رو برداشت و آغشته کرد، باز هم به جوهرِ سیاهِ وجودش. حساب روزهای طراحی از دست در رفته بود، اما هر روز سبک تر از روز قبل بود. این کار، این مکشِ قلم، از جسمش می‌کاهید و سرعتِ روندِ آزادسازی روح رو افزایش می‌بخشید. دیواره های صاف و سفید، گرد و گرد، تخت و استوار رفته تا سقفِ آسمان. در برابرِ دیواره ها، خیلی کوچیک بود. اکثر سفیدیِ ابروارِ صفحه ی دیواره ها آغشته شده بود به سیاهیِ مرداب مانندِ دستهاش.کشید و کشید، طرح آسمان و ماه، دریا و وال، صحرا و سار. دیوار بندِ یک ترک بود و پشت ترک، هزارتا غم و حرف های ناگفته بود. پشتِ ترک تاریکی و روشنایی بود، پشتِ ترک چیزی ترسناک بود، نه خودِ ترس از وجود، ترسِ فکرِ و ترسِ ندونستن.لبه ی پرتگاه، پشت به دیوار نشسته بود. سرش پایین و زانو هاش توو بغلش. خیره بود به پایین، هیچوقت نمیدونست اون پایین چیه. از وقتی که یادش میاد لبه ی این این پرتگاه بود و کنارِ این دیوار. دور از اونجا، یه جای دیگه، دخترک تنها بود. تووی جنگل، کنارِ کلبه، جلوش آتیش و هم صحبتش تنهایی. آتیش لبخندشو گرفت، موهاشو گرفت، رنگِ چشم هاشو گرفت، این ها رو ازش می‌گرفت که از لا به لای شعله هاش دیوِ تنهایی پرید بیرون و عاشق دخترک شد.برگردیم به دیوار. قلمش رو پرت کرد. کسی ازش نپرسید چرا، چون اصلا کسی نبود. اما انگار خسته شده بود. خسته بود از کشیدن، خسته بود از ادامه دادن، هنوز خیلی از دیوار سفید بود. حتی نمیدونست واسه ی چی می‌کشه، وقتی به اینها فکر کرد، یکهو چشماش گرد شد، یکهو یقه ش از پشت کشیده شد. نشست و بغل کرد زانوهاش رو. جنگل اینجاست. دخترک مرور میکرد. هرچی بیشتر فکر میکرد، بیشتر میدید که چطوری آدم ها از دورش کم شدن. دست هاش رو برد رووی آتیش تا خودش رو گرم کنه. وقتی حرف میزدن، از هر دو عالم، انگار یه کسی میفهمید، انگار یه کسی حرف هارو می‌شنید. فقط وقتی میتونم کنارت، توو بغلت بشینم و مطمئن باشم حرف هام رو میفهمی، که حرف نزنی. هیچکدوم حرف نمی‌زدن، یا شاید صدای همو نمیشنیدن. واسه ی همینه که میگم همیشه همدیگه رو می‌فهمیدن. دور از هم، اما یه نگاهی بود، که رو برو در حال گوش کردن نشونشون میداد. رو به روش، رووی صندلی تووی جنگل و شب. رو به روش، لب پرتگاه و قلم به دست. یه افسانه ی قدیمی، همه ی گوش ها شنیدنش. داستان نبود، فقط یه تابلو. گفتن اون شب، دخترک برای اولین بار نتونست بغضش رو نگه داره. اون شب، دیوار ترک برداشت، اما دیگه برای اون مهم نبود. نشست لب پرتگاه و آخرین نقاشی‌ش رو هم کامل نکرد. بغض دخترک ترکید، سد شکست، اشک ها همه جا رو گرفتن، پسرک غرق شد. اونقدری دخترک گریه کرد، که دل آسمون هم طاقت نیاورد. بارید و آتیش خاموش شد. سرمای زمستون اومد، واسه دخترک لالایی خوند، کنار هم خوابیدن و دیگه بیدار نشدن. گفتن جوهرِ نقاشی ها از تاریکیه غم بود، گفتن دلیل گریه ها و بارش، اون بود. دیوار شکست و همه جوهر ها رو اشک شست، اما اون هیچوقت پیدا نشد. تنها چیزی که ازشون موند، تیکه سنگی بود که روش کشیده شده بود، این نقاشی.  </description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 01:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه ای به طعمِ برگ</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-m5bgnrfxbtzq</link>
                <description>ساز میزد.کفِ زمینِ خنک با هوایِ ابریِ پاییزی.وقتی میزد،عابرها معلق میشدن،ادامه مسیر رو با دوتا بالِ سفیدشون پر میزدن.شالِ گردنش رو مادرش واسش دوخته بود. حتی گرم تر و دوست داشتنی تر از کلوچه های خوراکیه صبح بود.با شال گردن قرمز و اون کلاهِ منگوله دارِ سفید رنگش، چشم هاش رو میبست، وارد دنیای خیالش میشد و می نواخت.ملودیِ ارواحِ روشنایی، نوت های آسمونِ آبی رنگ و خندون، با چاشنی رقصِ عاشقانه برگ های درخت با زمین.ماهی هایِ چشمه ی رو به رو می اومدن لبه ی سکو، دستاشون رو میزاشتن زیر صورتشون و با لبخند، مثلِ گنجشک های آزاد و گوزن های عاشق،گوش میدادن.کتابِ زندگی با لذت ورق میخورد،با لبخندِ گوشه ی لب شنیده می‌شد ومی‌گذشت.گرگ و میشِ هوای صبح بود، بین تاریکی روز و روشناییِ شب،بینِ هو هوی باد های مسافر از شاخه های درخت،تک برگِ داستان کوله بارش رو بست و افتاد.افتاد توو دلِ نوازنده و افتاد، توو دلِ نوازنده.خیره شد بهش،به رنگ و طرح های وجودش،موسیقی متوقف شد.پرنده ها و عابرها، گوزن ها و ماهی ها با حیرت نوازنده رو تماشا می‌کردن،نوازنده با نگاهی پر از ذوق و لبخندی پر از شوق، مشغول حرف زدن با برگ بود.و این،شروعِ موسیقی بود.برگ از خاطراتش میگفت،از وقتی که سبز بود،از وقتی که زرد شد و از حالایی که پاییز تووی دلش خونه کرده. نوازنده گوش میداد و پا به پای برگ، ساعت ها صحبت می‌کرد.برگ گفت سردمه، نوازنده گذاشتش تووی جعبه ی ویولن، ساز یخ زد.برگ گفت: تاحالا به این فکر کردی که چرا پاییز قهوه ای رنگه؟ نوازنده گفت: نه فکر نکردم.برگ گفت: اشک های شما زلاله، وقتی به دلِ خاک می‌ریزه، سیاهیشو ازش میگیره و قهوه ای می‌ره توو وجودِ درخت.نوازنده گفت: اما من هر وقت اشک میریزم با آستینم پاکشون میکنم.برگ گفت: خیالِ غمت زلاله، هوای درخت رو خیال داره.نوازنده نمی‌فهمید برگ چی میگه، اما دوست نداشت حرف زدن قطع بشه.نوازنده به برگ گفت: شخصیت توو شبیه به منه.برگ جواب داد: منِ برگ مگه شخصیتی دارم؟ فقط برگم و افکارم و یکم غم. نوازنده گفت: بقیه ماها هم چیزی جز این نیستیم خب.شب شد و نوازنده از حال رفت. برگ می‌خندید. ساز رو بر داشت و شروع کرد به نواختن. گروهِ رقصِ شاخه ها، به ترتیب و منظم میرقصیدن. آسمان تشویق میکرد و چشمه ی خوابالو می‌گفت کمی آروم تر، مثلا می‌خوام می‌خوابم.اوجِ سمفونی بود، برگ توو بیداری و نوازنده تووی خواب، رویای همو تماشا می‌کردن و هر دو عالم رو گرفته بودن. البته کسی هم شکایتی نداشت، همه چیز دوست داشتنی بود. صبح شد، نوازنده از خواب بیدار شد و زمستون شده بود. از زیرِ خروار ها برف، قبل از بیرون اومدن داد زد و پرسید برگ کجاست؟ هیچکس به خاطر نمی آورد. تیکه تیکه ستاره های برف سیاه شدن، آسمون نموند و رنگ نا امیدی گرفت.نوازنده همه جارو گشت، از همه پرسید، میخواست بدونه چرا بدونِ خداحافظی؟درخت گفت: باد اون رو برد، اما نوازنده گفت: من گذاشتمش تووی جعبه که دست کسی بهش نرسه، چجوری دست باد بهش رسید؟. درخت ترسید و شاخه هاش خالی شد. شکایتِ مردم گوشِ رود رو کر کرد، انگار همه بدونِ صدای نواختن فلج بودن. قبلا ملودی عاشقانه رقص برگ های درخت با زمین بود و حالا فریاد و کنایه های مردم به نوازنده و گریه های یواشکیِ اون. بیشتر از چند هفته بود که شب بود، خورشید کجا رفته؟ پرستو از شاخه ی درخت اومد و کنارِ نوازنده نشست. گفت: چجوری ممکنه آدمیزاد دلبسته ی یه برگ بشه؟ شاید داری فقط خودتو گول میزنی و اصلا بودو نبودش هیچ اهمیتی برات نداشته باشه، شاید همه ی کارات وانموده. نوازنده تعجب کرد و گفت: من فکر کردم تو اومدی که دلداریم بدی. پرستو گفت: من واقعیتی رو دیدم که تو نمی‌بینی. فقط برای چند روز بود و رفت، فکر نمیکنم اونقدری ارزش پیدا کرده باشه تا الان که به خاطرش با ساز نزدن همه ی شهرو سیاه کردی.نوازنده گفت: من دلبسته ش نبودم. من حتی دوستش هم نداشتم، منو چه به برگ. من سال ها تنها بودم، سالها مردم دیدن منو و کسی باهام همکلام نشد. من وابسته بودم، وقتی از ناکجا رسید و دردام رو شنید و بخیه زد، وقتی منو خندوند و بهتر از خودم برام ساز زد، یه حس نیازی از خودش تووی وجودم ساخت. اون بهتر از من بود و به من نیازی نداشت، اما من که دارم سالهای تنهایی رو پیش روم میبینم، کاری جز غمگن بودن از دستم بر نمیاد. پرستو گفت: اما با منطق جور در نمیاد، همه ی شهر عاشق تو و سازتن، چجوری یه این فکر افتادی که قراره تنها بمونی؟نوازنده گفت: من از احساس میگم و تو از منطق، ولم کن بزار غصه مو بخورم.پرستو برگشت پیشِ درخت و با ناراحتی نشست رووی شاخه ش‌. رود گفت باید خودم برم سراغش، بارون شد و ریخت رووی سرش. بهش گفت: قدیم بود، یه ماهی سرخ و خوش خنده، با پولک های براق و چشم هایی بزرگ تر از گیلاس، بی هوا افتاد توو دلم. هنوز هم یاد خنده هاش که میفتم دلم براش تنگ میشه، هنوز هم بعضی وقتا هوایی میشم. یه روز که خواب بودم، شب بیدار شدم و دیدم نیست؛ باریدم و باریدم و باریدم، سعی کردم از خاک و جنگل عبور کنم اما نشد. خیلی گذشت، تا طی گپی که با زمان داشتم، بهم گفت دلتنگ باش اما امیدوارِ برگشت نه، زندگیت رو بکن، این شهر نیاز داره رودخونه ش همیشه بخنده و جریان داشته باشه، اگه تو نباشی هیچکس نیست. اونجا حرف هاشو نمیشنیدم، اما بهشون فکر میکردم. مشغولِ بقیه ماهی هام شدم، با درخت حرف زدم، کم کم از یادم رفت. تلخ بود اما خب گذشت، خاطره ی شیرینی تووی ذهنم واسه همیشه کاشت، من که میگم هرچی آدم بیشتر خاطره توو ذهنش داشته باشه، بیشتر زندگی کرده. به این فکر نکن که چرا رفت، به این فکر کن که خاطره ی خوبی ساخت واست. حرفای رود آرامش داد به نوازنده، اما نتونست تاثیری توو سرعتِ روند فراموشی‌ش بزاره. درخت حرف نمی‌زد، پرنده ها تماشا می‌کردن، همه منتظر بودن تا نوازنده از خودش بیاد بیرون. غرق شده بود توو لباس ها و شال گردنش، هیچی ازش بیرون نمونده بود. واسه‌ش قلعه شده بود اون تاریکی و تنهایی.بعضی وقتا دیوونه وار میگردیم دنبالِ دلیلی واسه ی یه چیزی؛ هر چیزی. اگه بگردیم دنبالِ دلیل واسه ی خندیدن، تهش همون لبخندِ نیمه جون و پژمرده‌مون هم میپره. اگه بگردیم دنبالِ دلیل واسه ی گریه کردن، غم عالم صف می‌کشه و به ترتیب خراب میشه روو سرمون. اگه بگردیم دنبالِ دلیل واسه رفته ها، به جایی نمی‌رسیم، نمی‌دونیم دلیلشو، قبلا ندیدیم که بدونیم، آدم وقتی چیزی رو ندونه ناراحت میشه، عذاب می‌کشه و بیشتر و ناراحت کننده تر دنبال دونستن میگرده، اما چرخه ی بی رحم تکرار میشه و تکرار، بازم نمی‌فهمه.درخت خم شد که بشنوه، نوازنده گفت: چرا اون رفت اما من موندم؟ درخت با خنده گفت: همون‌طور که رفتن اون دلیلی نداشت، موندن تو هم دلیلی نداره. اگه حالتو بهتر می‌کنه پاشو برو.نوازنده تعجب کرد: برم؟ کجا برم؟ این شهر بدون موسیقیِ من گرفته ست. چرا بهم گفتی برم؟درخت گفت: برای من مهم نیست، من بدون موسیقی تو رشد کردم، با موسیقی تو بودم، اگه تو نباشی هم قطعا از بین نمیرم. نمیگم اگه بری ناراحت نمیشم، اما خب، مهم ترین ویژگی همه مون اینه که فراموش میکنیم. اگه فردا رفتی، غمِ نبودِ صدای سازت برای چند روز همه رو اذیت می‌کنه، ولی بعد همه یادمون می‌ره که تو کی بودی و، چی میزدی. نوازنده نمی‌خواست با درخت حرف بزنه، توو ذهنش درخت بی رحم بود، دوست هم نداشت بره. اونقدر گیج بود که خوابش برد. بالاخره خورشید پیداش شد، شروع کرد تابیدن و روز اومد. نوازنده از خواب بیدار شد، سر درد عجیبی داشت، حالش هم میزون نبود. رو کرد به درخت و گفت، همه ش تصویر یه برگ میاد تووی تصورم، برگ، برگ، برگ، چرا یادم نمیاد چی بود؟ چه اتفاقی افتاده؟ درخت و رود و پرنده ها و حیوونا گفتن که نمیدونن داستانِ برگ چیه، بهش گفتن تو یک هفته خوابیده بودی و ساز نزدی، شاید خواب دیدی خیالاتی شدی. عجیب بود براش و غیر قابل هضم، اما بهرحال باهاش کنار اومد. سازش رو برداشت، شروع کرد به نواختن. درخت آروم شد، رود خروشان، پرنده ها همصدا، گوزن ها خندون و عابر ها معلق. برگِ تکراری هم لا به لای هزاران برگِ دیگهٔ ریخته رووی زمین، صدای ساز رو می‌شنید. بین اون تنهایی و دوری اشک می‌ریخت و میگفت: نوتِ این آهنگ برای من بود. کسی دنبالش نگشت، خودشم پایِ راه رفتن نداشت.   برگ هم نیاز داشت بهش بگن خواب بودی، برگ هم دلش میخواست دروغ بشنوه، برگ هم آرامش میخواست. مثل این که همه اونها چیزی جز اون بودن. پاییز و زمستون رفت، رفتگر برگ ها رو جمع کرد و برد. نوازنده نوتِ جدیدش رو پیدا کرده بود و هر روز بهتر از دیروز اجرا میکرد. شهر برگشت به روالِ قبل، نه برگی اومد و، نه برگی رفت.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 02:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثلِ شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@yousofh255/%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-gkxrsi8bkgvv</link>
                <description>دست خارج شد، از جو سیاره ش. انگشتش لغزید، بین دانه های برف. نگاهش مضطرب تر، حتی از قبل. اما برخورد، توک انگشتش، به انگشتم.لمسش کردم، میان ستاره ها، ستاره ای تازه پیدا کردم.بودیم از هم دور، چشم هایش پر از خون. رگ هایش پر از اشک؛ پر از گرمای من، دست هایش اما.گفتم سفر کن به اینجا، پیش من باش.گفت دخترِ غم ها، تحملِ شب را ندارد.گفت سفر کن به اینجا، پیش من باش.گفتم پسرِ تاریکی، تحمل برف را ندارد.خلا بود بین ما، خلسه ی روحِ ما نا آرام اما، طلب پیدایش میکرد و پیدا نمیشد، با این که نزدیک بود.میشکند درهم، روحم را تنهایی. خود تکه خرده هایش را جمع میکند، کنار هم می‌گذارد و دستی پر مهر بر سرش میکشد، اما باز هم در انزوا به جنون می‌رسد، باز هم بی هیچ رحمی، میشکند.نکردم پیدا مسافری خوشحال در این سیاره ی شب، نشد کسی ساکن و فقط، روحِ خسته ی من بود و صبر. آخر آنقدر انتظار میکشم، که همین انتظار مرا میکشد.مشغول بودم، برگ های سرخِ رز را از هم جدا میکردم، یکهو رز سفید شد. بالای سر، دستی پر از تگرگ. آب میشد، تگرگ های روی گونه ام و او فکر کرد، اشک است.خواست ساکن شود، گفتم به خاطر من نیامدی.پشیمانی، بد دردیست. درد نیست شاید، بد غمی‌ست. ندیدم پشیمانِ نالانی را، اما یافتم تا دلت بخواهد، نادمِ ناراحت را. برمی‌گشتم به گذشته و هیچگاه صبح را نمی‌خوابیدم، ای کاش، ای کاش بر می‌گشتم. نبودِ راهِ برگشت پشیمان میکند آدم را، پشیمانی غصه دار میکند آدم را، غصه تنها میکند آدم را، تنهایی جدا میکند آدم، از آدم را.مثل این که دخترک نداشت واقعا، طاقت شب و جمله هایش را، همانجا، خاکش کردم، کنار باغچه ی رزها.آرزو دارم، از ته قلب، پس بگیرم حرفم را؛ سفر نکن، پیشِ من نباش، همان دور هم، خوب می‌کند حالم را.پشیمانم و خب، تنها.میان ستاره ها؟ کهکشان من خالیست.حتی متروک، سیارات. حتی خاموش، خورشیدِ بزرگ. حتی خاموش، زیرِ خروار ها خاکِ رس.برف ها کجا رفتند؟ خورشیدی نیست که آب کند، الماس هایش را. سیاره نیست، فقط منم؟آنقدر غرقِ صحبتم، که نمیکنم پیدا هم‌صحبتم را. آنقدر میکشم انتظار، تا برگردانم، هم‌صحبتم را.آتشی در دل شب میزنم، نوری از وجود این زمین پیدا میکنم، آنقدر غم می‌سوزانم، تا پیدا کند، اگر میگشت، سفینه ای، من را.</description>
                <category>یوسف</category>
                <author>یوسف</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 17:32:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>