<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mobina_k</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@youtabasilzadeh</link>
        <description>Intj_thinker_ humanities student</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 01:55:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/198113/avatar/G7ZGp8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mobina_k</title>
            <link>https://virgool.io/@youtabasilzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>6 خواهر(داستان واقعی)</title>
                <link>https://virgool.io/@youtabasilzadeh/6-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-eumecpndwwi0</link>
                <description>  میگفتن اگه آسمان ماله خدا بود، زمین ماله حاج محمد بود...   بین دهه های ۲۰ تا ۴۰ هنوز دهکده ها تازه در حال تبدیل شدن به روستا ها بودند، همه به دنبال مصرف در حد معشیت خود، در این موقع تقلا می کرد. زمان آوردن بهانه مهر خاموشی بر زبان می زد و ادامه می داد. رعیتی می کرد برای ارباب! بعد برداشته شدن رعیت (جامعه فئودال)کشاورز شد برای خودش. دیگر مقصد کار کردن فقط معنای خونواده به او می داد. آفتابی که در کمال تعجب بهش خیره می شد که هنوز من طلوع نکردم، سر کار چه می کند؟   صبح می رفت و شب می آمد. حاج محمد پدر ۶ دختر و یک پسر که هر بار به دنیا آمدنشان می گفت برکت خانه ام زیاد میشه برعکس همسرش! با چهره معصوم که یخ کنارش ذوب می شد، مسئولیتی گرفته بود مثل پدران دیگر خونواده ها. خود خویشاوندان تعریف می کردند، نصف شب که می آمد ماه فقط به خاطر حاج محمد در آسمان کنار ستارگان حاضر می شد تا او بدون سروصدایی اعضای خونواده رو بیدار نکند و یواشکی راهی حیاط شود. ماه مهتابش رو روی حاج محمد می تاباند تا او شروع به کندن خار و بار از انگشتانش شود. آره زیر نور مهتاب تیغ و خاری که هنگام کشت در دستانش فرو رفته بود رو تمیز می کرد تا فردا دوباره سرکار اذیت نشود. شش دختر بدون هیچ اطلاعی در خواب عالم به سر می بردند.  شش خواهر که بزرگش ۱۹ و خواهر کوچکتر ۵ سال داشت که موقعی که از مهد کودک به خانه بر می گشت یک زن خپله رک و سریع بهش میگه دختر تو اینجا چیکار میکنی؟ زود برو خونت پدرت مرده‌... دختری که هنوزم که هس فقط از یک خاطره مبهم چیز دیگری از پدرش به یاد ندارد. حاج محمد فوت کرده بود. آن همه رنج و زحمت به کی ارث می رفت؟ ای کاش خدا واسش تخفیفی قائل می شد و بهش اجازه می داد تمام اموالش را همراه کفن  ببرد.   به خواسته مادر تمام ثروت و اموال شوهر به پسرش داده شد. از اموال که حرف می زنیم تنها به یکی و دوتا زمین محدود نمیشه بلکه بیش از 30 زمین!! از این زمین ها به هر یک از خواهرا فقط یکی متعلق شد و بقیه به پسر خانواده.فاطمه: خواهر بزرگ و اولین فرزند خانواده، دختری ساده و با دل پاک و در طول زندگی مجبور به کلفتی کردن به خویشاوندان شوهرش بود.فهمیه: دومین فرزند خانواده، دختری که به جامعه مردسالاری محکوم شد. از این قوانین تبعیت کرد که با جامه سفید وارد خونه شوهرش و با جامه سفید از اون خونه خارج می شد. دختری که در دوران حیات جز شنیدن سرزنش شوهر چیز دیگری نصیب گوش شنواش نشد. درگیری های فیزیکی که به خاطر فرزاندانش سکوت اختیار می کرد و از این اتفاق های بدتر...لیلا: سومین فرزند خانواده، اونم به سبب داشتن مادر شوهر وسواسی عذاب کشید. در سرمای زمستان که آب دهان تف کنی یخ می شود، وادارش می کرد در حیاط خانه لباس بشوید اون هم چندین بار!سعیده:چهارمین فرزند خانواده شاید هم خوش شانس ترین دختر! ولی این خوش شانسی نیز گذشت. او هم از سرشت بدبخت فرزاندان دخترش رنج برد و لرزش دستانش نتیجه این کار‌ بود.مهین: پنجمین فرزند خانواده، دختری که حرف خدا براش اولیت داشت. عدالت و صلح طلب. شیفته علم و دانش بود. اهل درس خواندن بود که مادرش این آرزوش را نابود کرد و اجازه نداد.فرشته: آخرین فرزند که هنگام تولد گمان می رفت که تا چند روز دوام می آورد. ولی او همه رو شگفت زده کرد و با تمام وجود به زندگی پیوست. دختری که عروس خاله اش شد و حدود دوازده سال بچه دار نشد. با این حال که مشکل از شوهرش بود ولی خاله ش قبول نمی کرد و با اصرار فراوان و ناسزا گویی به او، ادامه می داد.   هیچ دختری طلب حق نکردن با اینکه به گفته وکیل در یک جلسه حقشون رو می گرفتند. اون ها به خاطر از بین نرفتن ریسمان خانوادگی سکوت کردن. برادرشان در سنین جوانی از دنیا رفت و این دفعه نیز مادر طرفدار این شد که فرزاندان پسرش ‌‌وارثان باشند.پنج تا پسری که از او به یادگار گذشته و رفته. بزرگ شدن هر شش خواهر به امید اینکه برادرزاده هایشان رنج و زحمت پدرشان را جبران می کنند...اما افسوس یکی فرد الکلی شد،دیگری قربانی افراد بزه کار و بقیه بدلیل عدم مهارت و فراست خرج بیهوده کردند. الانم این ها درگیر هم و انداختن تقصیر به هم که تو حق منو و خوردی و ...(باد آورد و سیل برد)   درسته این کلمات بازگو کننده همه مشقت هایشان نیستند بلکه فراترند. هیچ یک از این شش خواهر محتاج اموال و ثروت نیستد آنان به هم دیگه محتاج محبتشون اند. و خوش اقبال سراغشان نگرفته بلکه از فرصت ها به خوبی استفاده کردند.   انسان به اون همه اموال مثل دریای بی کران که پوچ شد و رفت افسوس نمی خورد‌. چه یک زمین و چه هزار زمین باقی می موند. تاسف به تلاش و کوشش پیرمردی که روز و شبش قاطی هم بود و فقط به رفاهشان تلاش کرده بود.  هر شب تعداد خار و تیغ های انگشتانش بیشتر می شد. شاید هم خارها و تیغ ها بهش اخطار می دادند که دیگه بسه و کافیه. کار نکن اصلا نمی ارزهه!! نمی بینی به تدریج تعدادمون زیادتر میشه! ولی کی از آینده اش خبر داره.☆ زندگیمون رو محدود امکانات در دسترس نکنیم.☆</description>
                <category>Mobina_k</category>
                <author>Mobina_k</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 13:33:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Introverted=درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@youtabasilzadeh/introverted%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-tiaye1mjx8lm</link>
                <description>شاید زمان واسه بعضی ها از ایلیزیون عبارته! ولی درونگرا بودن مطمئنن تضاد ایلیزیون بودنه!به عنوان درونگرا : ستاره ها و اجرام آسمانی بهترین دوستانم هستند چون به موقع تو آسمان ظاهر میشن پس می دونم منم به وقتش میدرخشم...(: Mobina_k   سلام به همه &quot;دورنگرا و برونگراها&quot;   موضوعی که می خوام بهش بپردازم اصلا تازگی نداره...بلکه هزاربار نوشته شده و هزار بار موچالش کردن و انداختن زباله...ولی حماقت دست بردار نیس که دوباره از زباله برش داشتن و فقط ویرایش کردن.   من نه دختر و نه پسر درونگرام، من یه انسان درونگرام! ترجیح می دم به جای دنیایی که افراد با دید اینکه من از طرف جهان سوم نیستم بلکه جهانی ندارم که حق قرار گرفتن در جهان سوم را داشته باشم تو دنیایی به سر ببرم که خودم پدید آوردمش...   رئال بودن تا چه حد! اکثر جامعه از برونگرایی تشکیل نشده از آدمایی تشکیل شده که کلمه ها برای نوشتن لغت حماقت دق کرده اند. وقتی ما تو فضای خودمون خوشیم چرا نمیزارین ادامه بدیم؟...دیگه فکر می کنم نقشه ای هس واسه برانگیختن ما. *-* ازمون می خوان مثل اونا باشیم:__ کسی که اهل بگو و بخنده...__ کسی که تو امکان شلوغ حضور داشته باشه...__ کسی که بتونه با همه زود صمیمی بشه و ارتباط برقرار کنه...و صدتای دیگه.. :/   توجه کنین اگه همین کار ها رو بکنین شدین یه فرد اجتماعی! فقط می خندم...(: منطق درس خوبیه ای کاش تو هم رشته ها باشه ^_^ نقطه قابل توجه اینجاس که ما درونگراها اصلا از بقیه نخواستیم مثل ما باشن. ولی اونا می خوان (اینجا چقدر باوقار بودنمون رو نشون میدیم). # تعبیر خجالتی برای درونگراها: خجالتی بودن با درونگرا بودن متفاوته هر چقدر تو یک جمله به کار ببرن. خجالتی کسی هس که از قضاوت دیگران برای شخصیتش میترسه! ولی ما هر جایی لزوم باشه افکارمون رو مستقلانه بیان میکنیم. پس لطفا این دوتا شخصیت رو مخلوط نکنین ممنون.+ اوایل مهر بود. همه تو کلاس غوغایی به پا کرده بودن، هم کلاسیم برگشت گف: تو چرا اینقدر ساکتی؟ گفتم: کسی که زیاد میدونه کم حرف میزنه...6_6 # تعبیر افسرده برای درونگراها: این از خجالتی خیلی پرکاربرده... ما افسرده یا گوشه گیر نیستیم. موقعی هم که ازشون می خوایم استدلال بیارن به عنوان نمونه نرفتن بیرون برای چند دقیقه وقت گذرانی (استدلال تمثیلی ضعیف &gt;_&lt;) گرفتن نتیجه کلی با یک مثال واقعا که تاسف آوره... فک می کنیم به جای اینکه حرفای پیش و پا افتاده به زبان بیاریم. خیال پردازی می کنیم به جای اینکه مثل بقیه حرص و خبطه زندگی دیگران رو بکشیم. اهل سکوتیم به جای شلوغی که بتونیم حداقل دیدگاه فلسفه ای نسبت به پیرامون داشته باشیم. اگه به این میگین افسرده باشه قبول مایه افتخار که افسرده ایم...(:+زمین که میره پیش آسمون ماه رو میبینه و میگه تو هم آخه مثل افسرده ها فقط موقع پیدات میشد که بهت نیاز بود. ماه میگه چه خوب ولی من از دور تو رو زیر نظر داشتم تو خودت رو لو دادی این برای من بس و کافی!یادتون باشه انسان پرحرف بدون تفکر نقاط ضعفش رو خود به خودی لو میده برعکس درونگرا...(:# تعبیر مغرور و خودخواه برای درونگراها: هممون خواسته یا ناخواسته تو جمع غریبه ها قرار می گریم. مثل گریبان خفه کننده هس...افراد حاضر فکر می کنن که سر صحبت رو شروع نمی کنن یا به بحث های دسته جمعی شرکت نمی کنن و تو گوشه ای فقط نشستن...افراد درونگرا زیاد اهل بودن تو جمع غریبه ها نیس و این ناشی از درونگرا بودنشه تا مغرور! اگه می خواین درونگرا رو به برون گرا تبدیل کنین فقط کافیه اون رو به جمعی که فقط متشکل از دوست و آشنای خودش بسپارین...آره فرد گوشه گیر از صحبت کردن فارغ نمیشه چون پیش کسایی هس که حاضرند اون رو درک کنن. ما اهل دوستان انگشت شمار ولی با روابط عمیقیم این کجاش سختههههه...به عنوان درونگرا: جک و لطیفه های دسته جمعی من رو نمی خندونه همان حرف های بی منطق مردم جاهل از لطیفه فراتر هست که منو رو به قهقه میندازه.Mobina_k   اینا همش گفته شدن ولی...من خودم به خاطر درونگرا بودنم خیلی با والدینم اختلاف دارم. بهم میگن خیلی زیاد برو بیرون... اهل گفت و گو با بقیه باش... یه فرد اجتماعی باش که بقیه تو رو دوست داشته باشن...و هزارتا مثال از فامیلا میارن مثل فلانی و بهمانی...   من خودم وقتی فهمیدم درونگرام ما تمام وجودم ادامه دادم که همین طور که هستم بمونم. خودم رو دوس دارم و غرق شدن تو جهانی که خودم با هر بدی و خوبی ساختم لذت بخش ترین کار دنیاس...! نموندم به دنیایی که منو طرد می کنن خیلی هم دلشون بخواد ما رو ؟_؟ پدرم خودش درونگراس ولی چرا ازم این رو می خواد تظاهر رخوت کنم تو موقعیتی که ماسک شخصیت دیگری رو زدم! مثل اینکه ازت بخوان خودت رو از سخره بنداز. حرف پوچ مردم از اول واسم مهم نبود و تا لحظه مرگ هم نیس؛ اما واسه مامانم چرا...دیگه خسته شدم از حرفاش که هی میگه شما چرا اینجوری شدین بهمان شدین ونم زارتا عیوب داره ولی من اصلا حاضر نیستم به صورتش مثل خنجر اثابتش کنم با تمام قوت و ضعف پذیرفتمش.به عنوان درونگرا: همیشه خواستم پشت پرده باشم؛ مثل کارگردان، نویسندگی، مربی چون اون موقع خواهد بود که تمام شخصیت ها کاراکترها و بازیکنان طوری نقش ایفا خواهند کرد که من می خواهم.Mobina_kایده پرداز و خلاقیم و برای رسیدن به اینا گرچه به شما عجیبه ما سوار بر کشتی به جای جابه جا کردن بادگیرهای کشتی موج رو به نفع خود استفاده می کنیم.افسوس که برای وارد شدن به ذهنم تهیه بلیت امکان پذیر نیس ولی نگران نباش اگه ممکنه شد اولین بازدید کننده ای هستی که به تعبیرت به ذهن سرد و بی روح  وارد میشی.اینو هم یادمون باشه موقع نیاز به رهبری جامعه و دلداری دادن و شنونده خوب بودن تو الویت اولیم.با اینکه افراد نابغه مثل انیشتین،تسلا،هاوکینگ،نیوتن...همش افراد درونگرایی بودن ولی بازم مردم این رو میدونن و برای ما تبعیض قائلند. خوب طبیعه که واسه خودمون دنیای دیگه داشته باشیم.دوستان تمام نوشته و امثال هایی که به کار بردم از ذهن خودم منش گرفته,امیدوارم به بعضی هاتون تونسته باشم بفهمونم که واقعا چی می خوایم. نمی خوایم دوسمون داشته باشین ولی ما چطور به روال زندگیتون ارزش قائلیم شما هم مثل ما به جای ناسزا گفتن قبولمون کنین. درسته تغییر شخصیت از نظر من سخته ولی تغییر افکار نه...! «ما تو دنیامون خوشیم نگران نباشین هر وقت لزوم شد از لاکمون برون میایم و بهتون کمک می کنیم»به عنوان درونگرا: منشا قدرت ما از ته خودمونه...Mobina-kقدرت سکوت درونگرا: نوشته سوزان کینبا تشکر از خوندن تون لطفا انتقاداتو پیشنهادت رو بگین. یه نکته یادم رفته خیلی دیدم ما درونگرا ها اهل فضای مجازیم که با هم تای های خودمون مشاعرت کنیم تا عینی...(:</description>
                <category>Mobina_k</category>
                <author>Mobina_k</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 23:21:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>