<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aseman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ysmnbhl24</link>
        <description>تمرینی برای نوشتن و قدمی برای نویسنده شدن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:36:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/256938/avatar/JhPllj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aseman</title>
            <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه سوال</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-wiic8dlal4n8</link>
                <description>سلامسال نوی همگی مبارکبچه ها یه سوال داشتم، کسی درباره زدن وبلاگ شخصی اطلاعات داره یا بلده یا اصلا خودش تجربه کرده؟؟اگر ممکنه منو راهنمایی کنید چون چندبار سعی کردم وبلاگ بزنم ولی خیلی موفقیت آمیز نبوده</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 14:07:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت نویسی (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-3-tu8ofzvchhef</link>
                <description>من رفتن به فروشگاه هایی که لوازم تحریر می فروشند را خیلی دوست دارم. یکی از همین فروشگاه ها به فاصله دو تا خیابان از خانه ما قرار دارد و من هر وقت دوست داشته باشم به بیرون از خانه بروم و حالا جایی در نظر نداشته باشم، به آن جا می روم...یک فروشگاه دو طبقه است که طبقه اولش پر از کاغد و خودکار و دفتر و هر آن چیزی که برای نوشتن، نقاشی کشیدن و درست کردن کار دستی و اینجور چیزها لازم است پیدا می شود.من حتی اگر چیزی لازم نداشته باشم دوست دارم بروم و ماژیک های هایلایت آبی و صورتی کمرنگش را روی کاغدهایی که برای تست کردن می گذارند، امتحان کنم و یا با خودکارهای رنگی شان نام خودم را بنویسم.طبقه بالای همین فروشگاه یک کتاب فروشی جم و جور است. یک دیوار این فروشگاه تمام شیشه است و می توان حین خرید مردم و خیابان را دید.و من دیروز آن جا بودم، یک دفترچه، یک ماژیک هایلات، یک TO DO LIST و یک خودکارمشکی خریدم و آنقدر از این خرید هایم ذوق دارم که از دیشب چند بار بازشان کردم و نگاهشان کردم و دوباره سرجایشان گذاشتم.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 09:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیرون از خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-nainf4kkiwja</link>
                <description>یادداشت روزانه-2شما هم وقتی  بیرون از خانه، پیش مردم یا در جمعی نه چندان آشنا، حرفی می زنید یا کاری، مثل لبخند زدن، مثل چند ثانیه بیشتر به کسی نگاه کردن و... انجام می دهید، بعدا دچار عذاب وجدان می شوید؟؟ و یا ذهنتان خیلی درگیر آن شخص، فکری که درباره شما می کند و رفتار خودتان می شود؟شما را نمی دانم، اما من هر بار که از خانه بیرون می آیم، برای پیاده روی یا برای خرید از سوپر مارکت، علاوه بر اینکه می خواهم به کله ام بادی بخورد و کمی از آن حال و هوای توی خانه بودن بیرون بیایم و به خودم تلقین کنم که کرونا همچین هم که میگویند بد نیست، برای دیدن مردم هم بیرون می آیم. مگر می شود بدون مردم زندگی کرد؟! بهترین دوستان ما، همکاران ما در سر کار، اعضای خانواده مان و همه و همه جزویی از این مردم هستند.حالا نه اینکه فکر کنید از لحظه ای که از در بیرون می آیم مشغول شماره دادن و گرفتن آیدی اینستاگرام این و آن هستم وبا هر رهگذری ساعت ها درباره اینکه ماشن ظرفشویی مان ظرف ها را خوب نمی شوید و از بس پسر تازه متولد شده همسایه پایینی مان صدا می کند شب ها نمی توانیم بخوابیم، صحبت می کنم. نه!من فقط دوست دارم از خانه که بیرون می آیم در آسانسور تنهایی تا پایین نروم و یک همسایه با من سوار شود. به من سلام بلندی بدهد و از من بپرسد:&quot; شما شارژتون رو دادید؟&quot; و خودش بدون آنکه منتظر جواب من باشد بگوید :&quot;ما هی یادمون میره &quot; و من بی دلیل بخندم... دوست دارم در را برای خانمی که از خرید برگشته و دستش پر از کیسه های خرید است نگه دارم... یا برای راننده ماشین هایی که ترمز می زنند تا من از خیابان رد شوم دست بلند کنم... دوست دارم برای بچه ها دست تکان بدهم، بخصوص برای پسر بچه هایی با موهای فر... دوست دارم با گربه تپل و کثیف کوچه مان حرف بزنم و حواسم باشد کسی این مکالمه را نبیند...بعد بی هیچ اتفاق عجیبی خانه بیایم. بی هیچ اتفاق عجیبی ولی با یک بغل حال خوب...اما گاهی عذاب وجدان میگیرم... گاهی وقت ها گم می کنم که به چه کسی باید لبخند بزنم و نگاهم را از چه کسی باید بدزدم... گاهی وقت ها نمی دانم کدام جمله را باید تایید کنم و در مقابل کدام حرف بایستم...قبلا ها فکر می کردم بیست سالم که شود دیگر از ارتباطات اجتمعی همه چیز را می دانم و دیگر با همه خیلی راحت ارتباط می گیرم، نمی دانستم این تازه شروع چالش های بزرگ است..</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 09:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت روزانه-1</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-1-lffo1ditjwdh</link>
                <description>دوشنبه هفته گدشته در یک وبینار با موضوع &quot;خودشناسی&quot; شرکت کردم.راستش را بخواهید، می دانید که اکثر مردم از کرونا و خانه نشینی بیزارند، من هم دورغ نگویم اوایلش خیلی با این وضعیت حال نمی کردم و خیال می کردم اگر همین طور پیش برود در گوشه ای از خانه کپک می زنم، اما حالا آن قدر با کرونا حال می کنم که حد ندارد. مثلا اینکه اگر این وبینارها و خیلی از دوره ها و کلاس ها حضوری بودند، بعید می دانم حوصله ام می کشید در آن ها شرکت کنم. آن همه در راه بمانم و آن همه خیابان ها و کوچه ها را بالا پایین کنم و تازه آن همه استرس را تحمل کنم که آیا این جلسه به موقع می رسم یا نه؟!بگذریم ...در این وبینار، سخنران دوره کمی هم دربارهlifestyle  صحبت کرد. مثلا درباره اینکه عادت ها قوی تر از اهداف هستند و این عادت ها هستند که ما را به اهدافمان می رسانند و از این چیزها و بعد در اواخر حرفش به ما برای شروع تغییر شیوه زندگی، یک پیشنهاد داد، و آن این بود که سعی کنیم از فردا صبح ها زود بیدار شویم و منظورش از صبح زود ساعت 5 صبح بود نه 8 و 9 صبح!!!من قبلا هم درباره فواید صبح زود بیدار شدن شنیده بودم، مثلا اینکه استرس را کاهش می دهد، آدم را سرحال می کند، از بروز خیلی از بیماری ها جلوگیری میکند و آمار نشان داده که اکثر مدیران موفق در آن ساعت از خواب بیدار می شوند و ...اما امتحانش نکرده بودم، من حالا از 3شنبه گذشته هر روز تلاش می کنم که زودتر از دیروز از خواب بیدار شوم و تا حالا آن را به ساعت 6 صبح رسانده ام.راستش اگر از من درباره فواید صبح زود بیدار شدن بپرسند، می گویم حسی را به آدم می دهد که خیال می کنی 10- هیچ از همه مردم روی کره زمین جلوتری و حس با اراده بودن و با انگیزه بودن را به آدم تزریق می کند و آدم را وادار می کند تا کارهایی که خلی وقت می شود بخاطر نداشتن وقت انجام نداده را به انجام برساند.شما هم اگر تغییری در شیوه زندگی تان ایجاد کرده اید و احساس می کنید که آن تغییر، زندگی شما را دگرگون کرده، برایم از آن بنویسید.اگر شما هم مثل من به وبینارها و دوره های فن بیان، پول، خودشناسی، اعتماد بنفس و ... علاقه دارید، سری به پیج بیشتر از یک بزنید.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 07:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت بهانه نرسیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pzqgkg4p619k</link>
                <description>من از اول آدم کتابخوانی نبودم. در کودکی وقتی کسی برایم کتاب می خواند خوشم می آمد، کتاب های &quot;میمینی&quot; یا &quot; دویدم و دویدم &quot; و &quot;شوشو شکمو&quot; را دوست داشتم، اما در تنهایی خودم هیچ وقت کتاب باز نمی کردم، چه آن وقت که مدرسه نرفته بودم، چه بعد از مدرسه رفتن، مگر اینکه میخواستم عکس های آن ها را با قیچی ببرم و با آن ها بازی کنم. کلاس دوم دبستان، در نمایشگاه کتاب مدرسه، کتاب&quot; دودو ماجراجو&quot; را خریدم، همانجا در مدرسه یکبار با بقل دستی ام خواندمش و بعد دیگر تا همین چند سال پیش لایش را هم باز نکردم.( البته کتاب در مجموع ۳ خط نوشته هم نداشت.) در کلاس پنجم و ششم دبستان، یادم می آید سر مجموعه ۸ جلدی آنی شرلی در مدرسه دعوا بود‌. اما من فقط ۷۸ صفحه از کتاب &quot;جزیره گنج&quot; را خواندم و به خودم قول دادن بعدا ادامه اش را بخوانم. کتاب های دوید کاپرفیلد، یک کتاب از ژول ورن که نامش را بخاطر نمی آورم و زندگی نامه ماری کوری را هم نصفه خواندم، با این تفاوت که یادم نمی آید تا چه صفحه ای. در دوره راهنمایی خودم را مجاب کردم یک کتاب را تا آخر بخوانم و آن کتاب &quot;سارا کورو&quot; بود و من برای اولین بار همراه با کارکتر کتاب اشک ریختم. البته خواندن آن کتاب نزدیک به دو ماه طول کشید اما هر چه بود خواندمش‌‌‌. چند کتاب هم درباره کار تیمی، ورزش، داوری و ... خواندم. چراکه در آن زمان رویای ایستادن بر سکوی المپیک را در سر می پروراندم. وارد دبیرستان شدم. در دوره دبیرستان انقلاب عظیمی رخ داد. . . . . من با کتاب آشتی کردم. و باعث این آشتی معلم ادبیات بود، خانم رخشانی. خانم رخشانی از سودابه و سیاوش می گفت، محمود دولت آبادی را تحسین می کرد، لیلی را با شیرین مقایسه می کرد و خسرو را با فرهاد. از همه چیز و همه جا انگار چیزی می دانست، از الیاد و ادیسه می گفت و از هملت و شکسپیر... من شروع کردم به کتاب خواندن. راستش اول کار حوصله ام نمی گرفت رمان و داستان کوتاه بخوانم اما عجیب حوصله ام به خواندن شعر می کشید. تقریبا در طول یک ماه از هر شاعر بنام ایرانی، دو سه بیتی حفظ بودم. شعرها را در مدرسه بالای کتاب و جزوه ام می نوشتم و در زنگ تفریح ها روی تخته را با شعر پر می کردم. و من از باده شعر مست بودم. حالا دیگر همه جور کتابی می خوانم، رمان، فلسفی، داستان کوتاه و بلند، کتاب های روانشناسی، آموزشی،... اما هنوز هم هیچ چیز برای من شعر نمی شود.کتاب &quot;سرنوشت بهانه نرسیدن است&quot; اولین کتابی است که سال اول دبیرستان خودم برای خودم خریدم. کتابی که تا امروز بیشتر از بیست بار ورقش زده ام، شعرهایش را خوانده ام و حتی از روی بعضی از شعرهایش نوشته ام.قشنگ ترین شعر این کتاب( از نظر من البته)ستاره ها دروغ می گویند سربازانی که رویاهایمان را لگد می کنند عاشق نمی شوند و خون خواب ها را می ریزند. کسی نمی داند  چرا مردگان  در قاب عکس ها  لبخند می زنند و زنده ها در خیابان گریه می کنند. و من نمی دانم حقیقت چیستاما می دانم که دروغ حقیقت دارد و همه آن را می شناسند. کسی نفس نفس قلب هایمان را  نمی شنود. و هیچ  همیشه ما را  تا آخرین سرفه های وجود همراهی می کند تا در انتها نام به نام بر سنگ ها از یاد برویم.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 16:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خواستم بگويم زن ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88%D9%8A%D9%85-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-logbobnc2dcb</link>
                <description>عکس از پیج rosalit58دیروز دقیقا ساعت ۱۵ به مطب دکتر رسیدم. دوباره استرس های دوره نوجوانی ام بازگشته و دوباره صبح ها با درد معده از خواب بیدار می شوم. وارد مطب شدم، یک سلام آهسته کردم و  یک گوشه نشستم. مطب دکتر خوب هم که همیشه خدا شلوغ است و من می دانستم یکی دو ساعتی باید منتظر بمانم تا نوبتم بشود.  کتابی از کیفم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. راستش را بخواهید کتاب را نمی خواندم، بلکه خیره به کلمات روی کاغذ، داشتم فکر می کردم نوبت من که شد باید مشکلم را از کجا و چگونه شرح دهم. تلویزیون روشن بود و ویژه برنامه روز زن را نشان می داد. با مرد ها مصاحبه می کرد و هر مردی که جلوی دوربین می آمد، این روز را با کلماتی ناشیانه به همسر و مادرش تبریک می گفت. مرد میان سالی پایین تلویزیون نشسته بود‌. مرد کت و شلواری به تن داشت. صورتش اصلاح شده و موهایش جوگندمی بود. بجز یک چروک افقی روی پیشانی اش، تقریبا می شد گفت که صورتش خوب مانده بود و اگر همین طور بی هوا در آسانسور یا خیابان می دیدی اش خیال می کردی، دکتر، مهندس یا خلاصه آدم تحصیل کرده و فهمیده ای است. او داشت مغز پسر جوان کنار دستیش را خوب شست‌وشو می داد، خنده ای به نشان تمسخر کرد و از پسر پرسید که آیا از نیچه چیزی خوانده یا نه؟ پسر به نشانه منفی شانه هایش را بالا انداخت. مرد نطقش را آغاز کرد.  در کتابی از نیچه نوشته شده &quot; هر وقت پیش زنی می روی، شلاقت را نباید فراموش کنی&quot; و خنده ای سر داد. پسر جوان هم خندید اما خنده ای که با خجالت توأمان بود. مرد دوباره ادامه داد نبود زن‌ها یک درده و بودنشون هزار تا درد... و چیزهای زیادی درباره ازدواج و تعداد زن گرفتن گفت و نکاتی هم درباره&quot; رو بدی سوارت می شوند&quot; و &quot; بخندی پرو میشن&quot; و از این قبیل چیزها گفت. نمی دانم این ها را از قصد بلند می گفت که همه بشنوند یا نه نیت اش چیز دیگری بود. خانم میان سالی کنار دستم نشسته بود که مدام نوچ نوچ می کرد و با دفترچه بیمه اش خودش را باد می زد و کمی آن طرف تر دختر جوانی سر تا پای مرد را با نگاهی تاسف بار بر انداز می‌کرد.  من کتابم را بستم و در چشم های مرد خیره شدم. نمی دانم منظورم از این کار چه بود، انگار می خواستم به او بفهمانم که حرف هایش مفت نمی ارزید. به نظر از آن مردهایی می آمد که به ماشینی با راننده خانم، از قصد بوق می زند تا راننده هول کند و پست هایی که یک خانم با صورت خونین کتک می خورد و فریاد می‌زند را لایک می کند.  او شبیه غارتگری بود در لباس حیوان اهلی... نامردی که فقدان مردی اش را پشت کت و شلوار آراسته و موهای جوگندمی اش پنهان کرده است... می خواستم بلند شوم و بگویم، خانم ها شاید پنچری لاستیک خودرو را نتوانند بگیرند، شاید ندانند آفساید چیست، در خیابان نتوانند چابک بدوند و حین صحبت کردن نتوانند درباره یک موضوع صحبت کنند، اما به مذاق مردها خوش بیاید یا نیاید، این یک حقیقت است که‌ دنیا بدون زن ها جای زندگی کردن نیست. آنها نمی دانند که ما خانه را از خدایی که گم شده لبریز می کنیم، رنگ عشق را روی دیوارهای شهر می ریزیم و برای هر مظلومی چنان اشک می ریزیم که گویی بر سر گوری روباز ایستاده ایم. می خواستم بگویم تعداد زن های کشته شده از درد خیانت و اندوه کمتر از مردهایی نیست که در جنگ کشته شده اند. زن ها در زندگی شیر یا خط نمی اندازند، بلکه آنها زندگی را زندگی می کنند و لحظه لحظه آن را سرشار از عشق می کنند و مگر غیر از این است که در خاطر مردان اولین چیزی که از شنیدن واژه عشق می آید، تصاویر غیر اخلاقی است؟! خواستم بگویم شما مردها نمی دانید وقتی یک زن را نا دیده می گیرید، او کجا لانه می کند و نمی دانید که حس حسادت و بی کسی را زن ها چطور پشت کفش های پاشنه بلند و رژلب های رنگ جلفشان پنهان می کنند‌. من هم می خواستم رو کنم به دختر بچه ای که کنار دستم نشسته بود و هر چند دقیقه یکبار عُق می زد بگویم، انسانیت، مثل آب باتلاق ساکن مانده در حال گندیده است. اما تو اشتباه نکن، یک روز که دفتر زندگی ات از نمیه گذشت، خودت را به آینه می رسانی و می بینی بله پیر شده ای.... پس تا می توانی لبخندهای تصنعی تحویل این و آن بده ، خوب دروغ بگو و طوری از کنار مردم رد شو که شک نکنند خوشبختی!</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 18:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B8-q5pei0estxxs</link>
                <description>سلام اینکه پشت بند این سلام بخواهم جویای احوالت شوم به همان اندازه مسخره است که سوال پدربزرگ،  وقتی یک ماشین، پر از جوان های مست به سپر سمند مدل هشتاد و خورده ای اش مالیدند، داد زد و پرسید: -&quot; شماره ای ۱۱۰ چند بود؟&quot; و به اندازه آن سوال معلم شیمی مان احمقانه است، که وقتی می خواست تاریخ امتحان مشخص کند، وسط همهمه ایجاد شده ی ناشی از بچه ها که داشتند آخرین تلاششان را برای لغو امتحان می کردند، گفت: -&quot; وایسید ببینم، ۲۲ بهمن چندم بود؟&quot; پس حالت را نمی پرسم... همین که مثل من هذیان هذیان آن شعر شاملو را نمی خوانی که می گوید، &quot; هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست... چرا که از عشق رویینه تنیم.&quot; همین که عصر ها که به خانه می آیی مثل چناری که با تبر زده باشندش روی سرامیک سرد خانه، دراز به دراز نمی افتی، یعنی حالت خوب است و حال خوب هم که پرسیدن ندارد. دیروز ارمغان اینجا بود. داشتیم به رسم بیشتر قرار های پاییزی مان آه می کشیدیم و برای قصه های زندگی هم غصه می خوردیم. ارمغان یک هو گفت: -وایسا وایسا و بعد گوشی اش را دستش گرفت و کمی صفحه آن را با حرکات انگشت بالا و پایین کرد و بعد عکسی را باز کرد و به سمت من گرفت. گفت: - اینو دیروز بعد چند وقت دیدم بعد توی چشم های من نگاه کرد و ادامه داد: - یاسی جان حواست هست این آخرین عکسی که توش درست خندیدی؟؟؟ گفتم: -چرت نگو گوشی را از دستش گرفتم، کمی بالا و پایین کردم و هر چه عکس دوتایی بعد آن داشتیم را باز می کردم و جلویش می گرفتم و می گفتم: - الان این بده؟؟؟؟ این اگه خنده نیست پس چیه؟؟؟ گفت: - نه، درست نگاه نمی کنی... تو این عکسا چشات نمی خنده  دوباره گوشی را از دستم گرفت و عکس اولی را آورد و گفت: - خوب نگا کن راست می گفت... در آن عکس خوشحالی مثل کودکی که از پنجره پشت ماشین جلویی نگاهمان می کند، داشت دست تکان می داد و چشمانم می خندید و واژه ای مثل امید یا نشاط سر تا سر عکس را در بر گرفته بود. گفتم: - نه بابا... اینطوری هم نیست... بعدم این عکسه ماله اردیبهشت پارساله... تو بهار آدم حالش خوبه...این عکسای دیگه ماله همین یکی دو ماهه، تو پاییز آدم یه حالیه... و این باز ارمغان به من گفت: - چرت نگو من دوباره عصبانی شدم، با صدای بلند و با صورتی بی حالت گفتم: - کل هفته زور می زنم حالم خوب شه، باز تو بیا یادم بنداز ... خب؟؟؟ و بعد با صدایی بلند تر گفتم: - اصلا آخرین عکسی که خودت خندیدی رو بیار ببینم و بغض ارمغان ترکید... ما همدیگر را بغل کردیم و بعد مثل دو اسفنجی که از آب پر شده باشند، خودمان را آنقدر چلاندیم تا سبک شویم. راستش جریان منو ارمغان س شاید بی ربط به تو به نظر برسد... اما خواستم بگویم هنوز هم هستند کسانی که خودشان پر از دردند، اما رهایت که نمی کنند هیچ، تازه حواسشان هست آخرین باری که درست خندیدی در کدام عکس ثبت شده... خواستم بگویم عزیز جان، چاره دل پر درد رفتن نبود...</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 21:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشترک همیشه در دسترس</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-d0vklhr6ibce</link>
                <description>حدیث صدایش می زنیم اما هیچ وقت به رویمان نمی آورد که نامش حدیثه است.آشنایی ما بر می گردد به سال اول دبیرستان، کلاس 111، ته سالن طبقه سوم.ردیف چهارم، سمت چپ من می نشستم و پشت سرم حدیث می نشست.حدیث موهایش بلند بود، به حدی که به کمرش می رسید اما همیشه ته موهای بافته شده اش را توی مانتویش می انداخت. اما من با این حال که موهایم تا شانه ام بود، همیشه آرزو داشتم از مقنعه بیرون بزند، که در طول کل 12 سال تحصیلی شاید یک یا دو بار که موهایم را از پایین بسته و خوب شانه کرده بودم و مثلا بادی چیزی می آمد و ته مقنعه کمی بالا می رفت دیده می شد.ریزنقش بود و کمی لاغر و صورت مهربان و امید بخشی داشت.همیشه پایه درد دل کردن و گپ زدن بود. خیلی کم پیش می آمد نه توی کار بیاورد.درس های حفظی اش خیلی بهتر از من بود، برعکس ریاضی و فیزیک و شیمی البته.همیشه صبح های امتحانات تاریخ، عربی، دفاعی و ادبیات برای من طوری که استرس نگیرم درس ها را توضیح می داد.صبح امتحان ها معمولا زودتر از من می رسید و بین بچه ها جایی روی آسفالت سرد می نشست و سوییشرتش را دور خودش می پیچید و درس را برای کسی توضیح می داد.صبح امتحان عربی ترم اول را هیچ وقت یادم نمی رود.وارد مدرسه شدم. یک لحظه ایستادم و در بین آن همه آدم با مانتوهای سرمه ای رنگ، دنبال حدیث گشتم.تا پیدایش کردم به سمتش دویدم و گفتم:- حدییییث، قواعد بلد نیستم.حدیث خندید و برای دل گرمی گفت :- منم خیلی بلد نیستم. حالا یاسی چقدر بلد نیستی؟گفتم:- ببین هیچیو با حرکت دست تاکید کردم و ادامه دادم:- نه فعل نه اسم، نه ماضی نه مضارع نه اینایی که به ته فعل می چسبه.حدیث کمی این ور و آن ور را نگاه کرد و گفت:- اون دوتا رو میبینی؟و با چشم و صورت به مینو و ثمین اشاره کرد، که کل مدرسه نفرتی دیرینه از این دو نفر داشتند.من که حس می کردم حدیث دارد وقت تلف می کند با بی حوصلگی گفتم:- خب؟- یه کلمه در وصف این دو تا بگو.من بی حرکت نگاهش کردم.حدیث گفت:- یه چیزی بگو... بگو کوفت... بگو مرگ...من با حرص گفتم:- اسکلن بابا.حدیث گفت:- اها. همینو به عربی بگو.و من با چشم به حدیث گفتم که بلد نیستم.حدیث گفت:- ببین دو تا دخترن. پس میشه &quot; هاتانِ اُسکُلَتانِ&quot;من به اندازه دوره کردن یک صفحه ترجمه، دو تا کادر کلمه و معنی و یا حتی حفظ کردن قواعد یک درس، خندیدم.حالا درست است که از کل عربی همین دو تا کلمه را بلدم، اما در آن صبح و در آن وضع من این بهترین درسی بود که یک نفر می توانست به من بدهد.سر کلاس ها خیلی خوش می گذشت.معمولا حدیث نارنگی یا پرتقال پوست می کند و می گذاشت روی دفتر یا کتابی و از زیر میز می داد جلو.اگر سر کلاس می خندیدم و معلمی دعوایم می کرد همیشه پشتم در می آمد و می گفت:- خانم بیچاره کاری نکرده.و همیشه بخاطر این طرفداری اش معلم ها بیشتر از من دعوایش می کردند.همیشه با هم برای درس خواندن برنامه ریزی می کردیم.با هم شعر می خواندیم و با هم فال شعرای غیر حافظ را مد کردیم.در اسفند ماه یکبار فال قیصر امین پور برای من در آمد، &quot; شاید این عید به دیدار خودم هم بروم&quot; و من در کل عید آن سال فکر می کردم این فال اتفاقی در نیامده و حدیث همیشه می گفت:- یاسی یادت نره اسم اینارو ما گذاشتیم فال و گرنه خره اینا واقعی نیستن کهمن و حدیث فقط سال اول دبیرستان در یک کلاس بودیم، اما از آن سال تا همین الان که دانشجو شدیم، حدیث هنوز برای من همان حدیث است، همان مشترک همیشه در دسترس. هنوز هم درد دل ها و برنامه ریزی کردن هایم با حدیث است. هنوز هم اگر بخواهم پشت سر کسی حرف بزنم معتمد تر از حدیث ندارم. اگر اعصابم از چیزی خورد باشد، اگر در کاری گیر کنم، راهکار بخواهم به حدیث پیام می دهم.گاهی با خودم فکر می کنم آیا من هم برای حدیث مشترک همیشه در دسترسم؟؟ و همیشه در فکر فرو می روم. آنقدری که یادم می رود جوابش را پیدا کنم تا سری بعدی که دوباره کارم به حدیث بیفتد.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 17:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هایی که خوابم نمی برد</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-vp96jxtkfelf</link>
                <description>ساعت دوازده نیمه شب را گذشته و من سی صفحه از یک کتاب را خوانده ام و دیگر چشمانم به زور باز مانده اند. کتاب را می بندم با این حال که می دانم از بیست صفحه آخرش چیزی یادم نمانده، چشمانم را می بندم و تصمیم می گیرم که بخوابم.دقیقا از همین لحظه که این تصمیم را گرفتم، افکار جدید به سوی من هجوم آوردند.و من وارد دنیایی شدم، که انگار مربوط به سی چهل سال قبل می شود.از مغازه آقا کریم قدم زنان به خانه مان می روم. دامن پر چین گل گلی زرد و آبی رنگی به تن دارم که پارچه اش را شهین خانم سر پاتختی ام با دو تا بوسه به روی گونه هایم، دستم داد. یک پیرهن آبی رنگ گَلِ گُشاد هم به تن دارم و یک روسری کوچک سرمه ای رنگ را زیر چانه ام گره زده ام. از زیر روسری، یک دسته از موهایم بیرون زده و چند تار مو با عرق پیشانی ام خیس شده و به صورتم چسبیده . یک چادر قهوه ای رنگ با گل های نارنجی هم به سر دارم، که یک گوشش را به دندانم گرفته ام و گوش دیگرش با هر وزش باد به این سو و آن سو می رود. در دستم دو تا کیسه سیب گرفته ام و در دست دیگرم یک کیسه انار دارم. همین طور که تند تند قدم می زنم، آقا جمشید، شوهر زری خانم، خدابیامرز را می بینم، که روی چهار پایه ای جلوی درشان نشسته و تسبیح را دور انگشتش می پیچد، خواهرش راست می گفت که از وقتی زری مرده، دل و دماغ زندگی ندارد. کمی جلوتر سیهلا با یک لبخند به پهنای صورت و چادری گره زده به کمرش از رو به رو با سرعت به طرفم می آید، سهیلا رفیق دوران دبستان من و همسایه دیوار به دیوارمان است. هر وقت می بینمش یاد قیافه هایمان با مقنعه های چانه دار و سبیل و وسط ابرویمان می افتم و خنده ام می گیرد. به من که می رسد، طوری که مشخص است عجله دارد و خیلی نمی تواند حرف بزند، می ایستد و می گوید:-یاسی خانم یادت نره عصری بیای آش نذری بگیریا.و من یک &quot; قبول باشه&quot; از ته دل می گویم و با یک لبخند بدرقه اش می کنم.بالاخره به کوچه خودمان می رسم. کوچه ما از آن کوچه باریک هاست که دو نفر شانه به شانه هم نمی توانند از آن رد بشوند. البته به اندازه عرض شانه سه نفر جا دارد ولی شاخ و برگ درختان توت و انجیر راه را بسته.به در خانه می رسم، کیسه های خرید را روی زمین می گذارم و از توی کیفم دنبال کلید می گردم. که صدای باز شدن در همسایه بقلی مان می آید. چادرم را کمی جلو می کشم و قیافه علی، پسر همسایه مان که از دیروز برای مرخصی سربازی آمده را می بینم.سلام بلندی می کند و من با لبخند جواب سلامش را می دهم، اما لبخندم از روی مهربانی نیست، بلکه از کله کچل و صورت آفتای سوخته علی خنده ام می گیرد.می گوید:-خاله کسی برا ما زن نگرفتااااو من در حالی که کلید را پیدا کرده ام و توی قفل در می چرخانم، می خندم و می گویم :-به مامان سلام برسون.وارد حیاط می شوم. چادرم را می تکانم و از شاخه ای از درخت سیب آویزان می کنم و به درخت می گویم که اگر چهار تا دانه سیب بیشتر می داد، من حالا دو تا کیسه سیب و را در خیابان دنبالم نمی کشیدم و بعد چند برگ از درخت سیب افتاد. من می دانم که درخت سیب جوابم را داد، اما به زبانی که من متوجهش نمی شوم.سیب ها و انارها را توی حوض می ریزم و صورت و دست هایم را تا آرنج با آب خیس میکنم و همان جا لب حوض می نشینم.. بچه ها هنوز مدرسه اند و انگار کسی یک مشت سکوت در خانه ریخته و رد شده.حالا باید بروم برای ناهار خورشت فسنجان بپزم، عصری بروم خانه سهیلا آش هم بزنم و سهم نذری مان را بگیرم .حالا روی تخت نشسته ام وساعت سه نیمه شب را رد کرده و اگر سر سوزنی خوابم می آمد، حالا دیگر اصلا خوابم نمی آید و مدام دارم به این فکر می کنم که موقع هم زدن آش نذری باید برای چه کسانی دعا کنم و در ذهنم دنبال دختر می گردم برای علی همسایه!!!</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 17:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره 7</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-7-neckn1zypj9z</link>
                <description>سلاماین جا همه چیز چنان که بوده، هست. قمری ها همان آهنگ های قدیمی را می زنند و سرشان را با همان ریتم قدیمی تکان می دهند، آقای بهمنی و شیرین، همسایه بقلی مان هنوز سر این دعوا دارند که چرا آقای بهمنی ماشینش را کمی آن ور تر پارک نمی کند، هنوز هم سه شنبه شب ها مهمانی آقای کیانی برپاست و البته صدای همسایه ها، که فحش هایی نثار آقای کیانی و مهمانانش می کنند. صدای مرد ها و زن های همسایه در هم آمیخته می شود و خلاصه چیزی دست نیافتنی تر از سکوت و آرامش در سه شنبه شب ها به میان نمی گذارد، هنوز آسفالت خیابان همان رنگی است با این تفاوت که دیروز خط کشی ها را مجدد سفید کردند، هنوز هم بی خانمان تر از باد در این شهر نیست و هنوز هم باران نتوانسته غم روزگار را بشوید و ببرد. و برای من، هنوز هم وقتی کلید می اندازم تا در را باز کنم، لوسی سگ همسایه بقلی مان پارس می کند، یک پسته تلخ من را نسبت به همه پسته ها بدبین می کند، شنبه ها به پیاده روی می روم، یکشنبه ها به گلدان ها آب می دهم، دوشنبه ها عصر قهوه می نوشم و اخر هفته به موزه ای جایی می روم و روز ها و شب های هر روز هفته کتابها و فیلم ها را فتح می کنم و کاغذهای سفیدی را سیاه می کنم.همه چیز مثل سابق است اما راستش ما به یک شادی احتیاج داریم. از آن شادی ها که حال آدم را برای چند روز خوب نگه می دارد.به یک سفر، که توی پیچ های چالوس، سرمان را از پنجره ماشین بیرون بیاوریم و بی توجه به تابلوهای ریزش کوه، با صدای بلند چیزهای که فقط مفهمومش را کوه ها می فهمند، به زبان بیاوریم، نیاز داریم به اینکه در یک ترافیک گیر کنیم و چند جوان را ببینیم که صدای ضبط را زیاد کرده اند و با آن می رقصند و ما با هم درباره اینکه آیا این جوان ها در وضعیت عادی انقدر خوش اند یا بر اثر مصرف چیزی، سرمان را گرم کنیم، به یک سیخ جوجه کباب که تازه از روی اتش برداشته شده، یا حتی به چیزهای ساده تر، مثلا وقتی به پنجره ای نگاه می کنیم، کسی آن پشت خودش را پنهان نکند، بلکه پنجره را باز کند، بهمان لبخند بزند و برایمان دست تکان دهد یا گهواره کودک شیرخواره ای را تکان دهیم، دست دور گردن هم بیندازیم و حلقه شادی درست کنیم و بالا و پایین بپریم و اصواتی بی معنا اما سرشار از انرژی مثبت را به زبان بیاوریم.ما به یک جفت شیش، به یک حرف چرند که بشود روزها به آن خندید، به یک کلید که در قفل بچرخد، به یک اشک از سر شوق و به یک چیزی که زندگی مان را کمی چیز کند، نیاز داریم. طوری که یادمان برود چند تمرین ننوشته داریم که باید فردا تحویلشان بدهیم، چک هایمان برگشت خورده اند، سیب ها گوشه جا میوه ای کپک زده اند، لیوان آب روی کتاب های نفیس ریخته و در هر یک ساعت بیست زوج از هم جدا می شوند و در هر چهار دقیقه یک هموطن می میرد.یا همین که دلار گران تر نشود، نهنگ ها دست جمعی خودشان را به ساحل نرسانند، کارگری از درد نان خودش را به طناب دار آویزان نکند، خبر اینکه دانش آموز کنکوری هیچ دانشگاهی قبول نشده بهمان نرسد، گل های زرد توی باغچه پایمال نشوند و صدای گریه کسی به گوشمان نرسد خودش خبر خوب است.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 10:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبهار</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-q5fibp90eux2</link>
                <description>نوبهار صدایش می زدند. مادربزرگم را می گویم، نزدیک نود سال سن دارد. توی خانه شان همیشه شکلات های خوشمزه و نخودچی و کشمش پیدا می شود، که بیشتر وقت ها دور از چشممان، آنها را توی جیب مانتو یا کیفمان می چپاند. موهایش تمام سفید است و همیشه از این گوشواره حلقه ای طلا ها به گوش دارد که لاله کشیده شده گوشش گواه این را می دهد که دیگر گوشواره برای گوشش سنگینی می کند.دیروز خانه مادربزرگ بودیم. مامان و خاله توی آشپزخانه حین اینکه برنج را دم می زدند و نمک و ادویه خورشت را می ریختند، داشتند درباره دایی که می خواهد به دانمارک مهاجرت کند حرف می زدند. شمیم و شبنم، کنار تلویزیون نشسته بودند و تکالیف مدرسه شان را می نوشتند. شمیم داشت از روی متن درس رونویسی می کرد و شبنم داشت ضرب های سه رقم در سه رقم انجام می داد و هر از چندی یک بار جواب های بدست آمده اش را با من چک می کرد ومی گفت:- بزن 295 ضرب در 143.و من در ماشین حساب، اعداد را در هم ضرب می کردم و نشانش که می دادم، اَه بلندی می گفت و با پاک کن به جان دفتر ریاضی اش می افتاد.من روی مبل کنار تخت مادربزرگ نشسته بودم و داشتم کتاب می خواندم. چند خط می خواندم و بعد مادربزرگ صدایم می کرد و برایم جریان خواستگاری خاله زهره را برای بار نمی دانم چندم با آب وتاب تعریف می کرد و آخرش را ختم می کرد به ازدواج دایی و فحش هایی به خودش و پدربزرگ مرحومم می داد که چرا گذاشتند پریسا را بگیرد.بعد کمی سکوت کرد و من دوباره سرم را روی کتاب برگرداندم و مادربزرگ صدای تلویزیون را زیاد کرد، اخبار داشت گزارشی از یک تیم پزشکی نشان می داد که یک پیوند عضو موفق زده بودند. نفهمیدم پیوند چی و کجا، فقط فهمیدم موفق بود. خبرنگار داشت با مرد نیمه هوشیار روی تخت بیمارستان مصاحبه می کرد که مادربزرگ بدون آن که، مصاحبه را تا آخر گوش کند و حداقل به من مهلت جواب دادن بدهد، پشت هم سوال می پرسید.- زن داره؟ بچه هم داره؟ خودش هم که روی تخت بیمارستان...و بعد دیگر گریه امانش نداد تا چیزی بگوید، دستانش را بالا برد و برای همه مریض ها دعا کرد و بعد یک خیرٌلحافظٌ خواند و به جایی نا معلوم فوت کرد. تلویزیون داشت با زن، همان مریض مصاحبه می کرد. زن خوشحال بود وئاشک شوق می ریخت و همه دکترها را دعا می کرد. گفتم:- مامان نگا کن، اینم زنش. حال مَرده ام که خوب میشه.مادربزرگ کمی دقت کرد وبعد با حالتی گفت:- نه. این یکی دیگست.و به گریه ادامه داد. انگار دوست داشت غمی بتراشد تا اشک بریزد.کمی گذشت. صدای بچه های توی خیابان می آمد که با هم بازی می کردند. مادربزرگ گفت:- اینا دخترای مهین خانومن، از دیروزه با گریه و زاری می رن بیمارستان و میان. خدا صبرشون بده...گفتم:- مامان جان اینا بچن. دارن بازی می کنن. بخدا صدای گریه نیست.بعد مادربزرگ، گوشش را از زیر روسری بیرون آورد و دقیق تر گوش داد و گفت:- تو خوب گوش نمیدی. من صدای پشت و میگم.نخواستم بگویم، مهین خانم فقط فشارش بالا رفته بود و ما که می آمدیم، دیدم که داشت با عصا به خانه شان می رفت.مادربزرگ با همان اشک های توی چشمش گفت که آن موقع ها که پایش درد نمی کرده و هر هفته خانه خانم محمدی، جلسه قران می رفته، مهین خانم همیشه برایش جا می گرفته، بعد دوباره گریه اش اوج گرفت و به بالا نگاه کرد و به خدا گفت که مریضی را روی زمین نگذارد و اگر مهین خانم رفتنی است، زودتر خلاصش کند و من دقیقا سعی کردم به همان نقطه که مادربزرگ نگاه می کرد، نگاه کنم و با چشم و ابرو به خدا بفهمانم که مهین خانم حالش خوب است.من مادربزرگم را خیلی دوست دارم. این را در بچگی نمی فهمیدم. در بچگی فقط می دانستم او یک مادربزرگ است که زورکی لپمان را بوس می کند، اگر بدویم می گوید نشسته بازی کنید، اگر کیک یا بیسکوییت را بدون پیش دستی بخوریم دعوایمان می کند و نمی گذارد آلوهای لواشک نشده توی سینی را که خوشمزه تر از خود لواشک است با انگشت بخوریم. اما حالا که مثلا بزرگ شده ام می فهمم مادربزر خیلی دوست داشتنی است. اینکه با پاهایش حرف می زند و می گوید اگر این پاها من را نمی کشیدند من خیلی وقت ها پیش روی تخت می افتادم، اینکه اگر یک هفته به خانه شان نرویم برایمان غذا می فرستد و بهمان تلفن می کند، اینکه وقتی از مرگ حرف میزند و ما گریه می کنیم، قول می دهد ده بیست سال دیگر زنده بماند، اینکه توی خانه شان از هر چیزی خوشمان بیاید می گوید :« بردار مال تو».مادربزرگ همه چیزش دوست داشتنی است از دست تکان دادن هایش موقع خداحافظی گرفته تا لبخندها و گرمای دستانش. مادربزرگ به اندازه تمام پنجشنبه ها و جمعه ها و روزهای تعطیل زندگی من چیزهای دوست داشتی دارد.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 20:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آرام گریه می کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-wweozys4f9l1</link>
                <description>عکس از پیج graphic_post_instaفکر کنید در یک مهمانی خانوادگی، در جمعی از دوستان، در کلاسی از مدرسه و دانشگاه یا هر جایی که باید موفق، قوی و مهربان و سرحال به نظر برسید، گریه تان بگیرد.اول بغض به گلو و به مغزتان فشار می آورد، صورتتان مچاله می شود و چشم هایتان قرمز می شوند و طوری اشک می ریزید که انگار مغزتان برای مدتی طولانی در رنج و غم خیس خورده و حالا دارد نم اضافی را پس میزند.من، کلاس دوم دبستان، هر وقت که بابا و مامان بحثشان می شد، می رفتم توی اتاق در را می بستم، پشت در می نشستم و از همین گریه بی صدا ها می کردم.کلاس پنجم دبستان کتاب علومم را جا گذاشتم و معلم برایم منفی گذاشت و سرم داد کشید ومن در حالی که نگاه همه آنهایی که بر میگشتند تا ببینند، کسی که دارد تحقیر می شود چه شکلی است، را تحمل می کردم، بی صدا گریه کردم.سال بعدش زیر میز بیسکویت می خوردم که همین داستان تکرار شد.کلاس اول دبیرستان، معلم شیمی ام، حین درس دادن مسائل استوکیومتری، در ماژیکش رابست، به من مستقیم نگاه کرد و گفت:« خنده های تو کی تموم میشه؟» و من با لبخندی خشک شده روی لب هایم دوباره بی صدا گریستم.سال اول دانشگاه، سوار تاکسی که بودم، پشت چراغ قرمز، برای مادر و پسری که روی جدول های سبز و سفید رنگ کنار خیابان نشسته بودند و برای ناهار نان بربری با نوشابه می خوردند بی صدا اشک ریختم.کمی گذشت یک ویروس که انگار در یک مسابقه، که هر کسی تعداد بیشتری آدم بکشد با جایزه چند صد میلیون دلاری شرکت کرده باشد، مادربزرگ ها وپدربزگ ها، عمو ها و خاله ها، رفیق ها و نارفیق ها، آدم حسابی ها و به درد نخور ها را بی هیچ چون چرایی، بی رقیب داشت از پا در میاورد و من برای همه آنهایی که مردند و همه ما به ظاهر خوش شانس هایی که زنده ماندیم و باید شاهد و متحمل رنج های بعدی باشیم هم باز بی صدا گریستم.درچشم های من هر از چندی یکبار سدی پر آب می شکند و من روزها و شب ها، مهم نیست کجا، مهم نیست اگر موسیقی غمگینی پخش باشد یا نباشد، کسی مادام ضجه زدن من را در آغوش بگیرد یا نگیرد و مهم نیست دور و اطرافم از قریبه هایی که در ذهنشان جام خون آلود نفرت از من را سر می کشند، پر باشد یا نباشد، من دیگر یاد گرفته ام که هر جا تحملم تمام شد، بغض گلویم را فشرد و درد روزگار بر من چیره شد، اشک بریزم.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 16:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره 6</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-6-rs2d0kgc36ea</link>
                <description>سلاممن در یک کارگاه روانشناسی با موضوع &quot; خودشناسی و مقابله با دردهای نهفته&quot; شرکت کرده ام. دیروز خانم احمدی، مشاور کارگاه وارد کلاس شد. در وسط نیم دایره ای که بچه ها نشسته بودند، ایستاد. نگاهی به همه انداخت و بعد انگشتش را به سمت من گرفت و گفت:- امروز با شما شروع می کنیم.من مثل کسی که در یک روز جیبش را در مترو زده باشند، سیل خانه شان را ویران کرده باشد و رفیق دوران دبستانش را از دست داده باشد، بهت زده نگاهش کردم و گفتم:-چی بگم؟خانم احمدی با لبخندی که هر چه دقت می کردم نمی فهمیدم ساختگی است یا واقعی، نگاهم کرد و گفت:-هر چی دوست داری.خیلی وقت بود که به فهرست دوست داشتنی هایم مراجعه نکرده بودم، بخاطر همین سلول های مغزم کمی به زحمت افتادند. بعد از چند ثانیه یادم افتاد، مادربزرگ! او با اختلاف در صدر جدول دوست داشتنی هایم بود. پس آرام گفتم:-مادربزرگخانم احمدی از همان لبخند ها زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.و من گفتم:-یک بعد از ظهر مامان با ماشین شماره چهار موهای مادربزرگ را از ته تراشید، موهای حنایی رنگش شده بود اندازه یک بند انگشت، شاید هم کوتاه تر. لپ ها و قب قبش آب رفته بود. دیگر نا نداشت برایمان شعر بخواند و وقتی در آغوشمان می گیرد ما را به خودش سفت بچسباند. مادربزرگ سرطان داشت و مدام می گفت هر وقت که حالش خوب شود مهمانی می دهد اما نمی دانست که مرگ زیر چادرش نفس می کشد و مادربزرگ از مرگ به مرگ شبیه تر شده بود.جمله هایم هنوز تمام نشده بود که خانم احمدی گفت:-شادش کن.و من بی اختیار گفتم:-پدربزرگ هفت سال بعد فوت کرد ولی از همان روز فوت مادربزرگ، مرگ در وجود پدربزگ هم نفس می کشید.خانم احمدی دوباره وسط حرفم پرید و گفت:-از پدربزرگ و مادربزرگ و مردن نگو.سلول های مغزم انگار که ناراحت شده باشند که چرا خانم احمدی از آنها خوشش نیامد، دوباره شروع به گشتن کردند، بعد از گذر چند ثانیه همه سلول ها یک صدا نام تو را صدا زدند.و من خوشحال از اینکه حرفی برای گفتن پیدا کردم، بلند گفتم:-سیاوشو بعد ادامه دادم:-نام لیلی تمام قصه هایش، یاسمن بود. آدم اجتماعی و خوش صحبتی بود، بعضی وقت ها به این خصلتش حسادت می کردم. چرندترین چیزها را طوری تعریف می کرد که نمی توانستم نخندم. او بلد بود لحظه های تلخ را شیرین کند.با هم دریا می رفتیم، می گفت موج که اومد، اولین جمله ای به ذهنت رسید را بلند بگو و بعد نگاهم می کرد و می پرسید:-بلدی؟و من هر وقت که موج می آمد فقط می خندیدم.چیزهای زیادی به من یاد داد، مثل اینکه هیچ دو رنگ سفیدی شبیه بهم نیستند یا اگر ما کلاغ سفید ندیده ایم دلیل نمی شود که وجود نداشته باشد. به من می گفت خودتو دست کم نگیر، ما گرد و غبار ستاره ایم و من هر بار از شنیدن این جمله مغرور می شدم.راستش هر آدمی خوب مطلق نیست، بدی هایی هم داشت. این آخری ها مدام می پرسید:-قرصاتو خوردی؟و من از این سوال تحقیر آمیز متنفر بودم. به رویش نمی آوردم ولی دیگر داشت حالم را بهم می زد. یک روز صبح ، از خواب که بیدار شدم به یاد خودم آوردم که سیاوشی نمی شناسم!از آن روز با شماره های مختلف سیاوش های زیادی مزاحم می شدند و ولگرد های زیادی با همین نام در خیابان جلوی راهم را می گرفتند اما من به همه شان می گفتم:-مزاحم نشید لطفا.خانم احمدی که انگار از مقاومت در برابر ذهن منفی باف من خسته شده بود، بهت زده نگاهم می کرد و دیگر لبخند نمی زد. بچه ها طوری نگاهم می کردند که انگار دلشان برایم سوخته، صورتم را طوری خوشحال نشان دادم و گفتم:-اسم این کارگاه، دردهای نهفته بود و هر آنچه که شنیدید هم دردهایی نهفته در جان و تن من بود. نگران من نباشید، من طوری از کنار مردم رد می شوم که شک نکنند خوشبختم، دوستانم را طوری می خندانم که انگار دلقک ها بعد از وقفه ای طولانی به سیرک ها باز گشته اند، زیر دوش آواز شاد می خوانم و هنوز برای بچه ها دست تکان می دهم و چشمک می زنم، پس من هنوز حالم خوب است و هنوز امید نمرده است.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 16:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامی از یک نا آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-w9e3zisvmjql</link>
                <description>گوشی ام را باز کردم. دیدم پانزده تا ویس جدید از مریم دارم. برای خودم جالب بود که وقتی از صبح تا همین یک ساعت و نیم پیش با هم بودیم، این همه حرف ناگفته را از کجا آورده بود.ویس اول را باز کردم، منتظر بودم مریم مثل همیشه با صدای یکنواختی بگوید:«سلام یاسی. خوبی؟» که معمولا در اول همه ویس ها مشترک است و بعد درباره اینکه مثلا مانتو آبی با طرحهای صورتی رنگش را با کدام شالش ست کند، یا مثلا درباره مهمانی پنجشنبه گذشته که خانه خاله اش رفته بودند چیزهایی تعریف کند یا نمیدانم درباره فیلمی، کتابی چیزی... اما در ویس اول برخلاف انتظار مریم با هیجان زیاد و تن صدای بلند گفت:« یاسی پیام داد.»راستش مریم آنقدر به این و آن پیام می دهد و این وآن به مریم پیام می دهند و او همه را با جزئیات برایم تعریف می کند، من گم کردم که یعنی چه کسی به مریم پیام داده بود؟ و در ویس بعدی فهمیدم کسی به اسم امیر به او پیام داده بود.و من داشتم تمام تلاشم را می کرم تا به یاد بیاورم امیر همان کافی نتی سر کوچه شان است یا همسایه طبقه بالایی شان؟! همکلاسی دانشگاهش است یا همکارش در موسسه؟؟ البته خیلی هم نگران این موضوع که امیر را به یاد نمی آورم نبودم چون با شناختی که از مریم داشتم می دانستم همه چیز را از اولِ اول دوباره برایم تعریف می کند.در ادامه مریم حدس زد که من احتمالا یادم نیاید امیر کدام بود و شروع کرد به نشانی دادن از او و گفت امیر همان پسری است که یکبار جلوی تاتر شهر او را دیده بود، همانی که همیشه مداد توی جیبش دارد... و بعد از من می پرسید یادت آمد؟ و بعد ادامه می داد همانی که موهایش مجعد و بور بود، همانی که چشم هایش آبی رنگ بود و من در این لحظه احتمالا مثل بیشتر چشم و ابرو مشکی ها، در برابر چشم رنگی ها و مو بور ها قیافه ام را در هم کردم و در ادامه مریم گفت که قیافه ات را اینجوری نکن. امیر از آن بور خوب هاست و من خنده ام گرفت که ما چقدر همدیگر را از بریم. مریم همینجوری ادامه داد، چند تا پیام بعدی هم درباره ویژگی های امیر بود، همانی که خواهر بزرگترش آلمان درس می خواند، خانه پدربزرگش منیریه است وهمین طور ادامه می داد و من حتی اندازه سر سوزن چیزی از امیر مو بور و چشم آبی به یاد نمی آوردم.مریم می گفت حوالی ساعت یازده صبح گوشی اش را باز کرده و دیده امیر سلامی کرده و یک شعر نوشته و پرسیده که او می داند شاعرش کیست یا نه. تقریبا بقیه ویس ها درباره احساسات و عواطف شیرین و معصوم مریم بود.دلم برای مریم سوخت اما نه فقط برای مریم بلکه برای مریم ها و البته برای امیرها، این امیر را که نمی شناختم اما هر امیری که می داند همه می توانند یک شعر را در گوگل جستجو کنند و در کسری از ثانیه شاعرش را پیدا کنند اما بهانه ای بهتر از این برای آن که پایشان را به زندگی کسی باز کنند پیدا نمی کنند.آخرین پیام، شعری بود که امیر برای مریم فرستاده بود و شعر این بود:ای دل ز عبیر عشق کم گو/خود بو برد آنکه یار باشد</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 22:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC-zhii74bmogkq</link>
                <description>سلامامروز صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. شیرین بود، دختر همسایه پایینی مان که دو سالی می شود دانشگاهش تمام شده. لپ هایش گل انداخته بود و روسری اش را شل تر از همیشه سر کرده بود. کمی حال و احوال کرد و بعد چشمکی زد و به جیبش اشاره کرد. من که سر صبحی حوصله این کار ها را نداشتم، به زور سعی کردم لبخند طبیعی بزنم و در حالی که اصلا برایم مهم نبود، خودم را طوری نشان دهم که یعنی دوست دارم هر چه زودتر بدانم توی جیبش چی دارد؟!کارت عروسی بود، آن را به سمت من گرفت و گفت امشب هم حنابندون است و بعد آنقدر با هیجان برایم از حس عروس شدن گفت. بعد کلی از داماد تعریف کرد، که کار درست و درمانی دارد و سر به زیر است و گویا حاضر است زندگی اش را بدهد تا شیرین را خوشبخت کند و جوری اصرار کرد که به جشن بروم که دلم نیامد توی ذوقش بزنم و قبول کردم.شیرین عقد کرده و من او را محکم بقل کردم و از ته قلب برایش آرزوی خوشبختی کردم. به نظرت این مجرد هایی که از شنیدن خبر ازدواج کسی ذوق می کنند و تبریک می گویند و آرزوی خوشبختی می کنند، این را از صمیم قلب می گویند یا اینکه کلمات را سپر می کنند تا کسی نفهمد که به حال عروس و داماد دارند حسودی می کنند و سوال اصلی اینکه آیا واقعا باید به کسی که ازدواج می کند حسودی کرد یا نه ؟من اگر ازدواج کنم حتما طی نامه ای برایت می نویسم که یک خانم متاهل حسودی کردن دارد یا نه، تو هم اگر زودتر از من ازدواج کردی و یادت ماند، برایم از حس یک مرد متاهل بنویس.به نظر من یک دختر مجرد خوشحال، که غذایی روی اجاق ندارد که بخواهد نگران سوختنش باشد، که گرد و خاک روی میز پذیرایی برایش اهمیتی ندارد، که مجبور نیست در میوه فروشی گوجه های سالم را از خراب جدا کند و توی کیسه خریدش بیندازد، دختری که می تواند در یک جمع دوستانه به چیزهای نچندان خنده دار، بلند بخندد و می تواند ساعت ها خودش را وقف کاری کند بدون آنکه کسی جرات کند به او چیزی بگوید، حسودی کردن بیشتری دارد.من از بچگی هر وقت در آخر حنابندون عروس حنا را جلویم می گرفت فکر می کردم شکلات است و آن را توی دهانم می گذاشتم و بعد که مزه اش در می آمد یا نسترن محکم می زد به دستم و قیافه اش را در هم می کرد و می گفت:« یاسی حناعه» و من تازه می فهمیدم این حنا بوده و کلی می خندیدم و حنا را از دهانم در می آوردم. امشب دوباره این اشتباه را تکرار کردم و این بار مجبوری حنا را قورت دادم.حالا یک ساعتی می شود که به خانه آمده ام و ساعت حوالی یک نیمه شب است. بعد از سه چهار ساعت صاف ایستادن، درست نشستن، لبخند زدن به ناشناس ها و کف زدن های مکرر، حالا خموده و قوز کرده وسط پذیرایی نشسته ام. آن کفش های پاشنه بلند را هم تا در خانه را باز کردم انداختم بالای کمد تا فعلا ریختشان را نبینم. حالا پاهایم کمی گز گز می کند و بوی اسفند و صدای آهنگ همسایه پایینی دارد اعصابم را خورد می کند و نمی گذارد افعال را درست بنویسم.به هر حال فکر نکن عروسی شیرین را بهانه کردم که تشر بزنم، نه. من دارم تلاش می کنم تا معنای تنهایی را عوض کنم. تنها، کسی نیست که شوهر نکرده، کسی نیست که پول لباس هایش را خودش می دهد، تنها کسی نیست که شب ها صدای بمی بهش شب بخیر نمی گوید، وقتی سردش می شود کسی نیست که کت یا کاپشن گرمی رویش بیندازد،  بلکه تنها ،کسی است که با خیال درآمدن از تنهایی، زیر بار ازدواجی رفته که حالا باید برای دقیقا هر کاری اجازه بگیرد، کسی است که باید مدام به فکر این باشد که شوهرش برای چه کسی پشت تلفن لفاظی میکند و وقتی به صفحه گوشی نگاه می کند چه چیزی میبیند که لبخند مرموزی به لب هایش می آید و تنها کسی است که هنوز نفهمیده خودش برای خودش کافی است.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 22:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-wagiqtwcnoet</link>
                <description>سلام؛آخر یک روز دلم را به دریا می زنم و می روم توی یک از چهار راه، خیابان یا میدانی شلوغ، روی صندوق ماشینی می ایستم، گلویم را صاف می کنم و با صدای بلند حرف هایی را که باید می زنم. احتمالا بعد از گذشت چند دقیقه، نگاهم به نگاه عابرانی گره بخورد که با تاسف نگاهم می کنند و سرشان را به چپ و راست تکان می دهند و یا خانم مسنی که موهای سفیدش از روسری گل گلی قرمز و مشکی رنگش بیرون زده و با نگاه ترحم آمیزی به من چشم دوخته. احتمالا بعد از دیدن این صحنه ها، بدنم یخ می کند، پای چپم شروع به لرزیدن می کند و حس می کنم صدای نفس نفس هایم را همه می شنوند و یک لحظه با خودم می گویم&quot; این چه کاری بود&quot; اما ادامه می دهم.برایشان از عشق صحبت می کنم و می گویم همه ما کسی را عاشقانه از صمیم قلبمان دوست داریم و حالا اگر وجدان و ادای آدم خوب بودن را کنار بگذاریم، بجز تصویر مبهمی از خدا و تصویری واضح از پدر و مادرمان، با شنیدن این جمله تصویر یک یا شاید چند نفر در ذهن ما شکل گرفته. برایشان می گویم که اگر هر کدام از ما در هر کجای جهان، عشق و خلوت های عاشقانه مان را علنی اعلام کنیم، تفنگ ها در گوشه انبارهای نظامی زنگ می زنند و دیگر صدای انفجار بمب کودک سه ساله ای را به گریه نمی اندازد، آسمان آبی تر می شود و ابرها همه چشم می شوند تا هیچ قرار دو نفره ای را از دست ندهند و پرندگان خلوت کرده به بالای درختان ساکت می شوند تا واژه های رد و بدل شده را درست بشنوند. برایشان می گویم اگر معشوقتان را درست نگاه کنید، دریا در مقابل چشمان او قطره ای بیش نیست و رود در مقابل آن سلسله مشکین مو، به آب ته لیوانی می ماند که بی هوا روی زمین ریخته شده. برایشان می گویم که تصویر معشوق با دو دست چفت شده در زیر چانه مادامی که گرم گفتگو هستیم، می تواند قشنگ ترین تصویر در کل زندگی ما باشد و عاشق می تواند آن تصویر زیبا را با خود به هر کجا که می رود، ببرد.بهشان می گویم با هم حرف بزنید و واژه رد و بدل کنید و بگذارید واژه ها خاک پای معشوق را فروتنانه ببوسند. بهشان می گویم که خالی ماندن سنگر عشق، خالی ماندن سنگر بشریت است.می گویم کسی که عاشق است، انسان تر است، دستپاچگی کودکان نو بالغ را می فهمد و گریه پیران طفل مانده را، خواب آلودگی رفتگر جارو به دست در ساعت شش صبح را و حس نا امیدی خانمی سرطانی که روی تخت بیمارستان، به دیوار زل زده است، دیگر کسی را تحقیر نمی کند و به خودش اجازه نمی دهد کسی را با انگشت اشاره نشان بدهد و اراجیفی را پشت سر او طرف تحویل بدهد، همه آنقدر سرشان گرم عشق بازی شان است که کسی یادش نمی افتد دیروز وقتی از آسانسور پیاده می شد، چرا دختر همسایه بهش سلام نکرد، یا اینکه خانم دستفروش اگر عطرهای فیک و ارزان قیمتش را جلوی من گرفت، منظورش آن بود که من بوی بدی می دهم. کسی دیگر به این فکر نمی کند که در جشن عروسی فلان کس، لباس چه کسی گران تر بود؟! و چرا کراوات داماد با گل های سر میز مهمان ها ست نبود؟!سنگر عشق که پر باشد، آدم ها از خاک و خاکستر هم فروتن تر می شوند و این بار خوشبختی شتری می شود که در خانه همه مان می خوابد. دیگر به جای قرار گذاشتن در کافی شاپ ها یا رستوران های کم نور و گران قیمت، بجای شگفت زدگی های ساختگی، لبخندهای زورکی و رمانتیک بازی های جلف بازاری، آدم ها هر جا چمنی، سبزه ای پیدا کنند، دور از دود ماشین ها، زیراندازی پهن می کنند و با هم زرشک پلو با مرغ کم نمکی را می خورند که ته دیگش سیاه شده و احساس می کنند خوشمزه ترین ناهار یا شام کل عمرشان را خورده اند. با هم حرف می زنند، برای هم یک شاخه گل می خرند و جمله ای از عمیق ترین قسمت قلبشان بیرون می آورند و روی آن می نویسند مثلا &quot; تقدیم به بهترین همراهم&quot; یا یک &quot; دوستت دارم&quot; ساده می نویسند و خلوت معشوق را با دو سه کلمه روی کارت نگاه می کنند که آن چند کلمه دارد چه حرف ها و چه شعرهای عاشقانه ای را که خودمان از حفظ نبودیم، در گوش معشوق زمزمه می کند و او احساس می کند حالا فقط یک زن یا یک مرد خوشبخت روی زمین قرار دارد و این بار خودش این لقب را گرفته، فکرش را بکن هر روز در هر جای دنیا دختر ها و پسرهایی حس کنند خوشبخت ترین آدم روی زمین اند. آن وقت است که دیگر زمین پر می شود از اتفاقات خوب، از صلح و از صدای جشن و پایکوبی و دیگر سفره ها بوی خون نمی دهد و کسی رنج را برادر صدا نمی زند.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 06:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره سه</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%87-lqrvbtghqbzh</link>
                <description>سلاماینکه هر هفته می نشینم و نامه ای برای تو می نویسم، به این خاطر نیست که خودم را در گروه عاشقان لوس نوبالغ هنوز از نظر جسمی و روحی به جایی نرسیده جا بدهم و گدایی توجه تو را بکنم. یا اینکه بخواهم به زور خودم را در خیالات تو جا بدهم و مدام تصویر تو را در ذهنم بکشم که در شرایط سخت مثلا وقتی دیرت شده و تاکسی  زرد رنگی که فقط یک جای خالی دارد، بین تو و یک مرد حدودا 40 ساله با پیراهن چهارخونه، جلوی او ترمز بزند و او را سوار کند یا وقتی در مطب دکتر برای نشان دادن یک آزمایش ساده نشسته ای و می بینی  خانمی که دیر تر از تو آمده، زود تر از تو داخل اتاق می رود، وقتی در بزرگراه نیسان آبی از بین آن همه ماشین به پشت ماشین تو می کوبد و مثلا وقتی که داری با عجله راه می روی و پایت به چاله ای گیر میکندو نزدیک است به زمین بیفتی و خلاصه هر وقتی که از ته قلب احساس بدبیاری و تنهایی کردی و  حس کردی زندگی دارد پایش را روی گلویت فشار می دهد، نامه من را از جیبت در بیاوری و نگاهی به دست خط من بیندازی و کلمات چون معجزه ای از غیب رسیده و همچون نوری سفید رنگ تو را در بر بگیرند و تو دیگر احساس شادمانی جاودانه ای کنی، نه. من همچنین تصوری نداردم. من همان آدم سابقم و با همان نیت گذشته می نویسم. شاید به حرمت و احترام عشق دورانی جوانی ام باشد. به هر حال من هنوز هم همان آدمم با همان عادت ها ، هنوز هم صبح ها با صدای همسایه پایینیمان از خواب بیدار می شوم. هنوز هم مریم، خانم همسایه مان که چندباری برایمان آش نذری آورده بود و با من چندبار در آسانسور درباره اینکه چرا شارژ ساختمان را بالا برده اند، صحبت کرده بود، با لباس گَلِ گشادِ گل گلی صورتی و بنفش رنگی تا کمر از پنجره بیرون می آید و سر آبتین، پسرش که نمی دانم صبح ها با دوچرخه کجا می رود، دادی می زند که به قول مادربزرگم صدایش تا انگلیس می رود و هر بار آبتین می گوید:-به خدا جایی نبودم.و من دلم برایش می سوزد که چه معصومانه دروغ می گوید.هفته پیش فال حافظ گرفتم، در تعبیرش آمده بود که &quot;کسی که منتظرش هستی، به زودی می آید&quot;و من هر صبح به سند حرف حافظ دو تا فنجان قهوه درست می کنم و روی میز می گذارم، اندکی از پنجره بیرون را نگاه می کنم و چشم می دوزم به نقطه آخر کوچه و منتظر می مانم تا تو بیایی و هر شب، آخرین کار من شده خالی کردن فنجان سرد شده قهوه تو ، توی ظرفشویی که جزو عذاب آورترین کارهای روزم به شمار می رود.اما من می دانم که یک روز تو میایی.با قدمهای مصمم می آیی و مثل قبلها هر چند قدم یکبار عینکت را با انگشت اشاره ات جا به جا می کنی و بند کوله ات را از روی شانه راستت بر روی شانه چپت می اندازی، لبخند نمی زنی اما صوتت خوشحال به نظر می رسد و با دست هایت موهای جلویت را بالا می دهی و نگاهی به پنجره خانه ما  می اندازی و احتمالا من را می بینی که پشت پرده آشپزخانه پنهانی تو را نگاه می کنم.راستی من هنوز هم وقتی صدای ترمز ماشین می شنوم، برای همه سرنشین ها سه تا قل هو الله می خوانم و از پنجره فوت میکنم. راستی دیگر وقتی صدای آمبولانس را می شنوم فاتحه نمی خوانم، نسترن می گفت شاید کسی که توی آمبولانس است فقط حالش بد شده و نمرده و اگر زنده بماند و بفهمد کسی برایش زمانی فاتحه خوانده ناراحت بشود، برای همین صدای آمبولانس را هم که می شنوم دوباره سه تا قل هو الله می خوانم و فوت می کنم.هنوز هم وقتی پشت فرمان می نشینم حس می کنم راننده همه ماشین ها من را از آینه نگاه می کنند و میخواهند به من بفهمانند که روی پیشانی من نوشته&quot; راننده ناشی&quot;. اما من دیگر به فکر ادمها بها نمیدهم. دیروز سه بار متوالی، در چهار راه، چراغ سبز، قرمز شد و من نتوانستم ماشین را به حرکت بیندازم.انگار زمان چراغ قرمز دقیقا به اندازه تلاش من برای روشن کردن ماشین و هماهنگ کردن کلاچ و گاز بود. تقریبا همه راننده های پشتی بوق می زدند و با حرکات دست و سر از کنار ماشین رد می شدند. اما من هیچ کدام را نگاه نکردم و خدا را شکر کردم که ماسک دارم و می توانم لب هایم را بجوم و به خودم جملات امیدوار کننده گویم و کسی این اتفاقات را نبیند.هنوز هم به بچه های کار شکلات می دهم و به آنها لبخند می زنم. راستی فکر میکنی  پسر بچه ای که در ده سالگی اندازه یک مرد کامل کار می کند و هنوز درست طعم محبت پدر و مادر را نچشیده، معنای لبخند من را می فهمد؟ اگر برگشتی یادم بینداز درمورد این موضوع با هم بحث کنیم.دیروز به یک کتاب فروشی رفتم. داشتم قفسه رمانهای خارجی را نگاه می کردم که فروشنده کتابی را جلویم گرفت و گفت که پر فروش ترین کتاب سال است و درباره جسارت و قوی بودن و اعتماد به نفس دخترهاست و من از کتابفروشی تا خانه داشتم فکر می کردم چرا از بین آن همه آدم و از بین آن همه دختر به   خودش اجازه داد آن کتاب را جلوی من بگیرد و آن توضیحات اضافی را تحویل من بدهد؟!میبینی، من هنوز همان آدم سابقم. اگر توی اتاق باشم و بدانم چراغ آشپزخانه روشن مانده باید بروم و چراغ را خاموش کنم و اگر پشت میزم نشسته باشم و یکهو چشمم به کمد بیوفتد که درش باز مانده، باید بروم و در کمد را ببندم. هنوز هم به پارک می روم و در چشم بچه ها آرزوی پیوستن به گروه آدم بزرگ ها را میبینم. هنوز هم وقتی زنگ در را می زنند، وقتی در سکوت در فکر فرو رفته باشم و وقتی هوا تاریک باشد و کسی هر چند آرام صدایم بزند، از جا می پرم.کل این نامه شاید بهانه ای بود که بگویم دو هفته ای می شود که پاییز از راه رسیده. نه که بخواهم برایت شرح قصه تکراری پاییز را دیکته کنم و بخواهم ملتماسانه به تو بگویم بیا، نه فقط خواستم بگویم این پاییز خودم برگ های خشک و زرد روی زمین را له می کنم، توی گودال های آب می پرم و زیر باران تنهایی خیس می شوم. این پاییز خودم با درخت نارون عکس می گیرم و شب های طولانی را صبح میکنم. خودم نارنگی پوست میکنم و این پاییز را خودم زمستان می کنم. </description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 12:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله ترولی</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C-onkgifzvggvg</link>
                <description>فرض کنید یک تراموا روی یک ریل قطار، در یک مسیر مستقیم، در حال حرکت است. کمی جلو­­ترپنج نفر به ریل قطار بسته شده­اند. حالا بین قطار و آن پنج نفر یک مسیر دیگری وجود دارد که روی آن مسیر فقط یک نفر به ریل بسته شده­ است. شما بیرون از قطار و در نزدیکی این واقعه  ایستاده­اید و فقط یک اهرم دارید، که اگر اهرم را بکشید، قطار وارد مسیر دوم می­شود. در نظر بگیرید که با هیچ یک از افراد، چه آنهایی که به ریل بسته شده­اند و چه راننده قطار و افراد داخل قطار نمی­توانید ارتباط برقرار کنید و قطار در صورت رد شدن از روی افراد باعث مرگ حتمی آنها می­شود، حالا شما باید یکی از این دو گزینه را انتخاب کنید:1- اهرم دستی را نکشید، که در این صورت شما باعث مرگ پنج نفر می­شوید.2- اهرم را بکشید، که چون شما می­دانید که یک نفر کشته می­شود و از روی عمد قطار را به آن سو هدایت کرده­اید، قاتل محسوب می­شوید.کمی فکر کنید و سعی کنید از بین این دو گزینه یکی را انتخاب کنید.حالا میرویم سراغ مسئله دوم، فرض کنید همان قطار در حال حرکت است و کمی جلوتر پنج نفر به ریل آن بسته شده­اند. این­بار یک پل روی ریل قطار وجود دارد و شما با یک فرد چاق روی پل هستید و می­دانید که اگر این فرد چاق را پایین بیندازید می­تواند قطار را متوقف کند و فرد چاق می­میرد و آن پنج نفر زنده می­مانند. این بار شما کدام گزینه را انتخاب می­کنید؟؟؟1- فرد چاق را از بالای پل پایین می­اندازید تا قطار متوقف شود و آن پنج نفر نجات پیدا کنند.2- حاضر به پایین انداخت فرد چاق نمی­شوید و اجازه می­دهید قطار از روی آن پنج نفر بگذرد و جانشان را بگیرد.( توی کامنت ها اگر دوست داشتید گزینه ای که انتخاب کردید در هر دو مسئله رو برام بنویسید .)مطمئناً ذهن شما درگیر انبوهِ جواب ها شده است واز این موضوع که شما هر گزینه­ای را که انتخاب کنید باعث مرگ یک نفر یا عده بیشتری می­شود، کلافه شده­اید. در مسئله اول ممکن است بگویید که اهرم را می­کشید چون در این حالت فقط یک نفر کشته می­شود و پنج نفر زنده می­ماند؛ حتی اگر کسی شما را بخاطر قاتل بودن هم محکوم به مرگ کند، در این صورت هم فقط دو نفر(شما و نفری که به ریل دوم بسته شده) کشته می شوند و شما باعث شده اید عده کمتری جانشان را از دست بدهند. شاید شما معتقد باشید که اگر شما اهرم را بکشید گویی شما تقدیر یک قطار و آدم های بسته شده به ریل را تعیین می­کنید و این شما هستید که می­گویید جان چه کسی ارزش­اش از جان دیگری بیشتر است و یا اگر گزینه دوم را انتخاب می­کنید و اهرم را نمی­کشید، شاید می­خواهید در یک قتل عمد شریک نباشید و با خودتان می­گویید من که آن پنج نفر را به ریل قطار نبسته­ام پس عذاب وجدانی سراغ من را نخواهد گرفت و من مسئولیتی نسبت به آنها ندارم.یا در مسئله دوم ممکن است دوباره شما ترجیح بدهید تعداد بیشتری آدم را نجات دهید و حاضر باشید فرد چاق را قربانی کنید و از پل پایین بیندازید ؛ یا نه فکر کنید آن کسی که آن بالاست یک نفر مثل شماست و شما نمی­توانید تعیین کنید چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. حتی متذکر بشوید که اگر پایین انداختن خوتان می­توانست کمکی به ایستادن قطار بکند(که اینجا کمکی نمی­کند) حتماً این کار را انجام می­دادید، اما حاضر نیستید کس دیگری را از بالای پل به پایین پرت کنید.پاسخ دادن به این تست کار بسیار دشواری است چرا که انتخاب، بین دو گزینه بد و بدتر است. در دو مسئله گفته شده، تفاوت بین اجازه مرگ دادن و کشتن یک انسان است .مسئله ترولی از زندگی یک جوان فرانسوی که در جنگ جهانی دوم بین دو راهی نگهداری از مادرش و رفتن به جنگ و دفاع از میهن­اش مردد مانده بود، الهام گرفته شده است که یک مسئله فلسفی اخلاقی است. فلسفه اخلاق، شاخه ای از فلسفه است که به استدلال درباره پرسش­های بنیادین علم اخلاق می­پردازد. این تست مانند تست هوش یک جواب درست ندارد و هر کسی می­تواند با استدلالی که می­آورد و با توجه به جهان بینی خود جوابی که فکر می­کند درست است را انتخاب کند.نود درصد افراد در پاسخ به مسئله اول گفته­اند که اهرم را می­کشند تا قطار تغییر مسیر داده و یک نفر کشته شود، این در حالی است که در مسئله دوم راضی به پایین انداختن فرد چاق نشده بودند. با این حال که، در هر دو گزینه باعث کشته شدن یک نفر و نجات جان پنج نفر می­شود.مشابه این مسئله مسائل زیادی طرح شده، برای مثال پنج نفر پیش یک پزشک می روند؛ نفر اول قلب، نفر دوم ریه، نفر سوم کبد و نفر چهارم کلیه می­خواهد و نفر پنجم فقط پایش شکسته است. فرض می­کنیم که چهار نفر اول با داشتن آن اعضا، از مرگ حتمی نجات پیدا خواهند کرد. حالا اگر شما جای پزشکی که می­خواهد آنها را مداوا کند، باشید ایا حاضر می­شوید که قلب، کبد و کلیه و ریهِ  فردی که پایش شکسته را بگیرید و موجب مرگ او شوید، در عوض جان چهار نفر دیگر را نجات دهید؟!در این جا در می­یابیم که تعیین ارزش­ها دشوار نیست بلکه تعیین سلسله مراتب ارزش هاست که کار را سخت می­کند. شاید هیچ کدام از ما هیچوقت در موقعیتی مشابه قرار نگیریم اما همه ما می­دانیم که تصمیم گیری در این مورد بسیار متفاوت­تر از مواقعی است که بخواهیم بین خیر و شرو یا درست و نادرست یکی را انتخاب کنیم، چون در این صورت ما یکی از موارد را انتخاب می­کنیم که می­دانیم درست است اما در مسئله ترولی ما با هر دو حالت مخالفیم و چه دست به اقدام کاری بزنیم و چه بی تفاوت از کنار آن بگذریم نتیجه با اصول اخلاقی ما جور در نخواهد آمد و همواره باید به این فکر کنیم که برای به دست آوردن کدام ارزش ها حاضریم ارزش های دیگر را زیر پا بگذاریم.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 08:46:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار زندگی تمام بشود</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D8%AF-pg2erpip1ogi</link>
                <description>سرعت زیاد ماشین کم کم داشت حالم را خراب می­کرد. راستش نمی­توانستم به بابا بگویم آرام تر برود بخاطر همین چشمانم را بستم و سرم را محکم تکیه دادم به صندلی و مدام داشتم تصویر اینکه با همین سرعت به ماشین جلویی برخورد می­کنیم را در ذهنم می­کشیدم و بعد برای اینکه کائنات انرژی­ام را جذب نکنند، بلا به دوری ­می­گفتم و سعی می­کردم حواسم را به چیزهای دیگری پرت کنم، مثلا به این فکر ­کردم که بعد از اینکه از سفر آمدم کجا بروم، فکر کردم با چه کسانی قرار ملاقات بگذارم و در ملاقات با آنها چه بگویم و کدام خاطره­­ها را نباید از قلم بیندازم و برایشان تعریف کنم. داشتم به همین جور چیزها حواسم را پرت می­کردم تا اینکه دوباره صدای چراغ دادن بابا به ماشین جلویی برای اینکه به خط کناری برود، تا ما دقیقا با همین سرعت بدون اینکه عقربه تندی سنج ماشین یک ذره  هم این ور و آن ور شود ادامه بدهیم، من را وادار کرد از شیشه جلوی ماشین این صحنه را ببینم که ما در پیچ با چه سرعتی داریم از یک سمند با فاصله میلیمتری سبقت می­گیریم و دوباره شروع کردم به دعا کردن، که زنده به مقصد برسیم. داشتم فکر می­کردم که مثلا من بیست سالگی­ام را و نوه و نتیجه­ام را هنوز ندیده­ام، هنوز کلی حرف برای گفتن دارم و کلی کار درست اشتباه که باید انجامشان بدهم و باید کلی پله بالا بروم و خودم را در همان موقعیت موفقیت آمیزی ببینم که شب ها با فکرش می­خوابم و صبح­ها به امیدش بیدار می­شوم و کلی دلیل و مدرک و بایدها و نبایدهای دیگر که ثابت می­کند دوست دارم بیشتر زندگی کنم، ناگهان موسیقی مورد علاقه ام از ضبط ماشین پخش شد. جاده اسالم به خلخالکم کم توانستم چشمانم را باز کنم. انگار سرعت ماشین کمتر شده بود و انگار من در همان ثانیه داشتم یاد می­گرفتم زندگی را آسان بگیرم. توانستم مردم را کنار جاده ببینم که دره و کوه و جنگل و عکس گرفتن را بهانه ای کرده بودند تا  دست در گردن هم بیاندازند و با محبت یکدیگر را در آغوش بکشند و لبخند تحویل دوربین ­دهند. مردی را دیدم که دارد با حرکت سریع دست آتش را باد می­زند و عده­ای دیگر ، درِ ماشین را باز گذاشته­اند و صدای موسیقی را تا ته زیاد کرده اند و دارند کنار آتش ناشیانه می­رقصند و حین نگاه کردن به رقصیدن آنها نمی­شد جلوی خنده را گرفت. به خودم گفتم از چه چیزی میترسی؟ از اینکه زندگی تمام شود؟ خب بگذار تمام شود... فهمیدم  می­شود در همان حال و در کنار ترس­هایمان، موسیقی مورد علاقه­مان را با صدای بلند بخوانیم و سمت دوربین ادا و اطوار دربیاوریم و آرشیو &quot;مسخره بازی در مسافرت&quot; مان را پر بار تر و خاطره­انگیزتر کنیم، می­شود شیشه ماشین را پایین بدهیم و سر و دستمان را از پنجره بیرون کنیم تا نوک انگشتانمان از شدت سرما یخ بزنند، مو به تنمان راست شود و نوک بینی مان سرخ شود، می­شود نارنگی و خیار پوست کند و می­شود چای کیسه­ای را با کلوچه گردویی، با لذت تا جرعه اخر نوشید .فهمیدم باید جوانی کرد حتی اگر  اخرین ساعت و ثانیه عمرمان باشد. باید قید همه قوانین و چارچوب­ها را بزنیم و به ندای قلبمان گوش کنیم، باید اجازه بدهیم دست سرنوشت قلم را به دست گیرد و داستان امروزمان را آنطور که خوش­تر است بنویسد، که آیا قرار است همینطور در کوچه ها پرسه بزنیم و با چشمانمان بچه گربه­ای را که به دنبال غذا به این سو و آن سو می­رود، دنبال کنیم، خط کشی­های سفید روی آسفالت را ببینیم که کدامشان رنگش رفته و چراغهای کنار بزرگراه را ببینیم و بشمریم چندتای آنها خاموش شده است یا سرنوشت دست ما و بیگانه­ای را در دست هم بگذارد و به ما نشان دهد که دل ما بعضی از بیگانه های این شهر را بهتر از آشنایانش می­شناسد و به ما جرات بدهد که به سراغ بیگانه ها برویم، اسمشان را بپرسیم و با آنها از رازهای مگوی زندگی بگوییم.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 17:06:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@ysmnbhl24/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-vvjruvufdmft</link>
                <description>چند وقتی می­شود که به بهانه­­ای آمده­ام روستا، پیش مادربزرگ. راستش را بخواهی بعد از تو بود که آدم­ها دلم را زدند، دیگر کسی را به جان نخواندم، نتوانستم در جمع دوستانه­ای چرند بگویم و با صدای بلند بخندم، شب­ها دیگر تا سرم را روی بالش می­گذاشتم خوابم نمی­برد و این آخری­ها طوری شده بودم که با آهنگ­های شاد هم می­توانستم گریه کنم. حرف هایم جوری شده، طبع شاعری گرفته و صدایم بوی غربت و بی­کسی می­دهد.راستش کار این روزهای من شده دل را به دریا زدن. می­روم، سوار یک قایق می شوم که نمیدانم چرا هر طوری سوار می­شوم پاچه­های شلوارم خیس می­شوند، بعد پاروی چوبی را به دست می­گیرم و بعد به لبه ساحل می­زنم و قایق را هل می­دهم به سمت آب، بعد چندبار پارو می­زنم و منتظر می­مانم تا ببینم باد امروز مرا به کدام سو روانه می­کند. گاه می­زنم زیر آواز، اینجا شاید تنها جایی باشد که از عشق خواندن جایز است. ترانه­های غمگین می­خوانم، شعر &quot;ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود/ اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم&quot; را با تحریر شجریان می­خوانم و بعد گوشه چشمم تر می­شود و بعد شروع می­کنم به نوشتن روزانه­ام:به وقت دریا- روز 74اماین جا زمین رنگ آسمان را می­دهد. اینجا صدای آب، بوی خزه و حس هم آغوشی با دریا، جای دود و ترافیک و گزاف گویی آدم­ها را خوب پر کرده، پاییز زودتر از موعد می­رسد و زودتر از موعد شاخه درختان را لخت می­کند و رنگ دلتنگی و دلواپسی را به جنگل می­پاشد.گاهی برای مرغان دریایی شاملو می­خوانم و هر بار به آنها می­گویم که تو چقدر خوب شعرهایش را می­خواندی و به این فکر می­کنم که این­ها را واقعا شاملو  به تنهایی گفته یا تو دیکته می­کردی و او می­نوشته؟ به هر حال من به اسم فراموش کردن تو اینجا هستم ولی حالا همه چیز بیشتر تو را یاد من می­آورد، از حرف­های مادربزرگ و بوی هیزم تر و برگ درختانی که می­ریزند گرفته تا همین دریا و آبی آسمان و همین پاییز که در راه است.</description>
                <category>Aseman</category>
                <author>Aseman</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 16:32:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>