<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پلوتون!pluton</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yugen_story</link>
        <description>باهام بیا! بریم به دنیای رویاهامون...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:47:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2296225/avatar/apY9us.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پلوتون!pluton</title>
            <link>https://virgool.io/@yugen_story</link>
        </image>

                    <item>
                <title>|آرتور-پارت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@yugen_story/%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ca8tfusvp2tq</link>
                <description>ناگهان صدای شکستنی پیچید و همزمان دستم شروع به سوزش کرد. نفهمیدم کی از شدت ناراحتی آنقدر فنجان قهوه را در دستم فشردم که فنجان بیچاره شکست. دستم غرق در ترکیبی از قهوه و خون شد. زن سریع از چا پرید و دستمال نخی تمیزی را به دستم داد. همان‌طور که دور می‌شد گفت: «الان با دکتر تماس می‌گیرم، آقا.»دستم را با دستمال پاک می‌کردم: «نیازی نیست؛ ممنون.»کمی ابرو هایش را درهم کشید: «نمی‌شه. شاید نیاز به بخیه و پانسمان داشته باشه.»اصرار کردم: «چیزی نیست، خودش خوب می‌شه.»ولی او سمج تر از من بود؛ بی‌توجه به سمت تلفن رفت و با دکتر صحبت کرد.تلفن را که قطع کرد، گفتم: «می‌خوام ببینمش!»روبه‌رویم ایستاد و با صدای آرامی گفت: «بهتره اول صبر کنیم تا دکتر بیاد.»«می‌تونم تا وقتی دکتر بیاد برم پیشش.»دوباره توجهی نکرد و به سمت آشپزخانه رفت؛ اما چند لحظه بعد سریع به سمتم آمد و خودش را روی مبل روبه‌رویم انداخت. این‌بار که سرم را بلند کردم نگرانی شدیدی در صورتش نمایان شد.صدایش می‌لرزید و موفق به پنهان کردنش نبود: «ببینید آقا، این رو هیچکس نباید بفهمه.»ابرو هایم بیشتر در هم کشیده شدند. ادامه داد: «مارگارت...بعد از خبر مرگ آرتور...امم...خیلی بهم ریخت؛ یه جورایی...دیگه توی حال خودش نبود...دیوونه...نه...فقط یکم بهم ریخته و...انگار...دیگه توی این عالم نیست. بخاطر همین هم فرستادنش اینجا. الان یه چند روزیه عجیب حالش عوض شده. همش می‌گه با آرتور صحبت کردم؛ زندست و داره میاد. از اون هپروت بیرون اومده. ولی حرفاش من رو می‌ترسوند؛ تا این‌که امروز شما اومدین.»با صدای زنگ در سریع از جایش پرید و به سمت در رفت؛ انگار که این همان منجی باشد که منتظرش بود. دلم می‌خواست فنجان دیگری در دستم بود و آن را هم می‌شکستم؛ چون هیچ راه دیگری برای کنترل خشم و ناراحتی که دارم نیست. او مشتاقانه منتظر آرتور بود و من آرتور نبودم. صدای صحبت های زن و دکتر را می‌شنوم که به سمتم می‌آیند. سرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم و چشم هایم را می‌بندم و پلک هایم از فرط فشار چین می‌خورند. دکتر در سکوت کارش را انجام می‌دهد و در تمام آن مدت، حتی لحظه‌ای هم پلک‌هایم را از هم باز نمی‌کنم. در تمام لحظاتی که دکتر زخم‌های دستم را شست‌وشو می‌داد، غرق در رنجی بودم که مارگارت این پنج سال کشیده بود. پنبه آغشته به بتادین را روی پوستم می‌کشید و سوزش زخم‌هایم لحظه به لحظه یادآوری‌ام می‌کرد که من آرتور نیستم. من آرتور نیستم و کسی که مارگارت دوستش دارد آرتور است. ضربان قلبم کند شده بود و نفس کشیدن برایم سخت بود. دستم را به سمت یقه پیرهنم بردم و دو دکمه اولش را باز کردم. عرق سردی روی پوستم نشسته بود. بعد از رفتن دکتر، خدمتکار به اتاق مارگارت بردم. از پله های مارپیچ پشت پذیرایی بالا رفتیم و  در انتهای راهرو در قهوه‌ای رنگی را نشانم داد و رفت؛ انگار خودش هم می‌دانست، نباشد بهتر است. تمام چند روز گذشته فکرمی‌کردم این مسیر را پرواز می‌کنم؛ اما حالا قدم هایم را به زور به سمت اتاق می‌کشانم. دستانم عرق کرده بود و می‌لرزید. دستم را روی دستگیره در گذاشتم؛ اما انگار محکم تر از چیزی بود که دستان لرزان و بی‌جانم توان بازکردنش را داشته باشد. لحظه‌ای که در اتاق را باز کردم، اولین چیزی که دیدم، دختری بود که لب پنجره نشسته بود و خیره منظره بیرون از پنجره بود. حتی صدای در و وارد شدن کسی متعجبش نکرد که بخواهد برگردد و نگاهی بیاندازد. آرام گفت: «ماریا، عطرت بوی عجیبی می‎ده؛ اصلا ملیح نیست.»چیزی نگفتم. با قدم‌های کوچک و آرام نزدیکش شدم. موهای قهوه‌ای اش با پبراهن کرم رنگش تضاد قشنگی داشت. پاهایم تا میانه اتاق بیشتر همراهی ام نکرد؛ به میز آرایشی چوبی تکیه دادم. بلاخره چشمانش را از پنجره گرفت.  «تو دیگه کی هستی؟»سرم را پایین انداختم؛ نمی‌دانستم چطور بگویم: «امهق هق کرد: «تو...چطور تونستی بهم....دروغ بگی؟ چطور دلت اومد امید واهی بهم بدی؟ تو یه دروغ‌گوی نامردی! تو من رو این همه مدت به برگشتن آرتورم امیدوار کردی. حالا...حالا با افتخار بهم می‌گی دروغ گفتم؟!»....من...همون آرتوری هستم که... این چند شب باهاش صحبت می‌کردی.»با تعجب نگاهم کرد و من‌من کنان گفت: « ا...اما...تو که....آرتور...نیستی.»چهره قشنگ و ملیح و دلبرانه‌ای داشت؛ اما خشم جای تمام آن‌ها را گرفت. صورت سفیدش قرمز شد و دستان مشت شده اش می‌لرزیدند. ابرو هایش در هم گره خوردند. نزدیک تر شد.«تو آرتور نیستی! تو به من دروغ گفتی!»مشت‌هایش روی سینه‌ام فرود می‌آمدند: «تو فریبم دادی! بازیم دادی!چطور تونستی.»هر کلمه‌اش قلبم را آتش می‌زد. از همان لحظه اول می‌دانستم باید حقیقت را بگویم؛ اما عشقی که در یک لحظه صدای لطیفش را واسطه کرد تا قلبم را تسخیر کند، ترسی را در دلم انداخت که اگر دیگر صدایش را نشنوم چه می‌شود؟!مشت‌هایش قفسه سینه‌ام را رها کرد. اشک‌هایش روی گونه‌اش فرود آمدند و  کف دو دستش را روی صورتش گذاشت.هق هق کرد: «تو...چطور تونستی بهم....دروغ بگی؟ چطور دلت اومد امید واهی بهم بدی؟ تو یه دروغ‌گوی نامردی! تو من رو این همه مدت به برگشتن آرتورم امیدوار کردی. حالا...حالا با افتخار بهم می‌گی دروغ گفتم؟!»از اتاق بیرون رفتم. پله های مارپیچ را پشت سر گذاشتم و بدون توجه به صدا زدن‌های ماریا از خانه بیرون رفتم. پاهایم برخلاف مدتی قبل که یاری‌ام نمی‌کردند، حالا به سرعت حرکت می‌کردند تا شاید بتوانند من را از گناهم دور کنند.گناهی که جانم را می‌سوزاندفکر به این که کاری کردم حالش بدتر شود، جانم را می‌سوزاند. عذابش مثل ابر سیاهی بود که هیولا‌وار ذره‌ذره وجودم را می‌بلعید. وقتی که کامل می‌بلعیدم، در سیاهی‌اش غرق می‌شوم؛ و رعد و برقش هر لحظه تا میان وجودم نفوذ می‌کند و نیشم می‌زند.اگر از اهالی آنجا بپرسید، حتما می‌گویند جوانی دیوانه‌وار راه می‌رفت و انگار که هیولایی به جانش افتاده باشد، با هر قدم خودش را چنگ می‌زد و فریاد‌های دردناکی می‌کشید. وقتی به خودم آمدم، خورشید در حال غروب بود و نور نارنجی کم سویش به گندم‌های مزرعه‌ای می‌تابید که در میانش ایستاده بودم. کتم را گم کرده بودم و تمام دکمه های پیرهنم باز بودند. پاهایم زخم شده بود و درد می‌کرد. بیخیال گشتن دنبال کتم شدم و فقط به امید این‌که سوار ماشینم شوم و به خانه منفورم، هزاران کیلومتر آن طرف‌تر بروم، شاید که این عذاب دست از سرم بردارد -که البته فکر اشتباهی بود- کل مسیر را برگشتم.جلوی در عمارت رسیدم. قبل از اینکه به سمت ماشینم بروم، کت کرم رنگ روی چمن‌ها، چشمک زد. خم شدم و برداشتمش؛ اما این‌بار توسط ماریا شکار شدم. در ساختمان را باز کرد و صدایم زد. برخلاف میل و تمام تلاشم مجبورم کرد که آن شب را در عمارت بمانم. حتی وقتی سعی کردم فرار کنم در یک لحظه پشت سرم بود و دستم را گرفت و کشان کشان برد. فکرنمی‌کردم زنی به خپلی او همچین سرعتی داشته باشد. ماریا بدترین کار را کرد؛ اتاقی را که دقیقا کنار اتاق مارگارت بود را به من داد. ترس و عذاب وجدانم چندین برابر شد. ساعت‌ها به سقف زل زده بودم و به گذر زندگی‌ام بعد از این روزها فکرمی‌کردم؛ به زندگی بدون مارگارت! فکرمی‌کردم که همان اولین لحظه‌ای که به خانه‌ام برسم، تلفن را از پنجره به بیرون پرت می‌کنم. شاید جایش قفسه کتاب غول‌پیکر دیگری به خانه‌ام اضافه کنم؛ قطعا زندگی‌ام منفور تر از همیشه خواهد بود. به ده‌ها سال بعد فکرمی‌کنم؛ پیرمردی منفور و بداخلاق شده‌ام که عشقش را با خودخواهی از دست داد، پیرمردی که روز‌هایش را با سرکشی به کارخانه‌هایش سپری می‌کند و شب‌ها در کتاب ها غرق می‌شود و مدام به عشق از دست رفته‌اش فکرمی‌کند.درنهایت، بعد از سالیان سال عذاب کشیدن، یک شب غرق در تنهایی‌اش می‌میرد و روزهای بعد جنازه‌اش را که بوی گند گرفته را از خانه‌اش بیرون می‌کشند. قبرم برخلاف اموال زیادی که داشتم ساده و غریبانه است و از همان ابتدا گمنام می‌ماند و حتی یک نفر هم گذرش به آن نمی‌افتد. افکارم را داخل اتاق زندانی کردم و خودم را به بیرون از عمارت رساندم. باد سرد مثل شلاق به صورتم می‌خورد. روی چمن‌ها نشستم. این‌بار افکار جدیدی یقه‌ام را گرفت؛ اگر از همان روز اول حقیقت را گفته بودم، چه می‌شد؟ شانسی داشتم که بازهم مارگارت را داشته باشم؟ اصلا دختری که بخاطر عشقش به چنین روزی افتاده بود، دوباره می‌توانست عاشق شود؟ یا حتی می‌توانست به عشق اعتماد کند؟چمن ها خش خش کردند و آمدن کسی را نوید دادند. می‌دانستم ماریا است؛ برنگشتم تا نگاه کنم؛ اما نشستن چشم نحیفی کنارم باعث شد چشمانم را به طرفش بکشانم. بادیدنش نفسم بند آمد؛ دستم را به سمت یقه‌ام بردم و سعی کردم با فاصله دادنش از گردنم،گلویم را مجبور کنم راهی برای نفس کشیدن باز کند. در افق پیش رویش غرق شده بود. صدایش پر از غم و آرام بود: «چرا؟...چرا بهم دروغ گفتی.»دستم را در موهایم فرو بردم. کلمات به ترتیب در مغزم چیده می‌شدند؛ اما زبانم یاری نمی‌کرد: « من...من عاشقت شدم...و..خب...فکر کردم...فکر کردم اگر دیگه صدات رو نشنوم چی؟»دستم در موهایم مشت شد: «ب..ببخشید مارگارت...من... خیلی خودخواه بودم.»چشمانش قرمز بود و حلقه اشکی در چشمانش نشسته بود. با بغض گفت: «تو بخاطر خودخواهیت، من رو امیدوار کردی. امید الکی. این، این چند روز خیلی خوشحال بودم.من...» هق هقش امان ادامه دادن حرفش را نداد.‌دست لرزانم را به سمت صورتش بردم و قطره اشکش را پاک کردم: «مارگارت من، گریه نکنه. اشکات من رو عذاب می‌ده؛ مخصوصا وقتی مسبب شون منم.»سرم رو پایین انداختم: « تو راست می‌گفتی؛ من یه دروغ‌گوی نامرد خودخواهم، و ترسوام. اگه نبودم، هیچوقت نمی‌ذاشتم این‌طوری دلخوش بشی و بعدش دلت بشکنه.»دوباره به صورتش نگاه کردم، به چشمانی که متعجب نگاهم می‌کردند. دسته کوچک موهایش را پشت گوشش فرستادم: «ولی مارگارت، قول می‌دم...قول می‌دم برم و کل دنیا رو بگردم و آرتور رو، یا حداقل یه خبر و نشونی ازش رو پیدا کنم؛ تا اونوقت شاید دلت آروم بگیره عزیزم.» تا شاید این عذاب لعنتی هم دست از سر من برداره.دستش را روی صورتش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. به رو به رو خیره شد و مطمئن گفت: «نمی‌خوام. نمی‌خوام دیگه به آرتور فکرکنم، یا منتظر برگشتنش باشم. اون هیچ‌کاری جز آسیب زدن به من نکرد! اون بهم بی‌توجهی کرد، من رو تنها گذاشت، سالها چشم انتظار نگهم داشت و کاری کرد که خانوادم من رو طرد کنن. دیگه نمی‌خوامش. حتی اگر زنده باشه، دیگه برای من مرده.»دستم را دور شانه‌هایش حلقه کردم، هیچ مقاومت و مخالفتی نکرد و آرام در آغوشم فرو رفت. «تو واقعا کی هستی؟»لبخندی زدم: «من واقعا گابریل هستم، و این‌بار دروغ نمی‌گم.»او هم خندید: «سعی میکنم بهت اعتماد کنم.» خنده‌اش واقعا شیرین بود.صبح، ماریا میز مفصلی چیده بود، و به گفته خودش، این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که مارگارت برای صبحانه به اتاق غذاخوری می‌آمد. میز پر از غذا و خوراکی‌های جورواجور بود و مطمئن بودم ماریا آشپزخانه را خالی کرده. اما من فقط به زور توانستم فنجان کوچک قهوه‌ام را خالی کنم؛ میلم به هیچ چیز نبود. وقتی بلند شدم تا بروم، ماریا سریع میز را ترک کرد و به طبقه بالا رفت؛ خوشم می‌آمد که این زن در لحظه می‌داند باید چکار کند. مارگارت نگاهم کرد: «گابریل، می‌خوای بری؟»سرم را تکان دادم: «اره، فکرکنم رفتم بهتره.» صدام غم آشکاری داشت.بلند شد و روی به رویم ایستاد. لب‌هایش تکان خوردند؛ اما چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. این‌بارنگاهم کرد و آرام و با کمی استرس در صدایش گفت: «ام...میـ...می‌شه نری؟..آمم...خب...می‌خوام بمونی پیشم.»قبل از این‌که چیزی بگویم، انگشتش را روی لب‌های گذاشت: « لطفا مثل آرتور نباش. باهام خوب باش، و... لطفا هیچوقت ترکم نکن. چون این‌بار...اگر بری...واقعا می‌میرم!» برای بار دوم در آغوشم کشیدمش: «قول می‌دم. قول می‌دم هیچوقت ترکت نمی‌کنم.»پایان✨هشتمین غروب مرداد ماه سال یک‌هزار چهارصد و سه🌖ساعت شش و چهل و هفت دقیقه عصر☕️پرنیان مقارئیکپی بدون ذکر منبع و نام نویسنده ممنوع پارت اول رو  اگر نخوندی حتما بخونچنل تلگرام  https://t.me/wildflowers_sy</description>
                <category>پلوتون!pluton</category>
                <author>پلوتون!pluton</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 15:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|داستان آرتور</title>
                <link>https://virgool.io/@yugen_story/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1-y0fv9ub6rysn</link>
                <description>صفهات کهنه کتاب را ورق می‌زدم. آتش شومینه و کتاب‌های کتابخانه‌ام، تنها همدم شب‌هایی بودند که تمام این سال‌ها به تنهایی می‌گذراندم؛ اما یک شب، تمام ماجرا تغییر کرد. صدای زنگ تلفن، از دنیایی که با کتاب در دستم و قهوه ای که گرما و تلخی‌اش هنوز در دهانم جریان داشت، بیرون کشاند. در گوشم، صدای ظریف دختری جریان یافت که مرا &quot;آرتور&quot; می‌خواند؛ اسمی که هیچ‌گاه کسی مرا با آن مورد خطاب قرار نداده بود.«ببخشید خانوم؛ ولی من آرتور نیستم.»ولی انگار صدایم را نشنیده بود؛ تنها با هیجان خاصی کلماتش را با سرعت پشت هم بنا می‌کرد.«آرتور، این همه وقت کجا بودی؟ چطور دلت اومد تنهام بذاری؟ تو که تحمل یه لحظه دوری ازم رو نداشتی؟»ناگهان جیغ خفه‌ای کشید؛ و من انگشتان ظریفی را تصور کردم که به هنگام این جیغ روی لبانش نشستند.«وای! نکنه اتفاقی برات افتاده؟ با درشکه تصادف کردی؟ یا توی جاده دزدا بهت حمله کردن؟ وای آرتور، عزیزم حالت خوبه؟»سکوت جای صدای گرمش را گرفت. نمی‌دانستم در برابر تمام آن سوال‌های پر از نگرانی چه بگویم؛ نه می‌توانستم ناامیدش کنم و بگویم آرتور نیستم، نه میتوانستم آرتور دروغینش شوم. بعد از دقایقی که در سکوت غرق شده بودند، صدای آرام و پر از اندوهش گوشم را گرم کرد.«نمی‌خوای یه چیزی بگی و از نگرانی دربیاریم؟‍! دلت راضی می‌شه من اینجا از نگرانی دق کنم؟»لب‌هایم چندبار باز و بسته شدند؛ اما کلمه‌ای از میان‌شان خارج نشد. جیغ دیگری گوشم را پر کرد.«وای آرتور. نکنه لال شدی و دیگه نمی‌تونی حرف بزنی؟»این حرف نه به عنوان تیکه‌ای به سکوت طولانی ام؛ با نگرانی و ترسی واقعی بیان کرده بود. تا کمر خم شده بودم و می‌خندیدم. نمی‌دانم دقیقا بعد از چند مدت، اما مدت طولانی بود که نخندیده بودم؛ شاید حتی یک لبخند ساده.صدایش آرام‌تر شد: «حداقل که خوب میخندی!»پاهایم از شدت خنده بی‌جان شده بودند؛ روی دسته مبلی که کنارم بود نشستم و سعی کردم خنده‌ام را تمام کنم. زشت بود که در جواب این‌همه نگرانی و دلتنگی یک خانوم، این‌طور بخندی. این‌بار حرفی برای گفتن داشتم؛ اما گویا مزاحمی سر رسید:«اوه، نه! ماریا اومد. باید قطع کنم. اگر بفهمه، دوباره کلی غرغر می‌کنه! فردا...»تلفن قطع شد.گرمای شومینه پوستم را می‌سوزاند. چشمانم خیره کلمات کتاب بود؛ اما بعد از چند ساعت حتی یک خط هم نخوانده بودم. تمام ثانیه‌هایی که بعد از تلفن دیشب گذشت را به این فکرمی‌کردم که چطور بگویم آرتور نیستم. دراصل به این فکرمی‌کردم که چطور از این به بعد صدای لطیفش را نشنوم.تلفن به صدا درمی‌آید و من فکرمی‌کنم برای رسیدن به آن، پرواز کردم. صدایش که در گوشم پیچید با خود فکری غیراخلاقانه آورد؛ وانمود کردم که در یک تصادف حافظه‌ام را از دست دادم و او باید همه چیز را برایم تعریف کند.مارگارت، اشراف‌زاده‌ای که بعد از ناپدید شدن نامزدش، خانواده‌اش او را به یکی از ویلا هایشان در کیلومتر ها آن‌طرف‌تر، تبعید کردند.«حتی دلیلش رو هم نمی‌دونم. انگار که عاشق شدن من و بدتر از اون ناپدید شدن تو مایه ننگ‌شونه.»دستم را میان موهایم کشیدم و برای لحظه‌ای به زمین خیره شدم.«چطور با آر...با هم آشنا شدیم؟»میتونم لبخندش رو حس کنم: «بعد از سه سال خشکسالی و بی‌بارون و برف؛ یه روز صبح بیدار شدیم و زمین پر از برف بود. از بزرگ و کوچیک توی خیابون ها جشن و شادی برپا کرده بودن. و من...»خنده‌اش اجازه نداد حرفش را کامل کند. خنده‌اش خنده را به لبان من هم آورد. هیچ چیزی زیباتر از خنده‌های شیرین و صدای لطیفش نبود. نمیدانم چه جادویی در پی آن دختر بود که در یک لحظه مرا عاشق خودش کرده بود. عشق؟ اعتراف کردم! بعید بود...خنده‌اش که کمتر شد، با رگه‌هایی از خنده که هنوز در صدایش بود، ادامه داد: «منــ...بخشید، ولی گلوله برف به جای صورت دوستم به صورت تو خورد. و ما برای اولین‌بار اونجا هم رو دیدیم...و عاشق شدیم.» آخرین کلماتش آرام و آرام‌تر ادا شد.شاید من آرتور نبودم؛ ولی عاشقش بودم.«تو آرتور، نوه همسایه کنارمونی. یه پسر تاجر که توی مسیر تجارت، گذرش به عمارت پدربزرگش افتاد.»«و عشق اونجا موندگارش کرد!»صدایش رنگ غم گرفت: «اگر موندگارت کرده بود که این اتفاق برات نمی‌افتاد. آرتور، من عاشقتم؛ ولــ...ولی مطمئن نیستم تو هم من رو همون‌قدر دوست داری یا نه؟!»‌دستم را میان موهایم کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. بهار تازه از راه رسیده بود و باغم را سرسبز تر از هرسال و زمانی کرده بود. درخت‌ها از حجم زیاد برگ‌ها سنگین شده بود و درخت‌های گیلاسی که نصف بیشتر جمعیت درخت‌های باغم را تشکیل داده بودند؛ پر از شکوفه‌های صورتی و دلربا شده بود. نگاهم به بوته‌های رنگارنگ رز افتاده. از هررنگی گل رز توی باغچه‌ام بود و بذر هایی که سال‌ها به ثمر نمی‌رسیدن، باغم را پر از گل کرده‌بود.همچنان نگاهم خیره رز‌های صورتی بود: «مارگارت، من حس آرتور قبلی رو نمیدونم؛ ولی این آرتور، عاشقانه دوستت داره، عزیزم.»مارگارت در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام، مثل گل‌سرخی جوانه زد و زیبایی‌اش زندگی ام را شکوفا کرد. در پس تمام شب‌هایی که در تنهایی گذشت و تمام روزهایی که غرق در کار بود، تنهایی خلاء بزرگی ایجاد کرده بود که فقط مارگارت توانست پرش کند.-----------------خون روی صورتم را با دستمال نخی پاک کردم؛ ولی برای کبودی‌هایم هیچ‌کاری نمی‌توانستم انجام دهم. زنگ کنار در را فشردم. زنی حدودا پنجاه ساله، قد کوتاه و کمی توپر در را باز کرد.به کبودی گونه‌ و چند قطره خون روی پیرهن سفیدم نگاه کرد و کمی مردد شد و شاید هم ترسید:«بفرمایید جناب؛ چه کمکی می‌میتونم بهتون بکنم؟»گفتم: «ببخشید، من توی راه یه تصادف کوچیک داشتم، و...»حرفم را قطع کرد: «براتون دکتر خبر کنم؟»«نه، نه. فقط گفتم که بدونین و این نگرانی و ترس تون از بین بره!» می‌دونستم ترسیده که شاید یک قاتل زنجیره‌ای در خانه‌اش را زده باشد.خودش را جمع جور کرد و گفت: «چه ترسی؟ اشتباه می‌کنین.»دستی به کت خاکستری روشنم کشیدم: «به هرحال، من اومدم بانو مارگارت رو ببینم.»رنگش پرید و هول شد. من من کرد: «اشتباه اومدین. روز خوش.» و سریع در را هول داد تا ببندد.در را گرفتم و مانعش شدم: «ولی من مطمئنم همین‌جا هست.»غر غر کرد: «گفتم که جناب؛ اشتباه اومدین.»«یعنی دختری که بخاطر عشق از خانواده‌اش طرد شد و توی این عمارت زندانی شد اینجا نیست؟ پس دختری که هرشب باهاش صحبت می‌کردم چی؟» برگه‌ای ‌را نشانش دادم: «حتما این آدرس رو هم من از خود در آوردم.»تسلیم شد. در را باز کرد و اجازه داد وارد خانه شوم. خودم را در آینه روی دیوار نگاه کردم؛ چشمم به قطرات خون افتاد. یک دروغ کوچک گفته بودم. تصادفی در کار نبود؛ وقتی در جست‌وجوی عمارت از مردم پرس‌وجو می‌کردم، به مرد گستاخ و دیوانه‌ای رسیدم که از هیچ توهینی به زنی که دوستش دارم دریغ نکرد، من هم هدیه کوچکی تقدیمش کردم که تا هفته‌ها آثارش باقی می‌ماند.روی یکی از مبل‌های پذیرایی نشستم. همان زن خدمتکار با یک سینی وارد اتاق شد. فنجان قهوه‌ای روی میز گذاشت و رو‌به‌رویم نشست. سرش را پایین انداخت و انگشتان دو دستش را درهم قلاب کرد. کمی من من کرد و آخر به حرف آمد: «آقـ...آقا؛ لطفا کسی نفهمه شما رو راه دادم.»لبخند دلگرم کننده‌ای زدم: «نگران نباش.» فنجان قهوه را برداشتم و قلپ کوچکی نوشیدم. «چه اتفاقی برای مارگارت افتاده؟»سرش را بالا آورد و نگاهم کرد: «آرتور، نوه یکی از همسایه‌هاشون بود. پنج سال پیش، وقتی برای تجارت به شهر‌های مختلفی سفر می‎کرد، گذرش به شهر و خونه پدربزرگش افتاد. توی مدتی که اونجا مونده بود، چند باری با بانو مارگارت ملاقات کرده بودن و آخر سر بهم دل باختن. آرتور هم بخاطر بانو مدتی سفرهاش رو متوقف کرد؛ اما خب اونم مرد تجارت بود و نمی‎‌تونست بیخیال کارش بشه؛ دوباره سفرهاش رو از سر گرفت و به بانو مارگارت هم قول داد بعد از این سفرش مراسم ازدواج برگزار کنن.»چشمش را از من گرفته بود و به نقطه نامشخصی در سمتی دیگر خیره شده بود. و اما من با ترس بی‌دلیلی مدام پوست دستم را می‌کندم و پوست لبم هم در حصار دندان‌هایم تکه‌تکه می‌شد.ادامه داد: « تا دوهفته با نامه و تلگراف و تماس با هم در ارتباط بودن؛ اما بعد از دوسه هفته آرتور ناپدید شد. بانو به هرجا که فکر می‌کرد باشه، تلگراف و نامه می‌فرستاد؛ اما دریغ از حتی یک کلمه جواب و نشونه‌ای کوچیک. دخترک بیچاره، مدام بی‌قراری بود و یک‌جا بند نمی‌شد.»نفس عمیقی کشید: «این خبر توی شهر پیچید. هرکسی نظری میداد و قضاوت خودش رو داشت؛ و شایعاتی هم که ساخته می‌شدن برای بانو و خانواده‌ش تبعات سنگینی داشت. بلاخره یک روز از جایی خبر رسید که ماشینی که آرتور باهاش سفر می‌کرده، داغون و له شده و پر از خون و با یکی از همراهاش گوشه جاده‌ای پیدا شده؛ اما هیچ اثری از خودش نبود. بانو مارگارت با شنیدن این خبر دیوونه شد. توی خونه مدام راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد و انگار اصلا توی این عالم نبود.»آهی کشید و حس کردم حلقه‌ای از اشک توی چشماش تشکیل شد: «دختر بیچاره با اون همه غم هیچ حامی از طرف خانواده‌اش نداشت. دخترک بیچاره و عشق نافرجامش برای شهرت و اعتبار پدرش خدشه بدی بود. خیلی بی‌حمانه توی این عمارت دور از شهر و خانواده‌اش زندانی شد و حالا توی این همه سال، آقا شما اولین کسی هستین که به دیدنش اومدین.»ناگهان صدای شکستنی پیچید...ادامه دارد....برای خوندن ادامه داستان به کانال تلگرام سر بزنیدhttps://t.me/wildflowers_sy  :لینک کانال</description>
                <category>پلوتون!pluton</category>
                <author>پلوتون!pluton</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 15:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-سیــَهـ قبــاد مـن-</title>
                <link>https://virgool.io/@yugen_story/%D8%B3%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%8E%D9%87%D9%80-%D9%82%D8%A8%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%80%D9%86-jya8au4d2hkw</link>
                <description>دم غروب بود و آسمان سرخ‌رنگ شده بود. قباد روی پاهایم خوابیده‌بود و سرش را نوازش می‌کردم. تا چشمش به آسمان سرخ افتاد، گویی فهمید که وقت رفتن است. از روی دامن سبزرنگم سرخورد و با سرعت، خود را به در رساند و خارج شد.غروب نه‌تنها وقت رفتن قباد را مشخص می‌کرد؛ بلکه وقت شام را هم معین می‌کرد.«اون گربت دوباره از دستت فرار کرد؟!»لبخند کوچکی زدم و سرم را به تایید تکان دادم: «ولی خیلی دلم می خواد بدونم کجا می‌ره.»مامان، ظرف غذا را به دستم داد و گفت: «خب اگر انقدر دلت می‌خواد بدونی کجا می‌ره، باید یه روز دنبالش بری.»ساعت ها گذشته بود و دیروقت بود، خودم را روی تختم رها کرده بودم که گربه سیاه مرموزم، برگشت. خودش را روی تخت، کنارم، رها کرد و به بدنش کش و قوسی داد. شکمش را نوازش کردم.«هرجا رفته بودی؛ معلومه الان خیلی خسته‌ای، قباد خان.»حرفم را در دلم کامل کردم: «ولی فردا می‌فهمم کجا می‌ری.»ولی کاش هیچگاه این‌حرف را نزده بودم؛ کاش هیچوقت مادر این‌ فکر را در سرم ننداخته بود؛ که شاید الان قباد زنده و کنارم بود. بی‌دلیل نیست که می‌گویند هرچه کمتر بدانی راحت تر زندگی خواهی‌کرد.هرچه که بود؛ فردایش، تا قباد از در بیرون رفت؛ من هم شال بافت‌ام را روی شانه هایم انداختم و از کلبه بیرون زدم. با فاصله از او راه می‌رفتم. از روستا خارج شد و به طرف جنگل آن‌طرف جاده رفت. انکار نمی‌کنم که در آن تاریکی، از رفتن به جنگل، آن‌هم با یک گربه مرموز، ترسیده بودم؛ ولی انگار کنجکاوی‌ام مرا هدایت می‌کرد.کمی داخل جنگل، تپه کوچکی هیزم سوخته، روی هم آوار شده بودند؛ و کنده‌های درخت- که برای نشستن بود، دور هیزم‌های سوخته گذاشته بودند؛ انگار کسی قبلا آنجا بوده.هر لحظه که می‌گذشت، چشمانم، شاهد چیزهایی می‌شد که در مخیله ام نمی‌گنجیدند. انگار پاهایم تهی از هر نیرویی می‌شدند که تا آن لحظه، سرپایم نگه‌ داشته‌بود. سایه‌های سیاه رنگی دور تا دورش را گرفتند؛ به طوری که دیگر دیدن قباد ممکن نبود. سایه ها بزگتر و بلندتر شدند. سایه ها دور خود می‌پیچیدند و بعد، رعد و برقی در میانشان شکل گرفت که جنگل تاریک را لحظه‌ای، به روشنایی روز فرو برد. وقتی نورها از بین رفتند، دیگر گربه‌ی سیاهم آنجا نبود؛ بلکه جایش را به انسانی داده بود.پسری جوان، با قامتی بلند و موهایی به تیرگی آسمان بالای سرم. پالتو مشکی بلندی به تند داشت که دستانش را در آن‌ها فرو کرد. اخم ریزی، با ردی از غم و نگرانی، بر پیشانی‌اش نشسته بود. به رو به رو خیره شده‌بود؛ انگار که بی‌صبرانه منتظر کسی است.کلافه، چمن زیر پایش را، کمی لگد‌مال کرد. در جنگل چرخی زد و هیزم تازه جمع کرد. و من از ترس اینکه او مرا ببیند، از جایم تکان نخوردم. روی یکی از کنده‌ها نشست و هیزم‌ها را آتش زد.یواش‌یواش گربه‌های دیگری هم آمدند و آن‌ها هم، مانند قباد، به انسان تبدیل شدند؛ بعضی از آن‌ها دختران جوان زیبایی بودند. همه‌شان روی کنده‌های درخت، دور آتش، نشستند.قباد، سه تاری از کنارش برداشت و شروع به نواختن کرد. صدای نواختنش هرکسی را مست می‌کرد؛ انگار که آن صدا زمینی نبود. اوایلش جوانان دورش فقط با او همخوانی می‌کردند؛ اما آرام آرام بلند شدند و شروع به رقصیدن کردند. حلقه ای دور آتش تشکیل دادند و می‌رقصیدند. قباد هم پشت سرشان نشسته بود و هربار اهنگش گوش‌نواز و زیباتر می‌شد.اخر شب بود که بساط شادی شان را جمع کردند؛ آتش را خاموش کردند؛ و از آنجا رفتند. قبل از اینکه کسی ببیندم، شروع به دویدن کردم.هنوز از جنگل خارج نشده بودم که پایم به سنگی گیر کرد و زمین خوردم. درد در بدنم پیچید؛ ولی ترسناک‌تر صدای مردی بود که بی‌شک قباد بود. حتما حالا در همان آتش می‌سوزاندم تا شاهدی برای عجایب‌شان نباشد.درد که هیچ، ترس است که بی‌رحمانه جلوی تکان خوردنم را می‌گیرد. صدای آن مرد بیشتر جان می‌گرفت: «تیدا!»دستش که روی شانه‌ام قرار گرفت؛ جیغ خفه‌ای کشیدم. از روی زمین بلندم کرد؛ اما از ترس خودم را عقب کشیدم. کنارم نشست و با نگرانی نگاهم کرد. نمی‌دانم نگرانی برای خودش یا من.«اینجا چیکار می‌کنی، تیدا؟»صدایم می‌لرزید: «قول می‌دم به هیچکس هیچی نمی‌گم؛ فقط بذار برم؛ نکشم. قول می‌دم؛ به هیچکس نمیگم چی دیدم.»دستش را رو شانه ام گذاشت و نگاهش رنگ محبت گرفت: « تیدا جان من، چی می‌گی؟!»مرا در آغوش کشید: «نترس عزیزکم!»بلند شد. دستم را گرفت و کمک کرد بلند شم. حرفش هنوز کاملا آرامم نکرده بود. دستانم می‌لرزید و دهانم خشک شده بود.مرا دنبال خودش کشاند.«تیدا، هیچکس نباید بفهمه تو امشب چی دیدی؛ خب؟ اگر کسی بویی ببره، اتفاق بدی می‌افته.»فکرکردم منظورش از اتفاق بد، کشتن من است؛ ولی انگار که ذهنم را خوانده باشد، حرفش را ادامه داد: «منظورم از اتفاق بد اینه که، ممکنه مردم همه ما رو بکشن؛ همه ما گربه ها رو؛و ما هیچکدوم این رو نمیخوایم.»فقط سرم را تکان دادم. به کلبه که رسیدم مادرمچم را گرفت.«کجا بودی تیدا؟»«رفته بودم دنبال قباد. می‌خواستم ببینم کجا می‌ره.»با کنجکاوی نگاهم کرد: «خب کجا می‌ره؟»«می‌ره جنگل برای خودش می‌گرده.»با تعجب نگاهم کرد:«همین دختر؟! خب چرا لباسات انقدر خاکی و کثیفه؟»کلافه لب زدم:«خب مادرمن، جنگله دیگه! پام گیرکرد به سنگ خوردم زمین.»از فردای آن روز، هرشب با قباد به جنگل می‌رفتم و کنارشان می‌نشستم و حتی در شادی شان شریک می‌شدم. شب اول گربه‌ها از حضورم ترسیدند؛ اما قباد به آن‌ها اطمینان داد که فرد قابل اعتمادی هستم.آرام آرام حسی در دلم شکل گرفت که اشتباه بود. در اصل حسی دوطرفه بود؛ اما به هرحال، اشتباه بود. عشق برای ما چیز اشتباهی بود. او یک گربه بود و من انسان. چیزی که در دلم شکل گرفته بود، روز به روز بیشتر رشد میکرد؛ و مانند پیچکی، قلبم را دربر می‌گرفت. اما واضح بود که عشق ما، سرانجامی ندارد!قباد، دستش را دور شانه‌ام حلقه کرده‌بود و به سوی کلبه قدم برمی‌داشتیم. از راهی می‌رفتیم که قباد خود آن را کشف کرده بود؛ از آن راه دیرتر به کلبه می‌رسیدیم و وقت بیشتری برای کنار هم بودن، داشتیم.در میان راه، قباد ایستاد. انگشت سبابه اش، از میان شاخه های در هم تنیده درختان، ماه را نشانه گرفت؛ البته فقط بخش کوچکی از ماه را!«تیدا، ببین! ماه امشب خیلی بزرگه؛ خیلی بزرگتر از چیزی که باید باشه!»دستم را گرفت و مانند پسر بچه‌ای هیجان زده، دوید. از هیجان بچه‌گانه‌اش خنده‌ام گرفت و دنبالش دویدم.بیرون جنگل، با ذوق چشمانش را به ماه دوخته بود. ماه، خیلی بزرگ بود؛ انگار سیاره‌ای غول پیکر، بالای سرمان قرار گرفته بود.دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد و مرا در آغوش کشید: «ماه امشب قصد داره خودنمایی کنه. ولی نمی‌دونه یه خانم خیلی جذاب‌تر همه رو مجذوب خودش کرده.»گونه‌هایم سرخ شدند و خندیدم. پیشانی‌ام را بوسید و لبخند شیرینش را نسار چشمانم کرد؛ لبخندی که بجای اینکه خوشحالم کند، باعث شد چیزی در دلم فرو بریزد و استرسی عجیب بگیرم. انگار قباد هم متوجه دگرگونی حالم شد؛ لبخند روی لبش ماسید و نگرانی در چشمانش موج زد.«چیزی شده، عزیزم؟»سرم را به طرفین تکان دادم و از آغوشش بیرون آمدم.« بهتره بریم قباد. دیره!»فقط سرش را تکان داد. در کسری از ثانیه به کالبد گربه اش برگشت. با جهشی بلند به آغوشم پناه برد و در میان درستانم جا خوش کرد. همان‌طور که دستم را میان موهای کوتاه بدنش فرو می‌بردم و آرام نوازشش می‌کردم، با قدم‌های آرام و گویی از سر اجبار به طرف روستا می‌رفتم.هر قدمی که برمی‌داشتم سنگین تر از قدم پیشینم بود؛ انگار نیرویی سعی داشت مرا از بازگشتن به روستا منصرف کند.از در پشتی که درست به روی اتاق من باز می‌شد، وارد شدم. در میان تاریکی اتاق که شمع ها کمی روشنش کرده بودند، مادرم را دیدم که روی تخت نشسته بود و سینی غذایی هم روی میز اتاق بود.لبخندی به رویم زد و با ضربه دستش به جای خالی کنارش روی تخت اشاره کرد: «بیا بشین، دخترم.»متقابلا لبخندی زدم و کنارش نشستم. به قباد نگاهی کرد و بعد، نگاهش را روی صورتم کشاند.«قرار بود فقط یه روز دنبالش بری تا بفهمی کجا می‌ره؛ ولی حالا هر روز خودتم باهاش می‌ری.»«خب، جاهای با صفایی می‌ره؛ دلم باز می‌شه. یه بار رفتم و دیگه دلم نمی‌آد نرم.»لبخند عمیق‌تری زد: « پس باید یه بار منم با خودت ببری. حالا بیا شامت رو بخور و زود بخواب.»قباد را که آرام خوابیده بود روی تخت گذاشتم. سینی غذا را از روی میز برداشتم و جلویم رو تخت گذاشتم. البته که چندان گشنه‌ام نبود؛ چون قباد به اندازه کافی سیب‌زمینی کباب شده روی آتش به خوردم داده بود. لقمه اول را در دهانم نگذاشته بودم که هیاهویی از بیرون درهای اتاق شنیدم. مادر زودتر از من خودش را به در اتاق رساند و خارج شد و از پنجره های نشیمن کوچکمان بیرون کلبه را نگاه کرد. صورتش مضطرب شد. سریع از پنجره دور شد و فریاد زد: « تیدا بدو! فرار کن! قباد رو بردار و فرار کن!»قباد که از سرو صدا ها بیدار شده بود، با تعجب نگاهم می‌کرد. قباد را از روی تخت قاپیدم و از اتاق خارج شدم. به طرف جنگل می‌دویدم. گه‌گاه دامنم زیر پایم گیر می‌کرد و سکندری می‌خوردم. پشت سرم را که نگاه می‌کردم، مردانی عصبانی که آتش و داس و چاقو و هر وسیله‌ای که با آن بتوان کسی را کشت، در دست داشتند و دنبالمان می‌آمدند.خوب توانسته بودم از دستشان فرار کنم؛ اما از بخت بد، دامن بلندم این‌بار کار خود را کرد و به زمینم انداخت. قبل از اینکه حتی بتوانم درک کنم چه اتفاقی افتاده، تیری از ناکجاآباد، مثل برق و باد آمد و در قلب قباد فرو رفت. سایه‌های سیاه، اینبار با قرمزی خون ترکیب شده بودند؛ لحظه‌ای دور قباد چرخیدند و بعد ناپدید شدند؛ آرام و ساکت، بدون حتی رعدی کوچیک که دنیای سیاهم را روشن کند؛ دقیقا مانند لحظات آخر یک زندگی، یک عشق.سایه‌ها ناپدید شدند و قباد، در کالبد انسانی‌اش، ظاهر شد. دستش را روی زخمش گذاشته بود-در حالتی که تیر میان انگشت حلقه و وسطش بود- و صورتش از درد جمع شده بود.دستم را روی دست غرق در خونش گذاشتم. نگاهش را با عجز به نگاهم پیوند زد. دست دیگرم را در موهای مواج سیاهش فروکردم. اشک، مانند بارانی بهاری، صورتم را خیس کرده بود.«طاقت بیار قباد. باید بریم. باید یه جوری از اینجا بریم قباد.»صدایی ضعیف از دهانش خارج شد: «تیـ...ـدا»نگاهم روی جمعیتی کشیده شد که شاد و خوشحال از کشتن موجودی که به نظرشان نحس و شیطانی بود. به روش محلی‌مان شادی و رقص می‌کردند و به این‌سمت می‌آمدند.نگاه خیس و نگرانم دوباره روی چهره دردناک قباد نشست. با گریه و عجز التماسش کردم: «قباد، سعی کن بلند شی. باید بریم قباد؛ باید بریم»«نـ..نمی‌تونم...تیدا.»گریه‌ام شدت گرفت: «جون من قباد؛ تلاش کن. تو می‌تونی.»سعی کردم اشک‌هایم را کنترل کنم و به قباد امید بدهم: «این یه زخم کوچیکه. چیزی نیست. تو قوی‌تر از این دردی؛ تو قوی‌تری عزیزِ تیدا.»‌تلاشش را کرد؛ دست آزادش را تکیه داد به زمین و کمی نیم‌خیز شد. دستم را پشت کتفش گذاشتم و همان‌طور که نگاهم به آتش‌های رقصانی بود که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، سعی کردم کمکش کنم تا بلند شود؛ اما جانی چندان نداشت؛ تازه آن‌جا بود که به خاطرم رسید، تمام تیرهای شکارچی بی‌رحم دهکده، آغشته به زهری است که ذره‌ذره، جانت را می‌گیرد.آرام چشمانش را با پوست انگشتانم لمس کردم و به سوی گونه‌ی گرمش کشاندم. موهایم دور دستانی پیچیده شدند و با شدت به عقب کشانده شدم. سرم را که چرخاندم، با برادرم رو به رو شدم. جایی دور‌تر از قباد روی زانو نشاندم و مجبورم کرد شاهد مرگ او باشم.«همش کار تو بود، نه؟! تو دنبالم کردی، فهمیدی و بعدش لو دادی؛ اره؟ هیچوقت نمی‌بخشمت، هیچوقت.»خم شد و کنار گوشم گفت: « ببین، خوب ببین جادوگر کوچولو.»دور تا دور قباد را حلقه‌ای از آتش گرفت. مردم روستا دور حلقه آتش حلقه‌ای بزرگ‌تر تشکیل دادند؛ دورش می‌رقصیدند و شعر‌های محلی می‌خواندند. با هر کلمه‌ای از آوازشان که ادا می‌شد، حلقه آتشین دور قباد هم تنگ‌تر می‌شد؛ تا جایی که آتش بدن قباد را فرا گرفت. لحظه‌ای بعد، آتش تبدیل به همان سایه‌های سیاه شد و رعد و برقی بزرگ و پر سر صدا زد.مردم روستا ترسیده چندین قدم دور شدند و با رعد و برق دوم همه شان به‌طرف روستا فرار کردند؛ اما من همچنان خیره سایه‌های رو‌به‌رویم بودم که تیزی چاقویی گلویم را خراش داد.«جادوگر هم باید کشته شه، وگرنه کل روستا رو سیاهی می‌گیره. همیشه می‌دونستم تو عادی نیستی. سیاهی قلب و جادوت رو از روز اول حس می‌کردم.»اما با رعد سوم، او هم جانش را برداشت و رفت. من ماندم و سایه‌های سیاهی که قباد را فراگرفته بودند. با چهارمین رعد، گویا بدن قباد هم به سایه‌ای سیاه تبدیل شد و از میان درختان جنگل به هرکت درآمد و در افق ناپدید شد.***دسته چوبی اش را در دست فشرد. قلبش در یک لحظه سنگ شد و بعد با غم عظیمی که داشت خرد شد. او حالا تنها با خشم و نفرت که در سینه‌اش جریان گرفته بود، زنده بود. هر قدمش روی چوب‌های کف کلبه، صدای جیر جیری ایجاد می‌کرد. دستش را روی چارچوب در گذاشت و با چشمان یخی‌اش به برادر ناجوانمردش چشم دوخت؛ دیگر زندگی به او حرام بود.با دو دستش دسته چاقو را محکم گرفت و بالا برد؛ بعد با یک ضرب او را در سینه برادرش فرو کرد. نفرتی که او را زنده نگه داشته بود، از قلبش رخت بست، در دستانش جریان یافت و به آرامی به از طریق چاقو به وجود برادر رفت و مانند زهری خطرناک او را کشت.حالا دیگر حتی نفرتی هم نبود که تیدا را به بهانه انتقام، زنده نگه دارد. بدنش سرد و بی روح شد به زمین افتاد. و این پایان عشق کوتاه تیدا به گربه سیاهش بود که روزی در کودکی او را زخمی، میان گندم‌زار پیدا کرده بود.-نوزدهمین طلوع فروردین هزار و چهارصد و سه-پرنیـان مـقارئی</description>
                <category>پلوتون!pluton</category>
                <author>پلوتون!pluton</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2024 04:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-نادیوانگان-</title>
                <link>https://virgool.io/@yugen_story/%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-pcovyc8cn80q</link>
                <description>کتاب‌هایم را بیشتر به خودم فشردم و نفسی عمیق کشیدم. فکرکنم عادی بود که روز اول کارآموزی استرس‌زا باشد؛ ولی نه انقدر شدید. انگاری چیزی ته دلم مطمئن بود که دردسر پشت در است. تابلو بالای در را نگاه کردم؛ بیمارستان روانی مورگان. فکرنکنم اینجا اتفاقات بد، چیز عجیبی باشند. افکارم را پس زدم و وارد ساختمان شدم.منشی پذیرش سرش را بالا آورد،نگاهش را در صورتم چرخاند، و دوباره به برگه معرفی نامه خیره شد. انگار که چیزی در برگه با کسی که رو‌به‌رویش ایستاده همخوانی ندارد. بعد از چند لحظه سرش را تکان داد و پرستاری را که آن‌طرف‌تر سرش با پرونده توی دستش گرم بود صدا‌کرد:«جوسی!»در یک چشم بهم زدن جوسی کنارم ایستاده بود.دخترجوان و زیبایی بود که معلوم بود سابقه طولانی ندارد؛ شاید یک یا دوسال. منشی به سمت من برگشت و دستانش را درهم قلاب کرد:«خانم کالینز، خیلی خوشحالیم که دوره کارآموزی تون رو در بیمارستان ما می‌گذرونید. میتونید که از همین حالا کارتون رو شروع کنید.جوسی آدامز، راهنمایی تون میکنه. موفق باشید.»لبخند کوتاهی زدم:«ممنونم.»*****ساعتم را نگاه کردم. دوساعت بود که سرپا بودم و پاهایم درد میکردند. آدامز، بعد از اینکه بیمارستان رانشانم داد و یونیفرم مخصوص را داد تا بپوشم، مرا به اتاق روانپزشکی برد که قرار بود کارآآآموزی ام را زیر نظر او بگذرانم، و تمام راه را صرف این کرد که نکته های مهم را دوباره گوشزد کند.دکتر رابینسون، مردی حدودا37 ساله، قد بلند، و کاملا جدی بود. از همان لحظه اول کار را شروع کرد؛هشت پرونده را روی دستانم گذاشت و راهی طبقه دوم شدیم.سراغ تمام بیمار ها رفتیم. دکتر رابینسون با وسواس درباره بیمار‌ها توضیح میداد، علائم شان را باهم چک میکردیم و تمام نکات را موبه‌مو می‌گفت. بعد از این دو ساعت به چهار تا از بیماران سرزده بودیم و به پنجمین نفر رسیده بودیم که دکتر را برای یک مورد اورژانسی صداکردند.ویلیام ویلیس، بیمار پنجم، پسر جوان و قدبلندی بود که هیچ جوره شبیه یک بیمار روانی نبود؛ از وقتی آمده بودم روی تخت نشسته بود و به زمین خیره شده بود. آهی کشیدم و به سمت پرونده هایی که روی تختی خالی رها کرده بودم برگشتم. دوباره آن‌ها را مرتب روی هم چیدم.-کارآموزی، درسته؟با ترس به عقب برگشتم. ویلیس سرش را بالا آورده بود و نگاهم میکرد. سرش را تکان داد:«توهم به زودی یکی از موش‌های دست‌آموزشون میشی.»به خودم آمدم. حرفش عجیب بود درحالت عادی باید میترسیدم؛ ولی او، به هرحال، دیوانه بود و حرف‌هایی که میزد با آگاهی نبود. به سمتش رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم:«بهتره بخوابی، ویلیام.»تکان نخورد.-تو نمیدونی اینجا چه خبره! هیچکدوم از اینایی که اینجا دیدی دیوونه نیستن!با تعجب نگاهش کردم:«چی داری میگی؟»بلند شد در اتاق را بست. انکار نمیکنم از اینکه با یک بیمار روانی در یک اتاق بسته تنها شوم ترسیدم. روبه‌رویم ایستاد و عصبی نگاهم کرد:«همه‌ی کسایی که اینجا دیدی سالمن ولی با قرصایی که به خوردشون دادن کاری کردن همیشه گیج و منگ باشن تا نتونن چیزای وحشتناکی که میدونن رو به کسی بگن. ما اینجا بخاطر آگاهی زندونی شدیم.»دستش را توی موهایش کشید و روی تخت نشست.-ببین خانم...کالینز! حکومت ها دارن همه مردم و اتفاقات رو کنترل میکنن. تمام چیزایی که هر روز تو اخبار میبینی نمایشه. اتفاقات مثل قصه ایه که مینویسنش وحتی آب خوردنت رو هم اونا تایین میکنن. اینا همه خیمه شب بازیه. داستان از این هم وحشتناک تره. تو باید کمکم کنی؛ باید فراریم بدی. باید کاری کنیم همه بفهمن چه خبره.»هضم چیزهایی که میگفت برایم سخت بود. سرم را تکان دادم:«دروغ میگی. تو فقط دیوونه ای.»از اتاق بیرون زدم و به صدا زدن هایش جواب ندادم و فقط دور شدم.****روی مبل نشسته بودم و خیره به نقطه ای نامعلوم، فقط حرف های ویلیس در سرم می‌چرخید. نگاهم به کتاب «1984» افتاد. هیچوقت نخوانده بودمش و یادگاری از پدر بود. ناگهان یاد حرف های پدرم افتادم:«سیاست چیز کثیفیه. هراتفاق وحشتناکی که فکرش رو بکنی میتونه بیفته و چیزایی که میبینی واقعی نیست.انقدر میتونه وحشتناک باشه که باورت نشه؛مثل کابوس وحشتناکیه که وقتی بیدار میشی خوشحالی که فقط یه خواب بوده؛ ولی این یکی واقعیت داره»پالتو بلندم را برداشتم از خانه بیرون زدم.به بیمارستان روانی که رسیدم، فقط ساختمانی غرق در آتش جلوی چشمانم بود. صدای کسی را شنیدم که میگفت فقط ده نفر از بیماران را توانسته اند نجات دهند. و ویلیام جزو هیچکدام از آنهایی نبود که او میگفت.با ناباوری سرم را تکان دادم:« نه؛ این نمیتونه آخرش باشه»-درسته خانم کالینز. این آخرش نیست.سایه ای آشنا پشت دیوار بود!به وقت سوم اسفند ماه هزار و چهارصد و دو -پرنیان مقارئی-پی نوشت: دوست دارین پارت دوم رو بنویسم؟!</description>
                <category>پلوتون!pluton</category>
                <author>پلوتون!pluton</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 21:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>||خانم تامپسون عزیزم...</title>
                <link>https://virgool.io/@yugen_story/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-rtd5jap0vyxb</link>
                <description>خانم تامپسون سرپرستار بخشی بود که توش کار میکردم. زنی حدودا پنجاه ساله با موهای جوگندمی و قد کوتاهی که کمی خپلیش کرده بود. همیشه گره محکمی میان ابروهاش بود و قیافه حق به جانبی داشت. قطعا که همیشه حق رو با خودش میدونست و هیچ انتقادی رو نمی‌پذیرفت. نظم همیشه مثل سایه دنبالش بود و مثل کابوس توی خواب ما بود. هر یک دقیقه تاخیر برابر بود با کسر شدن پونزده درصد حقوقت؛ هر پرستار مسئول رسیدگی به بیماران خاصی بود و بیمارانی که جدید میومدن توی دو دقیقه اول بین پرستار ها تقسیم میشدن؛ براش مهم بود که ملحفه ها هر روز عوض بشن تا از عفونت جلگیری کنن_انگار که هتل بود نه شرایط سخت جنگ_ و انجام ندادن همین کار پونزده درصد دیگه از حقوقت کم میکرد. در نتیجه اگر توی یک ماه سه دقیقه تاخیر میکردی و دو روز عوض کردن ملحفه ها  رو فراموش میکردی، ماه بعد رو باید با کمک های خیریه زندگی میکردی. جنگ بود و هر روز ده ها مجروح رو به بیمارستان منتقل میکردن. انقدر تعداد بیمارها زیاد بود که خیلی از اون ها روی زمین و توی راهرو ها میخوابیدن؛ و ما شبانه روز با کمترین استراحت و بعضی از روزها بدون استراحت مشغول مراقبت از بیمارها بودیم. ولی همین نظم و سختگیری خانم تامپسون باعث شد که بتونیم به تمام بیمارها به خوبی رسیدگی کنیم؛ و همینطور بعد از جنگ تقدیر ویژه‌ای ازش شد. خانم تامپسون زن عجیبی بود؛ میتونستم دل مهربونش رو حس کنم وقتی که در طول سه سالی که پیشش کارکردم یکبار لبخندش رو ندیدم؛ هربار که مجروح های جدید به بیمارستان منتقل میشدن میتونستم ناراحتی و دلسوزی رو در حرکاتش حس کنم با این حال که اخم های درهم و عصبانیت و چشم‌های خالی از احساسش هیچ تغییری نکرده بود. همیشه با این فکرمیکردم که پشت این زن جدی چه گذشته سختی و توی دلش چه فریاد های پر از دردی حبس شدن. گاهی همزمان با پانسمان کردن بیمارها براش سناریو میچیدم و این باعث میشد ابا احترام بیشتری بهش نگاه کنم. هنوز هم صداش توی گوشم هست که با داد میگفت:«هی خانم لارسن،حواست به کارت باشه نه به دنیای پریانت.»دوماه بعد از تموم شدن جنگ من از اون بیمارستان رفتم و توی یه بیمارستان توی شهر خودم کارم رو ادامه دادم و از اون روز به بعد خبری از خانم تامپسون نداشتم؛ تا اینکه یه روز از یه همکار قدیمی شنیدم که خانم تامپسون در سن 61 سالگی از بند جسمش رها شده و روحش به پرواز دراومده.شب هنگام یکم اسفند هزار و چهارصد و دو پرنیان مقارئی:)</description>
                <category>پلوتون!pluton</category>
                <author>پلوتون!pluton</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 23:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>