<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یونا پاول?؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yunapowell.sunshine</link>
        <description>مرا‌ ببین که چطور در لابه‌لای حروف زنده‌ام:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:19:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2303667/avatar/SpYW91.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یونا پاول?؛</title>
            <link>https://virgool.io/@yunapowell.sunshine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شراب، به رنگ پایان.</title>
                <link>https://virgool.io/@yunapowell.sunshine/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-o6usalh7me5c</link>
                <description>شاید اگر جام شراب را سر نکشیده بود، هم اکنون کتابخانه ای سالم در اتاق داشت و رد پای فرد محو شده ای در اتاق نبود. در دقایق اول که مستی از روی چشمانش پرده برداشت و هوشیاری چون بختک به رویش افتاد، قلبش دیوانه وار به سینه میزد. نوک انگشتانش از فرط هیجان میلرزیدند. از ترس از دست دادن میلرزیدند، از ترس نبودن مو های سپید مواج که رایحه اش در هوای اتاق پرسه میزند. دستانش برای لمس دوباره‌ی موهای دلدارش جان میدادند. چشمانش، لبانش و دستانش فرصتی دیگر برای وداع میخواستند تا تلخی و تندی این زهر دلتنگی را از سینه بشویند. اشک هایش از زیر عینک لغزید و بر روی گونه هایش چکید. فکرِ &quot;پایان&quot; چون خنجری در قلبش فرو رفت و در میان کتابخانه ای واژگون و عطر کاغذ های کهنه و رایحه خفیفی از موهای دلدار، به زمین افتاد. چشمانش بر روی سقف دودو میزدند تا شاید سرابی از چشمان آبی یاقوت مانندی که در ذهنش نقش بسته بود پدید آید و او را از منجلاب دلتنگی به بیرون کشد. شمع در حال سوختن بود و هر لحظه کوچکتر میشد گویی او نیز به پایان نزدیک تر میشود. اما پایان برای کسی که روحش میان کتاب ها به چشمان یاقوت مانندی پرواز میکرد، امروز تعریف شده بود. کاش نه رد پایی در اتاق بود و نه جام شرابی.</description>
                <category>یونا پاول?؛</category>
                <author>یونا پاول?؛</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 01:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفسی امن، از جنس دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@yunapowell.sunshine/%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-d3smc5xrv8mj</link>
                <description>_زندگی تا چه حد میتونه سخت باشه؟+سخت نیستبه جمله کوتاهی که با تردید از میان تار های صوتی‌اش گذشت و از ما بین لب‌هایش خارج شد، فکر کرد. دروغ گفتن جزوی از کار های روزمره‌اش بود. هنگانی که بند بند وجودش در آتشی که به دست خودش بر پا شده بود میسوخت و ترکیدن قلبش را پیش‌بینی میکرد، باز هم به دروغ گفتن ادامه میداد. هنگامی که دست هایش از آغوش گرم خورشید فروزنده اش رها شد، باز هم به دروغ گفتن ادامه داد. او از سرزنش شدن نمی‌ترسید. از فروپاشیدن قفس امنی که از دروغ هایش برای پنهان سایه های زیر ماسکش ساخته بود، می ترسید. و در عین حال وقتی از او این سوال پرسیده شد، باز هم دروغ گفت ولی درخشش اشک در چشمانش این را کتمان نمیکرد. +هیچوقت سخت نبوده...</description>
                <category>یونا پاول?؛</category>
                <author>یونا پاول?؛</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 18:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>