<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ‹ ??????? ›</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yxganxh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:22:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1760324/avatar/oOgpRS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>‹ ??????? ›</title>
            <link>https://virgool.io/@yxganxh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>‹ توی عوضی ›</title>
                <link>https://virgool.io/@yxganxh/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-yklmwze40b5v</link>
                <description>you can play music to give a better mood!خونِ روی ساعدش تازه‌ست. رد خون به دستش برنمی‌گرده؛ گردنش داره خونریزی میکنه...هر تپش قلب کوچیکش شدت خونریزی رو بیشتر میکنه.چه بلایی سر این تن بیچاره اومده؟ مسیر حادثه رو نمیشه راحت دنبال کرد.ظاهرا یه تصادف وحشتناکِ، که کمترین آسیبش مرگ تن زخمی‌ایِ که از جای بوسه های تو خونریزی کرده...اره. اون تن منم. منم که با واقعیت وجودت تصادف کردم، که با حقیقت پست افکار و احساساتت محکم برخورد کردم.منم که به جای خون تو رگام، خاطراتت جاری شده. منم که دارم با از دست دادن خاطراتت، جونمو از دست میدم.اون تن زخمی و بی روح منم؛ بعد تصادف با روی واقعی تو.توی لعنتی‌ای که توی سرم بزرگترین فکر هر شب و روز بودی. افکار و عواطف و احساسم تو یه کلمه خلاصه میشد... دقیقا خود توی عوضی!اما الان دیگه حالم خوب میشه. چون دیگه نیستم که نبودنتو ببینم. که با خاطره‌هات روز و شبامو سپری کنم.یادته گلومو میبوسیدی و زیر لب میگفتی امنیت وجودمی! حالا با نا امن ترین حس دنیا تصادف کردم.دیگه خسته‌تر از اونم که حتی بتونم فکر کنم؛ چشمام سنگین شده، سرم داغ.فکر کنم این نا امنی به آخرش رسیده. حس خوبیه بعد همه امنیتی که تو به دروغ برام ساخته بودی. چشمامو میبندم، خاطره‌هات داره از یادم میره، خون از تنم.امیدوارم وجودت بدون امینت تنم نلرزه. دستات سرد نشه، چشمات سگنین نشه...خواب قشنگ ابدیم داره شروع میشه، این یکی با حرفای تو فرق میکنه. واقعا ابدیِ! شبت بخیر ابد من!(:</description>
                <category>‹ ??????? ›</category>
                <author>‹ ??????? ›</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 00:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‹ حقیقت ›</title>
                <link>https://virgool.io/@yxganxh/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-g18pbv99k1d3</link>
                <description>you can play music to give you a better mood!در این بی خردی، بی خبری مرا از هر سو به ملامت می‌رساند. و چه تکیده از کلمات به لحظات می‌گریزم؛ به امید یافتن لحظه ای حس ترنم روشنی، در خیابان های متروک مرطوب از تبخیر مرداب‌های احساس ساکنانش.در سکوت این کوچه پس کوچه های بی رنگ از هر احساسی، به طراوت کلمات مترنم از جان گرما بخششان، از پژمردن وجودی که در فاصله با خودم ایستاده اما من نام دارد؛ امید واهی را یادآوری میکنم. و با ملامت هر حس گسیخته از حقایق نامطلوب زیستن، سکوت را بر این جان متلاطم و ملال تحمیل میکنم.اما افسوس که امید را واژه‌ای در اختلاف با حقیقت نهادند؛ و هرگز حقیقت به آنچه که بر آن امید داشتی نمی‌پیوندد...پس افسوس من از بی رحمی وقوع واقعه ای که همیشه بر امید غلبه خواهد کرد بیهوده نیست! و عبور از هر لحظه به سردی باد های متعفن سرگشته در خیابان ها، جبر حقیقت را تصدیق میکند و امید را، که شاید تنها دروغی‌ست بزرگ که در قلب هر وجودی برای ادامه حیات رخنه می‌کند، میسوزاند...شهریورومهریک‌هزاروچهارصدویک</description>
                <category>‹ ??????? ›</category>
                <author>‹ ??????? ›</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 20:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‹ خاطره ها ›</title>
                <link>https://virgool.io/@yxganxh/%E2%80%B9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%E2%80%BA-hgjnnzs9cqnp</link>
                <description>You can play music to give you a better mood!شب تلخ این تن نیز در وصف غم‌هایش به صبح خواهد رسید؛ و طلوع فروغ دل‌انگیز رستگاری را به خود خواهد دید.اما به شرط سکونت در شهر گمشده قلب خود، که از هراس پلیدی‌های متعدد، خالی از هر ساکنی، به سمت نابودی فراریست.تلخند غم اندودی که هر ثانیه را، به امید لحظه‌ای تعلل در میان خاطره ها و تحویل لبخندی آبی‌تر از عمق تاریک اقیانوس غم، به این قلب متروک در آغوش میکشد.در خاطره ها به من گفته بودی تا ابد در آغوشم خواهی‌ماند، اما خیال میکنم ابد در فرهنگ لغاتت معنی دیگری دارد.خاطره ها را دوست دارم، حتی با وجود شب های تلخی که در وصف غمشان میگذرند. من حتی غم تو را نیز دوست دارم. من عاجزانه عازم آغوشت هستم و به هر دلیلی امنیت بازوانت را میطلبم. چه‌بسا در این مسیر دود اندودِ غبار آلود مرا در خاطره‌ای بجا بگذاری. با این حال فکر نمیکنم لحظه ای درنگ در این مسیر برایم قابل قبول باشد.در خاطره ها حتی گفته بودی میتوانم تا ابد در آغوشت بمانم. هنوز هم طرح لبخندی دروغین بر چهره‌ات همین ادعا را میکند، اما گمان میکنم من سهم بیشتری از خاطره هایت را میخواهم...سهم من از لبخندت کورسویی‌ست به سوی روشنایی. مسیری به سمت عبور از دره تاریکی های قلب کهنه‌ام. مرا در آغوشت بپوشان تا خورشید را در دستانمان وادار کنیم به طلوع در اسمان صبح امید.و از پس هر ستاره تنها عظمتی به پا کنیم به نام حضور و محبت در قلب یکدیگر. مرا در میان خاطره هایت بیاب و در آغوش بگیر تا طلوع قصه پایان غصه هایمان را برای قلب کوچک زمانه زمزمه کنم.</description>
                <category>‹ ??????? ›</category>
                <author>‹ ??????? ›</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 19:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‹ مرا دریاب ›</title>
                <link>https://virgool.io/@yxganxh/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-tme8mbmxi0xk</link>
                <description>You can play music to give you a better mood!- و من از شب پر شد؛ و غم از شب پر شد...  واژه ها چه بیگانه برایم خالی و سردند و من چه بی   هدف به هر لحظه می‌نگرم!- حالا به من نگاه کن؛ تقلای وجودم برای تقلا کردن   کافی نیست! و خسته از خسته نبودن، از بی‌دلیلی، از   بی‌رنگی... واژه‌ها معنا نمی‌بخشند؛ شاید خسته   نیستم، من تنها کلماتی بهتر از کلافگی و خستگی و   حرص برای احوال پریشانم درنمیابم؛- اما؛ تو مرا دریاب! مرا با اندوهم، مرا با تاریکی ام   دریاب! مرا در ظلمت، در خفا دریاب...  این حس نامأنوس تلخی لحظات را تاب نمی‌آورم، مرا   دریاب... این درد حاصل از برش کاغذ بر روی قلبم را   تاب نمی‌آورم؛ پس مرا دریاب!   به شیرینی تلخند پس از گریه های بی علت مرا   دریاب.- مرا سکونت مرداب است! نه آرامش رود زلال... مرا   پریشانی گرداب است؛ نه طنین شفا بخش موج   اقیانوس.- بی هیچ پرسشی مرا دریاب، بی هیچ توقعی، هیچ   تصنعی مرا دریاب. من به نوازش دستان زمهریری‌ات   گرمای جانم را می‌فروشم؛ تو فقط مرا دریاب.- مرا از نهان پستوهای جهان بی‌عدالتی‌ها، به بن بست   های خنک احساس در قلبت بنشان. مرا نحیف‌تر از   استواری‌ات ببین، مرا لطیف‌تر از عقلانیت، سبک‌تر از   عرفانیت ببین! مرا دریاب...- مرا در چشمانم بیاب و مرا در قلب خود دریاب که این  از رنج من هر لحظه می‌کاهد...  ۱۴۰۱/۴/۴ - یگانه</description>
                <category>‹ ??????? ›</category>
                <author>‹ ??????? ›</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 19:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‹ پیچ دوم ›</title>
                <link>https://virgool.io/@yxganxh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DB%B0%DB%B1-fgc0pfezrhys</link>
                <description>You can play music to give you a better mood!از شدت اظطراب و التهاب خیلی ناخودآگاه انگشتاشو از چپ به راست با یه ریتم تکراری و معروف بالا و پایین میکرد.اولش سعی کردم زیاد به حرکت دستش توجه نکنم؛ اما کم کم حواسمو به حدی پرت کرده بود که باز موندم از رانندگی.دست راستمو خیلی آروم گذاشتم رو دستش، سعی کردم خیلی آروم انجامش بدم ولی دستشو کشید و مشت کرد تو اون یکی دستش. کشیدن دستش برام مثل یه شکست کوچیک بود؛ اما سعی کردم خیلی موشکافانه به برخورداش نگاه نکنم چون کل هدفم از این همراهی آروم شدنش بود، پس نمیخواستم با ریزبینیم اوضاعو بدتر کنم.اما حس خیلی غریبیه اینکه نه اونقدر نزدیک و صمیمی‌ام که قدرت حرف زدن و شهامت سوال کردن داشته باشم، نه اونقدر غریبه که بی خیالی رو ترجیح بدم. انگار یه جور بلاتکلیفی پنهانی...مسیر قشنگی رو انتخاب کرده بود؛ پر از رنگای سرزنده، نمیدونم قبلا چطوری و با کی کشفش کرده بود اما تک‌تک جزئیاتشو حفظ بود و حتی همین موضوع هم برام حس غریبگی می‌آورد... انگار بدون این که بخوام داشتم نقش یه جایگزینو بازی میکردم.تقریبا به جز بازدمایی که موقع بیرون اومدن آه میشدن تا اون موقع هیچ حرف دیگه ای نزده بود. من خیلی سعی کردم یه موضوعی برای صحبت کردن پیدا کنم؛ اما اصلا هم صحبتی نمیکرد به جز چند تا جمله کوتاه. ولی وقتی چیزی میگفت انگار کلماتش رو قلبم راه میرفتن طوری که تپش قلبمو تو سینم احساس میکردم... حتی در حد همون چند تا کلمه هم که شده انگار موفقیتی بود برام.از بخش پر درخت مسیر که عبور کردیم تابش خورشید خیلی زیاد شد؛ چشماشو بست صندلی رو پایین داد و بالاخره شروع کرد به حرف زدن، کلمه ها نصفه نصفه، جمله ها کوتاه کوتاه...- درست بعد مزرعه آفتاب گردون...- بعد پیچ دوم؛- من، نمیخواستم اونطوری بشه. واقعا نمیخواستم...گريه کلمه هاشو نامفهوم و بریده بریده میکرد. یه نفس عمیق کشید و آروم زیر لبش گفت: خورده شیشه ها رفته بود تو قلبش...بعد دستاشو گذاشت رو صورتش که اشکاشو پاک کنه؛ وقتی داشت حرف میزد پوست دستشو کنده بود یه جوری که خون دستاشو پر کرده بود. وقتی اشکاشو پاک میکرد صورتش خونی شد، دیدنش تو اون وضعیت طبیعتا باید برام سخت و ناراحت‌کننده میبود، اما بنظرم با اون حالش تماشایی‌تر شده بود. حس عجیبی بود که کنارش عذاب وجدان هم به جونم چنگ میزد اما اون حالش از نظم همیشگی‌ که داشت جذاب‌تر بنظر میرسید.هیچی برای گفتن نداشتم، اون قدر دردش بزرگ بود که اگر میخواستم حرف بزنم اوضاع بدتر میشد. غیر چند تا کلمه نسبت به حرفاش کاملا سکوت کردم.وقتی مزرعه آفتاب گردون که از دور دیده میشد چشماشو بست؛ رنگ از صورتش پرید انگار نفسش بند اومده بود... مسیر همواری نبود بخاطر همین سرعت خیلی کمی داشتیم. در ماشینو باز کرد؛قبل از اینکه پیاده بشه توقف کردم. تکیه داد به جلوی ماشین، نمیخواستم به هیچ کدوممون احساس دخالت کردنو القا کنم برای همین سمتش نرفتم؛ اما منتظرم بود... پیاده شدم، دیگه دیدنش برام تو اون حال جالب نبود؛ از شدت گریه میلرزید. تنش سرد بود و سرش داغ.دستشو گذاشتم روی قلبم، چشماشو بست. گفتم: آروم باش جات اَمنه، اینجا تو قلبم. با کلمه های مُقطع گفت: میشه تو بغلت بمونم؟ سعی کردم همه حمایتمو تو صدام جمع کنم: تا هر موقع که بخوای...یه لبنخد بی روح تحویلم داد و خودشو از بغلم جدا کرد، رفت نشست تو ماشین. رفتارش بدون اینکه خودش بدونه و بخواد هر بار شکستم می‌داد؛ انگار این بار بیشتر از دفعه قبلی غریبه بودم.بی هیچ حرفی دوباره راه افتادیم؛ از مزرعه که رد شدیم، پیچ اول؛ پیچ دوم...دستشو گذاشت روی قلبش، همه نفسشو جمع کرد و گفت: همینجا بود.دره ی عمیق و وحشتناکی بود؛ سرعت ماشینو بیشتر کردم که زودتر ازش بگذریم و متوجه این کارم شد، چند لحظه نگاهشو از مسير برداشت و گفت: مرسی که حواست بهم هست.دوباره خیره شد به راه؛ بعد همه غریبی هاش انگار رنگ اعتماد تو چهره‌ش ظاهر شده بود. از شدت هیجان قلبم تند تر میزد؛ اما نمیخواستم رنگ شادی درونمو بریزم تو مسیر چشمای غمگینش. ساکت موندم، اما این بار سکوتم از اطمینان بود نه شکست...از شدت اظطراب و التهاب خیلی ناخودآگاه انگشتاشو از چپ به راست با یه ریتم تکراری و معروف بالا و پایین میکرد...۱۴۰۱/۱۰/۱۰ - یگانه</description>
                <category>‹ ??????? ›</category>
                <author>‹ ??????? ›</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 21:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>