<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های z.m</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z.monazamimotlagh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:04:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/737288/avatar/p51lz2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>z.m</title>
            <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ تیستو سبز انگشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-clmqnlzgpofi</link>
                <description>از اواخر مرداد در این فکرم که برای شهریور درباره ی چه کتابی بنویسم.برعکس خیلی از موضوعات دیگر ، این دفعه کتاب کم ندارم بلکه انتخاب از بین این همه کتاب برایم سخت است.من نوجوان خوانم و کتاب های نوجوان را ترجیح میدهم .آرامش و صمیمیت و دنیای زیبای کتاب های نوجوان روحم را پرواز میدهد. چیزی که در کتاب های بزرگسال کمتر پیدا میشود.پس  به نظرم اکثر کتاب های نوجوان مناسب بزرگسال نیز هست?.این شد که انتخاب کتابی که هم برای بزرگسال مناسب است هم نوجوان از بین تعداد زیاد کتاب های دوست داشتنی ام انتخاب سختی شد.در حال بالا و پایین کردن فهرست کتاب هایم بودم که یک دفعه یاد تیستو افتادم.تیستو سبز انگشتیکتابی قدیمی که پس از گذشت سال ها هنوز کهنه نشده.اولین کسی که این کتاب را به من معرفی کرد مادرم بود.تیستو سبز انگشتی یکی از کتاب های محبوب کودکی مادرم بوده. کتابی که مادرم هنوز هم عاشقش است و بعد از سال ها باز هم چند جلد از آن دارد .همین دو هفته پیش در حالی که در به در دنبال کتابی صوتی بودم که حواسم را از کار خانه پرت کند به تیستو سبز انگشتی رسیدم.کوتاه بود و روانآرامش بخش و خیال انگیزمیشد مدتی در دنیای ساده و بچگانه و لطیف تیستو غرق شوی …دنیایی غرق در گل هادنیایی که میشود مشکلات بزرگی را به دست کودکی باهوش و لطیف حل کرد.کتاب تیستو سبز انگشتي من را یاد شازده کوچولو می اندازد.هردو کتاب هایی برای کودکان اند که مفاهیم عمیق و مکالمات دقیق و ظریفشان بیشتر از کودک مناسب بزرگسال است.هرچند هیچوقت نتوانستم با شازده کوچولو ارتباط بگیرم و دوستش داشته باشم.در عوض تیستو مرا عاشق خود کرد…تیستو کودکی است که میشود مدتها به مکالماتش با دیگران فکر کرد.《تیستو پرسید: «این همه میله ی نوک تیز وحشتناک را چرا اینجا علم کرده اند؟ به چه دردی می خورند؟ »جلوی فرار زندانیان را می گیرند.) « اگر زندان این قدر زشت و غم انگیز نبود زندانیها کمتر میل به فرار پیدا می کردند.»》《تیستو دیگر خوابش نبرد.فکر کرد: « چرا زندانیهای بیچاره باید این قدر نکبت بار زندگی کنند؛ این کار که حال و روزشان را بهتر نمی کند. شک ندارم که اگر خودم آن تو گیر افتاده باشم، حتی اگر هیچ کار بدی هم نکرده باشم، قطعا آدم پلیدی میشوم. چه کاری می توان کرد که کمی از غصه شان کم شود؟ »تیستو همچنان از خودش سؤال می پرسید. و بعد به شکلی کاملا ناگهانی، فکری در سرش سوسو زد.اگر دور تا دور زندانیان بیچاره گل باشد چی؟ آن وقت مفهوم نظم کمتر زشت به نظر می آید و شاید حال و روز زندانیان هم بهتر شود. 》در حین گوش دادن به کتاب مدام با خود میگفتم کاش ماهم تیستو داشتیم.  کاش میشد با انگشتی سبز مشکلات را این چنین حل کرد.تا اینجا از کتاب تعریف کردم که تعریف کرونی هم بود ولی در پایان کتاب از نویسنده شاکی شدم.پایانش را دوست نداشتم.???خطر افشای پایان داستان ???پایان کتاب من را به یاد پایان کتاب مغازه خودکشی انداخت.از پایان آن هم خیلی شاکی بودم.انگار حس کنی نویسنده دوست داشته پایانی منحصر به فرد خلق کند ولی …در نهایت تیستو سبز انگشتی کتابی خواندنی است .کتابی برای کودک ، نوجوان و بزرگسالکتابی که هرکس متناسب با سن و حال و هوای خودش دوستش خواهد داشت .من تیستو سبز انگشتی را صوتی شنیدم ولی شما میتوانید متنی اش را هم بخوانید.تازه کتاب متنی آن در طاقچه بینهایت هم موجود است.راستی یادم رفت بگویم راوی و نحوه روایت هم عالی بود .صوتی تیستو سبز انگشتی را از اینجا  https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/63752/%25D8%25AA%25DB%258C%25D8%25B3%25D8%25AA%25D9%2588-%25D8%25B3%25D8%25A8%25D8%25B2-%25D8%25A7%25D9%2586%25DA%25AF%25D8%25B4%25D8%25AA%25DB%258C و متنی اش را از اینجا دریافت کنید. دانلودوخریدPDFکتابتیستویسبزانگشت|موریسدروئون|طاقچهکتابتیستوسبزانگشتی،داستانپسربچه‌ایباانگشتانجادوییاستکهمی‌تواندهرگلیرارشددهد.ایناثریکیازبهترینکتاب‌هایقصهباموضوعصلحبرایکودکانونوجواناناست.موریسدروئوننویسنده‌یاینکتاباستومحمدغفوری،آنرابهفارسیبرگرداندهاست.درباره‌یکتابتیستوسبزانگشتی...taaghche.com </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 07:07:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ بر جاده های آبی سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-uptadv5qdyno</link>
                <description>از روزی که کتاب بر جاده های آبی سرخ را تمام کردم خیلی گذشته…بیشتر از شش ماه…مدتها از خواندنش گذشت ولی دست و دل من به نوشتن نمیرفت …انگار سینه ام بخواهد میرمهنا را در خودش حبس کند…هرچند بازهم انگار قلبم برای نوشتن ازش فشرده شد.نادر ابراهیمی یک اسطوره معاصر ادبیات فارسی است .تا قبل از برجاده های آبی سرخ ، من از این اسطوره یکی دو جلد کتاب بیشتر نخوانده بودم که آنچنان هم برایم شاهکار محسوب نمیشدند …انگار کتاب بر جاده های آبی سرخ دریچه ای تازه برای شناخت نادر به من داد …مقدمه ی کتاب دنیایی بود برای شناخت نادر …برای شناخت شخصیتی که خودش را وقف کرده …شناخت کسی که هویت و دین و فرهنگ برایش مهم است …شناخت آدمی که نظیرش را کم داریم و به وجود امثالش بسیار نیاز داریم…از اولین خط کتاب حس کردم بر جاده های آبی سرخ یک شاهکار به تمام معناست…انگار همان اولین خط تیری بود که مستقیما قلبم را نشانه گرفته بود و اتفاقا چه خوب هم بر هدف نشست .حس و حالم نسبت به جاده های آبی سرخ،  حسی آمیخته از غم ، غرور ، لطافت ، سرور و خشم است . و هنوز بعد گذشت بیش از ۶ ماه از مطالعه کتاب باز دلم برایش تنگ می‌شود…گاهی کتاب را برمیدارم تورقی میکنم و با جرعه ای کمی از عطشم فرو فرومینشانم.راستی داشت یادم میرفت … مدتهاست کتاب چاپی نمیخرم. خو کرده ام به کتاب های الکترونیک و کتابخانه ای به وسعت طاقچه بی نهایت ، بر جاده های آبی سرخ راهم با تخفیف طاقچه خریدم و در طاقچه خواندم .اما بعد از مدتها اولین کتابی بود که نتوانستم نداشتن نسخه چاپی اش را تاب بیاورم .و باز مدتهاست که کتاب داستانی را دو بار نخوانده ام و باز این بر جاده های آبی سرخ است که لحظه لحظه دلتنگ مرورش میشوم.دلتنگ میرمهنا با آن غرور و تواضع اش ، با آن خشونت و لطافتش ، با آن غم هنگام مناجات و شوخ طبعی کنار مردمش …دلتنگ سلیمه بانو با آن متانت و گستاخی اش ، با آم لطافت و جنگجویی اش ، با آن  زنانگی و قدرتش …حتی دلتنگ ارسلان و زهرهحتی به صورت کاملا ناباورانه ای دلتنگ محمدحسن خان قاجار و شاهرخ میرزای نابینا…و شاید در بالاترین مرحله دلتنگ قلم نادر ابراهیمی و حس زیبای غرق شدن در دریای کلمات و توصیفات و شاعرانه هایش …بخش هایی از کتاب را هایلایت کرده ام و بارها و بارها مرور کرده ام.بخش هایی مثل ؛*__ شلّاقم خواهد زد؛ امّا چاره‌یی نیست. می‌دانم. __ این شلّاق‌ها را به‌خاطر من نمی‌خوری، حیدر؛ به‌خاطرِ نوکری مردی می‌خوری که خودْ نوکرِ اجانب است. راهت را عوض کن تا یادِ شلّاق هم از ذهنِ پُشتت پاک شود**تاریخ را از نو باید نوشت، و آنگونه باید نوشت که انسان را در لحظه های درد و مصیبت به کار آید؛ در لحظه های فشار ستمگران و نامردان؛ در لحظه هانى سلب آزادی از آزادی خواهان راستین.“**&quot;من تو را به دلیل عرب زبان بودن، از ایران نمیرانم، بلکه فقط به جرم عرب بودن - آن هم عرب بی دین و ایمان - به زادگاهت رجعت می دهم.شيخ سلمان، اگرچه به زبان عرب سخن می گوید، ایرانی ست؛ زیرا ریشه در این خاک دارد و عشق به این خاک، و تو اگر به فارسی خالص شیرین هم سخن بگویی، عربی و چیزی غیر از عرب نیستی*این کتاب را به دوستداران تاریخ ، ادبیات و حماسه و عاشقان ایران شدیدا توصیه میکنم.این کتاب زیبا را از طاقچه تهیه کنید. https://amp.taaghche.com/book/94545/%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 12:15:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: انسان در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-jzvzdnlzgx7h</link>
                <description>بعد از سه ماه دوباره اومدم که با چالش کتابخواتی طاقچه همراه بشم?چالش این ماه کتابی بود با موضوع &quot; کتابی که میتواند کمک کند خودت را بهتر بشناسی &quot;خوب از همین اول بگم که من از اینجور کتاب ها دوست ندارم و تو سید مطالعه من نیستند . ولی چالش طاقچه است دیگه ! چه میشه کرد ?‍♀️کتاب انسان در جستجوی معنا رو شروع کردم . و برای انتخابم سه تا دلیل داشتم.اول اینکه از بقیه کوتاه تر بود ? دوم اینکه تو نظرات نوشته بودن نصف کتاب داستانیه ? و آخری هم اینکه در طاقچه بی نهایت موجود بود .اول میخواستم یه تورق سریع کنم ولی کتاب من رو با خودش همراه کرد .از همون صفحات اول که شروع میکنه به تعریف خاطرات اسارتش در آشویتس انگار پات سست میشه و همونجا ها همراه نویسنده میمونی تا قدم قدم دستت رو بگیره و همراه خودش ببره .البته این کتاب ، کتاب داستان نیست و حتی همون قسمت های خاطرات هم با کتاب خاطره و داستان متفاوته و اتفاقا یکی جذابیت هاش اینه که وسط داستان و خاطره نکته های عمیق شناختی میگه…یک نمونه اش رو ببینید&quot; تقویت زندگی درونی به زندانی کمک می‌کرد تا در مقابل پوچی، نابودی و فقر معنوی که وجودش را در بر گرفته است پناهگاهی بیابد که او را به زندگی گذشته‌اش فراری دهد. &quot;اینجا نویسنده بعد از بیان خاطراتی از زندگی خودش و نحوه مواجهه با سختی ها به زندگی درونی اشاره میکند.نیمه اول کتاب خاطرات نویسنده به همراه نکاتی شناختی است و از نیمه دوم ، کتاب ، به کتابی روانشناسانه تبدیل میشود و به شرح و بسط تئوری ویکتور فرانکل میپردازد.این قسمت از کتاب پله پله است و خواننده را در هر قسمت به یک پله بالاتر میبرد و به همین دلیل سیر منطقی خوبی دارد.تئوری روانشناختی نویسنده لوگوتراپی نام دارد که خودش به زبان ساده آن را اینگونه تعریف میکند ؛&quot; لوگوتراپی بیشتر به آینده توجه دارد، یعنی توجه به معنایی در زندگیِ فرد که باید باقی عمر خود را صرف شکوفایی آن کند. (در حقیقت لوگوتراپی روان‌درمانیِ معنامحور است.) لوگوتراپی همچنین زنجیرهٔ مشکلات به‌هم‌پیوسته و مکانیزم بازخورد که نقش اساسی در اختلالات عصبی دارند را کنار می‌زند. از این‌رو خودمحوریِ عصبی بیماران به‌جای اینکه تغذیه و تقویت شود، شکسته و نابود می‌شود. به یقین این جملات تنها برای ساده‌سازی مفهوم لوگوتراپی هستند.در این روشِ درمانی بیمار با شرایطی روبه‌رو می‌شود که او را به سمت معنا و هدف زندگی‌اش هدایت می‌کند. در نتیجه آگاه‌کردن او از این معنا و هدف می‌تواند توانایی غلبه بر مشکلات عصبی را به او بدهد. &quot;طبق مطالبی که من از تعریف لوگوتراپی فهمیدم ، لوگوتراپی روشی است که در آن بیشتر از هرچیز به معنای زندگی توجه میشود.به همین جهت بیشتر از آنکه به گذشته توجه کنیم باید توجه خود را به آینده معطوف کرده و در جستجوی هدف و معنای اصلی زندگی برآییم و همین توجه به معنا می تواند توانایی رهایی از مشکلات عصبی و… را به ما بدهد.انسان در جستجوی معنا کتابی روان ، جالب و با ترجمه ای خوب هست.* قسمت‌ هایی که بین دو &quot; قرار گرفته اند قسمتیاز متن کتاب هستند *اگر قصد مطالعه این کتاب را دارید از لینک زیر جهت تهیه ی کتاب استفاده کنید. https://taaghche.com/book/74812/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 06:29:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پاندای بزرگ و اژدهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-fe2t9zgaeohh</link>
                <description>چندوقت پیش طاقچه مهربون این کتاب رو رایگان کرد .اما هنوز انگیزه لازم برای مطالعه کتاب رو پیدا نکرده بودم.که از بعد از رایگان شدنش مدام تعریف های دوستانم رو از این کتاب میشنیدم.وقتی فهمیدم پاندای بزرگ و اژدهای کوچک از کتاب های چاپ امسال هست انگار انگیزه لازم برای خوندنش رو پیدا کردم.و همین باعث شد به خاطر چالش اسفند ماه طاقچه هم که شده کتاب رو شروع کنم.خوب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک یک کتاب نسبتا تصویریهتصاویر کتاب زیاده و تقریبا هر صفحه عکس داره …عکس یک پاندای بزرگ و یک اژدهای کوچک …کتاب از یک دیدار آغاز میشود. دیدار پاندای بزرگ و اژدهای کوچک در فصل بهارو سپس پاندای بزرگ و اژدهای کوچک همسفر می‌شوند و مسیری را با هم پی می‌گیرند…《پاندای بزرگ پرسید: «کدومش مهم‌تره، سفر یا مقصد؟» اژدهای کوچک گفت: «همسفر.»》پاندای بزرگ و اژدهای کوچک در این مسیر با هم  درباره مسائل مختلف گفتگو می‌کنند و این گفتگو ها عمیق و متفکرانه است.از بهار و معنای سفر و مقصد گرفته تا لذت بردن از لحظه ها و اشتباهات…این کتاب در عین کوتاهی و مصور بودن عمیق و فلسفی است و می‌توان در معانی گفتگو های پاندای بزرگ و اژدهای کوچک غرق شد و‌ به گفتگو هایشان فکر کرد…کتاب توصیه به زندگی در لحظه حال می‌کندبه فراموش کردن گذشته …و ارزش دوستیو این مفاهیم مدام تکرار می‌شوندتصویر گری کتاب زیبا و جالب است .《اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من یا کار‌هام خوش‌شون نیاد چی؟» پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری. بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو.»》فصل بندی کتاب با فصل های یکسال است و از بهار شروع و پس از زمستان وقتی بهار پديدار می‌شود کتاب هم به پایان می‌رسد.البته تمام این ها با توجه به سلیقه های مختلف متفاوت است.با وجود اینکه کتاب عمیقی بود و میشد به کلماتش فکر کرد ولی برای خودم کتاب جذاب و پر کششی نبود و به سختی به خواندن ادامه دادم .هرچند چون کتاب بسیار کوتاه و مصور است وقت زیادی از شما نمی‌گیرد و حتی می‌توانید این شانس را زمانی به کتاب بدهید که از زندگی یا روزمره خسته آید و احتیاج به یک تنفس و زمان آسايش و آرامش دارید ‌.《اژدهای کوچک گفت: «الان اصلاً وقت ندارم گل‌ها رو ببینم.» پاندای بزرگ گفت: «درست به همین خاطر باید اون‌ها رو ببینی؛ شاید فردا دیگه نباشن.»》《اژدهای کوچک گفت: «ذهنم گاهی مثل این طوفانه.» پاندای بزرگ گفت: «اگه درست گوش بدی، می‌تونی صدای پاشیدن قطره‌های بارون روی سنگ رو بشنوی. حتی توی طوفان هم می‌شه کمی آرامش پیدا کرد.»》《اژدهای کوچک عصبانی گفت: «نمی‌تونم یه جای خوب برای این شاخه‌ی آخری پیدا کنم.» پاندای بزرگ بامبو‌اش را متفکرانه جوید و گفت: «همین نقص‌ها‌ست که فوق‌العاده‌اش می‌کنه.»》جملات بین این دو 《》علامت بریده هایی از کتاب می‌باشند.و این آخرین کتابی است که در سال ۱۴۰۰ درباره اش نوشتم.امسال به لطف طاقچه و به هیجان چالش بی نظیرش سال پر کتابی بود .اگر حس میکنید این کتاب با سلیقه شما جور است و از خواندنش لذت می‌برید میتوانید از اینجا نگاهی به آن بیندازید . https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/108473/%25D9%25BE%25D8%25A7%25D9%2586%25D8%25AF%25D8%25A7%25DB%258C-%25D8%25A8%25D8%25B2%25D8%25B1%25DA%25AF-%25D9%2588-%25D8%25A7%25DA%2598%25D8%25AF%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C-%25DA%25A9%25D9%2588%25DA%2586%25DA%25A9 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 23:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتاب وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-t21he3ghbbrt</link>
                <description>با شک و دو دلی کتاب را شروع کردم.میترسیدم یک فانتزی بچگانه باشد و حوصله ام سر برود .اما وقتی تمام شد حس و حالم بی نظیر بود ‌‌‌‌‌….همان لحظه شروع کردم به نوشتن معرفی کوتاهی از کتاب و چند خط زیر نتیجه حس و حال پس از اتمام کتابه…:( یک کتاب فوق العادهکتابی نسبتا تخیلیکتابی آشنا برای کتابخون ها یا به عبارتی دیگر کتابخوار ها?کتابی که پر است از اتفاقات غیرمنتظره...کمی ابهام و جادو را قاطی دنیای کتاب ها کنید...کتاب ها روح دارند...زنده اند...کتاب ها ما را انتخاب می‌کنند....گاهی هم از دستمان فرار می‌کنند...نشده کتابی را جایی بگذارید ولی وقتی برمی‌گردید آنجا نباشد ?؟کتابتان فرار کرده...?یا اتفاقی و غیرمنتظره کتابی جلویتان سبز شود؟?کتاب شما را انتخاب کرده?این کتاب داستان کتابی وحشی است،  کتابی که به کسی خواندن نمیدهد?انگار باید رام شود...کتاب وحشی به چه کسی رخ نشان میدهد؟راستی شما خواننده والا مقام هستید یا خواننده معمولی ‌؟?? )چند خطی که همان لحظه نوشتم معرفی مبهمی از کتاب اما توصیفی جذاب از حس و حالم بعد از خواندن کتاب بود…خوب حالا اگر بخواهم کمی دقیق تر کتاب را معرفی کنم اینطور مینویسم:کتاب وحشی دقیقا داستان کتابی وحشی است…نویسنده در این کتاب جادو را با دنیای کتاب ها آمیخته و دنیای جادویی کتاب ها را خلق کرده …داستان کتاب در خانه ای قدیمی می‌گذرد که گوشه گوشه اش کتاب و کتابخانه است … خانه ای که می‌شود بین کتاب هایش گم شد …چندتا از بریده های کتاب را با هم بخونیم:&quot;وقتی کتاب می‌خونی، هیچ‌وقت حروف رو نمی‌بینی، چیزهایی رو که در موردش حرف می‌زنن می‌بینی: یه جنگل، یه خونه که تبدیل به کتابخونه شده، یه داروخونه. کتاب‌ها مثل آینه و پنجره عمل می‌کنن: پر از تصویرن.»&quot;کتاب بهترین وسیله نقلیه است . ?&quot;کتاب بهترین وسیلهٔ نقلیه‌ست: تو رو می‌بره اون دوردورا، آلودگی نداره، سروقت می‌رسه، ارزون درمی‌آد و هیچ‌وقت حالت تهوع بهت نمی‌ده&quot;? ? ? خطر اسپویل یا لو رفتن داستان ? ? ?حالا خوان علی رغم میلش اینجاست و باید کتابی را پیدا کند کتابی که سخت رخ می نماید و خود را به هرکسی نشان نمی‌دهد…خوان باید کتاب وحشی را پیدا کند کتابی که صاحب خانه سال هاست به دنبال آن می‌گردد اما موفق به یافتنش نمی‌شود.اما حالا فکر می‌کند خوان همان کسی است که می‌تواند آن را پیدا کند …خوان این کار را دوست ندارد و حتی به نظرش غیرمنطقی می آید اما کم کم درگیر این کار می‌شود و موضوع برایش جدی می‌شود اما پیدا کردن کتاب وحشی سخت تر از چیزی است که خیال می‌کرد…و حالا خوان در این مسیر یک دوست تازه دارد دوستی که همراهی اش برای خوان لذت بخش و انگیزه دهنده است .و جذاب تر آنکه خوان با جستجو به دنبال کتاب وحشی و یافتن آن چیز بزرگ تر و مهم تری را می یابد .کتاب کتاب وحشی را می‌توانید از طاقچه بی نهایت مطالعه کنید و از اینجا دریافت کنید. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/92666/%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8-%25D9%2588%25D8%25AD%25D8%25B4%25DB%258C </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 23:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: همه دروغ می‌گویند</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-phmmunpsfu7x</link>
                <description>چقدر در زندگی‌مان صادق هستیم؟چقدر از دغدغه های ذهنی ، افکار ، سوالت و نگرانی هایمان با دیگران حرف میزنیم؟شناخت دیگران از ما چقدر واقعی است؟ و چقدر آن چیزی است که ما می‌خواهیم دیگران درباره ی ما فکر کنند؟به جواب تمام این سوالات فکر کنید….حالا دوباره فکر کنید و ببینید پاسخ شما درباره اطلاعات گوگل به این سوالات چیست؟گوگل چقدر شما را میشناسد؟تا به حال به او دروغ گفتید؟ یا صادقانه تمام مسائل و مشکلاتتان را با او درمیان گذاشته اید؟گوگل برای اکثر ما ها یک منبع اطلاعاتی بزرگ است…شاید ما را بیشتر از خودمان بشناسد…حتی خیلی از نکاتی که ما فراموش می‌کنیم را گوگل فراموش نمی‌کند.استفنس داویدوویتز در کتاب همه دروغ می‌گویند  درباره حجم زیاد اطلاعاتی که شرکت‌های بزرگ به ویژه گوگل از مردم جمع می‌کنند و کاربرد آنها صحبت می‌کند.با وجود اینکه این کتاب اولین کتاب نویسنده است ولی با موفقیت زیادی برای استفنس همراه بوده است.استفنس داویدوویتزکارشناس کلان داده (Big Data) و دانش‌آموخته رشته فلسفه و اقتصاد از دانشگاه‌های استنفورد و هاروارد است. پس می‌توان گفت یک کتاب علمی در شاخه تخصصی خودش نوشته.گاهی ما بسیار خوش بینانه فکر می‌کنیم اطلاعات بسیار سطحی را به گوگل میدهیم ولی در عمل از ریزترین و شخصی ترین تا کللن ترین و مهم ترین اطلاعات زندگی ما در اختیار گوگل است و این مسئله جای تأمل حدی دارد.توضیح کتاب درباره نام خودش جالب است.همه دروغ می‌گویند یعنی همه افراد به دوستان، خانواده،  آشنایان و… دروغ می‌گویند زیرا همه دوست دارند تصور بهتری از خودشان در ذهن دیگران شکل دهند…حتی بیشتر افراد به نظرسنجی ها هم دروغ می‌گویند برخی حتی به نظرسنجی هایی که فقط خودشان نتیجه اش را می‌بینند هم دروغ می‌گویند زیرا از روبه رو شدن با خود واقعی خود هراس دارندخیلی از اوقات این دروغ گویی ناخودآگاه است.حالا سوال اصلی این است که این اطلاعات به گوگل و امثالهم چه کمکی میکند؟برای مثال؛&quot;پس داده‌های اینترنت به کسب‌وکارها نشان می‌دهند که از کدام مشتریان بپرهیزند و از کدامشان سوءاستفاده کنند؛ از سوی دیگر، به مصرف‌کنندگان هم کمک می‌کند بفهمند از کدام کسب‌وکارها بپرهیزند چون قصد سوءاستفاده دارند. تا امروز داده‌های بزرگ در نبرد مصرف‌کنندگان و سازمان‌ها به هر دو طرف کمک کرده‌اند؛ ما باید کاری کنیم این نبرد منصفانه باقی بماند.&quot;یا امروزه یکی از اصلی ترین رازهای موفقیت راز ها هستند؛&quot;پیتر تیل، یکی از سرمایه‌گذاران اولیهٔ فیس‌بوک، کتابی با عنوان صفر تا یک نوشته و در آن توضیح داده است که کسب‌وکارها براساس رازهای ویژه‌ای ساخته می‌شوند؛ رازی دربارهٔ طبیعت یا رازی دربارهٔ مردم. جف سیدر که در فصل سوم به او اشاره کردیم، به رازی پنهان پی برد که نشان می‌داد بطن چپ در قلب اسب می‌تواند عملکرد آن را پیش‌بینی کند. گوگل نیز این راز طبیعی را کشف کرد که لینک‌ها چه اطلاعات قدرتمندی دارند. تیل می‌گوید که رازهای مردم، «چیزهایی‌اند که مردم دربارهٔ خود نمی‌دانند یا چیزهایی که پنهان می‌کنند و نمی‌خواهند دیگران بدانند.»&quot;از کاربرد های مهم این اطلاعات ارزشمند، کاربرد آن ها در پیش بینی نتیجه انتخابات ها، درصد رای دهنده ها، واکنش ها و رفتار های اجتماعی افراد و مسائل مهم و تحلیلی جامعه است.با مطالعه کتاب با مسئله اطلاعات،  نحوه جمع آوری و کاربرد های امروزی آن برای گوگل و شرکت های شبیه به آن بیشتر آشنا می‌شویم.کسانی که با اینترنت سرو کار دارند که فکرمیکنم یعنی همه ما حتما این کتاب برایشان جالب خواهد بود و باعث رفتار آگاهانه ما درمقابل استفاده از این امکان مدرن خواهد شد.این کتاب را از اینجا مطالعه کنید و به حجم داده‌های اطلاعاتی فکر کنیم. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/82871/%25D9%2587%25D9%2585%25D9%2587-%25D8%25AF%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25BA-%25D9%2585%25DB%258C-%25DA%25AF%25D9%2588%25DB%258C%25D9%2586%25D8%25AF </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 22:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش؛ نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%88-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-qzqe9p1sbzzp</link>
                <description>خیلی وقت پیش این کتاب رو جزو نشان شده ها قرار داده بودم تا یه روزی بهش مراجعه کنم ولی فراموش کرده بودم.و حالا چون تو لیست طاقچه دیدم برام یادآوری شد.کتاب اسم جالبی داره.*زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش دو وجهِ به هم پیوسته دارد: نخست آگاهی یافتن از گذشتهٔ معاصر از خلال استخراج مواد و مصالح مدفون‌شده پشت لایه‌های تاریخ و دوم بازصورتبندی آن در پرتو علوم جدید. زنان سیبیلو به ما یادآور می‌شود گذشته هر بار در هیئتی نوشونده و در میان مناسباتی نوپدید خود را بر ما عیان می‌کند. بدین ترتیب کتاب نجم‌آبادی را باید همچون تکانه دید.**«افسانه نجم آبادی» استاد دانشگاه هاروارد و پژوهشگر در حوزه مطالعات زنان، جنسیت و تاریخ است. او در جایی از مقدمه‌ی کتاب درباره‌ی علت انجام این پژوهش نوشته: «سال‌ها پیش در گرماگرم بحثی با مورخی که درباره‌ی تاریخ قاجار مطالعه می‌کرد، در جواب او که از محال بودن تحقیقات در زمینه‌ی زنان قاجاری به دلیل کمبود منابع تاریخی و کمبود اسناد قابل اعتماد درباره زنان آن دوره اظهار تاسف می‌کرد گفتم: اما ما اگر جنسیت را به صورت تحلیلی مطالعه کنیم، از منابع مربوط به مردان، درباره زنان هم می‌توان استفاده کرد.»*خوب کتاب کمی سخت خوانه ولی اطلاعات خوب و جالبی درباره زنان و فرهنگ این دوره تاریخی به مخاطب میده.شاید میشد فصل بندی مناسب تری انجام بشه تا سیر مباحث بهتر در ذهن خواننده جای بگیرهکاش سعی می‌شد تصاویر کتاب با کیفیت تر در نسخه دیجیتال قرار بگیره چون پایه اصلی کتاب بر تصاویر بنا شده و اهمیت زیادی در فهم مطالب کتاب داره.بخش قابل توجهی از کتاب به همجنس گرایی در آن عصر میپردازد؛*بسیاری از گزارش‌ها، رقص پسران را به همجنس‌گرایی مردانه ربط می‌دهند و درنهایت این دو را نتیجه جدایی مردان از زنان قلمداد می‌کنند. در برخی از گزارش‌ها نیز چیزی بیش از آگاهی مردم محلی از قضاوت اروپاییان و مبدل‌پوشی و انکار آنان وجود دارد.**نه‌تنها فرض بر این بود که میل جنسی می‌تواند توسط هر چهره زیبایی اعم از مرد یا زن برانگیخته شود، بلکه چنین میلی به‌خودی‌خود ناپسند یا غیراخلاقی قلمداد نمی‌شد. گناه به عرصه عمل تعلق داشت و درست به همین خاطر متون بسیاری هشدار می‌دادند که نظر دوختن، ممکن است فرد مؤمن را به رفتارهای گناه‌آلود بکشاند. به همان میزانی که کنش‌های جنسی مردی با زنی غیر از همسرش اخطار و مجازات را برمی‌انگیخت، روابط جنسی با مردان جوان و به‌ویژه مقاربت مقعدی نیز با انذار و مجازات همراه بود.*در باب زیبایی زن و مرد؛*در منابع مکتوب، زیبایی زن و مرد به طور یکسانی وصف شده است. برای نمونه، رستم‌الحکما، مردان جوانی را که طهماسب میرزا (صفوی) به آن‌ها تمایل جنسی داشت، این‌چنین توصیف می‌کند: «امردان گل‌رخسار، سمن‌بر سروقد، نرگس‌چشم، کرشمه‌ساز، شکرلب و ساقیان لاله‌عذار ماهروی زهره‌جبین، هلال‌ابروی، چشم جادوی مشکین موی پرعشوه و ناز و بلورین‌غبغب در غایت عیش و کامرانی» (رستم‌الحکما، ۱۳۵۳: ۱۹۹). صفاتی که امروزه بیشتر تداعی‌کننده زیبایی زنانه است، در قرن نوزدهم به طور یکسان برای زنان و مردان به کار می‌رفت.*این کتاب را می‌توانید از اینجا دریافت کنید  https://taaghche.com/book/36799/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%88-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%9B-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 23:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛ آخرین دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-yicq0i7aix5j</link>
                <description>کتاب آبان ماه چالش کتابخوانی طاقچه(پیرطریقت )کتابی از یک برنده جایزه نوبل غیر ادبیات آخرین دختر،  روایت زندگی و سرگذشت نادیا مراد است.نادیا مراد دختری از روستاهای شمال عراق است که مجبور به رویایی با داعش شده است.نادیا که زندگی آرامی در میان مزارع روستا داست در بیست و یک سالگی با هجوم داعش مواجه می‌شود و در این هجوم پس از ، از دست دادن خانواده و نزدیکانش به همراه دیگر دختران روستا به بردگی جنسی فرستاده می‌شود….این سرگذشت تلخ بسیاری از دختران ایزدی بود.اما نادیا موفق به فرار می‌شود و به کمک یک جوان اهل سنت به جایی امن می‌رسد.این داستان و اصل ماجرای نادیا را پیگیران اخبار در همان زمان شنیده و می‌دانستند و در کتاب با برخی جزئیات بیشتر مواجه می‌شویم.حادثه ای تلخ که تبعاتش به این‌ زودی ها تمام نمی‌شود؛&quot;حالا حتی اگر تمام ما دختران زنده بمانیم و برای بهبودی سخت تلاش کنیم، پسران ایزدی کجا بودند که با ما ازدواج کنند؟ آنها در گورهای جمعی در شه‌نگال بودند. تقریباً کل جامعهٔ ما نابوده شده و زندگی دختران ایزدی بسیار متفاوت از چیزی خواهد بود که در کودکی تصور می‌کردند.&quot;&quot;در کوچو، برادران و برادران ناتنی‌ام کنار هم ایستاده بودند که داعش تقریباً همهٔ آنها را کشت؛ اما مرگ آنها فقط یک لحظه طول کشید. وقتی که یک صبیه باشی، هر ثانیه در روز درحال مردنی. ما هم درست مثل آن مردان، هرگز بار دیگر خانواده‌ها یا خانه‌های خود را نخواهیم دید. نسرین و ژیلان با من موافقت کردند. آنها گفتند: «کاش وقتی مردا مردن ما هم باهاشون بودیم.»&quot;&quot;بازار برده‌فروشی شب‌ها باز می‌شد. می‌توانستیم صدای هیاهوی شبه‌نظامیان را در طبقهٔ پایین بشنویم که در آنجا مشغول ثبت و سازماندهی بودند. هنگامی‌که اولین مرد وارد اتاق شد، تمام دختران جیغ زدند. مثل صحنهٔ انفجار بود. طوری گریه‌وزاری می‌کردیم که انگار زخمی شده‌ایم. خم شده بودیم و روی کف اتاق استفراغ می‌کردیم؛ اما هیچ‌کدام از اینها شبه‌نظامیان را متوقف نکرد. درحالی‌که ما جیغ می‌زدیم و التماس می‌کردیم آنها اطراف اتاق قدم می‌زدند و به ما خیره می‌شدند. کسانی که زبان عربی بلد بودند به زبان عربی التماس می‌کردند و دخترانی که فقط زبان کردی می‌دانستند تا جایی که می‌توانستند بلند فریاد می‌زدند؛&quot;ولی نقطه امیدبخش داستان زمانی است که نادیا تلاش می‌کند فکری برای دوستانش و کسانی که در مخمصه ای مشابه گرفتارند بکند.هرچند اصلا کار ساده ای نیست.&quot;بیشتر مخاطبان ما می‌گفتند این کار غیرممکن خواهد بود: شورای امنیت سال‌ها بود که هیچ اقدامی درزمینهٔ عدالت بین‌المللی انجام نداده بود.&quot;&quot;به روزی فکر می‌کنم که تمام شبه‌نظامیان را پای میز محاکمه بکشم-نه فقط رهبرانی مانند ابوبکر بغدادی، بلکه تمام نگهبانان و مالکان برده‌ها، هر مردی که ماشه کشید و بدن برادرانم را در آن گورهای دسته‌جمعی انداخت، هر مبارزی که سعی کرد ذهن پسران جوان را شست‌وشوی مغزی دهد تا از مادران خود به‌خاطر ایزدی‌بودن نفرت پیدا کنند و هر عراقی‌ای که از ورود تروریست‌ها به شهر خود استقبال کرد&quot;کتاب روایت سختی ها و تلخی های مسیر نادیاست…اگر حساس هستید مطالعه نکنید?اما اگر دوست دارید بدانید چی به سر این دختر ایزدی اومده میتونید کتاب رو از اینجا دریافت کنید.  https://taaghche.com/book/53782/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 20:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛  بیروت ۷۵</title>
                <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-%DB%B7%DB%B5-morar4igx0yo</link>
                <description>یک کتاب با نویسنده عرب برای چالش کتابخوانی پیرطریقت طاقچه در مهرماهغاده السلطان نویسنده ای که با شعر هایش معروف است.غاده شاعر ، شعر نو گوی سوری بیشتر به شعر هایش معروف است.روایت بیروت سال های ۱۹۷۵قبل از آغاز جنگ های داخلی لبنانروایت زندگی ۵ نفرکسانی که قصد دارند تا فرصت جدیدی برای زندگی بسازند اما این فرصت چقدر گریزپا ست.نویسنده تلخی را با قلم قدرتمند خود و توصیف های شاعرانه اش قوی تر بر جان تو می‌نشاند…روایت فساد، ظلم، فقر، اختلاف طبقاتی، اختلاف قبیله ای… دردنامه ای که قلب انسان را از اندوه و خشم مالامال می‌کند.متن طاقچه در معرفی کتاب زمینه ذهنی و بخشی از شرایط زندگی یکی از افراد داخل تاکسی را تا حدی روشن می‌کند.؛《یاسمینه از فقر خود بیزار بود. دلش می‌خواست پولدار باشد. از همین رو تن ورزیده و شگفت نمر را، که بی‌شرمانه داد می‌زد مرفه است، دوست داشت. پاهایش هم می‌گفتند او خوب‌خورده و خوب‌چریده است. نرمِ نرم بود. مثل پاهای بیچارهٔ فقرا پینه‌بسته و کج وکوله نبود، بیچاره‌هایی که ناچارند یک کفش را آن‌قدر بپوشند که بپوسد و پا را بزند و به درد بیارد. پوست پاشنهٔ پای نمر به پوست بچه‌ها می‌مانست، نه ترک‌ترک چون پای بینوایان و پابرهنه‌ها. رخت‌هایش داد می‌زدند که دستش پر است. تا آن‌ها را درمی‌آورد، از تن‌اش یکپارچه داستان این ثروت دیرین می‌تراوید. خندان اندیشید:«او مثل من فقیر نیست. از وقتی چشم باز کرده، دسته‌چک توی دهنش بوده. من هم همهٔ عمر سفتهٔ بدهکاری توی دهنم بوده.»»》نویسنده  تلخی های زندگی را با تمثیل هایی در بطن کتاب به رخ خواننده میکشد؛《پدرش داشت ماهی را لت و پار می‌کرد تا روی موتور قایق کبابش کند. ماهی کوچکی را که از شکم ماهی بزرگ‌تر درآورده بود به مصطفی داد و به سادگی گفت: «نگاه کن! ماهی‌ای که از مرگش دلخور می‌شوی چند لحظه پیش خواهر کوچکترش را قورت داده. فرصت نکرد هضمش کند. زندگی یعنی همین!»》《پدرم هر وقت نمی‌تواند ماهی بگیرد و ناکام از دریا به خانه برمی‌گردد، همین کار را می‌کند. حاصل آن دهانی تازه است که باید سیرش کرد و تن نوزادی که در اتاق تنگ ما می‌لمد. من هم خودخوری می‌کنم. حتی نمی‌توانم با دختری که دوستش دارم حرف بزنم. سایه‌ی سرکوب همه جا هست. تنها کاری که از دستم بر می‌آید این است که در این محیط خفه برایش نامه‌های عاشقانه بنویسم، و از مدرسه که برمی‌گردد، در آستان در خانه‌شان بیندازم. این جوری مثل جاسوس‌ها پیغام و پسغام می‌کنیم. وقتی تک و تنها به باغ‌های سیب ممنوعه سرک می‌کشم، در رؤیای اویم. ناکام در رؤیای او فرو می‌روم. آن وقت پدرم، بازنده و با بچه‌ای بر دوش، از سفرش برمی‌گردد》《منطق تمام فلسفه‌های جهان پیش منطق ناله‌های کودک گرسنه فرو می‌ریزد.》《پاییز زندگی‌ام فرا رسیده بی‌این‌که بهار را فهمیده باشم. ما این‌طوری هستیم. دزدانه زندگی می‌کنیم، دزدانه آموزش می‌بینیم، یواشکی کتاب می‌خوانیم، یواشکی عاشق می‌شویم و پنهانی شعر می‌نویسیم و یواشکی می‌میریم.》اگر به کتاب های تلخی که سختی ها و رنج ها را عریان به تصویر می‌کشند علاقه دارید از اینجا کتاب را مطالعه کنید. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/29778/%25D8%25A8%25DB%258C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AA-%25DB%25B7%25DB%25B5 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 23:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه؛  از دیار حبیب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-anc5gkedi1ne</link>
                <description>یک کتاب کوتاه که در یک روز میتوان خواند.مدتی هست دنبال کتاب مناسبی برای چالش این ماه میگشتم.معرفی های طاقچه به دلم نبود یا با حال و هوای فعلی من تناسب نداشت.خلاصه که اتفاقی در کتابخانه ام چشمم به کتاب از دیار حبیب افتاد.یه کتاب خیلی مناسب با حال و احوال این روزها…خیلی سریع خوانده شد…زیبا و لطیفمتن ادبیهرچند دلم میخواست طولانی تر بود.پردازش بیشتر داشت.انگار تشنه تر شدم به جای سیراب*غلغله‌ای است در خانه سلیمان بن صرد خزاعی.پیرمردان و ریش سپیدان، در صدرِ دو اتاق تو در تو نشسته‌اند و باقی، بعضی ایستاده و بعضی نشسته؛ تمام فضای خانه را اشغال کرده‌اند.عده‌ای که دیرتر آمده‌اند، در پشت در خانه سلیمان ایستاده‌اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمی‌یابند.سلیمان، سخت از اتلاف وقت می‌ترسد. رو می‌کند به حبیب و می‌گوید: «حبیب! شروع کنید.»حبیب، دستی به ریش‌های سپیدش می‌کشد و جابه‌جا می‌شود، اما شروع نمی‌کند:«من چرا سلیمان؟ شما هستید، رفاعه هست، مسیّب هست. اصلاً خود شما شروع کن سلیمان! حرف روشن است.»سلیمان از جا برمی‌خیزد و غلغله فرو می‌نشیند. همه به هم خبر می‌دهند که سلیمان ایستاده است برای سخن گفتن. سکوت بر سر جمع سایه می‌اندازد و سلیمان آغاز می‌کند:«معاویه مرده و کار را به یزید سپرده است.این فرزند نیز ـ هم‌چنان که پدر ـ شایسته خلافت نیست. و حسین علیه‌السلام بر یزید شوریده و به سمت مکه خروج کرده است. او اکنون نیازمند یاری شماست. شما که شیعه او هستید؛ شما که شیعه پدر او بوده‌اید. پس اگر می‌دانید که اهل یاری و مجاهدتید، برایش نامه بنویسید و اعلام بیعت کنید. والسلام»سلیمان می‌نشیند و حرفی که در گلوی حبیب، گره خورده است، او را از جا بلند می‌کند:«اگر می‌ترسید از ادامه راه، اگر رفیق نیمه‌راه می‌شوید، اگر بیم ماندن دارید، اگر احتمال سستی می‌دهید، پا پیش نگذارید، همین.»تردید چند تن در زیر دست و پای تأیید عموم گم می‌شود و همه یکصدا فریاد می‌زنند:«ما بیعت می‌کنیم.»«نامه می‌نویسیم.»«می‌کشیم و کشته می‌شویم.»«جان و مالمان فدای حسین.»سلیمان، کاغذ و قلمی را که از پیش آماده کرده است، می‌آورد. در کنار حبیب می‌نشیند. کاغذ را روی زانو می‌گذارد و شروع می‌کند به نوشتن. تا ریش سپیدان، با مشاورت، نامه را به پایان ببرند. هم‌چنان نجوا و زمزمه و گاهی شعار و فریاد، در تأیید و تسریع دعوت از امام، ادامه می‌یابد.سلیمان بر می‌خیزد برای خواندن نامه و تا سکوت، بر همه جای خانه حاکم نمی‌شود، شروع نمی‌کند. حرف را همه باید تمام و کمال بشنوند تا بتوانند زیر آن را امضاء کنند.**جان در قفس تن حبیب، بی‌تابی می‌کند. حبیب، به حال خود نیست. انگار رخت پیری را کنده است، در چشمه‌ی عشق، وضوی ارادت گرفته است و یکباره جوان شده است. جوانی که خویش را به تمامی از یاد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است. هیچ کس حبیب را تا کنون به این حال ندیده است، گاهی آن می‌کشد، گاهی نگاهی به خیام حرم می‌اندازد، گاهی به افق چشم می‌دوزد، گاهی خود را در نگاه معشوق گم می‌کند، گاهی می‌گرید و گاهی می‌خندد.*کتاب زیبایی بود. وقتی دیدم در طاقچه هم موجود است خوشحال تر شدم.وقتی فهمیدم هم صوتی کتاب و هم متنی آن هست خوشحال تر تر شدم و درنهایت به طاقچه بیشتر ایمان آوردم?کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید یا بشنوید. https://taaghche.com/book/104093/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8  https://taaghche.com/audiobook/67605/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 07:40:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-xhellddbxywg</link>
                <description>مدتی قبل از دوستی هدیه گرفتم.هدیه طاقچه ای?فکرکنم کتاب را به من عیدی داد  ?چه شیرین است که میشود در طاقچه هدیه گرفت و هدیه داد آن هم وقتی با عزیزترین هایت کیلومتر ها فاصله داری.انگار وقتی مطمئنی یک کتابی را داری دیرتر سراغش میروی.مدام می‌گفتم بذار اول کتاب های طاقچه بی نهایت را بخوانم بعد... خلاصه دیشب انگار نوبتش رسید.خلاصه دیشب انگار نوبتش رسید.شیرین بود و لطیفداستان بانویی فاضل و شیعهمباحثه ای سنگین با علمای اهل سنتانگار شبیه این کتاب زیاد است خودم حداقل ۲موردش را خوانده ام.فرزندان قابیل،  پسران دوزخخاطرات مدرسهاین هم چیزی بود شبیه همان هاالبته هر گلی عطر خودش را دارد.من لذت بردم و مهم تر اینکه مستندطور بود.*این داستان برای اساس ماجرایی واقعی است که اصل آن را ابوالفتوح رازی، از علمای بزرگ قرن ششم هجری، با عنوان «مکالمات حسنیه» نقل کرده است. سالها بعد حسنیه، در پی زیارت امام رضا (ع)، راهی طوس شد. او در میانهٔ راه بیمار شد و درگذشت. اکنون آرامگاه حسنیه در تربت حیدریه است**«ای رسول خدا! به ما می‌گویند علی وقتی ایمان آورد، بچه بود. ایمانش فایده ندارد.» پیامبر لبخندی زد و فرمود: «وقتی عیسی (ع) به دنیا آمد، مردم به مادرش مریم تهمت می‌زدند و سرزنشش می‌کردند که بدون همسر فرزنددار شده است. مریم سکوت کرد و با اشاره به آنان فهماند که در این زمینه با نوزادش سخن بگویند. مردم با تمسخر گفتند: “چگونه با نوزادِ در گهواره سخن بگوییم؟” عیسی به سخن آمد و گفت: “من بندهٔ خدا هستم و خدا به من کتاب آسمانی داده است.” (۱) همان‌گونه که می‌بینید عیسی در همان روز اول ولادت، پیامبر خدا بود. شما نیز بدانید خدا من و علی را هزاران سال قبل‌از آدم (ع) از یک نور آفرید. ما بودیم و بودیم تا زمینه و زمان تولد ما که رسید، از پدر و مادرمان متولد شدیم. علی در همان‌لحظهٔ تولد به نبوت من شهادت داد و شروع کرد به خواندن آیاتی از سورهٔ مؤمنون. (۲) یاران من! از این حرف‌های مخالفان اندوهگین نشوید که هیچ ارزشی ندارد و فقط شیعیان علی در قیامت رستگارند**اما بگذار ماجرایی را برایت تعریف کنم. صفوان از تو به دستگاهِ خلافت و خلیفه نزدیک‌تر بود. پیمانی با خلیفه بست و اسباب سفر حجِ هارون را برعهده گرفت. امام موسی‌الکاظم به او فرمود: «صفوان، همه‌چیز تو خوب است، جز این‌که شترانت را به این مرد کرایه داده‌ای!» صفوان با تعجب گفت: «من برای سفرِ حج به هارون کرایه داده‌ام. خودم همراهش نخواهم شد.» امام پرسید: «او شتران تو را خواهد بُرد و تو هم اُجرتت را از او طلب‌کار خواهی شد. دوست نداری که هارون لاأقل این‌قدر زنده بماند که طلب تو را بدهد؟» صفوان سر پایین انداخت و گفت: «بله.» امام فرمود: «هرکس دوست داشته باشد ستمگران لحظه‌ای باقی بمانند، از آنان است.»**«آیا پیامبر پیش‌از رحلت خویش وصی خود را تعیین کرده بود یا نه؟» ابراهیم لبخندی زد و گفت: «معلوم است که نه. پیامبر برای پس‌از خودش نه جانشین تعیین کرد و نه وصی.» خُب به نظر شما، این کار پیامبر اشتباه نبوده؟ حتماً کار پیامبر درست بوده. یعنی شما می‌گویید پیامبر برای خود جانشین تعیین نکرد، اما پس‌از درگذشتش عده‌ای در سقیفهٔ بنی‌ساعده جمع شدند و برای ایشان جانشین تعیین کردند؟! سکوت تمام رگ و جان حاضران را فراگرفت. نورا مانند آهنگری نیرومند، تیشه‌به‌دست افتاده بود به جان آهن روح حاضران. چنان با هیبت و استوار و بلند ابراهیم را خطاب کرد که موهای تن یونس سیخ شد. لابد می‌خواهی بگویی کار پیامبر غلط بود که برای خود جانشین تعیین نکرد، و کار ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران درست بوده که برای او جانشین تعیین کردند!»*فقط همیشه برایم سؤال است که واکنش دوستان اهل سنتم به همچین کتاب هایی چیست؟میخوانند؟ نمیخوانند؟ سوالی برایشان ایجاد میشود؟ نمیشود؟کتاب را می‌توانید از طاقچه مطالعه کنید. https://taaghche.com/book/72346/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 07:27:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار سگی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.monazamimotlagh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-sqbjxnswsjfb</link>
                <description>بهار سگیسومین کتاب از چالش کتابخوانی طاقچه ۱۴۰۰کتابی که برنده جایزه نوبل ادبیات سال دوهزار و چهارده شده.نوشته پاتریک مودیانو نویسنده فرانسوی قرن بیستم.کتاب با حالتی گنگ شروع میشود…انگار یک دفعه پریدی وسط واگویه های درونی یه نفر...یه نفر که تا آخر کتاب به سختی فهمیدم زن است یا مرد!!!??از اول تا انتهای داستان ما فکرها و درونیات راوی را می‌خوانیم.با این حال که راوی شخصیت اول داستان نیست.شخصیت اول مردی مبهم است که تمام مطالب کتاب حول شخصیت او میچرخد…فرانسیس جانسن شخصیت عجیبی دارد و در عکاسی به نکات جالبی اشاره می‌کند.《  به من گفت، با گذشت سالیان، حقیقتی را که از قبل می‌دانستیم ولی با بی‌خیالی یا از روی ترس از خودمان پنهان کرده بودیم، می‌پذیریم: یک برادر، یک نسخه‌ی دوم، به جای ما در تاریخ و زمانی نامعلوم، می‌میرد و سایه‌اش با محو شدن در ما، ناپدید می‌شود.》《گاهی جانسن، از گیاهان، از فاصله بسیار نزدیک عکس گرفته بود. از تار عنکبوت، از پوسته‌های حلزون، از گل‌ها، از رشته‌های علف که دور آن‌ها مورچه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. انگار که نگاهش را به جزئیاتی این‌چنین می‌دوخت تا از اندیشیدن به چیزهای دیگر بپرهیزد.》《جانسن عقیده داشت که عکاس، خود در این میان هیچ است و باید تماماً در چشم‌انداز محو شود تا به آنچه او - نور طبیعی می‌نامید-، دست یابد. نوعی از محو شدن که حتی صدای کلیک دکمه رولی‌فلکس هم هنگام عکس گرفتن به گوش نرسد. اگر به او بود دوربینش را هم محو می‌کرد که به چشم نیاید. تعبیر او از مرگ دوستش روبرت کاپا، چه ارادی چه از روی سردرگمی این بود که او یک‌بار برای همیشه در چشم‌انداز محو شده.》وقایع داستان به جنگ جهانی دوم و عکاس معروفی به نام رابرت کاپا که شخصیتی حقیقی است مربوط است.اسم کتاب، بهار سگی ، اشاره به بهار ۱۹۶۴ دارد که اولین دیدار راوی با شخصیت اول رقم می‌خورد…دیداری که طی آن و وقایع بعدش راوی بیشتر با شخصیت فرانسیس جانسن آشنا می‌شود و انگار که ردی عمیق در جان او باقی می‌گذارد. آنقدر عمیق که بعد از سال ها هنوز آن خاطرات را مرور می‌کند و به دنبال نشانی از آن آدم ها میگردد.《بهار سال ۱۹۶۴، وقتی نوزده سالم بود، با فرانسیس جانسن آشنا شدم و امروز تصمیم دارم با تکیه بر اندک دانسته‌هایم، راجع به او بنویسم.》《هنگام پیاده‌روی زیر آفتاب شنیدم که با لهجه‌ای متفاوت می‌گفت: ـ بهار لعنتی. حسی که احتمالاً در این فصل زیاد به او دست می‌داد》دوستی راوی با فرانسیس جانسن از جایی آغاز می‌شود که راوی دوست دارد مجموعه عکس های فرانسیس ژانسن را مرتب و دسته بندی کند.《این عکس‌ها اهمیت استنادی دارند، چون گواهی هستند بر وجود انسانها و هر آنچه که دیگر نیست》در نهایت هدف نویسنده از داستان را نفهمیدم و کتاب را به کسی توصیه نمیکنم و به نظرم داستان بی مفهومی بود و نفهمیدم چرا جایزه نوبل ادبیات را برده؟اما نمیتوانم منکر جذابیت و کشش کتاب بشوم. با اینکه حذب داستان نشدم اما قلم نویسنده انگار نیرویی داشت که تو را تا پایان کتاب همراه میکرد…عکس جلد ترجمه ی دیگری از این کتاب کتاب را میتوانید از اینجا دریافت کنید https://taaghche.com/book/30761/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DA%AF%DB%8C </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 09:09:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه؛ زایو</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%88-pbtmbkngqw67</link>
                <description>زایو  زایو زایو کتابی علمی‌تخیلی است .داستان کتاب در آینده‌ای نزدیک و در سال ۱۴۲۰ شمسی رخ می‌دهد زمانی‌که ویروسی منحوس سراسر کره زمین را دربرگرفته است و راهی برای علاج آن نیست شاید این کتاب داستان مناسبی برای حال‌وهوای این روزهای ما با ویروس کرونا باشد .شخصیت اول داستان دکتر پارسانیا به‌دنبال راهی برای مقابله با ویروس است و در مسیر این کار با گروهی آشنا می‌شود که از سرتاسر جهان گردهم آمده‌اند تا راهی برای مقابله با ویروس پیدا کنند این گروه با مسائل و مشکلات زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند و این اتفاقات هیجان‌انگیز مسیر اصلی داستان را می‌سازد .داستان این کتاب بی‌شباهت به برخی از فیلم‌های هالیوودی نیست با این تفاوت که شخصیت قهرمان داستان و نجات‌بخش دنیا به‌جای این‌که طبق معمول آمریکایی باشد یک ایرانی است.?به گفته اکثر خوانندگان،  این کتاب می‌تواند کتاب نخون هارا هم به خوبی جذب کند‌?هنگام مطالعه این کتاب از طنزی ظریف ?هم لذت خواهید برد.*ادواردو روبات را روشن کرد و پس از دقایقی رو به او گفت: هی نکبت! موقعیت‌یابی کن، ببین کجا هستیم! روبات پاسخ داد: ما باید نزدیک ایتالیا باشیم. با احترام باید بگویم، نکبت هم خودتان هستید، جناب ادواردو!*کتاب اشاراتی به اوضاع سیاسی جهان نیز دارد.مثلا داعش?*حافظ همان‌طور که روی زمین افتاده بود و تقلا می‌کرد دستش را باز کند، ناامیدانه شروع کرد به توضیح دادن: _ وقتی خبر این ویروس مرگبار توی دنیا پیچید، این گروه‌ها به وجود اومدن تا از این قضیه سوء استفاده کنن و با ایجاد شورش و جنگ‌طلبی، امتیازاتی برای خودشون بخوان. اوایل به اسم «مهاجرها» شناخته می‌شدن، اما بعد ماهیتشون معلوم شد. _ چه خواسته‌ای دارن؟ هدفشون چیه؟ _ مزدورن و کارشون قاچاق تجهیزات پیشگیری ویروسی، قاچاق مهاجرین و از این قبیل چیزاست. حبیب ادامه داد: و البته دزدیدن یا ترور دانشمندان! _ خب، این گروه‌ها از کجا تأمین و تجهیز می‌شن؟ حافظ که روی زمین نفس‌نفس می‌زد، همان‌طور درازکش تنها یک جمله گفت: از طرف همونایی که می‌خوان دنیا رو سرگرم کنن!*یا حتی سیاست های آمريکا*امریکا گفته اگه کشوری بخواد مردمش رو به ماه منتقل کنه، با موشک می‌زنه. _ پس چرا خودشون آسانسور فضایی ساختن؟! پیرمرد نگاهی به دکتر پارسا انداخت و گفت: خودشون هنوز برنامهٔ سفرهای فضایی و مهاجرت به ماه رو دارن ادامه می‌دن. می‌خوان همهٔ مردم دنیا بمیرن و فقط خودشون زنده بمونن... ای آقا!*این کتاب ۵ سال پیش نوشته‌شده در زمانی که کتاب های ایرانی برای رده سنی نوجوان بسیار کمتر از الآن بود و شاید بتوان گفت این اولين اثر علمی تخیلی ایرانی برای رده سنی نوجوان بود.مصطفي رضایی کلورزی مصطفی رضایی کلورزی نویسنده کتاب در زمان نگارش این داستان، ۲۶ ساله بوده است .جالب‌تر آنکه این کتاب اولین اثر نویسنده است. با توجه به این نکات کتاب از قلم قوی و داستان بسیار جذابی برخوردار است. تا حدی که بسیاری از افراد غیر کتاب خون را هم مجذوب خود کرده‌است .می‌شود به کتاب برخی ایرادات محتوایی یا نگارشی را وارد کرد اما در مجموع نقات قوت کتاب بسیار بیشتر است. راستی انگار کتاب اشاره ظریفی هم به سال مرگ دولت اسرائیل دارد?جملات بین دو ** مستقیما از متن داخل کتاب است.میتونید این کتاب زیبا رو از اینجا دریافت کنید.  https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/23509/%25D8%25B2%25D8%25A7%25DB%258C%25D9%2588 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 10:23:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : شکار هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-j6x0deeuqhrb</link>
                <description>کتاب شکار هیولا RQ 170برای پیدا کردن کتابی مناسب فروردین ماه چالش طاقچه خیلی گشتم. بعضی از کتاب‌ها را قبلاً خوانده بودم مثل قلعه حیوانات و... چند کتاب را هم شروع کردم ولی جذابیت و کشش کافی را برایم نداشتند مثل جانورنامه و کمدی های کیهانی...تا اینکه دوستی کتاب شکار هیولا را پیشنهاد داد ‌.هرچند کتاب شکار هیولا در طبقه‌بندی رمان نوجوان جای می‌گیرد من به علت علاقه ام به این حیطه و لزوم آشنایی با کتاب های این دسته، شکار هیولا را شروع کردم.نویسنده این کتاب آقای محمد سرشار است و شخصیت های کتاب پهباد ها و هواپیما های ایرانی و آمریکایی هستند.بن‌مایه اولیه کتاب ماجرای هک کردن سامانه کنترل پهباد آرکیو ۱۷۰ ملقب به جانور قندهار توسط نیروهای ایرانی و تحت کنترل درآوردن آن است. این پهپاد رادار گریز بوده و همین مسئله اهمیت موفقیت نیروهای ایرانی را بیشتر می‌کند .درنهایت این ماجرا ایران با پس ندادن پهپاد به آمریکا ( رئیس‌جمهور امریکا صریحاً درخواست کرد ایران پهپاد را برگرداند ) و با مهندسی معکوس  توانست پهپاد سیمرغ  ( مدل ایرانی آرکیو ۱۷۰ )را بسازد و این نشان دادن اوج عزت و قدرت ایران است.سیمرغکتاب شکار هیولا با پرداخت داستانی مطالب سطر بالا را جذاب‌تر و دل‌نشین‌تر بیان کرده‌است. در این کتاب شخصیت‌ اصلی پهپاد آرکیو ۱۷۰ آمریکایی ملقب به بیست (beast ) است. داستان از ماموریت قندهار پهپاد آرکیو ۱۷۰ آمریکایی شروع می‌شود و در این عملیات است که به جانور قندهار مشهور می‌شودراوی داستان پهپاد آرکیو ۱۷۰ آمریکایی ( بیست ) است. در ابتدای کتاب به شرح یکی از این مأموریت‌ها در افغانستان پرداخته و در ادامه برای ماموریت بعدی وارد ایران می‌شود. و وقایع بعدی مربوط به هک کردن سامانه پهپاد توسط نیروهای ایرانی است و ادامه ماجرا...در انتهای کتاب نویسنده با خلق ماجرایی کاملاً تخیلی قدرت و اقتدار ایران را بیشتر می‌کند اتفاقی که نه‌تنها در دنیای واقعی رخ نداده‌است بلکه احتمال وقوع آن بسیار کم است و البته به محتوای تخیلی کتاب هم مربوط است. اما همین اقدام باعث می‌شود کتاب پایانی شیرین‌تر و جذاب‌تر برای نوجوان داشته باشد .آقای محمد سرشار ماجرای اصلی تحت اختیار گرفتن پهپاد آرکیو ۱۷۰ را بسیار پردازش کرده و در عمل مستندات داستان به چند صفحه محدود می‌شوند و بقیه حجم کتاب مربوط به پردازش و داستان‌سازی های آقای سرشار است. از نقاط قوت داستان می‌توان به نشان‌دادن عزت و اقتدار ایران و نیروی هوایی آن اشاره کرد. نثر کتاب روان و ساده است و به نظرم برای نوجوانان جذابیت کافی را دارد .اما درباره نقاط منفی کتاب می‌توان گفت که ایشان در جانبخشی به اشیا خیلی موفق عمل نکردند. در قسمت‌های مختلف پهپادها و هواپیماهای حاضر در کتاب اعمالی بسیار شبیه‌ به انسان دارند درصورتی‌که با کمی خلاقیت می‌شد این اعمال را منطقی‌تر به نگارش درآورد. برای مثال تلویزیون دیدن هواپیماها و پهپادها، کبود شدن بدنه هواپیما، نوشیدن نوشیدنی و مست شدن آن‌ها و...که برای هر کدام از این موارد می‌شد از مثال‌های مرتبط تری به هواپیما و پهباد استفاده کرد مثل تورفتگی بدنه به‌جای کبود شدگی، گوش دادن به فرکانس رادیویی به‌جای تماشای تلویزیون و … برآیند کلی کتاب برای من این بود که هدف اصلی جناب نویسنده تمرکز بر نشان‌دادن قدرت و اقتدار ایران عزیز بوده‌است و به‌همین دلیل از نکات دیگری غافل شده‌اند که اگر دقت بیشتری به خرج می‌دادند نتیجه بهتری را شاهد بودیم. البته درنهایت کتاب مناسب نوجوانان سال‌های آخر دبستان تا نهایتاً متوسطه اول است. هرچند انتظار بیشتری از آقای سرشار داشتم در مجموع از خواندن کتاب خوشحالم  پیشنهاد میکنم نوجوانان اطرافتان را با هدیه این کتاب خوشحال کنید. «شکار هیولا» را از اینجا دریافت کنید. https://taaghche.com/book/94151  https://virgool.io/p/j6x0deeuqhrb/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%7C%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1%7C%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA.%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D9%85%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%BE%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%A2%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%88%DB%B1%DB%B7%DB%B0%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%B3%D9%85%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9B%D8%A7%D8%B2%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%B1%D9%91%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF...taaghche.com%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7 </description>
                <category>z.m</category>
                <author>z.m</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 16:39:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>