<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا شفیع‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z.shafiezade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:33:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1561816/avatar/nLU1UO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا شفیع‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@z.shafiezade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: در انتظار گودو</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-grxtxm7u1r5h</link>
                <description>قرار شد اسفند به خوندن کتابی بگذره که کمکم کنه معنای زندگی رو پیدا کنم، من کتاب‌های دی و بهمن و اسفند، همه‌اش رو توی همین ماه خوندم و براشون یادداشت نوشتم. به مرگ فکر کردم، به عشق و حالا به سرانجام زندگی، به پوچی! راستش فکر می‌کردم دلم می‌خواد برای اسفند کتاب «تهوع» سارتر رو بخونم. اما توی گروه، یکی از بچه‌ها از حرصش گفت «شیطونه می‌گه برم برای در انتظار گودو یادداشت بنویسم.» شیطونه چه چیز خوبی گفت. چه چیزی بیشتر از یک کتاب در وصف بی‌معنایی و ابزوردی زندگی، می‌تونه این‌قدر کنایی معنای زندگی رو بهت نشون بده؟تصویر روی جلد کتابکتاب در انتظار گودو، اثر ساموئل بکت مکالماتیه بین استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی‌دی)، در فاصله‌ی بین غروب تا فرا رسیدن شب، در بیابونی که تا چشم کار می‌کنه پر از هیچه و تک‌درختی که تنها نشونه‌ی امیده، تنها چیزی که از بین نرفته توی اون وانفسای انتظار گودو. نمایش پره از تکرار، تکرارهایی که شاید اعصابت رو خرد کنن، شاید نخونده از روشون بگذری، تعجب کنی یا حتی به خونده‌های قبلی خودت یا عقل شخصیت‌ها شک کنی. آدم‌های توی کتاب، سعی نمی‌کنن چیزی از گذشته یادشون بیاد، انگار که هرگز گذشته‌ای وجود نداشته و این، برای کسی که تمام تلاشش رو کرده برای گذران اون زمان، دردناکه و غیر قابل تحمل.-  بهت می‌گم، ما آن‌ها را می‌شناسیم. تو همه‌چیز یادت می‌ره+  پس چرا آن‌ها ما را نشناختند؟-  چرت نگو. منم وانمود کردم که آن‌ها را نمی‌شناسم. در این صورت هیچ‎‌کس دیگر ما را نمی‌شناسد.اما این تکرارهای تو در تو و مکرر برای من، یادآور اندیشه‌ی بازگشت ابدی نیچه بود. میلان کوندرا در شروع کتاب «بار هستی» می‌گه:اگر هر لحظه از زندگی‌مان باید دفعات بی‌شماری تکرار شود، ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می‌شویم. چه فکر وحشت‌آوری! در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل‌ناپذیری را همراه دارد. و به همین دلیل نیچه اندیشه‌ی بازگشت ابدی را سنگین‌ترین بار می‌دانست. اگر بازگشت ابدی سنگین‌ترین بار است، زندگی ما می‌تواند با تمام سبکی تابناکش در این دورنما ظاهر شود.همین‌طور که با مکالمات نسبتا بی‌معنی یا بی‌تناسب با افراد حاضر در صحنه، پیش می‌ریم، انگار که داریم به شکلی اغراق‌آمیز، لحظاتی از زندگی به عنوان یک انسان رو نگاه می‌کنیم. دلسوزی، خشم، نفرت، درد، محبت، گرسنگی، کار کردن، احساس نیاز به احساس کردن. احساساتی که ما رو انسان‌تر از قبل جلوه می‌دن، چه ساده معناشون رو از دست می‌دن و ما رو فقط به دنبال پر کردن وقت‌های زندگی جلوه می‌دن. بکت، در این کتاب بسیار ساده و تمسخرآمیز، تمام اعمال انسانی رو جوری از معنا تهی می‌کنه که گویی تمام زندگی، در بیابونی ایستادی، تمام خشک، خالی از سکنه و تنها با یک اصله درخت که بشه بهش دلی خوش کرد و روزگاری باهاش گذروند.مسلم است که تحت این شرایط زمان دیر می‌گذرد. و مجبورمان می‌کند با اتفاقاتی که در نگاه اول ممکن است منطقی به نظر برسد، تلفش کنیم، تا وقتی که به عادت تبدیل بشوند. شاید بگویی که این مانع از این می‌شود که عقل و منطقمان لنگ بزند. شکی درش نیست.درخت توی نمایش، تغییر می‌کنه، آدم‌ها تغییر می‌کنن، لباس‌ها گردش می‌کنن، اما خبرها هنوز همونن که بودن و احساسات از جاشون تکون نخوردن. زندگی می‌چرخه، راستش چگونگی چرخشش خیلی مهم نیست، فصل‌ها عوض می‌شن، اطرافیانت می‌رن و میان، روزها شب می‌شه و شب‌ها روز، مدیرها کارمند می‌شن و کارمندها کلاه خدمت به سر می‌ذارن، زندگی حرکت می‌کنه. اما تو ثابتی، چیزهای قابل توجه ثابتن و سرانجامت پوچ و خالی از معناست. این تویی که باید با این تهی بودن زندگی کنار بیای، این تویی که باید برای خودت درختی پیدا کنی و تصمیم بگیری ازش خودت رو دار بزنی یا منتظر گودو بمونی. توی این تصمیم‌گیری، هزاران هزار حواس‌پرتی میان سراغت، هزاران هزار موضوع ریز و درشت، لاکی برات می‌رقصه و فرداش لال می‌شه. یه روز استخون مرغ گیرت میاد و فردا چند شیلینگ سکه. می‌تونی توی این اتفاقات دنبال معنا باشی، دنبال الگو، یا هرچیز دیگه‌ای، مثلا دنباله‌ی حسابی باهاش بسازی. اما آخر شب که برسه، باید انتخاب کنی که زندگی رو از چه دریچه‌ای دیدی. زندگی اونی نیست که باهاش این مدت بازی کردی، زندگی همونیه که تکرار شده، در انتظار گودو صرف شده و بخیل‌تر از این حرف‌هاست که بتونه بهت معنایی تقدیم کنه؛ در بهترین حالت فقط یک هویج!به نظرم بکت توی کتابش می‌خواد بهمون بگه سرنوشت بشریت، همینه، پر از شکست و پر از رنج. انسان باید پیوسته توی زندگی‌اش با ناکامی مواجه بشه، اما برای رسیدن به همین ناکامی‌ها هم باید جنگید و انرژی گذاشت؛ چون راهی جز این نداریم، یا باید منتظر گودو باشیم، یا رسیدن شب. اساسا توی دنیایی که پایه‌ اون بر پوچ بودن چیده شده، تلاش کردن، خسته شدن، احساس کردن و از پی اون‌ها دوباره تلاش کردن و پیش رفتن، کنش‌های بی‌معنی و توخالی هستن که در یک حلقه‌ی تکرار نامعین گیر افتادن. رفتارها و عملکردهایی که صرفا با اون‌ها می‌شه زنده موند و زندگی کردن، اما لزوما معنادار نیستن و راه گریزی هم ازشون نیست.این ناله‌های کمک که هنوز در گوش ما صدا می‌کند، خطاب به همه‌ی بشریت است! ولی در این مکان، و در این لحظه‌ی خاص، همه‌ی بشریت خواه ناخواه ما هستیم.همه‌ی ما دیوانه به دنیا می‌آییم. بعضی‌ها همان‌طور باقی می‌مانند.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 23:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دوستش داشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-bmggb2dbt82h</link>
                <description>عجیب است که وقتی در هزارتوی تصمیم‌های مختلف در پستوی مغزت، گیر کرده‌ای، چه‌طور نشانه‌ها صف می‌کشند تا به آینده‌ی خودت لطف کنی. این کتاب، دقیقا همان نشانه‌ای بود که درست زده بود به خال و تکلیفم را روشن کرده بود. درست مثل پی‌یر که چه قدردانانه همسر فرانسواز را که بی‌دلیل ترکش کرده بود، تحقیر می‌کرد. اما:اگر او نبود هم حتما بهانه‌ی دیگری پیدا می‌کردم. آدم‌های دغلباز در پیدا کردن بهانه تبحر خاصی دارند.نمی‌توانستم برای باقی عمرم چنان زندگی را تصور کنم، اما از طرفی هم دلیل کافی برای انتخاب نکردن مسیری که حس می‌کنی اشتباه است اما نمی‌توانی اثباتش کنی را نداشتم. مانده بودم در دو راهی تا وقتی که جمله‌ی آخر کتاب را خواندم:آن دختربچه‌ی سرتق ترجیح نمی‌داد با پدری خوشحال‌تر زندگی کند؟از بخش همیشگی «درباره‌ی من کردن کتاب در پاراگراف ابتدایی ریویو» که بگذریم، باید بگویم حس خوبی به این کتاب دارم، چون ابتدا، وقتی کتاب را زمین گذاشتم، از آن بدم آمد. چه‌طور بگویم؟ حتی عصبانی شدم و سریع بستمش. اما در ذهنم، گوشه‌ای، باز باز بود. بعد خنثی شدم. بعد گشتم دنبال این که شاید می‌توانستم جور دیگری کل ماجرا را ببینم. بعد گیج شدم و بعد، حالا، از آن قدردانم چون سخنان پی‌یر به دادم رسیده و به جانم نشسته. و فکر می‌کنم این ویژگی‌ نیست که بتوانی با کتاب‌های زیادی تجربه کنی؛ این که در هر لایه از برداشتی که از کتاب داری و با گذشت زمان، بتوانی احساسات متفاوتی را تجربه کنی و بر اساس احساسات جدیدت به درک جدیدی از کتاب برسی که قرار است تو را به سمت احساس تازه‌تری مبذول کند.تصویر جلد کتاب، منبع تصویر: وبلاگ فیدیبوکتاب «دوستش داشتم» از آنا گاوالدا، رمان بسیار کوتاه و روانی است که از یک خانواده‌ی از هم پاشیده روایت می‌کند. زنی با دو فرزند که به تازگی همسرش، آدرین، او را به مقصد معشوقه‌ی جدیدش ترک کرده و به همراه پدر شوهرش در خانه‌باغ خانوادگی آن‌ها به طور موقت ساکن شده است. در این بین، دیالوگ‌ها به طوری پیش می‌روند که پدربزرگ این داستان، پی‌یر، که یک پیرمرد خرفت و بی‌احساس است، داستانی از یک عشق ناکام‌مانده و خاطراتی از لذت و رنج پایان‌ناپذیر تعریف می‌کند که در آن داستان، نقش خائن و عاشق را هم‌زمان بازی می‌کرده است. از عشق می‌گوید و عشقش بوی خیانت به همسر و فرزندان می‌دهد. در ظاهر هم‌دل و همراه کلوئه، عروسش است و در دل، پسرش را برای شهامتی که خود هرگز نداشت، تحسین می‌کند. برای این که او به طبقه‌ی ششم رفت و از بالای ساختمان به زندگی‌اش نگاه کرد‌‌‌؛ کاری که پی‌یر هرگز توان انجام دادنش را نداشت، هرچه‌قدر که آن نما را ستایش می‌کرد.ترس‌ها و بزدلی‌هایمان را نزدیک خودمان نگه می‌داریم. افسوس و صد افسوس... بعضی‌ها شجاعند و بعضی‌ها با همه‌چیز کنار می‌آیند. و چه چیزی راحت‌تر از کنار اومدن؟متن کتاب بسیار جذاب و در عین حال ساده است و راستش پر است از جمله‌هایی که خارج از حیطه‌ی داستان به درد پر کردن کپشن‌های ادایی اینستاگرام می‌خورند. شخصیت‌ها، به نظرم پردازش‌نشده بودند و هرجا که دیالوگ کم می‌آمد یا سکون به فضای داستان حکم‌فرما می‌شد نویسنده با هدیه دادن یک لیوان مشروب به شخصیت‌های داستان آن‌ها را از نو زنده می‌کرد و سعی می‌کرد این‌طور فواصل پیش‌آمده را پر کند! اما فضای دیالوگ‌محور رمان را دوست داشتم و حالا، با تمام این اوصاف، از خواندنش خوش‌حالم.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 20:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-xlo1v6fdlt6p</link>
                <description>این کتاب رو دقیقا در همین وضعیت‌های شبیه به الان بود که شنیدم و حالا که دارم درباره‌اش می‌نویسم، باز هم نصف‌شبه و همه خوابیدن، از استرس کارهای دانشگاهم دارم می‌میرم، تکیه دادم به بالشی که چسبوندمش به شوفاژ و فکر می‌کنم به «به کلمه درآوردن اندوه». زمان امتحان‌ها بود که امتحان درس سلول بنیادی‌ام گذشته بود و برای خوراک صوتی آخر شبم که بخوام باهاش شال‌گردن ببافم، نه ویس کلاسی داشتم و نه پادکستی که دلم بخواد توی اون شرایط استرس با خودم فکرش رو حمل کنم. دی تموم شده بود و من هنوز کتاب مربوط به دی رو نخونده بودم، وقتی هم نداشتم واقعا، سرزنشی نیست! این شد که تصمیم گرفتم با یه کتاب صوتی، پرونده‌ی کتابی که قرار بود درباره‌ی مرگ باشه رو ببندم؛ مخصوصا وقتی دارم زنده‌ترین کار دنیا رو می‌کنم! توی لیست کتاب‌های پیشنهادی طاقچه یکهو کتابی رو دیدم که تسنیم هزار سال پیش بهم هدیه داده بود. «عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه». این‌طور نبود که تا الان بهش بی‌توجه بوده باشم. راستش شروع کرده بودم به خوندنش اما یه مشت اطلاعات تاریخی بی‌در و پیکر و بدون توضیح راجع به بالن‌سواری به چه دردم می‌خورد آخه؟ حتما میزان تعجبم رو درک می‌کنید از این که اسم این کتاب که فقط یه سری فکت‌های تاریخی بود رو بین کتاب‌هایی که قراره با مرگ مواجهت کنه، دیدم! حتی شاید شما هم با من هم‌فکر باشید که چندان بی‌راه نیست اگه تعجب کنم از این که این کتاب واقعیت‌های تاریخی بالون‌سواری، چه‌طور بین مجموعه‌ی زندگی‌نگاره‌های نشر گمان، جا خوش کرده! بی‌درنگ کتاب صوتی‌ام انتخاب و خریداری شد.توی دو شب شنیدنش تموم شد. تا یک ماه بعدش، فکر کردن بهش. و یک روزه، خوندن دوباره‌ی نسخه‌ی متنی‌اش. تموم شد و با خودش دنیا دنیا حسرت گذاشت روی دل من که چرا زودتر حوصله به خرج ندادم برای دیدن جایزه‌ای که قراره نویسنده در آخر کتاب به انسان‌های صبوری که همراهی‌اش کردن بده؟تصویر روی جلد کتابکتاب «عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه» یک جستار نسبتا منسجم و هم‌زمان پراکنده از جولین بارنزه. (که نسخه‌ی صوتی‌اش هم می‌تونید با صدای خود مترجم از نرم‌افزار طاقچه بشنوید.) کتاب در سه فصل، ذهن شما رو آماده می‌کنه تا هنرنمایی نویسنده رو با نهایت وجودتون تحسین کنید. در فصل اول (گناه ارتفاع) نویسنده خیلی دلنشین ما رو با حال و هوای بالون‌سواری آشنا می‌کنه و آزادی و بلندپروازی رو در ما زنده نگه می‌داره تا رهنمون‌مون کنه به فصل دوم. این فصل (بر روی سطح) عاشقتون نمی‌کنه ولی با عشق و دردش آشناتون می‌کنه تا بن‌مایه‌ی احساسی مورد نیاز برای فصل سوم رو با خودمون همراه کنیم. در آخر نویسنده چنان از اندوه و رنجش صحبت می‌کنه که گویی اندوه، مال ماست، که گویی اون عشق، زمانی در دستان ما بوده و تمام از دست دادن‌های گذشته و آینده‌ رو به کلمه درمیاره. بدون کلمه‌ای اغراق، دراما، ناله یا هرچیزی که از یک اندوه‌زده‌ی زن‌دوست انتظار داریم؛ تنها با معجزه‌ی کلام نویسنده، با ساده‌ترین و روون‌ترین جملات ممکن! نمی‌دونم چه‌طور می‌تونم این هنرنمایی نویسنده رو به کلمه دربیارم. که چه‌طور این سیر بی‌نظیر و این نمایش اپرای عجیب رو برات ساخته تا اندوه جلوی چشم‌هات برقصه و آواز بخونه.کتاب کوتاهی هست و واقعا زود تموم می‌شه، اما اثرش، بعید می‌دونم. بعدش قرار نیست شبیه این کتاب‌های بازاری و یا توسعه فردی بگید که کتاب تونسته زندگی شما رو تغییر بده، نه! این کتاب، نرمه، و اشک‌آلود. اگر نخونیدش چیزی از زندگی‌تون کم نمی‌شه یا حتی با خوندنش چیز خیلی خاصی به زندگی‌تون اضافه نمی‌شه. ولی اگه بخونید، می‌تونید به معنای واقعی، رقص اندوه رو مقابل چشم‌هاتون ببینید که این واقعا گوهری نیست که بشه هرجایی پیداش کرد.چیزی که هست این است که – طبیعت بسیار دقیق است؛ رنج هر چیزی دقیقا همسنگ ارزش آن است؛ این است که به گمانم انسان یک‌جورهایی به رنج رغبت دارد. اگر مهم نمی‌بود، اهمیتی هم نمی‌داشت.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 02:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: در روزگار آلودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-n42cuju3xnu3</link>
                <description>طبق رسم نانوشته و همیشگی پست‌هام، باید اول درباره‌ی این بنویسم که من کاملا اون روزی رو یادم میاد که این کتاب به فارسی ترجمه شد و طاقچه به طور رایگان بهمون هدیه داد. هدیه‌ای از طرف نویسنده‌ی کتاب به کشورهای G7، در روزگار آلودگی.سال 98 بود، که بیماری کووید 19 خونه‌نشین‌مون کرد و هنوز مونده بودیم حیرون که آیا هفته‌ی دیگه دانشگاه‌ها باز می‌شه؟ آیا تا بعد از عید باید صبر کنیم؟ زهی خیال باطل که ویروس برای ما برنامه‌ی دیگه‌ای تدارک دیده بود؛ نوع جدیدی از زندگی که باید از خلال خودمون به جامعه نگاه می‌کردیم؛ که خودمون و خانواده‌مون برای دو سال و نیم بشن جامعه‌ی کوچک زندگی ما.ما همیشه می‌خواهیم تاریخ آغاز و پایان اتفاقات را بدانیم تا با دقت زیاد برای زندگی‌مان برنامه بریزیم. عادت کرده‌ایم که زمان‌بندی‌هامان را به طبیعت تحمیل کنیم. این است که نیاز داریم بیماری تا یک هفته‌ی دیگر تمام شود. که به وضعیت عادی برگردیم. نیاز توام با امیدواری.پیک‌های جدید ویروس، یکی پس از دیگری ما هفت تا کشور رو می‌نوردید؛ ایران، ایتالیا، چین، هنگ‌کنگ، کره‌ی جنوبی، سنگاپور و ژاپن؛ کشورهای G7. روز به روز تعداد قربانیان بالا می‌رفت و ما ناباورانه، از این که یک ویروس کوچک مگه چه‌قدر قدرت داره؟، سعی می‌کردیم از مرگ فرار کنیم.وقتی چیزی رشد می‌کند ما تمایل داریم گمان کنیم که میزان افزایشش هرروز عددی ثابت است. به زبان ریاضی انتظار رشدی خطی داریم.اما حالا میزان رشد بسیار بیشتر است. به نظر مهارنشدنی می‌آید. اینجا باید اضافه کنم، این راه دیگری است که ویروس پیدا کرده تا ما را گیر بیندازد. اما برای خرد محدود ویروس این امتیازی زیاد است. در حقیقت این خود طبیعت است که ساختار خطی ندارد. طبیعت رشد بی‌ثبات را ترجیح می‌دهد، رشد نمایی و لگاریتمی. طبیعت به واسطه‌ی ذاتش غیرخطی است.اپیدمی‌ها هم مستثنا نیستند. اما رفتاری که دانشمندان را شگفت‌زده نمی‌کند، ممکن است دیگران را وحشت‌زده کند.هرروز ترسناک‌تر از دیروز، هرروز جداافتاده‌تر از روز قبل، هرروز ناامیدی گریبان‌گیرتر از امیدواری.- چیزی که با سرعت هرچه بیشتر رشد می‌کند، چه‌طور متوقف می‌شود؟- با فشار بیشتر، با فداکاری بیشتر، با پایداری بیشتر.بالاخره دورانی که فکر می‌کردیم شده بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی‌مون به پایان رسید و زندگی به حالت عادی خودش برگشت و آرزوهای ما برای فقط یک روز زندگی معمولی، بالاخره به ثمر نشست.در این فشار نامرئی، دلمان می‌خواهد به وضعیت عادی برگردیم. به خودمان حق می‌دهیم که بخواهیم وضعیت عادی شود. ناگهان وضعیت عادی مقدس‌ترین چیزی شده که داشته‌ایم. هرگز این‌قدر به آن اهمیت نداده‌ بودیم و چون نیک در خود بنگریم حتی نمی‌دانیم وضعیت عادی چیست: چیزی است که می‌خواهیم پسش بگیریم.برگشتیم به وضعیت عادی. اون‌قدر عادی که وقتی بعد از یک سال از پایان قرنطینه، این کتاب رو خوندم که در دوران اپیدمی بیماری نوشته شده بود، با خودم فکر کردم که این دیگه واکنش بیش از حد و وسواسی محسوب می‌شه. اما حافظه‌ی تاریخی، نوشته‌ها، آمارها و دردهای خاطرات، هنوز سر جاشون هستند و تایید می‌کنند که حق با نویسنده ست. ما واقعا از یک وضعیت بحرانی نجات پیدا کردیم و حالا وقتشه که از درس‌هایی که از اون زمان برای ما به یادگار موندن، استفاده کنیم.گاهی نوشتن می‌تواند وزنه‌ای باشد که بر زمین بندت کند؛ اما من برای نوشتن دلیل دیگری هم دارم. نمی‌خواهم آنچه را که اپیدمی بر ما فاش می‌کند، از دست بدهم. متاثر از ترس، هر آگاهی فرّاری در لحظه ناپدید می‌شود. همیشه وقت بیماری این‌گونه است.می‌توانیم به آلودگی معنا بدهیم. از این زمان استفادهٔ بهتری ببریم، آن را به کارِ اندیشیدن به چیزی ببندیم که وضعیت عادی ما را از فکرکردن به آن بازمی‌دارد: چطور شد که به اینجا رسیدیم، چطور می‌خواهیم از نو شروع کنیم؟ شمارش ایام. تصاحب دلی فرزانه. نگذاریم که این روزها بیهوده بگذرند.تصویر روی جلد کتاب در روزگار آلودگیکتاب در روزگار آلودگی، اثر پائولو جوردانو، که نشر برج اون رو به فارسی منتشر کرده، نصیحت‌نامه‌‌ی کوتاهی در باب رفتارهای اجتماعی و مسئولیت‌ها و آگاهی‌های شخصی در دوران اپیدمی هست. نویسنده‌ی کتاب که فیزیک‌‌دان و رمان‌نویس موفقی به شمار می‌ره، ایده‌های جدیدی از نحوه‌ی نگرش به اپیدمی از طریق ریاضیات و قوانین طبیعت و اخلاق رو به نثر روون و صمیمی درمیاره تا برای همگان قابل فهم باشه؛ مفاهیمی از قبیل R0 و زیستگاه‌های طبیعی میکروارگانیسم‌ها و ... حواستون باشه که این کتاب قرار نیست به معلومات علمی‌تون اضافه کنه و نمی‌شه توی دسته‌ی کتاب‌های علمی طبقه‌بندی‌اش کرد. بلکه فقط بلند فکر کردن نویسنده و خالی کردن ذهنیاتش در پی اخلاقیات اپیدمی در یادداشت‌های کوتاه مرتبط به هم هست.خوندنش کمتر از یک ساعت وقت می‌گیره و خالی از لطف نیست برای یادآوری و فکر کردن به چیزی که همه با هم از سر گذروندیم. فکر نمی‌کنم در زمانه‌ی مدرن و دنیای رقابت‌ها بتونیم به همین راحتی دردی رو پیدا کنیم که تمام جهان رو با هم درگیر کرده باشه و همگی توی یک تیم به دنبال هم‌دردی و راه حلی برای مشکل‌مون بگردیم.  اگر دوست داشتید، می‌تونید کتاب رو کاملا رایگان از طاقچه تهیه کنید.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 13:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کاش وقتی بیست ساله بودم، می‌دانستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-h2ni0gt3lbwr</link>
                <description>اگر بخوام از ماجرای این کتاب بگم، باید برگردم به چهار سال قبل از بیست سالگی‌ام؛ زمانی که خواهرم بیست ساله بود و این کتاب رو خرید؛ احتمالا برای قفسه‌های کتابخونه. چون کتاب هیچ‌وقت خونده نشد. همیشه تصور می‌کردیم این هم از اون کتاب‌های زردیه که به تینیجرها یاد می‌ده به زندگی چه‌طور نگاه کنن و جاه‌طلب باشن و به هرکی و هرچی که دلشون خواست، آسیب برسونن چون «خودت باش دختر!» اما چی شد که حالا، دقیقا در دومین سالگرد بیست سالگی‌‎ام، رفتم سراغ کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم، می‌دانستم.» از تینا سلینگ؟یکی از روزهای اواخر آبان، تصمیم گرفتم بالاخره چالش آبانم رو شروع کنم؛ چون ما این‌جا مقادیر زیادی از اعتماد به نفس رو شاهد هستیم که همیشه در دقایق آخر قراره خودش رو به تمام چالش‌های زندگی‌اش برسونه! به هرحال، توی لیست کتاب‌های پیشنهادی گشتم و با بی‌میلی چندتا کتاب رو نشون کردم. البته چندتاشون هم چنان برام هیجان‌انگیز بودن که بی‌معطلی می‌گفتم «آره، کتاب انتخابی‌ام همینه.» اما این جمله فقط تا چند ثانیه ادامه پیدا می‌کرد، تا زمانی که تعداد صفحات کتاب‌ها رو ببینم. به هر حال، یکی از چندین کتاب با بی‌میلی نشون شده، همین کتاب آشنای دور یاسی‌رنگ بود. به صفحات مشخصات کتاب رفتم و اولین دیدگاهی که نظرم رو جلب خودش کرد، از قرار زیر بود:وای، دقیقا همونی که فکرش رو نمی‌کردم. دقیقا همونی که می‌خواستم نباشه، نبود و یکی، یک جای این دنیای بزرگ از همین موضوع شاکی بود؛ شکایتی که با تمام وجودم من رو جذب کتاب کرد. از این که بالاخره کتابی رو پیدا کردم که بیست ساله‌ها رو هنوز نوجوون‌های خام بی‌سواد نمی‌دونه، خیلی خوشحال شدم. توی این کتاب انگار داره روی 20 ساله‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنه، انگار می‌دونه که آینده واقعا دست این‌هاست.تصویر جلد کتاب - منبع عکس: سایت گیسومکتاب، از زبون استاد کارآفرینیه که در ابتدا دانشمند عصب‌شناس بوده و بعد وارد این حوزه‌ی کاری شده. انگار که تجربه‌های پک‌شده‌ی چندین ساله‌اش رو دسته‌بندی کرده و زیرمجموعه‌ی هر دسته کلی داستان، مثل، نصیحت، جملات قصار و به‌یادماندنی، تمرین و خاطرات قرار گرفته که با وجود اون‌ها واقعا آدم خسته نمی‌شه از کتاب خوندن. خیلی خوش می‌گذره بهت و دوست داری هی بیشتر پیش بری و کتاب رو نمی‌خوای زمین بذاری. نثر پیچیده‌ای نداره و بسیار روون و سبکه، به طوری که می‌تونید کتاب صوتی‌اش رو مثلا موقع پیاده‌روی بشنوید و همچنان از جزئیات کتاب و داستان‌ها و ماجراهاش و ایده‌های اولیه و کلی‌اش لذت ببرید. برای من خیلی جذاب بود که این‌قدر ذهن مرتب و تمیزی داشت و می‌تونست هر ماجرا رو به درستی زیرمجموعه‌ی هر موضوع طبقه‌بندی کنی. موضوعاتی مثل ایده دادن، پیدا کردن چالش‌ها، به موقع رها کردن، شکست خوردن، ایجاد ارتباطات درست و ... حس می‌کنم البته از یه جایی به بعد، مثلا فصل 5 و 6، دیگه روند کلی فصل‌ها دست آدم میاد و به محض این که ایده‌ی کلی اون فصل رو به دست میاری، دیگه جملات برات تکراری می‌شن و می‌تونی حدس بزنی در ادامه قراره چی بشه. یه طورهایی جذابیت خوندن کتاب، بیشتر برای فصل‌های اولشه و برای فصل‌های آخر من خودم تورق آهسته رو به جای خوندن کامل تمام جملات و اتفاقات انتخاب کردم. برای همین هم طول کشید خوندن و نوشتن از این کتاب. این که با خودم کنار بیام که اشکالی نداره و احساس عذاب وجدان نداشته باشم نسبت به کتاب.اما به طور کلی باید بگم که ذهن من رو خیلی خیلی نسبت به مباحث کارآفرینی و حتی لزوم وجود چنین موضوعی، باز کرد و بهم ایده‌های زیادی داد؛ چه به صورت کوتاه‌مدت توی روابط و هدف‌گذاری‌های روزانه‌ام و طریقه‌ی نگاهم به چالش‌های اطرافم، و چه به صورت بلندمدت‌ و موثرتر.در ادامه چندتا از جملات کتاب رو می‌نویسم که سعی داشتم با نگه داشتن‌شون، مفاهیمی که به نظرم جالب و تاثیرگذار می‌اومدن رو برای خودم نگه دارم و در آینده با رجوع بهشون برام یادآوری بشه. این‌ها لزوما بهترین جملات کتاب از نظر من نیستن، ولی جامع‌ترین‌هاشونن:تلاش ما این است که افراد تی‌شکل بسازیم؛ یعنی کسانی که حداقل در یک رشته‌ی علمی دانش عمیقی دارند و وسعت دانش آن‌ها درباره‌ی نوآوری و کارآفرینی به آن‌ها اجازه می‌دهد تا به طور موثر با متخصصان و حرفه‌ای‌های سایر رشته‌های علمی کار کنند تا بتوانند ایده‌های خود را محقق سازند. اهمیتی ندارد که نقش آن‌ها چیست؛ داشتن ذهنیتی کارآفرین، کلید حل مشکلات است. از چالش‌های کوچک گرفته که هرروز هر یک از ما با آن‌ها مواجهیم، تا بحران‌های جهانی که نیاز به توجه و تلاش انسان‌های کل این سیاره دارد. در واقع کارآفرینی طیفی از مهارت‌های مهم زندگی را پرورش می‌دهد: از رهبری و تیم‌سازی گرفته تا مذاکره، نوآوری و تصمیم‌گیری.زندگی بعد از مدرسه هم خیلی تفاوتی ندارد. در آن‌جا شما معلم خودتان هستید و خودتان باید بفهمید چه چیزهایی لازم است بدانید، کجا این اطلاعات را پیدا کنید و چه‌طور آن را فرا بگیرید. در واقع، زندگی حقیقی، یک امتحان کتاب باز نهایی است. درها باز باز هستند و به شما اجازه می‌دهند وقتی می‌خواهید مسائل بی‌انتهای مربوط به کار، خانواده، دوستان و دنیا را در مقیاس بزرگ، حل کنید، از منابع بی‌پایان اطراف خود استفاده کنید.مجبور هم نیستم که دفعه‌ی اول در مسیر درست باشیم. زندگی معمولا فرصت‌های زیادی برای آزمایش در اختیار ما قرار می‌دهد و مهارت‌ها و اشتیاق ما را به روش‌هایی جدید و غافلگیرانه با هم درمی‌آمیزد. حتی مهم‌تر این که رد شدن نیز قابل قبول است. در واقع شکست بخش مهمی از فرایند یادگیری زندگی است. درست مانند تکامل که مجموعه‌ای از آزمایش‌های آزمون‌وخطاست، زندگی نیز پر از آغازهای غلط و لغزش‌های ناگزیر است.مفروضات شما پنجره‌های شما رو به دنیا هستند. هر از گاهی آن‌ها را تمیز کنید وگرنه نور به داخل نمی‌آید.به جای پول ساختن، معنا بسازید. اگر هدف شما از تلاش برای حل مسئله‌ای بزرگ به روش‌های نوآورانه ساختن معنا باشد، احتمال بیشتری هست که پول عایدتان شود؛ در مقایسه با این که با هدف پول‌سازی شروع کنید، که در آن صورت احتمالا نه پول خواهید ساخت و نه معنا.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 01:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اول شخص مفرد</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF-bsc2h5ztkgus</link>
                <description>دوستم رفت فرانسه و این کتاب رو برام به یادگار گذاشت. وقتی ازش خواستم که بهم بگه این کتاب چیه که برام انتخابش کرده، گفت «هیچ چیز خاصی نیست.» دوستم از پیشم رفته و تصمیم گرفته هیچ چیز خاصی رو برام به یادگار بذاره/نذاره. حالا من هم از همین اول خیالتون رو راحت کنم، هیچ چیز خاصی رو قرار نیست بخونید؛ در واقع، یادداشتی درباره‌ی کتابی که هیچ چیز خاصی نیست و همین، جوری جذابش می‌کنه که وقتی کتاب رو بستم، بلافاصله برگشتم و از اول شروع به خوندنش کردم و با خودم تکرار کردم «هیچ چیز خاصی نیست. چه‌طور تونستی این همه نبوغ رو در کلمه‌هایی پنهان کنی که در عین معنا، هیچ معنایی رو دنبال نکنند؟»طرج روی جلد کتاب اول شخص مفرد مهر ماه قرار بود کتابی رو بخونیم که از عینک فلسفه، به جهان نگاه کنه. کمی بین پیشنهادهای طاقچه گشت‌وگذار کردم. بعد دوتا کتابی رو انتخاب کردم که توی لیست نبود، تهوع سارتر و بار هستی میلان کوندرا. در نهایت اما کتاب «اول شخص مفرد» رو خوندم، جدیدترین کتاب هاروکی موراکامی با ترجمه‌ی مهدی غبرایی که احتمالا توی طاقچه، می‌تونید نسخه‌های دیگه‌اش رو پیدا کنید. مهم نیست، بالاخره جادوی کلمات موراکامی بهتون می‌رسه. کتاب تشکیل شده از 8 داستان کوتاه و یک نقد از رندی روزنتال، به انتخاب مترجم. شاید بهتر بود نقد کتاب، آخر از داستان‌ها آورده می‌شد، چون تا داستان‌ها رو نخونید، متوجه نمی‌شید که دقیقا چی داره می‌گه و به دنبال چه هدفیه. اما بعد از این که در 8 داستان با موراکامی همراه شدید، یاد می‌گیرید که به دنبال هدف و چرایی نباشید و تنها از دنبال کردن شرح ماوقع لذت وافی ببرید. توی همه‌ی این داستان‌ها، نویسنده‌ی خودش راوی اول شخص داستان هست، داستان‌هایی که نیمی خیال و نیمی واقعیت بودن‌شون، چندان نمی‌تونه مرز دقیقی ایجاد کنه. اما ای کاش که می‌شد دوست نزدیک راوی بود...داستان‌ها رو دنبال می‌کنی و دائم از خودت می‌پرسی، خب بعدش چی؟ بعدترش چی؟ چرا؟ یا حتی چه‌طور؟ مقصود این کتاب، این نبود که جواب همین سوال‌ها رو در داستان به دست بیارم. این که بتونم به طور کلی جواب سوالات این چنینی در دنیای اطراف رو به دست بیارم هم نبود. حتی این نبود که بهم یاد بده چه‌طور باید چنین سوالاتی رو بپرسم. عینکی که این کتاب بهم داد برای دیدن دنیا، چیز عجیب و شگفت‌آوری بود. چیزی که به صورتم کوبیده شد، در حالی که هیچ‌جایی از داستان‌ها از کلمات قصار یا حرف‌های قلنبه و سلنبه‌ی مدرن یا فلسفی خبری نبود. موراکامی روی شونه‌ام زد و بهم گفت «هی! یاد بگیر با سوالاتت کنار بیای. دنیا به تو جواب بدهکار نیست. اگر هم باشه، دلش نمی‌خواد همیشه بهت جواب بده و تو چی کار می‌تونی بکنی در مقابلش؟ بمیری با سوال‌هات؟ نه! زنده بمون و با سوالاتت کنار بیا.»اگر موافق باشید، دلهره هم بد چیزی نیست. می‌شود در سردرگمی و ابهام نیز لذت جست. لطفا اجازه دهید سر فهمیدن هر چیزی چانه نزنیم، باشد؟یه جایی از نوشته‌ی روزنتال می‌خونیم:مدتی طول کشید تا بفهم هدفش این بوده که وادارم کند صفحه پشت صفحه بخوانم، نه آنکه همه‌ی رشته‌های سست را به هم گره بزند. در زندگی واقعی نیز برخی رشته‌های سست به هم گره نمی‌خورند. پس در ترک منطق، منطقی نهفته است.توی این داستان‌ها که همگی از زبان یک «من»ِ جدا از «ما»، روایت می‌شن، از خاطراتی می‌شنویم که انسجام‌شون را با من داستان از دست داده‌اند؛ احساس غریبگی با خویشتن که بارها تجربه‌اش رو به دنبال خودمون کشیده‌ایم و سعی کردیم اون خاطره، اندیشه یا داستان رو از خودمون جدا کنیم به جای این که خودمون رو دچار از هم‌گسیختگی کنیم. ذهن راوی‌ها، درجاتی از سیالیت و حرکات نرم ارتجاعی رو به دنبال خودشون دارن، که راحت می‌شه این از هم‌گسیختگی و یکی نبودن من داستان با من راوی رو مشاهده کرد. گم شدن، گم شدنی که حتی خودت نمی‌دونی چه‌طور از پی‌اش پیدا شدی؛ اما خودت رو سالم وسط زندگی می‌بینی و در مواجهه‌ باهاش پر از سوالی. یه کراوات می‌اندازی گردنت و از خودت می‌پرسی این‌جا چی‌کار می‌کنم؟ قرار نیست جوابش رو بدونی، فقط وقتشه که بری خونه و لباس‌های آکواردت رو دربیاری و حالا توی پوست خودت فرو بری.در جهان مدرنی که حق داشتن هیچ سوال بی‌پاسخی برات وجود نداره و همیشه، باید جایی برای خودت روی این کره‌ی خاکی یا توی قلب آدم‌های نزدیک یا دور، داشته باشی و تسخیرکننده‌ی فضاهای کوچک و بزرگ باشی، چه‌طور می‌تونم ازت تشکر کنم که به من اجازه‌ی نبودن، ندونستن و فکر نکردن دادی؟ چه‌طور می‌تونم ازت سپاسگزار باشم بابت این که نبودنم رو به رسمیت شناختی؟این داستان‌ها با ما نیز همین کار را می‌کنند؛ این‌ها موج‌هایی کوچک‌اند که از سرمان می‌گذرند و ما را در حال سردرگمی می‌گذارند. درست مانند بیدار شدن از خواب و رؤیا.بخشی از نقد رندی روزنتال</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 00:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: از پشت میز عدلیه</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%87-whdaadbfcyw4</link>
                <description>سلام.ماجرای انتخاب این کتاب برای شهریور هم داستان خودش رو داره که تعریف کردنش خالی از لطف نیست. قضیه از این قراره که کتاب مردادم که با ده روز تاخیر تموم شد و یادداشتم رو با هول و ولا نوشتم، داشتم توی لیست پرفروش‌های طاقچه، دنبال کتاب موردنظرم می‌گشتم. یه لیست از کتاب‌هایی که صرفا به نظرم بد نبودن رو نشان کردم و داشتم از بین اون‌ها حذف انجام می‌دادم تا در نهایت برسم به کتاب موردعلاقه‌ام. کتاب «از پشت میز عدلیه | خاطرات طنز یک قاضی دادگستری» نوشته‌ی آقای امین تویسرکانی هم جزو این لیست بود. فقط به سبب این که تقریبا یکی دو سالی می‌شه که به فضاها و علم حقوقی و دادگستری علاقه‌مند شدم و دوست دارم باهاشون بر بخورم، با برداشتی که از عنوانش داشتم، گذاشتمش توی لیست. اما خب، وقت حذف رسیده بود و فکر می‌کنم بعد از حذف یکی دو تا کتابی که می‌دونستم قطعا نمی‌خوام این‌ها رو بخونم، رفتم سراغ کتاب مذکور که از اولین گزینه‌های حذفم محسوب می‌شد. خلاصه یه کم گشتم توی مشخصات کتاب و چیز خاصی دستگیرم نشد و خواستم چند صفحه ازش رو بخونم که با دلی آرام و قلبی مطمئن از لیست شهریورم کنارش بذارم. چشمتون روز بد نبینه؛ توی همون نشست اول، حدودا 20 درصد کتاب رو خوندم و بعد فکر کردم حالا که تا اینجا اومدم، بهتره که تا تهش رو برم و یادداشتم شهریورم رو به جبران مرداد ماه، خیلی زودتر بنویسم؛ هنوز به نیمه‌ی ماه هم نرسیده بودیم که توی یکی دو بار متروخوانی، تمومش کردم.تصویر روی جلد کتاب از پشت میز عدلیه - منبع عکس: ویرگول کتاب باز.همون‌طور که توی عنوان دوم کتاب نوشته شده، این کتاب متشکله از 44تا خاطره‌ی خیلی خیلی کوتاه بامزه از روزهای کاری و پرونده‌های یک قاضی. متن کتاب، به شدت خوش‌خوان و روونه و بیشتر آدم فکر می‌کنه که با قاضی مذکور داره یه استکان چایی می‌خوره و خاطراتش رو می‌شنوه و با هم غش‌غش می‌خندن؛ یعنی به من خیلی احساس کتاب بودن نداد. بعدا هم خاطره‌های کتاب واقعا به صورت این که «فلانی گفت فلان چیز» توی ذهنم ثبت شده بود و حس نمی‌کردم این رو توی یه کتاب خوندم. درباره‌ی میزان طنز داستان‌ها، باید بگم خب زندگی روزمره ست دیگه؛ لزوما نباید انتظار داشته باشید صد درصد خاطره‌ها جوری باشن که از خوندنشون پخش زمین بشید یا حتی لبخند بزنید. بعضی از خاطرات طنزشون تلخ بود و به جای لبخند، زهرخند داشتن. در کل اما، بامزه بود. برای چند ساعت می‌تونید با دقیقا هیچی خوش بگذرونید و یه کم هم روند کاری دادسرا و سبک کاری قاضی‌ها دست‌تون میاد که اگه مثل من کاملا بی‌اطلاع باشید از فضاش، یه کم از پرتی و تخیلی فکر کردن راجع بهش نجات‌تون می‌ده؛ حداقل کلیشه چکش و موی فرفری سفید و یه جایگاه بلند شبیه مجلس آمریکا با کلی صندلی که به صورت گرد جلوش چیده شدن رو براتون می‌شکنه.بخش‌هایی از کتاب:عدالت زمان دارد، وقتش که بگذرد، هرچه حکم شود، عین بی‌عدالتی است.برخی وقت‌ها قضاوت معکوس است؛ یعنی این که اصولا قاضی باید بر اساس ادله‌ی موجود در پرونده به نتیجه‌ی نهایی برسد و رای خود را پس از بررسی ادله‌ی موجود صادر کند؛ اما بسیار اتفاق می‌افتد که قاضی از آخر به اول می‌آید؛ به این معنی که در همان بدو امر تصمیم خود را گرفته و رای نهایی را در ذهن خود انشا کرده است، فقط دنبال ادله‌ای می‌گردد تا رای خود را با آن‌ها موجه سازد.بعضی‌وقت‌ها قضاوت در نهایت تلخی و گزندگی است؛ گاهی هم با شوخی و شیرینی فاصله‌ی چندانی ندارد؛ گم کردن راه میان این‌همه طعم و بو چندان عجیب نیست.به هرحال اگر بخواهی شمیم و رایحه‌ی عدالت در عدلیه همیشه برقرار باشد، باید گاهی برخلاف میلت رفتار کنی.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 20:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مسئولیت و سازندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rxtef5smyght</link>
                <description>از روز اولی که فهمیدم موضوع چالش مرداد ماه، خوندن کتابی هست که کسی یا پادکستی پیشنهادش کرده باشه، برام مبهم بود که این «کسی» معرفی‌کننده‌مون، حتما باید سلبریتی باشه یا می‌تونه از دوستان و آشنایان هم باشه؟ بالاخره، اواخر تیر که یادداشت کتاب قبلی‌ام رو تموم کرده بودم، رفتم سراغ لیست پیشنهادهای طاقچه و توی بخش کتاب‌هایی که پادکست کتابگرد معرفی کرده بود، «مسئولیت و سازندگی» از علی صفایی حائری رو دیدم. سلام کتاب مرداد من! این کتاب رو حدودا یک سال یا بیشتر می‌شد که بعد از یه صحبت طولانی، از بابا هدیه گرفته بودمش، در کنار «نامه‌های بلوغ» از همین نویسنده. خوش‌بختانه یا شوربختانه تا الان نتونسته بودم برم سراغ کتاب و حالا من یک کتابی داشتم که هم آقای اسماعیل آذری‌نژاد توی قسمت سی‌وچهارم پادکست کتابگرد ازش حرف زده بود و هم بابا بهم پیشنهادش داده بود. با یه تیر، دو نشون. ابهامم درباره‌ی چالش مرداد حل نشد، ولی یه جوری کتابش رو انتخاب کردم که هم یه پادکست معرفی‌اش کرده باشه و هم یه آدم غیر سلبریتی که دنیا دنیا دوستش دارم.کتاب مسئولیت و سازندگی علی صفائی حائریکتاب «مسئولیت و سازندگی» عین صاد، جلد اول از مجموعه‌ی نظام تربیتی و معرفتی‌اش هست و به طور کلی ایده‌اش اینه که بتونه روش تربیتی اسلام رو مرتب‌شده و دسته‌بندی‌شده، ارائه بده. بعضی جاهاش، حتی بدون نگاه مذهبی هم دلنشین و کارآمد به نظر می‌اومد. بعضی‌جاهاش هم باید حتما مخاطب نگاه توحیدی عمیقی داشته باشه، تا بتونه اون حرف رو از نویسنده بپذیره.به طور کلی توی آثار این نویسنده، معناهای مشخص و دقیقی از دین و مذهب ارائه می‌شه و انتقادهای نسبتا زیادی هم از روش‌های متفاوت و نادرست دین‌داری وجود داره. اینطور به نظر میاد که آقای صفایی حائری، در زمانه‌ی خودشون به شدت انسان شجاع و معتقد و با ایمانی بودند و ترسی از انتقادهای تند و تیز، بازخواست‌های طولانی و ... نداشتند و اکثر صحبت‌های داخل کتاب‌هاشون، در زمان خودشون نو و جسورانه محسوب می‌شه که این به جذابیت مطالب اضافه می‌کنه. من کاملا این کتاب رو با نگاه انتقادی و پرسشگرانه مطالعه کردم، خیلی از سوال‌هام جواب داده نشد، خیلی از نقاط مبهم‌تر شد ولی در کلیت شاید بتونم یه نقشه از مدل ذهنی آقای صفایی حائری و اندیشه‌هاشون توی این کتاب پیدا کنم.کتاب، کتاب سخت‌خوانی محسوب می‌شه به نظر من. به طوری که هر جمله گویا به عمد، روان نوشته نشده و شما وقت زیادی برای خوندن هر صفحه نیاز دارید. (دلیل این که چرا من در دهم شهریور تازه دارم یادداشت مردادم رو می‌نویسم: ) اما اگر شما هم مثل من دنبال مطالعات دینی، توحیدی باشید و پرسشگری در این امور داشته باشید، قطعا مفاهیمی که مطرح می‌کنه جای فکر خیلی زیادی براتون باز می‌کنه و شاید یه بخش‌هایی از گره‌های ذهنی‌تون رو باز کنه. برای من که این‌طور بود، امیدوارم شما هم از خوندن کتاب لذت ببرید.بخشی از کتاب:مسئولیت درختی است که زمینه‌اش شناخت‌ها هستند و ریشه‌اش اعتقادها و بهارش بحران‌ها و حادثه‌ها و گرفتاری‌ها.هنگامی که زمینه‌ها غنی بودند و سرشار و ریشه‌ها محکم بودند و رنده، در هر بهاری این درخت شکوفه می‌دهد و بار می‌آورد و حتی هیچ آفتی نمی‌بیند؛ چون آفت‌ها از کمبود تغذیه و فقر زمینه‌ها مایه می‌گیرند.در زمینه‌ای که انسان مجهول است و هستی مجهول است و نقش انسان هم مجهول، در این زمینه، ریشه‌ی عقیده‌ای زنده نخواهد ماند و در این کویر، اعتقادی سبز نخواهد شد و مسئولیتی نخواهد رویید.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 21:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/ill-turn-off-the-lights-sxitva2ezkos</link>
                <description>از هیبت حدودا سیصد صفحه‌ای کتاب، پنجاه صفحه‌ای موند بود که با خودم گفتم: «این جوایز گلشیری هم چه به سلیقه‌ی من نزدیکن ها. باید بیشتر ازش بخونم.» فکر می‌کنم کتاب زویا پیرزاد، چهارمین کتابی بود که از این لیست متاسفانه کوتاه، کلمه‌هایش را با دست‌هایم می‌نوشیدم و از طریق چشم‌هایم می‌بلعیدم. بعد از سالمرگی، آداب بی‌قراری و آدم‌ها، یک کتاب زنانه از جایزه‌برده‌ها، کمترین چیزی بود که باید به خودم توی این ماه هدیه می‌دادم. ماهی که قرار بود دل به کتابی بسپرم که جایزه بردن بلد هست و هم‌زمان بعد از چهار سال، تلاش و شکست و باز هم روی پا ایستادن، به سمتی حرکت کنم که جایزه‌ی دوران تحصیلم رو با شروع پروژه‌ای که قراره عاشقش باشم، بگیرم.کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»ِ زویا پیرزاد رو با این توصیف می‌شناختم که «بروز سختی و شیرینی زنانگی در یک داستان» و چه خوش توصیفی. قبل از این که برم سراغ کتاب، با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایی که ازش شنیده بودم و بزرگش کرده بودند، توی ذهنم شده بود یه غول؛ یه غول که احتمالا همیشه دست‌-و-رو-شسته و کت-و-شلوار-پوشیده قراره باهاش مواجه بشم. خب من هم انتخابم، یک فمنیسم کت‌وشلواری نبود؛ نه، مرسی! ولی باید از طاقچه تشکر کنم که بالاخره وقت خواب شبانه‌ام، من رو بغل کرد و در آغوش این غول گذاشت تا توی یک آغوش گرم و نرم، داستانی رو بشنوم که احساساتم رو زیر و رو کنه.تصویر روی جلد کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم. - منبع تصویر: ارم بلاگاحتمالا من آخرین نفری هستم که این کتاب رو خونده و تا قبل از من صدها هزار نفر، خوندنش. پس نمی‌خوام مثل همیشه‌ی پرحرفی‌هام، از شخصیت‌ها و روند داستان و فضاش و فلان و بهمان آسمون ریسمون ببافم و ادای این‌هایی رو دربیارم که خیلی حالی‌شونه. این بار می‌خوام از حس‌هایی حرف بزنم که در کنار کلاریس، آلیس، خانم سیمونیان، نینا و بقیه‌ی زن‌های داستان، داشتم. از این که داشتم توی محله‌ی بوارده انگار زندگی می‌کردم و بین زن‌های اون محله بر می‌خوردم. وای که چه‌قدر زندگی زنانه‌ی روشن و در عین حال تلخی به نظر می‌اومد.یکهو به خودم اومدم و دیدم با تمام مدرنیته‌ای که سعی داره به هر زوری که شده، زنانگی‌ام رو به طرز مشخصی برام تعریف کنه و تعاریف دیگه رو تحقیر کنه، دارم هرروز ظرف می‌شورم، دانشگاه نمی‌رم، صبح‌ها بچه‌ها رو از راهرو راهی مدرسه می‌کنم، کتاب ساردو می‌خونم، با مرد همسایه حرف می‌زنم، ماتیک روی لب‌هام رو کمرنگ می‌کنم. یکهو دیدم شدم کلاریس، شدم نینا، حتی شدم ویولت و آلیس! یکهو دیدم چی مهم‌تر از این که زندگی‌ات رنگ آرامش و آفتاب داشته باشه و روزی که ملخ‌ها از آسمون می‌بارن، تنها نباشی؟ یکهو دیدم که پروژه‌ی دانشگاه و ارشد، کیلویی چند؟ یکهو دیدم که من، با این‌همه ادعا، زنانگی‌ام رو کجا جا گذاشتم که این‌قدر باهاش غریبه‌ام؟ یکهو دیدم که سرم شد پر از صدا، پر از جیغ. شدم زنی که زندگی‌اش چیده شده بدون این که بخواد. شدم زنی که سال‌های سال، از این شهر به اون شهر، پی فرار از سیاست و دویده به سمت آفتاب و زندگی بوده. یکهو دیدم افسردگی، نمی‌تونه زندگی و نور رو ازم بگیره؛ ولی می‌تونه معنای جدیدی بهش بده؛ حتی می‌تونه معنای بی‌معنایی بهش بده.خوندن نامه‌ی آرمن به امیلی توسط کلاریس ولی سخت بود برام؛ بیشتر از همه‌اش. بغض شد و رفت نشست ته گلوم. مثل اون سکانس از Before Midnight که زن فیلم، زنانگی‌اش رو فریاد می‌زنه که همه‌ی این سال‌ها پشت عشق و آرامش قایمش کرده بود. مثل اون روز، وسط دعوای مامان. مثل هرروزی که به عنوان یک زن، ازت انتظار دارن که قوی باشی و همه‌چیز تموم؛ دست‌نیافتنی و شکست‌ناپذیر، درست مثل یک مرد. زن درونت رو بکش، نشونش نده، قابل باش، همیشه باش، برای همه باش. در نهایت، اما یک روز یک آینه‌ی نفرت‌انگیز جلوی روت قرار می‌گیره و تمام سال‌های تلاش و مرگ و دوباره از نو زنده شدنت رو جلوی چشمت میاره، یک آینه مثل نامه‌ی آرمن به امیلی؛ که نشون می‌ده هیچ شبیه خودی که فکر می‌کردی نیست. (متن نامه، حاوی اسپویل بخش کوچکی از داستان.)امیلی عزیزم که از همه  زیباتری ---- تا آخرین روز زندگی فراموشت نخواهم کرد. با دستور تو حاضرم تا آن سر دنیا بیایم و از دست مادربزرگ بااستبداد و پدر بدون رحم نجاتت بدهم. من هم از دست خواهرهای احمق و مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غور بزند و پدرم که فقت دوست دارد شترنج بازی کند و روزنامه بخواند نجات می‌یابم. مرگ بر همه پدرها و مادرها و مادربزرگ‌ها.زندگی من تا اینجا، تلفیقی نسبتا ناخوشایند بوده از ترکیب شخصیت‌های کتاب. من گاهی آرمن بودم و آینه‌ی نفرت‌انگیز و قدرنشناسی شدم برای اطرافیانم که بهشون بی‌توجه بودم و همه‌ی عمرم از این که کلاریس باشم و با چنین حقیقتی مواجه بشم، ترسیدم و از روبه‌رو شدن با هرچی آینه‌ هست، فرار کردم. من آرتوش بودم و حرص زن‌ها رو درآوردم، من کلاریس بودم و از خودخواهی‌ها حرص خوردم. من آلیس بودم، در به در عشق، من نانا و سیمونیان شدم، سرزنشگر عشق. من ترسیدم و ترسوندم. من نینا شدم، به خیال خودم نجات‌دهنده و در واقعیت گند زدم. من نوراللهی شدم، حرف‌های بزرگ بزرگ و دغدغه‌های اجتماعی در سر پروروندم و خودم رو کاره‌ای دونستم؛ فرداش گارنیک شدم که وقتی نوک دماغ خودم نیاز به توجه داره، اصلا چرا دیگران؟ من امیل بودم، کمک‌کننده‌ی مهربون، من سیمونیان بودم، افتاده از دماغ فیل و دور از معاشرات اجتماعی. من امیلی بودم، زیبا ولی خرابکار؛ من سوفی بودم، دوست تا ابد همراه. زندگی من؛ جمع اضداد. دانلودوخریدکتابچراغهارامنخاموشمیکنماثرزویاپیرزاد|نشرمرکز|طاقچه(taaghche.com) </description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 00:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ملکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/malakoot-xanbccityt6k</link>
                <description>جلوی یکی از انبارهای کتاب انقلاب در سکوت ایستاده بودیم و ساجده بعد از یه پرسش و پاسخ خیلی کوتاه، ملکوت رو گذاشت توی دست‌های من. با این توصیف که «کتابیه که باید خونده‌ باشی‌اش.» بدون هیچ توضیح دیگه‌ای. گذشت و بدون خونده شدن، موند توی کتاب‌خونه‌ام؛ بین عزاداران بیل و سمفونی مردگان. وای که چه جای درستی برای استقرارش و الان تازه می‌فهمم.وقتی دیدم که چالش این ماه، مربوط به ترس هست و بعد از مواجهه با مقاومت دوست‌هام برای خوندن کتاب ترسناک، لیست رو نگاه کردم و سکوت بره‌ها، توجهم رو جلب کرد. رفتم سراغش توی کتابخونه‌ی ابوریحان دانشگاه. به خاطر تفاوت‌های اسمی و مجموعه‌ای بودنش، یه‌کم فضا گیج‌کننده بود و در نهایت خودم رو راضی کردم که اشکالی نداره که آدم فیلم‌های خوب رو با کتاب‌های معروف جایگزین کنه. بیشتر گشتم توی لیست و بوم، ملکوت بهرام صادقی این‌جا بود؛ درست در صدر لیست کتاب‌های پیشنهادی. کتابی که باید خونده باشمش، باید باهاش بترسم و باید باهاش چالش خرداد طاقچه رو پیش ببرم.طرح جلد کتاب ملکوت و جمله‌ی آغازین کتاب.ملکوت، رمان کوتاهیه از بهرام صادقی، استاد مستقیم هوشنگ گلشیری، که مشهوریت کمتری به هم زده. قلم نویسنده در این کتاب، گویی پرواز کرده و نویسنده، با بندهای نامرئی‌اش اون را تحت کنترل خودش درآورده. توصیفات کوتاه و رسا، فضاسازی کامل و بی‌نقص، شخصیت‌پردازی جذاب و آشنا. با باز کردن صفحات کتاب، نفسم رو حبس می‌کردم و به داخل کتاب کشیده می‌شدم. به شهر کاهگلی قدیمی و کوچکی که بوی مرگ، کوچه‌ها و دیوارهاش رو پر کرده و آدم‌ها برای از بین بردنش، حاضرن دست به هر کاری بزنن. تقابل مرگ و زندگی در جهانی که عجایب، طبیعی‌ان و طبیعت، عجیب. از لحظه‌ی اول، نویسنده ما رو این‌طور با دنیای نامانوس کتاب، آشنا می‌کنه: «در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ی آن هفته، جن در آقای «مودت» حلول کرد...» گویی حلول جن پدیده‌ای تکرارشدنی، باورپذیر و رایج هست.در مواجهه با مفهوم زندگی و مرگ، شخصیت‌های متفاوتی در طول کتاب تصویر می‌شن که هرکدوم مصداق‌های بارز خودشون رو در جامعه داشتن. شخصیت‌هایی که هرکدوم برای فرار از اضطراب وجودی مرگ و کنار اومدن با عذاب‌وجدان‌های قدیمی‌شون، راه حل‌های متفاوتی رو پیدا کردند.- منشی جوان که زندگی رو شبیه کلاف ساده‌ای تصویر می‌کنه که تنها با ملایمت باز می‌شه و نیازی به دندان و جار و جنجال نداره، عشق جایگاه ازلی و ابدی داره و محبت، سرلوحه‌ی زندگی بشر هست. - مرد چاق، نمادی تنومند از اضطراب ناشی از تلفیق مدرنیته با زندگی‌های نوع بشر و عدم سازگاری با مفاهیم نوی زندگانی که مستقیما تبدیل به ترس و بیماری در روان و جسم فرد شده.- آقای مودت، اگزیستانسیالیستی که به هیچ‌وجه حاضر نیست به هیچ بنی‌بشری اجازه بده که در افکارش خللی ایجاد کنه و هیچ اتفاقی نمی‌تونه اون رو از افکار مرگ‌گریزانه‌اش جدا کنه.- ناشناس (که تا آخر کتاب قرار نیست شما از مشخصاتش چیزی بدونید.)، دشمنی در قالب دوست و دوستی در قالب دشمن.- آقای م.ل. انسانی که بهره‌مندی رو عین عذاب می‌دونست و فراموشی رو نعمت بزرگ زندگانی. انسان‌های متفکری که با احساسات‌شون در جنگن و با ورود به مسیر، هدف رو از یاد می‌برن.- دکتر حاتم، شخصیت طناز متفکری که برتری و جدایی خودش از جریان روزگار رو عین رستگاری و خوشبختی‌اش می‌دونه و در راه ثابت کردن این مفهوم تنها و تنها به خودش، تمامی زندگی، تلاش‌ها و اطرافیانش رو قربانی می‌کنه. کسی که تا به حال از لذت‌های زندگی هیچ کامجویی نکرده و در مسیر طنز راهبردی خودش، از همه‌شون دست کشیده.مردم شهر، ساقی؛ همسر دکتر حاتم، شکو؛ خدمتگزار م.ل. و ...نویسنده به خوبی حقیر بودن انسان در مقابل مرگ و حتی زندگی رو توصیف می‌کنه. غم و ترس‌های وجودی در تمام طول کتاب همراه شماست و نفس رو بند میاره. از زیبایی و دقیق بودن تصویر نقاشی‌شده توسط کلمات این مرد، هرچی بگم واقعا کم گفتم. بعد از کتاب تونستم آدم‌ها رو به دو دسته‌ی احمق و احمق‌تر تقسیم کنم که به نظر طبقه‌بندی منطقی‌ای میاد. :) هنوز اما نمی‌دونم مواجهه‌ی درست در مقابل مرگ چیه. فکر می‌کنم متن کتاب به خودی خود، چندان ترسناک نبود؛ البته که شناخت شخصیتی مثل دکتر حاتم و آقای م.ل. به اندازه‌ی کافی ترسناک هست و خوانش کارهاشون چندان خوشایند نیست. اما چیزی که کتاب رو ترسناک می‌کرد مواجه کردنت با خودت بود، با این که بالاخره مرگ اون ته هست، می‌خوای باهاش چی‌کار کنی و چه‌طور زندگی‌ات رو پیش ببری؟ آیا شخصیتی ترسناک‌تر از خود آدمی توی زندگی هر آدم وجود داره؟</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 15:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: تسلی‌بخشی‌های فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shafiezade/the-consolations-of-philosophy-jo6hax41zxuw</link>
                <description>سلام.اردیبهشت قرار بود ماه آرامش باشه؛ کتابی بخونم که به قلبم آرامش تزریق کنه و لابه‌لای رنگ‌های سبز جون‌دار درخت‌های پارک لاله و بادهای خنک و گاه‌وبی‌گاه بهاری، پیاده‌روی کنم. با دیدن پیشنهادهای طاقچه، هیچ‌کدوم‌شون اون‌قدری هیجان‌زده‌ام نکردن که شروع کنم به خوندن‌شون. بنابراین سعی کردم خودم حسم به کتاب‌هایی که همیشه دوست داشتم بخونم رو حدس بزنم و یه کتابی بیرون از لیست رو شروع کنم. اوائل اردیبهشت، رفتم سراغ «از قیطریه تا اورنج کانتی»، با این پیش‌زمینه که همیشه ترکیب فکر کردن هم‌زمان به آمیختگی زندگی و مرگ برای من آرامش‌بخش بوده. و با وجود همه‌ی گریه‌هایی که با کتاب سر می‌دادم و گاهی حتی جلوی پیش رفتن کتاب رو می‌گرفتن، باز هم پیش‌بینی‌ام غلط از آب در نیومد، واقعا اوائل اردیبهشت با این کتاب، سرشار از آرامش بود. اما با خودم فکر کردم که احتمالا بقیه‌ی مخاطبین طاقچه کمتر از من قروقاطی‌ان و این ترکیب، نمی‌تونه جای دمنوش گل‌گاوزبون‌ رو براشون بگیره.برای همین تصمیم گرفتم این بار به عنوانی که نویسنده برای کتابش انتخاب کرده، اعتماد کنم؛ بالاخره هیچ‌کس بهتر از اون نمی‌دونه توی اون کتابی که نوشته، چه خبره. رفتم سراغ کتاب‌خونه‌ام و اولین کتابی که چشمم رو گرفت «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» بود؛ باز هم ترکیبی از زندگی و پیچیدگی‌های اضطراب‌آورش، اما این بار حداقل یک نفر دیگه (نویسنده) هم تایید کرده بود که این ترکیب می‌تونه آرامش و تسلی به دنبال خودش داشته باشه. کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه -  تصویر پس‌زمینه از Jcomp - Freepikتوی این کتاب نویسنده بدون هیچ لاپوشونی و ترسی به اضطراب‌های بشر توی جهان مدرن اشاره می‌کنه و سعی می‌کنه بهمون نشون بده که با استفاده از اندیشه‌های فلاسفه، می‌تونیم سبک زندگی رو در پیش بگیریم که بتونیم زندگی آروم‌تر و زیباتری رو داشته باشیم. 6 فیلسوف بزرگ، سقراط، اپیکور، مونتنی، سنکا، شوپنهاور و نیچه، با آثار و افکارشون به کمک دوباتن میان تا بتونه ایده‌اش رو کامل‌تر ارائه بده. توی هر فصل، زندگی یکی از این افراد تشریح می‌شه و به یکی از معضلات انسان مدرن، پاسخ می‌ده. در ادامه اسم فصل‌های این کتاب و چند بخش ازش که من خیلی دوست‌شون دارم رو میارم.بخش اول: مرهمی برای محبوب نبودن نزد دیگران؛ سقراط و طریقه‌ی سوال پرسیدن فلسفی‌اشبخش دوم: مرهمی برای بی‌پولی؛ اپیکور، تعریف خوشبختی و فهرست دارایی‌هابخش سوم: تسلی‌بخشی در مقابل ناکامی؛ سنکا و بینش واقعیت‌محورشبخش چهارم: مرهمی برای ناتوانیمونتنی و ارائه‌ی تصویر جدیدش از انسان لایق و نیمه‌‌عقلانیبخش پنجم: مرهمی برای قلب‌های شکستهشوپنهاور و قلب متواضعشبخش ششم: مرهمی برای سختی‌هانیچه و پذیرش انسانی‌اشمی‌بینیم که نیازهای جسم‌مان بسیار اندک‌اند،تنها به اندازه دوری جستن از رنجو گستراندن لذات بی‌شمار برای خود.طبیعت در فواصل معین، چیزی بیش از این طلب نمی‌کندو شکایتی ندارد اگر در خانه، هیچ تمثال زراندودی نیستاز جوانان زیبایی که در دست راست مشعل‌های روشن گرفته‌اندتا به ضیافتی روشنایی بخشند که تا دیرهنگام ادامه دارد.چه اهمیتی دارد اگر در تالار، تلألو نقره و درخشش طلا دیده نمی‌شودو طاق حکاکی‌شده و طلاکاری‌شده‌ای نیستکه با صدای ساز عود به لرزه درآید؟برای طبیعت این تجملات اهمیتی نداردوقتی می‌توان با دوست بر روی علف‌های نرمدر کنار جویی روان و زیرشاخه‌های درختی بلند دراز کشیدو با هزینه‌ای اندک، تن را با لذت تمام طراوت بخشید.چه بهتر اگر هوا نیز بر انسان لبخند زندو تغییر فصول، چمن سبز را با گل‌های زیبا بیاراید.نقل قول دیوگنس از اپیکورنقل  قول‌هایی از مونتنیبا خرسندی به موضوع بیهودگی نظام آموزشی‌مان باز می‌گردم: هدف این نظام نه خوب و خردمند کردن ما، بلکه عالم کردن ما بوده، و در این راه موفق نیز شده است... اما مهم‌ترین سوال همانی است که کمتر به سراغش می‌رویم: «آیا او انسانی بهتر و داناتر شده است؟» نباید به دنبال کسی باشیم که بیشتر می‌فهمد، بلکه باید فردی را جستجو کنیم که بهتر می‌فهمد. ما تنها برای پر کردن حافظه تلاش می‌کنیم و تشخیص خوب از بد را رها کرده‌ایم. دشواری متن مانند سکه‌ای است که تحصیل‌کردگان با آن سحر و جادو می‌کنند تا بیهودگی تحصیلات‌شان را پنهان سازند؛ سکه‌ای تقلبی، که حماقت انسان، بسیار مشتاق پذیرفتن آن به عنوان پول است.آن کسانی که معمولا دوست می‌خوانیم، تنها چند نفر آشنا هستند که روابط‌مان با آن‌ها از روی اتفاق یا سازش برقرار شده است، تا به این ترتیب بتوانیم از یکدیگر پشتیبانی روحی کنیم. اما در آن نوع دوستی که من می‌گویم، روح افراد در چنان ترکیب فراگیری به هم آمیخته می‌شود که مرز میان‌شان دیگر مشخص نیست.این کتاب، تقریبا خوش‌خوانه و متنش اصلا سنگین نیست. در یک عصر نسبتا روشن، همراه با چایی و بیسکوییت، می‌تونید بخونیدش و به اندیشه‌های حاکم بر زندگی‌تون فکر کنید. راستش کتابی نیست که بگم اگه نخونید، نصف عمرتون به فنا رفته؛ نه حتی یک دهم و یک صدم و یک هزارمش. ولی از اون کتاب‌هاییه که احتمالا خیلی به فکر می‌بردتون و مجبورتون می‌کنه که راجع به کوچک‌ترین جزئیات افکارتون پرسشگری داشته باشید؛ به همین دلیل هم با وجود جذابیت زیاد و متن روونش،خوندنش برای من خیلی طول کشید. به هر حال، فکر می‌کنم این حرف‌ها، حرف‌هاییه که باید بشنویم و درباره‌شون با یه دوست نزدیک صحبت کنیم؛ حالا نویسنده، جمع‌وجور و مختصر توی یک کتاب برامون نوشته و خب، واقعا می‌ارزه دوست شدن با این کتاب و حرف زدن از این موضوعات باهاش. قاعدتا نظر نویسنده و برداشتش از آثار و زندگی این فیلسوف‌ها، خط پایان فکری ما نباید باشه. می‌شه زیاد نقدش کرد، اما خوندن این کتاب رو من از این جهت پیشنهاد می‌کنم که باعث می‌شه از غرق شدن توی دنیای مدرن و سریع پیش رفتن لحظه‌ها، برای چند ساعت محدود جدا بشیم و به فکر فرو بریم که داریم چه‌طوری زندگی‌مون رو زندگی می‌کنیم.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 13:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: امید</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/hope-ti6vdz4dje4j</link>
                <description>سلام.چند سالی هست که پیگیر، چالش‌های طاقچه رو دنبال می‌کنم. اما انگار توی این دو سال اخیر، جرئت این رو نداشتم که خودم رو توی این رود جاری بندازم و همراه افرادی بشم که می‌شه بهشون گفت کتاب‌خون. گمونم به من نمی‌شه گفت. من گاهی اوقات با کتاب‌ها دوستم و اکثر اوقات غرق می‌شم توی بازی‌های روزگار که من رو از این دوستی غافل می‌کنه. القصه، این روضه شد شروع دوستی من با چالش سالانه‌ی طاقچه که این سومین سالیه که دلم باهاشه و حالا اولین یادداشتیه که انگشت‌هام هم همراهی‌اش می‌کنند. :)یکی از روزهایی که ناامیدی، مشق هرروزه‌ی من بود، بعد از تموم شدن کارم توی شرکت، به عادت هرروزه با نگاه‌های بی‌روحم، قدم‌زنان خیابون انقلاب رو گز می‌کردم به سمت مترو و به ویترین مغازه‌ها نگاهم رو گذر می‌دادم. نشر بیدگل؛ جذاب قابل اعتماد. کتاب امید رو توی ویترینش دیدم، زیبا، تزئین‌شده با نقاشی‌های چشم‌پسند زرد و روشنی از ون گوگ که بدون تعارف و پیچیدگی، خلاصه‌ی کتاب رو در یک کلمه در عنوانش آورده بود. اون کتاب، اونجا بهم چشمک زد و گفت شاید نقاشی‌ خورشید ون گوگ بتونه نوری به چشم‌هام برسونه که روحش دوباره پیدا بشه. اون چشمک رو رها کردم و چند روز بعد، عزیزی کتاب رو برام هدیه آورد؛ انگار که نور رو برای چشم‌هام و روح رو برای جسدم. چالش 1402 طاقچه رو که دیدم، یک بار دیگه نور اومد به چشم‌های من مهمونی. امید، برای فروردینم نوشته شده بود و من هم باید می‌نوشتمش.کتاب امید - نویسنده: استان ون هوفت - نشر بیدگلکتاب امید، نوشته‌ی استان ون هوفت، مجموعه‌ای از افکار نویسنده بر پایه‌ی نگرش ارسطو در رابطه با امیده. این که فرق امید با امیدواری، با آرزو، با دعا و حسرت و چیزهای دیگه چیه؟ لزومش کجاست؟ چه وقت‌هایی هست؟ چه وقت‌هایی نیست؟ چه‌طور تعریف می‌شه؟امید معرف مجموعه‌ای از ایستارها، عواطف و انگیزه‌هاست که در جایگاهی میانه بین شکل‌های افراطی و شکل‌های تفریطی قرار دارد. امید فضیلت‌مندانه در میانه‌ی طیفی واقع شده که در یک سر آن افراط‌های حاضر در خوش‌باوری قرار دارد و در سر دیگرش تفریط‌های حاضر در یاس و تسلیم.در مقدمه (ترسیم نقشه‌ای از موضوع) و دو فصل اول (تعریف کردن امید و امیدوار بودن) نویسنده به تعریف مستند کلمه‌ی امید و معانی مختلفش می‌پردازه. مکاتب و نظریات نویسنده‌ها و فیلسوف‌های مختلف رو زیر و رو می‌کنه و به دنبال معنای انتقالی کلمه‌ی امید می‌گرده و امید را با مفاهیم شبیه به خودش مثل آرزو و حسرت، مقایسه می‌کنه.راستش اگر می‌تونستم این بخش از کتاب رو از عطف جدا می‌کردم و مستقیم راهی سطل آشغال کوچه می‌کردم. حتی وقتم رو برای آتیش زدنش تلف هم نمی‌کردم. برای شروع کتاب، قطعا شروع جذابی نبود و من هم قاعدتا کامل نخوندمش و فقط ورق زدم و ازش گذر کردم. نه چون حوصله نداشتم، واقعا قابل خوانش نبود. مجموعه‌ای از اورثینک‌ها و تحلیل‌های مترویی از کلمه‌ی امید. انگار که نویسنده هر مواجهه‌ای که در عمرش با این کلمه داشته رو برای وارد کردن به کتاب قابل دونسته. بدون هیچ نوع انسجامی، بدون هیچ استدلال منطقی، واقعا ناراحتم که چندین روز از فروردینم رو تلاش واهی کردم برای این که بخش‌های اول این کتاب رو بخونم.در فصل‌های سه تا پنج (امید در درمانگاه، امید و سیاست و امید و دین) نویسنده سعی داره که سه عرصه‌ی حضور مستحکم و قوی امید در زندگی رو به تصویر بکشه و حضور امید رو در این موقعیت‌ها، اثبات کنه. کتاب در اسم‌گذاری‌ها، هیچ تلاشی برای پیچوندن موضوع در لفافه‌های ادبی نکرده؛ همون‌طور که از عنوان اصلی کتاب هم پیداست؛ خیلی ساده، امید، اولین کلمه‌ای که راجع به یک کتاب که سراسر به فلسفه‌ی امید و امیدواری پرداخته، به ذهن خطور می‌کنه. درباره‌ی اسم فصل‌ها هم همین‌طوره.امید در درمانگاهامید جنبه‌ای گریزناپذیر و پرمسئله از تجربه‌ی ناخوشی برای بیماران است، و نیز منبع بسیاری از دوراهه‌های اخلاقی که کارکنان بخش بهداشت و درمان در درمانگاه با آن مواجهند.فصل سوم، با امید شایع در بیمارها برای بهبود شروع می‌شه و در ادامه به ترس از نیستی و مرگ می‌پردازه. این که جدا از مسائل اعتقادی برای دنیای پس از مرگ و خواستار مرگ بودن انسان‌های مذهبی و افسرده در دو سر طیف، به طور کلی مرگ خود ما می‌تونه علی رغم تمام اتفاقات دیگه‌ی زندگی‌مون، برامون توقف امیدها باشه. همین که نتونیم به یک واقعه و لحظه امیدوار باشیم، به اندازه‌ی کافی برای ما در زندگی ترسناک هست. در ادامه به امید موجود در کادر درمان برای بیماران‌شون اشاره می‌کنه و دوراهی‌های اخلاقی رو در بیماری‌های صعب‌العلاج، علاج‌ناپذیر و ملایم براشون بررسی می‌کنه. این فصل هم مواردش اکثرا بدیهی بود و من فقط یک نگاه کلی به سرفصل‌ها و جملات متمایزش انداختم.امید و سیاستباراک اوباما در سال 2004 سخنرانی پرشوری در حمایت از جان کری و جان ادواردز، نامزدهای حزب دموکرات داره:... این، امید بردگانی است که گرد آتشی نشسته‌اند و نغمه‌های آزادی می‌خوانند؛ امید مهاجرانی که به قصد رسیدن به ساحل‌های دوردست دل به دریا می‌زنند؛ امید ناوبانی که در ویتنام با رشادت از دلتای مکونگ پاسبانی می‌کند؛ امید پسر آسیابانی که جسورانه می‌کوشد به رغم انبوه مشکلاتی که سر راهش است توفیق یابد؛ امید پسربچه‌ای لاغرمردنی با اسمی عجیب و غریب که باور دارد آمریکا برای او هم جایی دارد. امید در مواجهه با دشواری. امید در مواجهه با تردید. جسارت امید! در نهایت، همان بزرگ‌ترین عطیه‌ی خداوند به ماست، و همان پایه و اساس این کشور است. باوری به چیزهای نادیده. باوری مبنی بر این که روزهای بهتری در راه است.به طور کلی می‌تونیم از سیاست به عنوان تلاشی اجتماعی و نهادی از طرف یک اجتماع یاد کنیم که برای صورت‌بندی خط‌مشی‌ها، به اتفاق نظر رسیدن در موردشون و نهایتا اعمال اون‌ها در جهت خیر عمومی پیش می‌رن. می‌دونیم که سیاست‌ها هرقدر هم که احتمالا دچار فسادهای مختلف باشن، تمرکز  اصلی‌شون بر حکمرانی خوب و صیانت از شرایط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی‌ هست که در نهایت بهشون زندگی سرشار و شادکام، مطابق با ارزش‌های مورد تکریم‌ خودشون و اجتماعاتشون خواهد داد. با این هدف اظهارشده برای سیاست که بهبود زندگی کسانی هست که با اون نظام سیاسی احاطه شدن و تمرکز بر آینده‌ی بهتر، بعید نیست که امید محور اساسی سیاست به حساب بیاد.من این فصل رو دوست داشتم، خوش‌خوان بود و ایده‌ی نویی رو تحریر کرده بود. شاید بهتر بود نویسنده همین یک فصل رو به طور جداگانه تحت عنوان کتابی به نام «امید و سیاست» منتشر می‌کرد. توی این فصل راجع به نگرانی‌های سیاسی یک کشور و نظامش و چشم امید شهروندان به حکومت برای بهبود مشکلات صحبت کرده بود.امید و دیناگر ما به جهان و وجودمان در آن با روحیه‌ای علمی نزدیک شویم، خدا را پیدا نخواهیم کرد اما این رویکرد نقش امید را کم‌رنگ می‌کند. استدلال من در ادامه این است که باور به خددا مبتنی بر استدلال عقلانی یا سند و مدرک نیست. این چیزی نیست که قوای شناختی‌مان آن را خلق کرده باشد؛ امید است که آن را خلق می‌کند.توی این فصل، می‌بینیم که نگرانی‌های اگزیستانسیالیسم انسان‌ها بررسی و با امید به وجود پدیده‌های متافیزیکی و دین، توجیه و پاسخگویی می‌شه.برای مثال از نگرانی بشر برای فانی، آسیب‌پذیر و شکننده بودن صحبت می‌کنه و اشاره‌اش به این هست که دین با پیشنهاد زندگی پس از مرگ (در قالب یک زندگی متافیزیکی یا تناسخ یا ...) این نگرانی رو قابل کنترل می‌کنه. در ادامه لیستی از نگرانی‌های اشاره‌شده در کتاب رو میارم که به عقیده‌ی نویسنده با امید به حقانیت دین، می‌شه جوابگوشون بود:جستجو برای معنا در زندگیباور داشتن به ذات نیک پدیده‌های اخلاقی در مقابل غیراخلاقی‌هاجستجو برای خاستگاه بودناحتیاج به شفا توسط قدرت آسیب‌ناپذیر (در بعد جسمانی و همین‌طور بعد معنوی)دلواپسی راجع به کشف هویت ذاتینگرانی از تنهایی در جهانخواستاری عدالت و جزای عادلانه در پی خوب زیستنمن این متن رو تقریبا کامل نوشتم و تمام ایده‌هایی که در کتاب نوشته شده بود رو به طور خلاصه، واردش کردم. به «امید» این که دیگه کسی کتاب «امید» رو نخونه و وقتش رو با اورثینک‌های بی‌نظم نویسنده تلف نکنه. :)</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 13:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>