<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گردو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z.shivapour</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:38:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8700/avatar/5JlQfO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گردو</title>
            <link>https://virgool.io/@z.shivapour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سری افکار اشک‌آلود گردو جان</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-fiwgpzn2rljw</link>
                <description>فکر کنم بزرگ شدن یعنی تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی. تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی. تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.تو اشکات غرق بشیو کارتو ادامه بدی. ادامه بدی.</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 18:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره یکی اومد قفل این مرحله رو باز کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-%D9%82%D9%81%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-bl0sxr2xkg45</link>
                <description>پیام داد شما در فاز یارجویی هستی؟ زدم بله. ده روز طول کشید تا بشه. ۶ تایی رفتیم شام. دوست منو شوهرش. دوست دوستمو دوست پسرش. دوست دوست‌پسرش و من. مثل یه گردو ی خسته و نخوابیده و خسته از روز پرکار و پربازده، سر قرار حاضر شدم. تیپ زده بودم ولی نه آنچنانی! منتظر شدیم تا دوستان برسن. تا رسیدن دیدم دِلِی دلی دارن می رن سمت منو که گفتم واسه من زودتر یه چایی بگیرین. نه تنها به نفع من، که به نفع همتونه. انقدر مغز گردوییم خسته بود که واقعا حال نداشتم تمرکز کنم متین و موقر باشم. خود خودم بودم. همون گردوی خسته ای که تو اوج خستگی جوری اوج می گیره که یکی باید بیارتش پایین. کلی سوتی هم دادم که باحال بود. خندیدیم.:دی گویا همین قضیه به دل دوستان نشسته بود. صداقت و روراستی تو ابراز احساسات و شیطنت و غم همه رو خوردن! به دل ما هم نشستن دوستان. اینکه بلد باشن چطور ارتباط برقرار کنن که بعدا معلوم شد کوه تجربه هستن ایشون:)))چرا اینا رو می نویسم؟ چون طی ۴ تا قراری که گذاشتیم، تعداد تیکایی که برای هر کدوممون می خورد، هی رفت بالا. هی احساس کردیم چقدر میشه این رابطه رو عمیق کرد و لذت بردو... خداحافظی.  دوستمون اولین کسی بودن که اومدنو تونستن ترک بندازن به پوسته ی سفت این گردوی چغر. اونقدر چغر که شک کرده بود اصلا می تونه دلش بلرزه یا نه. گویا لرزید. کم ریشتر بود ولی خب همین هم یعنی قفل خیلی مرحله ها باز شد. سخت گذشت. این چند روز سخت گذشت ولی آسون تر از چیزی بود که فکرشو می کردم. اما فکر کنم برای اون سخت تر باشه. هر دفعه یادش میفتم دعا می کنم که براش راحت تر بگذره... زودتر بگذره. از همه چی. چرا اینا رو می نویسم؟ چون تا وقتی سرم گرم کارای الکی پلکیه، کارم پیش می ره. می رم سر کار اصلی... اینترنت یاری نمی کنه، زل می زنم به صفحه... و هیچی به ذهنم نمی‌رسه. نمی دونم دیگه چی کار می تونم بکنم. همین جوری می مونم. چرا اینا رو می نویسم؟ چون مثل یه کاپشن خیلی گرم بود وقتی عصری داری تیک تیک می لرزی. چون فهمیدم به دل نشستن یعنی چی. چون فهمیدم این جریان مهر که بین دو نفر رد و بدل میشه چقدر می تونه صبر بده برای عبور از خیلی چیزای دیگه.اینا رو می نویسم چون قطار حال و احوالم از ریل خارج شده بود. اون اومدو طی همین چندتا قرار برش گردوند رو ریل. فکر کنم همیشه ممنون و دعاگوش باشم. خوب بود و کوتاه. ایشالا هر جا هست سرش سلامت باشه. دلش آروم.  پ.ن: خیلی این حرفا شبیه گردویی که می شناسم نیست. حتی دوره. اما خوشحالم که با این بخش از خودم رو به رو شدم. قشنگه. </description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 16:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردو یه میمونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-ojkjxuupua51</link>
                <description>امروز بحث کار بود با رفیق/همکار/مربیم در مورد کارم و اینستا و لینکدینم. داشت می گفت برای ماجرای کاریم لازمه از اول یه دست به سرو گوشش بکشم. در واقع داشت می گفت خاک تو سرت که لینکدینتو ول کردی یه گوشه داره خاک می خوره! :)))) بهش گفتم ببین،‌ من تحصیلاتم بی ربطه. شاخه به شاخه است. اما دوستش دارم. دلم نمی خواد یه صفحه تر تمیز بیارم بالا. من همه اونا رو دوست دارم. دلم می خواد هرکیم میاد صفحه امو ببینه،‌ ببینه من بیوتک خوندم،‌ ام بی ای گرفتم و کارم کوچینگه. دلم می خواد این شاخه به شاخه رو ببینه چون این،‌ &quot;منم&quot;! قدیما این شاخه به شاخه پریدن بهم اضطراب می داد. چون من یه آدم متمرکز که فقط هدفشو می بینه و داره سوراخ می کنه که متخصص بشه و &quot;موفق&quot; بشه،‌ نبودم. چون من با شاخه به شاخه پریدن به جایی نمی رسم. میشم یه اقیانوس به عمق یه سانت. به درد کسی نمی خوره!!! امان از این به درد بخور بودن/ نبودن!!! یه عمر دویدم واسه به درد خوردن! به درد خوردن تو همممممممممممه جاهای جهان! هنوزم می دوم. اما می دونی چیه؟ گردو مدتیه عاشق این شاخه به شاخه پریدنای میمون وارش شده. به کسی نگین دارم پایتون یادم می گیرم چون دوست دارم!‌ در نهایت بدردم هم می خوره. ولی اون &quot;نهایت&quot; هدف من نبوده. واسه بستن دهن منتقدین خوبه که گیر سه پیچ ندن،‌همین!‌ من یه کوچِ زیست شناسِ روانشناسِ برنامه نویس میشم. آیا بهترین برنامه نویسم؟‌اصلا! ولی از هر کوچ زیست شناس روانشناسی بهتر کد می زنم. آیا روانشناسم؟ روم میشه کنار یه روان شناس به  خودم همچین صفتی رو نسبت بدم؟ ابدا! اما از زیست شناسا و کد نویسا بهتر روان رو می شناسم:) . جایگشت بقیه صفتا رو هم خودتون بزنین. دارم کیف می کنم با این شاخه هایی که پریدم روشونو مدتی دنیا رو از روشون تماشا کردم. به حق دنیای متفاوتی به نظر می رسید. یه چیزی برام مشخصه. اگه قرار باشه یه صفتو به خودم نسبت بدم برای عنوان شغلیم،‌ اون لایف کوچه! لایف کوچی که از قضای روزگار نوجوونا رو خیلی دوست داره و ترجیح میده نوجوونا رو هم ببینه. خدا رو چه دیدی. شاید وقتی فقط نوجوونا رو دیدم. پ.ن: دلم برای اینجا تنگ شده بود، همه ی اینا بهانه بود...خخخ گفتم میمونش خوشگله! نگو مجسمه اس:/</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 23:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند تقدیم روح آستیگمات گردوییم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-xuqnsuthphfh</link>
                <description>مدتیه بعد از گشت و گذار تو خاطرات کودکی یه چیزی واضح شده. من تقریبا همیشه غمگین بودم. من بازی گوش بودم. از یاد گرفتن لذت می بردم، از کاردستی درست کردن، از ورزش کردن به خصوص. با این حال اکثر اوقات غمگین بودم. طی ماه های گذشته یاد گرفتم چقدر یک انسان داستان ساز و داستان سراست. غمگین بودن داستان من بوده یا واقعیت این زندگی گردویی؟امشب از مامان پرسیدم:‌- مامان من بچه بودم،‌ بچه ی شادی بودم؟- ( همین جور که موهاشو می بافت) نه... هیچ وقتم نفهمیدم چرا.- هممم... داشتم همین جور می رفتم عقب. می خواستم ببینم چقدرش داستان منه :) ... پس فقط روحم آستیگماته...راستش کمی خوشحال شدم. مثل بچه ای که از اول چشماش ضعیفه و نمی دونه بقیه آدما دنیا رو چطور می بینن،‌ منم همیشه دنیام این شکلی بوده ولی این دنیا واقعی نیست. این یعنی همه ی آدما ناراحت نیستن. دنیا جوری خلق نشده که یه روز هایی آفتابی باشه، شادی رو تجربه کنی و زنده بمونی. باقیش همه بارون و مه و خاکستری،‌ خاکستری، خاکستری...یه لبخند خوشگل گل گشاد تقدیم روح آستیگمات قشنگم :) دنبال عینکم براش. نمی دونم می شه لازیک کرد یا نه... نشدم فدای سر جفتمون. تا آخر با عینک قشنگم قیافه می گیریم. :)پ.ن: صحنه هایی که کاراکتر اصلی یه جای امن ،‌ مثلا یه جای خلوت یا کنار یه رِفیق، دردناک زار می زد، مثل غذایی بود برای بخشی از روحم که همیشه گشنه اس و فقط از این جنس صحنه ها تغذیه میشه. مثل یه زندانی تو سیاه چاله کثیف و نمور... یه زندانی آروم که زل می زنه بهت تا وقتش برسه و یه تیکه نون خشک شده پرت کنی جلوش... من زندانبان خوبیم. گاهی براش پیش غذا یا دسرم می برم. آهنگایی که مرثیه ایه از از دست دادن عشق واقعی. گفتم که &quot;زندان&quot;بان خوبیم. اون قدر بهش غذا نمی دم که جون بگیره ولی اونقدری بهش می رسم که زنده بمونه و نزار و بی جون،‌ بیهوش نشه ته اون سیاه چال سنگی لجن گرفته...پ.ن۲: اون بچه غمگین الان داره ۲۸ سالگیشو پر می کنه...بزرگ شده. مثل همه ی بچه های غمگینی که بزرگ می شن. و این برای من قشنگه. :)‌ برای اولین بار دارم همچین اتفاقی رو می بینم. مهم تر از اون دارم درک می کنم و این خیلی جذابه. مشتاقم ببینم بقیه اش چی میشه! *___* ( این مثلا همون ایموجیه اس با چشمای ستاره ای :)))) )اشکالی نداره اگه خوب نیستی :)</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 23:22:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خودم تا 30 سالگی وقت می دم.</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-30-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85-zav8oygbyyp5</link>
                <description>فکر می کردم سا هه جونم. یه پسر فقیر از یه خانواده فقیر. پسری که عاشق رویاشه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. جون می کّنه. باباش بین اونو برادر بزرگترش هی فرق می ذاره. هی فرق می ذاره. هی فرق می ذاره. هی فرق می ذاره. هی فرق می ذاره. هی فرق می ذاره و مدام سرزنشش می کنه. بهش گیر می ده. تیکه می اندازه... هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. هیچش می کنه. پسری که تنهایی مشکلاتشو حل می کرد. زخم می خورد. تحمل می کرد. زخم می خورد. تحمل می کرد. بیشتر جون می کند... پسری که موفق شد. به رویاش رسید. رویایی که از رویای همه ی خانواده بزرگتر بود. پسری که تنها بود. پسری که تنهاست.اما من ... وون هه هیو ام... لعنتی... پسر یه خانواده مرفه. پسری که لای پر قو بزرگ شده. عاشق رویاشه. در ظاهر کسی باهاش مخالف نیست. اما کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. کنترلش می کنن. همه چیزش مال اوناست. هیچش مال خودش نیست. حتی تعداد فالوورای اینستاش. فیکه. هرچی داره و فکر می کنه با تلاش خودش به دست آورده فیکه. خودش، فیکه! هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. هیچی نیست. اینا رو تو 28 سالگی می فهمه. له میشه. اما تنهایی له میشه. به کی می تونه بگه چه حالی داره؟ تهش؟ هیچی نشد. رفت سربازی. رویاشو ول کرد؟ تو سریال هیچی نگفتن...من دوست داشتم سا هه جون بودم. اما وون هه هیو ام. دختر مرفهی که کنترل شد. هیچش کردن. هیچ شد. دختری که چند ماه دیگه 27 سالش تموم میشه و تازه داره می بینه تمام تصوراتی که از قدرت و من می تونماش  تو ذهنش داشته... مال خودش نیست. نمی دونم کدوم پدر مادر بیشتر ظالمن. اونایی که بچه هاشونو ول می کنن یا اونایی که جوری لای پر قو نگهشون می دارن که لازم نباشه دست و پاشونم تکون بدن. انقدر ازشون خشم دارم که نمی دونم باهاشون چی کار کنم. انقدر بابت اینکه ازشون دلخورم احساس گناه می کنم که نمی دونم چی کار کنم. انقدر خوبن و زخمای کاری بهم زدن که نمی دونم چی کار کنم.  دارم پاره می شم این وسط... گند زدن، گــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــد! گند زدن به زندگیم. به تواناییام. همه ی سختیایی که تو این 26 سال می تونستم ریزه ریزه باهاشون مواجه شمو کم کم قوی شم، حالا مجبورم یهو تحمل کنم. تو شرایطی که خیلیای هم سن من قوی تر و جلو تر از منن. ظاهر من از خیلیا بهتره. اما هیچیش مال خودم نیست. من هیچی نیستم... حالم ازش بهم می خوره. حالم از این حس و باعث و بانیاش بهم می خوره. ولی این باعث و بانیا انقدر خوبو مهربونن که ... کاش نبودن که لااقل راحت ازشون بدم میومد. انقدر وسط این احساس خشم و عشق کش نمیومدم. اونا، اون سه نفر آدم سوپر موفق تصمیم گرفتن از کوچک ترین عضو خانواده به بهترین و کامل ترین شکل حفاظت کنن. فلجم کردن... حس آسیب پذیری و بی دستو پایی که بهم دادن... خیلی زیاده. انگار تمام مدت منو گذاشتن تو یه آکواریوم که یه وقت ماهیای بزرگتر اقیانوس منو نخورن، زخمیم نکنن... خودشون اون بیرون آزاد و رها راحت تو اون اقیانوس زندگی می کنن. گنده شدن. هی به من میگن یه وقت نیای بیرون از آکواریومتا! خطرناکه... بعد میگن چرا قد ما بزرگ نشدی؟! خیلی لعنتین.......واقعیت اینه نمی تونم همیشه انقدر از دستشون عصبانی باشم. نمی تونم محبتاشونو ندیده بگیرم. نمی تونم نیتشونو ندیده بگیرم، زحمتاشونو... به خودم تا 30 سالگی وقت می دم هر چقدر دلم می خواد ازشون بدم بیاد، عصبانی باشم. به خودم تا 30 سالگی وقت می دم تا از این آکواریوم تحمیل شده راحت بیام بیرون. زخمی زیلی و ضعیف ولی رها... مویز می گفت برای زنده موندن چاره ای جز این زندگی که کردی نداشتی... خودتو سرزنش نکن... راست می گه. ولی هنوز نمی تونم از فکر اینکه همه ی این ناتوانیا تقصیر منه و این من بودم که همه ی این سالها قبول کردم تو اکواریوم بمونم و همه چی تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، تقصیر منه، رها کنم. به  خودم تا حدود 30 سالگی وقت می دم. من سا هه جون نیستم و این برام خیلی دردناکه. فاصله تصورم از خودم و واقعیت خیلی زیاده... یه دره بزرگ و عمیق که باعث همه ی این خشما و عصبانیتا و استرسا و حس آسیب پذیری و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه شده. به خودم تا 30 سالگی وقت می دم این دردو حاشیه هاشو حل کنم. هر چی نیستم به کنار، نمی تونم به خودم اجازه بدم هه هیو ای باشم که فهمید هیچی نداره اما هیچ کاری نکرد. به هیچ بودنش ادامه داد. نمی تونم اجازه بدم ببازم! من به این زندگی نمی بازم. نمی بازم!!!پ.ن: دهه 20 تا 30 دهه ایه که خودمونو از تاثیری که پدر مادر رومون دارن بیرون بکشیم. 30 به بعد همه چی پای خودمونه. به امید ظهور</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 00:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او ی گردو</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A7%D9%88-%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-w2yjyzcgwrqh</link>
                <description>دیشب تصمیم قطعیمو برای رد کردنش گرفتم. حالا یک نفر به تو نزدیک ترم.لبخندزنان منتظر اولین دیدارمون می مونم.پ.ن: ویرگول تذکر داد حداقل باید 300 کاراکتر داشته باشه پستم. :| به نظرتون 300 تا شد یا ادامه بدم؟</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jul 2020 16:54:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فدای سرت گردو جان، دورت بگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-zi1z5dl6ws3q</link>
                <description>گردو با ناراحت بودنش و نتیجه ی اون یعنی موفق نشدنش خیلی می جنگه. سخت گیر شده سر بچه اش که باید شاد باشه تا بتونه موفق باشه. چون اگه قرار نیست موفق بشه پس واسه چی هست؟ اما انگاری میشه زنده بود، زندگی کرد و موفقم نشد. یعنی اگه نشدی فدای سرت. فدای سرت مامان جان که رفتیو نشد. فدای سرت که زور زدیو نشد. چیزی از محبت من نسبت بهت کم نمی شه که. من تو رو واسه خودت می خوام...گردو اگه برسه به این پذیرش، به خاطر خوشحال نبودنش خودشو می بخشه. به خودش میگه: فدای سرت که شاد نیستی. فدای سرت که ناراحتی. اشکالی نداره. فدای سرت...همینخلاصه که گردو ترجیح می ده شاد باشه ، ترجیح میده موفق باشه، ترجیح میده برسه. اما اگر نشدفدای سرش!</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 20:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردو را چه به پیری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-rqzedflh1viq</link>
                <description>فکر کنم گردو برای اولین بار داره روند پیر شدنو تجربه می کنه. با سابقه 26 وصل بودن به شاخه، برای اولین بار حس می کنه ترجیح می ده برنامه حاضر شدنشو تغییر بده تا استرس اخم و تخم باباشو به جون بخره. انگار قدیما جون داشت هم سرحال باشه هم استرس داشته باشه هم کاراشو بکنه؛ اما الان ترجیح میده استرس نداشته باشه تا سرحال بمونه...نداشتیم از این قرطی بازیا!چند سال هست که وقتی به بچه ها نگاه می کنه حظ می کنه از حجم انرژیشون و این اواخرم متعجبه چطور اون حجم از انرژی جمع شده تو این بدنای ظریف و کوچولو...اما می دونین؟ این حسا انگار بخشی از جوونی و بزرگ شدن بود، نه پیری! :|پ.ن: پیر باباته! p: الان گردو پیره کدوم حساب میشه؟</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 00:59:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سری خدمات جدید گردو</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-hl3avj9t6cfe</link>
                <description>عجیبه. واقعا عجیبه. گردو بازم داره بزرگ میشه، رسیده میشه. خوشحاله. از قوانین حاکم بر عالم خوشحاله. از اینکه همیشه می تونه رسیده تر شه و هیجان پخته تر شدنو تجربه کنه خوشحاله. حقیقتش اینه که گردو سالهاست خجالت زده ی پدر مادرشه. از وقتی یه توده ی سبز کوچولو بوده حس می کرده چقدر مامان باباشو اذیت می کنه. چقدر دستش خالیه جلوشون. چقدر مایه ی عذاب بوده. مخصوصا مخصوصا مخصوصا مخصوصا و تا بی نهایت مخصوصا دوران نوجوانیش. بعضی وقتا مامانش برای دلداری دادن بهش می گفت &quot;همه ی بچه ها همینن مامان جان.&quot;...&quot;بچه ها تو سه-چهار سالگی و نوجوونی خیلی موجودات سختین. چون فکر می کنن دیگه بزرگ شدن در حالی که بچه ان. این دوران سخت ترین دورانه. برای همه هم همینه مامان جان&quot;... گردو آروم می شد... اما گردو بیشتر می خواست. گردو می خواست دنیا رو به پاشون بریزه ولی می دونست نمی تونه. پس راضی می شد به اینکه فقط معمولی باشه... اما نمی تونست.  ذاتش اجازه نمی داد. انگار گردو بودن کافی نبود و باید تبدیل می شد به انگور! نمی تونست ! نمی تونست بیخیال فکرای مغزش شه. نمی تونست وقتی افسرده اس، افسرده نباشه، وقتی عصبانیه، عصبانی نباشه... وقتی معنی زندگی و هویت خودشو گم کرده، آروم باشه، مطیع باشه، سر به راه باشه. گردو می دونست دیوونه بازیای دوران نوجوونیش، کاراش در جواب اذیت و آزار مدیریت مدرسه، چقدر خون به جگر مامان و خانواده اش می کنه. می دونست زیر پتو گریه کردناش زندگیو به بقیه تلخ می کنه... اما نمی تونست جلوشونو بگیره. خوش بختانه یا شوربختانه، گردو یه حقیقت تو زندگیش داره که خودآگاه و ناخودآگاه به سمتش می ره: &quot; یا مشکلو حل می کنیم یا حل می کنیم. دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره!&quot; گردو الان بزرگتر شده. بزرگتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیش. گردو کم کم داره ثمره ی تمام زحمتای ندیدنیش برای بزرگ شدنو می بینه. و حالا برای اولین بار در ایران(!) گردو غم و رنج دست خالی بودن پیش خانواده شو گذاشته کنار. کمری که زیر بار این احساس گناه قدیمی خم شده بودو صاف کرده و تصمیم گرفته همه چیزو با عشق دادن بهشون جبران کنه. البته این ایده نوئه. هنوز پخته نشده. قدمای اجرایی متناسب با مخاطبو پیدا نکرده اما حداقل مسیر معلوم شده. همون طور که قبلا هم گفته بودم، گردو می دونه احتمال اینکه به اهداف زندگیش برسه ولی اون اهداف چیزای مورد تایید خانواده نباشن هست. گردو اینو می دونست و همیشه یه ابر خاکستری غم آلودو بالا سرش با خودش همه جا می برد. انگار جز زیر سایه ی اون نمی تونست حرکت کنه؛ اما حالا همین جا، از تریبون ویرگول، مراسم تودیع و معارفه رو به جا میاره. تشکر می کنه از زحمات ابر تپلو ی خاکستریِ همراه که هیچ وقت ترکش نکرد و تمام سعیشو کرد تا از گردو مواظبت کنه و همچنین ابر سفید چاقالو پاقالو رو به عنوان یار بعدی خودش معرفی می کنه تا برن باغچه رو کشف کنن ببینن برای عشق ورزیدن به مامان بابای گردو چه کاری از دستشون برمیاد. همچنین از همینجا از همه ی عضلاتِ کمرش تشکر و معذرت خواهی می کنه به خاطر همه ی این سالهایی که زیر بار احساس گناه، خم و گرفته باقی موندن. عکس ابر روی سر گردو نداشت مجبور شدم اینو بذارم</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 02:32:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای یک گردو کیه؟ شاخه، تنه یا ریشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-p6zvhohuc9o7</link>
                <description>بابای گردو امشب خیلی بابایی کرد. همیشه اینجوریه اما دیدین یه وقتایی انگار آدما عصاره ی نقششونو می گیرن و تحویلت می دن؟ دیدین اون لحظه آدم دلش می خواد غرق بشه توشون؟ زمان و همه ی چیزای محدود کننده حذف شن و فقط باشی و باشن تو اون لحظه؟امشب گردو آه کشید و زیر لب چیزی گفت. باباش همین جور که داشت آماده نماز می شد ازش پرسید چی شده؟ گردو گفت: من اگه می فهمیدم چِمه، خیلی خوب می شد. پیشنهاد بابای گردو اول ورزش بود. بعد اینکه گردو تکلیف درسشو مشخص کنه. یا بره سر کار. شما نمی دونین ولی این &quot;یا&quot; یک دنیا بود که گردو از دهن باباش می شنید. انگار سفر دور و درازیو طی کرده بودن که به این &quot;یا&quot; برسن. بابای گردو، تو اون چند دقیقه، وقتی داشت در مورد اینا حرف می زد، خیلی بابا بود. تمام عصاره ی پدرانگی، هر آنچه که توصیف یک پدره، از هر زاویه ای، قطره قطره ریخته می شد تو وجود گردو... و گردو بر خلاف عادتش، اون چند لحظه رو فقط بود. تایید می کرد، نه فقط با زبون که با دلش... و نگاه می کرد به باباش، به مرد زندگیش، به همسفری که راه طولانی رو طی کرده بودن تا به اون لحن و اون کلمات و اون &quot;یا&quot; برسن. گردو می دونست تمام حرفای باباش درسته؛ اما خودش جوابی براش نداشت. دنبال جوابه... اما می دونین؟ پیدا کردن این جوابا مستلزم کلی کار فکری و مشاوره گرفتنه که کسی جز گردو نمی تونه ببینتش... از بیرون بی عمل به نظر میاد. و حقیقت داره که گردو مبتلاست به بی عملی. و این حالشو بد کرده. آره حال گردو خوب نیست اما هیچ اشکالی نداره. گردو در کنار همه ی ترجیحاتش، امیدواره و از ته دلش ترجیح می ده زودتر به جواب برسه؛ نه فقط واس دل خودش که برای حال دل بابا گردو. کاش گردو بتونه تو هر مسیری که پیش میره، در کنار همه ی دستاوردایی که تعریف می کنه، چهارتا دستاورد ملموس دیدنی هم داشته باشه که نشون باباش بده، بگه &quot;هدیه به تو. برای تو آوردمش. بدون که دوست دارم.&quot;</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:06:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اونم رمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nmd6lffnkkcq</link>
                <description>امروز شصت صفحه کتاب خوندم. شـــــــــصــــــــت صفحه. اونم رمان! &quot;بریت ماری اینجا بود&quot; نوشته ی فردریک بکمن. یادم نیست اخرین بار کی بود که &quot;کتاب خوندم&quot;. زور چپون نبود. دستور نبود. نه دستور یه آدم بیرونی نه دستور یه میل درونی خرکی برای بردن یه مسابقه ی کذایی ساختگی بدرد نخور. مغزم ، شایدم دلم، خیلی موافق نیست بگم بدرد نخور. اما خب تلخ بود. توهمی بود. انگار گاز توهم زا زده بودن تو هوا. خوب شد اومدم بیرون. الان اما سخته. شایدم راحته و من عادت ندارم. ساکتم. به نظرم میاد کار زیادی ندارم درحالی که قبلا همین کارا به نظرم زیاد میومدن و لازم داشتم انجامشون بدم. الان اما انگار اوضاع عوض شده. کیسه جوراب کثیفا آویزون تخته ی پایینی تخت ، قبلا منتظر بود که جوراباش برن تو آب گرم خیس بخورنو شسته شن. اما انگاری الان جزئی از دکور اتاقه. مخصوصا که الان اتاق نسبتا مرتبه. تصور جمع کردن موهای کف اتاق تصویر جذابی بود برام که الان همین جوری انجام شد. می دونی، موهای کف اتاقم با این فرچه جدیده جمع کردم. فرچهه درواقع یه قطعه ی پلاستیکی زرد رنگه با دسته ی سفید که وقتی مهد کودک می رفتم خونه ی همسایه مون دیده بودم. وقتی از کاره زدم بیرونو در حال سم زدایی روانی بودم، بعد از چند سال با مامان رفتم خرید، اونم شهروند! از این فرچه ها دیدم. پرت شدم به خونه خواجه عبدالله ، خیابون تیسفون، طبقه چهارم خونه ی همسایه. فرچهه رو خریدم. تازه فهمیدم وقتی اون یکی رِفیقه می گفت &quot;اگه موهایی که کف اتاقت ریخته رو سرت بود از منم بیشتر مو داشتی&quot; یعنی چی. اگه قدیم بود می پریدم جارو رو با ذوق میاوردمو کل اتاق مرتب شده رو جارو می کشیدمو حض می کردم از نظم و نظافت محل اسکان. اما الان، جدیده. دیگه قدیم نیست. الان زل زدم به لکه های سیاهی که معلوم نیست از کجا اومدن رو فرش شسته نشده ی اتاق. گفتم برم لکه بر فرشی رو بیارم که با کلی ذوق خریده بودمو الان نسبت بهش ذوقی ندارم. بعد با حال خسته ی لش کرده ای گفتم نه بابا. چه کاریه؟ جارو کنی بهتره. بعد لکه بر بزن. برای همین رفتم کتاب &quot;بریت ماری اینجا بود&quot; رو آوردمو خوندم. کتابو که بستم یه دور زدم و یه حالی که اگه به بلوغ می رسید می شد اسمشو گذاشت &quot;ذوق&quot; یه دستی تکون دادو گفت تو ویرگول بنویس کتاب خوندی. اونم رمان! پ.ن: نه تمرین بودن می کنم نه تمرین کار کردن نه تمرین هدف گذاری نه تمرین انجام کارای معلوم الحال نه هیچ غلط دیگه ای. ساعت ها دارن می گذرن. من نه حال بیرون رفتن دارم نه حال تو خونه موندن. نه حوصله قرار گذاشتن دارم نه حوصله ی تنها موندن. باید برم چایی بریزم. شایدم دم کنم؟ یهو دیدی با یه هات چاکلت اومدم پشت میزو زل زدم به یه صفحه ای که اصلا نمیشه حدس زد موبایله یا تبلت یا لپ تاپ. خوبه کتاب خوندنو شروع کردم. اونم رمان!</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 18:50:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی نقطه کجایی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A2%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-umgi19dxr7xj</link>
                <description>سرگردون بودم بین این که از کارم بیام بیرون  یا ادامه بدم قرار نیست این همه سختی بی نتیجه رها شه پس قرار به موندن شد حالا باید کیفیت موندنو عوض کنم سخته تکلیف شادی چی میشه تکلیف مرگ زودهنگام چی میشه تکلیف زندگی طولانی چی میشه تکلیف گردو و آرزوهاش چی میشه تکلیف خوشبختی لذت شادی شکر چی میشه تکلیف ایده ها و علائق من چی میشه انقدر کار سخت شد انقدر نمیخواستم کسی دخالت کنه که شبیه قدیما می خواستم فرار کنم اما میدونستم فرار راه حل نیست و من دنبال جواب میل به زندگی خوشحال از یک طرف و میل به دستاوردهای بزرگ از طرف دیگه داره گردو رو تیکه میکنه اما ناگهان چند دقیقه پیش شادی دستاورد فکر موندن نیاز به هوای تازه همه به یک نقطه رسیدند باید کار خودمو شروع کنم لازم نیست برم تو یه شرکت دیگه کار کنم لازم نیست از خود هم صحبت کنم اما میتونم زمان بزارم و ایده پردازی کنم و تا جای ممکن عملیشون کنم شاید اینجوری حتی کمتر سر کار اذیت بشم</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 15:10:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه می دم :/</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85-migwtfdddf7u</link>
                <description>امشب سخت شد. امشب برای گردو ، موندن سخت شد. سخت تر از همیشه. حتی سخت از اردیبهشت و اون بلبشو. دلم خواست برم. اما تکلیف اون همه سختی و فشار چی می شد؟ نه. نمی تونستم بدون نتیجه بزنم بیرون. اونم به خاطر آدما. نه ذات کار. به خاطر آدمایی که همه جا هستن و حتی اگر کار خودمو راه بندازم باز قراره بهشون بربخورم... اما حقیقت اینه که ذهنم بهانه ی خوبی میاره: اونجا تو رئیسی اما اینجا نه! ... باید کتاب &quot;کار کردن با تو مرا بیچاره کرده استو&quot; بخونم!!! دل گردو نشکسته. فشرده هم نشده. اما خود گردو فشرده شده. کی قراره گشایش حاصل شه نمی دونم. بهتره برم سراغ تمرین ABC . ببینم دقیقا چه مرگمه...&quot;دلم می خواد به جای اسمش بهش بگم خانم فلانی. برای همه عجیب میشه. اما این جنگه منه! این انتقام منه.&quot;... ذهنم میگه این بچگانه اس. تحقیر می کنی خودتو... دلم می خواد بزنم زیر میزو بگم &quot;منو از خودتون ندونین مخصوصا شما خانم فلانی.&quot;... اما می ترسم. می دونم چقدر توانایی ندارم. و می ترسم دستمو از تو دست تازه دراز کرده اش بکشم بیرون. دو راه بیشتر ندارم. یا بگم خودتونو از وسط زندگی کاری من بکشین بیرون یا همین منوال اعصاب خورد کنِ باعث ریزش موی سوزاننده ی معده رو پیش بگیرم...باید استغفار کنم. آدم و غیبت و تحقیر و چرت و پرت دورم زیاده. دلم می خواد یادم بمونه هر وقت ازشون جدا می شم استغفار کنم...جالبه قرار بود متن یه چیز دیگه باشه. حالا شمام بی خیال شو. اقا می خواستم جا بزنم. نزدم. اما حالم خوش نبود. خیلی حس درونم قوی بود. گفتم باز برم تفعل بزنم به جعبه کادویی مویز. مطمئن بودم، ایمان داشتم متن مناسبم میاد. حالا یا همدلی یا یه نصیحتی چیزی. این اومد:اگه عکس صافه اگه کجه، دوست دارم! :| تونستم منظورمو برسونم؟؟؟</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2019 01:25:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد مدت ها سلام علیکم</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%DA%A9%D9%85-w9gjgtxz4x0a</link>
                <description>گردوی دوستی داره به اسم مویز که یه کادو تولد عالی امسال بهش داد.  یه جعبه تزیین شده که توش یه عالمه کاغذ های کوچولوه و توی هر رول کاغذ یک جمله یا یه پاراگراف ای نوشته شده.مدتی پیش که گردو خیلی برآشفته و مشوش بود تفعلی زد به جعبه اش و این براش اومد:گردو دید واقعا به نوشتن نیاز داره و همین شد دلیل برگشتنش به ویرگول. </description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 23:33:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندبازی بیاموزیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%85-hazozftm2jpm</link>
                <description>اتفاقات جدیدی داره برام میفته. به عنوان یک گردو دارم پی می برم به اهمیتِ تعادل بین کار و استراحت، استمرار یک کار فرح بخش برای پرواز روح و استرسِ حفظ دیسیپلین برای تبدیل کاری به عادت و... . همون اوایلی که از برادرم، خدای برنامه ریزی و حرکت مستمر و گام به گام، پرسیدم چطور برنامه ریزی کنم، چندتا نصیحت بهم کرد. یکیش این بود : حتما یه روز تو هفته رو کامل خالی کن. براش برنامه نریز. اون روز تصمیم بگیر می خوای چی کار کنی. می خوای فیلم ببینی، دراز بکشی، بری سینما، هرچی. و دومین نصیحت اینکه: حتما برنامه اخر شباتو خالی بذار. پرش نکن. همون اوایل هم حرفشو شنیدم و فک کردم یاد گرفتم. الان حداقل 8 ماه از اون روز می گذره. اما تازه چند روزه متوجه شدم من &quot;نیاز&quot; دارم حتی به عنوان یک گردو اخر هفته هام بی برنامه باشه. نیاز دارم کارامو تا قبل خواب نچینم. و چقدر این چندباری که امتحانش کردم بهم چسبیده. البته راه زیاده واسه اینکه بفهمم کار تفریحی نباید تبدیل شه به پروژه که اگه بشه، از هر کار جدی و مهمی خشن تر، محکم تر و آزاردهنده تر روحو به بند می کشه. </description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jul 2018 20:22:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفایستوس مُدَ ظِلِّهُ العالی</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D9%87%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B3-%D9%85%D9%8F%D8%AF%D9%8E-%D8%B8%D9%90%D9%84%D9%91%D9%90%D9%87%D9%8F-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-qg1pcpja0lt6</link>
                <description>گردو این سری غمگین شده، شدیدا غمگین. غمِ مداوم، ساکت و آروم...اون پایین مایینای وجود. جایی که دیده نمیشه. مثل بچه های کوچولو که میرن بین دیوار و کتاب خونه یا بوفه قایم میشن، هیچ کس نمی تونه پیداشون کنه چون تو نقطه کور آدم بزرگان. قصه ی غمِ گردو هم همینه. گویا از خیلی وقت پیش ریزه ریزه جمع شده یه کنجی، حالا بنا به دلایلی نامعلوم، گردو متوجه حضورش شده. نمی دونم دفعه های پیش، گردو متوجه همین بچه می شده یا یکی دیگه. اما می دونم دفعه های پیش، شور و غوغای بیشتری بود. یه تلاشی برای رفع کردن یا فراموش کردن. انگاری همیشه یه اَکتی بود. الآن اما، همه چی آرومه. حتی این غم مانع خوشحالی گردو نمیشه. مانع لذت بردنشم نمیشه، اصلا مانع نمیشه. فقط هست. انگاری این &quot;بچه غمِ&quot; ما کمی احساس امنیت کرده و آروم از اون کنج اومده بیرون. اما نه خیلی زیاد. انگاری حالا گردو رفته سمتش و بغلش کرده. جفتشون آرومن...و غمگین. گردو بچه ی خردسالشو محکم چسبونده به سینه اش و تو سکوت اشک میریزه. حالا بچه تو بغل بزرگترشه. نیازی نیست کسی بدونه. راجع به هیچی لازم نیست کسی چیزی بدونه. همین که این دوتا متوجه هم شدن برا جفتشون کافیه. غریبه فضا رو مشوش می کنه. چیزی که هیچ کدوم نمی خوان.   این نوع از غم برای گردو جدیده. غمی که بار منفی نداره و &quot;مسئله&quot; ای نیست که بخواد حلش کنه. یه فضایی شبیه پذیرش داره اتفاق میفته. فک کنم قراره در دست هم برن دنیا رو بگردن. سهیل رضایی یه چیز باحال تو اینستاش نوشته بود: &quot;گریستن به شکست شفا بخش روح است ،سوگوار بودن به پیروز نشدن طبیعت انسان سالم است ،چون گاهی روح ما میفهمد که با از دست دادن یک موقعیت چقدر از زحمات ما ندیده گرفته خواهد شد و شاید نیش در هایی بزودی در راه باشد واز همه مهمتر محاکمه روان ما با عبارتهای ای کاش... در راه است . پس بگذاریم گاهی روحمان تشنه وار اشک بریزد واز آن مهمتر مجال دهیم اشکها قفسه سینه را تر کند وزودتر از موعد آنها را پاک نکنیم . یادمان باشد اشکی که به موقع ریخته نشد و حبش شد شاید سالها بعد به شکلهایی سخت تر بدن وروح ما را ترک کند...&quot;  پ.ن: می خواستم تعریف هفایستوسو بنویسم اما حقیقت اینه که چیزی تو روانم تاحالا پَسِش می زده و تازه انگار یه نیم نگاهی بهش انداختم...پس فعلا تعریف نداریم. </description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jun 2018 21:33:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، تو، او، ما</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%A7-eplaf4movgav</link>
                <description> تا وقتی بچه ها بچه ان، پدر مادرا هرچقدرم که گند بزنن، می دونن در برابر بچه هاشون مسئولن. می دونن بچه ها نیاز به مراقبت دارن، نیاز به همراهی دارن، نیاز به &quot;پدر- مادر&quot; دارن. چرا وقتی بچه ها بزرگ می‌شن، یهو حس می کنن همه چی تموم شد و خدافظ شما؟ چرا؟! چه خبره اینجا؟ وقتی یکیو دوست داری یعنی دقیقا چی کار می کنی؟ واقعا وظیفه ای داری یا صرفا این یه تصور تحمیل شده است به عاشق؟ وقتی یکیو دوست داری باید چی کار کنی؟ ( لعنتی سوال درسته به ذهنم نمی‌رسه...) دوست داشتن یعنی چی؟ چه جوریه؟ب.ن ( بعدا نوشت) : هیچ وقت فک نمی کردم اینو بگم. اما برای هر چیزی، هر چیزی که فک می کردی غیر ممکنه یه اولین باری وجود داره. اینم اولین بار من: اسکرویینگ ادالت هود! ( بی ادبی منو ببخشین، نخواستینم نبخشین)</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Mon, 14 May 2018 19:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروتمندترین گردوی تهران!</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-ynhyxkqc52oj</link>
                <description>هر ماه ده درصد پس انداز می کنیم و از آن خرج نمی کنیم. با آن درآمد زایی می کنیم و با فرزندان آن نیز همچنین با فرزندان فرزندان آن!نتیجه گیری: خرج سفر اصفهان فعلا برایمان زیاد است. تهران‌گردی و طبیعت‌گردی به صرفه‌تر است. با آن‌ها شروع می‌کنیم.نتیجه گیری2: ده درصد‌ها را جمع کرده و با آن‌ها سکه می خریم. پ.ن: خوندن کتاب &quot;ثروتمندترین مرد بابل&quot; به تمام زنان و مردان و کودکان این سرزمین توصیه می شود! به خوبی نشون می ده چرا ما ها انقدر مشکلات مالی داریم و چرا مملکتمون، مردم مملکتمون پول دار نمیشن. ما قواعد پولو بلد نیستیم! پس انداز کردن، نحوه پرداخت قسط و بدهی رو بلد نیستیم! این کتاب در غالب داستان، اصول مدیریت مالی فردی رو بیان می کنه. با تشکر از برادر گردو بابت این کتاب.</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 13 May 2018 23:29:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یتیم جان</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86-k9x32mfpj6c6</link>
                <description>فک کنم گردو یتیمی* سنگینی رو به دوش می کشه... حسرت مداوم کارای کرده ی دیگران و نکرده ی خودش: تحصیل خارج از کشور، ماموریت خارج از شهر، بک پکینگ و مسافرت کشورای دیگه، دوستای صمیمی خارجی...بعضیاش کودکانه است بعضیاش نه. اصلا شاید همش نه. حسرت کودکانه چیه، حسرت بالغانه چیه؟ آیا همه ی اون حسرت های بالغانه ریشه در حسرت های کودکانه ندارن؟ گردو تا حالا به این سوالا فک نکرده. حالشم نداره فک کنه.پ.ن: &quot;کهن الگوی یتیم، بخشی از وجود ما که با سقوط، خیانت، آزار و اذیت یا طرد مواجه شده است.&quot; از کتاب بیداری قهرمانان درون اثر پاتریشیا آدسون، ترجمه سیمین موحد ، نشر بنیاد فرهنگ زندگی</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Sun, 13 May 2018 23:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاییدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@z.shivapour/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%87-gll5a5ympzv0</link>
                <description>گردو نه تنها از پدر تایید می خواد، بلکه به شدت از خانواده ی پدری هم تایید می خواد... خیلی بیشتر از حد تصورش...کوله بار سنگینی شده روی دوشش. قوانین سختی وضع کرده برای خودش، سنگ راه شده واسه خود و همه ی خشمشم متوجه اوناست! &quot;اونان که منو تایید نمی کنن. با اینکه می دونم من متفاوتمو اون بنده خداها رسپتور درک این مسائلو ندارن ولی بازم اونان که نامردن، نمی فهمن! احترام نمی ذارن، شعور ندارن!&quot;این تایید طلبی افراطی گردو چه سخت گیری هایی رو واسه اونا و خودش به ارمغان آورده. چه حس بدی بهشون پیدا کرده.خدا از سر تقصیراتش بگذره...پ.ن: از سری اکتشافات نوروزانه!</description>
                <category>گردو</category>
                <author>گردو</author>
                <pubDate>Wed, 09 May 2018 19:13:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>