<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معصومه ذوقی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z_green</link>
        <description>علاقه ام IT و  دغدغه ام آموزش و پرورش. گره خوردم به بانک و مالی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:13:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/34217/avatar/ev6VFY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معصومه ذوقی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@z_green</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ بزرگی که شنیدنش قند و نبات در دلمان آب می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@z_green/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ohgszw1jrzet</link>
                <description>زنان مولتی تسک هستند!زمانی که مشغول کار هستیم، فرض کنیم یک برنامه ­نویس که صفحه ­ی کد روبرویش باز است، مرورگرش بیش از ۵۰ تب دارد که ستاره ­دار کرده برای خواندن در شاید وقتی دیگر! سه تب آخر که فعال است، توییتر، تلگرام، ایمیل، واتساپ و در موارد کمتر دیده شده فیس بوک.ممکن است تلگرام و واتساپ فقط روی گوشی باشند که زمانی برای چک کردن لحظه به لحظه ی اینستاگرام را هم از دست ندهیم. در این بین پیام متنی همکاران در چت شرکت، صدای بلندی که اسم ت را می کند و می گویی جانم؟ جواب جانمی که می گوید یا می شود تسکی متفاوت و سوییچ روی کاری دیگر و یا گوش دادن به داستان و اتفاقی که همکارت با خنده برایت تعریف می کند و تو فراموش می کنی کد را زدی پوش کردی؟ کامل بود یا حواست به باگ احتمالی نخواهد بود!این وسط فقط مغز بیچاره و غریب توست که تنها ایستاده و ضربات گوشت­ کوب را بر خود تحمل می کند! آخر روز له و مچاله! اما صدا از دیوار درمی­ آید و از مغز نه!‌وقتی بین صفحات، تب­ ها، تسک ­ها، کلمات و حرف ­ها سوییچ می ­کنیم دروغ بزرگی به خود می گوییم که واو من خارق العاده ام، من هم زمان چند کار را انجام می دهم و Multitask هستم. اما ما فقط بین کارها سوییچ می کنیم و در لحظه تنها روی یک کار تمرکز داریم. این تمرکزهای لحظه ای امکان سرعت، موفقیت و کیفیت انجام آن کار را به شدت کاهش می دهد و خستگی مغز را بیشتر و بیشتر می کند تا حدی که آخر روز خسته ایم اما هیچ کار مفیدی انجام نداده ایم.تحقیقات زیادی در دانشگاه های معتبر جهان در زمینه­ ی مدیریت زمان و تمرکز انجام شده، مغز انسان توانایی انجام چند کار همزمان یا Multitasking را ندارد بلکه در هر لحظه فقط بر یک موضوع تمرکز می کند و فقط زمان تمرکز بر موضوعات را کوتاه می کند یعنی Task switching انجام می دهد.چند بار پیش آمده با تلفن صحبت کنید و وسط خیابان انقلاب که زانوی من بارها به خاطر برخورد با بلوک های بتونی که در پیاده رو کاشته شده اند تا موتوری ها به پیاده رو حمله نکنن! به فنا رفته؟اگر همزمان که در حال مطالعه این مطلب هستید یک پیام بر روی گوشی شما ظاهر شود و به آن نگاه کنید و آن را بخوانید و در عین حال فیلم جذاب هندی که از تلویزیون پخش می شود را دنبال کنید! باعث می شود مغز شما برای لحظه ای بین تصمیم آمیتاباچان و پیام روی گوشی تغیر تمرکز دهد، یعنی برای لحظه ی کوتاهی به پیام توجه کند و لحظه ای به فیلم آموزنده ی هندی که کانون خانواده را گرم می کند.این روند باعث کاهش کارایی و ازدست رفتن همان نکات آموزنده ی مهم فیلم است و یا قسمتی از پیامی که برایتان آمده را به درستی متوجه نخواهید شد.بارها پیش آمده که در حین انجام کار مهمی مشغول چت کردن با کسی شده ایم یا ایمیلی را جواب داده ایم که این باعث می شود در مدیریت زمان و مدیریت تمرکز و انرژی ما اختلال به وجود بیاید و آخر کار می بینیم که سه ساعت است که مشغول انجام کار هستیم اما در حقیقت به اندازه ی یک ساعت کار متمرکز هم کار پیشرفت نکرده است.در برهه ای از تاریخ زندگی می کنیم که روز به روز تمرکز ما کمتر و کمتر می شود و با آمدن گجت ها و نرم افزار های جدید همواره راه برای متمرکز ماندن سخت و سخت تر، اما یادمان باشد یادگیری عمیق و کار با کیفیت زمانی انجام می شود که با تمرکز و دقت بالا مشغول انجام کاری باشیم.شاید شما هم شنیده باشید که انجام دادن چندوظیفه با هم مشکل ساز است، اما نتایج تحقیقات جدید نشان می‌دهند که انجام دادن همزمان چند کار، عملکرد آدم را نابود می‌کند و تازه ممکن است به مغز هم آسیب وارد کند.در این مورد تحقیقی در دانشگاه استنفورد انجام شد و نشان داد انجام چند کار به صورت همزمان در مقایسه با تمرکز کردن روی یک کار، بهره‌وری کمتری در پی دارد. همچنین، محققان پی بردند کسانی که به صورت معمول در معرض بمبارانی از اطلاعات الکترونیکی از چندین و چند مسیر هستند، در مقایسه با آن افرادی که اول یک کار را تمام می‌کنند و بعد به سراغ کار بعدی می‌روند، نه قادرند به همان خوبی حواس‌شان را به کاری جمع کنند، نه از حافظه‌ی خوبی برخوردارند و نه اینکه موقع محول شدن یک وظیفه‌ی جدید عملکرد قابل قبولی نشان می‌دهند.چندوظیفگی مهارت نیست. در همان تحقیق در دانشگاه استنفورد کسانی که به چندوظیفگی خو گرفته بودند به مراتب بدتر از افرادی بودند که در یک زمان تنها یک وظیفه را انجام دادند. به این دلیل بدتر بودند که سخت‌تر می‌توانستند افکارشان را سازماندهی کرده و اطلاعات بی‌ربط را فیلتر کنند. در نتیجه هنگام محول شدن وظیفه‌‌ی جدید کُندتر عمل می‌کردند. ای دل غافل!چندوظیفگی عملکرد و کارآمدی مغز را پایین می‌آورَد زیرا مغز فقط قادر است در یک زمان بر روی یک کار تمرکز کند. وقتی بخواهید همزمان ۲ کار را با هم انجام بدهید، مغز فاقد این ظرفیت است که بخواهد هر دوی آنها را با موفقیت اجرا کند.آسیب های چندوظیفگی :  پایین آمدن IQ و نابود شدن EQ.اگر جزو کسانی هستید که پدر و مادرشان همیشه از هوش تان تعریف کرده اند و قربان دست و پای بلوری تان رفته اند، چند وظیفگی را رها کنید قبل از ... !در تست آزمایش IQ در استنفورد، مردان بالغی که چند کار را به طور همزمان انجام داده بودند، ۱۵ نمره افت کرده بود. یعنی میزان هوششان در حد یک بچه‌ی ۸ساله تنزل کرده بود.پس دفعه‌‌ی بعد که خواستید وسط جلسه از فرصت استفاده کرده و ایمیلی برای رئیس‌تان بفرستید، یادتان باشد که ظرفیت شناختی مغزتان در حدی پایین آمده است که گویی به یک بچه‌ی ۸ساله سپرده‌اید تا آن نامه را برایتان بنویسد. ای دل غافل!آسیب مغزی به خاطر چند وظیفگی ( همان خنگ شدن خودمانی!)مدت‌ها بود که تصور می‌شد، آسیب‌های شناختی وارد شده به مغز به خاطر چندوظیفگی، موقتی است، اما تحقیقات جدید دست مغز را رو کرد!. عکس MRI از مغز کسانی که از چند وسیله‌ی الکترونیکی به صورت همزمان استفاده می‌کنند مثل من و شما (مثلا زمان تماشای تلویزیون، با گوشی پیامک می‌دهند)، دریافتند کسانی که چندین کار را یکجا انجام می‌‌دهند، در قشر کمربندی قُدامی مغزشان، تراکم سلولی کمتری مشاهده می‌شود (ناحیه‌ای از مغز که مسئول کنترل احساسات و شناخت و حس همدلی است). احساسات از دستمان در می رود و کنترل ناپذیر می شود، مثل دایناسور گرسنه ای که از خواب بیدار می شود. به همین وحشتناکی!این را هم در گوشی به خاطر بسپارید که چند وظیفگی نه تنها خنگ مان می کند و IQ را کم می کند، EQ یا همان هوش هیجانی که باعث می شود در محیط کار شماره یک باشید و همان نجات دهنده که همه ی کارها با اون تسهیل می شود! را هم از شما می گیرد چون EQ و همان بخش مغزی که بالا نام بردید رابطه ی دوستانه و مستقیمی با هم دارند.خلاصه اینکه:دروغ بزرگی که قند و نبات در دلمان آب می­کند و دوستش داریم را باور نکنید و چندوظیفگی و سوییچ بین کارها را فراموش کنید. ما نابغه هایی هستیم که چندوظیفگی مغزمان را هدف گرفته است. تیر خلاص نخوریم صلوات!</description>
                <category>معصومه ذوقی پور</category>
                <author>معصومه ذوقی پور</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 19:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش درآمدی بر فحش های زیرزمینی از نوع حمل و نقل</title>
                <link>https://virgool.io/@z_green/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%82%D9%84-u1oysudlgp5q</link>
                <description>یکی از درگیری های من زمان سوار شدن مترو، صدای بلند فروشنده های مترو و البته دوبس دوبس هندزفری مسافر کناری است که پخش کننده ی صدا را برعکس در گوش خود تپانده است. آخ از زمانی که چند دختر جوان دانشجو یا ورزشکار یا محصل که از دانشگاه و باشگاه و مدرسه با هم سوار می شوند و دیگر کل فضا را سند می زدند به نام خود و بلند بلند خندیدن و حرف زدن و ادای هم را در آوردن! &quot;خانم محترم باور کن من علاقه ای به موسیقی ای که تو دوست داری ندارم. تازه از اون موسیقی فقط دوپس دوپس ها نصیب منه و متن و صدای بهتر مال توعه! با روح و روان مچاله هایی که تو یک کوپه ی کوچک فشرده شدیم چنین نکن.&quot;کاش میشد این ها را در مترو بلند داد بزنم و بگویم اما همیشه یا خودخوردی کرده ام یا هندزفری خالی در گوشم گذاشته ام که صدا کمتر شود و یا با چشم و ابرو و دهان کج شروع به فکر کردن کرده ام که یادم برود چه صدای زیادی از گوشم به مغزم می رسد و به اندازه ی تمام زمانی که از صبح تا آن لحظه خسته نشده ام، خسته ام کرده است و وای از سر بیچاره ی متلاشی شده. البته گاهی، به تعداد انگشتان یک دستم هم تذکر داده ام که هی دوست عزیز ما بیشتر از شما از آهنگتان فیض می بریم!بعدترها که مسیرم طولانی شد از تئاتر شهر تا نوبنیاد تصمیم گرفتم بعد از شهید بهشتی که حمله ی مغولها تمام شده است و به آرامش بعد از طوفان رسیده ایم کتاب بخوانم. طی سه ماه ۶ کتاب ۱۰۰ صفحه ای خواندم و متاسفانه آن خط مترو هم کشف شد و شلوغ مثل بقیه ی خطوط. صدای فروشنده ها آنقدر بلند بود که اجازه ی تمرکز روی خطوط کتاب را نداد. گاهی تعداد فروشنده ها بیشتر از مسافرها می شد و تصور کنید ۷ نفر همزمان در فاصله ی ۵ متری فریاد بزنند بیا اینور بازار! این شد که عطای کتاب خواندن را هم به لقایش بخشیدم. مسیرهای مختلفی را برای رسیدن به محل کار امتحان کردم. تاکسی، اتوبوس، ماشین شخصی، اسنپ، تپ سی، پیاده! مسیرها را تلفیقی هم امتحان کردم اما از نظر زمان و هزینه بهینه نبودند. گاهی مسیری که با مترو ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه تا رسیدن به محل کار طی می کردم با تاکسی به دلیل ترافیک صبحگاهی به ۳ ساعت هم می رسید و گاهی جرات می کردم و با اسنپ و تپ سی می رفتم با ۳۵ هزار تومان. این مبلغ و زمان را ضربدر در حداقل ۵۰ مرتبه ( رفت و برگشت برای حداقل ۲۵ روز کاری) نمایید تا زمان از دست رفته از عمر و فشار بر جیب مبارک دوباره شما را به سمت مترو با همه ی شلوغی ها و سر و صداهایش روانه کند. به مترو بازگشتم و این بار تصمیم گرفتم این جامعه ی عجیب را مطالعه کنم. جامعه شناس شدم! نوع دیدگاه را عوض کردم و پس از آن در رفتار و گفتار آدم های سوار بر مترو دقیق شدم. نکته ها نوشتم از این دقت ها که گاهی خودم با خواندنشان تعحب می کنم از این گوناگونی این جامعه ی کوچک بزرگ! بلاخره سعی کردم یاد بگیرم افراد را بیشتر تحمل کنم. در مرحله ی بعد یاد گرفتم بیشتر درک کنم تا تحمل. همچنان از بددهنی و رفتارهای ناشایست مسافران و فروشنده ها نسبت به هم تعجب زده می شوم. از اینکه وقتی درِ قطار باز می شود کسی برنده است که روی صندلی نشسته باشد. به چه قیمتی؟ قیمت ها مختلف است!از خط زرد سکو عبور می کنند چون مرگ و اتفاق برای همسایه است! قطار با سرعت هر چه تمامتر رد می شود و فلانی سرش روی گوشی خم شده و میلی متری قطار را رد می کند. روزی چند بار این مکالمات را می شنوید: خانم بیا عقب خطرناکه. خانم دست بچه رو بگیر. عه پسرجون نرو سمت پرتگاه می افتی پایین! خانم صبر کنین مسافرا پیاده بشن بعد سوار بشین قطار نمیره! خانم جلوی در ایستادی لطفا یا پیاده شو که بقیه بتونن پیاده بشن یا کنارتر بایست و... و در نهایت پاسخ ها میشنوی ... به تو چه؟ ناراحتی با وسیله ی شخصی برو. مترو یه جای عمومیه. اینها اتفاقات روزمره ی مترو است و یکی از دلایلی که باعث می شود دنبال راهکار برای بهینه سازی مسیرهای رفت و برگشت و تردد در شهر بگردم/ بگردیم. گذشته از آزبس و سرطان زا بودن این ماده در مترو و البته عدم نور و اکسیژن طبیعی و کافی در مسیر اگر برای ساعتهای زیادی طی روز از مترو استفاده کنید آسیب جسمی به مرور و بی صدا مهمانتان خواهد بود، بهتر است سفرها را تقسیم کنیم روی زمین و زیر زمین. فعلا شهر دنده هوایی ندارد.  در دوران کارشناسی ارشد در درس OR مسیرهای بهینه سازی تردد در شهر را با BRT مطالعه و تحلیل کردیم. از ایده به طرح رسیدیم و تست های کوچکی هم انجام شد. به RFID‌ هم متصل شدیم و هنوز در سایز بزرگ نتوانسته ایم ایرادها و نکات آسیب رسان طرح را بررسی کنیم. چیزی که همیشه از آن می ترسم هوشمند شدن صرفِ تمام خدمات حمل و نقل شهری است. تفاوت دیدگاه من و دوستانم با مدیران پروژه ی تحلیلی که با هم کار میکردیم کلمه ی هوشمند بود. من به دنبال این مفهومم که هوشمندی تنها در الکترونیکی شدن و تجهیز شدن نیست که اگر این باشد با یک باران شدید، با یک قطعی یک ساعته ی برق و عواملی از این دست تمام شهر تعطیل می شود و حتی مردم در مترو حاضرند یکدیگر را بکشند تا از آن زیرزمین مخوف وحشتناکِ بی نفس خارج شوند. {مدیران شهری لطفا بیشتر از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده کنند تا بتوانند نوع    عکس العمل مردم در زمان بروز بحران را پیش بینی و مدیریت کنند. ( پیام اخلاقی)} هوشمندی در به وقت بودن است. خارجی ها می گویند آن تایم. نباید طی ۱۵ دقیقه ای که در ایستگاه اتوبوس ایستاده اید چشم تان به خیابان خشک شود تا یک اتوبوس بیاید در حالیکه با کلی تاخیر ۳ اتوبوس با هم به ایستگاه می رسند و همین باعث بی نظمی در خطوط حمل و نقل می شود. هدف از این نوشتار شوآف بود :) و اگر به این هدف رسیده باشم در ادامه مایلم به عرض برسانم با تکیه بر همان ۳ واحد OR ی که پاس کردم برای پاسخ به این سوال سخت و همیشگی ام که: «چطوری میشه با کم هزینه ترین و سریع ترین روش در کمال آرامش و امنیت، داخل کلان شهری مثل تهران سر وقت به مقصد رسید، طوری که جلسه روندگان دیگه از این جمله ی تکراری استفاده نکنن که شلوغ بود و ترافیک به همین دلیل دیر رسیدم و البته با حفظ سلامت و پاکی هوایی که پاییز و زمستان جایی برای نفس کشیدن باقی بذاره سفر کرد؟» در حال تحلیل و بررسی مسیرهای BRT برای زمان بندی به موقع و هوشمندانه هستیم که امیدوارم این کار تیمی به نتیجه برسد.پ.ن:طولانی بودن سوال نشان از اهمیت و دغدغه ی موضوع داره نه ضعف نویسنده در کوتاه کردن جمله! و البته نویسنده خوشحال میشه نظراتتون رو بشنوه و طوفان فکری هم حتما به کار میاد.طبیعی است تمام مثال ها از خانم درست بایست، خانم برو کنار و الخ باشه چون نویسنده در دو واگن ابتدا و انتهای قطار، ویژه ی بانوان سوار می شه نه واگن های عمومی قطار.نویسنده متروهای چند شهر و کشور رو تجربه کرده و متروی تهران رو ا از نظر تجهیزات و کیفیت جزو خطوط با کیفیت با درجه ی بالا می دونه و البته با تفاوت خوبی نسبت به متروی کانادا قرار گرفته اما متروی دبی رو می پسنده. نظر شخصی است نه کارشناسی. اعدام لازم نیست.</description>
                <category>معصومه ذوقی پور</category>
                <author>معصومه ذوقی پور</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 18:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زود دست به کار نشوید، بستنی ها تمام می شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@z_green/%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hgc05ywlqlsa</link>
                <description>برای ورود به بازار کار عجله نداشتم اما شرایط باعث شد بعد از امتحان کنکور، قبل از دریافت نتایج به طور رسمی بشوم سردبیر ماهنامه کامپیوتر جوان. روزهای سخت تر از فشار کنکور شروع شد. تا قبل از ورودم به مجله براساس علاقه ام به تدریس چند کلاس خصوصی دیفرانسیل و فیزیک داشتم برای بچه های ضعیف فامیل به سفارش پدر و مادرشان. ورقه های کلاس المپیاد شاگردان برادرم در مدرسه را هم تصحیح می کردم. و بعد از شروع چاپ فصلنامه ی راه المپیاد که صاحب امتیاز و مدیرمسئول آن هم مانند کامپیوترجوان برادرم بود، مقاله های المپیاد فیزیک و کامپیوتر را ویرایش می کردم اما پولی نمی گرفتم. هم ویرایش متنی و هم ویرایش اولیه ی علمی که کار در مرحله ی بعد برای دیگران راحت تر باشد. روزی که وارد مجله شدم و برادرم تمام بخش های تحریریه، اتفاقات، تدوین، تالیف، ترجمه، گردآوری، طراحی، چاپخانه، صحافی و ... و همه ی موارد مربوط به سردبیر را برایم توضیح داد و من را به عنوان سردبیر جدید مجله معرفی کرد و رفت انگار کوهی از ناباوری روی دوشم بود و تنها فشار کاری سخت و عجیب روی شانه هایم. مثل کشف کردن یک دنیای ناشناخته. حس کریستف کلمبی را داشتم که باید دوباره آمریکا را کشف می کرد. بلد نیستم، نمی دانم، این چگونه انجام می شود و هر چیزی که باعث ضعف دانایی من در افکار همکارانم بود مطلقا نباید پرسیده می شد. من سردبیر یک ماهنامه ی علمی/آموزشی بودم. طی نیم ساعت معرفی که محیط و کار توسط برادرم به من انجام شد فهمیدم سردبیر شخصیت مهم و ستون مجله است. او رییسی است که ریاست هم می کند اتفاقا. کوچکترین همکاری که در مجموعه داشتم ۱۰ سال از من بزرگتر بود با کلی تجربه و ادعا. می ترسیدم اما نباید نشان می دادم که از اینکه به من بخندند می ترسم! یک ماه، هر روز ۷ صبح دفتر بودم و ۱۰ شب در راه خانه. یک ماهی که سخت گذشت اما بدون معلم تبدیل شدم به یک سردبیر جوان. کنترل نیروها، تقسیم کار، فهرست مطالب جذاب و کاربردی و فروش، چاپخانه ، سهمیه کاغذ ارشاد، کارهای وزارت ارشاد  ... و هر روز بدون استثنا به خودم می گفتم: چه غلطی بود کردی؟ چرا قبول کردی؟ و ...  و در نهایت جواب می دادم از تو نپرسیدن که میخوای قبول کنی؟ پیشنهاد نبود. برادرت براساس شناختی که از تو داشت فهمید قابلیت و توانایی داری و سپرد و رفت. اما این جواب برای خودمم عجیب بود.برادرم مشغول راه اندازی شبکه رشد آموزش و پرورش بود و اصلا فرصت نداشت حتی یک ساعت در طول یک هفته به دفتر مجله سر بزند. طی یک ماه بارها و بارها طعنه ها و درشتی های همکارانم را تحمل کردم. شب ها با فکر زیاد به خواب رفتم و صبح ها فقط تلاش کردم. تا بلاخره بعد از دو ماه اولین شماره ای که اسمم به عنوان سردبیر درج شد به چاپ رسید با ۳۵۰۰ نسخه. بابا کیک خرید و همه خوشحال بودن که موفق شدم. اما من ذوق زده نبودم. مثل همان وقتی که اسمم بین قبولی های دانشگاه امیرکبیر بود. همیشه سوال بود من بلد نبودم بعد از موفقیت و رسیدن به قله مثل بقیه ذوق زده شوم یا اینکه به نظرم موفقیت بعد از آن همه خستگی و تحمل فشار طبیعی بود؟ هیچ وقت جواب این سوال را نفهمیدم. دو ماه بعد تیراژ به ۵۰۰۰ رسید و ۴ ماه بعد رکورد فروش ۱۳۰۰۰ نسخه ثبت شد. و بلاخره بعد از ۶ ماه کامپیوترجوان ۱۸۰۰۰ نسخه تیراژ داشت و در یک ماه تا آخرین نسخه به فروش می رسید. رقیب وب و کامپیوتر و ریزپردازنده. حتی بعد از اتمام روی کیوسک ها تماس های زیادی داشتیم و منتظر بودن تا نسخ جمع شده از روی کیوسک ها مرجوع شود و ما برای آنها ارسال کنیم. نامه های بچه های بشاگرد از خاطراتی است که باعث پایداری ام در نشریه با آن استرس کاری بالا شد. دانشگاه قبول شدم. چند دقیقه قبل از استاد وارد کلاس می شدم و یک دقیقه بعد از اتمام کلاس بدو به سمت دفتر. ۴ سال مداوم این فشار روی دوشم بود و صرفا پذیرفته بودم که من یک سردبیرم. پسری از بشاگرد نوشته بود مجله ی شما تنها دوست من است که هر ماه به شهر می روم و یک نسخه از آن را تهیه می کنم. من با مجله ی شما کامپیوتر بلدم و دانشگاه قبول شدم و  الان به تهران آمده ام و مشغول کارم. بعد از ۴ سال؛ یک روز، بریدم. دقیقا یک روز تابستان که ۳ شب قبل را برای ارسال مجله به چاپخانه بیدار بودیم. وقتی روی میز دفتر خوابم برده بود و در خواب دیدم متن خط ۵ صفحه ی ۲۰ غلط است و جلد اشتباهی ارسال شده است برای چاپ. بیدار شدم و سریع رفتم چاپخانه و دیدم بله غلط است. بعد از بارها بررسی و دقت در مراحل مختلف نسخه ی غلط رسیده بود چاپخانه! از یکنواختی خسته شدم. از در جا زدن. از اینکه فرصتی برای یادگرفتن بیشتر نداشتم. فرصتی برای خواندن. آن روز تمام مسیر را پیاده برگشتم و وقتی رسیدم دفتر نامه ی استعفا را نوشتم و برای برادرم که حالا پروژه ی مدارس هوشمند را شروع کرده بود فرستادم. بعدها از همه شنیدم که تو خودت موفق نشدی. تو فرصتی داشتی که دیگران نداشتند. تو برادری داشتی که مجله ای داشت و ریسک کرد و تو شدی سردبیر آن. اما کسی ندید که من همه ی لحظات زندگی ام را گذاشتم. ندیدند این مسیری نبود که من انتخاب کرده باشم. طی روز وقتی برای درس خواندن نداشتم. کسی ندید که سنگینی بار آن فشار تا سالها بعد تا همین لحظه که این مطلب را می نویسم شخصیت کاری من را تغییر داد انقدر که در پذیرش کارهای بعد از آن و شغل هایی که تجربه کردم همین خودیادگیری بدون منتور را برایم تکرارپذیر کرد. انکار نمی کنم که من با مجله بزرگ شدم. زود هم بزرگ شدم. همان سردبیری باعث شد من انسان قوی تری باشم. از تجربه کردن نترسم. از قبول مسئولیت نترسم. از نوشتن لذت ببرم. یاد بگیرم چگونه ذهنم را روی کاغذ بنویسم و مسایل را حل کنم. کار حرفه ای بخش مهمی از لذت زندگی ام است اما کمی دیر فهمیدم که ورزش، هنر و علایق دیگر را نیز کنار کار قراردادن باعث لذت بیشتر از همان شغل می شود. کار کردن مثل خوردن یک بستنی قیفی شکلاتی روی جدول خیابان است که اگر سر فرصت با چشیدن طعم بستنی آنرا نخورید در گرمای تابستان آب می شود و در سرمای زمستان سردتان می کند. سر فرصت کار کنید و در زمان خودش! تا لذت ببرید :) </description>
                <category>معصومه ذوقی پور</category>
                <author>معصومه ذوقی پور</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 18:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>