<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Happiness</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z_shad</link>
        <description>http://thisishappiness.blogfa.com/profile</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58032/avatar/0Vjrm4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Happiness</title>
            <link>https://virgool.io/@z_shad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجاه و هفتمین سیاهه ی تلگرام و اولین سیاهه ی ویرگول!</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%87-%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-pqlmsba9alqg</link>
                <description>شنبه، بیست و پنجمِ آذر ماه: امروز تازه راز خلوتیِ صفِ اتوبوس تو شنبه ها برام برملا شد.یهو مخم کار کرد و فهمیدممم خب آدم اگه عقل تو کله ش داشته باشه، صبحححح شنبه، اونم ۸ تا ۱۰، کلاس برنمیداره! به هرحال، شنبه ها خیلی روزهای سختین.قبلتر اشاره کرده بودم که انگار من از زندگی، سادگی میخوام. برای معناسازی، به پیش پا افتاده ترین نشونه ها و برایِ خوشحال بودن، به کوچیکترین بهونه ها احتیاج دارم. فکر میکنم آدمیزاد برایِ سرزنده بودن چی میخواد جز اینکه سرِ راهش یه عالمه کوله پشتیِ دست و پا دار ببینه که دارن میرن مدرسه؟ بچه ها! بچه ها خودشون انگار کوچیکترین اما بزرگترین دلیلن برایِ سرپا نگه داشتنِ ادم بزرگ ها!سرِ کلاس هاش بدون اینکه تصمیم بگیرم حواس جمع باشم یا اراده کنم که تمرکزم رو به حداکثر برسونم؛ از لحاظ جسمی و روحی توی مناسب ترینِ حالتِ یادگیری ام! برخلافِ باقیِ کلاس ها، جلو نشستن رو ترجیح میدم و دوست دارم از نزدیک ترین فاصله، حرف هاش رو بشنوم و اینکه من رو اینطور تسخیر کرده؛ یعنی لاجرم باید قبول کرد در تدریس، آدمِ شاخص و قدرتمندیه!الان که فکر کردم بنویسم &quot;توانا&quot; یا &quot;قدرتمند&quot;، تو عمقِ این واژه بیشتر فرو رفتم.&quot;قدرت&quot;...آدمِ قدرت طلب، قدرتمنده؟!یا نه...اینطور بپرسم...:&quot;آدم قدرت طلب، میتونه بدل به آدم قدرتمند شه؟!&quot;و همینطوریه که به نظرم گزینش و چینشِ واژه ها کارِ ساده ای نیست!اینکه قدرتمند مساویِ قدرت طلب نیست!و اتفاقا آدم قدرت طلب، اصلا قدرتمند نیست؛ چون آدم قدرتمند چیزی رو طلب نمیکنه!طلب با قدرت جوش نمیخوره.سال دهم تو اون روزِ ترسناکی که هنوز ازش بدم میاد، رفتیم مدرسه که من تعهد بدم برای امتحانا، درس خواهم خوند.زنی که همیشه فکر میکردم اگه من اون سال، افسرده و ناکام و درمونده نبودم؛ حتما باهاش ارتباطِ خوبی میگرفتم و حتما وجه شباهت های زیاد و نقطه اشتراک های وافری باهم داشتیم؛ سرم خیلی داد زد و هر داد ش، انگار ضربه ی ملاقه ای بود که منو هی فرو تر میبرد و من هی بیشتر با صندلی یکی میشدم!اما آخرش بهم گفت &quot;با وسواس کلمه ها رو اختیار میکنی! خیلی باهوشی و به خوبی میدونی که چه کلمه ای رو ادا کنی که مسئولیتِ کمتری برات بیاره!&quot;و من بعد از اون توجهم به این موضوع ارادی تر شد و بیشتر فهمیدم اون حرف چه وصله ی جوریه به تنِ من!هم خط سه و هم خط چهار از تئاترشهر میگذره..توحید، انقلاب، تئاتر شهر...هم اتوبوس سوار شدم، هم مترو، اما با این حال تو کمتر از چهل دقیقه رسیدم.از اینکه تهران رو ببینم و با جاهای مختلفش آشنا شم، عمیقا احساس خوشبختی میکنم.بچه ها که اومدن باهم رفتیم یه رستوران چند قدمی امیرکبیر...نوشته ی دمِ در: &quot;به خواهران با پوشش کامل، ده درصد تخفیف تعلق میگیرد&quot; باعث شد گل از گلمون بشکفه!هرچند ده درصدِ ۶۳۹ تومن، چیزِ ارزشمندی نمیشه!قاون نانوشته ی آخر ماهه، که ته ماه حتما باید به بی پولی بخوریم یا قانون نوشته شده ای بوده که کاغذشو موریانه جویده؟!تازههه اینکه من ۶۰۰ تا دارم یعنی یا خوب مدیریت کردم، یا دریافتیِ اولِ ماهم بیشتر از دریافتیِ بقیه ست.چون یکی ۱۰۰ تا داره، یکی ۱۲۰ تا..یکی ۵۸ تا، یکی هم ۱۲ تا!و این ارقام کاملا واقعیه!علی ای حال، بخاطر اینکه بودجه ی من بیشتر از همه بود، مجبور به تحملِ پرداخت شدم و امیدوارم بچه ها زودتر بدهی شون رو پرداخت کنن.و خب فکر میکنم باید قبول کرد که استرسِ بی کفایتیِ موجودی، اصلِ مشترکِ آخر ماه های زندگیِ دانشجوییه!امشب یه نفر بهم گفت &quot;تو یه کاری میکنی آدم احساس کنه دلش برات تنگ شده، حتی اگه نشده باشه!&quot;یکشنبه، بیست و ششمِ آذر ماه: امروز روز تعطیله اما من سه جا باید برم! بجز سال های کرونا، مامان جون همه ی فاطمیه ها، چراغِ زیرزمین خونه‌ش رو روشن کرد! و اصلا یادم نمیاد زیرزمین، هیچ کاربردِ دیگه ای غیر از روضه های ایام فاطمیه و افطاریِ روزِ قدس داشته باشه! یک هفته روضه ست و امروز یکی از روزهاییه که میتونم اونجا باشم!ده تا دوازده صبح...از اقامه ی نماز ظهر هم یکی از بچه ها دعوتم کرده خونشون.بعد از اون هم خاله م توی بهزیستی، روضه به پا کرده.برخلافِ همیشه، اصلا میلی به اینکه از آشپزخونه بیام بیرون، استکان ها رو جمع کنم یا چایی تعارف کنم یا اینکه پشت کسی که چایی تعارف میکنه برم و شیرینی بگیرم جلوی مردم، ندارم! بیشتر دلم میخواد بمونم همین پایین، لیوانا رو بچینم تو سینی و بزارم جلوی عمه ی مامان که چایی بریزه. یا استکانا رو صف کنم دم سینک که خاله جون بشوره!بعد از روضه و بعد از رفتنِ جمعیت، میریم بالا. زنِ پسر دایی مامان، داره از بچگیم خاطره میگه و باز نقل و منقول، &quot;استعداد&quot;ه! میگه تو خیلی کوچیک بودی که تو باغ، دفتر خاطراتتو دادی من خوندم. و کلی تمجید و تعریف و این قسم صحبت ها.راستش بعضی وقت ها از تهِ قلبم، حس میکنم من استعدادِ &quot;تاثیر گذاری&quot; دارم. بعضی وقت ها فکر میکنم اگه بخوام میتونم یه دریچه های تازه ای رو باز کنم. میتونم یه تغییرات خردی حتی تو ذهنیتِ عموم ایجاد کنم و البته خب خرد به کلان میرسه همیشه! فی الواقع تصویرِ من از خودم و در ذهن خودم کسیه که میتونه همه ی چیزهایی که گفتم باشه و میتونه هیچ چیز نباشه! اما فی الذاته نفوذ و رسوخِ انتصابی بلقوه ای رو در خود حمل میکنه.چیزی که من رو بد عادت کرده، پارساله! معلومه که حق دارم سه ساعت کلاس به نظرم عبث بیاد! مخصوصا اگه قرار باشه؛ بابت سه ساعت کلاس، سه ساعت هم درحالِ رفت و آمد باشم.برایِ روضه ی ثالث از پیروزی تا شهدا، از شهدا تا بهارستان و از بهارستان تا میدون حر رفتیم و وسط شلوغی خیابون ها بودم که فهمیدم شدیدا دلم میخواست یه موکب داشتم و به مردم چایی میدادم. به مشکات هم پیم میدم و میگم &quot;کاش محرم بعدی یه موکب بزنیم.&quot; مشکل من اینه که بین رویا پردازی یا برنامه ریزی بیشتر به اولی متمایل میشم همیشه! اون سختشه که حرف بزنه...حرف هاش رو به موقع نمیگه و برایِ همین به نظر مقدمه میرسه...برام نوشته &quot;جدیدا آدم ها زیاد جاخالی میدن!&quot;همین چند کلمه رو بیش از چند بار میخونم!این یعنی به وطن هیچ آدمی نباید پناهنده شد.دوشنبه، بیست و هفتمِ آذر ماه: هیچ روزی انقدر مستِ خواب نبودم که امروز...بین دو تا کلاس ترجیح دادم برم تو نماز خونه بخوابم و این رو در قالبِ اس ام اس به فری هم گفتم. بعد از یه ربع بیدار شدم و فری یه عالمه پیم فرستاده بود! دوستایِ خائنممممم دقیقاااا اولین دوشنبه و اولین مرتبه ای که هم رو ندیدیم، بدونِ من، آش خوردن! و همزمان این موضوع که، این حاج آقا که فکر میکنه تهِ همه ی خطاییه که به معرفت میرسه، چرا یه بار نمیکنه با خودش بگه :&quot;خب من چک کنم ببینم این شادیِ بدبختِ فلک زده عمرش به دنیا هست هنوز یا نه؟&quot; یا بگه :&quot;این شادی طفل معصوم همیشه‌ ی خدا سراغ منو میگیره، بذار یه بارم من پیش دستی کنم..&quot;این طوری شد که فهمیدم امروز اگه یه اسم داشته باشه، اسمش &quot;بی مروتیهِ تمام و کمال&quot; ه!سر ظهر شد. شیب بالا اومده ی صبحِ ده رو که حالا فرو رفته، پایین اومدم. سوار بی آرتی شدم. افکار پراکنده و نامنظمِ ذهنم سر به سرم میذاشتن و درست همون موقع یه جوون اومد تو اتوبوس و ساز زد و خوند! چند ایستگاه بعد از اتوبوس پیاده شدم. رویِ پله ها، چند تا از کیسه هایِ آقای سالخورده ای که جلوم بود، از دستش سر خورد و من فقط عجله کردم که دولا نشه و کیسه هاشو دادم بهش! اون آقا، کوه ساختن از کاهِ من رو انقدر خوب بلد بود که من حس کردم امروز آدم خوشحالیم. کلی تعارف کرد که اول تو باید بری پایین! قبول نکردم. پایین پله ها بهم گفت &quot;ایشالا برات کربلا بنویسن.&quot; نمیدونم حرفش بود یا لبخندش بود؛ اما هر چی که بود یه جوری تو وجودم حل شد که واقعا نیشم زیر ماسک باز شده بود! بعدم میخواست پرتقال باز کنه بخوریم، که من سعی کردم دختر موجهی باشم و گفتم &quot;دستتون درد نکنه&quot;و ته دلم فکر کردم آدم موقع ظاهر شدن تو جامعه، چه فرصت هایی داره که با سوارِ سرویس شدن، دودش میکنه!سه شنبه، بیست و هشتمِ آذر ماه: راستش اگه از من انتظار دارید، آدم صادقی باشم باید بگم من شاید حتی هنوز منتظرم دوباره دانش آموز باشم. هنوزم چشمم به راهه پاییزیه که توی طبقه ی چهار مدرسه مون شروع شه. اگه ازم بخواید یه خصلت بد راجع به خودم رو افشا کنم، فکر نمیکنم و فقط میگم:&quot;من آدم بد گیریم! نمیدونم چرا نمیشه بگذرم. همیشه گیر میکنم. شاید قسمتِ بزرگی از آدم ها وابستگی باشه اما بدونِ شک اون قسمت راجع به من خیلی بیشتره!آدم ها، مکان ها، زمان ها.ذهن من همیشه درگیر این موارده.&quot;امشب بی قرار، چشم به راه، منتظر و دلتنگم. شبِ خوبی نیست و حتی دقیقا نمیدونم چرا انقدر میل به گریه دارم.شبیه جنونِ ناپخته ی دوران بلوغ میمونه! اینکه ناراحتی اما نمیتونی دلیلش رو پیدا کنی. دقیقا دلم تنگ چی و لک زده برای کیه؟ و شاید حالا اولین باره که میفهمم حالم از این ضعفِ مسخره ی حقیر و ذلیل و کریه بهم میخوره!! گاهی وقت ها فکر میکنم هیچ کاری رو انقدر خوب بلد نیستم که عادت کردن و خوگیری و وابستگی و دلتنگی رو بلدم!متنفرم. متنفرم از اینکه حس کنم، من تو عمقِ چاهِ حسی، تنها گیر افتادم و اون حس، فقط حسِ منه!! و آدمی که بهش اون حس رو دارم، حتی تا لبه ی چاه هم نمیاد هیچوقت! به عبارتِ بهتر این حس، یک حس مشترک نیست!امشب برایِ اولین بار دلتنگی خودم رو قبول نکردم و اسمش رو گذاشتم &quot;ضعف&quot;! چون فکر کردم آتیشش زیاده و این آتیش تند فقط برایِ منه و فقط داره دامن منو میسوزونه!چهارشنبه، بیست و نهمِ آذر ماه: دوازده سیزده سالم بود که دوستم میگفت هر وقت حالش بده روضه گوش میده. خیلی متوجه نبودم. امروز اما درست وسطِ روضه، حس کردم چه غمِ سبک کننده ای! همیشه تو مکانای این شکلی، این فکر که من چقدر پوچم سراغم میاد و امیدوارم میکنه! چون این به پوچی رسیدن، شبیهِ آغاز های درسته! امشب دارم گنگ مینویسم؟! چقدر منظورم منتقل میشه؟! انگار وقتی چراغ ها خاموشه و کسی روضه میخونه، تو ناگهانی و آنی ترین حالتی که ممکنه، جهان و حوادثش، پیش چشمم افول پیدا میکنه و افکار و دغدغه ها و احساساتم به پست ترین و نازل ترین حد ممکن، سقوط میکنن! نمیدونم. نمیتونم توصیف‌ش کنم. ولی انگار همه چیز تو اون حال و اون لحظه، کوچیک و حقیره جز ذکر مصیبت! امیدوارم حسم قابل درک باشه و در دسترس.پنج شنبه، سی‌ام آذر ماه: روز آخر روضه ی مامان‌جونه.زودتر از همیشه راه می‌افتیم. روز آخر همیشه شلوغ‌تر میشه. امروز تصمیم گرفتم استکان ها رو بشورم. از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود! دلم میخواست دقیق هر استکان رو کف بزنم اما بیشتر نیاز به سرعت داشتیم تا دقت! استکان شستن تمومی نداشت. هنوز استکان های تو صف شست و شو تموم نشده بود که دخترخاله‌م با استکان جدید وارد می‌شد. پشت بندش رفتیم تو پارکینگ. سارا کیسه باز میکرد و من غذا میذاشتم و عماد هم غذاها رو می‌برد دم در.‌.با اینکه کل مدت رو وایساده بودم، اما اون لحظه ته وجودم خوشحال بود. برای کاری که میکردم، خوشحال بودم. این یکی حسم رو تقریبا مطمئنم که قابل درکه. این مرحله که تموم شد هم رفتم سر پُست بعدی. عماد از پارکینگ غذا میداد به من و من میدادم به خاله‌م تا اون بده به مهمون هایی که دارن از در خارج میشن. سختیش هم فقط اونجاست که معمولا یه عالمه آدم از بیرون میان و غذا میخوان و جوجه کباب هم دقیقا به تعداد مهمون‌هاست. ۱۶۰ تا..جمعه، یکم دی ماه: قبل‌تر ها این جمله ی &quot;زمان حلال خوبی برای مشکلاته&quot; میتونست تسکین دهنده به نظر برسه. اما مادامی این اتفاق می‌افتاد که تو چیزی رو پذیرفته باشی و حالا منتظر حل شدنش باشی. ولی من به کل نمیخوام مشکل وابستگی‌ به دوستام حل شه. یا نمیدونم...شاید هم میخوام. باورم نمیشه. چطور نمیتونم تشخیص بدم دلم چی میخواد؟! مگه این آدم من نیستم؟! به‌هرحال من هنوز نپذیرفتم. نپذیرفتم قرار نیست هر روز دوستامو ببینم. حتی اگه زندگی جدید رو هر روز به خوردم بدن هم هنوز قبول نکردم قرار نیست هر روز دوستامو ببینم. اصلا چرا انگار هیچ راه حلی برای وابسته نبودن نیست؟ البته که این همون مفهوم درماندگی آموخته شده و اون مثال فیل تو کتاب روانشناسی یازدهم‌ه. باور به اینکه وضع موجود تغییر نمیکنه یا دست کم، تغییرات نتیجه ی رفتار ما نیستن! چند هفته‌ست فکر میکنم و هیچ راهکاری ندارم؟ دورِ باطلِ افکارِ نامنظمِ نامعقول! تو این چرخه ی بی فایده، بیهوده قِل میخورم. بی دستاورد و تو خالی!! به‌هرحال هیچ ایده ای در مورد اینکه با &quot;وابستگیِ مسخره ی خود در روابط چه کنم و چه گلی به سر روابط بگیرم&quot; ندارم! گاهی کاملا فکر میکنم باید دست بکشم از آدم هایی که بهشون بیش از اندازه وابسته‌ام و حتی هم عقب نشینی میکنم. یعنی چند روز، پیِ تداومِ اون رابطه رو نمی‌گیرم اما واقعیت اینه که این عین یه علاجِ موقتِ به درد نخورِ بلا اثر میمونه!! از فکر کردن به این موضوع، خسته و منزجرم. پس شب بر همه خوش تا صبح فردا!</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 19:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می دوید...</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-dmsvbs7ky3ap</link>
                <description>می دوید....می دوید و می دوید می دوید و دویدنش رنگ خستگی نمیگرفت...می دوید...گویی برای زنده ماندن هر لحظه محتاج بیشتر دویدن...شبیه توفانی که مامور شده است به لرزه انداختن به تن تمام درختان شهر...همینقدر پایان ناپذیر.‌‌..می دوید...می دوید می دوید و نمیتوانستم نقشه ی راهش را از کوله اش بیرون کشم...اما؟نقشه ی راهش را کاملا زیر و رو کردم...اما...اما ایستگاه ایستادن کجاست؟نقطه ای برای ایستادن در نقشه ی راهش گم شده بود...می دوید و فریاد میزد...یا نمیدوم یا تا اخرین لحظه میدوم...تمام ان روز را به او فکر کردم...دونده ای که نشستن بلد نبود...ولی شنیدم که میگفتنمی ایستم مگر اان هنگام که باید کوله ام را بر زمین گذارم و مسیری که به شوق مقصد امده ام را نظاره گر باشممی دوید و دویدنش به من اموخت...دقیقا زمانی که زندگی سرعتش را از تو بیشتر میکند و دقیقا زمانی که میل به نشستن داری بیش از پیش بیشتر باید کرد سرعت را...می دوید و زمین میخوردولی باز هم به شوق مقصدی قشنگ.....بی گمان می دوید...می دوید و جریان باد روی پرده ی گوشش به او یاری میرساند که نشنود یاوه های این جماعت را...می دوید و هیاهوی دویدنش همه را چشم کرده بود....می دوید و بی صدا میگفت دویدن از همان اغاز های ناگهانی بی پایان است....---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پ.ن:اینکه انشا بودو تکلیف ولی کلا تو روزایی به سر میبرم که یهو با خوندن یه جمله یا یه موضوع که به سرم بخوره به این نتیجه میرسم کههه من باید راجع به فلان موضوع بنویسم...عاما...عاما چون وقت نمیشه فوری از ذهنم میگذرونمش??</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 13:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای موریس...:)</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3-mg3o8o5kzyer</link>
                <description>از زبان اقای موریسی که کتابش رو تو گردباد از دست داد:چه شد؟به خود امدم که دیدم نیستم..دنبال خودم گشتم...خود را پیدا کردم...ولی..نبودم...کسی ارام ارام مرا می‌کشت؟کسی مرا وادار به نبودن می‌کرد؟کسی مرا محکوم به عدم می‌کرد؟کسی مرگِ زیست مرا می طلبید و به خواسته ی خود بس مصر؟در میان صفحات کتابم، در جستجوی کلمات گمشده تقلا می‌کردم..چنین میمانست که در وجودم تکه های گمشده ی قلبم را نمی ‌یافتم...چه کسی درد مرا توانِ فهمیدن بود؟من ارامم؟من ارامم ولی کسی بی صدا در من می‌ گرید...من ارامم؟من ارامم ولی صدای ضجه ی کسی در درونم، گوش های قلبم را به شکوه می‌کشاند...اما...چند سال بعد فراموش کردم نبودنِ کتابی را که در ان لحظه به لحظه، لحظه به لحظه ی لحظاتم را ثبت کرده بودم؟شاید نه...سال ها از ان حادثه می‌گذرد..من ارامم؟من ارامم..حالل کسی در من ساز امیدواری می‌نوازد...من هستم؟من هنوز می‌نویسم..پس هستم...قلم در دستانم می‌رقصد... پس من هستم...من شبیه کیستم؟من به مطربی می‌مانم شیفته ی رقص کتاب هایم...من چه می‌کنم؟من نوازنده ی نت های اهنگ های کتاب هایمم...من زیستم وصلِ به چیست؟من ضربانم با ضربان کتاب هایم یکی ست..من هم صدا با چیستم؟من هم صدا با تپش قلب کتاب هایمَم...من ارامم؟من ارامم...چون کتاب هایم پر پرواز من هستند...پ.ن:  سلام :)...از وقتی رفتم بلاگفا اینجا نبودم و نمیدونم چیشد یهو دلم تنگ شد...?❤</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 00:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به پسرم که فعلا وجود ندارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-bflncxelge7o</link>
                <description>پسر عزیزم،اکنون که برایت می نویسم نوجوانی 15_14 ساله ام با رویاهایی بزرگ...شاید تو 30_20 سال دیگر این نامه را بخوانی...اصلا شاید این نامه هرگز به دست تو نرسد...شاید تفکر آن موقعم تفاوت هایی اساسی داشته باشد و نامه ای دیگر برای تو بنویسم... ولی قطعا خواندن نامه ای که مادرت در این سن برایت نوشته است برایت لذتی دیگر دارد...آن قدر سرد و گرم چشیده نیستم که برایت نصیحتی داشته باشم...اصلا شاید هدفم از این نوشته تمکین درد خودمم است نه نامه نوشتن به تو...اصلا شاید تو هرگز به دنیا نیایی و این نامه بی مخاطب باقی بماند...مادرت الان در روزگاری است که مردی سخت در دلش نفوذ کرده و بیرون نمی رود که نمی رود....من نمیدانم که آن مرد پدر توست یا نه...اما دعا می کنم که باشد...که اگر نباشد بدان که مادرت سختی های زیادی را به دوش کشیده...میدانی! خیلی تلاش کرده ام که این مزاحم بیکار را از قلبم به بیرون پرتاب کنم...بارها و بارها او را با لگد بیرون انداخته ام...گاهی خودم نگران شدم که نکند با لگد هایم زخمی شود چون هر چه باشد او مهمان قلب من است...بشکند قلب من نیز ویران می شود...اما گمان می کنم که او هزار جان دارد...نمیدانم که کلید قلبم را از کجا یافته است...چون من همیشه حواسم بوده که در قلبم را باز نگذارم که دزدی بیاید و آن را با خود ببرد...اما سارق قلب من خود کلید داشت...من فقط می دانم که هنگامی که او در قلب من نفس می کشد ریتم قلبم تند تر می شود...نمی دانم حسم را درک می کنی یا نه...ولی مدل ضربان قلبم تفاوت می کند.... بس که این مرد پیش فعال است و درون قلبم مانند کودکی بالا و پایین می پرد...شاید او نمی داند که با این کارهایش قلبم آرام نمی گیرد...شاید او اصلا نمی داند آن جای گرم و نرمی و سر پناه امنی که در آن جا خوش کرده قلب من است...و قرار گرفتن قلبم گره خورده به قرار گرفتن او...آن هم نه گره ای معمولی که گره ای کور و باز نشدنی...من تا به حال کسی را به بیکاری این مرد ندیده ام...آن قدر بیکار که صبح تا شب و شب تا صبح در قلب من حضور دارد...شب ها با خیالش می خواب م و صبح ها با یادش از خواب بر می خیزم...همه ی این ها را می توانم اغماض کنم... اما این را که حتی برای خودش دنبال غذا نمی رود را نه...او از روح من تغذیه می کند...و وای به حال روزی که روحم او را سیر نکند ک مرا اسیر می کند...روحم را...جسمم را...تمامم را...مثل خون در رگ هایم جریان پیدا می کند...گاهی هم عجیب می شود...آنقدر عجیب که نمی فهمم او از چه جنسی است...وقت هایی که در خیال من هواخوری می کند بیشتر از سهمش می خواهد... و وقتی می بیند از خیالم و مغزم چیزی نمانده...بیرون می آید و در محیط بیرون هوا می خورد...آن قدر که به خودم می آیم و می بینم دستانم را دور گلویم حلقه کردم و از خودم علت را که جویا می شوم پی می برم آن قدر در هوای اطرافم نفس کشیده که نفس برایم نمانده و احساس خفگی به من دست داده....ولی نمی دانم با این حال چرا از نبودنش می ترسم...یعنی حاضرم تمام این ها را به جان بخرم فقط او باشد...من به او عادت کردم...یا شاید حتی به او وابسته شدم...من با او زندگی می کنم....حتی گاهی گمان می کنم من قلبی ندارم... بلکه خود اوست که در سینه ام می تپد...می گویند تلقین خیلی موثر است...شب ها که از بی خوابی در اتاقم پرسه می زنم با صدای آرام فریاد می زنم: دوستش ندام....دوستش ندارم...دوستش ندارم...اما چیزی نمی گذرد که موجودی واقع بین در درونم فریاد می زند: دوستش داری...دوستش داری...دوستش داری...شاید صدای همان مزاحم بوده...ولی از حق نگذریم گاهی با خودم فکر میکنم حالا که جز او کسی در قلب من نیست... و او در قلبم تنهاست.... و منم تنهام...خب به او بگویم با من حرف بزند تا هر دو از تنهایی درآییم...یا رسم مهمان داری را حفظ کند و من را هم به قلبش دعوت کند..نگرانم نکند از قلب من کوچ کند به قلب دیگری...اگر برود تنهایی من که هیچ... می ترسم قلبم هم به او عادت کرده باشد...و بدون او دستش به کار نرود...نتپد...ثبت شود به وقت 1:30 بیست و ششم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و نود و هشت هجری شمسی...پ.ن: وقتی شروع کردم به نوشتن دیدم هنوز خیلللی حرف ها دارم که به پسرم باید بزنم...قطعا این آخرین نامه نخواهد بود...پ.ن: خواهشاااا همه ی نظرات و پیشنهاداتتون رو برام بنویسین...قطعا کمک می کنه و موثره...ممنونم</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 19:27:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی حافظ هم گفت: بی خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-qfnxvxbcxfjx</link>
                <description>و تلفنی که زنگ نمی خورد...پیامکی که داده نمی شود... و اگر داده شود همراه اول است...و دری که در آن کلیدی انداخته نمی شود...و چایی که دم نمی شود... و اگر شود یخ می شود...و جاده ای که طی نمی شود...و کارت عروسی که چاپ نمی شود...و ساحلی که کنارش قدم نمی زنیم...و سری که روی شانه ای آرام نمی گیرد...و کتی که در سرما، گرما نمی بخشد...و گیسویی که شانه نمی شود... و اگر شود بافته نمی شود...و دوستت دارم هایی که بهم نگفتیم...و آقای به اصطلاح دکتری که معلوم نیست مدرکش را از کجا گرفته...و نسخه ای که در آن آقای به اصطلاح دکتر ننوشته: &quot;او&quot; ...و قرص و دارویی که دکتر بی مدرک  گمان می کند حال من با مصرف آن ها خوب می شود...و غافل از اینکه من یک &quot; او &quot; نیاز دارم...و منی که هر چقدر نیازمندی های روزنامه را خواندم ننوشته بود: &quot; او &quot;و منی که در روشنی چشمانت دیده نمی شوم...و بغضی که صاحبش دیگر حتی حوصله ی ترکاندن آن را هم ندارد...و سگی که مرده است...در نگاهم...و چشمی که دیگر سگ ندارد...و آدم هایی که دیگر توسط سگ چشم من گاز گزفته نمی شوند...و وقتی گاز گرفته نمی شوند، عاشق هم نمی شوند...و وقتی عاشق نیستند انگار مرده اند...و رویایی که تا ابد رویا باقی می ماند...و خاطراتی که به حقیقت نمی پیوندند...و خواب هایی که تعبیر نمی گردند...و دردی که درمان نمی شود...و زخمی که خوب نمی شود... و اگر شود جایش می ماند...و فالی که سر چهار راه از سر دلسوزی می خرم به امید آنکه حافظ مرا به ادامه دادن تشویق کند...اما...حافظ هم گفت: بی خیال...و اویی که با دو حرف بودنش، تمام من نمی شود...و من و تویی که ما نمی شویم...به وقت 00:58 1398/4/27  پ.ن: از زبان خودم نیست و خود را جای فرد دیگری گذاشتم...پ.ن: شنوای نقد هاتون هستم!لطفا برایم نظر هاتونو بنویسین...پیشاپیش متشکرم#خودم_نوشت</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 14:24:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگی بودم بر سر راهی، هر کس به من می رسید...</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-krrzao0hbmdq</link>
                <description>می شنیدم زمزمه هاشان را….آن ها نیز بی پروا سخن می گفتند…توقع پروا نداشتم…که در برابرم پروا را بس نابجا می بینم!!!اما نپسندیدم اینگونه بی رحمانه حرف زدنشان را….خود خواهانه حرف زدنشان را…که گویی من خود خالق خود هستم…فکر نکردند که از من هر چند سنگ نیست که ایراد می گیرند?!بلکه از خلقت خالقشان!!!!چرا اصلا کسی از من نپرسید که چرا سنگ شدی؟همه آمدندوگفتندورفتندومن ماندمودل هر چند سنگم…عادتشان خوی همیشگی شده برشان…شاید در کودکی کسی نگفته بهشان رابطه ی گفتار و رفتار و عادت و اخلاق و شخصیت را…این همه غرور از کجا نشعت می گیرد؟این همه سنگ بودن از کجا می آید؟گویی به من هم قبولانده اند که سنگ بودن بد تر از بد است…کاش در توانم بود غرورشان را له کردن که گمان می کنند واقعیت آن چیزیست که با چشمانشان می بینند و با خودشان برداشت می کنند…گویی از یاد برده اند که بخشی از خاک از من هر چند سنگ است…خاکی که از آنند و به آن باز خواهند گشت…خاکی که روزی زیر تاریکی اش و سردی اش قرار را بایدشان…به راستی چرا شدم مثال برای هر بد دل ؟چرا محکمی ام را برای استواران مثال نزدند؟با این همه،من سنگ بودنم را دوست دارم...و برای بهترین سنگ دنیا بودن تلاش می کنم...تو برای بهترین انسان بودن چقدر تلاش می کنی؟؟؟برای بهترین بودن هر آنچه هستی...من خود را دوست خواهم داشت ...زیرا خالقموخلقتش رادوست دارم...خالقمنهرچندسنگ....خرداد 98پ.ن: این موضوع امتحان ترم انشامون بود همراه با سه موضوع دیگر که من این موضوع رو انتخاب کردم...پ.ن: شنوای نقد هاتون هستم!لطفا برایم نظر هاتونو بنویسین...پیشاپیش متشکرم#خودم_نوشت#انشا_طوری</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 13:34:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به ترامپ</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-yeuwuqyenmfm</link>
                <description> Hi M.R Trumpاحتمالا که نه یقینا فارسی آموختگانی آن اطراف هستند که این نامه را ترجمه کننند...پس به خود زحمت انگلیسی نوشتن را نمی دهم و این کار را به مترجمان واگذار می کنم.پس،سلام آقای ترامپ...بابت اینکه مصدع اوقات شدم پوزش می طلبم!شاید الان که دارم این نامه را می نویسم یعنی ساعت 15 برابر با 6:49 در واشنگتن و 22 بهمن 1396 مطابق با 11 فوریه 2018 در یک نشست با وزرا و ... باشید.در حال نقشه کشیدن برای سرنگون کردن ایران..و می دانم که می دانید که هرگز موفق نخواهید شد!اما اینکه دست از تلاش بر نمی دارید ستودنی است!سعی برای دستیابی به اهداف دارای ارج و قرب است!اما تا کی؟؟؟؟؟؟؟خب سماجت هم حدی دارد ....شما ار حد تعادلش گذشتید...!خب باشد...تلاش کنید!ما که جز معبودمان از کسی بیم نداریم...بکوشیدوبکوشیدوبکوشیددر راستای دست یافتن به هیچ و پوچ...در پی درمانده کردن خود...در پی مایوسیت...در پی دیدن خسران عقبی...خودتان هم می دانید که سرگذشت کشور ما،پر از پیچ و خم،پر از پستی و بلندی،پر از خوشی و نا خوشی بوده است...ملت ما ایرانی که الان دارند را به راحتی نساخته اند!و ایران با خون دل های خیلی ها شد:&quot;ایران&quot;ما ایران را به سهولت به دست نیاوردیم که به سهولت از دست بدهیم...ماحصل هم نظام جمهوری اسلامی است که می طلبیدیم...مخلص کلام اینکه :نکوشید چونهیچغلطینمی توانیدبکنید...ببخشید کمی رک گفتم...امضا: یک ایرانی پ.ن:  دو سال پیش وقتی 12 سالم بود موضوع انشامون بود و باید می نوشتیم...پ.ن: شنوای نقد هاتون هستم!لطفا برایم نظر هاتونو بنویسین...پیشاپیش متشکرم#خودم_نوشت#انشا_طوری</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 13:32:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران تویی...</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-szkmxinlxiuy</link>
                <description> یکی از چیزهای نفرت انگیز اون موقعیه که کسی درکت نکنه…اون وقتی که نمی دونی با کی حرف بزنی که بفهمتت، که بیشترم تو نوجوونی آدم دچارش میشه.اما گمونم یه عاشق یه عاشقو میفهمه...بارونو می فهمم...بدجور زخمیه عشقه...دیگه نمی تونه عاشق شه...تنهاست...یه وقتا امیدواره که بر میگرده...یه وقتا بی قراره که خب تا برگرده چجوری نفس بکشه...یه وقت بی اعصابه تند میشه سیل میشه...یه وقت آروم میگیره نم نم میشه... یه وقت بغضش می ترکه رعد و برق میشه...عاشقی رو باید از بارون یاد گرفت...پا عشقش وا میسه...حتی با اینکه اون ولش کرده ولی بارون همه جا رو گشته به همه جا سر زده...عاشقی رو باید از بارون یاد گرفت چون بارونه ولی به عشقشش میگه:&quot; باران تویی&quot;...به نظر من بارون عاشقه چون می فهممش...چون دلگیری زیر بارونو می فهمم و فقط عاشقه که عاشقو می فهمه...شک نکن بارون عاشقه...اگه وقتی میری زیر بارون گریت میگیره، یعنی فهمیدیش...یعنی تو عاشقی...یعنی بارون عاشقه...فقط یادت نره زیر بارون بی چتر باید رفت...زیر باران باید خیس شد....#خودم_نوشت</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2019 12:24:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخاطب جان خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@z_shad/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-jf1j991qclka</link>
                <description>و من همچنان بی وقفه بر لب همان پنجره می نشینم... گویی شغل من است چشم دوختن به همان کوچه... همان کوچه ای که سال ها پیش گذر ناگهانی ات افتاد بر آن و چه خوش یمن بود این گذر که گویی عمرم را مدیون این کوچه ام که عشق را به من آموخت...هر روز و هر شب خیره ام بر این کوچه که خدا کند مثل آن بار گذرت بیفتد بر لب این پنجره راس همان ساعت...روز ها تمام کوچه را بو می کشم چون تو زمانی از آن گذر کردی...می ترسم آن قدر کوچه را ببویم تا بویت از کوچه برود... می ترسم آن قدر پا جای رد پایت بگذارم که ردپایت محو شود... می ترسم آنقدر در کوچه ای که در آن نفس کشیدی نفس بکشم تا هوا تمام شود... هوایت تمام شود از کوچه نه از سرم... و کوچه مدت هاست از حجم نبودنت یخ کرده... از حجم نبودن تویی که آمدی عاشق کنی و بروی...#مخاطب_موجود_نمیباشد! #خودم_نوشت</description>
                <category>Happiness</category>
                <author>Happiness</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 18:13:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>