<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایکور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@z_vesper</link>
        <description>هیچی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/798551/avatar/SdWmjF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایکور</title>
            <link>https://virgool.io/@z_vesper</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل سیب. مثل زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nvzd4iqvrfjb</link>
                <description>خواهرزاده‌م هفت ساله است و حالا کم‌کم یاد می‌گیرد که بخواند. حروف الفبا برایش تازگی دارند. تا دیروز کلمه‌ها را می‌دید و از کنارشان می‌گذشت، حالا بدون آنکه بفهمد این میل ناخودآگاه به خواندن را از کجا آورده، با صدای بلند حروف را صداکشی می‌کند. «ر» را طوری تلفظ می‌کند که صدای تراکتور را تداعی کند و «آ» را از خانه تا انتهای خیابان کش می‌دهد. چیزهایی هم می‌نویسد. نوشتن «دبستان» برایش راحت است و حرف «ح» را دوست دارد. این را وقتی فهمیدم که نیمه‌شب، کف آشپزخانه چمباتمه زده بودم و دیدمش که بالای سرم ظاهر شد. از دست مادربزرگش فرار کرده بود که نخوابد و بی‌‌مقدمه از من می‌پرسید: «خاله، شما چه حرفی رو بیش‌تر دوست داری؟» من که تا چند ثانیه‌ی پیش داشتم غصه می‌خوردم و بین برنامه‌های بی‌مصرف گوشی، چون اینترنتی در کار نیست، می‌چرخیدم حالا متمرکز همهٔ ۳۲ حرف الفبا را از نظر ‌گذراندم. جواب دادم: «س سه‌ دندونه.» گفت: «مثل سیب!» گفتم: «آره. خود سیب هم دوست دارم. مثل خرس. مثل سارا.» گفت: «میز!» بعد بلافاصله اصلاح کرد: «میز س نداره.» گفتم: «آره. برو بخواب.» و داشتم فکر می‌کردم که چطور با شمّ زبانی‌اش فهمیده بود که «س» و «ز» هم‌مخرجند. گالری‌ام را باز کردم و ویدئوهای قدیمی‌ را نگاه می‌کردم. دنبال چیزی بودم که خودمم نمی‌دانستم. یک اتفاق. یک انسان. دنبال خودم در گذشته یا شاید دنبال زندگی. لحظه‌ی فوت کردن شمع‌های تولد دو سال پیش را دیدم. هیچ یادم نمی‌آمد که آن مکث طولانی برای کدام آرزویم بود. هیچ‌وقت یادم نمی‌ماند که آرزوی شمع تولدم چیست. سال پیش تصمیم گرفتم جایی ثبتش کنم و حالا اصلا به یاد ندارم روی کدام کاغذ نوشتمش و لای کدام کتاب پنهانش کردم. انگشتم را تند تند حرکت دادم و دو سال گذشته را مرور کردم. مطمئنم که قبلاً زندگی جالب‌ بود ولی هرچه‌قدر بین عکس‌ها چشم چرخاندم نفهمیدم که از کجا به بعد دیگر وجود و عدم با هم توفیری نداشت. صدای خواهرزاده‌م می‌آمد. داشت به مادرم می‌گفت: «ب رو از ق بیشتر دوست داری؟» گوشی را قفل کردم، پاهایم را که در شکمم جمع کرده بودم رها کردم و فهمیدم. انگار که فهمیدم. که زندگی هیچ‌وقت جالب نبود. جز آن وقت‌ها که می‌پرسیدم: «ب رو از ق بیشتر دوست داری؟»</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 01:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشستن لبهٔ دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%84%D8%A8%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-rdlneoo8bv03</link>
                <description>هر انسان چند لحظهٔ طلایی را در زندگی خود تجربه می‌کند؟ شنیده بودم مغز می‌تواند با خاطراتش بازی کند. لحظات را به یاد می‌آورد، مرور می‌کند و هربار با تعریف کردنشان کمی -و فقط کمی- از آن را تغییر می‌دهد. گویی هربار مشاهده آن تصویر در ذهنت، بازسازی دوباره‌اش است. چندبار مرور یک خاطره لازم است تا تغییرهای کوچک اثر خود را بگذراند و همه چیز در آن تصویر تغییر کند؟ هر انسان چندبار لحظات طلایی زندگی خود را مرور می‌کند؟ من تصمیم گرفته‌ام از هر دورهٔ زندگی‌ام یک لحظه طلایی به غنیمت بگیرم. از کودکی، خانهٔ قدیمی مادربزرگ را برداشته‌ام و از ابتدای نوجوانی یک صبح کلهٔ سحر را.تا همین چندسال پیش نمی‌دانستم سفرهای کوتاه چه حالی دارد. پدر همیشه ده روز کرکره مغازه را پایین می‌داد و ما آماده می‌شدیم تا در آن ده روز لااقل به چهار-پنج شهر سر بزنیم. هیچ وقت هیچکداممان چمدان نداشتیم. نفری دوتا کوله‌پشتی پر می‌کردیم، در صندوق ماشین جا می‌دادیم و آفتاب به وسط آسمان نرسیده من و خواهرم وسط جاده خواب بودیم. یک بار بهار و یک بار تابستان. وقتی اولین بار فهمیدم «جزیره» چطور جایی است هم بهار بود.بهار آن سال پدر نقشهٔ بزرگش را وسط میز پهن کرد و گفت قرار است برویم کیش! بعد انگشت اول دستش را گذاشت روی تهران و از قم و کاشان و اصفهان و شیراز و بندرعباس گذر کرد و جایی لب آب متوقف شد. گفت: «همین‌جا ماشین را سوار لنج می‌کنیم.» و بعد انگشتش را پراند روی تکهٔ کوچکی که کیش بود. کل عید را دنبال انگشت پدر سفر کردیم. بعضی شب‌ها را در مسافرخانه و بعضی‌ها را در چادر گذراندیم، اتفاقاً شیراز را هم دیدیم و چندروز بعد رسیدیم به بندر. من فکر می‌کردم خاطرات مهم سفر آنجا شروع شدند که رفتم تخت جمشید. یا آنجا که در مسیر هرمزگان جاده خالی شد، تاریک شد، هیچ چراغی نبود و انگار ته دنیا بودیم. همان‌ وقت که من و خواهرم فکر کردیم بهتر است برگردیم از شیشهٔ پشتی، جادهٔ تاریک را نگاه کنیم و آواز بخوانیم.امّا انگار همه چیز تازه زمانی شروع شد که بعد از غروب رسیدیم به بندر لنگه. دیر شده بود. این را «متصدی صدور مجوز عبور با لنج» به پدر گفته بود. در رسیده بودیم و اهرین لنج ان روز رفته بود. گفته بود بهتر است بخوابیم و صبح خیلی خیلی زود برگردیم اینجا و در صفی که قرار است خیلی طولانی شود منتظر سوار شدن بر لنج بمانیم.آن‌ شب را در یک خانه محلی گذراندیم. قبل از طلوع دوباره سوار ماشین شدیم. شاید فاصله‌ای که تا رسیدن به بندرگاه طی کر‌دیم چیزی کمتر از بیست دقیقه بود امّا انگار تا امروز که بیست و چند سالم شده کش آمده است. من عادت داشتم لبه‌ی پنجره ماشین بنشینم، نیم‌تنه‌ام را ببرم بیرون، یک دستم را محکم قلاب کنم به دستگیرهٔ پنجره و دست دیگرم را باز کنم و در هوا تکان دهم. توی جاده مادر اجازه نمی‌داد عادتم را پیاده کنم. آن صبح پیش از طلوع من نشستم لبهٔ پنجره ماشین. چشمم را دوختم به خط ساحلی که در دوردست پیدا بود، باد از لابه‌لای خونه‌های آجری کوتاه‌قد بندر لنگه رد می‌شد و رد نور کمرنگی از خورشید، که تازه داشت بالا می‌آمد، پخش شده بود در محیط. ماشین بابا شبیه اسب یالداری بود که من را لب خط دریا می‌دواند. ماشین بابا شبیه قله‌ی دماوند بود که من لبه‌ش نشستم و پاهایم را آویزان کردم به سمت دنیا. ماشین بابا انگار قالیچهٔ سلیمان بود که تابم می‌داد در آسمان و من وسط نور خورشید پرواز می‌کردم. ماشین بابا شده بود عامل بهترین حسی که من تجربه کرده بودم. ماشین بابا و خود بابا که داشت به مامان می‌گفت «بذار بشینه، آروم می‌رم، خوش می‌گذره بهش.» و من صدایش را می‌شنیدم.هر انسان چند لحظهٔ طلایی را در زندگی خود تجربه می‌کند؟ چندبار ممکن است دوره‌اش کند؟ من نشستن لبهٔ پنجرهٔ ماشین بابا را، آن پیش از طلوع بندر لنگه را و آن آوازخواندن خیره به شیشهٔ عقب ماشین در جاده را هزاربار مرور کرده‌ام و هربار آرزو‌ کردم این یکی خاطره را مغزم نساخته باشد. واقعی باشد.#دنده_عقب_با_اتو_ابزار #سفر #ماشین</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 22:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی بدون مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-lmb3n3srqxva</link>
                <description>برای مدت‌های طولانی از بهتر شدن افسردگی‌ام می‌ترسیدم. من روزهای نوجوانی ‌ام رو به خدایان غم و اندوه باخته بودم و حالا هر نشانه‌ای از بهتر شدن، ترسناک به‌نظر می‌رسید. ترسناک بود، چون بعد از چهارسال متداوم بدحال بودن، حال خوب غریبه می‌نمود و بلد نبودم با آن زندگی کنم. پس وقتم را تلف می‌کردم، چیزهای کوچکی پیدا می‌کردم تا خودم را ناراحت کنم و هرچه انرژی بود هدر می‌دادم. ترسناک بود چون بهتر شدن با زیر سوال رفتن اعتبار رنج‌هام هم‌معنی بود. چون انگار اگر امروز حال خوبی دارم پس بدین معنی خواهد بود که تمام روزهای سختی که در گذشته گذراندم، هدر رفته است و این رنج‌ها نه یک اعتبار و ارزش بلکه فقط رنج بودند. رنج و فقط رنج. نه رنجی که از آن الماس زاده می‌شود، نه رنجی که به تو درس می‌دهد و نه حتی رنجی که جایی به پایان رسیده؛ بلکه فقط رنج. رنجی که تو را با بدنت غریبه کرده و چهره‌ات را تغییر داده و هدف‌هایت را تحت تاثیر قرار داده. این اواخر ولی ترسناک بود چون نمی‌دانستم آیا بدون افسردگی چیزی از من باقی می‌ماند یا نه. چون انگار هیچ چیزی بدون افسردگی نبودم. خیال می‌کردم تخیل و خلاقیت و شم هنری و تفکر منطقی‌ام را از افسردگی دارم. فکر می‌کردم اعتبار احساساتم برای دیگران به واسطه بیماری‌ام تعریف می‌شود و اگر افسرده نباشم لابد آن‌قدر هم مهم نیست. وقتی کمی اوضاعم بهتر بود و اطرافیانم این را می‌فهیدند به سرعت تلاش می‌کردم با تعریف کردن رنجی که می‌کشم ثابت کنم خوبم ولی نه آنقدر که بی اعتبار شوم. بهترم اما شما هنوز فکر کنید خیلی خیلی بد حالم. اینطور احتمالا سعی می‌کنید درکم کنید. و اگر فکر کنید هنوز بدحالم، حرف‌های گذشته‌ام را زیر سوال نمی‌برید و یادتان می‌ماند که همه‌ی آن‌ها نیز من بوده‌اند.امروز راه که می‌رفتم به داروهای جدیدم فکر کردم. و به اینکه از دیروز بهترم. و به اینکه هنوز هم من‌ام. به اینکه اگر یک روز هیچ دارویی همراهم نباشد باز هم من‌ام. به اینکه اگر یک روزی به جای گفتن «من مبتلام به افسردگی و اضطراب.» بگویم « من اضطراب و افسردگی داشتم.» باز هم خودمو و به اینکه شاید روزی نرسد که آن جمله را بگویم اما باز هم در همه‌ی این احوال سینوسی خودم می‌مانم. و خلاقیتم برای خودم است و تراژدی که از زندگی‌ام سراغ دارم واقعی است و غم‌هایم اعتبار دارد و هنوز می‌توانم داستان خلق کنم و همچنان منطقی و عاشق فلسفه و سیاست باقی می‌مانم. حتی شاید بهتر باشم. و این‌ها هیچکدام اعتبار رنجی که کشیدم را از بین نمی‌برد. و همه‌ی این‌ها به من نمی‌گوید که بیخودی یک سال کامل از زندگی‌ام را فراموش نکرده‌ام و مغزم جدی جدی از من در مقابل چیزی محافظت می‌کند.</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 18:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودن، بودن و شاید ماندن.</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-dr5rvlotvfur</link>
                <description>تنم را به سختی از مترو بیرون کشیدم و روی صندلی‌های نم دار تاکسی، مسیر را تا خانه به بوی آسفالت فکر کردم. کلید انداختم در خانه‌ی تاریک، که دلیل تاریکی‌اش چیز خوبی نیست، و گویی از هوای آزاد مشروطه پا گذاشتم به خفقان تهران پس از کودتا. چراغ زرد آشپزخانه را روشن کردم، دکمه‌ی چایی ساز را زدم و کف زمین منتظر ماندم آب به صد درجه برسد. مادر فرش آشپزخانه را جمع کرده و کف زمین سرامیک سرد سفید است با یک لایه زبر و نازک روفرشی. کتری تا نیمه خالی است و صدای جوشیدنش در آشپزخانه بدون فرش، بیشتر به نظر می‌رسد. گاز جهزیه مادرم، آینه‌ای روی در فر بزرگش داشت. وقتی کسی نبود می‌نشستم کف آشپزخانه و به از آینه گاز به خودم نگاه می‌کردم. هنوز هربار که مادر نیست می‌آیم که جلوی آینه بنشینم اما یادم نیست که گاز خانه دو سالی هست که عوض شده. لیوانم را پر می‌کنم و می‌ایستم رو به در حیاط. پاییز همیشه شب است. از شیشه‌ی در حیاط هیچ چیزی جز سیاهی پیدا نیست. سعی می‌کنم مردمک چشمم را گشاد کنم و در تاریکی چیزی ببینم. در سیاهی تمرکز کرده‌ام، می‌خواهم بفهمم که واقعا این تصاویر را می‌بینم یا چون می‌دانم حیاط‌مان چه شکلی است، مغزم از خودش دوباره تص.یر حیاط را می‌سازد. دقیق‌تر که می‌شوم. دست از دقت برمی‌دارم و در چرخش آخر چشمم بین سیاهی، دو جفت چشم براقی که به من زل زده، دور می‌شود و از صداها پیداست که پریده روی درخت.*ده صبح چشمم را باز می‌کنم. این بیشترین میزانی است که در چهار ماه اخیر خوابیده‌ام. دکمه چایی‌ساز را می‌زنم و شروع می‌کنم به جمع کردن اتاق. یک مورچه دارد از کنار کتاب‌ها رد می‌شود. ردش را که می‌گیرم زیر یکی از دفترها گم می‌شود. دفتر را که بلند می‌کنم می‌فهمم که «گم نمی‌شود»، درواقع «گم می‌شوند.» عجیب است که تمام این مدت با حجم زیادی مورچه زیر دفترهایم زندگی می‌کردم و از بودنشان خبر نداشتم. اتاق دو ساعت بعد مرتب می‌شود. بعد چهل دقیقه از زمانم را می‌گذارم که موهایم را بشویم و حالت دهم. دو ساعت و ده دقیقه صرف لاک زدن و سوهان کشیدن ناخن‌هایم می‌کنم. ده دقیقه کنار شومینه پاهایم را گرم می‌کنم. دوباره یک ساعت می‌خوابم و سه تا لیوان چای دیگر برای خودم می‌ریزم. بعد سی و شش دقیقه به دانلود شدن یک فایل صد و چهارده مگابایتی خیره می‌شوم. نیکی که زنگ زد، پشت تلفن گفتم: «همه کارها رو صد ساعت طول می‌دم. انقدر نبودم که یادم رفته آدما عادیاً تو خونه چطوری رفتار می‌کنن.» بعد یادم می‌آید شمیم گفته بود کلمه «عادیاً» برایش عجیب است و اصلاحش می‌کنم به « نمی‌دونم آدما تو خونه چیکار می‌کنن.»</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 20:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبلی، فراموشی یا عزلت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B2%D9%84%D8%AA-cdmwp4l2uaid</link>
                <description>اولین و آخرین نوشته‌ای که اینجا منتشر کردم مربوط به همان موقع بود که حساب کاربری را ساختم. فروردین 1400. حالا که دوباره می‌نویسم اسفند ماه است. یعنی نزدیک به 340 روز یا چیزی نزدیک به آن. قرار بود در این روزهایی که گذشت بنویسم و برگردم به دست‌آویزی که فکر می‌کردم نجاتم می‌دهد. برنگشتم. زندگی برایم خیلی سریع‌تر و سخت‌تر از انتظار گذشت. شاید همه این‌ها بهانه‌ای باشد برای تنبلی‌هایم اما دوباره نوشتن در این صفحه خالی که حالا بدون برنامه قبلی از کلمات پرش می‌کنم از سر عجز است. همیشه ادعای این را داشتم که در تنهایی انسان بهتری هستم. که من و خودم در تنهایی با هم رفاقتی داریم و اجتماع جلوی آن را می‌گیرد. که دلم می‌خواهد تنهایی از پس همه‌چیز بربیایم. (بربیایم؟ چه فعل عجیبی!) هنوز درونم این جمله ریشه دارد که انسان در نهایت نهایت نهایت زندگی‌اش تنهاست و هنوز لجبازی عجیبی دارم در حفظ ژست قهرمان‌هایی که تک نفره دنیا را نجات می‌دهند و بعد یک گوشه زخم‌هایشان را مداوا می‌کنند. بی هیچ همراهی.امّا حالا از همه آن روزهای پرادعا، تنهاترم. از کسی که خودش را داشت ولی انسان‌ها را نه، تبدیل شده‌ام به کسی که همه را دارد اما خودش را نه! این یعنی از همیشه تنهاتر.حرف درون آدم که بماند، چرک می‌کند و شبیه زخم‌های کبره بسته‌‌ی چند ساله، زشت و زمخت و آزاردهنده می‌شود. من دیگر خودم را ندارم تا برایش حرف بزنم. فکر نمی‌کنم اینکه بروم برای یک نفر بنویسم: بیا برایت حرف بزنم. یا کسی را با خودم بکشانم تا از روی دوستی و تعارف سیاهی‌ام را بپذیرد، درست باشد. پس انگار جایی جز همین صفحه روبه‌رویم ندارم تا گاهی فقط کلمات را هدر بدهم.تنبلی؟ برای بلند شدن. فراموشی؟ چشم بستن روی خودم و زندگی. عزلت؟ پشت کردن به انسان‌ها. حرف‌هایم ملغمه‌ای شده‌ از همه این‌ها.</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 09:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 دلیل برای اینکه چرا اکانت ویرگول ساختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@z_vesper/13-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85-oxizifwcm3v9</link>
                <description>البته در این نوشته شما با «13 دلیل» مواجه نخواهید شد!سال اول راهنمایی دبیر ادبیات مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواندم فکر می‌کرد استعداد اندکی در نوشتن دارم. در یکی از مسابقه‌های منطقه‌ای قرار شد نقدی بنویسم بر یکی از آثار «فریبا وفی». دوازده_سیزده ساله بودم و نقد نوشتن تا آن روز کار تخصصی‌ای به نظر می‌آمد. نقد نه امّا تقلب بلد بودم! آن دوهفته زمان مسابقه را در گوگل پی نقدها و مقاله‌های مختلف گشتم، بعد «پرنده من» وفی را خواندم، نقد نوشتم و فایلش را برای دبیرم ایمیل کردم. اینکه آن نقد چه شد و چه نتیجه‌ای داشت مهم نیست؛ اما پاسخی که دبیرم به آن ایمیل داد آنقدر برایم مهم شد که دلم می‎‌خواست عکسش را قاب بگیرم. هنوز هم می‌خواهم! برایم نوشت: «ادبیات شگفتی‌های زیادی برات تو مشتش قایم کرده. مشتشو باز کن :)»آن دو صفحه نقد و آن ایمیل شد دلیل مدرسه رفتن من. ادبیات برایم در دستور زبان، آرایه، شعر و داستان‌نویسی خلاصه می‌شد پس سال بعدش در کارگاه نویسندگی مدرسه شرکت کردم. کارم بد هم نبود. موردعلاقه‌ی دبیرهای انشا بودم. سال بعدترش که داستانم در یک مجموعه داستان دانش‌آموزی چاپ شد و کمی هم درباره عناصر و سیر تاریخی داستان می‌دانستم دیگر خیال ‌کردم «داستان‌نویس» شده‌ام! امّا هرچه پیش‌رفت، هم دیگر کلمه‌ها به اندازه قبل رفیقم نبودند و هم فهمیدم که میدان ادبیات و نویسندگی فراخ‌تر از این حرف‌هاست.ادبیات را دنبال می‌کردم و نوشتن امّا هنوز تنها راه نجاتی بود که می‌شناختم. هرجا که دستم می‌رسید نوشتم _هرچند که هنوز هم نوشتن را یاد نگرفته‌ام_. شنیده بودم انسان در غم‌هایش نویسنده‌تر است و چه بسیار آثاری که از عمق رنج صاحبانشان جان نگرفته‌اند! وقتی افسردگی به سراغم آمد، در روزهای تاریکی‌اش انتظار داشتم بتوانم بنشینم گوشه‌ی اتاق و مثل وقتی کوچک‌تر بودم کاغذهای متعددی را سیاه کنم امّا نشد! درنهایت بیش از چند جمله نصیبم نمی‌شد که آن‌ها هم راضیم نمی‌کردند. تمام صفحات نوت گوشی و دفترچه‌های یادداشت آینه‌ی دق ناتوانی بودند و هستند. از آن پس کمتر نوشتم و آن‌ اندک جملات را هم نگه داشتم که یادم نرود حداقل قبلاً خیال می‌کردم که اگر توانایی انجام چند کار را در دنیا دارم، یکی از آن‌ها نوشتن است. حالا اینجایم. وقتی داشتم اسمم را وارد کادر «مشخصات» می‌کردم که حساب ویرگول بسازم قول دادم حسرت قدیمی‌ام را زنده کنم. همیشه از این‌که وبلاگ می‌خواندم و خودم نمی‌نوشتم پشیمان بودم. این صفحه قرار است محل اتصال من باشد به حسرت و رویا و توانایی روزهای اوج نوجوانیم. اصلا تو بگو بدون مخاطب. چه بهتر!فروردین 1400</description>
                <category>ایکور</category>
                <author>ایکور</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 21:50:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>