<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zabamenis</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zabamenis</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/240498/avatar/ImF4Oq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zabamenis</title>
            <link>https://virgool.io/@zabamenis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هپلی هپو، بیا و امروز چندتا فحش یاد بگیر!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%87%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%BE%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-sqpoccax1qwt</link>
                <description>هپلی هپوبیا و امروز چند تا فحش یاد بگیر و سپس با تمام قدرت حواله کن به سمت انسان هایی که لیاقتش را دارند؛حتی خدا هم گاهی در کتابش فحش میدهد هپلی هپو!روی زمین آدم هایی زندگی می کنند که یک عمر کاری جز خوردن و خوابیدن و دریدن هم نوعان شان نمی کنند، اینها را در هر کجای این کره ی خاکی با یک سیلی سرجایشان نشاندی دست خدا بوده ای بر پیکر نداشته ات!آدم های بی سوادِ مغرورِ نان به نرخ روز خور را سر جایشان بنشان.اگر هم کیش منی ، نباید بگذاری جهال حکومت کنند... حتی بر خانه ایمن در تمام عمر آرزو داشتم تمام ذهن ها را از جهالت پاک کنم و دست ها را برای به زیر کشیدن اَبَرجاهلان خود ایزد پندار بالا بیاورم؛ برای چنین چیزی بود که می خواستم نویسنده باشم... باور داشتم، باورداشتم که قلم از شمشیر  برنده تر است.خوب گوش کن ... پیش از هر چیز از احمق ها نباش، از آنهایی که ارزش آموختن را نمی دانند؛ از آنها که غرورشان آنقدر آنها را از چیزی که هستند راضی نگه می دارد که تمام عمر ساکن می مانند تا بگندند.از بردگان نباش؛ بردگان پول، قدرت، القاب و حتی اعتقادات!از ضعیفان نباش؛ گوشه گیرهایی که در تنهایی خود بر سر دنیا غر می زنند؛ اینها بالاترین ننگ این جهانند!اهل مبارزه باش، یادبگیر حرف حق را بزنی و برایش زندان بروی؛ یادبگیر مشت هایت گره کرده باشد.اگر هیچ کدام از اینها را یادنمیگیریاقلا چندتا فحش یادبگیرمحض رضای خدا چند تا فحش یادبگیر هپلی هپو!</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 17:26:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو پیامبر دنیای کوچک خودت هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%AA%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-e0a6jrdblb5d</link>
                <description>تو پیامبر دنیای کوچک خودت هستی به اینجا فرستاده شدی تا ماموریتی را به سرانجام برسانیماموریتی سخت...کسی راهنمایی ات نمی کند، باید خودت بفهمی کجا هستی و چه باید بکنی!پس بخوان... بخوان به نام رهایی و زنجیری از پای بشریت باز کن!ناامید نشو ، نترس، شجاع و صبور باش، بجنگ!!!حتی اگر تنها خودت را نجات دهی.حتی اگر تنها ایمان آورنده خودت باشی...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 18:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداوند ترسو ها را دوست ندارد!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-god0rhwjjgl4</link>
                <description>حقایقی درمورد انسان هست هپلی هپو... آن قدر پست و زشت که به هیچ کس نمی توان گفت، حتی به تو!حقایقی که انسان در درون خودش هم نمی تواند به آنها اعتراف کند؛ لغاتی وجود دارند، سخت نفرین شده، در درون ما ؛ که روا نیست حتی مسیر حد فاصل دهان تا گوش مان را بپیمایند؛ به فاصله ی چهار انگشت...حقایقی که می توان انکارشان کرد اما نمی شود از شرشان خلاص شد.تو میدانی دروازه ی جهنم کجاست؟هیچ کس نمی داند.هر انسانی وقت هایی که از پلیدی های درونش به ستوه می آید به دنبال دروازه ی جهنم می گردد تا خودش را به درون آن بیاندازد.به گمانم برای همین خود کشی گناهی نابخشودنی ست... فرار کردن از خود راه حل ترسو هاست.شاید خداوند ترسوها را دوست ندارد!!!</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 18:16:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانستن با یقین داشتن فرق دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nt1s8gxkttop</link>
                <description>هپلی هپودانستن با یقین داشتن فرق دارد ...یقین داشتن شاید معنای دیگر فلسفه باشد. فلسفه یعنی به تمام چیز هایی که می دانی شک کنی و دوباره از خودت بپرسی آیا اینها حقیقت دارند؟این رنگ ها و شکل ها و تمام دنیا حقیقی ست؟فهم من از زمان درست است؟فهم من از زندگی ؟و شاید مهم ترین سوالی که بشر از ابتدای خلقت تا کنون از خودش پرسیده است این باشد...من حقیقت دارم؟ما عادت کرده ایم هر اطمینان بیشتر از پنجاه درصدی را یقین تلقی کنیم ...این سوال های بی اهمیت کم ارزش تر از آن هستند که وقت مان را برایشان صرف کنیم ...اما واقعا چطور میتوانی زندگی کنی وقتی ندانی چه کسی هستی و در چه دنیایی زندگی می کنی ؟ادم پایش را توی یک ماشین هم که می گذارد قبل از رانندگی همه جایش را چک می کند چطور هر روز زندگی می کنیم و از خودمان نمی پرسیم برای چه ساخته شده ایم، چه ابزار هایی داریم و باید چه کاری انجام بدهیم؟روی این کره ی زمین همه به دنبال چیزی می گردند بی انکه بدانند چه می خواهند ادم ها هر روز عجله دارند برای رسیدن به مقصدی نا معلومحقیقت توی این دنیا اهمیت چندانی ندارد ...آن چیزی حقیقت دارد که به درد بخورد و نفعی برساند ...و چون حتی کسی به دنبال معنای درست منفعت هم نمی گردد ...مردم دروغ می گویند و ضرر میکنند و باز آن هایی را که به دنبال حقیقت می گردند نادان می پندارندراستی هپلیتو درست در گوشه ای از ذهن منی این را می دانماما وجودت را یقین دارم؟من اگر تو را &quot;باور &quot;دارم پس چرا هنوز گاهی اینقدر &quot;عمیق&quot;احساس تنهایی می کنم؟</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 16:36:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین های جنگی زنگ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%87%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%BE%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-xkldvfqshr3q</link>
                <description>ما به راه افتادیم بدون آنکه بدانیم به مقصد می رسیم یا نه! جنگیدیم بدون امید داشتن به پیروزی...با این حال از پا ننشستیم، شاید آرام گرفتن را بلد نبودیمماشین های جنگی حتی وقتی جنگی در کار نباشد باید هر از گاهی یکی دو تا گلوله شلیک کنند تا لوله هایشان زنگ نزند... ما به دنیا آمده بودیم تا بجنگیم.جبهه ، جبهه ی نبرد ما نبود. کسی ما را به عنوان سرباز قبول نداشت، قرار هم نبود تغییر چندانی ایجاد کنیم اما ترجیح دادیم شعله ی کوتاهی باشیم که برای لحظه ای اطرافش را روشن می کند و آرام خاموش می شود؛ این مرگ شکوهمند را به فرسودگی در کنار جاده ها ترجیح می دادیم.چشمان ما را بسته بودند(یا هرگز نیاموختیم چطور بازشان کنیم) در این راه پر از سنگلاخ و سهمگین کورکورانه راه پیمودیم سکندری خوردیم زخمی شدیم اما نایستادیم.سال ها خواهد گذشت... کسی برای ما سوگواری نخواهد کرد و دل نخواهد سوزاند؛ کسی حتی ما را به یاد نخواهد آورد_ ما نیز هرگز چنین چیزی نخواستیم_ ما در پیشگاه بی ارادگی خود زانو زدیم... ما آنقدر اراده نداشتیم که بی تفاوت باشیم.</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 12:10:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای کوتوله ها، پری ها و جن های خانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-frk4nsbrr3sj</link>
                <description>گوش کن هپلی هپو...دنیای کوتوله ها ، جن های خانگی و پری ها بسیار عجیب است... آنها ساده اند، به سادگی وسایلی که برای استفاده ی مادربزرگ ها ساخته می شود؛ از همان وسائلی که دکمه ی خاموش و روشنشان یکی ست و باید بدانی که چه هنگام نیاز به گردگیری دارند و کی داغ می کنند. برای ورود به دنیایشان کم کم باید قلق ها را یادبگیری؛ برای داشتن این موجودات افسانه ای دنیایت باید جنگلی مرموز و وحشی باشد، زیرا آنها آزادند... نمی توانی اسیرشان کنی!آنها زود فرار می کنند زیرا به ضعف هایشان آگاه اند؛ میدانند عجیب بودنشان هرکسی را وسوسه می کند تا توی قفس نگهشان دارد.آنها زود عاشق می شوند... مانند همه ی موجودات ساده ی دیگر؛ دست نوازشی، آوای گرمی یا حتی تکه شکلاتی آنها را عاشق می کند.موجودات افسانه ای اهلی نمی شوند، اهلی شدن با ذات شان جور در نمی آید؛ آنها عاشق می شوند و بهایش را با جانشان می پردازند.پس ... اگر جن کوچکی را عاشق کردی...بدان که ماندنی نیست... و بدان که روزی برای تو خواهد مرد...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 18:08:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نامه؟کدام زندگی؟!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hb5p7vy3bml7</link>
                <description>بله هپلی هپومن هم زندگی نامه ها را خوانده امبه هیچ دردی نمی خورندچطور می شود ادمی را شناخت وقتی ندانی مادرش را دوست داشته یا نه وقتی ندانی رویاهای کودکی اش را وقتی نشناسی احساساتش راو زندگی نامه ها احساسات را در بر نمی گیرند وقتی کسی ده سال کتابی ننویسد ان ده سال در زندگی نامه اش جایگاهی ندارند ، در حالی که شاید مهم ترین بخش زندگی اش باشندزندگی هر انسانی تفکرات او احساسات او و رویاهایش هستندفصل ها چه اهمیتی دارند ؟مهم آن چیزی ست که انسان را می سازد.چیزهایی که امیرکبیر ، فرزند ناچیز یک اشپز ، از زندگی می اموزد &quot;مهم&quot;است.اگر امیرکبیر باشی ناچار &quot;وزیر&quot;خواهی شد.باورت نمی شود که این دنیای ماشینی چقدر چرت و پرت برای گفتن دارد.گل ها مهم اند این را دنیا کی میخواهد بفهمد؟ای کاش هر شاعری یک کتاب مینوشت و تویش همه ی چیز های مهم را با جزئی ترین حالت ممکن قید می کرد.مثلا می نوشت بوی گل یاس خیلی مهم است و زردی گل افتاب گردان و سه ستاره ی کمربند صورت فلکی جبار و خنده های نوزادی که خواب است و ...تا همه ی مردم بفهمند باید مراقب چه چیز هایی باشند.</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 20:24:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزاده ی بی پول</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-k6en2esqnzlh</link>
                <description>چه کسی گفته که هر چیزی که می خری دارایی توست؟دارایی انسان تمام چیز هایی ست که استفاده می کند، نه چیزهایی که به نام اوست. کفش برای یک ادم بدون پا دارایی محسوب نمی شود.انسان می تواند یک عالمه خانه داشته باشد در هر جای دنیا بدون اینکه هیچ خانه ای به نامش باشد. تنها کافی ست دوستانی داشته باشد که دوستی را بلدند.دارایی های اصلی با پول به دست نمی آیند هپلی هپو ، مثل چوب دستی جادوگرها ، به سمت صاحبشان جذب می شوند.</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 20:16:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نژاد پرستی بدترین گناه روی زمین است</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eropujrnveae</link>
                <description>هپلی هپو نژاد پرستی بدترین گناه روی زمین استانسان وقتی فکر کند که دیگر انسان ها کم ارزش تر از او هستند هر کاری از دستش بر می آیدمی تواند هر کسی را بکشد، هر چیزی را بدزدد و دست به هر کار کثیفی بزند، بدون هیچ عذاب وجدانیاگر به این اصل مهم پایبند نباشی ...اگر این حقیقت را انکار کنی میتوانی به هر چیزی بدل شوییک هیولاو این خودپرستی در کدام یک از ما نیست؟هر کدام از ما ادم های ضعیف اگر قدرت داشتیم معلوم نبود چه کارهایی از دستمان بر می آمد.یک روز بی قانون را تصور کن در سراسر جهان آن وقت میبینی که ما انسان های متمدن! چطور یکدیگر را تکه تکه می کنیم.</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 21:00:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های دیوانه را دوست داشته باش</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-jqgrcz2amoyk</link>
                <description>هپلی هپوآدم های دیوانه را دریاب.آنها که بودنشان با مختصات این دنیا جور در نمی آید.آنها که عجیب حرف می زنند طوری که انگار پیش از تولد خود را به یاد می آورند.دنیا جای آدم های بزرگ نیست؛ آدم های بزرگ را می کشد و جنازه های شان را سردست می گیرد تا گواهی باشند بر خوبی و پاکی اش!دنیا هیچ گاه نمی گوید که این آدم های خوب در مدت کوتاه زندگی شان چقدر عمیق رنج کشیده اند...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 13:17:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو میدانی انسان کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xpbkoqr0da7z</link>
                <description>تو میدانی انسان کیست؟پسر پادشاهی ست که در طالعش نوشته اند قهرمان خواهد شد...او اما توی اتاقش تک و تنهاست؛ از میان تمام وسایل پر زرق و برق اتاق چهار پایه ای چوبین را برای نشستن برگزیده و عمیقا به این می اندیشد که چرا تمام جهان در بیرون این اتاق او را به چیزی وادار می کند که می داند نیست... حداقل هنوز نیست!او مدام از خود می پرسد برای پادشاه بودن چه بهایی باید بپردازد؟ آیا شجاعت چنین کاری را دارد؟آن بیرون اما کسی کاری به این خزعبلات ندارد؛ پادشاه پیش از تولد او خوابی دیده است و معبران گفته اند پسری که در راه دارد پادشاه مقتدری خواهد شد. اهمیتی نمی دهم که باور می کنی یا نه اما این تبار مهجور ماییمشاهزاده هایی که باید روزی پادشاه می شدیم!</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 18:02:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک ماتروشکا</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7-dnnsmi15yfhd</link>
                <description>هپلی هپوانسان می تواند مسلمان باشد و بت های کوچکش را بیشتر از خدا بپرستد!ما نیز مانند نیاکان مان بت های کوچکی داریم... شیاطین پلیدی که عمیقا به آنها عشق می ورزیم.این شیاطین کوچک چند بچه جن تخس و لجبازند که حتی هنگام نماز از سر و کولمان بالا می روند، روی جانمازمان می دوند و مهرمان را می دزدند!چند بت پلید که آخرین یادگاری هایی ست که از دوران کفر نگه داشته ایم؛ چند بت شبیه عروسک ماتروشکا که هر کدام را که می شکنی یک بت دیگر از دلش بیرون می آید.گاهی ما شبیه پدرانی می شویم که همه از دست شیطنت بچه هایشان به ستوه آمده اند اما خودشان از دیدن این شیطنت ها می خندند و لذت می برند.به راستی اگر انسان دلبسته ی موجود پلیدی شد چه باید بکند؟!مثلا دلبسته ی خودش؟!</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 19:49:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قاشق کثیف ناهارت اسلحه بساز</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-j0homwhv6bng</link>
                <description>هپلی هپویادبگیر اگر زندگی همه چیز به تو داد سرمست نشویمثل بچه هایی نباش که هر چه قدر شیرینی بهشان می دهند خوشحال تر می شوند به یاد داشته باش که تو با یک دیابت ارثی به دنیا امده ای شیرینی هایی که میگیری ممکن است به از دست دادن چشم هایت منجر شوداین احساس گاهی جایش را به احساس یک بیمار دیابتی می دهد که قند دریافت میکند شرینی چیزی ست که با تمام وجود می خواهد ... در مسیری که منتهی به از دست دادن چشم هایش میشود گاهی باید با خودش فکر کند که شاید آن چیزی که برایش دوست داشتنی ترین است دلیل بد تر شدن روز به روز حالش هم هستروی بدن آدم یک زخم بزرگ هست که به خاطر هیچ جراحتی نیست به خاطر زیاد خوردن شیرینی ست و تا ابد خوب نمی شودبیا یک شب با هم تا صبح بیدار بمانیم و به تمام شیرینی هایی که میگیریم فکر کنیمبیا گوسفندی باشیم که می داند وقتی آبش دادند باید فرار کندبیا هانسل چاق و چله ای نباش که وقتی توی قفس است یادش می افتد نباید تمام شکلات های خانه را خوردآن وقت یک شب تا صبح آه بکش و گریه کنفقط همان یک شب را ... به جای هزار سال و هزاران سال گریه کنکه این اشک ها میراث پدران ماست ...میراث آدم در اندوه سیصد ساله اش برای خوردن مشتی گندمدنیا یک زندان بزرگ است هپلی هپودرون زندان هیچ چیز خوبی به تو نمی دهندبرای رنج هایت داد بزن ...برای شادی هایت گریه کندنبال راهی برای فرار باش ... از قاشق کثیف ناهارت اسلحه بسازتو مجبور نیستیمجبور نیستی تا ابد زندانی باشیزندانی اگر درون زندان بمیرد باز هم زندانی ستدر جست و جوی نور باشحتی نوری که از میان میله های تنگ زندان عبور میکندبرای یک نخ سیگار اضافه خورشید را از یاد نبر ...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 18:47:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد که ما بدبخت های عالم بر سر بدبختی مان به تفاهم نرسیدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-bxdz9goqifak</link>
                <description>فقر گرسنگی درد رنج بیماری ...روی این زمین برای چه کسی این واژه ها بیگانه اند؟دلم میخواست ایمیل تمام ادم های روی زمین را داشتم و فقط یک پیام را برای همه ی مردم زمین می فرستادمچه شد که ما بر سر بدبختی مان به تفاهم نرسیدیم؟آن وقت جواب ها را نمی خواندم کسی که نداند جواب این سوال را نباید نوشت احمق تر از ان است که حرف به درد بخوری بزنداین سوال را باید کودکی افریقایی که از سو تغذیه رنج میبرد روی تکه کاغذی بنویسد و به پادشاه مقتدری که دچار سرطان است بدهد. سرخ پوستی زجر کشیده در یک قرن پیش باید این سوال را از سربازان خسته ی اسپانیایی میپرسید بعد کشت ناموفق ذرت ...برده ای سیاهپوست باید از اربابش که با الکل کبدش را نابود کرده است میپرسید و هزاران نفر دیگراما دریغ که دنیا پر است از ادم های بدبختی که غرورشان نمیگذارد بیچارگی شان را ببینند.</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 00:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدامس خرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B3-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-oaklbtl4srx1</link>
                <description>هپلی هپودر مبارزه ی تن به تن تو و زندگی وقتی که یادگرفتی کم کم مشت های زندگی را یکی یکی جواب بدهی ...زمانی میرسد که هیچ کدام برای برنده شدن تلاش نمی کنید ...درد ها عادت می شوند و هدف ها دیگر چندان دلچسب به نظر نمی رسنددیگر نه تو اهمیت چندانی به زندگی می دهی نه زندگی برای ضربه زدن به تو کار خاصی می کند ...همان عذاب های همیشگی ...میشوی مثل پرومتئوس...هر روز صبح ایزد انتقام به سراغت می آید جگرت را تکه تکه می کند و میرود و تو نه به او اهمیت می دهی نه به زنجیر هایی که تو را به کوه بسته اند...هپلی هپوزندگی از یک جایی به بعد کش می آیددرست مثل آدامس خرسی ...شکم میدهد تلخ میشود و کم کم صورتی اش کم رنگ و کمرنگ تراز یک جایی به بعد نه اینکه شب و روز کش بیایند نهاز یک جایی به بعد دیگر شب و روز فرقی ندارند...برای آن روز تو باید چیزی یا کسی را داشته باشی که به خاطرش زنجیر هایت را پاره کنی ...عذاب های جدید را به جان بخری و زندگی کنی ...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 00:02:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هپلی هپو کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%87%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%BE%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tvrvzn2rylpz</link>
                <description>هپلی هپو کیست؟او همه کس است و هیچ کس نیستهپلی هپو هر کسی میتواند باشد هر کسی که مشتاق شنیدن باشد و ذهن پرسشگری داشته باشد هپلی هپو قضاوت نمی کند عصبانی نمی شود شاید گاهی غمگین شود اما غالبا خندان استهپلی هپو خنگ است اما میفهمدهپلی هپو تنها کسی ست که چه بفهمد چه نفهمد میتوان همه ی حرف ها را به او گفت ...ادامه دارد...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 23:49:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه مردن چشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%87-zor4ngml0jtv</link>
                <description>ما روزانه شش هزار لیتر آب نهان مصرف می کنیم و یازده هزار و دویست لیتر هوا تنفس می کنیم و توی بدن هر کدوم مون اونقدر کربن هست که میشه باهاش 900 تا مداد سیاه ساخت.آیا ما واقعا ارزش زنده موندن داریم؟ یا بهتره تبدیل به 900 تا مداد بشیم برای بچه هایی که مداد ندارن ؟ و به جای ابی که مصرف میکنیم بهتره یه باغ رو آب بدن؟مرگ ما میتونه برای این دنیا مفید تر باشه یا زنده بودنمون؟ فکر میکنی اصلا بتونیم از پس یک مردن خوب بر بیایم ؟چقدر باید تلاش کنیم تا بتونیم به اندازه ی یک درخت مفید باشیم که هر روز برای این زمین متواضعانه اکسیژن تولید می کنه ؟اکثر ما همونقدر که بی دلیل زندگی می کنیم بی دلیل هم میمیریم ... همونقدر که بی فایده زندگی میکنیم بی فایده هم میمیریم ... با این تفاوت که پس از مرگ دیگه قادر نیستیم به چیزی اسیب برسونیم و یا مزاحمتی داشته باشیماگر حق انتخاب داشتی که به جای یک ویروس برای چیز مهم تری بمیری ... دوست داشتی برای چه چیزی بمیری ؟این روز ها بیش تر از هر چیز دیگه ای به این چیز ها فکر می کنم و این سوالات رو از خودم می پرسم و به این فکر میکنم که آیا نسل های قبل از ما که از دنیا رفتن نسبت به ما شایستگی بیشتری برای زندگی کردن نداشتن؟</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 09:03:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چای که همه ی ما با خدا نوشیده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-jsmj1kgmya3q</link>
                <description>من و خدا رو به روی یکدیگر نشسته بودیم و بین مان یک مذاکره ی بسیار حساس و سرنوشت ساز درباره ی آینده برقرار بود .جو جلسه اما نه خیلی رسمی، بیشتر به یک مهمانی عصرانه شباهت داشت . روی میز یک نقشه بزرگ قرار گرفته ، یک دست خدا چای بود و دست دیگرش با تامل فراوان مدام روی نقشه حرکت می کرد. ناگهان دستش را روی نقطه ای گذاشت ، نگاهی به من کرد و گفت : آفریقا چطوره؟- آفریقا؟ نه من از گرسنگی میمیرم- همه جای آفریقا هم که اینجوری نیست ، دلت نمی خواد اهرام مصر و رود نیل رو ببینی؟- فکر نکنم- خب پس ، اروپا میری؟- کی مثلا؟- قرن هفده هیجده- نه من نمی تونم ببینم یه برده رو شلاق میزنن- قبلش چی؟- وسط نکبت قرون وسطی؟!- آمریکا- سلیقه من نیست- روسیه میری؟- نه سرده- فیلیپین چی؟- همه چی رو میخورن ، نه!- ببین بچه جون ، اونجا زمینه ، همیناست ، یا گرسنگیه ، یا تبعیض ، یا جنگ ، یا سرما ... کجا می خوای بری؟- باید برم حتما؟- آره- پس یه جایی همون وسطا ، نه خیلی سرد ، نه خیلی گرم ، نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک ، نه خیلی قدرتمند نه خیلی ضعیف- می خوای اونجا چیکار کنی؟- شعر بخونم ، با مردم حرف بزنم ، جنگل رو ببینم ، دریا رو ببینم و &quot;کاری&quot; برای انجام دادن داشته باشم ، یک ماموریت ...به گمانم خدا در آن لحظه لبخند زد.آماده ی رفتن به زمین شدم ، و او که رفتن مرا تماشا می کرد در حالی که دست تکان میداد، گفت: نامه بنویس...سال ها گذشته و من هنوز گاهی در میان قنوت ، حرف هایم را برایش پست می کنم ...نامه های او اما سال هاست که دیگر مثل قبل به دست ما نمی رسد ، می گوید همه چیز را قبلا گفته ام ...خدای بزرگ ، میدانم همه چیز را گفته ای ، ولی کاش با جزئیات بیشتری توضیح داده بودی...</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Sun, 09 Aug 2020 21:04:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم تمشک فروش بود/قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B4%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-kjv53zbbupxj</link>
                <description>حس میکنم تمام زندگی ام درون یک زندان گذشته است ... وقتی درون یک زندان به دنیا می آیی هرگز احساس زندانی بودن نمی کنی! نه تا وقتی که یکبار پایت را بیرون بگذاری و ببینی دنیای بیرون چهره ی دیگری دارد ، من همیشه در زندان کوچک خودم احساس راحتی زیادی کرده ام ... حتی هربار که قدم بیرون نهاده ام به سرعت برگشته ام داخل همین زندان!این چهار دیواری شیشه ای ...بزرگ بود و شیشه های ضدگلوله داشت ... بیرون پر بود از اتفاقات زشت ، آدم های دورو ، چهره های عبوس ، آب نبات های دروغین ! اما من روزی فهمیدم که هیچ نمی دانم ... و جنس نادانسته های من از آن چیزهایی نبود که می شود از داخل کتاب ها آموخت ، من به ناگاه فهمیدم که هیچ وقت تا به حال یک انسان معتاد را از نزدیک ندیده ام ... نمی دانم گرسنگی چه چهره ای دارد ، نمی دانم فقر واقعی چه شکلی ست ، نمی دانم با کدام مردم زندگی می کنم حالا دیگر هیچ جا خانه ی من نیست ، جسم من درون این قلعه مانده است و روحم بالای این سرزمین پهناور پرواز میکند ، سرزمینی که مردمان فریب خورده اش تا پشت دیوار های قلعه کوچ کرده اند و هیچ ندارند ...دیگر نمی شود از این قلعه بیرون رفت و دیگر حتی نمی شود شب ها راحت خوابید ...صدای گریه ی مردی از بیرون می آید ... مردی که نمی شناسم اش اما یقینا چیزی را دفن می کند ... خاک را با دستانش می کند و چیزی را درون گودال هل می دهد ...چیزی که هنوز نمی دانم چیست؟!</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 16:33:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم تمشک فروش بود/قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@zabamenis/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B4%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-y5aqf73lkjni</link>
                <description>- ما چرا گدا نداریم پدر؟- چرا باید داشته باشیم؟سوال خوبی بود؛ اینهمه جنگل و زمین حاصل خیز ، اینهمه رودخانه و اینهمه کوه ، اینهمه دریا و این همه معدن ، پس ما چرا باید گدا داشته باشیم؟روی زمین جا برای همه هست ؛ پس چرا بعضی ها خانه ندارند؟ ... نکند ما زیادی گشاد گشاد نشسته ایم؟!نکند ما زیاد می خوریم و زیاد می پوشیم ، نکند من واقعا به آن مرد گدا بدهکار باشم...- پدر من به آن مرد بدهکار بودم؟- نه- از کجا میدانی؟- می شناسمش ، بعضی ها فقیرند و بعضی ها شغل شان فقیر بودن است ؛ باید تفاوت این دو را یادبگیریحرف هایش منطقی بود اما من هنوز احساس تاسف عمیقی می کردم- دیگر به شهر نرو دخترم- ها؟- دیگر به شهر نرو- چرا؟- بیماری واگیرداری توی شهر پیچیده که هر روز مردم را فقیر و فقیر تر می کند ، شهر دیگر اصلا امن نیستچطور می توانستم به شهر نروم؟ من آنجا دوستی داشتم که باید نگرانش می بودم ، اگر من نگرانش نبودم پس چه کسی نگرانش می بود؟- این چجور بیماری ای ست؟ نمی توانیم به مردم کمک کنیم؟- هیچ کس نمی تواند به مردمی که دچار این بیماری اند کمک کند ، برای حسادت و حرص و طمع جز مرگ هیچ راه حلی نیستحرف پدرم را گوش ندادم و تا شهر دویدم ، تا آسمان خراش بزرگ و زشت و طبقه ی بیست و ششم و واحد پانصد و چهل و چهار ، ولی وقتی زنگ در را زدم ، دختر بچه ی ده ساله ای در را باز کرد ؛ مادرش گفت : کیه ساحل؟ صدای مادر سهیل نبود ...چرا به من نگفته بود قرار است از این خانه بروند؟</description>
                <category>zabamenis</category>
                <author>zabamenis</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 16:22:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>