<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا عبدالهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zabdolahi414</link>
        <description>دلخوش به فانوسم مکن!

 آونگی میانِ فلسفه و فیزیک با نخِ ادبیات!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:06:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/284949/avatar/MQ1wDK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا عبدالهی</title>
            <link>https://virgool.io/@zabdolahi414</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دست هیچ قصه‌ای به من نرسید</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-dsqa5bicpywo</link>
                <description>قلمم لَخت و کدر شده بود خواستم بنویسم تا نو بشود. از تلاشم برای کتاب‌خوان شدن نوشتم؛آه از کتاب! کالای عتیقه‌ای که هم در پاساژی لوکس در بالای شهر یافت می‌شود و هم در حجره‌ی حاج سید فلانیِ تهرانی در کف بازار. هم با کلاس است و هم کهنه. هم دکوراتیو است هم چشم ضعیف کن. هم خاک گرفتنی‌ست و هم ورق‌ورق شدنی‌ست. خلاصه که معلوم نیست پشتش نیمچه بلاگری خرسند پنهان شده یا شبه فیلسوفی مشعوف. به هر ترتیب که بود به سراغش رفتم. به سراغ داستان. گمان می‌کردم شیرازه‌ی قصه،‌ بتواند قوام ورق‌پاره‌های زندگی من هم بشود.حرف آخر را اول می‌زنم. نشد. اما چطور؟اینگونه که نشستم به خواندن بلندترین اثر داستانی یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته». اوایل جلد اول هرچه ورق میزنی پروست از وضع بیماری شخصیتی در داستان حرف میزند و به سان طبیب روح و جسم، شرح حال بیمار را برایت شرحه‌شرحه می‌کند. میخواندم و با هر کلمه، عارضه‌ای هم  بر حال جسم من عارض می‌شد. می‌خواندم و تنم بار لغات را حمل میکرد و خودش را به سمت صفحات بعدی کتاب می‌کشید. اما از آنجا که هر ظرفی را گنجایشی‌ست و گنجایش تن و معده‌‌ی من هم به قدر هفت جلدِ سیصد صفحه‌ای نبود، متوقف شدم.  در همان اثنای جلد اول هر انچه‌ که خوانده بودم را با جایش بالا آوردم. آنهم نه به معنای استعاری، بلکه به شیوه‌ای کاملا تحت اللفظی شبی را کنار شیر آب به سحر رساندم. این شد که از خیر عنوان مجلل طولانی‌ترین رمان فرنگی گذشتم و به سراغ نسخه‌ی ایرانی‌اش رفتم.«کلیدر» دولت آبادی که در درازا، تنه‌ به تنه‌ی کتاب جستجو می‌زد. این بار سه جلد دوام آوردم اما چه دوام آوردنی. هر چه بالا پایین کردم نمیتوانستم خیانت شخصیت اصلی داستان را هضم کنم( به معنای دقیق و گوارشیِ کلمه). هرچند دولت آبادی تمام هنر خود را به خدمت گرفته بود تا خیانت گل محمد را عاشقانه‌ای فامیلی یا مهر در نگاه نخست یا تمنای طبع جوانی جلوه بدهد اما من دلم همش نزد جگر به آتش نشسته‌ی زنش بود که از سر اجاق کور اش و شوهر همه‌کس بین‌ش می‌سوخت. گفتم شاید اگر کتاب را بشنوم، اگر چشم در چشم مارال و گل‌محمد نباشم، ماجرا را بهتر رد کنم. شاید با شنیدن، کلمه کمتر زخمه بزند. پس کتاب صوتی‌اش را تهیه کردم. کلمات از طریق گوش، بر من وارد می‌شدند و چون نزدیک‌ترین اندام حیاتی به گوش، مغز است همانجا جا خوش می‌کردند. کارشان چه بود؟ از تبدیل شدن به افکار در هم رفته و مغشوش بگیر تا گرفتن افسار خواب و خیالم. این شد که کلیدر هم آهسته و پیوسته به گوشه‌ی بایگانی رفت.گفتم بروم از روس‌ها بخوانم. روسیه سرد است و از این دست گرفتاری‌ها کمتر. این شد که «جنایت و مکافات» را باز کردم. همان ابتدا به دیدار دختر جوانی رفتم که برای دادن پول بدهی‌های پدر شارلاتانش، به تن‌فروشی افتاده بود. او که کارکتر بسیار فرعی مکافات‌های راسکولنیکف بود، همان‌جا مرا زمین‌گیر کرد. آیا من هم می‌توانم برای عزیزی شریف، و نه حتی دون‌مایه، از آنچه دارم بگذرم؟ هم‌ذات پنداری خرخره‌ام را چسبیده بود، چنان سفت و محکم که بعدها روبه‌روی آینه رد انگشتانش را بر گردنم دیدم. همین شد که روس‌ها را هم به اسم‌های عجیبشان بهانه کردم ( که الحق بهانه‌ی مناسبی‌ست) و به همان روسیه حواله کردمشان.حال این منم، بی هیچ کتابی که غم‌هایم را یادآور شود و  شادی‌هایش را از نو تجربه کنم. چرا که هربار، پیش از آمدن هر فرازی یعنی در فرودها، آنقدر به اعماق نفوذ می‌کنم تا دست هیچ قصه‌ای به من نرسد.</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 21:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تحقیق، محقق است!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%82%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fngmidgzr1s6</link>
                <description>آن‌جا      شش گوشه را از شش وجبی زیارت کرد. در آن لحظات خواسته‌اش بیش‌از هر چیز تنها شفای مادر بود که سن و سالی هم داشت و در کنج بیمارستان با سرطان می‌جنگید. بعد از آن سفر جوراب‌هایش(!) که بیش از هر چیز متبرک به آن فضا-زمان بودند را با خود به بیمارستان بُرد. با جدیتی که از او سراغ داشتیم آنها را به پای مادر پوشاند تا به کلیشه‌ی «بهشت زیر پای مادران» رنگی از واقعیت ببخشد. در روز میلادِ مادرِ جوانِ اهل بهشت، بیمار بر روی پاهای خود ایستاد!   زمان گذشت و خودش که هنوز سن و سالی هم نداشت، گلاویزِ با بیماریِ خانه‌خراب‌کنِ کرونا شد. اما در میان کشمکش با بیماری، دست به یک تصمیم زد. تصمیمی برای عاقبت بخیری. دومین خواسته‌ای که وقتی دست بر روی داربست گذاشته بود و به نیت کنگره‌های ضریح لمسش میکرد، طلب کرده بود و خب مگر می‌شود بزرگمردی را از آن فاصله دیدار کنی و دربست، قبول نباشد؟ همان هم شد. یعنی وقتی از دنیا رفت که مادر جز خوبی مفرط، از او ندیده بود. به همین علت از روزی که پسر را از دست داد تا ۲۱ روز بعدش مدام به تلفن همراهش زنگ زد. تهمینه زنگ میزد و خبری از سهراب می‌خواست بی‌آنکه ماجرای نوش‌دارو را باور کرده باشد. مگر می‌شود کسی که معجزه کرده دیگر نباشد؟ کسی که پیری هشتاد و چند ساله را امید داده و به زندگی برگردانده است. و اما ۲۲مین روز پیرزن دیگر طاقتش طاق شد. او هم رفت که رفت.زمانه به دست تو دادم کلید این‌ها مرثیه نیست، بلکه یادآوری و طلب ترحم است! یادآوری برای خودم و خوانندگان احتمالی این سطور که مراقب خواسته‌هایمان باشیم. چراکه عموما محقق می‌شوند و اینکه آيا آن زمان باز هم برای خودمان و اطرافیانمان شیرین و خواستنی خواهند بود؟ شاید آری، شاید هم نه.و طلب ترحم برای رستم‌های بی‌زور و بازویی که بی‌خبر از همه‌جا باید سرنوشت را بپذیرند. بدون تهمینه و سهراب، گنگ و ملول،،، یک‌تنه انتهای شاه‌نامه را خوش کنند!</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 03:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ جمله‌ی { آنگونه که مرا پروراندند }</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%AF-ua1ubntkld3t</link>
                <description>بچه که بودم، یعنی آن زمانی که به سختی حروفِ الفبا را در دهانم پشتِ سرِ هم ادا می‌کردم، به او می‌گفتم؛دَهی.بزرگ‌تر که شدم یعنی آن زمان که تازه حروفِ الفبا را بر روی کاغذ، پشتِ سرِ هم نقاشی می‌کردم برای او نوشتم؛ رهیم.بعد‌ها فهمیدم که املایِ صحیحِ نامش با ح( به قولِ خودش حِ حوله) است. اما خب آن زمان خیلی برایم مهم نبود.بی اغراق خیلی از اولین‌ها را با او تجربه کردم. چون بر خلافِ املا، تاریخ برایم اهمیت داشت.مثلا؛+اولین دوچرخه سواری، بدونِ رکابِ کمکی.+اولین اسب سواری، بدون اینکه کسی آن پوزه‌بند اسب را در دست بگیرد.+اولین سیب‌زمینیِ سرخ کرده، در نمایشگاه کتاب.+اولین شنا در دریای خزر و رفتن تا دور دست‌ها به قدری که در چشم بقیه‌ اندازه‌ی یک مرغ‌ماهی‌خوار شویم.+اولین روزِ جهانیِ نجوم و رفتن برای رصد.+اولین کتاب پرنده‌شناسی و خریدن آن از انقلاب.+اولین نقاشیِ رنگ روغنی که برای کسی کشیدم.+اولین+اولینصدها اولینِ دُرشت و کوچک را می‌توانم ردیف کنم اما شاید خاطره ‌آورترین‌ش زمانی باشد که می‌خواستم برای اولین بار به کلاسِ اول بروم!خاطرم هست که از یک روزِ قبلش، برای مانوس شدن با فضا به دیدنِ مدرسه رفتیم. بازدیدِ علمی خودمان را از در و دیوارِ مدرسه و حومه، آغاز کردیم و با بررسی درِ پشتیِ آن به پایان رساندیم. البته راه به داخلِ آن نداشتیم ولی خب با اطراف آشنا شدم!فردایش بیدار شدم و دومین روزم را که مصادف با اولین روزِ دیگران بود با او به همان مکان رفتیم. به نظرم ۷صبحِ آن محل با ۴عصرش زمین تا آسمان تفاوت داشت! آن زمان، به جغرافیا هم مانند املا اهمیت نمی‌دادم، دُرُستْ برعکسِ تاریخ.خلاصه با یک دستْ مانتوشلوارِ سرمه‌ای و یک مقنعه‌ی سفید و کوله پشتی‌ای به غایتْ صورتی(یعنی سرخابی)، به او دست تکان دادم و مسیرم راجدا کردم.به نوعی می‌خواستم نشان بدهم نقشه‌ی دیروز جواب داده و اطراف را مثل کفِ دست از بَرَم. دوان دوان رفتم. همین که کمی جلوتر سر و وضعم را با اطرافیانم مقایسه کردم، متوجه شدم که یک چیزی باید غلط باشد! آنهم اینکه هیچ‌کدام از آن‌ها مقنعه‌ نداشتند. کمی هولْ بَرَم داشته بود. داشتم من هم آن ماس‌ماسک را از سرم باز می‌کردم که او آمد. دستم را گرفت و خلافِ جمعیت مرا از دبستانِ پسرانه‌ی رازی، به سمتِ دبستانِ دخترانه‌‌اش برد...نقشه‌ی دیروز نگرفته بود، ولی خب ما و مدرسه، هر دو، راضی/رازی بودیم. چون هم به موقع رسیدم و هم این اولین باری که به عنوان یک دختر، داشتم به دبستانِ پسرانه می‌رفتم، به نام او ثبت شد!امروز و آخرِ قصّهاما امروز و آخرِ قصه؛چشمم خورد به نمازی که منسوب است به امام صادق و معروف است به نماز والدین.انتهایِ نماز میگویی؛ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانى صَغیراًدو کلمه‌ی آخر را که زمزمه کردم، تمام اولین‌هایی که با “پدرم” گذراندم دورِ سرم چرخیدند. گفتم چند سطری بنویسم و به همه‌ی کسانی که ربّ‌ی نزدِ خدا دارند و این عملِ خیر را یادآور شوم.خدایش نگه‌دارش باشد، به حرمت زمان‌هایی که او از کودکی کردن‌های من مراقب کرد.</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 00:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای کوتاه بر یک سکوتِ طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-ditdtka3aq8h</link>
                <description>دیروز خدا را دفن کردند.میانِ انبوهِ ذرات. در جایی که از سطحِ زمین بسیار فاصله داشت.بعد از آن دیگر خدا با ما سرِ میزِ صبحانه، خامه با مربایِ آلبالو نخورد.یا عصر‌ها اخبارِ روز را برایمان مرور نکرد. پیام‌هایمان را seen نکرد و حتی دیگر نان هم نیاورد.اما چند شب بعد، در جایی که از زمین فاصله داشت به دیدنم آمد.+گفت: کفر نگو، به جای‌آن بیا بغلم!+گفت: خاطرت هست آن‌شب ماشین را محکم زدی به جدولِ کنار خیابان؟ نگرانش نباش، با من.+گفت: نبینم غُصه‌ی نِق‌ونوق‌های برادرت را بخوری!+گفت: نمی‌گذارم یک تارِ مو از سرِ مادرت کم بشود.-گفتم: باشد. ولی؛این که تورا نمی‌بینم چه؟مسئولیت اینکه دمِ غروب صدایِ کلید انداختنت در خانه نمی‌پیچد، با کیست؟ گیرم لباس‌هایت را داخلِ چمدان گذاشتیم، خاطراتت را با کدام چمدان به مقصد کجا حواله کنیم؟خدا سکوت کرد؛ طولانی.سکوتِ او دلنشین نبود.و من میانِ زمین و جایی که از زمین فاصله داشت مُعلَق ماندم.زنگ زدم به پدر.آهنگِ پیش‌واز، به پرواز دَر آمد ولی در هیچ لحظه‌ای قطع نشد.به‌راستی پدر رفته بود و خدا را هم با خود از روی زمین بُرده بود.</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 14:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابانِ «خانه‌باغ»</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%BA-i6ojaj9hgkod</link>
                <description>در آن محدوده تنها خانه‌ی بهر خیابان بود. الباقی خانه‌ها در کوچه های منتهی به آنجا بغل‌هم‌بغل‌هم قرار گرفته بودند. شاید همین مسئله باعث می‌شُد که بیشتر به چشم بیاید.از سَر خیابان، دیوارهای آجرنمای ۱۰*۳ سانتی‌اش شروع میشدند. بعد از حدود دو دقیقه پیاده رویِ کنجکاوانه که “بالاخره این کِی تمام می‌شود؟”، می‌رسیدی به درب خانه.درب حدود نیم متر عقب تر از دیوارهای مجاورش بنا شده بود.از آن “مجلل های قهوه‌ای-طلایی با سیخونک های رو به آسمان که انگار هر لحظه باید آتش‌بسی اعلام کنی در نبرد نامرئی بینِ ساکنان و دیگران” نبود!ساده ، سرمه ای ،بسیار بلند و به غایت محکم بود.ازین هایی که چند دَهَنه دارند. یکی را آدم ها ازش تردد می‌کنند و دیگری را در وقتِ لزومِ عبورِ ماشین باز میکنند.بالای بالایش هم مستطیل بزرگ و ثابتی بود که همیشه بسته میماند مگر در وقت لزومِ تردد جرثقیل!یکبار که کوچک‌تر بودم درِ مخصوص عبور آدم‌های قلعه باز بود. من هم با اشتیاق سَرَک ریزی کشیدم تا بدانم محض رضای خدا اینجا ته دارد یا نه؟   تا چشم کار می‌کرد تنه ی چنار بود. خبردار کنار هم ایستاده بودند، اما به علت محدودیت ارتفاعی من(!) و آن سرمه ایِ ثابتِ بالای در، شاخ و برگ‌‌هایشان را نمی‌دیدم.طبق محاسبات نظام قدیم آموزشی ، آن موقع اول راهنمایی محسوب میشدم و راهِ خانه تا مدرسه مان را پیاده گز میکردم.گاهی محض تنوع و پاسخگویی به میلِ بلَد بودنِ تمام مسیر های منتهی به مدرسه، می‌انداختم و از خیابانِ خانه‌باغ رد می‌شدم که هم فال باشد هم تماشا.از همان وقت تابلویِ آبی تیره ای  که دُرست بالای پلاک نصب شده بود، چشمم را گرفت. جمله‌ای عربی رویش نوشته شده بود. کلمه ی “فضل” را هم تشخیص می‌دادم اما خیلی خوب مُلتفت نشدم که قضیه از چه قرار است؟آن وقت‌ها زمستان‌ در تهران برف می‌بارید! مدرسه ها به سبب بارش برف تعطیل میشدند، نه به علت وارونگی هوا و یا چَپه شُدِگی فضا!از قضا یک شبی هم که آسمانش لاینقطع بارید و اعلامِ تعطیلی را زیر نویسِ شبکه خبر گزارش کرد، پدرم مرا برداشت و برد به همان خیابان. چون هم نزدیکِ خانه‌مان بود و هم مسیر فرعی و کم تردُدی به حساب می‌آمد.به همین دلیل به منبع تجدید پذیری از برف های بِکر و دست نخورده تبدیل شده بود.برف های نرم و سَبُک، دست به دستِ شیب نسبتا ملایمِ خیابان دادند و مرا وسوسه کردند تا غلتکی بشوم بر جانشان. از سر خیابان شروع کردم به قِل خوردن.قهقه هایی که از نهادم بلند میشدند، بی‌مهابا لیز می‌خوردند .سپس می‌نِشستند بر سَرِ یکی دو پَر برفی که به زور به رویِ دیوارِ آجریِ خانه‌باغ آویزان شده بود .چند بارِ اول را به کمک شانه هایم چرخیدم و غلت خوردم، اما صد بارِ بعدی را پدرم دستانم را گرفت. پاهایم را جفت کردم و نشستم. پدر می‌دوید و من هم به مدد اتصال دست هایمان پشت‌ سرش سُر میخوردم.و اینچنین سکوتِ طولانیِ شب که حالا بعد از یک بارِشِ مفصل داشت خستگی در میکرد، شکسته میشد.کیفیتِ حظِ وافرِ من در پَس بی کیفیتیِ عکس پنهان نشده!دیگر آنجا شد پاتوق شبهای برفی‌مان. یک شب هم تابلو آبی رنگِ بالای پلاک خانه را نشانِ پدرم دادم و جویای معنی دقیق و ربطِ نصبش به دیوار شدم.او هم گفت :نوشته «هذا مِن فضْلِ ربّی» ؛  یعنی داشتنِ این خانه‌باغِ عریض و طویل را مدیونِ لطف خدا هستم.از آن به بعد اسم آن خیابان را گذاشتیم:خیابانِ خانه‌ی فَضْلِ رَبییکی دو سال گذشت. ماهم از آن محله رفتیم. اما هر وقت برف می‌بارید، تمنای حضور در آن فضا و مکان در من پُر رنگ می‌شد.بزرگ‌تر شدم.آسمان به استراحتی طولانی رفته بود. اگر هم هر از گاهی تکانی به خودش میداد ،  زورش قدِّ تعطیل کردنِ مدرسه‌ها نبود.هرچند تعطیلی مدارس دیگر توفیقی به حالِ من نداشت. چون دانشجو شده بودم. چه ببارد چه وارونه شود و چه سرنگون ، باید میرفتیم.بگذریم،،، دستِ قضا چرخید و چرخاند و پس از حدود ۷ سال دوباره برگشتیم به همان محل. این بار برای رفتن به کتاب خانه ای در آن حوالی، از خیابانِ خانه‌ی فضلِ ربی رد شدم.حس سرمایِ فرح بخش، دستانِ یخ زده از زیرِ دو لایه دستکش، سوزش گونه‌ها و نَشتیِ بینی را وسط چله‌ی تابستان درک کردم.خانه‌باغ انگار به بزرگی قبلش نبود. دیوار ها کوتاه‌تر شده بودند. دربِ فلزیِ سرمه ای رنگ، هنوز بلند بود ؛ ولی نه آنقدر که نشود نوکِ برگِ درختانِ خانه، که داشتند پا بلندی می‌کردند را دید. آن طرفِ خیابان ماشین سفید رنگِ خوش کلاسی پارک کرد. دو دختر با یک پیرِمرد سوار آن بودند. مرد در صندلی عقب تقلایی کرد . به زور و  ضرب و کمک دختر ها پیاده شد. به هر قیمتی که بود تلاش میکرد بدون استمداد، تعادلش را روی عصا حفظ کند . کلاهِ شاپو اش را تنظیم کرد و با سرعتِ دو عصا بر ثانیه از ماشین فاصله گرفت.تا همراهانش خرید هایشان را بردارند و خودشان را جمع و جور کنند، او راه‌ش را گرفت، از کنار من عبور کرد و همین طور داشت به سمت بالای خیابان می‌رفت. یکهو یکی از دخترها بلند گفت: بابا بابا کجا میروی ، بیا اینجا ، در سرمه ای ...تابلویِ آبی تیره ای که درست بالای پلاک نصب شده بود.خانه‌باغ شاید دیگر عظمت سابق را نداشت و گَردِ فراموشی بر پیکره اش، او را همچون صاحبش کم‌رنگ و‌لعاب کرده بود. ولی همچنان با صفا بود  و یکه تازِ ساختمان‌های پر طمطراق اطراف .و به زعم من، از میزانِ فضلِ ربّش هم چیزی کاسته نشده بود.</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 13:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ویرگول نه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%87-ncxxwhfcnmkx</link>
                <description>مقدمه یکمیلِ به نوشتن، خواندن و خوانده شدن در آدمی، شاید خیلی هم طبیعی به نظر نرسد ولی دستِ‌کم در روزگارِ ما نیازی‌ست که به رسمیت شناخته می‌شود.برای اولی و دومی می‌توانی از پس خودت بَر بیایی؛ مثلا به یک کُنجی بروی و در اقیانوسِ کلمات ، مُدام شنایِ قورباغه بزنی!اما خوانده شدن تنها به خودمان ختم نمی‌شود. دیگرانی را می‌خواهد که بیایند ، زانو به زانوی‌مان بنشینند. توجه بگذارند. در این وانفسای پراکندگی ها، تمرکزشان را خرج‌مان کنند تا بفهمند که داریم از کدام گوشه‌ی جهان و به چه منظور، فریادِ نوشتن سر می‌دهیم.این مقدمه را گفتم که تشکری کرده باشم از خوانندگان این سطور ، سطر های قبل و احیاناً متن های بعد.مقدمه دو(آخر)یک نَقل معروفی هست که می‌گوید « بیا در لا به لای ورق های این کتاب، یکدیگر را در آغوش بگیریم. نگران آبرو هم نباش! این جا هیچ کس کتاب نمی‌خواند. » فارغ از محتوای دراماتیک و پیام فرهنگی، به نظرم آمد که حکایتِ کتاب در این نقل، شده مثل حکایتِ ویرگول در بین سایر شبکه‌های اجتماعی‌ است. البته دور از انتظار نیست که خیلی زود معادلات تغییر کنند.معتقدم که سایت‌ها ، وبلاگ ها و ویرگول که کارکردی نزدیک به آن دو دارد، “بیشتر“ محلِ گفتنِ محتواهای مهم هستند. مثلا کارایی اصلی اینستاگرام برای تصویر، تصویرگران و تصویر دوستان است و  “نوشتن” در این بستر، از جمله مصداق های کم لطفی به چشم‌های مخاطب است.توئیتر (حداقل توئیتر فارسی) هم نسخه‌ی به‌روز شده‌ ی مجالس سبزی پاک کردن های مادربزرگ هایمان است. ما که نوادگانشان باشیم آنجا دور هم جمع می‌شویم و از تحلیل‌هایمان پیرامونِ آخرین تحرکاتِ شمسی خانم و آقا پرویز، توئیت می‌زنیم. من هم یکی از همین روزها که مشغول پاک کردن سبزیِ مراسم زنده‌یاد محمدرضا شجریان بودم، با خودم گفتم که به راستی       چرا ویرگول نه؟!!،،،این شد که بساط کلماتم را از لابه‌لای ورق ها ، پشتِ‌کمد ، زیرِ میز و داخل یخچال جمع کردم و ریختم دور! . خیلی خالی الذهن و شیک آمدم در ویرگولِ عزیز . تصمیم گرفتم که به تناسبِ خوانده شدن و به تناسبِ ارزش گذاری برای “زمان، چشم و اندیشه” ی مخاطب( سه عنصر حیاتی) ، محتوا تولید کنم.باشد که جدی خوانده شویم ، جدی‌‌پریم بخوانیم و جدی‌زگوند بنویسیم.</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 19:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نا نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@zabdolahi414/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-lv0gzokmolhq</link>
                <description>+ میگفت: آن موقع ها که دختر خانه بودم ، مادرم صبحِ زود بیدارم میکرد و به زبان خودمان میگفت “رولَه پاشو، پاشو سرکه‌ی این ترشی رو بریز”.- گفتم: بچه ی اول بودید و هزار،،،؟+ نه، کاری به اولی‌ و آخری نداشت، به من همیشه میگفت تو چون مزاجت تُنده، دستت به ترشی خوب میُفته.می‌دونی، دست آدم باید به بعضی چیزها بیفته. دست من به گُل نمیفته، هر چی گلدون می‌گیرم  یا گُلی رو قَلمه میزنم، پا نمی‌گیره ، زیر یک هفته زرد میشه.دقیق تر نگاهش کردم. حرفش بدجور قانعم کرده بود. در شمایلش دنبال چیزی میگشتم که با ترشی، سنخیتِ ویژه ای داشته باشد. قدِ بلند. استخوان بندی درشت . مچِ قوی و النگو به میزانِ لازم. یعنی در حدی که فقط نشانی از زنانگی از قلم نیفتاده باشد. پوستِ دستش سبزه‌گون بود با انگشتان کشیده‌ای  که بدون کِش و قوس خاصی ، هنگام صحبت کردن تکانشان میداد . روی انگشتِ انگشتری، ردِ رکاب حلقه ای به چشم می‌خورد .به گمانم آمد که احتمالا دستش به شوهر هم نمی‌افتد.حواسم را دادم به حرف هایش.+ من شاغلم، ولی  هیچ وقت کمِ خونه زندگیم نذاشتم. مادرم میگفت اسیر که نگرفتیم. بچه امانتی خداست. داده ببینه چقدر امانتدار هستیم. خود خدابیامرزش هم با من و همه ی خواهر هایم مثل مالِ مردم رفتار می‌کرد. زنْ‌برادر هاش بهش شکایت می‌کردند که “صدیقه آخر این‌ها رو تنبل می‌فرستی خونه بخت “ اما اون گوشش بدهکار نبود.... سرت رو درد نیارم روله، تو هم ببین دستت به چی میُفته. دست مادرت رو هم  بگیر. بهش بگو نترس مادر من ، امانتی خدا خَش بر نمی‌داره ولی  تو اگه یه تنه کارِ چند نفر رو بکنی، کمرت خم بر میداره، صورتت خط بر میداره. اصلا بچه بزرگ می‌کنی که عصای....به دستش نگاه کرد. تلخ خندی زد  و گفت “ من همین ایستگاه باید پیاده شم. سرت رو درد آوردم، سلامِ مادرت رو...”ادامه ی جمله را بیرون واگن گفت و سراسیمه دور شد.سه ایستگاه بعدش هم من پیاده شدم. به خانه که رسیدم کلید را انداختم. در هنوز چند سانتی باز نشده بود که بوی سرکه، تندی زد زیر دماغم. دیدم که بله ! به تَبعِ تقویم نانوشته‌ی این روزهای پاییز ، ما هم مراسم ترشی انداختن داریم.عکس متعلق به اواخر مراسم می‌باشد.خلاصه که تسلیم تقدیر شدم .و درود(!) فرستادم به روح پر فتوح تمام کسانی که به جبر ،سرنوشت و  وقایع از پیش تعیین شده ، اعتقادی ندارند. باشد که حداقل زبانم به دعا کردن بیفتد!گرماگرم خورد کردن ها که بودیم رو کردم به مادرم و گفتم: راستی مامان ، امروز توی مترو یه خانمی رو دیدم .  گفتش بهت سلام برسونم و بگم که سرکه ی ترشی رو بدی من بریزم!</description>
                <category>زهرا عبدالهی</category>
                <author>زهرا عبدالهی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 17:59:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>