<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا art</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zabwtalby02</link>
        <description>خدا,زندگی,عشق و دیگر هیچ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/522782/avatar/D8eoxQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا art</title>
            <link>https://virgool.io/@zabwtalby02</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من‌‌ الآن و من آینده!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A2%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-h3blq34f2ufl</link>
                <description>«من الان و من آینده ی من در فاصله ی دور قرار گرفته اند و صدایشان به هم نمی رسد به خاطر همین هر دوشون بلندگو به دست از اوضاع یکدیگر با خبر می شوند»من الان:یه چیزی رو می خوام ازت بپرسم !من آینده:چی؟من الان:آیا به آرزوم می رسم ؟منظورم اون کاری که می خواستم بکنم عملی میشه؟!من آینده:«ابتدا سکوت می کنه و بعدش میگه:»خیلی سخت بود ولی شد!...اولش اون سختی ها نمی ذاشتن بهشون فکر کنم و بعد با مدیریت اوضاع تونستم بر سختی ها غلبه کنم و پیروز بشم!من الان:یه چیز دیگه ای که می خواستم ازت بپرسم اینه که آیا هنوزم حساسم؟من آینده:خیلی روی خودم کار کردم...یه چیزایی رو ساده گرفتم...کتاب خوندم...شخصیتم رو ساختم تا تونستم اینی که هستم رو ببینی...همینقدر محکم...همینقدر خوب!من الان:خیلی دوست داشتم الان بیش تر کتاب بخونم ولی راستش وقت زیاد ندارم و زحمتش افتید به جون تو و تو هم مثل اینکه از پسش براومدی!من آینده:تو وقت داشتی ولی خودتو سرگرم کارهای الکی کردی و وقت کشی کردی و زحمت من رو زیاد کردی ...اگه خودسازیت هم مثل چیزهای دیگه برات مهم بود حال و روزت بهتر بود و نباید صبر می کردی به سن من برسی و از پسش بربیای!..من الآن:حالا اینقدر سرزنشم نکن! ...اومدیم دو کلام با هم حرف بزنیم....نیومدیم دعوا کنیم!!من آینده:باشه!...ولی دلم خیلی ازت پره!من الان:پسرم اوضاعش خوبه؟چند سالشه؟تونست دانشگاه قبول بشه؟من آینده:آره...اون که الان ۲۰سالشه!..بهترین دانشگاه قبول شده...تو نگران او نباش...پسر باهوشیه و من کم بهش رسیدگی نکردم ....به نظرم یکی از موهبت های زندگیش من هستم:)من الان:آره تو که بیستی:)من آینده:ممنون که ازم تعریف می کنی ..خوبی از خودته؛)تصویری نداشتم...عکس از نقاشیم گذاشتم:)</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 17:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ریش و این قیچی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C-osqsy0xndfjb</link>
                <description>بهار یعنی زندگی!!می خواهم زندگی را بنوشم!!لحظه لحظه اش را به گونه ای زندگی کنم که تا به حال نزیسته ام!می خواهم عاشق تر از گذشته باشم..برای زندگیم بیش از پیش عاشقی کنم..عاشق خدا...عاشق انسان ها...حیوانات و گیاهان..عاشق بوی خاک نمی که هنگام گذشتن از کوچه پس کوچه های زندگی به مشامم می رسه...حس می کنم باید تلاش کنم برای رسیدن به بهترین ورژن خودم...ولی نه تلاشی که به نفس نفس بیوفتم...دیگر تلاشی که نگذارد زندگیم را بغل کنم برایم ارزشی ندارد...تلاشی که نگذارد که لحظه های بال و پر کشیدن فرزندم را ببینم چه ارزشی دارد..ای منِ عزیزم می دانستم چه ها می خواستی ولی نشد..نتوانستم وجدانم را راضی کنم که به مراد دلت برسی...نمی توانستم همه چیز را قربانی کنم که فقط تو خوش باشی...دیگر لحظه ی تند دویدن به پایان رسیده...باید بایستم و به اطرافم نگاه کنم و خوب نفس بکشم...می دانم یک بار بیش تر زندگی نمی کنم و توقع می رود که به خودم و آرزوهایی که برایش خون دل خوردم فکر کنم..ولی نمی توانم بی رحم باشم ..نمی توانم فقط خودم را ببینم..پس می ایستم و دوباره نفس عمیقی می کشم....اینبار اطرافم رو به دقت می بینم..همه ی کسانی که دوستم دارند و همه ی کسانی که دوستشان دارم....چه بد است زندگی بی رحمی را به من یادآور نشد....تا می گویم آرزوهایم خاک خورده اند باید بهشان جان بدهم می گویند ناشکری نکن...!!تا می گویم من با تلاش زنده ام چیز دیگری می گویند..آری من همان آدم ناشکر و خودخواهی هستم که زندگی او را در مسیری قرار داد که دیگر نمی تواند به آرزوهایش فکر کند..دیگر نمی تواند خودخواه باشد...پس زندگی می چرخیم به همان سویی که تو می خواهی...باشد...ریش و قیچی دست تو..بساز آنچه که برایم نیکوست...بساز تقدیر خاک خورده ام را...دیگر قول می دهم منی نباشد که به تو خرده بگیرد..تو کار خودت را بکن...من از هر راهی بروی بن بست هایش را خراب می کنم تا تو به مقصود برسی..ببینم آیا می توانم تو را راضی کنم...</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 20:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ۱۴۰۲سالی برای کشف درون(چالش هفته)</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-qs3nhgafwsfz</link>
                <description>می خواهم سال ۱۴۰۲را با کشف درون شروع و به پایان برسانم.می خواهم شادی هایم عمیق تر و پررنگ و لعاب تر باشد نه از آن نوع شادی هایی که در سفر و رستوران و خرید به دست می آید..نه!!می خواهم شادی عمیقی داشته باشم که وابسته به هیچ کدوم از اینها نباشد!می خواهم هنگامی که کسی از من یاد می کند  به اندازه ای خوشحال شوم که عمری کسی از من یاد نکرده باشد..!!می خواهم دل بکنم از تمام حالات بدم...رها باشم خیلی رها...آنقدر رها باشم که کسی با خشم فروخورده اش نتواند  آسیبی به روحم بزند..می خواهم هنگامی که از دیدار با کسی خوشحال می شوم همان‌قدر از ندیدن آدم ها خوشحال باشم!!!می خواهم در سال ۱۴۰۲یه حس کرختی و بی حسی بهم دست بده نسبت به تمام اتفاقات و تمام حالات...چه حالات خوشایند و چه ناخوشایند..می خواهم در سال ۱۴۰۲جوانی کنم..از آن جوانی های ناپخته ..نه!!می خوام از روحم محافظت کنم و بابت تمام ناپختگی هایم ازش عذر بخوام و بهش قول بدم که امسال پخته خواهم شد همچون خرمالوی نارسی که در معرض خورشید پخته می شود...در این سال می خواهم آدم ها را بیش از پیش درک کنم ...روحشان را و جسمشان را همانگونه که هست بپذیرم...سال ۱۴۰۲می خواهم برای رفع دلتنگی هایم فقط و فقط به خدا پناه ببرم...(خیلی سخته اینکار ولی آرزو بر جوانان عیب نیست)دوست دارم بزرگ و هستی بخش باشم و آدمها را چه کسانی که می دانند از زندگی چه می خواهند و چه کسانی را که نمی دانند دوست بدارم..!دیگر نمی خواهم به هر قیمتی دوست داشته شوم ...چون اینگونه دوست داشته شدن ارزشی برایم ندارد...می خواهم آنقدر درونم را پربار کنم که گرفتار حال بد نشوم ...و حالا در باب آرزوها و اهدافم بنویسم...می خواستم نوروز ۱۴۰۲نمایشگاه نقاشی بزنم ولی نمی شه!!چون خیلی مسئولیتم بیش تر شده قول نمی دهم که تا پایان سال ۱۴۰۲ هم نمایشگاه بزنم!!اینم سندش که از کی به نمایشگاه فکر می کردم?چون اگر به هدفم فکر کنم و مسئولیتم را نادیده بگیرم دچار عذاب وجدان می شوم..پس برای نمایشگاه زدن وقت زیاده..نمی خواهم آرزوهایم را خاک کنم ولی طبق شرایط فعلیم باید نم نمک به سراغشون بروم!!!</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 19:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماها می ترسیم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-spaaxqfrluja</link>
                <description>پدر می ترسد که فرزندش بزرگ شود و روزی تنهایش بگذارد...مادر می ترسد که فرزندش بزرگ شود و کسی برایش چراغ سبز نشان دهد و فرزندش او را ترجیح دهد به مادر..دنیای عجیبی ست...ترس ها ما را احاطه کرده اند...آنقدر ترس به ما نزدیک است که زندگی را نمی بینیم،هرچه هست همه و همه ترس است..حتی فرزند ترس از دست دادن دارد !ترس از اینکه دیگر پدر و مادری نداشته باشد که در آغوش او آرام گیرد..می ترسیم از اینکه نکند با بزرگی دیگران کسی دیگر ما را نبیند!نکند کسی موفق شود و نگاه ها به سوی او روانه گردد و دیگر نگاهی برای دیدن ما باقی نماند..با خود می گوییم مگر چند نگاه داریم که باید همه اش برای او باشد ،پس من چه؟!!می ترسیم و می ترسیم!!!می ترسیم که نکند روزی تنها شویم ...ترس از تنها شدن بیش تر از خود تنها شدن گریبانمان را گرفته!می ترسیم و باز می ترسیم!!!نکند همسایمان از کوچه رد شود و نگاهی تند به من بیاندازد و این احساس را در من بوجود آورد که خوب نیستم!!...نکند خانواده ام دوستم نداشته باشند ...اگر اینطور باشد حالا من چکار کنم!!!خودمان را به نگاهی ،توجهی،مهربانی ای،لبخندی بند کرده ایم دریغ از اینکه همه ی اینها رفتنی هستند!!نگاه ها می آیند و می روند ..لبخندها می آیند و می روند..توجه ها نیز همینطور!!!پس چرا به چیزی که ماندگار نیست دلبسته ایم..آدم ها وقتی حالشان خوب باشد ،تو را تحسین می کنند ،بهت توجه می کنند،انقدر بهت لبخند مهربانی می زنند که دهانشان از این لبخند عمیق چاک برمی دارد ...وای امان از وقتی که حالشان دگرگون باشد ...امان از زمانی که روزگار روی خوش نثارشان نکرده باشد...آنگونه با چشمانشان طعم غضب را در وجودت می نشاندند که باور نمی کنی و می گویی..هی...این همان آدم است!!پس نه دلبسته ی نگاه و لبخندی باشیم و نه دلشکسته ی اخم و غضبی...!!دلبسته که نباشیم ترس را نیز در گوشه ای انداخته ایم!!</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 22:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ِزندگی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%B2%D9%86-%D9%90%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lgvtk3qtak9n</link>
                <description>نام اثر سیاه قلم:نیمه ی وجود منصاحبخانه ی ما زنی است رنج کشیده....دو ساله که شوهرش به رحمت خدا رفته و توی این دو سال به اندازه ی بیست سال شکسته شده....برای اینکه خیال نکنم سنش زیاد است عکس ده روز مانده به فوت شوهرش را نشانم میده و میگه:ببین من جوان بودم داغ شوهر مرا به این روز رسانده..بهم گفت یکی از اقوامش بهش گفته که فلانی چقدر پیر شده ای و او از شدت نگرانی توی دلش بهش گفته بود پیر شدم که شدم چیکار کنم...از احوالم خبر دارد که نقاشی می کنم و پیج اینستاگرامم را دنبال کرده و کارها را مو به مو می دید...بعضاً از گفتار و کردار ما هم خبر داشت.‌...چون خانه اش چسبیده به سقف خانه ی ما و محدوده ی شنوایی اش زیر ۲۰هرتز...از وقتی که فهمیدیم که گفتار و کردار مان زیر نظر است سعی کردیم آهسته تر در خانه صحبت کنیم ولی واای از گذشته که من با صدای بلند در خانه زبان انگلیسی کار می کردم...یک روز هوس کردم ترشی درست کنم...از آن ترشی های تند و تیز که دوست دارم...پیش صاحب خانه رفتم برای کاری و با ذوق و شوق تعریف کردم که امسال ترشی درست کردم...صاحبخانه گفت الان شدی زنِ زندگی!!!!پیش خودم گفتم زنِ زندگی به ترشی انداختن در زمستان معطوف می شه!!!یعنی آن تابلوهایی که با هزار ذوق کشیدم مرا از زنِ زندگی دور می کند!زبان یاد گرفتن مرا از زنِ زندگی دور می کنه!!زنِ زندگی فقط کسی است که نمی گذارد یک ظرف نشسته در ظرف شویی باقی بماند!صحبت هایش تا حدی برایم عجیب بود!که چرا زنِ زندگی فقط به کسی می گن که علایقش را مدفون کرده و فقط شوهر و بچه اش را اداره می کند!!!نه زنِ زندگی این گونه نیست...زنِ زندگی به علایقش می رسد...زن زندگی ورزش می کنه...زن زندگی سعی می کنه با همسر و فرزندش دوست باشه...زن زندگی کارهایی رو که دوست داره انجام میده تا بعداً عقده ی نرسیدن هایش را در زندگی اش پیاده نکند...او تقصیری نداشت!!فرهنگ ضعیف او را به این حد رسانده بود که زنِ زندگی را اینگونه ببیند..سعی کردم از او به دل نگیرم ولی این حرفش فکرم را به شدت مشغول کرد:)</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 20:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته طوری!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-lu3wbbu6ljvw</link>
                <description>نام اثر سیاه قلم:درون منچرا نمی خواهم بفهمم در این دنیا فقط خودم و خدایم هستیم که می توانیم به داد من برسیم....تقصیر من نیست...حسی در من وجود دارد که به خاطر تربیت و چیزهای دیگر در گوشم زمزمه می کند که از کسی کمک بخوام ....کمک خواستن عیب نیست ...مهم ،از کی کمک خواستن است ...زمانهایی سخت در اشتباه بودم و کسانی که از من دوراند رو نزدیک پنداشتم و خدایی که نزدیک بود رو دور پنداشتم....هیچ کس از درون من خبر نداشت جز خدایم ولی به همه دری سر زدم تا یاریم کنند...با خدا می توانم توانا باشم ....می توانم قدرتمند باشم...ولی اگر متکی به کسی باشم...خوار می شوم...ضعیف می شوم.....احساس بی کسی می کنم...</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 13:28:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق ,,از نوع آتشین!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D9%86-gofp5wn8e6sx</link>
                <description> https://virgool.io/www.aparat.com/v/jkV42  https://www.aparat.com/v/jkV42  https://www.aparat.com/v/fb8NB این قسمت  از فیلم مدار صفر درجه صحنه ای داشت که بسیار زیاد عشق واقعی رو نشان می دهد...من همیشه عشق رو اینگونه که در فیلم دیدید می دیدم و می بینم...و می گویم یا عشق نباشد یا از نوع اتشینش باشد!!و این رو هم قبول دارم در این روزگار به خاطر مشغله و فکر زیاد این عشق ها کمیاب یا حتی نایاب اند!!!</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 21:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و نقاشی(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C%DB%B2-wobtk66qfs4w</link>
                <description>نام اثر :هم آغوشیدر هنگام کشیدن تصویر بالا از محبت این دو حیوان به وجد آمدم و فهمیدم حیوانات در این سرزمین غریب اند و به غیر از خداوند کسی ندارند و باید خودشان  ظلم انسان ها را از دل یکدیگر دربیاورند...مدتی پیش شاهد کشتن سگ ها و خرس های بیگناه در این کشور از طریق فضای مجازی بودم و از این اتفاق بسیار ناراحت شدم و حاصل ناراحتی هام خلق اثر بالا بود که نشان می داد مرام حیوانات در حق یکدیگر بسیار بیشتر است تا انسان هایی که دم از ایمان و معرفت می زنند ولی در جهل مرکب ابدالدهر ماندند...و یاد نوشته ی صادق هدایت افتادم.... دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزهٔ یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود. ولی بنظر میآمد نگاههای دردناک پر از التماس او را کسی نمیدید و نمی‌فهمید! جلو دکان نانوایی پادو او را کتک میزد، جلو قصابی شاگردش باو سنگ میپراند، اگر زیر سایهٔ اتومبیل پناه میبرد، لگد سنگین کفش میخ‌دار شوفر از او پذیرائی میکرد. و زمانیکه همه از آزار باو خسته میشدند، بچهٔ شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجهٔ او میبرد. در مقابل هر ناله‌ای که میکشید یک پاره‌سنگ بکمرش میخورد و صدای قهقهه بچه پشت نالهٔ سگ بلند میشد میگفت: «بدمسب صاحاب!» مثل اینکه همهٔ آنهای دیگر هم با او همدست بودند و بطور موذی و آب‌زیرکاه از او تشویق میکردند، میزدند زیر خنده. همه محض رضای خدا او را میزدند و بنظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای ثواب بچزاننداز کتاب سگ ولگرد نوشته ی صادق هدایتنام اثر:من دیگر ای من تو میدانی کیستی و چه می خواهی...غرش کن ای من...همچون ببر بتاز برای آنچه می خواهی ... برق چشمانت چیز دیگری می گوید درون تو فریاد هاست...یک نکته ای که می خواستم بگم تقریبا یک ماهی هست که خیلی کم به پشت میز نقاشیم میرم ...و تصمیم گرفتم که تابلوهایی که کار کردم تا اینجا رو با شما به اشتراک بگذارم و حسم و یا دلیل کشیدنشون رو بهتون بگم....و این عکس ها رو چون قبلاً از کارم گرفتم به ترتیب خلق اثر نیست ....برای دیدن نقاشی های پست قبلی و حسم نسبت به آنها لطفا به لینک زیر مراجعه کنید:https://vrgl.ir/NSoff</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 10:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و نقاشی!!(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C%DB%B1-yiqkzhuwvvjt</link>
                <description>امروز می خوام دو تا از نقاشی هایم را معرفی کنم و حسم رو نسبت به آنها بگم...نام اثر:شادی عمیق منعکس سوژه ی اصلی خیلی به دلم نشست ...تا مدت ها بهش نگاه می کردم و در آرزوی کشیدنش بودم ...من در این سوژه خودم رو دیدم و خودم رو در حالتی میان گریه و خنده مجسم کردم....یعنی لحظه ای که  میان گریه و خنده مانده ام که کدوم رو اختیار کنم...گریه به خاطر خوشحالی زیاد رو دوست دارم ...و اون خوشحالی رو عمیق می دونم..قطرات آبی که روی صورت جریان داره حالت سرمستی رو به وجود آورده....عشق رو جویا شدم در این تصویر...چه حس غریبی دارد...عاشق ماندن بسیار دل انگیز هست....لحظه به لحظه ی این تصویر را با عشق کارکردم...لحظه هایش رو دوست دارم .....نقاشی از نمای نزدیک ترنقاشی زیر تصویر دیگری از عشق هست که بسیار آنرا دوست دارم...نام اثر:رفیق قدیمیروحم پر می کشه برای زوج هایی که سنی از اونها گذشته ولی عشقشان همچنان جوان هست...آنهایی که هنگام عبور در پیاده رو ها یا از خیابان دستان چروکیده ی هم را می گیرند و می روند....این زوج ها بسیار زیبا هستند .. ..رفتار زیبای آنها به دل می شینه...و انسان را به زندگی امیدوار می کنه...نقاشی برای من لذت بخش هست ....نگاهم به زندگی و آرزوهایم رو در قالب نقاشی بیان می کنم....اگر در هر حالتی باشم نقاشی من رو آروم می کنه...از خدا ممنونم که این راه را پیش رویم قرار داد تا آرامش رو به خودم تزریق کنم و درونم را بروز دهم...</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 11:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننگ بر آن لقمه ی کوفتی</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C-yowg8oqinlbz</link>
                <description>دیشب بعد یه مدت گرفتاری با همسرم تصمیم گرفتیم که بیرون بریم...گفتیم بریم یه حال و هوایی عوض کنیم ....رفتیم محله های قدیمی یزد رو دیدیم ....الان طوری شده وقتی خشت و گل می بینم ضربان قلبم تند می زنه..بوی کوچه محله های قدیمی من را لحظه ای از هرچه پیرامونم می گذرد دور می کند ...ولی مشکل آن است که لحظه ای دور می کند نه بیش تر ...هنگام خارج شدن از محله های قدیمی رفتیم که غذا بخوریم ...فلافل گرفتیم و به خاطر فرزند کوچیک ام که فضای آزاد رو که می بیند می خواهد بدود و غذا خوردن فراموشش می شود ....در ماشین نشستیم و در حال غذا خوردن بودیم ...که پسری هشت شایدم نه ساله به ما نزدیک شد و به فلافل های ما نگاه کرد ....همسرم فلافل اضافه را بهش تئارف کرد ولی او قبول نکرد ..گفت اگه دوغ دارین هوس دوغ کردم...دوغ دادن به آن پسر همانا و لقمه ی مثل حناق در گلویم همانا .‌‌‌‌‌..فکر کردن به آن پسر که توانای خرید دوغ نداشت برای رفع هوسش مرا به فکر فرو برد...چند دقیقه بعد از آن پسری لاغر اندام با صورتی رنگ باخته آمد نزدیک ماشین و از طریق پنجره ماشین با پسرم بازی کرد و به همسرم گفت شغلش شاگردی مغازه است...پسری که اگر بگم کلاس اول بود بیراه نگفتم...در حال ناز و نوازش فرزندم بودم که دیدم پسرک با برقی که در چشم داره  به فرزندم نگاه می کنه...از کارم پشیمون شدم و احساس شرم کردم که چگونه می توانم در مقابل پسرکی که در این سن شاگردی می کنه و زخم روزگار بر بدن نحیفش رو تحمل می کنه پسرم رو در آغوش بگیرم و او را ببوسم ...ننگ بر آن لقمه ی کوفتی که مرا به دیدن این صحنه ها وادار کرد...اینرا هم بگویم که در راه بازگشت به خانه به  میوه فروشی رفتم که کمی لوبیا سبز بگیرم ...صدای گوینده ی رادیو رو شنیدم که می گفت اینقدر نگید ندارم ندارم ،قنائت کنید ..که شنیدن این مطلب از رادیو مثل ریختن آب سرد بر روی سرم بود...این واقعیت امروز جامعه ی ماست ....تاوان چند ساعت هواخوری رو بد جور پس دادم ...شاید حالا حالا ها هوس هواخوری نکنم ..اگر به حقیقت انرژی منفی بگیم شاید دارم انرژی منفی بدم...امید خوب است...ولی تا جوانه ی امید رشد می کند با  یه هواخوری از ریشه درمیاد ...خانه بهترین و امن ترین راه برای زدن جوانه ی امید است چون نه اینترنتی داریم که از حال بقیه خبردار بشیم...نه در جامعه هستیم که چشمان برق زده ی پسرکی نحیف رو ببینیم....</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 11:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی که احساس از زبان پیشی گرفت!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-ihxdgslhvbal</link>
                <description>یه زمانی خیلی کم حرف بودم ولی همان تعداد حرف اندکی را که می زدم دلی می زدم و ترس کم تری از قضاوت شدن داشتم ...یه جورایی احساسم زود تر به حرف می آمد تا زبانم ...الآنم زیاد اینطور رفتار می کنم ولی اون موقع ترسم از قضاوت کم تر بود ...الان ترس دارم ولی بازم نمی تونم احساسم رو ساکت کنم:)....در هر صورت احساسم برنده است...و جام زرینش را در همه ی مواقع بالا برده است...اخیرا سعی کردم تجربه رو چاشنی احساس کنم تا به مرور ضربات هولناک کم تر وارد شود ...ولی شاید باورتان نشود تجربه هم در مواقع کمی نتوانسته حریف احساسم شود...چیز عجیبی است!!!نه!!!احساسات لزوما خوب نیستند !!پس فکر نکنید می خواهم خودم رو ماورایی تصور کنم ..یه وقتایی از روی هجمه ای از احساساتی که درونم بود دل کسی رو شکستم ...ولی دوباره بعد اون واقعه همون احساسات من رو به عذر خواهی وادار کرد...قبول ندارم که احساس خلاف عقل عمل می کنم...احساس هم سو با عقل هست...کسی رو می شناسم که ضربات هولناک(بر گرفته از سخن یک شخص کمدی)بر من وارد کرد. حدود دوسال جلوی احساسم را گرفتم و با تجربه پیش اومدم که بعد از فرصت های متوالی که بهش دادم و سواستفاده کرد دیگه بهش فرصت ندم ....یه جورایی در مقابلش خودم رو بی حس می گرفتم که دیگه رفتار و حرفاش رو من اثر نگذاره....گذشت و گذشت بعد از دو سال با حالت درماندگی تعریف می کرد که من فلان چیز رو ندارم و لازمش دارم ...کاش کسی برای روز تولد فلان چیز رو برایم می خرید....اون لحظه قلبم از درماندگی اش  تیر کشید ...که چه؟که کسی که تو را بیچاره کرد زمانی و اگه بهش اجازه می دادی به کارش ادامه می داد.. الان دوباره به دل تو راه یافت....قشنگ بود نه؟ولی چند روزه که بیش تر به این اتفاق نگاه می کنم..فهمیدم وقتی اون طرف تونست به قلب من راه پیدا کنه که من او را با تمام خصوصیاتش پذیرفته بودم...یعنی یه زمانی جوری رفتار می کرد که من در صورتی می توانستم کنار او بشینم که قبلش به خودم می گفتم که این شخص یه بیمار روانی است و به خودم می گفتم اگه تو یه دیوونه کاری کنه تو اذیت بشی ناراحت میشی ..نه..چون او عقلش درست کار نمی کنه..این شخص هم مثل همونه...ولی کم کم که گذشت خیلی چیزایی دیدم که در رفتار او موثر بود..کم کم درکش کردم ...گفتم او در این شرایط بزرگ شده و سپس اونو پذیرفتم ....ولی بعد از همه ی اینها من رفتار خودم رو توجیه نمی کنم که با او مثل اوایل رفتار کنم...باید تجربه رو مثل نهال کوچکی که نیاز به رسیدگی مداوم دارد برای خودم نگه دارم...اینجا بود که فهمیدم تجربه هم بعضی مواقع در مقابل احساس شکست می خورد ...این رو هم بگم که نوشته هام در ویرگول بیش تر دلی هست و چیزهایی که دغدغم بوده رو به زبان میارم..</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 17:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز!!!یک جرئه ارامش به من بدهکاری!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D8%A6%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-k67ntabxwqoh</link>
                <description>یادمه کوچیک بودم فکر کنم پنج شایدم شش سالم بود...بعد از ظهر ها دور هم می نشستیم و با پدرم چای می خوردیم...چه بعد از ظهر های دل انگیزی بود..چقدر حالم خوب بود...چقدر بی دغدغه بودم ....چند سالی به خاطر تجربه ی دوباره ی آن لذت تند تند چای دم می کنم و می خورم و با هر جرئه ای از چای می خواهم آرامش آن سالها رو به خودم بچشانم....یه جورایی دارم خودم رو گول می زنم ...آن روز ها چای نبود که به من آرامش می داد حس و حالم بود که با چای خوردن بعداز ظهر با هم در می آمیخت و به من آرامش میداد...پاییز را دوست دارم ولی چند سالیست پاییز برایم با دلتنگی همراه است...بعضی وقت ها می نشینم و فقط اشک می ریزم...می خواهم آنقدر زندگی ام را پربار کنم تا شیرینی گذشته یادم برود...پاییز و خاطره بازی هایش امانم رو بریده...تلاش حالم را بهتر می کند...شاید چند هفته ای که به خاطر اتفاقات اخیر دل و دماغ نقاشی  ندارم باعث شده حالم غم انگیزتر شود ....دوباره بلند می شم و به هر بهانه ای حالم را خوب نگه می دارم...یعنی سعیم رو  می کنم ....نمی توانم در این اوضاع قول بدهم!!!!</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 15:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التماس تفکر برای تعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-p23kxodb4ktt</link>
                <description>یه موقعی مفهوم این مطلب رو با اکانت دیگری نوشتم که آن اکانت به کل از میان رفت و نتوانستم دیگر وارد اکانت قبلیم  بشم ..نمی دانم مشکل از کجا بود که چنین شد...یه زمانی آدم بسیار متعصبی بودم...یعنی هر که را می دیدم خلاف عقاید و باورهای من رفتار می کند رو آدم بدی می دانستم....دانشجو بودم و کم تجربه ...و فقط فکر می کردم عقایدی که از نسل های گذشته ی من به من رسیده رو همه باید رعایت کنند تا آدم خوبی باشند...الان که یادم به اون روزهام می افته می گم چه آدمی بودم و چطوری من رو تحمل می کردند...این قضیه ادامه داشت تا زمانی که ازدواج کردم و به خودم گفتم تا یه جاهایی از نگاه شریک زندگیم به دنیا نگاه کنم...دیدم داره از تعصباتم کم میشه....دارم راحت تر زندگی می کنم ....نشستم با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هر کسی با توجه به شرایط زندگی اش داره دنیا رو می بینه...من نمی تونم کسی رو که عمری با تفکراتی داره زندگی می کنه را مجاب کنم که تفکر من درست است و او هم باید مثل من باشد....و بیش تر تفکراتی که وجود دارد حاصل شرایط زندگی و جغرافیای افراده‌....کسی که در آمریکا به دنیا آمده مسلما دیدگاه دیگری دارد نسبت به کسی که در ایران به دنیا آمده ....و در ایران کسی که محیط کار و خانواده اش محیط بسیار  تعصبی است با کسی که محیطش متعادل است در خیلی چیزا از جمله افکار ؛عقاید تفاوت دارند...پس این همه تعصب برای چیزی (که همون جغرافیا و خانواده است)که در اختیار تو نبوده برای چیست....چرا خداوند انسان را اشرف مخلوقات افریده و به او عقل داده که تصمیم بگیرد ولی بنده ی خدا میگه تو حق فکر نداری و اون چیزی که من میگم درسته....خداوند انسان را آزاد آفرید ولی بنده ی خدا میگه تو طوری که من میگم باید زندگی کنی ...این چند روزه دارم فکر می کنم در مورد موضوعاتی که گذشت و به این نتیجه رسیدم که خیلی ها با عقایدی که دارند می خواهند جای خدا رو در ذهن مردم بگیرند ...من درستم...من خوبم ...تو بدی ....تو گمراهی...</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 20:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تنهایی برای من بهتر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-srfk774v4m1u</link>
                <description>بعضی وقت ها از روی تنهایی به آدم های اشتباهی زنگ می زنم و همین طور حرف می زنم و هر چه دارم رو با اونها در میان می گذارم ...با حرف زدن با این آدم های اشتباهی احساس درماندگی و بی ارزشی بهم دست میده ...احساس اینکه تو هر قدر به اوج برسی با ز هم همان آدم اشتباهی می تواند تو را با طعنه ها و شوخی های مسخره تحقیر کند ...باید اطرافمان را از آدم های اشتباهی خالی کنیم به قیمت تنها ماندن ...به قیمت هر چیز دیگری....آدم های اشتباهی مغز تو را می خورند و کاری می کنند که تو ساعت ها به حماقتشان فکر کنی و تو را درگیر می کنند...بدترین حالت ممکن آن است که این آدم های اشتباهی یکی از عزیزترین کسانت باشند ....خیلی احساس تنهایی می کنم ...حس می کنم اگر کسی از موهبت های زندگی من آشنا شود و نگاه خدا رو به من ببیند دشمنم می شود و با زبان برنده آنچنان بر من می تازد که کیف این نعمت رو از زیر زبانم بیرون بکشد.....حتی اگر در پس این نعمت رنج هایی کشیده باشی که آنها تحمل کشیدن یک دقیقه رنج تو را ندارند...می خواهم در سکوت به اوج برسم دیگر نیازی ندارم کسی مرا تایید کند تا پیشرفت کنم خودم پشت و پناه خودم در لحظه ی تلاش می شوم...نزدیکانی که فکر می کنند من تشنه ی توجه آنان برای پیشرفتم سخت در اشتباهند ...تا اینجای کار به خاطر نبود آنها پیشرفت کردم و خودم رو به خدا سپردم که در لحظه ای که تنگ نظران با زخم زبان مانع از رشد من می شوند و با زبان تیز و برنده می خواهند مرا از پا دراورند ..به من نیرویی عطا کند فراتر از نیروهای منفی انها...شاید در قسمت های بعد سرگذشتم را براتون بازگو کردم ....می گویم شاید چون تردید دارم ...</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 02:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خوبیات چ کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zabwtalby02/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%86-%DA%A9%D9%86%D9%85-u93l9dud6zgp</link>
                <description>هرچی دارم بزرگ تر می شم به یه نتایج عجیبی درمورد خودم و روابطم می رسم .....هرچقدر بیش تر دارم پیش می رم می بینم فقط خودمم ....تا یه زمانی می گفتم به خودم که با هیچ کس از نزدیکانم ارتباط نمی گیرم با هیچ کس چون صمیمیت در حرفاشون نیست ...یه حرفی بهت می زنند اثر بدش تا چند روز همراته ...به خودم گفتم کاراشون دلت رو می سوزونه ...اگه باهاشون باشی باید مثل خودشون باشی ولی من دوست نداشتم مثل اونا باشم می تونستم باشم ولی نمی خواستم نمی خواستم کسی از بودن در کنار من اذیت بشه...از بچگی سعی می کردم جملاتم رو طوری تنظیم و بیان کنم که به کسی اسیب نرسه ...وقتی کنار یه ادمایی قرار می گرفتم می دیدم عامدانه می خوان منو زیر فشار عصبی بزارن ...به خودم گفتم چقدر یه ادم می تونه اینقدر جنس خراب داشته باشه و نمی فهمیدم اونا  رو تا جایی که یه موقع هایی می دیدم منم می  تونم مثل اونا رفتار کنم و دستم باز بود و یه فشارایی روی روانم میومد که می تونستم بدتر اون ادما باشم و یه لذتی هم داشت برام ولی استوپ می کردم و فکر می کردم و به خودم می گفتم تو اگه این کار رو بکنی همونقدری که به اون ادم می گفتی پست ،پست میشی ...وقتی این اخطار رو به خودم دادم به خودم افتخار می کردم که تونستم جلوی روانم وایسم و نگذارم احساسات منفی بر من سوار شوند ..الانم خودم رو تافته ی جدا بافته نمی بینم و به این نکته رسیدم که برای من هم این امکان پیش میاد که به کسی ضربه بزنم ....شاید کسی که با کاراش می خواد به من ضربه بزنه اگه من هم جای او بودم و به اندازه ی بدی هایی که به او می شد به من هم می شد همینکار رو می کردم ..و در چنین شرایطی که حجمه ای از عقده ها و کمبودها و اذیت های دیگران در یک نفر  جمع بشه خیلی سخته که یک انسان،انسان خوبی از اب دربیاد ...ولی به نظر تنها راهی که وجود داره که انسان بدی کسی رو به خودش سرایت نده اینه که اگه قراره عقده ای درش شکل بگیره ریشه ی این عقده رو بررسی کنه...اگر بناست که در جمع اذیت و ازار ببینه وارد اون جمع نشه تا این رفتارهای بد براو اثر بد نگذارند....به نظر من یه فرد قوی باید رفتارهای خودش رو ارزیابی کنه و در پایان روز به رفتارها ی خودش نمره بده....من هم برای فرار از حس بد از ادمای اطرافم سعی می کنم فاصله بگیرم تا اگه حس بدی دارند به من منتقل نشه ولی بعضی وقت ها یاد خوبی هاشون می افتم و می گم اگه نرم و نبینمشون و یه وقت از دستشون بدم چی میشه...بنابراین تصمیم اینه که توی ارتباطاتم مرز بگذارم ایشاالله بتونم موفق بشمیه نوشته ی دلی فالبداهه در ساعت۲و۲۵دقیقه ی صبح?</description>
                <category>زهرا art</category>
                <author>زهرا art</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 02:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>