<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zah</link>
        <description>من راهیِ تنهاییِ بی حد و حصرم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:46:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43837/avatar/F46sR5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra</title>
            <link>https://virgool.io/@zah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب نوشت های خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@zah/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-t7rhtruecqr2</link>
                <description>ساعت یک شب است، نشسته ام روی تختم که دومین طبقه از یک تخت در یک اتاق کوچک در خوابگاه دخترانه است. هم اتاقی ام فردا شیفت دارد فلذا طی اقدامات ایثارگرانه علیرغم بی خوابی ای که بر من مستولی گشته، چراغ را خاموش کرده ام و برای یاری چشمانم به چراغ قوه ی گوشی و نور کیبورد لپتاپ اکتفا کرده ام. این روزها نا آرامی و هیجان و آشوب است که در وجودم و در اطرافم موج می زند. اما گاهی چنگ میزنم به پاییز، اندک اتصال من به حال های خوبی که هنوز می توان تجربه کرد، آن هم صدقه سری فلوکستین! امشب فیلم هکسا ریج را دیدم و بسیار زیبا بود. در حال خواندن رمان بار هستی هستم که بعلت همان اقدام ایثارگرانه خواندنش را برای امشب متوقف کردم. الان هم احتمالا بروم چرخی در ویرگول بزنم تا خوابم بگیرد.به امید آزادیبه امید پاسداشت خون تمام هم وطن هام که حق یک زندگی معمولی از ان ها صلب شدهو به امید تکثیر شجاعتو به امید ریشه کن شدن کاسه های داغ تر از آش دیانت در ایران!</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 01:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیـلمِ  زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zah/%D9%81%DB%8C%D9%80%D9%84%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rekwxaisgoei</link>
                <description> فیلم زندگی داشت تکرار می شد،تیتراژ پایان  اسم هایمان می افتاد روی قبر و دوباره برایمان شناسنامه می گرفتند،هی سکانس  آخر و دوباره سکانس اول ،دندانم در می آمد و  باز می ریخت و باز ...توی  آغوش مادرم بودم و بعد قبرم و باز ...فیلم زندگی داشت تکرار می شد روی یک پرده ی کهنه ی گل گرفته!ما مثل آدم های توی جعبه ی تلوزیون،همان جا زندگی می کردیم ،واقعی بودیم و نبودیم ؛ درست مثل یک فیلم.یک آهنگ بی وقفه  در حال پخشِ رها شده توی هدفون بودیم ، و کسی که باید خاموشش کند خوابش رفته...در میانه ی رو به انتها:[روی تایر یک ماشین برعکس افتاده وسط بیان ،بی وقفه می دویدم.  سراب رسیدن و نرسیدن می  دیدمو  مرد دیوانه  ای از دور زُل زده بود به تکاپوی پاهای من و بلند بلند می  خندید ... می دویدم و می خندید،می خندیدم و می خندید ، گریه می کردم و می  خندید ....  در حالی که  دیگر رمقی نداشتم فریاد زدم  :  چه کسی می  خواهد  قصه ام را راست بگوید؟ و بعد سکوت کردم ، حالا من بودم که زل زدم به چشم  های شاهدِ خندانم.. مرد خنده اش از روی صورتش خشک شد افتاد زمین و  صدای  شکستنش آمد ...]</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2019 08:24:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروج با فرفره ی رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zah/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-kjs1c3vngn5s</link>
                <description>پیشاپیش از اینکه میخونید،ممنونمم!هر روز صبح میومد تو پارک و شروع میکرد دویدن  میرفت آخر پارک و باز بر می گشت مثل یه  آونگ  رام نشده با دویدنش سرکشی  می کرد همینجوری ادامه می داد تا خورشید تقریبا نصف پارک رو بگیره شاید  واسه سرکوب روح وحشیش بود هیچ موقع کاپشن نمی پوشید توی این سرمای لعنتی .  فکر می کردم دیوونَس یارو آخه وقتی می دوید دستاشو عین هواپیما نگه می داشت  چند دفعه خواستم زنگ بزنم بیان یارو رو جمع کنن ببرن ولی وقتی نگاهم  میخورد به نگاش انگار دستام بی حس می شد گفتم اصلا به من چه مگه من فضول  مردمم؟ اصلا بیان بدون ،لخت بیان  ،پشتک بزنن، ادا هواپیما در بیارن! منو  سَ نَ نَ من باید این آشغالای کوفتی رو جمع کنم که می کنم . هر روز میومد  کم کم به اومدنش عادت کرده بودم و با تاخیرای کوتاهش دلم شور میزد دویدنش  که تموم می شد حدود سه چار دیقه مات و ماتم زده دور و برشو نگاه می کرد  بعدشم راهشو می گرفت و می رفت هیچ وقت سعی نکردم دنبالش کنم ببینم کجا  میره  خودمو قانع می کردم که اینم یه دیوونه مث باقی آدماس مث صورت هایی که  هرروز می بینم  حتی یه روزم جا ننداخت ؛همشو یه پشت اوممد تا همین امروز  که می شد چهلمی! نمیدونم وظیفش بود، مشقش بود، بخاطر کسی میومد این ورا  ،خضرشو میخواست یا ... نمیدونم واقعا نمیدونم چی شد، امروز صبح دقیقا وسط  دویدنش بود که  یه دختر بچه از گوشه پارک اومد و جلوش وایساد هیچ موقع  دویدنشو قطع نمی کرد ولی امروز وایساد و زانو زد جلو دختر بچهه.دختره  سه تا فرفره داشت رنگاشم یادمه قرمز آبی اون یکیم زرد بود .فرفره ها رو  گذاشت کف دست یارو ولی یهو انگار برجکاشو زدن فرفره قرمز رو برداشت .یارو  قیافش جمع شد تو هم با التماس دختره رو نگاه کرد دختره فرفره قرمز رو گذاشت  رو زمین و رفت یارو چندلحظه چشاش خشک شده بود رو فرفره قرمزه انگار شک  داشت. بعد  خوب ک نگاش کرد یهو از رو زمین برداشتش و از جا بلند شد و زد  زیر خنده . فرفره رو با انگشتاش گرفت ،دستاشو باز مثل هواپیما باز کرد،  شروع کرد به دویدن .رسید وسط پارک یهو دیدم پاهاش از زمین کنده شده ،چشاش  کاملأ بسته بود فرفره ها میچرخیدن با اینکه بادی نمی اومد  دنبال یارو  دویدم ولی هرچی نزدیک تر می شدم اون بالاتر می رفت فقط  یه جا وایسادم و  نگاهش کردم اونقدر دنبالش کردم که یه نقطه شد وسط آسمون یجورایی بهش حسودی  کردم و از موندن خودم توی باتلاق آشغال ها حالم بهم خورد هنوز نمی دونم  دقیقا چی شد ولی...اون رفت!</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2019 02:33:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>