<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا لطیفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zah.latifi65</link>
        <description>نویسنده و مترجم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:56:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4505937/avatar/1mMNvM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا لطیفی</title>
            <link>https://virgool.io/@zah.latifi65</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حیات خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@zah.latifi65/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-cgy351qihmyp</link>
                <description>حیات خلوتبی‌وقفه از خوبیهای نکرده و نادیده‌ی شوهرم حرف می‌زدم. رشته‌ی کلامم آن‌قدر دراز شد که می‌شد به وضوح دید جرعه‌ی تلخ بزاق با دشواری فراوان از پشت سیب گلویشان پایین می‌لغزد. گویی اسید معده بود؛ چیزی که در سکوت صبحگاهی نه می‌شد قورتش داد و نه می‌شد به راحتی آن را دور ریخت.هوای سنگین و نسبتا خنک نماز‌خانه بوی تند و مطبوع(!) فضا را دوچندان کرده بود. با این وجود زنان در گوشه‌‌ای دنج گرد هم آمده بودند و بی‌وقفه از آسایش زندگی‌‌شان و پیوند ناگسستنی عشق میان خود و شوهرانشان حرف می‌زدند.همین که دهان گشودم و گفتم جایگاهم در بازار با همسرم عوض می‌شود و به زور او را از فروشگاه بیرون می‌کشم حدقه‌ی چشم یکی گشادتر شد و سکوت وجودش را در گلو خفه کرد.عفیفه که تنها چند روزی بود با او آشنا شده بودم و گرمای چادرش او را کلافه‌تر کرده بود، آرام در گوشم پچ‌پچ کرد: - دختر، ساکت شو! چشمت نزنند.من هم از ته دل خندیدم. آن‌قدر خندیدم که فکر کردند حکایتی بانمک در گوشم گفته شده؛ شاید هم واقعا همین‌طور بود. چشم زدن؟ آخر چطور می‌شود چیزی را که وجود ندارد، چشم زد؟ واقعا مضحک بود.عقربه‌‌ها به آهستگی به سمت نقطه‌ی نه شب می‌خزیدند و خبر تعطیلی کلاسها  پخش شده بود. مادرها یکی‌یکی وسایلشان را جمع می‌کردند تا بچه‌ها را به خانه ببرند.در گوشه‌ای از نمازخانه جایی که دیوارها از نم و پف‌کردگی به ستوه آمده بودند، زنی از همان ابتدا نگاهم را میخ‌کوب کرده بود. بی‌اعتنا به بگو مگوهای ما غرق در کتابی بود که اگر اشتباه نکنم رگه‌های انگیزشی داشت شاید هم اثری از دارن هاردی بود.من و او تنها بازماندگان بودیم؛ دو نقطه‌ی تنها در فضای روبه‌خاموشی. داشتم کیفم را برمی‌داشتم که ناگهان کنارم نشست و با صدایی محتاط گفت:- ببخشید خانم قصد بی‌ادبی ندارم،  حرفاتون تصادفی شنیدم. میشه به من بگید چطور میشه شوهرم را مثل شوهرتون رام کنم؟هوای نمازخانه به سردی گراییده بود، گویی نفسهای آخر روز را می‌کشید. کلمات زن بی هیچ پرده‌ای در فضای رو به خاموشی نمازخانه پخش شدند. رام کردن؟ واژه‌ای که از قرنها پیش بوی تملک می‌داد. لبخندی تلخ بر لبانم نشست. چه می‌توانستم بگویم؟ که حقیقتی پنهان پشت پرده‌ی این ظاهر خوشبخت در حال فرسایش بود؟ که رام کردن، خود رام شدن بود؟سکوتی سنگین بین ما حائل شد؛ سکوتی که از پیچیدگیهای ناگفته و حقایق ناخوشایند سرشار بود نگاهی به چشمان ملتمس زن انداختم او به دنبال فرمولی بود دستورالعملی برای خوشبختی غافل از آنکه خوشبختی در این وادی پر از وهم تنها سایه‌ای بود از آن چه می‌پنداشتیم نه رام کردنی در کار بود و نه فرمولی برای تسخیر تنها زیستنی بود در مرزهای نامعلوم واقعیت و رؤيا جایی که حقیقت خود را در پیچیده ترین لایه ها پنهان میکرد و هر کس در نهایت تنها رام سرنوشت خویش بود دستم را به سمت کیفم بردم میخواستم برخیزم و او را با این ابهام تنها بگذارم شاید این بهترین پاسخ بود پاسخی که در بی جوابی‌اش عمیقترین مفاهیم را فریاد میزد. شاید همه‌ی ما در این حیات خلوتهای ذهنی به دنبال گم شده‌ای بودیم که هرگز یافت نمیشد؛ گم شده‌ای به نام خود.آبادان ۴۰۴/۴/۸​#داستان_کوتاه​#ادبیات_داستانی​#آبادان​#قصة_ قصيرةزهرا لطیفی</description>
                <category>زهرا لطیفی</category>
                <author>زهرا لطیفی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 01:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشرب اشمالك</title>
                <link>https://virgool.io/@zah.latifi65/%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%83-lrz6kmocu8bi</link>
                <description>اشرب اشمالكدر جنوبیترین نقطه نقشه‌ای که نفتش مال دنیاست و دودش مال ریه‌ ما آبادانيها مثل همیشه میان غبار و رویا ایستاده بود. باران تند زمستانی تازه بند آمده بود ، اما بوی خاک آب خورده با بوی گازهای پالایشگاه ترکیب شده بود ؛ همان عطر همیشگی که ما جنوبیها به آن می‌گییم بوی پول هر چند خودمان همیشه جیبمان از آن خالی است.توی کافه نشسته بودم. دو تا نوجوان چهارده‌ پانزده ساله درست رو به روی من پشت به شیشه باران‌زده کز کرده بودند. یکیشان لاغر بود از آن لاغرهایی که انگار تابستانهای داغ آبادان تمام آب بدنش را کشیده و فقط پوست و استخوان و یک جفت چشم براق باقی گذاشته است. روی میزشون فقط یک اسپرسو تک‌ شات بود کوچکترین و ارزانترین چیزی که می‌شد توی منوی آن کافه پیدا کرد.جوان لاغر گوشی‌ اش را درآورد. زاویه را طوری تنظیم کرد که انگار وسط یک مهمانی اعیانی هستند. فنجان کوچک را این‌ طرف و آن‌ طرف کرد ،  نور خیابان را توی کادر انداخت و چیک عکس گرفته شد. احتمالا برای استوری اینستاگرام که مثلا بگویند، ما هم هستیم ما هم سهمی از این زندگی شیک داریم.بعد از عکس نوبت نوشیدنش رسید. اما چه خوردنی؟ پسر لاغر جوری فنجان را به لبش می‌زد که انگار دارد شهد بهشتی می‌نوشد. هر جرعه را آن‌ قدر توی دهانش نگه میداشت که انگار می‌خواست با آن قهوه،تمام تلخیهای زندگی‌اش را بشوید. او نمی‌خواست قهوه تمام شود چون تمام شدن قهوه یعنی تمام شدن حق نشستن روی آن صندلیهای نرم. یعنی برگشتن به کوچه پس‌ کوچه‌هایی که فاضلابش همیشه بالاست.دوستش که ساکتتر بود، فقط نگاهش می‌کرد. شهر شلوغ بود پنجشنبه‌ شب و ترافیک امیری و صدای بوق راننده‌های کلافه‌ای که مسافران را جابه‌جا می‌کردند تا توی کافه می‌آمد. راننده تاکسی بیرون کافه داشت با صدای بلند به عالم و آدم فحش می‌داد که چرا خیابانها راه نمی‌دهند.پسر لاغر که دید رفیقش فقط تماشاچی است با آن ته لهجه‌ غلیظ و شیرین عربیمون فنجان را که دیگر فقط یک لکه قهوه تهش مانده بود سمت او گرفت و گفت:اشرب... اشمالک؟ بیها اشویه...بخور... چته؟ هنوز یه ذره‌ش هست...رفیقش با عزت‌ نفس عجیبی سر تکان داد و نپذیرفت. پسر لاغر آخرین قطره‌ ی آن زهر شیرین را بالا کشید. انگار با آن یک ذره قهوه تمام آرزوهایش را قورت داد. بلند شدند و لباس‌هایشون را صاف کردند و با همان ژست شاهزاده‌های بی‌ پول از کافه بیرون زدند.آنها رفتند، اما بوی قهوه‌ نیم‌ بند و عطر تند غرور جنوبیشان توی فضا ماند. بیرون پالایشگاه داشت طبق معمول شعله‌اش را به رخ آسمان می‌کشید و گازش را توی حلق مردم خالی می‌کرد. خنده‌ ام گرفت از آن خنده‌هایی که تلخی‌اش از صد تا اسپرسو بیشتر است. ما جنوبیها عجیبیم حتا وقتی جیبمون بوی هیچ می‌دهد دلمان می‌خواهد بلندتر از بوق راننده‌های کلافه فریاد بزنیم که هنوز زنده‌ ایم...آبادان٤٠٤/٩/٢٧​#داستان_کوتاه​#نویسندگی​#فرهنگ_بومی​#اشرب_اشمالك ​#قصة_قصيرة</description>
                <category>زهرا لطیفی</category>
                <author>زهرا لطیفی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 00:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>