<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra-ghanbarian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra-ghanbarian</link>
        <description>اینجا روزانه‌هایم را ورق می‌زنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:18:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/230391/avatar/QPOJjS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra-ghanbarian</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات یک همسر مدیر عامل؛ قسمت آخر: پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-l4213jonxjm2</link>
                <description>هفت ماه طول کشید تا بتوانم این یک خط را بنویسم: ما با هویو و تمام رویاهایمان برای بزرگ شدنش خداحافظی کردیم. نه که هفت ماه کارم شده بود سوگواری اما انگار توان نوشتن هیچ چیز را نداشتم. هربار کسی پرسید : «حیف بود! چرا پس هویو رو بستید؟» حوصله‌ام نمیشد از تمام مسیر سختی که برای تصمیم گیری داشتیم بگم. «دیگه شرایط اینجوری بود»، «دیگه نشد» و «قسمت بود» به صورت رندوم جواب این سوال بودند.ما تمام این مسیر، از شروع راه اندازی هویو تا پایین کشیدن کرکره و بستن شرکت را با تمام توان تلاش کردیم، جنگیدیم و انرژی گذاشتیم. نه یک شبه شروع شد و نه یک روزه تمام. ما یک روز صبح پا نشدیم ببینیم خسته شدیم بریم جای دیگه کار کنیم! از آبانی که هرکداممان رفتیم سرکار جدید تا وقتی که دیگه خاطرات ناهار دورهمی و ساعت چای و برنامه تولد و دلم یه چیز خوشمزه میخواد را هرروز به هم نگیم هفت ماه طول کشید. بندی که بچه‌ها را به هم وصل کرده بود هویو نبود، خود بچه‌ها این بند بودند و هویو فقط گردن آویز این همبستگی بود.از اینکه قصه هویو چه بود و چه کرد زیاد نوشتم، از تلاش و آرزوهایمان هم زیاد گفتم. نه پشیمان شدیم نه خسته نه منصرف؛ فقط این مسیری بود که باید میرفتیم.بعد از هویو فهمیدیم چه اشتباهاتی داشتیم، کجا می توانستیم بهتر باشیم، کجا باید رها می‌کردیم، کجا باید بیشتر تلاش می‌کردیم و … البته که این درس‌ها را از راه سخت یاد گرفتیم اما خوشحالیم که یاد گرفتیم.حداقل من یکی که قبل و بعد از هویو خیلی تغییر کردم. فهمیدم چقدر مدیریت کردن و مدل حل مسئله‌ام شبیه صادق شده. چقدر شکل همدلی‌ام شبیه علی شده و خیلی وقت‌ها مثل علی از همکارم حمایت می‌کنم. فهمیدم مثل ایمان شیطنت می‌کنم و حوصله‌ام از یکسره کار کردن بدون چاشنی مسخرگی سر می‌رود. تازه تازه دیدم بی مهابا به دل کار زدن و زنانه مردانه نکردن کار را از سما یاد گرفتم و چقدر تعهد و دقت و وسواسم شبیه زهرا شده. صبوری و پشتکارم هم انگار شبیه میعاد شده. این روزها بیشتر به روزهای هویو فکر می‌کنم، انرژی که از همیشه پیش هم بودنمان می‌گرفتیم همکاری‌ای که در روزهای سخت داشتیم، تعصبی که روی بهترین بودن هویو داشتیم، همه و همه از جنس ناب و متفاوتی بودند که شاید همانجا تمام شد.قطعا دلم برای همه چیزهای موبوط به هویو تنگ می‌شه، سختی‌اش سخت‌ترین بود و شیرینیش شیرین‌ترین؛ مسیری که رفتیم حداقل برای من بی پشیمانی بود.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 15:04:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اسباب بازی‌ها جان دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-gdkoweixc8dj</link>
                <description>دیدی بچه‌ها با عروسکشون جوری رفتار می‌کنند که زنده است؟ انگار واقعا حس می‌کنند که عروسک درد داره، مریض شده، گرسنه است و یا خوشحال و آروم.بدون استثنا تو همه بچه‌ها این رفتار رو دیدم و هر بار برام سوال شده که چه چیز مشترکی باعث میشه بچه‎‌ها به عروسکشون جان بدن. انگار یه قرارداد نانوشته جهانی هست که عروسک‌ها و اسباب بازی‌ها قراره دوست شماره یک بچه‌ها باشند. فرقی نداره یک اسباب بازی چقدر ساده یا جذاب و خاص باشه، یه عروسک چوبی معمولی یا یه باربی مجلل به یک اندازه برای بچه‌ها می‌تونن مهم باشند. حس می‌کنم این قرارداد معنوی نه بین بچه‌ها که بین اسباب بازی‌ها هم در جریانه، ما زنده‌ایم تا زمانی که تو مارو زنده بخوای.قسمت قشنگی از بچگی‌های من با یه خرگوش نارنجی خیلی زشت سپری شد. خرگوش نارنجی من سفت بود و غیر از گوشاش هیچ قسمت قابل تحرکی نداشت. اسمش هم «بوجی» بود (وقتی تکونش میدادی یه صدای جغجغه ای بوجی بوجی درمیاورد) از ۲-۳ سالگی تا ۱۲ سالگی داشتمش و همراه خواب و بیداریم بود.این روزها کار و زندگیم تو یه انبار اسباب بازی می‌گذره. بیشتر ساعت‌های روز اینجام و وقتی خسته میشم بین قفسه اسباب بازی‌ها راه میرم. بوی خوب اسباب بازی نو، کارتن‌های مرتب اسباب بازی، عروسک‌های بامزه، زرق و برق ماشین کنترلی‌ حرفه‌ای خفن، کتاب‌های داستان و رنگ آمیزی، جغجغه و واکر و …. هر بار به این فکر می‌کنم یعنی این عروسک خرگوش بامزه قراره عروسک محبوب کدوم بچه بشه یا پسر بچه شیطونی که قراره با این ماشین کنترلی بازی کنه چه شکلیه؟! تو ذهنم بچه‌های مختلف و آرزوهاشون رو تجسم می‌کنم و حس قشنگ برآورده شدن آرزو رو جلو چشمم میارم. دختربچه‌ای که آرزوش داشتن ماشین شارژی صورتی هست و قراره تو تولدش از بابا بزرگ هدیه بگیره، پسر تخس و شیطونی که تفنگ اسباب بازی میخواد و امسال بعد از گرفتن «عالی» تو کارنامه قراره به خواسته‌اش برسه، مادری که با اشتیاق برای نوزادش خرید میکنه و مادربزرگی که سوغاتی برای نوه هاش می‌بره.کدوم عروسک قراره زنده بشه؟! کدوم اسباب بازی قراره خاطره بشه تو ذهن و قلب بچه؟! کدوم یکی دست به دست بین بچه‌ها می‌چرخه و موندگار میشه؟! کدوم یکی میره تو صندوقچه یادگاری تا سال‌ها بمونه واسه صاحبش؟! کدوم اسباب بازی قراره توی پارک گم بشه و واسه همیشه خاطره بشه؟واسه من قشنگترین قصه‌ها مال اسباب بازی‌هایی که قراره بره مناطق محروم، به لطف پدر یکی از دوستان که زاهدان فعالیت داوطلبانه می‌کنه گاها اسباب بازی‌های که بسته بندیشون خراب شده ولی سالم هستند رو به همراه هدایای بچه‌ها می‌فرستیم اونجا و هربار ذوق و شادی بچه‌ها رو تصور می‌کنم. شادی بچه‌ای که به گفته آقا مرتضی تاحالا حسی از بازی نداشته و فقط با سنگ و چوب سرگرم شده. دست‌های کوچیک و پر امیدی که قراره شادی هدیه بگیره و شاید روزی که بزرگ شد آرزو بسازه واسه بقیه بچه‌ها. این اسباب بازی‌ها به جای اینکه غمگین باشن، اسقاط بشن و بی آرزو ادامه بدن آرزوی صدها بچه میشن، رفیق روز شبشون و معلم زندگی بچه‌ها. این اسباب بازی‌ها غصه‌های قشنگی دارن، مثلا عروسک خرس قرمز هیچ وقت فکر نمیکرد یه روز تو دست‌های یه دختر مو بور ۴ ساله با یه لبخند گنده و دمپایی تابه تا باشه و دخترک اونقدر محکم فشارش بده که چشماش بزنه بیرون:)دوست دارم رویاهام به اندازه عروسکا و به اندازه آرزو بچه‌ها صادقانه، شفاف و معصومانه باشه. به اندازه شادی یه بازی یا به اندازه یه مهمونی عروسکی...هویو برای من بیش از یه فروشگاه اسباب بازی ساده است، هویو برای من به اندازه تمام رویاهای کودکیم شادی بخش و معصومِ. ما اینجا رویاها و قصه‌هامون رو با اسباب بازی‌ها کادو می‌کنیم تا شاید بره و رویای بچه‌ای رو بسازه.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 14:00:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک همسر مدیرعامل؛ قسمت سوم:آیین دل نبستن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86-uzvluxvamkcv</link>
                <description>برنامه خداحافظی علی از هویورفتن آدم‌ها همیشه قسمتی از زندگی بودهمادربزرگی که از دست میدی، دوست دوران دبستانت که لابلای زندگی گمش می‌کنی. همسایه و همبازی که از محله میرن و ….آدم‌ها همیشه عادت کردن به رفتن و از دست دادن. اما گاهی زندگی تو رو دائم با گرفتن دوستانت امتحان می‌کنه؛ مرگ، مهاجرت، قطع همکاری، تعدیل، فراق و…هویو رفتن رو زیاد تجربه کرده. دوستایی که از دست دادیم و همکارانی که قسمتی از زندگیمون بودند و مجبور شدیم از دستشون بدیم.هربار پر از تغییر بودیم؛ پر از رفتنکسایی که سال‌ها کنارشون ساختم و یکدفعه مسیرمون جدا شد،آدم‌هایی که اومدن و چند ماهی هم مسیر شدیم اما فهمیدیم نمیتونیم همراه هم بمونیم،دوستامون که اومدن و با ناراحتی رفتن،غریبه هایی که اومدن اما موقع رفتنشون دوست بودیم و هنوز گاهی میبینیمشون،همراه هایی که با قلب شکسته ازشون خداحافظی کردیم.….همه آدم‌هایی که حتی کوتاه مدت بودن تاثیر بلند مدتی رو بجا گذاشتن. یه رد روی قلب بچه‌ها و یه روح روی کارها.سخت و آسون هویو یاد گرفت که روی پاهای خودش بایسته.هویو یاد گرفته که دل نبنده. غمگین میشه اما تسلیم نه!این روزها غمگینِ نبودن و رفتن خیلی‌ها شدم تو سخت‌ترین روزهای کار، علی از هویو خداحافظی کرد تا بره اون سر دنیا دنبال آرزوهاش. انگار قسمتی از هویت و قلب هویو کنده شد با رفتنش. اگرچه تلخ‌ترین خداحافظی بود اما به قشنگترین شکل ممکن انجام شد. به قول صادق ما قول دادیم فرهنگی که علی به هویو اضافه کرد رو حفظ کنیم؛ فرهنگ حمایت از دوستا و رفقا تو سخت‌ترین لحظه‌ها، فرهنگ مهربونی و قلب بزرگ.رفتن علی مثل جدا شدن دست از بدن هویو بود؛ سخت و جانگداز…روزهای نبود علی با روزهای سخت هویو باهم گره خوردن و نتیجه شد خداحافظی با تعداد زیادی از بچه‌های تیم. مشکلاتی که چندین ماه بود باهاشون دست به گریبان بودیم و در نهایت با رفتن تعدادی از بچه‌ها تلاش کردیم تا حداقل هویو رو سرپا نگه داریم. (شاید از این روزهای سخت که می‌گذرونم و می‌گذرونیم نوشتم) مطمئنم که هویو بالاخره از این روزهای سخت بیرون میاد و مطمئنم که هر کدوم از بچه هایی که رفتن قطعا آینده خوب و روشنی دارند.امیدوارم علیِ مهربون و بی ریا هرجای دنیا که هست شاد باشه و در قله موفقیت،امیدوارم راضیهِ صبور و آروم بتونه رویاهای کاریش رو کنار مامان خوب بودن واسه پارسا جلو ببره،امیدوارم حدیثِ دوست داشتنی و خوش خنده هر روز بیشتر یاد بگیره و بیشتر رشد کنه،امیدوارم مهدیه سرسخت و پرتلاش روزی جایی باشه که به خودش افتخار کنه و از زندگیش راضی باشه،امیدوارم حمیدرضا خونگرم و سرزنده به همه آنچه برای خانوادش می‌خواد برسه و کنار همسرش و شادان کوچولو همشون دلشون شاد باشه،امیدوارم فاطمه محکم و پر انرژی جایی باشه که لیاقتش رو داره و لبریز از حس غرور باشه.هویو قصه تک تک آدمایی که تو ساختنش دست به دست هم دادن. آجر به آجر هویو خاطرات آدم‌هاست و روزی که بزرگ بشه انعکاس عشق و تلاش همه ما خواهد بود. انعکاسی از خلوص، محبت، پشتکار، دوستی، فداکاری، خنده و غم. انعکاس خاطرات سفره ناهار، تولدها و سوپرایزها، شب تا صبح کارکردن ، پروژه پشت پروژه شروع کردن، انعکاسی از تلاش، تلاش و تلاش …</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 18:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک همسر مدیر عامل؛ قسمت دوم: صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-evzahiqaxjjz</link>
                <description>مسیر ناشناخته موفقیتمجموعه خاطرات یک همسر مدیر عامل تجربه های شخصی من از اول شروع کسب و کار خودمون، هویو، تا امروز هست. الزاما درست نیستند و حتی ممکنه صادق، همسرم و بنیانگذار هویو، باهاشون هم نظر نباشه. تا یکسال پیش من بیشتر ناظر و حامی اتفاقاتی بودم که درجیان هستند، امروز اما بخشی از داستان هویو هستم. ...گاهی مسیری رو شروع میکنی که انتهاش واضح و مشخصه، میدونی کجا قراره به مانع بخوری، کجا میتونی تجدید قوا کنی و کی باید شیش دُنگ حواست جمع باشه. این مسیر پر از چالشه ولی چیز ناشناخته ای نداره. هر جا از ادامه راه انصراف بدی میدونی داری چیو از دست میدی، هرجا بیراه بری سریع متوجه میشی و میتونی برگردی تو مسیر.اما گاهی قرار تو یه راه ناشناخته قرار بگیری، نه از مانع بعدی خبر داری و نه حتی میتونی بیشتر از ده قدم جلو روت رو ببینیتشخیص راه از بیراه تقریبا ممکن نیست و تا وقتی تو مسیر جلو نرفتی نمیفهمی داری کجا میری. نهایتا چند خط توصیه و چراغ چشمک زن تو مسیر باشه ولی آدم‌هایی که این راه رفتن هر کدوم از مسیر متفاوتی گذشتن، همراه‌های متفاوتی داشتن و حتی به مقصد متفاوتی رسیدن.هر بار موفق میشی یه مشکل رو پشت سر بزاری نمیدونی بعدش مسیرت همواره یا باید خودت رو برای چالش بعدی آماده کنی. همراهانت تو مسیر دائم تغییر می کنن، کسی که مطمئن بودی تا آخرش باهاته یه دفعه منصرف میشه و میخواد از یه سمت دیگه بره. کسی که باهاش کوله پشتی‌ات رو شریک شدی بودی وسط راه کم میاره و دیگه نمیتونه ادامه بده. گاهی خوش شانسی و به کسی بر میخوری که هدفش با تو مشترکه.ممکنه موفق بشی به آخر راه برسی و میشی یه چراغ چشمک زن برای آدمایی که دارن اون مسیر رو تجربه میکنن و روی قله ای می‌ایستی که بهش افتخار میکنی؛ اما ممکنه مثل خیلی‌های دیگه وسط غبار راه گم بشی و هیچ اثر و اسمی ازت باقی نمونه.قطعا بیشترین چیزی که تو این راه نیاز داری صبر، پشتکار و خستگی ناپذیری هست. هر قدم رو محکم تر از قبلی برداری و تمرکزت روی سه چهار قدم بعدی باشه.از نظر من صبوری بزرگترین شاخصه فرد کارآفرین هست. صبوری نه از جنس تحمل مشکلات، از جنس حل کردن مسائل.همدل کردن تیم، مدیریت آذوقه مسیر، نگه داشتن همه اعضا تو یه مسیر و نشون دادن چشم انداز بهشون، راه انداختن خَر تو گل مونده کسب و کار بعد از هر باتلاق؛ همه و همه قراره انرژی زیادی ازت بگیره و بدترینشون تنها بودن. تو کل این مسیر تنهایی.باید تو جنگ با مشکلات ادای رویین تن بودن رو دربیاری و محکم بیایستی چون نمیخوای روحیه تیم کم بشه. هر چقدر مشکلات بزرگتر میشن صبر و پشتکارت هم باید بیشتر بشه. خبر خوب اینکه همیشه اتفاقات قشنگی هستن که امید رو تو دلت زنده نگه دارن. همیشه کسی یا چیزی هست که با دیدنش به خودت و تلاشت افتخار کنی و قلبت گرم بشه. درسته که تو تحمل خیلی از مشکلات تنها هستی،اما قرار نیست تنهایی موفق بشی و وقتی هر بار داری از قله ای بالا میری دستی هست که برای کمک بهت دراز بشه. گاهی جایی میشینی و نفس تازه میکنی و میبینی گرد راه که روی چهره همتون نشسته چقدر دلتون رو به هم نزدیک کرده و وقتی پای حرفاشون بشینی خیلی ها با همراهی و درکشون بهت دلگرمی میدن.اگر صبور باشی و تا ته مسیر برسی میوه شیرینی در انتظارته، به شیرینی همه سختی هایی که پشت سر گذاشتی.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 13:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک همسر مدیر عامل؛ قسمت اول: تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yvzilefcr5hl</link>
                <description>کارآفرینی گاهی شبیه سواری با یه اسب چموش روی جاده مه گرفته و تاریکه، نه مسیر رو می‌بینی و نه اسب باهات همکاری می‌کنه.تصمیم گرفتم هربار در باره یکی از مشکلات یا مسائل هویو و خودمون بنویسم، قطعا برداشت و نگاه من به مسائل تماما شخصی و با تجربه خودم هست. حتی ممکنه تو خیلی از این موضوعات صادق هم با من اختلاف نظر داشته باشه. به هر حال این نوشتار خاطرات همسر یک مدیر عامل هست نه خود مدیر عامل ?برای خوندن داستان شروع نوشتن این مجموعه قسمت صفرم رو بخونید....قسمت اول؛ تنهایییکی از مهمترین چیزهایی که تو این سه سال حیات هویو یاد گرفتیم اینه که تو این مسیر بسیار تنها خواهی بود. بعضا حتی خانواده و نزدیکترین دوستانت، تو و شرایط زندگیت رو درک نخواهند کرد. خانواده من و صادق هنوز حتی نمی‌دونن ما «دقیقا» داریم چیکار می‌کنیم و پدر صادق حتی فکر می‌کنه اون تو یه شرکت بزرگ استخدام شده و «بیمه» داره؛ چون اگه می‌فهمید از این سه سال کار حدودا ۳ ماهه که تازه داره براش بیمه رد میشه احتمالا سکته می‌کرد. درک زندگی پر ریسک ما برای خانواده‌های محافظه کارمون اونقدر سخت هست که ترجیح بدیم کلا چیزی از مشکلاتمون رو باهاشون مطرح نکنیم.ولی سخت‌تر از نگفتن واقعیت زندگیمون، وقتی هست که بهشون سر می‌زنیم. خانواده من ساکن اصفهان و خانواده صادق ساکن شیراز هستند و ما تقریبا سالی ۳-۴ بار بهشون سر‌زنیم یا اونا پیش ما میان.دیدن زندگی روتین، منظم و بدون هیچ دغدغه‌ای (البته که هر زندگی دغدغه‌های خودش رو داره؛ منظور نوع دغدغه‌هایی هست که ما داریم) یه وقتا ته دلمون رو می‌لرزونه که ما داریم چیکار می‌کنیم؟ چقدر این مسیری که انتخاب کردیم درسته؟ خوشبختی و آرامش چیه؟ اگه یه روزی پشیمون بشیم چی؟! دیدن برادر و خواهر یا اقوام دور و نزدیک که یه کار خوب دارن، سر ساعت میرن، سر ساعت میان، تعطیلات رو کار نمی‌کنن و زندگی و کارشون حد و مرز داره یه وقتایی تو رو به شک میندازه که داری با زندگیت چیکار می‌کنی؟حرفی که من کمتر شنیدم ( من سال‌ها تو اکوسیستم کارآفرینی کار کردم و دوره سمینار برگزار کردم تا تجربه کارآفرینی افراد رو به علاقه‌مندها منتقل کنم) و واقعا خلا این دانش رو حس کردم این بوده که ثبات لذت بخشه، آدم‌ها از بودن در شرایط ثابت لذت می‌برن. یه نفر وقتی دائما در معرض استرس و هیجان باشه حتی ممکنه مریض بشه. روح و جسم ما نیاز به یک نقطه ثبات برای تکیه کردن داره. هیچ وقت کسی نگفت انتخاب یه کارآفرین باعث میشه نتونی با خیلی‌ها روابطت رو ادامه بدی. پدر، مادر، خواهر یا برادر و دوست بیشتر مشکلات تو رو درک نمیکنن. حتی اگر همراه تو باشن و تلاش کنن تا بهت کمک کنن بازهم تو کسی هستی که باید با انبوهی از مشکلات دست و پنجه نرم کنی.رابطه ما با خانواده‌هامون غیر صادقانه و حتی کم رنگ شده؛ چون درکی از مشکلات ما ندارن. ما روابطمون رو با خیلی از دوستانمون هم محدود کردیم چون تو نمیتونی مثل اونا زندگی کنی. خیلی وقت‌ها نه فراقت و نه اونقدر پول داری که شبیه به دوستات باشی.برای ما تفریح یه اولویت جدی بوده و هست، بیشترین سرمایه گذاریمون هم برای تفریح کردنه ولی حتی در این شرایط هم دیدن ثبات زندگی اونا و اینکه درکی از انتخابت و مشکلاتت ندارن آزار دهنده میشه. ما آدم‌های خوش شانسی هستیم چون به دور برمون افرادی که این مسیر رو انتخاب کردند نسبتا زیاد هستند و ما حداقل ۳-۴ دوست با فکر نزدیک به خودمون داریم اما خیلی از آدم‌ها ممکنه بیش از حد تنها باشن.بعضی وقتا اهمیت شبکه سازی و بودن تو جمع افراد کارآفرین می‌تونه قوت قلب و کمک کننده باشه. اینکه می‌بینی هستند دیوانه‌هایی که هنوز به آینده امیدوارند و هنوز تو تاریکی قدم میزننگاهی مشکلات اونقدر زیاد هستند که تو نیاز داری حداقل یه مخاطب تو گوشیت داشته باشی تا وقتی میگی خسته شدم بفهمه از چه خستگی حرف میزنی. خیلی وقتا حتی من هم درکی از جنس مشکلات صادق ندارم. حتی من هم نمیتونم کمکی به انبوه مشکلات و سردرگمی های همسرم بکنم.کارآفرین شدن نه پول بیشتری داره و نه باعث میشه دوستای بیشتری داشته باشی. این مسیر تماما تنهایی و تحمل بار مشکلات هست.همه از تو انتظار دارند قوی باشی و بدونی داری چیکار می‌کنی. حتی افرادی که قبول کردند با تو هم مسیر باشن تصور می‌کنن تو یه نقشه از مسیر پیش رو داری و باید بدونی قدم بعدی چیه؛ در حالیکه تو نهایتا چند قدم از هم تیمی‌هات جلوتری و مسیر دور دست تو مه و تاریکی قایم شده.اطرافیانت به تو تکیه می‌کنند و موقع ناامیدی و خستگی از تو می‌خوان که بهشون انگیزه و انرژی بدی. وقتی کسی از کار خسته میشه باید درکش کنی و کمک کنی تا انگیزه‌هاش رو پیدا کنه، وقتی مشکلات شخصی داره باید براش فضایی فراهم کنی تا بتونه خودش رو جمع و جور کنه. باید به اونا فرصت خطا و اشتباه بدی و کمکشون کنی تا یاد بگیرن.همه از یه بنیانگذار انتظارات زیادی دارند اما کسی خستگی و استیصال اون رو نمیبینه. اینکه گاهی ممکنه به درستی انتخابش شک کنه، گاهی از کار خسته میشه و نیاز داره استراحت کنه، اینکه اون هم مشکلات شخصی و خانواده داره.قطعا داشتن یه تیم خوب و همراه حجم زیادی از مشکلات و عدم درک رو کم می‌کنه؛ داشتن یه هم‌بنیانگذار بار مسئولیت رو تقسیم می‌کنه اما در نهایت بیشتر بار مسئولیت روی شونه‌های نفر اصلی هست. اونه که در برابر سرمایه‌گذار باید پاسخگو باشه، تیم رو متمرکز نگه داره و مشکلات رو زودتر از بقیه ببینه و حلشون کنه. اونه که باید یک چشمش به مسیر باشه و اسب چموش کسب و کار رو تو مسیر نگه داره.کارآفرینی مسیریه که تنها شروع می‌کنی و تا آخر راه تنها خواهی بود...ادامه دارد؟!...بعدا نوشت: به عنوان یک همسر، من هم تنهایی زیادی رو تجربه کردم. خیلی از لحظاتی که خانواده معمولی کنارهم هستند من تنها بودم و مسئولیت کارهای زیادی رو به عهده کردم چون همسرم فرصتی براشون نداشت. شخصا علاقه مند به مشارکت تو کارها هستم و مسئولیت انتخاب و سامان دادن خیلی کارها تو زندگی شخصی با منه؛ برای کسی با روحیه من آزار دهنده نبوده. اما حتی من هم روزهایی بوده که نیاز به تکیه گار داشتم، نیاز به همراهی. با این وجود به مشکلات زیادی تنها جنگیدم؛ البته که صادق حمایت روحی زیادی کرده و همیشه پشت من بوده اما حضور فیزیکی کمرنگ تری داشته.من زنی بودم که تو بسیاری از بحران های هویو حضور داشتم، حتی وقتی نیرو هویو نبودم شب های کمپین و اثباب کشی و ... تا صبح دفتر بودم؛ اما اگه غیر این بود احتمالا تمام این شب ها رو تنها تو خونه میگذروندم.به عنوان یک همسر بیش از اونکه در دستاوردها و خوشی ها شریک باشم تک تک مشکلات رو با تمام وجودم به دوش کشیدم. شاید نتونستم کمکی در حلشون کنم اما تلاش کردم صبور و همراه باشم؛‌اگرچه گاهی خسته شدم اما هیچ وقت نخواستم همسرم فقط برای من باشه. به کسب و کار نه به عنوان رقیب و مانع روابط شخصیم که بچه ام و حاصل «تلاشمون» نگاه کردم. هربار مشکلی بوده به همسرم قوت قلب دادم که میتونی حلش کنی و میتونی ادامه بدی و هربار پا به پاش، در حد توانم تلاش کردم.همسر کسی بودن مسئولیت سختی و همسر کسی با این سطح از دغدغه و مشکلات سختتر هم هست. اما جزئی از راه حل بودن و تلاش و جنگیدن این مسیر رو جذاب میکنه.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 17:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک همسر مدیر عامل؛ قسمت صفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%85-dahvpc97oukz</link>
                <description>به نظرم شبیه ترین کار به کارآفرینی صعود به یه قله استاین روزها دائما با چالش‌هایی سروکار دارم که دلیل و ریشه اونا مسئولیت‌های همسرم تو کسب و کاره. واژه کارآفرینی این روزها شده یک کلمه فانتزی و فَنسی که خیلی ها دوست دارن دنبال اسمشون کارآفرین بودن رو یدک بکشن، اما نمی دونن این مسیر چه فشار بزرگی به فرد و حتی خانواده و اطرافیانش وارد میکنه. به نظرم شبیه‌ترین کار به کارآفرینی فتح قله است، وقتی به بالا برسی موفقیتت دیده میشه اما کسی تلاش‌هات و سقوط‌های پشت سر هم تو رو ندیده.بارها از اطرافیان شنیدیم خوش به حالتون حداقل اگر کار می‌کنین مال خودته! یا کسب و کار خودته دیگه حداقل سودش تو جیب خودتون میره! یا هزارتا حرفی که واسه منی که روز و شبم با این مشکلات گره خورده عجیب و گاها خنده دار به نظر می‌رسه.بارها به نوشتن این مجموعه تجربیاتم فکر کردم. این روزها، روزهای سخت زندگی ماست؛ و از اونجایی که روح من انگار با نوشتن آروم می‌شه خواستم شروع کنم. نمیدونم قراره چند قسمت بنویسم یا حتی چند وقت به چند باشه. حتی نمیدونم می‌خوام کجا این نوشته ها رو منتشر کنم و اصن کسی قراره اونا رو بخونه یا نه. اما نوشتنشون برام مهمه. برای آینده اگر وجود داشته باشه،برای قلبم اگر طاقت بیاره و تا ته مسیر بره،و برای همه کسایی که رویاهای بزرگ و مسیر سختی پیش رو دارن...قسمت صفرم: جوری که شروع شدپنج سال پیش وقتی صادق رو شناختم یک دانشجو ترم ۴ مکانیک بود با کلی رویا و حرف‌های ساختن آیندش. اون روزها تازه یکسری قالب تزریق پلاستیک برای ساخت پکیچ‌های آموزشی رباتیک ساخته بود و هدفش راه انداختن کسب و کار خودش بود.اوایل رابطمون صادق درس می‌خوند، روی قالبش و فروش محصولات کار می‌کرد و همزمان تدریس خصوصی هم می‌کرد تا درآمد برای زندگی و سرمایه گذاری روی کارش هم داشته باشه.وقتی ازدواج کردیم ماه‌های اول زندگی خیلی سخت می‌گذشت. همه اینا انرژی روحی و روانی زیادی ازش می‌گرفت. مشکلات عدم درک اول ازدواج آدم ها کنار مشکلات مالیِ خیلی سنگین که به خاطر خانواده بهمون تحمیل شده بود و سختی سروکله زدن با کار باعث شده بی قرار و کج خلق بشه. اون زمان بارها ته دعوامون به این ختم شد که صادق می‌گفت نباید ازدواج می‌کردیم و اشتباه کردیم. خودتون رو جای دختری بزارید که کلی جنگیده بود تا به این مرد برسه، همه تلاشش رو کرده بود تا زندگیش رو کنار این مرد بسازه و بعد با این جمله روبرو می شد. نباید ازدواج می‌کردیم!!همه اون فشارها باعث شدن صادق تصمیم بگیره درس رو رها کنه. ۲۰-۳۰ واحد که مونده بود تا مدرکش رو بگیره اما اون می‌خواست حداقل رو دو تا چیز متمرکز باشه. کسب و کارش و زندگیمون!بعد از این تصمیم حالش بهتر شد. یک سال از زندگیمون گذشت و رابطه ما هم حال بهتری داشت. زبون هم رو فهمیده بودیم و خلق و خوی هم رو شناخته بودیم. حالا راحتتر و بدون دعوا حرف می‌زدیم.اون موقع صادق تیم تپش رو راه انداخته بود. بسته‌های رباتیک تولید می‌کردند و با یک فروشگاه وسایل رباتیک تو بازار  توافق کرده بودن برای فروش بسته‌ها. همزمان دوره های آموزشی رباتیک داخل دانشگاه و مدارس هم برگزار می‌شد و اون کار تولید قالب به یه نتیجه‌ای رسیده بود.میعاد دوست چند ساله ما با صادق شریک شده بود و منم تو کار کمک می‌کردم. حال کسب و کار خوب بود اما نیاز به توسعه و سرمایه گذاری داشت. یکی دو جا برای سرمایه گذری اقدام کردند و این بین یکی از سرمایه گذارانی که باهاشون مذاکره کرده بود، دکتر رحیمی، بهشون پیشنهاد کار داد. قبلا به واسطه یکی از اقوام من صادق تو شرکت دکتر رحیمی یک پروژه رو انجام داده بود. با توجه به جذاب بودن پیشنهاد شغلی (کار روی موتورهای الکتریکی و راه اندازی خط تولید موتور سیکلت برقی) و نبود سرمایه گذار و فهمیدن اینکه راه انداختن یه کار علاوه بر دانش فنی نیاز به یه تجربه اندوخه هم داره باعث شده اون دوتا، صادق و میعاد، وارد شرکت توسن بشن.کار توی توسن روزهای خوبی برای ما بود. شغل خوب و پر چالشی بود و حس ماجراجویی صادق رو ارضا می‌کرد؛ اینکه یه سوله لخت و خالی رو تبدیل کنی به کارخونه تولید موتور سیکلت. تو اون دوره صادق دائما در حال یادگیری و تلاش و حل مسئله بود و همه اینا رو با پشتوانه یک شرکت انجام میداد.توسن درآمد خوبی هم داشت و حالا دغدغه های مالی ما کمرنگ تر شده بود و حتی من هم تو مرکز کارآفرینی شریف استخدام شدم و کار کردن با دانشجوها به شدت حس مثبت و خوبی برام داشت. صادق کمتر از دوسال تو توسن موند؛ خط تولید پا گرفت و تیم راه اندازی کارخونه که با دو سه نفر شروع شده بود تبدیل شده به ۱۵ تا نیرو. چالش‌ها داشت کم می‌شد و از طرفی دکتر رحیمی که تا الان با یه تیم خیلی جوون کار رو شروع کرده بود قصد داشت برای رده‌های مدیریتی کار از مدیرهای با تجربه بالا استفاده کنه.صادق پسر کله شق و با عزت نفسی بود و قبل از اینکه بهش بگن از شرکت استعفا داد. جدایی از شرکت خوب و مصالمت آمیز بود و روابط حسنه دکتر و صادق هنوز ادامه داره، اما مزه بی اعتمادی اون روز دکتر یه روحیه جوون گرایی تو صادق ساخت.صادق قبل از تحویل کامل کارها تو توسن یه تیم برای شروع کار هویو ساخت. بیشتر بدنه تیم به خاطر روابطی که من تو مرکز کارآفرینی داشتم به صادق معرفی شدند و همه جوون، با انگیزه و پر از ذوق و شوق بودند. داستان شروع هویو و چیستی هویو رو قبلا تعریف کردم. این داستان ما تا قبل از داشتن نوپایی به اسم هویو بود.هویو تو اسفند ۹۷ داخل باشگاه باکس به یه تیم ۴-۵ نفره شروع شد، امروز از اون تیم اولیه فقط صادق و میعاد موندند. صادق مدت‌ها قبل از من رویای ساختن کسب و کار خودش رو داشت و من هم مسیر صادق تو این مسیر شدن. شروع این مسیر با یه سوال مهم بود. تو روزهایی که صادق بین موندن تو توسن و داشتن یه حقوق خوب و شروع یه کار جدید پر ریسک مردد بود، تلاش کردم بهش انگیزه شروع بدم. ما می‌دونستیم با قرار گرفتن صادق تو مسیر کسب و کار تمام رفاه زندگیمون از بین میره و دوباره قراره مشکلات زیادی وارد زندگیمون بشه. سوال صادق از من این بود که می‌تونی این مشکلات رو تحمل کنی؟! و من گفتم « وظیفه تو تامین زندگی من نیست، ماکنار همیم تا به هم کمک کنیم به رویامون برسیم. قرار نیست اینکه تو متاهل هستی باعث بشه احساس مسئولیت کنی و نری دنبال خواسته‌ات. ما با هم قراره این کار رو شروع کنیم.»تا امروز هم همیشه خودم رو تو هویو شریک دونستم، چون من هم غیر مستقیم برای موفقیت و رشدش تلاش کردم.ما اون روز همه وام‌هامون رو تسویه کردیم، همه پس اندازمون رو جمع کردیم، کفش آهنین پامون کردیم و قید خیلی هم چیزهایی که میشد داشته باشیم و داشتیم رو زدیم و شروع کردیم.صادق و میعاد با سرمایه خودشون کار رو شروع کردند و بیش از یکسال هیچ حقوقی از هویو نگرفتند، خرج زندگیمون با حقوق مختصر من و اندک پس انداز باقیمونده می‌گذشت.ادامه دارد ؟!...</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Oct 2021 17:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع از هویو</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%DB%8C%D9%88-gbase4kfkx9k</link>
                <description>شروع از هویودقیقا یکسال پیش، یعنی یک مرداد ۱۳۹۹، اولین روز کاری‌ام رو تو مرکز رشد دانشگاه صنعتی شریف شروع کردم. یک شروع پرامید و اشتیاق. به دلایلی که در تو نوشته حال خوب شغل، حال خوب زندگی نوشتم روزهای سخت کاری رو گذروندم. سخت نه از جهت کار زیاد، که سردرگمی و نداشتن حس خوب. یکسال به محیط جدید و خودم فرصت دادم تا باهم سازگار بشیم اما نتیجه‌ای حاصل نشد. تلاش کردم تا ضعف‌های فضای مدیریت کلان رو با خوبی هم‌تیمی‌ها و مدیرم جبران کنم اما در طولانی مدت جواب نداد. دچار اضطراب و خستگی شده بودم. فشارهای درونی تو محیط کار باعث شده بود رشته زندگی شخصیم هم کم‌کم از دستم خارج بشه؛ هر روز بیشتر آشفته می‌شدم.در نهایت تصمیم گرفتم بیشتر از این خودم رو در موقعیت سخت قرار ندم. یه رویداد مهم در دست برگزاری داشتم و تعدادی کار کوچیکتر. کارهای کوچیک رو جمع و جور کردم و روی دور انداختم و تمرکزم رو روی برگزاری عالی رویداد گذاشتم. حین برگزاری رویداد از درست بودن تصمیم مطمئن شدم؛ هیچ کمکی از سمت همکارانم نشد. روز برگزاری رویداد همزمان شد با شروع تعطیلی یک هفته‌ای تهران. بعد از تموم شدن ساعت کاری هیچ کس کمک نکرد و تمام کارهای پشت صحنه پخش زنده رو تنها در کنار تیم فیلم برداری جلو بردم. با رضایت خودم و مدیرم از خروجی، پرونده رویداد هم بسته شد. بعد از اتمام برنامه مطمئن شدم محیطی که اثری از همدلی و حمایت توش نباشه برای من جای موندن نیست.امروز ۱ مرداد ۱۴۰۰ رسما کارم رو بخش محتوا هویو شروع کردم. جالب اینکه من قبل ازمرکز رشد هم از هویو پیشنهاد داشتم اما اون زمان به دلایلی( که شاید یکروز در موردشون بنویسم) تصمیم گرفتم به هویو نیام. داستان من و هویو حکایت ۳ سال تلاش در پشت صحنه است. هویو همیشه برای من اولویت بوده و جایی که دوستش داشتم. پس پیشنهاد کاری علی؛ مدیر مارکتینگ هویو؛ رو قبول کردم. از یک ماه قبل بعدازظهرها و روزهای تعطیل رو توی هویو کار کردم و بالاخره امروز کامل اینجا منتقل شدم. نه انتظار یک کار فوق‌العاده رو دارم و نه محیط بی عیب و نقص. تنها انتظارم اینه فضایی برای تلاش بهم داده بشه و برای تلاش‌هام ارزش قائل بشن. یک محیط همدلانه و حامی که فضای رقابت سالم و در راستای رشد شخصی باشه؛ و قاعدتا من بخشی از این همدلی خواهم بود. برای خودم یادآور گذاشتم تا سه ماه دیگه از حس و تجربه‌هام بنویسم تا یادم بمونه چقدر از خواسته‌هام برآورده شد و  کجا هستم.قطعا مسیر من در هویو پرپیچ و خم و  سخت خواهد بود اما امیدوارم با تمرکز و اراده کافی بتونم در نهایت اینجا راضی باشم و به خوبی بازده داشته باشم. </description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 17:11:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب شغل، حال خوب زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qjwupzvbqbhu</link>
                <description>دوست-همکارهای مرکز کارآفرینی. سما،خودم، مینا و غزالهاوایل سال 99 تو گیر و داد کرونا و تعطیلی‌های دانشگاه فهمیدم تنها دلیل عشق من به مرکز کارآفرینی دانشجوها بودند. اینکه روزهامو با اونا می‌گذروندم و حس می‌کردم ممکنه ذره ای بهشون کمک کنم انگیزه بودن من تو یه ساختار دولتی بود. بعد از رفتنشون با خلا بزرگ و پر نشدنی مواجه شدم. رضایتم از کارم و مدیرم به شدت کم شد؛ هر روز بیشتر بی انرژی می‌شدم و صبح‌ها بیدار شدن برام مصیبت بود. در نهایت تصمیم به رفتن گرفتم. گزینه‌های اولم شرکت‌های خصوصی بودند فکر می‌کردم پویایی و رشد بی وقفه این مجموعه‌ها بهم انرژی کار رو میده اما یکی از دوستانم منو به مرکز رشد دانشگاه معرفی کرد و بعد از صحبت با مدیر اونجا علاقه‌مند به کار شدم. فقط به خاطر اینکه شوق و انرژی تغییر و رشد رو تو دکتر فخارزاده حس کردم. اینکه رویایی بزرگی داشت و از تغییر نمی‌ترسید. هنوز چند ماه از حضورم نگذشته بود که زمزمه رفتن دکتر پیچید. با خوش باوری مطمئن بودم نمیره اما متاسفانه خوش باوری من ربطی به حقایق نداشتند. خیلی زود مدیر مرکز رشد رفت و یکی دو ماهی مرکز تو فاصله زمین و هوا معلق و بی انرژی سپری کرد. حرف تغییرات بزرگ زده شد؛ یکپارچه سازی مجموعه مادر(پارک علم و فناوری شریف) با مجموعه‌های کوچیک(مرکز رشد شریف و شتابدهنده شریف) که ما یکی از اون مجموعه‌های کوچیک بودیم؛ و من همچنان خوش بین به تغییرات بودم. برای من تغییر همیشه خوش یمن بوده و تغییر رو به هر کرختی و رسوب کردنی ترجیح میدم. قرار شد به پارک منتقل بشم و زیر نظر یک مدیر جوان و خوش خلق کار کنم. کسی که مهربونی و همراه بودنش مهمترین ویژگیش بود. دو هفته اول نه شرح شغلی داشتم نه حتی وظایف مشخصی. هر بار یه کار پراکنده بهم سپرده می‌شد و بعد از تموم شدنش باید خودم درخواست یه کار جدید می‌کردم. کنار این حجم آشفتگی شغلی، من از یه محیط دوستانه و فان به یه دفتر گرم با حضور یه دوست رفته بودم و الان با یه محیط نسبتا سرد و رسمی مواجه شدم. چند روز اول با سختی زیادی گذشتند. اتفاق خجسته منتقل شدن همکار و هم اتاقی قبلیم(مینا) به اینجا بود که باعث شد افسردگی روزهای اول بگذره.تمام این مدت استرس و نگرانی بالا و پایین رفتن موج کرونا و دغدغه رفت و آمد به محیط کار هم انرژی زیادی می‌گرفت. از طرفی من و همسرم که دو تا آدم اهل سفر و تفریح بودیم و بیش از یکسال بدون هیچ تفریحی گذرونده بودیم و خستگی روزهامون روزی هم تلنبار شده بود.دنیای کار ذاتا دنیای پر استرسی هست. لذت‌های کوچیک زندگی می‌تونند این استرس رو کم کنن.از طرفی خود کار نباید استرس مضاعف ایجاد کنه. مثلا تاخیر 10 دقیقه‌ای نباید منو به آشوب بندازه که ای داد اطلاع نداده بودم الان چیکار کنم؟! این دغدغه مال دوران دبستان بود نه دغدغه آدم شاغلطراحی دفتر کار نباید جوری باشه که خوردن یه لیوان چای یا ناهار برای من مسئله بشه. نه ناهار خوری نه حریم خصوصی!من نباید تو یه محیط جدید هیچ استقبال و روی خوشی احساس نکنم، سلام و علیک‌های سرد و بی عاطفه روز من تازه وارد رو تماما خراب می‌کنه.من نباید سه هفته بدون تعریفی از شغلم سر کنم و هنوز بعد از گذشتن دو ماه بازهم وظایفم کامل بهم تحویل داده نشده باشه. استراتژی ورود من به سازمان باید از قبل از تصمیم به ورودم چیده می‌شد.ما ساعت‌های زیادی از بهترین سال‌های جوونی رو تو محیط کارمون سپری می‌کنیم. نداشتن رضایت و حس مثبت زندگی رو به کاممون گس می‌کنه. ما تو محیط کارمون زندگی می‌کنیم. اگه من حس و انرژی مثبتی از محل کارم و آدم‌ها نگیرم، نمی‌تونم با بازده و انرژی کار کنم. حداقل برای من صمیمت و خوش رویی همکارام اولویت زیادی داره و باعث میشه دو محل کار قبلیم رو کفه سنگین ترازو قرار بگیرن.امروز که این متن رو می‌نویسم افکار و تصمیمات عجیب و قریبی تو ذهنم چرخ می‌خورن. نیاز دارم افکارم رو سامون بدم و در نهایت تصمیمی بگیرم که حالم خوب باشه. حال خوب من تو محل کار، حال زندگی شخصیم رو خوب می‌کنه و در نهایت حال همسرم رو. حال خوب همسرم باعث میشه اون هم سرکار حال خوبتر و همکارهای خوشحال تری داشته باشه و این زنجیره حال خوب خیلی‌ها رو می‌سازه.امیدوارم اگه با من تو این افکار شریک شدی حال الانت خوب خوب باشه?</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 11:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی دختردار شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%85-xci6wkk10o3t</link>
                <description>دختر بودن برای من تجربه بزرگ شدن نه چندان دلنشینی به همراه داشت. همراه محدود شدم و همیشه جواب هر چرایی این بود که چون دختری! خداروشکر میکنم برادر نداشتم وگرنه قطعا یا از حسادت می‌میردم یا اون رو می‌کشتم.&quot;نمی‌شه سوار دوچرخه بشی، نمی‌شه با دوستات بری بیرون، چرا قهقه می‌زنی، چرا با پسرخالت بازی می‌کنی بزرگ شدی دیگه، چرا ...&quot;من گیج دنیای بچگی بدون درک اینکه اصلا نامحرم چیه، محرم کیه یه دفعه پرت شدم تو عالمی که همیشه بهم گفتن مواظب مردا باش!خنده دارترین اتفاق این بود که وقتی به سن تکلیف رسیدم حتی درکی از پوشش هم نداشتم. تیشرت رو با ساق دست تا آرنج می‌پوشیدم چون دیده‌بودم مامانم لباس هاش رو با ساق می‌پوشه، حالا اینکه بازو من لخت بود هیچ به ذهنم نمی‌رسید. همیشه به من گفتن مردای تو کوچه مثل گرگن، مواظب باش.همیشه بهم گفتن ما &quot;صلاح تورو می‌خواییم&quot;.  چقدر نفرت دارم از این جمله. چقدر اذیت شدم برای صلاح و محبت.اگر روزی دختری داشته باشم دوست دارم جسور و بلندپرواز باشه. هیچ وقت بهش نمی‌گم چون تو دختری! بهش یاد می‌دم بلند بخنده، تا هر سنی که دوست داشت تو پارک اسکیت بازی کنه، با پسرا بازی کنه و نترسه. بالا و پایین بپره و نترسه، زمین بخوره و بلند بشه، نگران زخمی شدن دست و پاش و زشت شدن نباشه، نگران جوش دوران بلوغ و موندن جاش روی صورتش نباشه، اگه عینکی شد نگران نباشه که بد قیافه شدم. به خاطر خوردن یه شکلات بهش عذاب وجدان نمی‌دم که چاق می‌شی، به خاطر تپل بودن یا کوچیک بودن سایز اندامش تحقیرش نمی‌کنم. وقتی پریود شد بغلش می‌کنم و کمکش می‌کنم کنار درد و عذابی که داره دیگه نگران پنهان کردن مشکلش از غریبه‌ها و حتی پدرش نباشه. بهش یاد می‌دم مردا هم انسانن، هم خوب‌اند هم بد. برای تلاش‌هاش تحسینش می‌کنم نه زیبایی و لوندی. برای دستاورداش بهش جایزه می‌دم نه برای آرایش کردن.فقط و فقط می‌خوام خودش باشه؛ بدون سانسور بدون خفه کردن صدای بلند خندیدنش بدون نگرانی از حرف مردم.امیدوارم هیچوقت دخترم به خاطر جنسیتش احساس دست کم گرفته شدن نکنه. امیدوارم به دختر بودنش افتخار کنه.امیدوارم دخترم روزی عشق رو پیدا کنه و ازش نترسه</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 13:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اسکندر</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-od8jz2l1bfsr</link>
                <description>آخرین عکس اسکندرپیش درآمد: اسکندر، پراید 131 من است نه فاتح مشهور خاورمیانه. پس اگر به دنبال اسکندر مقدونی آمده‌اید به صفحه کناری مراجعه کنید.(این متن نه در ستایش خودرو ملی و نه نقد اون هست)اواخر پاییز 97 بدون هیچ برنامه قبلی و اوایل کارهای هویو یه روز صادق زنگ زد و گفت : &quot;ماشین بخریم!&quot;همونقدر یهویی جواب دادم: &quot;ماشین!! الان که میخواییم پس اندازمون رو بزاریم برای هویو، پول نداریم&quot;. گفت: &quot;رفت و آمد سخته واسمون و خرج اسنپمون هم بالاست. به صرفه است واسه کار یه ماشین بگیریم.&quot;( اون موقع‌ها هر روز صبح از مترو وردآورد می‌رفت شهرک صنعتی کمالشهر سرکار و بعدازظهر هم دانشگاه شریف برای هویو. نهایتا هم شب دوباره برمی‌گشت خونه. تقریبا هر روز 40 کیلومتر تو راه بود)در حال من و من کردن بودم که گفتم &quot;انگشت بگیرم&quot;(ما معمولا وقتی بین بستنی شکلاتی و شاتوتی مردد باشیم با این روش تصمیم می‌گیریم، من تو ذهنم تصمیم می‌گیرم که مثلا انگشت اشاره شکلاتی باشه و انگشت وسط شاتوت و صادق بیخبر از این تصمیم، یکی رو انتخاب می‌کنه.) گفت باشه و بین اره بخریم و نه بابا ولش کن؛ اره بخریم رای آورد.ده دقیقه بعد دوباره زنگ زد و گفت: &quot;یه جا تو استاد معین زنگ زدم الان ماشین دارند ولی تا قبل ساعت 5 باید برسیم اونجا که از انبار مرکزی ماشین رو بفرستند. من محل کارم نزدیک بود پس بدو بدو رفتم اونجا و صادق و میعاد دو ساعت بعد رسیدند. 9 شب پراید 131 سفید رو تحویل گرفتیم و با کمک چک لیستی که از اینترنت پیدا کرده بودیم ماشین رو چک کردیم و با ماشین خوشگلمون راه افتادیم خونه. فردا صبح روکش صندلی مشکی زرشکی خریدیم و عروسک اسکندر کوچولو انیمیشن شکرستون رو آویز آینه جلو کردم. همینقدر ساده اسم ماشین شد اسکندر.عروسک آویز جلو ماشینما با اسکندر جاهای زیادی رفتیم. اولین بار که رفتیم تو جاده تهران-اصفهان یا جاده امام رضا. یا وقتی باهاش شمال رفتیم و هزار جای دیگه چرخیدیم، همیشه همراهیمون کرد. بچه کم خرج و قانعی بود و هیچ موقع اذیتی نکرد. پارسال تصمیم گرفتیم به خاطر امنیت بیشتر لاستیک‌ها رو پهنتر کنیم با کلی سختی پول جمع کردیم و موفق شدیم نعل نو برای اسکندر بگیریم و همون موقع به تاخت راهی شیراز شدیم.اسکندر ماشین محبوب بچه‌های هویو هم بود. بیشتر بعدازظهرها سوارش می‌شدند و درحالیکه صدای آهنگ رو زیاد می‌کردند تو اتوبان تهران کرج راهی خونه ما می‌شدند.ما امروز اسکندر رو فروختیم. برای یک اتفاق خوب این تصمیم رو گرفتیم اما بازهم ناراحتم. رخش خوش رکاب سفرها و گردش‌هامون و رفیق باد و بارونمون رو باید بسپریم دست یه آدم جدید. امیدوارم مثل ما دوستش داشته باشه و مثل ما خاطره‌های خیلی خوبی باهاش بسازه. اسکندر اولین ماشین ما بود و مطمئنم هیچ ماشینی به اندازه اون برای من خاص نمی‌شه. شاید روزی که پشت آئودی سرمه‌ایم رانندگی می‌کنم تو خیابون ببینمش که چهار نعل می‌تازه و هنوز منو یادش باشه?</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 11:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با گوش‌هامون مهربون باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-dvs3rpoj8ppl</link>
                <description>پادکست‌های منآشنایی من با پادکست به دنبال یادگیری زبان بود. می‌خواستم زبان انگلیسیم رو تقویت کنم و دنبال یه راهی بودم برای درگیر شدن با زبان. نه وقت کلاس رفتن داشتم و نه حوصله 504 و 1100 خوندن. یکی از دوستام یه اپلیکیشن پادکست بهم معرفی کرد و گفت می‌تونی گوشت رو عادت بدی و کم کم ذهنت معنا رو هم دنبال می‌کنه. یه اپلیکیشن پادکست دانلود کردم و  از قصه کودکان شروع کردم. اونقدر لذت بخش و شیرین بود که انگار نه انگار اون قصه‌ها برای بچه‌های 7-8 ساله است. بعد از اون پادکست dear HBR رو دنبال می‌کردم. این وسط خیلی اتفاقی یه اپیزود از پادکست رادیو دیو رو شنیدم. اپیزود&quot; به بهشت می‌ماند هورامان&quot; . قشنگ یادمه انگار از وسط یه روز پر از خستگی پرت شدم تو دل یه دشت قشنگ تو کردستان. بعدترها به آرژانتین و یونان و رم هم سفر کردم. انگار پادکست گوش دادن کم‌کم تو زندگی من داشت می‌شد یه عادت ثابت. وقتی آشپزی می‌کردم، موقع رانندگی، آخر روزها که خسته بودم. من قبلا حتی اهل موسیقی هم نبودم. گاهی آلبوم خواننده محبوبم رو می‌خریدم و چند روزی برام جذاب بود. اما پادکست فرق داشت. آهنگ یه رابطه یک طرفه بود اما پادکست یه رابطه دوطرفه است. باهات حرف میزنه و منتظر تو هست که دنبالش کنی. هی از گوشه و کنار رفقای جدیدی برام پیدا شدند این مدت. Bplus(خلاصه کتاب‌های با ارزش و مفید)، رادیو چهرازی(دیوانه خانه‌ای به وسعت ایران)، رادیو جولون(صدای سفر و کشت و گزار)، رادیو دچارانه (عاشقانه‌های موسیقی)، هلی تاک(روانشناسی و ارتقا مهارت فردی)، پاراگراف(برگی از تاریخ)، احسانو(طنز شیرین و صدای شیرین احسان) و رادیو متمم(رادیو متممی‌ها) و ... همراه این روزهای من شدند.من که همیشه آدمی‌ بودم که از سطح پایین فیلم‌های ایرانی و رمان‌های آبکی ایرانی ناراحت می‌شدم اما سطح بالای این پادکست‌ها حسابی ذوق زده‌ام کرد. اینکه با وسواس کلمات رو قطار می‌کنند و با لحن صدای دلنشینشون حتی برای زمان کوتاهی هم که شده از همه فکرها دورت می‌کنند؛ و در نهایت حس یادگرفتن یا لذت بردن رو داری. این روزها که صدای شهرها عصبانی و پر همهمه است با گوشهامون مهربون‌تر باشیم و حتی اگه شده چند دقیقه‌ای مهمونشون کنیم به صدای ادبیات، موسیقی، فلسفه یا تاریخ. این روزها پادکست فارسی حال خوبی داره. هم پادکست‌ها غنی و خوب شدند و هم شنونده‌ها طبع و انتظارات بالا دارند. اونا رو بشنویم و در حد توان حمایت کنیم.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sat, 12 Sep 2020 11:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویو چیست و چرا مهم است!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D9%87%D9%88%DB%8C%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-znssait5rw9b</link>
                <description>خانواده هویو،شهریور 99من و صادق وقتی ازدواج کردیم یه آرزو و یه هدف داشتیم. ما دوست داشتیم وقتی زندگیمون تموم شد و به عقب نگاه کردیم کاری کرده باشیم که موثر و مفید بوده باشه. ما از اپلای و رفتن از کشور چشم پوشی کردیم و خواستیم همین‌جا بمونیم( این تصمیم خودش حکایت‌ها داره که شاید یه روزی در موردش بنویسم). سه سال از زندگیمون گذشته بود که ایده هویو شکل گرفت. اون موقع صادق مدیر تولید یه کارخونه طراحی و ساخت موتور سیکلت برقی بود، حقوق خوبی داشت، موقعیت شغلیش هم امکان رشد و پیشرفت داشت و هم محل کارش رو هم دوست داشت. اما ما تصمیم گرفتیم کسب و کار خودمون رو داشته باشیم.دی ماه صادق یه هم بنیانگزار پیدا کرد. دوست چندین ساله هردومون و همکارش تو همون شرکت، میعاد. در مورد کار و چیزی که می‌خواند باشند فکر کردند. تصمیم گرفتند هزینه‌های اولیه کار رو خودشون پرداخت کنن و یه تیم کوچیک برای شروع جمع کنند. من چندتا از دانشجوهام رو بهشون معرفی کردم. در نهایت با معین و علیرضا کار رو شروع کردند و بعد از یه مدت هم ایمان بهشون اضافه شد البته صادق و میعاد از شرکت خارج نشدند و در کنار کار به مسائل کسب و کارشون هم رسیدگی می‌کردند. اسم هویو رو علیرضا پیشنهاد داد. «هویو» یه کلمه جهانی با ریشه سومالیایی به معنی مادر هست. لوگو و سایت اولیه رو هم معین طراحی کرد.روزهای اول سخت اما شیرین می‌گذشتن. کارها دائما شکل عوض می‌کردند و در حال سعی خطا بودیم. در نهایت بعد از 2-3 ماه صادق و میعاد هم به این نتیجه رسیدند که لازمه تمام تمرکزشون رو، روی کار خودشون بیارن و تمام وقت با هویو کار کنند. اون موقع تو فضای کار اشتراکی نزدیک دانشگاه، باکس، میزکار گرفته بودیم. اول صادق استعفا داد و بیرون اومد و کمی بعدتر هم میعاد. اون زمان هویو بخش‌های مختلفی داشت، فروشگاه اینترنتی اسباب‌بازی، هویو رادیو که هر هفته من، عاطفه(عاطفه با هویو رادیو وارد تیم شد)، صادق، میعاد و علی(مسئول مارکتینگ تیم) یه قصه کودکانه رو اجرا می‌کردیم. هویو مدیا که پر آزمایش علمی و کاردستی برای کودکان بود که می‌تونستند تو خونه کنار پدر و مادرشون تجربه‌های جدیدی کسب کنند، هویو مگ که مقالات آموزشی موضوعی رو منتشر می‌کرد و هویو پارک که کارش برگزاری دوره‌های آموزشی برای بچه‌ها بود. یادمه اولین ضبط هویو رادیو تو اتاق کنفرانس باکس بود. بی هیچ تجهیزاتی و با گوشی تو یه سالن بزرگ که صدا می‌پیچید صدای خرگوش و شیر و شتر در می‌آوردیم. وسط اولین ضبط یه دفعه چراغ‌ها خاموش شد و سالن تاریک تاریک شد. بعدترها اتاق صدا اکوستیک تو دانشگاه اجاره کردیم و کیفیت ضبط کلی بالا رفت. بچه‌ها هم‌زمان با بزرگ شدن کارها تصمیم گرفتند برای ورود به شتاب دهنده شریف هم اقدام کنند. مدارک و فایل ارائه آماده کردند و در نهایت هویو آخر اسفند 97 مجوز ورود به شتابدهنده رو گرفت.نوروز 98 پر از امید و کار گذشت و آخر فروردین هویو تو واحد 214 مجتمع خدمات فناوری مستقر شد.کلی گل و گیاه گرفتیم و دفتر رو خوشگل سازی کردیم. یه دفتر پر از انرژی و اسباب‌بازی و رنگ ساختیم. معین از تیم رفت و محمد به جای اون اومد و علیرضا هم از تیم خداحافظی کرد. مشکلات و ریسک استارتاپ، دغدغه سربازی و داشتن حقوق باعث می‌شد روابط کاری نصفه و نیمه تموم بشه اما این بچه‌ها هنوز خودشون رو جزو خانواده هویو می‌دونن.اولین دفتر هویواولین معرفی هویو تو برنامه افطاری فارغ‌التحصیلان شریف بود. اون شب دانشگاه شریف میزبان بود و ما یه نمایشگاه کوچیک کنار سالن راه انداختیم. معرفی اسباب بازی و تیم هویو، فروختن اسباب‌بازی، هدیه دادن بادکنک‌های با لوگو هویو لذت بخش‌ترین تجربه نمایشگاهی ما شد.اولین نمایشگاه هویو، مراسم افطاری فارغ التحصیلان شریفاون زمان هویو تصمیم داشت تولید اسباب‌بازی هم داشته باشه، پس مجموعه آزمایش‌های علمی هویو لب رو طراحی کرد و با بزرگترین پخش کننده اسباب‌بازی ایران مذاکره کرد تا اونو تو همه اسباب‌بازی فروشی‌ها عرضه کنه. قرار شد در کمتر از یک هفته 2000 تا مجموعه علمی آموزشی هویو لب تولید بشه. جمع کردن اقلام پک و سفارش کارتن‌ها بیشتر زمان رو گرفتند. باید تو کمتر از 48 ساعت 2000 تا اسباب بازی رو تولید می‌کردیم. همگی دو روز خودمون رو تو یکی از سوله‌های دانشگاه حبس کردیم و بی وقفه بدون خوابیدن یا استراحت محصول رو بسته بندی کردیم. این اتفاق ماه رمضون بود باعث شد تجربه افطاری و سحری خاطره‌انگیزی داشته باشیم. برای سحر تخم مرغ خریدیم و پیک نیک بردیم اما موقع درست کردن غذا فهمیدیم هیچ کدوم کبریت برای روشن کردنش نداریم. سحری اون روز شد نون و کره‌ای که برای پختم تخم مرغ‌ها داشتیم. باور کنید یا نه از اون روز من همیشه یه فندک تو کیفم نگه می‌دارم. در نهایت محصول به موقع به دست پخش کننده رسید و همگی یه نفس راحت کشیدیم و بعدش یه جشن دورهمی کنار هم گرفتیم. همه اعضا، همراه خونواده‌هاشون کنار هم شام خوردیم و مرور خاطرات چند ماهه رو انجام دادیم. آخر تابستون هم عروسی میعاد بود.بعد از چند ماه محمد هم از تیم رفت و پریسا مسئول فنی تیم شد. تابستون هویو به جلسات جذب سرمایه‌گزار می‌گذشت و ایده‌های جدید می‌اومدند یا قبلی‌ها کنسل می‌شدند. از اون زمان فعالیت‌های تیم دائم درحال حدس و خطا بود. جلسات سرمایه گزاری برای صادق و میعاد چالش سختی بود. ارائه فعایت‌های تیم و قانع کردن سرمایه گزار برای اقتصادی بودن کسب و کار و اطمینان دادن به اینکه سرمایه گزاری پرریسک اما پر بازده‌ای خواهد بود.بعد از یه مدت با باغ کتاب تهران مذاکره کردند برای گرفتن یه غرفه اسباب‌بازی. طراحی و ساخت غرفه یه پروژه سخت دیگه بود که چند روز بی‌خوابی و زحمت بچه‌ها رو به دنبال داشت اما نتیجه عالی و دلنشین شد. بچه‌ها و خونواده‌ها می‌تونستند تو غرفه بازی کنند و در صورتی که می‌خواستند اون اسباب‌بازی رو بخرند. اون روزها غرفه همه چیز ما شده بود. شلوغ شدنش خوشحالمون می‌کرد و بیشتر وقتمون اونجا سر می‌شد. بچه‌‌ها شبانه روز کار می‌کردند و زحمت می‌کشیدن.غرفه باغ کتاب هویواولین بار هویو به عنوان یه استارتاپ تازه تاسیس تو جشنواره اسباب‌بازی هم شرکت کرد و کلی تلاش کرد مخاطب‌های خوبی جذب کنه.هر روز تنوع محصولات بالاتر می‌رفت. ما که با تنوع 70 بازی شروع کرده بودیم الان یه چیزی نزدیک تنوع هزارتایی اسباب بازی داشتیم.هویو لب، هویو رادیو و هویو پارک کنسل شدند تا تمرکز تیم فقط روی یه بخش باشه و بازده و سرعت بالاتر بره. حین کارها بارها اتفاقاتی می‌افتاد که همه چیز رو سخت می‌کرد. مثل آبان که شروع تبلیغات کمپین مارکتینگ هویو همزمان با گرونی بنزین، اعتراضات و  قطعی اینترنت بود و تلاش بچه‌ها رو هیچ کرد. اسفند ماه بود که بالاخره بعد از جلسات متعدد و تلاش‌های بچه‌ها، هویو سرمایه‌گزار پیدا کرد. یه اتفاق خوب بعد از کلی سختی و تلاش. یکسال گذشته هزینه‌های زندگی رو از حقوق من می‌دادیم که به سختی کفاف مخارج رو می‌داد. اومدن سرمایه گزار دقیقا تو زمانی بود که ما هیچ پس اندازی نداشتیم و شرایط خیلی سخت شده بود. همینطور این همزمانی دقیقا با شروع بحران کرونا بود. کرونا باعث شد غرفه باغ کتاب تعطیل بشه. دو تا از بچه‌ها که خوابگاهی بودند بیجا و مکان شدند و به دعوت من و صادق اومدن خونه ما. انبار اسباب‌بازی هم رفت خونه میعاد. اول فکر کردیم یکی دو هفته طول می‌کشه اما خب دوماهی گذشت. دو ماه قرنطینه با بهترین بچه‌ها. خاطره‌ها و تجربه‌های زیادی رو با ایمان و عاطفه گذروندیم. از کچل کردن سر ایمان گرفته تا هایپر رفتن‌های با رعایت پروتوکل‌های ایمنی و خریدهای نجومی. از حمله به ذخیره‌های غذایی و یه روز درمیون کیک و شیرینی درست کردن. از کار کردن و خسته شدن و دوباره کار کردن. از ظرف شستن‌های نوبتی. گاهی وقتا علی هم می‌اومد پیش ما و خونه می‌شد دفتر کار هویو. تو اون دو ماه من هم به خاطر تعطیلی محل کارم تو تولید محتوا به بچه‌ها کمک می‌کردم.  اردیبهشت بود که بچه‌ها تصمیم گرفتند برای خونه یه فکر دائمی بکنن. هر کدوم دنبال هم‌خونه یا اتاق گشتند و از پیش ما رفتند، البته تذکر صاحبخونه ما هم تو این تصمیم بی‌تاثیر نبود.دفتر هویو، اتاق 214 مجتمع خدمات فناوریتقریبا همزمان با رفتن بچه‌ها بود که دانشگاه هم باز شد و هرکس به کارش برگشت. ما اُوِن تستر و فلاسک چای رو از خونه بردیم دفتر هویو تا نیاز نباشه بچه‌ها از دفتر خارج بشن و خطر ابتلا رو کم کنیم.کم‌کم زندگی با کرونا برامون شد عادت. مثل یه پله بلند و بی محافظ که هر روز مجبوری از روش رد بشی و کم‌کم خو می‌گیری بهش، ماهم به بودن ویروس همه جا و بودن ماسک روی صورتمون عادت کردیم. تو این دوره دوتا کارآموز به هویو اضافه شدن و امروز خانواده هویو یه خانواده 10 نفره‌است.تیر ماه من تصمیم گرفتم از مرکز برم و به صورت اتفاقی مرکز رشد بهم معرفی شد. از یکی دوماه قبل‌تر هم هویو برای پذیرش تو مرکز رشد شریف اقدام کرده بود. دوره پیش شتابدهدی رو گذرونده بود و الان داشت شرکت ثبت می‌کرد و وقتش بود قدم بعدی رو برداره. خیلی اتفاقی و بدون هیچ برنامه‌ای هر دو تو یک روز نقل مکان کردیم دفترهای جدید. روز اسباب کشی هویو سخت و ناراحت کننده بود. سخت از اونجا که من، علی، عاطفه، فرگل، رضوانه و نسترن یه عالمه اسباب‌بازی رو کارتن کردیم و جابجا کردیم بعدهم من و علی زیر آفتاب تند مرداد بار وانت کردیم. دوتا وانت اسباب‌بازی رفتند خونه جدیدشون، مرکز فناوری‌های هوشمند شهری، ساختمان پردازش طبقه دو، دفتر هویو. نارحت کننده هم به خاطر دل کندن از اون همه خاطره و دل بستگی.دفتر جدید هویو، اسباب کشی با کرونا گرفتن من و صادق و علی تموم شد. یه دفتر خوشگل چیدیم و دو هفته رفتیم قرنطینه. امروز دوباره برگشتیم به زندگی کاری و به روزانه‌هامون. تو این دو هفته وقت زیاد داشتم به زندگیم فکر کنم. به تصمیم‌‌هایی که گرفتیم، به آدم‌هایی که اومدند و رفتند، به اتفاقات، به شادی‌ها و غم‌ها. تصمیم‌های خوب و بد زیادی گرفتم و مجبور شدم انتخاب‌های زیادی هم انجام بدم. دوتا تصمیم تو زندگیم بهترین تصمیم‌هایی بود که گرفتم، انتخاب صادق به عنوان شریک و همراه زندگیم و تصمیم مشترکمون برای داشتن هویو. شاید چیزهایی که الان گفتم اصلا عمق سختی‌ها، ناامیدی و تلاش بچه‌ها رو نشون نده. شاید اینجوری دیده بشه که ما واگن هویو رو توی یه مسیر ساخته شده به حرکت در آوردیم؛ اما ما هم مسیر ساختیم، هم ریل و هم واگن. بارها طوفان و باد رو تحمل کردیم؛ بعضی وقتا توی سربالایی‌ها پیاده شدیم و خودمون واگن رو هول دادیم. از سرپایینی‌های کوتاه لذت بردیم و دست هم رو گرفتیم. انگار لذت و شیرینی اون زمان‌ها انرژی روزهای سختمون رو تامین می‌کرد.شاید یه روزی هویو نباشه، شاید سال‌ها بعد به عقب نگاه کنیم و ببینیم چقدر تو این مسیر اشتباه کردیم اما از یه چیز مطمئنم. هیچ وقت از داشتنش توی زندگیم پشیمون نمی‌شم.تو هویو و کنار بچه‌ها تولدها، دورهمی‌های ناهار، بی نهایت کارکردن و بالا و پایین زیادی رو تجربه کردیم. اتفاقات تلخ و شیرین زیادی مارو به هم گره زد. علی، عاطفه و ایمان و بقیه، چه‌های من و صادق شدند و عمیقا عاشق همشون هستم. هویو برای ما یه کسب و کار و یه ایده نیست، حاصل همه زندگمیون، همه آرزوهامون و همه تلاش‌هامون هست. هویو از قلب ما شروع به بزرگ شدن کرده و امروز تازه داره تلاش می‌کنه رو پاهای خودش وایسته. هنوز زوده واسه حرف‌های خوب زدن. روزهای سخت زیادی پیش رو داریم اما دلمون به تلاش‌هامون گرمه، به با هم بودنمون. امیدوارم یه روز اونقدر بزرگ و اونقدر محبوب باشه که همه بچه‌ها و مادرها بشناسندش.</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 12:20:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه؛ سر خط...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-dzbtkjbejxgj</link>
                <description>مرکز رشد دانشگاه صنعتی شریف، محل کار جدیدقبلا از تجربه لذت بخش مرکز کارآفرینی نوشتم، از دو سالی که عاشقش بودم و یاد گرفتم. از خداحافظی و جدایی گفتم.پایان قصه مرکز کارآفرینی، شروع داستان من با مرکز رشد شریف بود. بدون فاصله و سریع شروع شد. قبل از استعفا از کارآفرینی با دوستانم صحبت کرده بودم برای معرفی موقعیت شغلی و رزومه‌ام رو جاهای مختلفی فرستاده بودم و چند جایی هم دعوت به مصاحبه شدم. مرکز رشد رو یکی از دوستان قدیمی‌ام معرفی کرد. سید قدیم مرکز کارآفرینی و آقای مهندس حسینی، مدیر شتابدهنده شریف، این روزها. سید رو از قدیم می‌شناختم؛ در طول چند سال کار دانشجویی در مرکز، نه چندان عمیق و صمیمی اما مداوم و طولانی. از تفاوت مرکز رشد با کارآفرینی گفت، از نگاه خوب مدیریتش و امکان رشد و پیشرفت، از شبکه بزرگتری که برام می‌سازه و بهم فرصت یادگیری می‌ده. اول مردد بودم، دل زدگیم رو از فضای دانشگاه درک کرد و بهم حق داد اما خواست یه فرصت بدم. با دکتر... مدیر مرکز رشد جلسه گذاشتم. جلسه اول رو با شک و حتی گارد بسته رفتم. اما جلوم یه عضو هیئت علمی شریف رو دیدم که شبیه هیچ کدوم هیئت علمی‌هایی قبلی که دیده بودم نبود! از اهمیت تغییر گفت، از ناکافی بودن سیستم کارمندی قدیم برای فضای امروز، قدر تلاش رو می‌دونست، پر از ایده و انگیزه بود. از همه مهمتر شیرازی بود? (به خاطر ازدواج با یه مرد خونگرم شیرازی و رفت و آمد زیادم به شیراز عمیقا حس مثبت و خوبی نسبت به هر شیرازی یا هرکس که حتی از شیراز رد شده باشه دارم). جدای از اهمیت موضوع شیرازی بودن انگیزه و علاقه‌ ایشون به کارش شدیدا منو مایل کرد که مرکز رشد رو بپذیرم. با چند نفر از دوستانم که با محیط مرکز رشد آشنایی داشتند صحبت کردم . سعی کردم در مورد فضا و جو مرکز رشد اطلاعات بدست بیارم. نهایتا قرار شد 3 ماه به خودم فرصت تجربه این کار رو بدم و براش تلاش کنم. روز اول کارم دکتر دلایل خوب زیادی برای اطمینان از درستی کارم بهم داد. شرح شغلی کار رو به طور کامل برام فرستاد و بهم اطمینان داد این فعالیت‌ها در 6 ماه آینده کامل واگذار می‌شه و نباید عجله کنم و اول سعی کنم با محیط خو بگیرم و ارتباط برقرار کنم. در یه حرکت دیگه برنامه کاری 5 هفته آینده رو برام مشخص کرد تا از سردرگمی‌های شروع کار دربیام. امروز 3 روزه که اینجا کارم رو شروع کردم. با نگرانی‌های معمولی قبول یه مسئولیت جدید تو یه محیط جدید، امیدوارم و متکی به تلاشم. دوست دارم اینجا هم چیزهای زیادی یاد بگیرم و موثر باشم. امیدوارم ارتباط سازنده‌ای با همکارام برقرار کنم و برای هم مشوق تلاش و رشد باشیم. می‌دونم محیط کار ایده‌ال حاصل تلاش تک تک اعضای تیم. من تعهدم رو تلاش کامل برای انجام مسئولیت‌های خودم و دادن انرژی به همکارانم می‌دونم و پای این می‌ایستم.اگر عمری بود 30 روز دیگه از تجربه ماه اولم می‌نویسم، از چالش‌ها و شیرینی‌های کار</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 10:29:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعفا؛ زیرا چونکه...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%87-jf2bbwvm7t9d</link>
                <description>درخت یادگاری مرکز کارآفرینی شریفهفته گذشته از مرکز کارآفرینی شریف استعفا دادم. پر از بیم و امید بودم. مرکز کارآفرینی فقط یه محل کار ساده نبود؛ شبیه یه خونواده بود. از اون سال‌های دانشجویی که کفتر جلدش بودم تا روزگار کارمندی هر بار برام حس و حال و رنگ و بوی تازه‌ای داشت.بالاخره دل کندم و از همه آرزوهام براش دست برداشتم، اما نه به یک دلیل واضح و روشن. مجموعه اتفاقات و دلایل منو به سمتی برد که ترسیدم خودم رو از دست بدم، انرژیم رو گرفت و انگیزه‌ام رو نابود کرد. می‌دیدم که کرختی یه کارمند دولتی داره کم‌کم تو وجودم ریشه می‌زنه. اول خواستم صبر کنم و فرصت بدم اما فقط رخوت بود که بیشتر جلو می‌اومد. بعد از کلی غصه خوردن و عزا گرفتن تصمیم گرفتم مرکز و بچه‌هام رو به کسی بسپارم که بهتر از من بتونه از عهده این شرایط بربیاد و برم.جو بالادستی مرکز، بالاتر از لایه دانشجویی که پرانرژی و پویا بود، کرخت و علاقه‌مند به ثبات هرچه بیشتر بود. مدیرم انسان شریف و درستکاری بود که باعث شد عمیقا جمله دکتر چمران رو حس کنم که تخصص و دانش چقدر مهمه خصوصا در لایه‌های مدیریتی. بدون شناخت اولیه و پایه از مفاهیم کاری و مدیریتی، بدون شوقی برای یادگیری، بدون اعتماد به نیروی جوان و طرح‌های جسورانه، بی اهمیت به هدف اصلی مرکز و دادن فرصت به دانشجوها، دنباله رو حرف‌ها و پچ پچ‌ها، بی اهمیتی به روشن سازی چارت سازمانی و ایجاد شرح شغلی‌ها برای جلوگیری از مجادله‌ها، اولویت دادن سابقه کاری تامین اجتماعی به دانش و آموزش، بی انگیزه، بی انگیزه و بی انگیزه نسبت به هر بهبودی و ... همه اینا منو دلسرد کرد.من آدم کم تجربه اما پرشوقی بودم که آماده بودم خارج از هر چارچوب و محدود کننده‌ای نهایت تلاشم رو بکنم و تنها چیزی که نیاز داشتم کمی اعتماد و دادن فضا و انرژی بود. اما ترس‌ها و سطح محافظه‌کاری که خیلی خیلی پایین بود دائما برای من سد می‌ساخت. بارها صحبت کردم و مجادله کردم اما وقتی همکارام ثبات و اولیت کارمند به دانشجو رو ترجیح می‌دادن هر کار من بی فایده بود.هدف مرکز دادن فرصت به دانشجوها بود، برای کسب تجربه، برای خطا و یادگیری برای بزرگ شدم و مهم شدن.قرار نبود دانشجو فقط کارهای بی اهمیت و سخت رو انجام بده و هیچ رشدی نداشته باشه. حداقل تصور من از مرکز این نبود.من مرکز رو بی نهایت دوست داشتم و خواهم داشت.خداحافظی و جدایی من آروم و در نهایت محبت و لطف مدیرم برگزار شد بدون اینکه بتونم مستقیما بهش بگم مهمترین دلیل رفتنم خودش بود. حرف‌های آخر ما با کلی تعارف و در لفافه بود. برای ایشون احترام زیادی قائلم اما هنوزم نمی‌دونم باید دلایلم رو صریح و واضح می‌گفتم یا همین حفظ آرامش مجموعه و جدایی در صلح انتخاب معقولانه تری بود؟! </description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:52:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگجوی کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-wk08wpn5lq66</link>
                <description>joy-2015دیدی بعضی وقتا که داری یه کار روزمره رو انجام میدی یه ایده جدید برای متفاوت انجام دادنش به ذهنت میرسه. اکثر آدما اون ایده رو نادیده می‌گیرن. عده خیلی کمی سعی می‌کنن تلاش تا اون ایده رو عملی کنن. ولی فقط درصد خیلی کمی تا انتهای اون مسیر رو میرن.جوی(joy-2015) یک داستان واقعی است از یک مادر سخت‌کوش. داستان دختری با آرزوهای بزرگ که روزمرگی زندگی اونقدر اونو به خودش مشغول می‌کنه که کم کم خودش و آرزوهاش رو فراموش می‌کنه، اما دخترش (که به نظر من می‌تونه نشانه‌ای از کودکی‌های خود جوی و رویاهای دست نیافته‌اش باشه) یک‌روز دوباره به اون یادآور می‌شه که کیه و قرار بوده کارای بزرگی بکنه.جوی بارها و بارها زمین می‌خوره. به خودش به هدفش، به مادر بودنش شک می‌کنه. لحظاتی می‌رسه که  نزدیکترین افراد خونوادش بهش باور ندارن و می‌خوان فروپاشیدنش رو تماشا کنند. حتی به جایی می‌رسه که از همه چیز دست بکشه. در نهایت ورشکسته، ناامید و تحقیر شده رها می‌شه. شب رو به سختی گریه می‌کنه اما صبح دوباره به راه می‌افته تا حقش رو بگیره. جوی یه شاهدخت بدون شاهزاده است. دختری که این روزها جامعه ما به شدت نیاز داره ازش الگو برداری کنه، زنان مستقل، جنگجو، با اراده و پر انرژی. این فیلم شاهکار سینمایی یا فیلمی که باید دید نیست اما تلنگری برای جنگجوی کوچک درون آدم‌هاست.ما چقدر برای اهدافمون می‌جنگیم؟! تا کجا حاضریم فداکاری کنیم؟! وقتی موانع زیاد می‌شن تسلیم می‌شیم یا ادامه می‌دیم؟!من فکر می‌کنم فرهنگ ما اونقدر روی ارزش‌های قناعت و نجابت تاکید کرده که آدم‌ها راحت آرزوهای بزرگشون رو کنار می‌زارن و به چیزی که دارن قناعت می‌کنن. درحالیکه راضی بودن از شرایط به معنی تلاش برای ساختن آینده بهتر نیست.تو این روزهای پر از دلهره آینده فقط امید و تکیه به توانمندی‌هامون می‌تونه ما رو از دل این مشکلات عبور بده. اینکه چشماتو ببندی و به آینده فکر نکنی فقط بجنگی و بجنگی و بجنگی. اونقدر تلاش کنی که به زانو بیفتی و بعد... دوباره بجنگی!قطعا جنگ نابرابری خواهد بود. یک انسان ضعیف در برابر غول آینده.می‌تونی گاهی خسته بشی، می‌تونی یه وقتایی نفس بگیری و استراحت کنی، می‌تونی گریه کنی اما حق نداری تسلیم بشی، چون تسلیم شدن یعنی باخت، یعنی اجازه می‌دی اون غول بی‌شاخ و دم روی شونه‌هات سوار بشه و اسیر فرمان روزمرگیش بشی.شما حاضرید چقدر برای آرزوهاتون بجنگید؟!</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 10:15:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرکز کارآفرینی دانشگاه شریف خانه امید دانشجوهاست...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra-ghanbarian/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tpjnqxceggsk</link>
                <description>اتاق چهار فصل(مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی شریف)چند سال قبل وقتی هنوز دانشجوی کارشناسی دانشگاه شریف بودم با مرکز کارآفرینی شریف آشنا شدم. نحوه آشناییمان ساده بود، خیلی ساده. دوستم گفت:&quot;میخوام توی سلف تراکت پخش کنم باهام میای؟!&quot; نه پرسیدم چرا، نه پرسیدم برای کجا. فقط گفتم چراکه نه. اون روزها به هیچ فعالیتی نه نمی‌گفتم و تقریبا تو همه گروه‌ها خرده فعالیتی کرده بودم. با دوستم رفتیم جلو سلف چند تا تراکت دستم داد و گفت به هرکس رد شد یه تراکت بده و چند خطی هم درمورد برنامه توضیح داد و خواست همین رو به بقیه بگم. بدون اینکه بدونم برای اولین سمینار« مسیر آینده من» تراکت پخش کردم و تبلیغ کردم. برخورد دومم با مرکز اجتماعی‌تر بود. همون دوستم پیشنهاد داد تو برگزاری یه رویداد پشت میز پذیرش بایستم و من باز استقبال کردم. کارت‌های ورود به رویدادی رو دادم که نمی‌دونستم چیه! یک هفته کلاس‌هام رو نمی‌رفتم و از ساعت 4 تا 8 تو لابی تالارها مسئول پذیرش اولین دوره استارتاپ تریگر بودم. اونجا آدم‌های مهربون و دوست داشتنی زیادی دیدم. از تلوزیون اومدن مصاحبه کردن و آدم‌های مهمی می‌اودند که موقع رسیدنشون 10 نفر می‌دوییدن جلو در استقبال. بعد از اون رویداد حقوق هم گرفتم که اولین حقوقم بود. ازم ساعت کاری گرفتن و من فکر کردم برای دونستن نفر ساعت کار بوده ولی وقتی اولین حقوق رو گرفتم از خوشحالی بال درآوردم. بعد از اون چند بار دیگه با دوستام به دفتر کارآفرینی سر زدم، اوایل یه دفتر طبقه بالای ساختمون جلوی سلف بود با پله های مخوف. هربار می‌خواستم بالا برم چشمام رو می‌بستم تا فاصله بین پله ها رو نبینم، بعدها شد یه دفتر شیک و بزرگ توی مجتمع خدمات فناوری. همه دوستام یه جورایی تو مرکز رفت و آمد داشتند و من همیشه میومدم مرکز و خیلی آروم و محجوب یه گوشه می‌نشستم.وقتی یکی با روی خوش و خنده ازم سوالی می‌کرد با کمترین ولم صدای ممکن جوابشو می‌دادم؛ احتمالا بعدشم طرف با خودش فکر می‌کرد این چرا یه جوریه؟! اما من همچنان خجالتی‌ترین بودم. دوره کارشناسیم تموم شد و تصمیم گرفتم به جای ارشد خوندن توی رشته‌ای که دوستش ندارم کار کنم. خیلی جاها رزومه فرستادم ولی خیلی اتفاقی یه روز دوستم ازم پرسید دوست داری توی مرکز مسئولیت بزرگتری بگیری؟ چی ازین بهتر!! من آدم‌های اونجا رو می‌شناختم و اضطراب رفتن به یه جای جدید با آدمای جدید دیگه وجود نداشت. باز هم به مرکز بله گفتم! مسئولیت جدید مشخص شد؛ مسئول ترویج و فرهنگسازی سابق مرکز می‌خواست از مجموعه بره و دوست داشتن یکی از دانشجوهای خود مرکز جاش رو بگیره تا هم با جو محیط آشنا باشه و هم انتقال تجربه راحت باشه. خانم رحیمی بهترین و مهربون ترین کارمندی بود که تا اون زمان می‌شناختم. هر بار منو می‌دید بلند می‌گفت سلاااااااام زهرا جان! و عکس العمل من زیر لبی و آروم می‌گفتم سلام! کوتاه و نصفه، خانم رحیمی قرار بود 4-5 ماهی کنارم باشه و منو با روال کارها آشنا کنه. اول شدم مسئول رویدادهای مرکز. اولین تجربه‌ام مسئولیت تریگر 9 و 17امین مسیر آینده من تو اون زمان بود. شیرین‌ترین خاطراتم. بعد از اون به عنوان مسئول ترویج معرفی شدم و اولین تجربه که مسئولیت تمام و کمال بود تریگر 10 بود. سخترین رویداد من بود. شاید اگه تیم دانشجویی خوبی کنارم نبود یا اگه خانم رحیمی و دوست قدیمی‌ام، علیرضا محمودزاده، حمایتم نمی‌کردند همون روزها تسلیم می‌شدم.رویدادی که حتی برای مرکز هم تجربه سختی بود اولین تجربه جدی من شد! ولی من با کمک دوستای فوق‌العاده‌ام بزرگتر شدم و بیشتر یاد گرفتم. کم‌کم حضور و حمایت خانم رحیمی کم شد اما بچه‌‎هایی که عملا وظیفه من بود کمکشون کنم، کمکم کردند تا جا بیفتم. خیلی وقتا حتی به بودنشون تکیه کردم و هربار بیشتر تلاش کردم تا یاد بگیرم. مرکز بهترین اتفاق زندگی من بود. همه چیزهایی که دوست داشتم تجربه کنم رو به من هدیه داد. هر روز پر از چالش بود. پر از یاد گیری. بهتریم معلم‌هام دانشجوها بودند. بچه‌های مرکز تنها چیزی‌اند که هیچ جا نمیشه پیداشون کرد. امروز خیلی تغییر کردم، نه خجالتی‌ام نه آروم و بزرگترین عاملش این بود که مرکز کارآفرینی به من فرصت داد تا اعتماد به نفسم رو بسازم. اگه امروز مرکز بخواد به چیزی مباهات کنه فقط و فقط دانشجوها هستند اینکه تونسته فضایی رو بسازه تا به قول مدیر سابق مرکز،مهندس دهبیدی‌پور، خانه امید دانشجو بشه. فضایی برای اشتباه، برای یادگیری، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن.&gt;</description>
                <category>Zahra-ghanbarian</category>
                <author>Zahra-ghanbarian</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 12:26:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>