<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zahra eskandari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.eskandari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:23:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>zahra eskandari</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.eskandari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت همیشگی به سوی داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.eskandari/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-zp4ikhn1ygqg</link>
                <description>جنگ و عدم دسترسی به اینترنت باعث شد خیلی از فعالیتهای کاری و غیرکاری من متوقف بشود و  تنها کاری که می توانستم زیر بار استرس و ترس از جنگ انجام بدهم تا از کمی جلوی بالا و پایین کردن دائمی اخبار را  بگیرد کتاب خواندن و کتاب گوش دادن بود. هر چند همین هم اولش سخت بود. به هرحال برادران کارامازوف داستایوفسکی را شروع کردم. با اینکه قلم داستایوفسکی را خیلی دوست دارم هیچ وقت جرات نکرده بودم این کتاب طولانی را شروع کنم و حالا از خواندنش خوشحالم. آنقدر که هنوز کتاب را تمام نکرده دوست دارم درباره اش بنویسم. البته درباره کتاب بعد از اینکه تا اخر خواندمش می نویسم اما چیزی که الان دوست دارم درباره اش بنویسم حیرتی است که الان حس می کنم  از توانایی این بشر در نگاه چندوجهی به یک موضوع. تا اینجا به نظرم داستایوفسکی در این کتاب موضوع آزادی انسان را از چند دیدگاه مختلف دارد بررسی می کند و  با داستانی جذاب ما خواننده ها را مجبور می کند همراه با شخصیتهای متفاوت کتاب و از دیدگاه آنها به این مساله نگاه کنیم و شگفت اینکه تا حدی با هر یک از آنها همدل میشویم. تا اینجا هم فصل &quot;مفتش بزرگ&quot; به تنهایی به نظرم یک شاهکار بوده. در این فصل ایوان،‌ یکی از برادران کارامازوف، شعری منثور را که خودش سروده برای برادر دیگرش آلیوشا می خواند.  داستان این شعر دربارهٔ بازگشت مسیح به اسپانیا در زمان تفتیش عقاید است، جایی که مفتش بزرگ کلیسا او را زندانی می‌کند و استدلال می‌کند که آزادی‌ای که مسیح به انسان داده برای بشر بیش از حد سنگین است. اگر فرصت یا حوصله خواندن تمام کتاب را ندارید توصیه من این است که از این فصل نگذرید. جستاری است عمیق بر مساله آزادی انسان. به نظرم درست نیست تا کتاب را تا انتها نخوانده ام در موردش بنویسم یا نظری بدهم اما نمی توانستم حیرتم از ظرفیت فکری داستایفسکی را پیش خودم نگه دارم و نمی توانستم درباره این فصل محشر همین الانم ننویسم!‌</description>
                <category>zahra eskandari</category>
                <author>zahra eskandari</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.eskandari/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-cfibwn6srne8</link>
                <description>گاهی انگار هر چه تلاش کنی ماهی بزرگ نصیب تو نیست و باید بین شکست و اسکلت پیروزی یکی را انتخاب کنیمن پیرمرد و دریای همینگوی را خیلی دوست دارم. چیزی در مبارزه پیرمرد و آن ماهی بزرگ هست که جذبم می‌کند. مبارزه‌ای بین پیرمرد و ماهی بزرگ که در نهایت هر دو در آن می‌بازند. هر دو باشکوه و باوقارند و هر دو برای چیزی می‌جنگند که برایشان با ارزش است. اما این وسط همیشه کوسه‌هایی هستند که پیروزی و شکست دو طرف را به تباهی می‌کشند و بختی که وقتی باید باشد نیست. و همیشه برایم این سوال پیش‌می‌آید که آیا سانتیاگو، پیرمرد قصه، یک بار دیگر به دریا و ماهیگیری می‌‌رود یا نه؟ آیا وقتی بعد از هشتاد و پنج روز آن ماهی بزرگ گرفتار طعمه‌اش شد کار درست این بود که رهایش نکند یا چون از ساحل خیلی دور شده بود و توانش کم بود باید رهایش می‌کرد؟من چی؟ آیا من هم بعد از این مبارزه نافرجام باید دوباره برگردم و بجنگم یا رها کنم تا بگذرد؟ تا کجا باید بخت را دنبال کرد؟ تا کی و کجا باید دنبال ماهی بزرگ رفت؟ گاهی انگار هر چه تلاش کنی ماهی بزرگ نصیب تو نیست و باید بین شکست و اسکلت پیروزی یکی را انتخاب کنی.ولی من دوست دارم از همه متن کتاب این به خاظرم بماند &quot;توی دلش می گفت : ناامید بودن احمقانه است . از اون گذشته , به باور من گناهه !&quot;</description>
                <category>zahra eskandari</category>
                <author>zahra eskandari</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 11:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفهای غیرتکنیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.eskandari/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-iq6sc6zijsx9</link>
                <description>این را 29 دی ماه ۱۴۰۴ نوشتم. توی وبلاگ تکنیکالم که توش در مورد کار و .. می نویسم. وقتی اینترنت قطع بود و جز سایت های خبر و ویرگول چیزی باز نمی شد. وقتی هنوز درست نمی دونستیم چی شده:‌من یک اکانت دیگه دارم برای حرف های غیر تکنیکالم که متاسفانه چون با جیمیل ساختمش این روزها نمی تونم واردش بشم پس فعلا حرف غیرتکنیکالم رو اینجا میزنم تا بعد که اگر روزی زندگی و اینترنت آزاد شد و زنده بودم، چون سایه جنگ هر لحظه بالای سرمونه،‌ این پست رو ببرم بگذارم سر جایش.حرفهایی که الان میزنم شاید دو هفته قبل به نظر خودم مسخره بود. اما عزیزان تجربه نظر آدم را عوض می کنه. حالا نظرم چیه؟ اینکه ما در جامعه مون کم حرف می زنیم و بدتر اینکه همون موقعی هم که حرف می زنیم وقتی است که احساساتمون تحریک شده. حالا یا عصبانی شدیم یا ناراحتیم و ... . بنابراین همون حرفی هم که می زنیم درست در خلاف جهت منافع مون کار می کنه. شاید دارم یک تجربه شخصی رو تعمیم میدم. شاید نه. حتما! ولی خوب همین تجربه های شخصی متفاوته که جامعه را جامعه و متفاوت از افراد می کنه.اتفاقی که توی جامعه ما افتاد تلخه و قطعا مسولیتش با کسایی است که قدرت داشتند و امکانات و گذاشتند به فرد فرد جامعه آنقدر فشار بیاد که تبدیل به خشم عمومی بشه. آنقدر فضا را تنگ کردند که من همین جمله را هم توی لفافه و با سانسور بگم. ولی من میخوام برگردم به عقب تر. به زمانی که همین ها به قدرت رسیدند. به زمانی که همه چیز را دست گرفتند. جامعه ما از همان زمان باخت. همان زمانی که به جای بحث های منطقی، دوقطبی شد. به جای بررسی و نقد و مطالبه یه عده شدند طرفدار و یه عده مخالف. و متاسفانه تا این را یاد نگیرم، تا این را یاد نگیریم زندگی مون روی حلقه ی تکرار باقی می مونه.میدونم که حرفهام الان که جامعه توی شوک فرو رفته شاید بی معنی باشه، حتی ممکنه فردا نظر خودم تغییر کنه. ولی نوشتن بهترین راهه برای فهمیدن.</description>
                <category>zahra eskandari</category>
                <author>zahra eskandari</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 11:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>