<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا هموله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.hamouleh</link>
        <description>جهان به اعتبار واژه زنده است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 14:44:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1599575/avatar/R7QqIc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا هموله</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات نیویورک،قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-plpganayx71e</link>
                <description>سفر به نیویورکبالاخره اولین یک‌شنبه از راه رسید. همچنان پدر و پاتریک کنار ما نیستند.قرار شد اولین روز مقدس را به کلیسای نزدیک خانه برویم و دعا کنیم. هرکس در کنار دعاهای شخصی‌اش، وظیفه‌ی یک دعای همگانی را برعهده گرفت.قرار بود مادر برای درست شدن کار خدمت پاتریک دعا کند.من و سرژیک هم داوطلب بودیم. اما مادر می‌خواست این‌کار را خودش انجام دهد. معتقد بود دعای مادر برای فرزندش سریع‌تر اجابت خواهد شد.سرژیک باید برای درست شدن دائمی اقامتمان دعا می‌کرد و من برای آرامش خانواده.به کلیسا که رسیدیم، قبل از شروع مراسم، یک گوشه ایستادم. مامان و سرژیک به سمت کشیش رفتند.چند دقیقه بعد کشیش با صدایی پرآرامش، همه را صدا زد. مادر به من اشاره کرد که کنارشان بایستم. کشیش ما را به افراد کمی که آنجا بودند معرفی کرد و برای زندگی جدیدمان، از خداوند آسایش و سلامتی طلب کرد. بعد همه آمین گفتند و با کشیدن صلیب برای انجام مراسم وارد کلیسا شدیم.مراسم که شروع شد، فراموش کردم در کلیسایی در قلب نیویورک مشغول مناجات هستم. هر کلامی که پدر می‌گفت آرامش سخنانی بود که در وطن می‌شنیدم. موسیقی ارگ لطیف‌تر و دلنشین‌تر از موسیقی‌ای بود که نارِک آن را می‌نواخت. نارک چنان متبحرانه انگشتانش را روی کلیدهای ارگ حرکت میداد که در تمام مراسمات، حتا بجز مراسم‌ روز یکشنبه، همه مشتاق شنیدن آوای ارگ او بودند.اما حالا نوازنده‌ی نیوریورکی، طوری می‌نواخت که گویی فرشتگان بالهایشان را در هوا باز و بسته می‌کنند. همان‌قدر لطیف و دوست داشتنی.مراسم که تمام شد از همه خداحافظی گرفتیم و از کلیسا خارج شدیم. چند قدمی که از کلیسا دور شدیم دوباره همان احساس غربت کنارم قدم می‌زد. حتا جلوتر از من راه می‌رفت و گاهی پایش را جلوی قدم‌هایم می‌گرفت تا با صورت روی سنگفرش‌های خیابان فرش شوم. مادر با لبخند و هیجانی که مشخص بود ساختگی‌ست، سعی می‌کرد از خوبی‌های اینجا بگوید. این‌ها را می‌گفت تا قیافه‌ی آویزان من کمی معمولی شود.موقع رفتن، از خانه تا کلیسا مسیر کمی بود. اما هنگام برگشتن انگار خیابان‌ها کش آورده بودند. تمام نمی‌شد.مادر پرسید: راستی دعاهایی که گفته بودم را که فراموش نکردید؟هردو به نشانه‌ی تایید سر تکان دادیم. بقیه‌ی راه را بدون آنکه کسی کلامی بگوید تا خانه قدم زدیم.بعد از چند وقت دعای سرژیک اجابت شد‌. حالا ما یک شهروند جدید برای این خاک هستیم. اما دعای من  و مادر هنوز در آسمان‌ها معلق مانده است. نیویورک هیچ وقت شبیه وطن نخواهد شد تا دعای من هم مستجاب شود.#زهرا_همولهتلگرام: @zhanevis67سایت: zahrahamouleh.com</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 15:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک، خانم &quot;بی‌نام&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-u2o8zwln0ynl</link>
                <description>خانم بی‌نامخانم &quot;بی‌نام&quot;روزی روزگاری خانم کم سن و سالی بود به اسم خانم &quot;بی‌نام&quot;.خانم &quot;بی‌نام&quot; صاحب خیلی چیزای &quot;بی&quot;دار بود.او یک خانه‌ی بزرگ &quot;بی‌دیوار&quot; داشت. حدوداً به بزرگی یک شهر ‌&quot;بی‌درو پیکر&quot;.سقف خانه‌اش خیلی خیلی بلند بود. تقریبن چسبیده به آسمان.چون خانه‌ی خانم &quot;بی‌نام&quot; دیوار نداشت، چیزی در آن نگه نمی‌داشت.همین &quot;بی‌چیزی&quot; خانم &quot;بی‌نام&quot; او را مجبور می‌کرد که هیچ کس را دور و برش نگه ندارد. یعنی اگر هم می‌خواست چیزی نداشت که به آدم‌ها بدهد. برای همین یک خانم &quot;بی‌کس&quot; هم بود.خانم &quot;بی‌نام&quot; فکر می‌کرد &quot;بی‌کسی&quot; و &quot;بی‌چیزی&quot; او از &quot;بی‌چارگی&quot;اش است.با این حال هیچ وقت نگذاشت که این موضوع او را &quot;بی‌امید&quot; هم بکند.خانم &quot;بی‌نام&quot; در یکی از خیابان‌های &quot;بی‌هرج و مرج&quot; یک شهر &quot;بی‌صاحاب&quot; بساط کوچکی پهن می‌کرد و به آدم‌های &quot;بی‌غم&quot; شکلات می‌فروخت.آخر خانم &quot;بی‌نام&quot; معتقد بود آدم فقط وقتی &quot;بی‌غم&quot; باشد شکلات در دهانش مزه می‌دهد.شب چله بود که یک مشت آدم &quot;بی‌رحم&quot; به خیابان محل کار خانم &quot;بی‌نام&quot; ریختند و تمام شکلات‌هایش را زیر پاهای گنده‌شان له کردند. خانم &quot;بی‌نام&quot; که حالا دیگر &quot;بی‌همه چیز&quot; هم شده بود به خانه‌اش برگشت‌.ساعت‌ها به سقف خانه خیره ماند و تصمیم گرفت از فردا ستاره بفروشد.بعد لبخندی زد و خوابید. صبح که شد خانم &quot;بی‌نام&quot; صاحب یک &quot;بی&quot; جدید شده بود: &quot;بی‌جان&quot;.#زهرا_هموله تلگرام   @zhanevis67سایت     zahrahamouleh.com</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 19:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نیویورک | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-iejazylzb6vy</link>
                <description>امشب چه شبی باشد که تازه به نیویورک آمدیم یا شبی باشد که تا ارمنستان رفتیم و ماه بعدش خانه بودیم، خیلی با هم فرقی ندارد.وقتی قرار است بروی هیچ چیزی تفاوت ندارد.حالا سال‌هاست نیوریورک، خانه است. اما وطن نیست.ارمنستان هم که رفته بودیم برای کارهای مهاجرتمان، می‌دانستم قرار است برگردیم.با وجود اینکه ارمنی هستیم و اجدامان همه در این کشور زاده شدند، ولی باز هم برایم وطن نیست.اما هرچه بود از نیویورک بهتر بود.اصرار کردم اگر اجبار به رفتن است همین جا بمانیم.لااقل ته دلمان یک ذره‌ای برای همان رگ و ریشه‌ای که انتهایش وصل می‌شود به این خاک، قنج خواهد رفت.اینجا می‌تواند خانه باشد. می‌تواند فصل بهار بوی وطن را بدهد.نتوانست هم خرجش یک بلیط طیاره است و یکی، دو ساعت راه.موافقت نکردند.گفتند حالا که قصد رفتن کردیم باید اساسی برویم.اساسی هم رفتیم.از آن رفتن‌هایی که دیگر امیدی به بازگشتش نیست.یعنی قرار بود برگردیم.ولی دولت‌های دوطرف به تیپ و تاپ هم زدند و ما گوشت قربانی شدیم.اولش همه رفتیم. بجز برادر بزرگترم که گفتند باید بماند و خدمت کند به وطن.هرچه گفتیم همین که ما می‌رویم خودش خدمت بزرگی‌ست به وطن، قبول نکردند.پدر چند ماهی یک‌ بار می‌رفت که کارهای خدمت را پیگیری کند.رفت و آمد. آمد و رفت.یک روز رفت، دیگر نیامد.پیغام و پسغام که چه شد، چه نشد؟گفت کارهای خدمت تمام است. مسافر را روانه کردم، تحویلش بگیرید.تحویل گرفتیم ولی پدر نیامد.گفت می‌ماند وطن!گفتیم چشم ما شور بود برای ماندن؟گفت ریشه‌های شما جوان است. هرجا بکاری‌شان دوباره جوانه می‌زنند. من اما کهن‌سالم. ریشه‌هایم کمی هوا بخورد خشک می‌شود‌. شما می‌روید که زنده بمانید، من باید بمانم برای زندگی.گفتیم ما هیچ، مادر چه می‌شود؟ او هم ریشه‌هایش جوان نیست که دوباره جوانه بزند.گفت: مادر ریشه‌هایش به شما وصل است. هرجا شما باشید، همیشه جوان خواهد بود، جوانه خواهد زد، زنده خواهد ماند، زندگی خواهد کرد.مهاجرت همین است‌.ریشه‌هایت در وطن می‌مانند و خودت می‌روی.می‌روی تا یاد بگیری که که چگونه با ریشه‌هایی هوایی زندگی کنی‌.امشب و فردا شب و شب‌های دگر، باهم فرقی ندارند.وقتی قرار نیست فردایش، طلوع خورشید را در وطن نظاره کنی.✍? #زهرا_همولهسفر به نیویورک، مجموعه داستان کوتاه دنباله‌دارtlgrm: zhanevis67zahrahamouleh.com</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 22:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 دلیل برای اینکه بدانید موفقیت چیز مزخرفی‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/13-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-effkaphru1mr</link>
                <description>۱.وقت شما با ارزش‌تر از آن است که برای رسیدن به موفقیت به هدر رود.یک ساعت با دوستتان تلفنی سر این موضوع بحث کنید: تا دیروز تو سر فلانی میزدی صدای بز میداد، الان واسه ما آدم شده، هانی‌مون میره خارج؟ اصلن این کی وقت کرد دکتراشو بگیره؟لذت چنین مکالمه‌ای را هیچ وقت از دست ندهید. هیچ چیز حتا موفقیت ارزش این را ندارد.۲. فکرتان باید متمرکز اهداف والاتری‌ باشید.سوالات بی‌شماری در جهان بدون پاسخ منتظرند که شما جوابشان را بیابید:۱.مقصر دعوای سوسن و سعید چه کسی بود؟۲.چه کار کنم که تو مهمونی آخر هفته از همه بهتر باشم؟۳.چرا به خورش قیمه، قرمه قیمه نمی‌گویند ولی به خورش سبزی، قرمه سبزی می‌گویند؟۳.عاشق خانواده‌تان هستید.این علاقه آنچنان زیاد است که تمام کلماتتان باید مشتقی از واژگان خانوادگی باشد؛ خاله، عمه، خار و مادر و... ذهنتان باید مملو از الفاظ خانوادگی و امثالش شود. شاید بقیه آن را الفاظ رکیک بخوانند ولی این را فراموش نکنید کلمه باید رکیک باشد، هرچه رکیک‌تر، دلچسب‌تر.&quot;موفقیت&quot;؛ هزار بار هم که تکرار شود نه رکیک است نه دلچسب. از لغت‌نامه‌تان حذفش کنید.۴.مرغ همسایه‌تان همیشه غاز است.دیروز، علی‌آقا شوهر فتانه، همسایه‌ی اعظم‌ خانم‌اینا، ماشینش رو عوض کرد. درسته بازم پرایده ولی یه مدل جدیدتره. تا یه مدل بالاتر از اونا نخریدین، آروم نگیرید.دوست دارید همه انگشتشون رو بکنن توتون؟ ببخشید بگیرن سمتتون و بگن ماشینتون از علی‌آقاینا قدیمی‌تره؟ قطعن خیر. پس مرغ موفق خودتون را سر ببرید و حواستون به غاز همسایه باشه.۵.موفقیت، تمام شدن وقت روزانه است.چرا باید برای رسیدن به کاری که تهش معلوم نیست، تلاش کرد؟ بهتر نیست راهی که بقیه رفته‌اند را تکرار کنید؟ امنیت و آرامش دارید. گور بابای چالش‌های زندگی. ایمن و یکنواخت برانید.۶.باید همیشه عینک آفتابی روی چشمتان باشد.برای رسیدن به موفقیت و حفظ تمرکز در راه آن مجبورید چشمتان را روی خیلی چیزها - ولو چیزهای لعنتی جذاب وسوسه‌برانگیز- ببندید و مسیر پرچالش و پرتلاطم موفقیت را بروید. عینکتان را بردارید و هر غلطی دلتان می‌خواهد بکنید.۷.دریچه‌های لذت‌بخش آینده‌ را به روی خودتان خواهید بست.اگر سرتان یک‌سره در کار خودتان باشد و روی اهدافتان تمرکز کنید، بزرگترین و محبوب‌ترین دریچه‌ی دنیوی و اخروی را روی خودتان خواهید بست: ماتحت دیگران.هیچ موفقیتی، با بستن این دریچه، شما را به وجد نخواهد آورد. کیفتان را بکنید و درِ تمام راه‌های منتهی به موفقیت را بگذارید.۸.نمره‌ی عینک طبی‌تان روز به روز افزایش خواهد یافت.برای موفقیت در هرکاری باید مطالعه و تحقیق مستمر داشته باشید. اطلاعاتان به روز باشد و همیشه از چشم‌هایتان کار بکشید. هر روز چشمتان ضعیف‌تر خواهد شد و کم‌کم کور می‌شوید. مراقبت‌های پزشکی همه کشک هستند. گول نخورید و همین حالا کتاب‌هایتان را آتش بزنید. آگاهی آفت زندگی شما خواهد شد.۹.موفقیت، دین و ایمانتان را به باد خواهد داد.در بدبیتانه‌ترین حالت، آدم‌های موفق، بعد از رسیدن به هدف اصلی‌شان، به یک رفاه نسبی دست خواهند یافت. این رفاه نسبی دشمن دین است. شما وقتی همه چیز داشته باشید، دیگر وعده‌ و وعیدها کارساز نخواهد بود. هرچه گرسنه‌تر باشید، دستتان به دعا و طلب روزی بیشتر بالا خواهد رفت. پس دینتان را به موفقیت‌های زودگذر این دنیا نفروشید و باسن مبارک را روی زمین بگذارید و از خدا طلب کمک کنید.۱۰.شما زندانی سیاسی خواهید شد.توضیح خاصی نیاز نیست. اگر موفق شوید بند زندانیان سیاسی، انتظار شما را می‌کشد.۱۱.با موفقیت، بدنام و انگشت‌نما خواهید شد.آیا تا به حال آدم موفقی دیده‌اید که همه آن را با دست نشان ندهند و به حالش افسوس نخورند؟ بعد انتهای نگاهشان کمی نچ‌نچ نکنند و نگویند: همشون مثل همن!بی‌شک ندیده‌اید.پس آبرویتان را حفظ کنید و به زندگی معمولی‌تان برگردید.۱۲.اگر موفق شوید، دست و پایتان قطع خواهد شد.شنیده‌اید هر آدم موفقی قطعن یک دزد است؟ من هم شنیده‌ام. منبع خیلی مهم نیست. تصور کنید، به قیمت رسیدن به موفقیت، مجبور به دزدی شوید، می‌گیرند، می‌برند، چوب در آستینتان می‌کنند و دست و پایتان را قطع می‌کنند‌.۱۳.به هدفتان رسیده‌اید؟ به زودی خواهید مُرد.طبق بررسی‌های جامعی که با یک چشم‌انداز سرسری، هم، قابل رویت است، مشاهده خواهید کرد، تمام آدم‌های موفق، از شرایط جامعه ناراضی‌اند و گلایه‌مند. این نارضایتی آن‌ها را واردار به آشوب می‌کند. آشوب‌گر را یا باید با تیر زد یا اعدام کرد. میل خودتان است. یا زنده بمانید یا موفق شوید.آیا بعد از دانستن، این سیزده دلیل، هنوز هم برای موفقیت اصرار خواهید کرد؟</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 23:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد...</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%81%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-jvngrj1o0q9s</link>
                <description>عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد. سه چهارسال از ما بزرگتر بود ولی کلاس مدرسه‌اش سه چهار سال کمتر از ما. بچه‌ی سوم خانواده‌ای مرفه و امروزی بود. مدرسه‌اش هم با ما فرق می‌کرد. مدرسه‌ی کودکان استثنایی میرفت. چهره‌ی زیبایی داشت، درست شبیه مادرش، مثل فرشته‌ها. هیچ کس از ظاهرش متوجه نمیشد که جز کودکان استثنایی‌ست. همیشه خوش پوش بود و بهترین لباس‌ها را به تن داشت. همه چیزش استثنایی بود. تمام روز بجز تایم مدرسه زیر درخت چنار بلند خانه‌شان مینشست و رو به آسمان بلند بلند حرف میزد. حتا روزهای گرم تابستان اهواز که دمپایی پلاستیکی توی حیاط از گرما چند سایز کوچکتر میشد فواد زیر همان درخت مینشست. همان حالت همیشگی. دخترهای محله از فواد میترسیدند چون استثنایی بود. پسرها اما ظالم‌تر رفتار می‌کردند. در هیچ کدام از بازی‌هایشان فواد را راه نمیدادند. فواد با دخترها کاری نداشت. از دور مراقبشان بود. موقع بازی یکی‌شان که به زمین میخورد، زودتر از همه خودش را به دخترک میرساند. از دور مطمئن میشد سالم است و لبخندی میزد و دوباره زیر همان درخت مینشست و با چشمهای زیبایش دویدن بچه‌ها را دنبال میکرد. اما رفتارش با پسرها جور دیگری بود. به یک ورش هم حسابشان نمی‌کرد. مغرور ولی مودب. جوری که کسی از آنجا عبور می‌کرد خیال میکرد فواد دلش نمی‌خواد با پسرها همبازی شود.یک روز سر ظهر که هیچ کدام از بچه‌ها در محوطه‌ی بازی نبودند مثل فواد جلوی در خانه‌مان نشستم. دقیقن روبرویش با فاصله‌ی چند ده متری. به درخت خیره شده بود و لب‌هایش تکان می‌خورد. مثل تلویزیون‌های ورقلنبیده‌ی قدیمی که معمولن تصویر داشتند و صدا نبود. مامان گفته بود از در خانه تکان نخورم.  آن‌ وقت‌ها بچه‌بَرها همیشه در کمین بچه‌های تنها بودند. مخصوصن سرظهر در گرمای مثبت پنجاه درجه‌ی اهواز.همیشه دلم می‌خواست یک روز فواد را تنها گیر بیاورم و بپرسم زیر درخت با چه کسی گفتگو می‌کند. اینکه چرا باید این سوال ساده را تنهایی میپرسیدم به دو دلیل بود: اول اینکه اگر کسی به فواد نزدیک میشد حق شرکت در بازی‌ها را نداشت.دوم اینکه ممکن بود سوالم فواد را عصبانی کند و مرا تنها ببیند و با چوبی، سنگی، لنگه دمپایی، چیزی پدرم را دربیاورد.آنقدر در این افکار موهوم غرق بودم که متوجه نزدیک شدن فواد نشده بودم. ترس همیشه عامل بزرگی برای نشدن‌هاست. فواد ولی شجاع بود. تردید نکرد. انگار از نگاهم خوانده بود که چیزی ذهن کودکانه‌ام را درگیر کرده. فواد شجاع بود که به کودکی مثل من که استثنایی نبود نزدیک شد. سرظهر، در هوای پنجاه درجه و خیابانی که هیچ کسی نبود. مثل گربه‌ها که وقتی کسی بهشان نزدیک میشود چند دقیقه بی‌حرکت می‌ایستند تا واکنش طرف را ببینند،سرجایم میخکوب شدم. باید چیزی میگفت. حتمن میگفت. کسی‌که شجاعت آمدن تا اینجا را داشت شجاعت اول حرف زدن هم داشت. اینکه اول چه کسی در یک مکالمه‌ی از پیش تعیین نشده حرف بزند شجاعت را نشان می‌دهد. بالاخره زبان چرخاند و با لهجه‌ی محلی شروع کرد. اولین بار بود صدایش را از این فاصله‌ی کم می‌شنیدم. واضح و رسا.+ چرا اینقدر به من نگاه میکنی؟ترس از سایه‌ام به من چسبیده‌تر بود.دوباره سوالش را تکرار کرد. اشک در چشمانم جمع شده بود. حالا این گربه‌ی ترسو آماده‌ی فرار کردن بود. - بخدا به تو نگاه نکردم.نفهمیدم متوجه حلقه‌ی اشک‌هایم شد یا ترسم را حس کرد.+ چرا می‌ترسی؟ کاریت ندارم. فقط پرسیدم چرا نگام میکنی؟صدای لرزانم را کمی صاف کردم.- هر روز زیر اون درخت میشینی.+ خب بشینم. درخت خودمونه. توهم زیر درختتون نشستی.- ولی من با کسی حرف نمی‌زنم. تو این همه با کی حرف می‌زنی؟ چیزی توی درختا می‌بینی؟خنده‌ی بلندی کرد و چوب باریک توی دستش را روی زمین کشید. شواهد نشان می‌داد سوالم نابجا بوده. آماده‌ی عذرخواهی و افتادن به غلط‌کردم بودم که یک قدم جلوتر آمد. آهسته روی سنگ بین خانه ما و همسایه نشست و شروع به بازی کردن با چوبش شد.+ بچه‌ها با من بازی نمیکنن. ناراحت میشم. میرم تو خونه داد میزنم. خودمو میزنم. عصبی میشم. ولی اینا فکر میکنن من دیوونه‌ام. روزای اول دوست داشتم همشونو با همین چوب بزنم. ولی مامان گفت اگه این کارو کنم خدا دیگه باهام حرف نمی‌زنه. منم میرم میشینم زیر درختمون و به خدا شکایتشون رو میکنم. اونم باهام حرف میزنه تا آروم شم و کاری به بچه‌ها نداشته باشم. - مگه خدا باهات حرف میزنه؟+ خدا با همه حرف میزنه.- چجوری باهات حرف میزنه؟+ خدا همون درخت چناره دیگه. باد که میاد موهاش تکون می‌خوره. آفتاب که میزنه چشماش روشن میشه. لای موهاش باد و آفتاب که میپیچه، صداش شنیده میشه. - پس چرا با من حرف نمیزنه؟+ چون شما درخت چنار ندارید.این را گفت و به سرعت به سمت خدایش رفت.عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد، مثل فرشته‌ها...#زهراهموله #داستان #داستان_واقعیtlgmr: zhanevis67#zahra_hamouleh insta: zahra.h226zahrahamouleh.com</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 16:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خودت شنا کن!</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%86-aws7cmqsiuq5</link>
                <description>سی و یک ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود.انگش‌هایش را یکی‌یکی در نور آفتاب تکان می‌داد.برق لاک‌ناخن صدفی‌اش، لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نقاشی می‌کرد.دستش را به حالت‌های مختلف به طرف نور می‌گرفت تا رنگ ناخن‌هایش بازی می‌کرد و انگشترش را می‌چرخاند.از راننده خواستم موزیک را عوض کند.امین حبیبی با صدای بی‌جانی می‌خواند: اون که یه وقتی تنها کسم بود، تنها پناه دل بی‌کسم بود...شیشه‌ی دودی ماشین را به زحمت با دستگیره‌ی سفتش بالا کشیدم و سرم را به آن تکیه دادم.بازی با ناخن‌هایش را هنوز می‌توانستم ببینم.عینک دودی فریم قهوه‌ای‌اش را پایین کشید و به ثانیه‌های باقی‌مانده با دقت نگاه کرد.کسی کنارش ننشسته بود.هنوز با اکلیل روی ناخن‌هایش خوشحال بود.زمزمه‌ی موزیک، سبیل‌های باریک و بلند راننده‌ی جوان را تکان می‌داد.دینگ‌دینگ دکمه برای بالا بردن ولوم موزیک بی‌فایده بود.هرکدام به نحوی در حال خودشان غرق بودند.یکی با برق ناخن‌هایش، دیگری با هم‌خوانی کردن موزیک‌های دهه هشتاد.بدون شنیدن خداحافظی کافه را ترک کرده بودم.بار اول نبود.از تکرار مکررات بیزارم.مهم نیست باز هم به این محکوم شوم که باید صبر می‌کردم تا جواب خداحافظی را می‌شنیدم و بعد می‌رفتم.افکار بی تحرک، مثل پیله‌ای سیاه حوالی مغز مرثیه می‌خوانند که فرصتی به اندازه‌ی ابدیت در انتظارمان نشسته.کرختی چون کرم روحمان را می‌خورد.چرخ‌ می‌خوریم، پیچیده و هنرمندانه، میان خیال‌پردازی‌های ساختگی.یک‌جوری باید در خودم غرق شوم، شاید با داستات کردن این ماجرا و توصیف شخصیت‌های داستانم.همه به شکل‌های مختلف مغروق خویشیم، توام با ذوقی درآور...✍?زهرا همولهinsta: zahra.h226tlgrm: zhanevis67zahrahamouleh.com</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 22:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاکریم یا هیشکی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D8%B4%DA%A9%DB%8C-wjrmgymf11kn</link>
                <description>بالای تراس همسایه کناری، یک جفت یا کریم لانه کرده اند.همان همسایه ی پا اسبی محترم.دور نیست که پرنده های مهمانشان هم شبیه خودشان شوند.آفتاب زده، نزده بیدار می شوند.لانه شان مشخص نیست ولی از ساخت و ساز سرصبح‌شان معلوم است منزل نیمه کاره است.صداها این گونه شرح واقعه می‌کنند که یا کریمی روی تخم خوابیده.از این‌که اصلن حرکت نمی‌کند و صدایش از یک نقطه به گوش می‌رسد می‌توان فهمید.انگار با اعتراض چیزی طلب می‌کند.یاکریم دوم صدایش دورتر است.تقریبن بیرون از فضای نورگیر تا ارتفاع ۵ طبقه.صدای پروازهای کوتاهی می‌آید. یاکریمِ لمیده یکسره لیست خرید می‌دهد و دیگری پاسخی مختصر و بعد صدای سنگ و تکه های سبک شاخه های درختان که به کف نورگیر می‌خورند.گاهی تیرش خطا می‌رود و سنگ‌ها روی سقف تراس همسایه می افتد و صدای آزاردهنده ای می‌دهد.یاکریمِ لش کرده اعتراض می‌کند.از تغییر تُن صدایش میتوان به راحتی متوجه شد.احتمالن در دلش ناسزا می گوید یا مثلن می‌گوید چشماتو باز کن، مگه کوری کریم؟ یا با اعتراض می‌گوید: با خودت نگفتی اون سنگ بی صاحاب یکم اینورتر میومد پایین و می‌خورد تو سر من یا تخمام چی کار می‌کردی؟ مثه آدم بیا بذار کنار دستم و برو.شبیه پدر و مادر ایرانی، با عتاب و خطاب اظهار نگرانی می‌کند؛ مثل وقتی که کودکشان زمین می‌خورد، با اضطراب او را بلند می‌کنند و بعد یکی در گوشش می‌خوابانند و محکم بغلش می‌کنند که پدرسوخته با خودت نگفتی یه بلایی سرت میاد؟خلاصه اینکه دقیقن چه چیزی در این عربده‌های سرصبحشان ردو بدل می‌شود را بعد از فراگیری دقیق زبان حیوانی عرض خواهم کرد.حقیقتن به زندگی این دوتا یاکریم هر روز صبح غبطه می‌خورم و گاهی رشک می‌ورزم.همین قدر که در گوشه‌ای دور از هیاهو و چشم بقیه زندگی می‌کنند.هنوز تخمشان جوجه نشده، خانه دار می‌شوند و هر لحظه حرفی برای گفتن دارند.حالا فرقی ندارد مصالح منزلشان را از ساختمان روبرو که از ویلا به برج در حال تغییر است کش می‌روند و حرف زدنشان هم شبیه دعواست.همین که همدیگه را دارند و تنها نیستند جای حسادت را باز می‌گذارد، خیلی هم باز می‌گذارد.✍? #زهرا_هموله #zahra_hamouleh insta : zahra.h226tlgrm: zhanevis67</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 18:24:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نونتو بخور</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1-rredggy30gyd</link>
                <description>بابا بزرگم همیشه میگفت: بابا بیا انگشتاتو بکشم ببینم چقدر صدا میده. هرچی بیشتر نون بخوری، صداش بیشتره.ما هم بچه بودیم و نادون.کل روز سعی می کردیم اینقدر نون بخوریم که وقتی شب بچه ها ردیف میشینن جلو بابابزرگ و تست نون میدن، رفوزه نشیم.میدونی رفیق، به نظرم واسه تموم مرحله های زندگی باید زیاد نون بخوری.اونقدری که وقتی شب میخوای بخوابی و خاطرات روزانه ات رو ثبت میکنی، جلوی وجدان خودت که میشینی، صدای تق کردن مغزت رو درست و حساب بشنوی.هر شب به این فکر کن که چطوری فردا صداشو بیشتر کنی که تو خلوت خودت شرمنده ی نفست نباشی.شرمنده نباش، نونتو بخور!✍? #زهرا_هموله #zahra_hamouleh insta : zahra.h226</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 02:33:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح صیانت از فضای مُجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-mvuinywgfgsz</link>
                <description>الان که بیشتر فکر میکنم طرح صیانت خیلی هم چیز مهمی نبود.الکی خودمونو باختیم.ما روزای سخت تری گذروندیم و مثه اسب تو همون روزا قهقهه زدیم.مثلا این طرح اجرا بشه و در بدترین حالت کلا اینترنت قطع شه. هرچند همین الانم سرعتش دست کمی از قطعی نداره. حالا چیکار کنیم؟ خیلی راحته.هر کس آنلاین شاپ داره یه بساط جلو در خونش پهن کنه و چیزِ خودشو میفروشه. هر چیزی که داره حالا.دوستانی که تو زمینه ی پادکست و خوانندگی و کلا کار صدا هستند یه بلندگو دستشون بگیرن و کوچه به کوچه، خونه به خونه، قدم زنون یهویی بیاید در خونمون.اون دسته از عزیزانی که از محرومیت نعمت ویدیو کال یا همون تماس تصویری گله میکنن، اگه راه دورن صله ی رحم رو بیشتر بجا بیارن.بنزین گرونه؟ چقدر بهانه میارید.اسبی الاغی استری چیزی کرایه کنید دیگه.اگه نزدیک هستند که خاطرات کوچه پس کوچه های دهه هفتاد رو دوباره زنده کنید شیطونا.خانواده ی اون دسته از افرادی که عزیزی در دیار غربت دارن از اونجایی که پست های بین المللی مون سالهاست تحریمه ( مرگ بر آمریکا) اول هر ماه بسته و نامه هاتون رو بدید دست آدم بَرها که  پرت کنن اونور مرز.انشالله که اونور هرکی بسته ی خودشو برمیداره.حداقل خارج میرید دیگه به بسته های هم تجاوز نکنید.اهالی دست به قلم؛ نوشته هاشون رو میتونن در روزنامه های کثیر الاعتبار چاپ کنن یا بصورت تک نسخه به مزایده بذارن.راه سومی هم هست و اینه که ترکیبی با اهالی صدا همکاری کنن؛ نوشته از اینا، بلندگو هم از اونا.یه ترکیب سه تایی با نیسان آبی و بلندگوهاشون هم میشه زد که این هزینش بیشتره و واسه نویسنده های پولدار توصیه میشه.عزیزانی که کلاس های آنلاین، وبینار، لایو و سایر زیر مجموعه ی این تصویری جات رو برگزار میکنن یادشون نره که اپلیکیشن شاد در هر شرایطی جواب میده.سرعت صدا و تصویر با هم مطابقت نداره ولی کاچی به از هیچی.اگه خیلی با شاد ارتباط نمی گیرید، می تونید پیامک تبلیغاتی ارسال کنید که هنرآموزا راس ساعت مقرر، پارک سر کوچه با زیرانداز و قمقمه ی آب حاضر بشن.قمقمه؟ جنگه مگه؟ بله جنگه دوست من. بقول یه عزیزی زندگی همش جنگه.با دقت که نگاه کنید مشاغل از بین رفته ی قدیمی دوباره احیا میشن و اینقدر که تند تند دلتون واسه گذشته تنگ میشد، میتونید دوباره لمس کنید که تکرار غریبانه ی روزهایتان چگونه گذشت.اصلا با سر میرید تو دل خارِ هرچی نوستالژیه.هرچی راهکار به ذهنم رسید کاملا رایگان، بدون درد و خونریزی بهتون یاد دادم. یا با این شرایط کنار میاید یا اگر مشکلی دارید جمع کنید برید. مرسی، اَه?✍? #زهرا_هموله #zahra_hamouleh insta : zahra.h226</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 02:22:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کژدار و مریض؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.hamouleh/%DA%A9%DA%98%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-ukvf5av1d7mb</link>
                <description>قطعا تا حالا اصطلاح &quot;کژدارو مریض&quot;  حداقل یک بار به گوشتون خورده.اولین باری که این عبارت رو شنیدم، صورت نوشتاریش رو دقیقا مشابه بالا در ذهنم تجسم کردم و اینجوری برای خودم معنی کردم : &quot;این ترکیب به آدمی اشاره میکنه که لنگان و مریض وارانه در حال انجام کاری یا طی کردن مسیری ست.&quot; ? اگر به حالت کنایه گفته بشه میتونه این معنی رو بده : &quot;فردی که مرض داره و با همون مرضش مثل یه کژدم? به بقیه نیش میزنه. کلا مریضه?&quot;چند وقت پیش میخواستم از این اصطلاح در نوشته ای استفاده کنم. به اجبار جاهل درونم رو نشوندم سرجاش و با دو بار حرکت انگشت روی صفحه ی گوشی شرمسارش کردم?هنوز واسم سواله چرا این همه وقت کنجکاو نشدم که یک ریشه یابی ساده کنم??‍♀️&quot;کج دار و مریز&quot; ؟؟؟ری یِلی؟کج نگه دار و نریز؟!؟!خب بازم مگه مریضی کج نگهش داری و تلاش کنی که نریزه؟ ?اصلا اگه میخوای نریزه چرا باید سرشو کج کنی مومن؟?خیلی راحت و با زبان سلیس فارسی بگو &quot; مدارا کن و سخت نگیر&quot;چرا لقمه رو دور سرت می پیچونی؟واقعا گفتن &quot;آسان رفتار کن&quot; راحت تره یا اینکه بگی &quot;کج دار و مریز&quot;؟و بعد مخاطب رو مجبور کنی تصویرسازی کنه که جامی در دست دارد و به ناچار باید آن را کج بگیرد و راه برود و مراقب باشد مایع درون جام نریزد!اینکه مایع درون جام مشخص نیست و ممکنه مشکل ممیزی داشته باشه، به کِنار؛ لطفا ساده حرف بزنید و با اعصاب و اجسام(مجموعه ای از نقاط مختلف جسم) مخاطب بازی نکنید.مچکرم?در آخر هم دو خط شعر بخونید که عذاب شاعر رو با گوشت و پوست و استخون از این اصطلاح متوجه بشید که دوهزار نفر همزمان میخواستن بنده خدا رو به شیوه ای سخت آروم کنن :رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــزهر یک به زبان حال با من می گفت:جامی که به دست توست کج دار و مریز.#زهرا_همولهinsta : zahra.h226tlgrm : zhanevis67</description>
                <category>زهرا هموله</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 13:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>