<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا خوب‌بخت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.khubbakht</link>
        <description>مدیر محتوای ویرگول | در پیِ یادگیری دیزاین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:08:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71689/avatar/Ll9L8z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا خوب‌بخت</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزهایی برای گفتن مانده‌اند؛ گزارشی از یک رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/blue-white/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ovhivgtfbers</link>
                <description>آن روزهادر روزهای جنگ تمرکز من به صفر رسیده بود. حتی کتاب‌خواندن که همیشه بخشی جدانشدنی از زندگی‌ام بود، کاملاً متوقف شد.روزهای بعد از آتش‌بس، اتفاقی چشمم به بالکان اکسپرس افتاد؛ کتابی از اسلاونکا دراکولیچ که سال‌ها پیش خریده بودم و هیچ‌وقت نخوانده بودم.از همان صفحه‌های اول، احساس کردم کسی دارد دقیقاً حال مرا می‌نویسد. دراکولیچ جنگ را نه از زاویه‌ی سیاست یا تاریخ، بلکه از دل زندگی روزمره و احساسات آدم‌ها روایت می‌کند. کتاب روان و بی‌پیرایه بود اما در عین حال سنگین و پر از زخم. با خواندنش توانستم احساساتم را بیشتر باز کنم و دقیق‌تر بفهمم چرا حالم خوب نیست. اگر این کتاب را نمی‌خواندم، احتمالاً زمان بیشتری طی می‌شد تا به این درک برسم.تصویری از کتاب بالکان اکسپرسایده‌ای برای حرف زدن هرچه جلوتر می‌رفتم، بیشتر به این فکر می‌کردم که باید این کتاب و صحبت درباره این روزها را با آدم‌ها درمیان بگذارم. چیزی که باعث جرقه این ایده شد شنبه پس از آتش‌بس بود که بعد از دوهفته، به آبی‌سفید و دفتر ویرگول رفتم و بار سنگین وانمود کردن افراد به عادی بودن شرایط آزارم می‌داد. من این نوع فرار کردن را خیلی خوب می‌شناختم اما این بار احساس کردم نباید فرار کنم. حس کردم ما نیاز داریم با هم حرف بزنیم؛ حتی اگر فقط چند نفر باشیم. شاید همانطور که این کتاب برای من دری باز کرد، بتواند برای دیگران هم همین کار را بکند.من باور دارم تا وقتی ندانیم دقیقاً چه چیزهایی ما را آزار می‌دهد و چه احساسی داریم، نمی‌توانیم از آن عبور کنیم. از همین‌جا بود که ایده‌ی برگزاری رویداد «چیزهایی برای گفتن مانده‌اند» شکل گرفت.روز رویداد؛ حلقه‌ای برای گفت‌وگودر نهایت، اولین تجربه برگزاری رویداد برای من، در تاریخ ۱۹ مرداد ۱۴۰۴ در فضای آبی‌سفید فناپ با حضور ۳۰ و اندی نفر اتفاق افتاد. به خاطر زمان برگزاری، خیلی از عزیزان نتوانستند حضور داشته باشند، اما چاره‌ای نبود؛ چرا که در دو هفته‌ی قبل، به‌ دلیل قطعی برق یا پر بودن فضا، رویداد چند بار لغو شده بود. جمعه وقتی متوجه شدیم چه ساعتی برق قطع می‌شود، همان‌جا تاریخ و ساعت را قطعی کردیم و شنبه اطلاعیه را منتشر کردیم.در اطلاعیه گفته بودیم که نیازی به خواندن قبلی یا همراه داشتن کتاب نیست. همچنین در ابتدای جلسه، هنگام ورود، به هر شرکت‌کننده یک کاغذ و خودکار دادیم تا در هر لحظه‌ای که خواستند، چیزی بنویسند، طرحی بکشند یا به هر شکلی احساساتشان را روی کاغذ بیاورند.دلیل برگزاری رویداد را شرح دادم و کمی درباره جنگ یوگسلاوی صحبت کردم تا زمینه‌ای برای درک بهتر متن فراهم شود. سپس بخش‌هایی از کتاب که روی تلویزیون آمده بود، با صدای بلند خوانده شد. پس از هر بخش، از آدم‌ها خواستم فقط احساسشان را بیان کنند؛ نه تحلیل منطقی یا سیاسی. می‌توانستند خاطره‌ای تعریف کنند، چیزی به متن اضافه کنند یا هر واکنشی که آن لحظه به ذهنشان می‌رسد.طبیعی بود که بعضی از نظرات برای بعضی دیگر خوشایند نباشد؛ بالاخره داشتیم درباره بحرانی عجیب و سنگین در زندگی‌مان حرف می‌زدیم و هرکس احساس متفاوتی داشت. برای همین هم تأکید کردم که هیچ‌کس قرار نیست دیگری را قضاوت یا نقض کند؛ هرکس فقط حس خودش را می‌گوید. هدف رویداد رسیدن به نتیجه یا فهم درست و غلط نبود، فقط جرقه‌ای برای فکر کردن و عمیق‌تر شدن در احساساتمان بود.مهم‌ترین لحظه برای من وقتی بود که بعد از خوانش هر بخش از کتاب، آدم‌ها شروع کردند به گفتن از تجربه‌های شخصی‌شان. یکی از دوستانی که روزهای جنگ در تهران بود از خاطراتش گفت. کسی دیگر از سوگواری برای آینده‌ای که از دست رفته بود حرف زد. شخصی گفت هنوز در حال بررسی است که دقیقاً چه بر زندگی‌اش گذشته. بعضی‌ها گفتند در روزهای جنگ و آتش‌بس سعی کردند معنای تازه‌ای برای زندگی پیدا کنند؛ بعضی به این نتیجه رسیده بودند باید تا جای ممکن از زندگی استفاده کنند؛ بعضی دیگر ناامید شده بودند و متوقف.این تفاوت تجربه‌ها همان چیزی بود که می‌خواستم اتفاق بیفتد؛ اینکه بتوانیم احساسات مختلف را کنار هم ببینیم و باز کنیم. این جلسه نه کلاس درس بود و نه میزگرد رسمی؛ فقط مکانی بود برای شنیدن و گفتن، برای ماندن در لحظه و مواجهه با احساسی که معمولاً در هیاهوی خبرها گم می‌شود.در پایان رویداد، کاغذهایی را که شرکت‌کنندگان پر کرده بودند جمع‌آوری کردم؛ یادداشت‌ها و تصاویری که امیدوارم در آینده منتشرشان کنم. به رسم یادگار هم به هر نفر یک بوک‌مارک هدیه دادم؛ با تصویرسازی دوست عزیزم جاوید و دست‌خط خودم که تاریخ آن روزها را بر خود داشت.اطمینان دارم اگر همراهی دوستانم در آبی‌سفید به خصوص محمد زمانی و کیانای عزیز، نشر گمان و طاقچه نبود، این تجربه شکل نمی‌گرفت. قدردان همه افرادی که در رویداد سهمی داشتند و در آن شرکت کردند، هستم.بوک‌مارکی که طراحی کردیمدر نهایت، عکس دسته‌جمعی با حضور بیشتر شرکت‌کنندگانبعد از رویداد برای من این رویداد یادآور این بود که گفت‌وگو و شناخت احساسات خود قبل از هر تحلیل یا نتیجه‌گیری ضروری است. بعد از نزدیک دو ماه سکون و بی‌عملی، حس کردم بالاخره کاری کرده‌ام. حس کرختی‌ام کمی از بین رفت و مهم‌تر از همه، با آدم‌هایی که حتی بعضی‌هایشان را نمی‌شناختم اما در همان لحظه نزدیک‌ترین همراهانم شدند، توانستم درباره این روزها حرف بزنم.امیدوارم توانسته باشم با این رویداد هم یک کتاب ارزشمند را معرفی کنم و هم جایی برای حرف زدن درباره رویِ دیگر جنگ بسازم، رویی که معمولاً پشت خبرها و تحلیل‌ها گم می‌شود.در نهایت، هنوز هم چیزهایی برای گفتن مانده‌اند.شاید بهتر باشد در این شرایط غیرعادی، با هم حرف بزنیم.</description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 22:12:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لب‌خنج</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht/%D9%84%D8%A8-%D8%AE%D9%86%D8%AC-nqlmedgiwplv</link>
                <description>زخم زیباست. زخم یادگاری‌ست از گذشته. فقط نشانی نیست که بر دست یا صورت ما نشسته باشد. با خود خاطراتی دارد. ادامه‌دار است. زخم‌ها دو وجه دارند و هر چه می‌گذرد و هر چه زمان می‌خورند، وجه مثبتشان بر وجه منفی غالب و غالب‌تر می شود. زخم‌ها به چشم می‌آیند. بی‌جهت درست نمی‌شوند. ناگهانی‌اند و حاصل اتفاق و اتفاق همیشگی نیست. اتفاق‌ها همان چیزهایی هستند که درباره‌شان حرف می‌زنیم، همان استثناها که اگر با زخم شکل بگیرند با درد هم همراهند. و ما عاشق حرف‌زدن از دردهایمان هستیم. زخم‌ها این قابلیت را دارند که دردهای ما را ماندگار کنند و گسترش دهند. زخم‌ها جایی از زمان، جایی از گذشته را نشان می‌کنند.اما وقتی از طنز حرف می‌زنیم زخم‌ها جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کنند. زخم‌ها بخشی از طنزند. بخش جدانشدنی آن. بخشی که در ابتدا دیده نمی‌شود. هستند، اما بعد شکل می‌گیرند. اما بعد، وقتی‌ست که ما نمی‌دانیم باید بخندیم یا ناراحت شویم. وقتی که از خنده‌ی خودمان خجالت می‌کشیم.یکی از بهترین عکس‌هایی که تابه‌حال دیده‌ام ما را در چنین وضعیتی قرار می‌دهد. این عکس بسیار دقیق گرفته شده. عکاس پله به پله ما را راهنمایی می‌کند که به ترتیب به چه چیزهایی توجه کنیم. اما توضیح عکس برخلاف دیدنش حرکت می‌کند. شما مسیر را برعکس می‌خوانید.یک عکس استودیویی را تصور کنید که در پس‌زمینه‌ی مشکی گرفته شده باشد. حالا زنی را که پیرهن مشکی ساده‌ای پوشیده سرتا پا به عکس اضافه کنید. زن را وسط عکس ببینید و کنارش سمت چپ پسر بچه‌ای شش هفت ساله را فرض کنید با لباس پیشاهنگی که بهت‌زده به دوربین خیره شده. حالا لبخندی به صورت زن اضافه کنید و بعد کلاهی ارتشی روی سر پسرک بگذارید. یک کلاه لبه‌دار که به وضوح برای سرش گشاد باشد و سنگینی آن نه روی سر بلکه روی گوش‌هایش افتاده.حالا قرار است سمت راست زن را پر کنیم. پالتو بلندی را فرض کنید که از یک چوب لباسی آویزان است و گیر داده شده به نخی که از بالای کادر آمده. درست کنار زن سرتاپای پالتو را می‌توانیم ببینیم. دست زن از دور یکی از آستین‌ها گذشته است، جوری که اگر مردی بود برای چنین عکسی به حتم دستش را دور دست مرد حلقه می‌کرد. اما مردی وجود ندارد. او با یک پالتو عکس گرفته. در نگاه اول مسخره به نظر می‌آید. خنده‌دار است کسی با یک پالتو آویزان کهنه عکس بگیرد. درست مثل شوخی‌هایی که در عکس‌های دوره‌ی قاجار می‌بینیم. سطح ابتدایی عکس لودگی‌ست، یک خوشمزگی رقیق ما را آماده می‌کند برای خنده.اما بعد، پس از چند لحظه زخم را می‌بینیم؛ زخم را در لبخند زن، در بهت پسرک و در غیابی که هرگز پر نخواهد شد. غیابی که با آن کلاه گشاد ارتشی معنی پیدا می‌کند. جنگ به عکس علاوه می‌شود و غیبت در سن پسربچه‌ی مبهوت تعریف. غیابی که از کهنگی پالتو پیداست. پالتویی که آن قدر مانده و مانده که درست در لحظه‌ی عکاسی و فقط به علت جابه‌جایی یکی از هشت دکمه‌اش کنده شده، قل خورده و درست زیر پالتو ایستاده. اگر خوب نگاه کنیم برقش را می‌توانیم ببینیم. این عکس زخم است. ریش می‌کند و می‌رود. لبخند را بر لب می‌خشکاند. طنزی غنی که زخمش به این سادگی‌ها از بین نخواهد رفت.این متن بخشی از کتاب «جمعه‌ را گذاشتم برای خودکشی» نوشته‌ی «پیمان هوشمندزاده» است. کتابی که درباره‌ی پنج تک‌نگاری درباره‌ی دیدن و زیستن است. در این کتاب با لحن ساده و گاه طنزآمیز به مسائلی درباره‌ی زندگی و معنای آن می‌پردازد و ما را به فکر فرو می‌برد. این کتاب نقطه‌ی تلاقی مهارت پیمان هوشمندزاده در نوشتن و عکاسی است. مسابقه «داستان عکس من»، بلافاصله بعد از تمام کردن این کتاب شروع شد و تصمیم گرفتم این بخش را با شما به اشتراک بگذارم. در نهایت، پیشنهاد می‌شود.</description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 17:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بکسینسکی؛ راوی ویران‌شهر در دنیای نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht/%D8%B2%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B3%DA%A9%DB%8C-ncqrfqlgsk2z</link>
                <description>زد زیسالو بِکسینسکی در تاریخ ۲۴ فوریه ۱۹۲۹ میلادی در سانوک، یکی از شهرهای لهستان متولد شد. زادگاه او سانوک یکی از بزرگ ترین جمعیت یهودیان را در سراسر لهستان پیش از جنگ جهانی دوم داشت و اردوگاه کار اجباری اسلاوها در حومه آن ایجاد شد. در آثارش تاثیر دنیایی که در دوران اشغال کشورش توسط شوروی در اطرافش دیده بود، کاملا مشاهده می‌شود. فارغ‌التحصیل دانشکدهٔ معماری از دانشگاه پلی تکنیک کراکوف بود و مدرک کارشناسی ارشد خود را در سال ۱۹۵۲ میلادی دریافت کرد. نقاشی‌هایش در اصل با استفاده از رنگ روغن به روی تخته ای فشاری که توسط خودش آماده می‌شد خلق شدند، البته که وی نقاشی اکریلیک را هم تجربه کرد.او با نقاشی هایش به تفسیر اجتماعی می پرداخت و در طول یک حرفه هنری ۵۰ ساله با به تصویر کشیدن رویاها و کابوس های خود روی بوم نگاهی جهانی به هنر لهستانی می آورد. غیرقابل انکاره که فضا و وحشتی که در نوجوانی تجربه کرد در هنرش تاثیر گذاشت.او در کنار نقاشی به صورت پاره وقت به عکاسی می پرداخت. در سال ۱۹۵۷ بود که بکسینسکی دنیای هنر را با اولین آثار عکاسی خود شگفت زده کرد. او روش مه‌آلودی شبیه به آثار امپرسیونیست خلق می کرد.منتقدان نسبت به آثار بدیعش واکنش نشان داده و اعتقاد داشتند تصویر باید واقعی باشد نه در سبکی که عکس های او بود. او به طور عمومی واکنش نشان داد و عقیده داشت سبک عکاسی معمول و فراگیر &quot;pervasive photography&quot; اجازه بیان هنری را نمی دهد و رسانه باید این امکان را به هنرمند بدهد که آزادی عمل داشته باشد.فلسفه چیزی است که می توان در تمام آثار او مشاهده کنید، سوژه‌ها همه به شیوه‌های بسیار خاص دستکاری شده اند و آن‌ها به شکلی خاص ژست می‌گیرند و فضا به شکلی مبهم و مه گونه است.  در اوایل دهه ۱۹۶۰ با اینکه عکاسی معروف بود کار در رسانه را به طور کامل کنار گذاشت و با بیان اینکه عکاسی او را محدود می کند آن را ترک کرد و پس از آن به نقاشی و فضای انتزاعی پرداخت.هیچ‌یک از آثار بکسینسکی نام ندارد، زیرا او باور داشت هر بیننده‌ای دریافت خاص خود را از اثر خواهد داشت و  نام، دریافت را به سوی خاصی هدایت می‌کند. او اصلا از مفهوم تفسیر کار خوشش نمی آمد. او حتی ناراحت می شد پاسخ پرسش منتقدان درباره مفهوم اثار را بدهد. او می گوید معنا برای من بی معنی است. من به نمادگرایی اهمیت نمی دهم و آنچه را که نقاشی می کنم بدون تعمق در یک داستان هستند.بدین ترتیب با به کارگیری اسطوره ها و تجسم انسانهایی اسکلت وار در فضای گستردۀ صحرا و بیابانهای تخیلی به  به آشکار و ظاهر نمودن اسرار یا به دیگر سخن بیدار کردن مردم یک جامعه  در بطن آثارش میپردازد.در اینجا قابل ذکر است که بکسینسکی زمانی به نقاشی کردن دل می‌بندد و آثاری را به وجود می‌آورد که درحال شنیدن موسیقی، به خصوص موسیقی کلاسیک و یا راک باشد.وی در دهۀ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی آثاری را ارائه می‌دارد که کمتر متمایل به تنوع رنگی است و بیشتر به تونالیته های خاکستری و سیاه و سفید نزدیک می‌شود. در این وادی توجهی خاص به نور و سایه و یا به دیگر سخن تیرگی‌ها و روشنایی‌های آثارش دارد و همزمان به فضاسازی‌هایی؛ همانند مزرعه، کشتزار، صحرا و بیابان و یا به صحنه‌هایی که می‌توانست تداعی‌گر اردوگاه‌های کار اجباری - یا به عبارتی دیگر اردوگاه‌های مرگ - و به نوعی معرف کابوس آباد یا همان عالم دیستوپیا باشند علاقه‌مند می‌گردد. شهر در حال فروپاشی  نمای کلاه های جنگی، معماری یونانی- رومی یک تصویر تکرار شونده است. ساختمان ها در حال سوختن هستند، ویرانی و تاریکی و هرج و مرج در این آثار به شدت دیده می شود. به ترسیم هواپیماهای جنگی مهاجمین، ارابه های حمل اسُرا، صورت های دگرگون شده، لب های بسته و یا چهره هایی که فریاد برلب دارند و بدن هایی که اجزایشان از یکدیگر منفصل گشته اند می پردازد که جملگی گویای رویکرد بکسینسکی به عالم دیستوپیا است. عالمی که نمایش دهندۀ پوسیدگی گوشت و استخوان انسان ها است. گویی مردمانی را به صحنه می کشد که در باتلاق زندگی غوطه ور شده اند. و سرانجام رو به نابودی و نیستی قدم گذاشته اند. در واقع این گونه فضاسازی ها در هنر نقاشی سخن از یک زندگی نفرت انگیز و صحنه های دوزخی دارد.او به خوبی شقاوت های جنگ جهانی دوم را به بیننده می نمایاند و مستقیماً اشاره به سربازانی میکند که در این فضای جنگ زده همه چیز خود را از دست داده اند و چه بسا زیر بمباران های هوایی از بین رفته اند. او بارها و بارها به ترسیم البسه های نظامی و کلاه های سربازانی میپردازد که توسط نظامیان اتحاد جماهیر شوروی سابق – معروف به ارتش سرخ - و یا به وسیلۀ نازی های آلمانی به اسارت در آمده اند.رنگ آبیِ در نقاشی‌های بکسینسکی از نوع آبیِ پروس (Prussian Blue) است. ماده‌ی اصلی این رنگ، پروسیک اسید یا هیدروژن سیانید می باشد که یکی از مشتقاتش سیلکون ب (Zyklon B) است که بسیار کشنده و خطرناک است. سیلکون ب به‌عنوان گازی سمی توسط نازی‌ها در اتاق‌های گاز استفاده می‌شد.در شرایط خاصی بسته به pH، رطوبت و سطح آهن محیط، ماده شیمیایی آبی رنگی روی سطوح تشکیل می شده که معادل همین رنگ آبی پروس بود. بکسینسکی به‌نظر تعمداً این رنگ را در نقاشی‌هاش استفاده می‌کرده است.در این تصویر چهره ای یادآور تصاویر رایج مرگ، پوشیده شده در آبی پروس بالای گهواره ای شناور که احتمالا کودکی در آن است، ایستاده و این درحالی است که انسانی در پشت سر او زنده زنده توسط پرندگان خورده می شود.روی دیوار عبارت in hoc signo vinces دیده می شود که معنی آن به فارسی &quot;با این علامت تو باید غلبه کنی&quot; می باشد. این عبارت شعار رایجی بود که توسط حزب نازی آمریکا-یک حزب سیاسی بر اساس ایده‌ها و سیاست‌های حزب نازی آدولف هیتلر در آلمان- استفاده می شد.رنگ آبی در آثار دیگر وی: نقش کلیسا و رهبران مذهبی از نگاه بکسینسکیمردم لهستان و انسان‌های به اسارت درآمده، زیر فشار جنگ‌های ناخواسته‌ای قرار گرفته بودند و کشیشان و رهبران مذهبی نیز نمی‌توانستند به نوعی مثمر ثمر واقع شوند و مردم و اسُرا از هرگونه کمک به یکدیگر در مانده شده بودند. به همین خاطر ارزش‌های مذهبی و روحانی آهسته و آرام رنگ می‌باخت و اعتقادات مردم نسبت به امور کلیسایی رو به تنزل بود و اقتدار مردان مذهبی کمرنگ می‌شد. بکسینسکی نیز ضمن به نمایش گذاشتن انسانی که چشم‌هایش را از بین برده‌اند و با طنابی ضخیم روی آنها را با فشار زیاد بسته‌اند و با طنابی دیگر به دور سر و پیشانیش اقدام به فشاری مضاعف نموده‌اند، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرده و قصد نیایش و پناه بردن به درگاه ایزدی دارد، بکسینسکی ساختمان مقدس کلیسا را طوری به صحنه می‌کشد که گویی دور برش تار تنیده‌اند و یا کلیساهایی را به نمایش می‌گذارد که زیر باد و طوفان رو به ناپدیدشدن گذاشته‌اند. وی کلیسایی را به دیده می‌نشاند که گویی از بیخ و بنُ رو به فروپاشی نهاده است. یعنی کلیسایی را به مخاطب رنج دیدۀ خود عرضه می‌دارد که بیشتر ارزش‌های خود را از دست داده است و گویی جز ظاهری فرسوده و لرزان چیز دیگری به مخاطب ارائه نمی‌کند. در واقع به جای انتشار نور، سیاهی و ظلمت از پنجره‌هایش به بیرون می‌تراود و به روی زمین - به دور کلیسا - تجسم سنگِ قبرهای بر افراشته اشاره به مرگ و نابودی دارند. و یا باد و طوفان کلیسایی را در سیاهی غوطه‌ور ساخته و تنها از ساختمان کلیسا گویی نیم سایه ای بیش باقی نمانده است.نمادهای مذهبی که با ویرانی گره خورده اند. تقریبا بدن انسان موضوع اصلی در همه آثار بکسینسکی است و در بیشتر این اثار تمایل دارد انسان ها را با هم در یک هسته یا محیط مشترک قرار بده و اعتقاد خود به نیهیلیسم را نشان دهد.او رنج بشر را با بدن های لاغر و ناتوان نشان می دهد. یک جسد ویالون می نوازد و دیگری شیپورسری بزرگ اجساد را می بلعد.  اما در کل شاید در فهم معنای در آثار او نتوانیم تفسیری کاملا صحیح بیان کنیم و نمی توانیم در یک خط، پاراگراف یا حتی متن یک تز کلی و مشخص درباره مفاهیم آثارش ارائه دهیم. درست است که او تحت تاثیر وحشتی که جنگ به او تزریق کرد آثار بسیاری را آفرید اما این وحشت همه شخصیت او را تشکیل نمی دهد و جنبه های دیگری نیز وجود داشته است. بسیاری از آثار او با فضایی رازآلود وجود دارند که اثری از جنگ در آنها دیده نمی شود. همچنین او مجموعه ای اروتیک سادیستی خلق کرده که شما بابت این تفاوت اشکار در اثار او شگفت زده می شوید. او در دهه ۱۹۹۰ مدتی شیفته هنر دیجیتال شد و به عکاسی برگشت و با فتوشاپ آثاری را خلق کرد. او می گفت این آثار دیدگاه متفاوتی دارند و او میتواند با هنر دیجیتال واقعیت مصنوعی را در هر زاویه خلق کند. اما در حقیقت این آثار کیفیت آثار گذشته او را ندارند و برخلاف اثار گذشته او غلیان احساسات بیننده با دیدن این اثار اتفاق نمی افتد. او در دهه ۲۰۰۰ از هنر دیجیتال ناامید شد و به نقاشی بازگشت. تراژدی خانوادگی و سرانجام تلخ بکسینسکی در سال ۱۹۹۸ همسرش سوفیا را به علت بیماری از دست داد و یک سال بعد در کریسمس ۱۹۹۹ پسرش توماس به علتی ناشناخته اقدام به خودکشی کرد و سرانجام خودش نیز در سال ۲۰۰۵ توسط یک جوان ۱۹ ساله به نام روبرت کوپیک که پسر پیشکار او بود - با کمک همدستش به نام لوکاس کوپیک - در سن ۷۶ سالگی به قتل رسید. پسر جوان پیشکار با  همدستش برای قرض کردن حدودا ۱۰۰ دلار به منزل او رفتند و با مخالفتش روبرو شدند. لذا با ۱۷ ضربۀ کارد او را به قتل رساندند.روبرت کوپیک در دادگاه وقت به ۲۵ سال و همدستش به ۵ سال زندان محکوم می‌گردند چرا که طبق نظر پزشکان، قبل از اینکه ۱۷ ضربۀ کارد به او وارد نمایند در اثر ترس و وحشت بکسینسکی دار فانی را وداع گفته بود. بکسینسکی و پسرشبکسینسکی و خانوادهدر واقع هنرمندان آئینۀ زمان خود هستند و بی تردید این رسالت را ناگزیر به دوش می‌کشند کما اینکه گروهی از هنرمندان در دیگر نقاط جهان نیز با هر سبک و سیاقی که داشته‌اند همیشه نگاهی ژرف به جریان‌های اجتماعی خود انداخته‌اند. بکسینسکی نیز آثاری را که از خود به یادگار گذاشته تماما حکم اسنادی را دارند که بی‌پرده با مخاطب سخن می‌گویند. در واقع بیان خفته در تصویر به جای کلام نشسته و صدای رسای خویش را به جان و دل مخاطب و آیندگان می‌رساند و جای هرگونه شک و شبه را باقی نمی‌گذارد. تصویرهایی که ارائه می‌کند خود به جای کلام نشسته‌اند و یا به دیگر سخن، خود به موضوع تبدیل شده‌اند. بدین منظور بکسینسکی با سود جستن از تکنیک و شیوۀ طراحی و رنگ‌آمیزی مختلف به نمایش واقعیات تلخ و غیر انسانی روزگار خود می‌پردازد و زیبایی را در به نمایش گذاشتن زشتی‌ها، بی عدالتی‌ها و به صحنه کشیدن درنده خویی‌ها می‌بیند.منابع: https://en.wikipedia.org/wiki/Zdzis%C5%82aw_Beksi%C5%84ski Jalal Soltankashefi . &amp;amp;quot;A Glance on the Work of Zdzislaw Beksinski (With an Emphasis on Surrealism and Fantastic Realism): In the World of Dystopia&amp;amp;;quot;, Kimiya-ye-Honar, 4, 16, 2015, 57-75. magiran.com/p1497764  https://youtu.be/dxRB4sdbIcw https://twitter.com/soubje/status/1236324583483027457  https://culture.pl/en/article/the-cursed-paintings-of-zdzislaw-beksinski  https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7 </description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 01:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانۀ معرفی تاریکی معلق روز</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C-l2ybbuogoig7</link>
                <description>در همین قرن بود که نویسنده های بزرگی رمان‌هایی با ساختار جدید یا با داستان پردازی های ماهرانه را خلق کردند. بیشتر آن نویسنده‌ها حالا مرده‌اند و اوضاع رمان‌نویسی در این روزهای ایران چندان چنگی به دل نمی‌زند.دهه شصتی‌ها و هفتادی‌ها خیلی‌هاشان با بامداد خمار و چیزهای شبیه به آن روزهای جوانیشان را سپری کردند. دلیل ضعیف شدن رمان‌های سال‌های اخیر را دقیق نمی‌دانم اما شاید سانسور و توقیف چاپ‌ کتاب‌ها با بهانه‌های مختلف در جامعه باعث شده که نویسنده‌های امروزی با اینکه قلم توانایی دارند داستان پردازی‌هایشان چندان رضایت بخش نباشد.گاهی اوقات آدم دوست دارد داستانی بخواند که شبیه همین روزهایش باشد. نیاز داری با عناصر در داستان احساس نزدیکی کنی.برای من هجده ساله بسیاری از محدودیت‌هایی که در زمان نویسنده‌ای مثل سیمین دانشور وجود داشت کمرنگ‌تر شده و در این روزها، در جامعه من اتفاقاتی می‌افتد که در زمان دانشور نمی‌افتاد. من دلم می‌خواهد گاهی اوقات کتاب یک سیمین در ورژن زیسته در دهه نود را بخوانم. فکر میکنم در دو دهه اخیر خیلی از ما برای تجربه خواندن داستانی با فضای شبیه به زندگی خود، یا کتاب‌های نه چندان قوی و گاها زرد نویسندگان دهه هفتاد به بعد را خوانده‌ایم و اگر هم این‌کار را نکرده‌ایم حسرت خواندن داستانی با حال و هوای اکنون بر دلمان مانده است.قرار نیست که این متن درباره نابودی رمان‌نویسی ایران در عصر حاضر و این صحبت‌ها باشد. صرفا این متن نظر شخصی من است که خواندن کتاب نویسندگان جدید گاهی اوقات باعث ناامیدی‌ام شده. البته الان می‌خواهم از نویسنده‌ای بگم که من رو امیدوار کرده.زهرا عبدی تا به حال سه رمان نوشته است و با نوشتن این سه کتاب ثابت کرده که از آن‌هایی نیست که یک کتاب شاهکار بنویسد و دیگر نتواند اثر خوبی خلق کند. اتفاقا در این سه کتاب گذر زمان و پخته شدن داستان پردازی نویسنده به وضوح معلوم است. داستان‌های این نویسنده از جامعه و مشکلاتش، از عشق، از جنگ و خیلی چیزهای دیگر همزمان با هم می‌گوید درحالی که نثر کتاب از هم گسیخته و بریده بریده نیست.قرار است روایتم را از روزهای آخر 99 شروع کنم. روزی که اینستاگرام رو باز کردم و پست زهرا عبدی توجهمو به خودش جلب کرد. در عکس پشت میز نشسته بود و کتاب هاش روی میز طبق شده بودند و احتمالا به یک جشن رونمایی کتاب مربوط می‌شد. برخلاف تصورم در توضیحات پست خبر خوشی نبود و متن پست این خبر رو میداد که دوباره تاریخ درحال تکرار شدن است. نویسنده محبوب من که با نوشتن سه تا کتاب، حالا یکی از بهترین نویسنده های حال حاضر ایران بود ممنوع فعالیت شده بود و دیگه قرار نبود کتاب‌های او تجدید چاپ بشوند.من با روز حلزون شیرینی شدم که برادرش خسرو هیچ‌گاه از جنگ برنگشت و حالا نظاره‌گر انتظار مادر برای رسیدن خبری از خسرو است. من افسون را زندگی کردم. افسونی که با مفقودالاثر شدن خسرو زندگی عاشقانه اش نیمه کاره ماند.ماشین را روبروی خانه خسرو، نگه میدارم.چراغ ماشین را خاموش می کنم تا بهتر بتوانم بیرون را ببینم و خودم پنهان باشم. جای بقالی حسن آقا یک سوپری بزرگ لم داده. خیلی دلم میخواهد درِ خانه همسایه را بزنم و یک راست بروم توی اتاق خسرو. همه می گفتند مادرش، دست نخورده نگهش داشته. اتاق را به هم بریزم و دو تا چپ و راست بزنم توی صورت خسرو که چرا بی خبر رفته و بپرسم که خواب هایم را با خودش کجا برده.من با ناتمامی لیان را زندگی کردم. همان دختر قوی و مهاجر از جنوب که در شهر خاکستری تهران دچار عشقی جسورانه و نامتعارف شده بود. من سولمازی شدم که در به در در وسایل لیان که حالا گم شده بود دنبال نشانه ای می‌گشت.در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:هیچ فرماندهٔ دلاوری نباید از جنگ زنده برگردد به امید زندگی با کسانی که برای‌شان از جان گذشته بود. فرمانده‌ای که از جنگ زنده برمی‌گردد محکوم می‌شود به یک ناتمامی بی‌پایان.حالا انگار داستان من و نویسنده ای که مرا مجذوب خود کرده بود هم قرار بود ناتمام بماند. زنگ خطر بزرگی بود. با خودم گفتم حالا کتاب های جدید او چاپ می شوند و ما که در وطنیم همچون کسانی که در یک کشور دورافتاده نمی توانند کتاب‌های فارسی زبانی را که منتظرش بودند پیدا کنند، از کتاب نویسندگان محبوبمان جدا می مانیم. داستان تکراری بود و زهرا عبدی اولی نبود.راستش را بخواهی مشکل من و توییم که هنوز برایمان مهم است که چرا کتاب های تازه منتشر شده عباس معروفی را نمی‌توانیم در کتاب فروشی های شهر پیدا کنیم. من و توییم که به این اهمیت دادن ابلهانه خود ادامه می‌دهیم و عادت نمی کنیم به خانه نشین شدن هنرمندان، غربت نشینی و سکوت اجباری نویسندگان و خیلی چیزهای دیگر.صادق چوبک را که می‌شناسید؟ نویسنده ای که دور از وطن مرد و برای اینکه شاید روزی دوباره بتواند خاک بوشهر زادگاهش را ببوسد وصیت کرد که پیکرش را پس از مرگ آتش بزنند و خاکسترش را در اقیانوس بریزند. اگر بخواهم مثال‌های بیشتری بزنم یادمان می رود که موضوع این پست درباره زهرا عبدی و کتابی که اخیرا از او خوانده‌ام یعنی تاریکی معلق روز است. داستان از آنجا شروع میشود که دختری جوان ساعت هفت صبح در حالی که رادیو با آن صبح بخیر ایران‌های نفرت انگیزش در تاکسی فضا را مزخرف‌تر از قبل کرده نشسته و دارد به سمت مدرسه‌ای که روزی خودش در آن دانش‌آموز بوده است برود تا به جای مادر که بیماری برنامه‌هایش را به هم ریخته، ناظر امتحان باشد. به یوسف فکر می کند که چندسال پیش ناگهان وبلاگ نویسی را رها کرد و حالا امروز صبح ساعت 5 به جرم قاچاق مواد اعدام شد. اینکه جوانی با آن همه استعداد و قریحه در نوشتن چطور شد و چرا به این راه کشیده شد مسئله عجیبی نیست. از همان اتفاق هاست که باید بهشان عادت کنیم. خودش خبرنگاری خوانده و حالا مادر برای هیچ کاره نبودنش حرص می‌خورد و او را نصیحت می‌کند که جای او روی تخت معلمی بنشیند و او دوست ندارد. پدرش در آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان بستری است و مدت هاست که دیگر نه حرف میزند و نه کاری می‌کند. تنها نشانه زنده بودنش چشمانی هستن که در آن پسربچه ای شیطان می دود و هنوز زندگی را میخواهد بچسبد. پدری که 28 سال پیش درست وقتی که مادر تلفنی خبر باردار بودن اولین فرزندشان همین ایما را داد، لبخند زنان با رزمندگان ایستاد و عکسی گرفت و بعد از آن از پلی گذشت و بعد از رسیدن به انتهای پل زندگی‌ش به طور کامل عوض شده بود. ایما بارها آرزوی مرگش را کرده بود. تمام آن وقت‌هایی که ظرف ها را میشکست و سر و صدا در خانه راه می انداخت؛ در همه آن لحظه هایی که برای پدری کردن تقلا میکرد اما سرش به او یاری نمی‌رساند. پدری که دوستش دارد و وقتی به لحظاتی که ارزوی مرگش را می‌کرد فکر می کند از خودش بدش میاید. ایما فکر کرد این روایت از مرگ را تا حالا از کسی نشنیده است. آدمی این‌طوری هم تابه‌حال ندیده است. پدر چه تصویرهایی را در لحظات آخر با خودش مرور خواهد کرد؟ چرا فکر کرده پدرش اگر بمیرد از رنج خلاص می‌شود؟ این چه فکر لعنتی‌ای است که خودت را بگذاری جای کسی و فکر کنی با مرگ راحت می‌شود؟مادر و پدرش از آن عاشق های سینه چاک بودند و اینطور ماندند. اما خب داستان پس از رد شدن از آن پل فرق کرد و عاشق لحظاتی به دیوی مبدل میشد که معشوق را فراموش میکرد. دوستانش که دوقلو اند پس از اسیدپاشی روی آن قل زیباتر و از دست رفتن زیبایی‌ش به انگلستان رفته بودند تا در آنجا درمان شود. آن قل دیگر هم از طریق نوشتن در وبلاگ اوضاع خواهر را به دنیا رسانده بود و خیرانی پبدا شده‌بودند که هزینه های درمان خواهر را پرداخت می کردند. این دو خواهر در آن غربت درحالی که فقط یکدیگر را داشتند زندگی گل و بلبلی را نمی گذراندند. آتنا پس از مطلع کردن دیگران از اوضاع خواهرش پریسا، پیشنهاد همکاری برای خبرگزاری در یک شبکه تلویزیونی خارج نشین را دریافت کرد و با آنکه تهران را دوست داشت به مهاجرت کرد. او وارد دنیای کثیف مافیای درون شبکه ای شد، مجبور شد که رای حفظ موقعیت بسیار تلاش کند. حالا او بعد از یک سری صحبت ها به عنوان مجری دیگر نمیتوانست به کشورش برگردد. زندگی این دو خواهر برایم بسیار تامل برانگیز بود. فکرش را بکن. چرا باید آن ماده سوزاننده روی صورت دخترک می ریخت؟ چرا و چرا و چرا؟ آیا آتنا از موقعیت خواهرش برای مشهور شدن استفاده کرده بود یا همه این‌ها بخاطر خود پریسا اینکار را کرده بود؟ داستان این دو خواهر و یوسف چه ارتباطی باهم داشتند؟ حالا یوسف که اعدام شده کجاست؟ پیش از مرگ آیا از کار خودش شرمسار شده بود؟ پریسا که زیبایی اش معروف بود اگر همچون یوسف می‌مرد برایش بهتر نبود؟ این اسیدپاشی برایش از مرگ بدتر نبود؟پدر حالش خوب می شود؟ مادر چه؟ در آن اسایشگاه جانبازان واقعا چه خبر بود؟ اینکه داروهایی که به جانبازان میخورانند باعث مشکل مغزی، کما و مرگ میشود چقدر صحت دارد؟ حرف های رئیس بیمارستان و پرستاران درست است یا جانبازی که در وبلاگی از اوضاع درون آن اسایشگاه می‌نویسد؟ ارتباط این جوانان وبلاگ نویس که هرکدام یک گوشه با سرنوشتشان درحال ستیز هستند چیست؟ نوشته هایشان واقعی است؟ آیا همه شان همان بودند که در نوشته هایشان بودند و دیگران را مجذوب کرده بودند؟در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:ایما فکر کرد تحمل کردنِ توأمان چند درد و مصیبتِ پخش‌شده در کل امورات زندگی راحت‌تر از تحمل یک درد متمرکز است. وقتی همهٔ بدنت درد می‌کند راحت‌تر تحمل می‌کنی نسبت به وقتی که تخم چشمت یا حتی نوک شست پایت به سوزدرد افتاده. بنا بر این قانون نانوشته می‌شود کل یک جامعه را با مصیبت منتشر، به مویه‌ای ریز و پیوسته و بی‌آزار، دور هم نگه داشت؛ طوری که نه آب‌ها از آسیاب بیفتد و نه نیفتد. بیمارستان یک دردِ منتشر بود.عادت به خبر، همهٔ چیزهای هولناک دنیا را پیش چشمت عادی می‌کند. این را در چهرهٔ خیلی از پی‌گیرهای سمجِ اخبار دیده‌ام. انگار هر چه خبر هولناک‌تر، ولعِ شنیدن و پی‌گیری بیش‌تر است. ما ته دل‌مان قند آب می‌شود از شنیدن اخبار هولناک. هر چه خبر هولناک‌تر، ما مسخ‌تر و قند ته دل‌مان شهد و شکرتر، چون خدا را شکر می‌کنیم که فاجعه این‌همه از من دور است.سوال ها بسیار است و نویسنده در کمال حاذق بودن به آنان پاسخ می دهد. داستان گیراست. روزگار حال ما را روایت می کند. در یک جای زندگیمان با مشکلاتی مثل مشکلات شخصیت‌های داستان درگیر هستیم . درواقع صرفا از روی یک داستان نمی‌خوانی، آن را زندگی می‌کنی.با همین بیان نصفه و نیمه تلاش کردم که حال و هوای کتاب را شرح دهم. باید افسوس خورد برای ممنوع شدن چاپ کتاب‌های زهرا عبدی و خیلی‌های دیگر. ‌به امید رسیدن روزی که دیگر در به در دنبال کتاب‌های ارزشمند نباشیم و قفسه کتاب فروشی‌های شهر از آنها پر باشد.فراموش نکنید که گوهر، همیشه گوهر می‌ماند.«فایده نداشت. فایده ندارد. هیچ‌کس نمی‌تواند آزادانه حرف‌هایش را بزند چون آزادانه حرف زدن یعنی گفتنِ حرف‌هایی که مردم دوست ندارند بشنوند. در زندگیم، هر چه آزادانه‌تر دربارهٔ چیزی حرف زدم، مردم بیش‌تر به من حمله‌ور شدند. بیش‌ترِ مردم آزادی و آزادگی را دوست ندارند، چون هنگامی که آزاد باشی مسئولیت انتخاب بر گردنِ خودت است و مردم این را نمی‌پسندند. برای همین از آگاهی حذر می‌کنند. با شعار آزادی حنجره پاره می‌کنند ولی در ذات‌شان از هیچ‌چیز بیش‌تر از آزادی نفرت ندارند.»</description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 12:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی پادکست‌‎هایی که شاید کمتر اسمشون رو شنیده باشید.</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-czt9rs44wd0z</link>
                <description>هشدار: اگه جنبه ندارید و زود معتاد یه چیز می‎‌شید لطفا این مطلب رو نخونید.حالا دور از شوخی من توی این نوشته قصد دارم یک سری پادکست معرفی کنم که شاید کمتر اسمشون رو شنیده باشید اما اگه دقیق نمی‎دونین  پادکست چیه برید ببینید پادکست چیه:)پادکست فارسی رادیو مرز:مرضیه رسولی سازنده این پادکست میگه:رادیو مرز روایت آدم‌ها از موضوعاتیه که بین آن‌ها و دیگران فاصله یا اختلاف می‌اندازد.در واقع تجربه زیسته‌ی آدم‌ها درباره یه موضوع خاص توسط همون آدم‌ها بیان میشه بدون این‌که من و توی شنونده بفهمیم اون آدما کی اند، این‌طوری حاشیه امنی ساخته میشه برای اون آدمی که داستانشو میگه و باعث میشه بدون سانسور کردن خودش داستانشو بگه. مثلا توی یه قسمت راجع به مرگ آدم عزیز صحبت می‌کنند و من یا تویی که این دردو چشیدیم باهاشون همذات پنداری می‌کنیم؛ از خودمون می‌‌پرسیم نکنه صاحب این صدا همون دختر یا پسریه که صبح تو پیاده‌رو از کنارش رد شدیم؟! متوجه میشی شاید رفیقت، خانوادت و که و که به دردت، دغدغه‌ت یا عقیده‌ت اهمیت نمی‌دن اما این آدما دارن از همون چیزی حرف می‌زنن که تو هم تجربه‌ش کردی و همیشه موقع بیان کردنش احساس می کردی بین تو و آدما کلی فاصله هست.من فلسفه این پادکست رو دوست دارم و فکر می‌کنم خیلیا نیاز دارند حس کنند یه جای کره زمین یه همدرد دارند. شاید هم بعضیا بعد از گوش دادن هر اپیزود بیشتر تلاش کنند یه موضوع رو از جهات مختلف بررسی کنند، به دیگران احترام بذارند و  درکشون کنند. دایره داستان:احسان طریقت این‌طوری معرفیش می کنه:داستان‌ها مثل نقطه‌هایی می‌مونن که آدم‌ها در مسیر زندگی با اون‌ها روبرو می‎شن، ازشون تاثیر می‌گیرن و با اون‌ها تاثیرگذار می‌شن. دایره داستان نگاهی به این داستان‌هاست. ما در پادکست دایره داستان، از همین روایت‌ها می‌گیم.راستش من به سه دلیل این پادکست رو دوست دارم:داستان‌های کوتاه و در عین‌‌حال تاثیرگذار آشنا شدن با یه سری نویسنده که قبلا نمی‌شناختمشون.و احسان طریقتی که به بهترین شکل راوی این داستان هاست.رادیو نیست:تیم رادیو نیست میگه:یک شهر متشکل از مجموعه‌ مکان‌هایی‌ست که در پس ظاهر سنگی خود زیست‌های گوناگونی در آن‌ها جریان داشته یا دارد.زندگی‌هایی که در طول زمان، خاطرات و روایاتی را می‌سازند و بدل به بخشی بزرگ از هویت و خاطره‌ی جمعی شهر و ما می‌شوند.«رادیو نیست» روایت مکان‌هایی‌ست که نقش مؤثری در زمانه‌ی خود داشته‌ و در حال حاضر یا نیستند یا اگر هستند تغییر کاربری و نقش داده‌اند. روایت مکان‌هایی خاموش که در عین خاموشی هزار داستان در خود دارند.من چی بگم؟ توضیح به این خوبی دادن دیگه. چنین شد:من حسین سبحانی هستم و در پادکست چنین شد، از آدم‌ها و وقایع و مکان‌هایی می‌گویم که قصه‌های شنیدنی دارند.حسین سبحانی میگه &quot;همه‌چیز از علاقه‌ام به قصه‌ها، ماجراها و مکان‌های تاریخی شروع شد. لذت این ماجراهای هیجان‌انگیز وقتی دوچندان می‌شود که آن‌ها را برای دیگران هم تعریف کنی. پس از صفحه‌ی اینستاگرامم شروع کردم و بعد از آن تصمیم گرفتم تا در قالبی مناسب‌تر یعنی پادکست، این قصه‌ها و روایت‌ها را به گوش عده‌ی بیشتری برسانم.&quot;حالا من چی می‌گم؟ می‌گم سریعا برید و گوشش بدید.اپیزودای زیادی هنوز منتشر نشده اما همین اول کار قوی شروع شده. شروع این پادکست با اپیزودی بوده که به روایت عاشقانه و مرموز غلامحسین ساعدی و طاهره کوزه‎‌گرانی پرداخته. همون طاهره‌ای که تقریبا هیچکس چیز زیادی ازش نمی‌دونه و یا حتی کسی نمی‌دونه اگه نامه‌های غلامحسین بی‌جواب نمی‌مونده، پس نامه‌های نوشته شده توسط معشوقه کجا هستند. رادیو راه:توی توضیح پادکست نوشته شده: برای همه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند با چشمان بسته یاد بگیرند!اهل تلویزیون نیستم، کتاب باز رو ندیده بودم که بدونم دکتر شکوری اصلا کیه؛ اتفاقی با رادیو راه آشنا شدم و خوشحالم از این بابت.رادیو راه برای آدمای شبیه به من که توی گنداب افسردگی دست و پا می‌زنن و کتاب‌ها و پادکست‌های زرد روانشناسی و روانشناسای مثبت اندیش اعصابشونو بهم ریختن، ساخته شده. خلاصه که اوصیکُم☝?رادیو واگن:تیم رادیو واگن هدفشون رو این‌طوری بیان کردن:ما از صداهایی حرف می‌زنیم که باهاشون بزرگ شدیم.نوستالژی توی لغت نامه این‌طور معنی شده: یک احساس غم انگیز همراه با شادی به اشیا، اشخاص و موقعیت‌های گذشته.وقتی اپیزودای این پادکست رو گوش میدی همین حس عجیب توی وجودت زنده میشه، آدم‌ها از خاطراتشون که مربوط به موسیقیه حرف می‌زنند، اون وسطا همین اهنگ‌های نوستالژیک پخش می‌شن. برای یادآوری چندان مهم نیست متولد چه نسلی باشی، هم به گوش منِ دهه هشتادی آشنا هستن و هم برای یه آدم دهه شصتی. این صداها حتی اگه بعد از سال‌ها موقع رد شدن از کنار یه خونه در عرض چند ثانیه به گوشت بخورند، غیرممکنه که پرت نشی به گذشته و خاطراتت زنده نشن.پادکست آمپاژ:آمپاژ يه گروه الکترونيک-راک مستقر تو تهرانه که خودشو این‌طور معرفی می‎‌کنه:ما توی پادکستمون سعی مي‌کنيم آهنگ‌های کمتر شنيده شده رو معرفی کنيم. هربار سعی می‌کنيم يک سوال درمورد جريان امروزه موسيقی رو، توی فضای صميمی و رفاقتی بينمون، مطرح کنيم و بهش جواب بديم. ما اون آهنگ‌ها و حرف‌هايی که جاهای ديگه شنيده نمی‌شوند رو به گوش شما می‌رسونيم و درمورد ارتباط بين موسيقی و انديشه و انسان حرف مي‌زنيم.یه سری از خوبی‌های این پادکست:مهمون‌هایی که شنونده رو بیشتر متوجه موضوعی که مورد بحثه می‌کنند. بیان جالب و صمیمانه  انتخاب موزیک‎ های واقعا خوب این رو هم از جانب آقای آلبرت شوایتزر بگم و برم:دو پناهگاه در مقابل مصیبت های زندگی وجود دارد: موسیقی و گربه ‎ها.امیدوارم نوش گوش‎‌هاتون بشه=)))))</description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 20:41:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستگاه گونه‌ای نادر از تک‌سلولی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DA%A9-%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-qocdmml2rm3y</link>
                <description>حیاط بزرگی داریم، درختامون سرد و گرم روزگار رو چشیدن و ریش سفیدن بین درختای محله‌. قدیما یه درخت گیلاس درست وسط حیاطمون سبز شده و حالا اونقدری میوه میده که همسایه‌ و فامیل و دوست و آشنا هم ازش بی‌نصیب نمی‌مونن.تموم بچگی من با موجودی کنه که می‌گن خواهر کوچک‌ترمه گذشت‌. درسته که ما نمی‌تونستیم هیچ روزی رو بدون دعوا کردن به شب برسونیم اما رفیق و همبازی هم بودیم و خاطره‌های زیادی باهم داریم. توی اون حیاط ما با هم گِل بازی کردیم، به بابا کمک کردیم تا میوه درخت‌ها رو بچینه، به گربه‌ها و پرنده‌ها غذا دادیم و خلاصه اینکه این حیاط توی خونه بزرگ و قدیمی‌مون خاطره‌های زیادی برامون ساخته.من و کنه تو حیاطمن و کنه از نمایی دیگرمثلا ما خیلی تو صلح بودیم:)))))))مامان و بابام کارمند بودن و زودتر از ساعت دو ظهر به خونه نمیومدند. خواهر بزرگترم اون سالا با بحران بلوغ و استرس کنکور و کلاس زبان و چه و چه دست و پنجه نرم می‌کرد و من و اون کنه دوست داشتنی تابستون‌ها توی اون خونه تنها بودیم و این بهترین زمان برای آتیش سوزوندن بود. می‌دونم خدا قهرش می‌گیره و سنگمون می‌کنه ولی ما دوتا هیچ روزی رو بدون آب بازی با شلنگ حیاط و خیس کردن همدیگه و درست کردن رنگین کمون نگذروندیم. از اونجایی که مامان روی این کارمون حساس بود و می‌گفت اسرافه ما دو موجود احمق و تک سلولی بعد از این‌که حسابی خیس شدیم و از لباس‌هامون آب چک‌چک می‌کرد، لباس‌های خیسمون رو توی قسمت مخصوص لباس‌های کثیف می‌ذاشتیم و با هم حموم می‌رفتیم. مامانم وقتی‌ لباس‌های خیسمون رو می‌دید می‌پرسید: شما دوتا بازم آب بازی کردید؟ و ما که فکر می‌کردیم همه مثل خودمون بلانسبت شما خر هستند می‌گفتیم: چون هوا گرم بود حموم رفتیم. لباس؟ چه عجیب، نمی‌دونیم چرا خیس‌اند. مامان چیزی نمی‌گفت و ما فکر می‌کردیم که باور کرده.با قوطی شامپو کاردستی درست کرده بودیم.من و اون خواهر کوچیکه توی تخیل‌کردن و ساختن داستانای عجیب غریب از هم سبقت می‌گرفتیم. یه‌روز درحالی که به هوش خودمون افتخار می‌کردیم تصمیم گرفتیم یه سری چیز رو توی خاک دفن کنیم تا چند صدسال دیگه آدما اونا رو پیدا کنند و سرنخی داشته‌باشن که بفهمن نیاکانشون چطور زندگی می‌کردن.( یعنی من و کنه نیاکان یه‌سری آدم می‌شیم؟ لعنتی من و چه به این کلمه‌های قلمبه سلمبه؟) . چون این متن‌ رو ممکنه آشنایی بخونه و شخصیت فرهیخته و اندیشمند من زیرسوال بره بذارید نگم که دقیقا چه چیزهایی رو خاک کردیم و فقط یه مثال بزنم. آره، ما کشو و کمدهای اتاقمون رو قفل کردیم و کلیدشون رو توی خاک دفن کردیم:))) دلم نمیاد اینم نگم. من و خواهر عزیز از اونجایی که سواد نداشتیم و پولارو نمی‌شناختیم یه تراول پنجاه تومنی(!!!!) که روی تاقچه اتاق مامان بابا بود رو برداشتیم که آیندگان عزیز بفهمن واحد پولمون چی بوده و اصلا به این فکر نکردیم که این تراول بدبخت کاغذیه و توی خاک می‌پوسه. از اونجایی که می‌دونم الان خیلی نگرانید که چی به سر اون تراول اومده بگم که بابام توی پاییز وقتی داشت باغچه رو بیل می‌زد لاشه‌ش رو پیدا کرد و هیچ‌وقت اون آدم سابق نشد.خب بیخیال بذار بقیشو بگم. من از بهار خاطره خوشی ندارم، چون این زنبورای از خدا بی‌خبر حیاطمون رو پر‌می‌کردن و هرکس جرئت می‌کرد که پاش رو حتی توی ایوون بذاره حسابی گوشمالی می‌دادنش. از پاییزا جز همون برگای زرد و نارنجیش چیزی یادم نمیاد.آره. وطن منه^^اما امان از زمستون‌ها. شهر من از اون شهرای سرد و کوهستانیه که زمستون‌های فراموش‌نشدنی‌ای داره. خیلی از صبح‌ها پرده اتاقت رو کنار می‌زدی و زمین و درختارو می‌دیدی که برف سفیدشون کرده و بعد با ذوق از اتاق بیرون می‌زدی. مامان و بابات می‌گفتند بگیر بخواب امروز مدرسه‌ها تعطیل‌اند و نمی‌دونستند که ذوق برف‌بازی نمی‌ذاره که بخوابی. خلاصه ما دوتا آدم سرخوش همین که مامان و بابا به سرکار می‌رفتند و خواهر بزرگتر با هزار غر که چرا مارو تعطیل نکردن و شما ابتداییا مگه خونتون رنگین‌تره که شما تعطیلید و ما نه  به مدرسه می‌رفت، توی برفای حیاط شیرجه می‌زدیم و انقد بازی می‌کردیم که دیگه بخاطر قرمز شدن صورتامونو کبود شدن دستا و خیس شدن توی چکمه‌ها خونه می‌رفتیم. البته اینو رفیق عزیز ساخته.حالا اوضاع فرق کرده. همسایه دیوار به دیوار خونه ویلایی‌ش رو کوبیده و آپارتمانی چهارطبقه‌ ساخته. حالا حیاط ما به لطف اون خونه غول‌پیکر زشت بیشتر اوقات رنگ آفتاب رو نمی‌بینه. درخت گیلاس با اون عظمتش تا نابودی فاصله‌ی زیادی نداره، درخت آلبالو خشک شده و مامان هروقت حیاط رو می‌بینه غصه‌ش می‌گیره.داشت یادم می‌رفت. شهر من باغ‌های زیادی داره. باغ‌هایی که خیلی‌هاشون یا نابود شدن یا درحال نابودی‌ان. هربار که پات رو توی کوچه باغی می‌ذاری یه اسکلت نیمه‌کاره ساختمونی چند طبقه رو می‌بینی که جای اون‌همه درخت رو گرفته.می‌دونم. خیلی‌هاتون زندگی کردن تو آپارتمان براتون کاملا عادیه. تازه اگه یه خونه‌ حیاط‌دار و ویلایی ببینین تعجب می‌کنید. اما من توی شهری به‌دنیا اومدم و زندگی کردم که توی اون آپارتمان بی‌معنی بوده و حالا اوضاع داره طوری میشه که احتمالا توی سالای نه‌چندان دور وقتی که دست خواهرزاده ی هفت ساله‌م رو گرفتم و توی کوچه‌های این شهر براش از کودکی و روزای خوبی که داشتم حرف می‌زنم‌، تعجب می‌کنه و می‌پرسه: خاله جون مطمئنی حالت خوبه؟ این شهر خاکستری و پر از دود همون شهر سرسبزه؟اینجا هنوز کنه به وجود نیومده بود. #پیک زمین</description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 00:17:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوشمندِ احمق</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-ky6axletpryb</link>
                <description>یه تلفن‌همراه معمولی دارم، از اونایی که دلار زد بالا و الکی‌الکی قیمت‌دار شد. یه حافظه‌ی همیشه پر داره و خیلی از اون امکانات خفنی که دلم می‌خواد رو نداره، بخاطر کیفیت دوربینش انگشت به دهن می‌مونی از بس که بده. راستش از دوسال پیش که خریدمش تا الان دارم حرص می‌خورم و یادم میاد دوماه قبل از خرید این ابوقراضه می‌تونستم یه گوشی خفن با همین قیمت بخرم. هرچیه گوشی خوبی عایدمون نشد.یه سالی میشه که داریم زندگی متفاوتی رو می‌گذرونیم، یهو یه ویروس عجیب غریب اومد و زندگیمونو از این‌رو به اون رو کرد. اون اولا که شایعه شده‌بود کرونا اومده معلما مسخرمون می‌کردن و حتی بعضیاشون با تشر بهمون می‌گفتن انقدر امیدوار نباشید که بتونید از درس در برید. اما خب فردای روز تعطیلی بخاطر انتخابات رفتیم مدرسه و آخرین روز مدرسه رفتن من و خیلیای دیگه شد، اون‌روز مثه خیلی از وقتا قاچاقی گوشیمو برده بودم و نمی‌دونم چرا انقدر فاز عکس گرفتم و خب البته بابت این اتفاق خوشحالم چون حداقل چارتا یادگاری از مدرسه‌ای که هیچ‌وقت بهش برنمی‌گردم دارم. اون عکسای آخرمدرسه، نارنگی، نوشتن مشقا تو زنگ تفریحیه‌مشت پیکاسو بودیمتا یه‌ماه پیش دغدغه‌ام برنامه‌ی ناشاد شاد و قطعی نت سرکلاسو و پرشدن حافظه گوشی بود. ولی الان دغدغه‌هام اینا نیست، یه اتفاق کوچیک می‌تونه یهو دغدغه‌هاتو عوض کنه. برای من یه اتفاق خیلی بزرگ افتاد. پسرعموم که فرقی با برادر نداشته‌ام نداشت، برای همیشه از پیشمون رفت.این فولدرِ نفرت‌انگیزسی و اندی سن داشت ولی استفاده‌ش از گوشی فرستادن پیام تبریک و تسلیت توی مناسبتا به‌طور سندتو‌آل بود. نه البته، با اینکه بزرگ‌تر بود ولی همیشه بهمون زنگ می‌زد و حالمونو می‌پرسید و وقتی بهش می‌گفتن چرا؟ جواب می‌داد که چه فرقی می‌کنه خواهرامن. و حالا کار بیست و چهار ساعته‌ی من شده‌ دیدن عکساش و افسوس خوردن که چرا بعضی‌وقتا از سر بی‌حوصلگی جواب زنگ یا پیاماشو نمی‌دادم. عکسشو گذاشته بودم روی پس‌زمینه و وقتی گوشیو روشن می‌کردم تا ساعتو ببینم حواسم پرت چشماش می‌شد، البته این گوشی اسقاطی من نمی‌تونه زیبایی چشمای مهدی رو نشون بده. تحمل نکردم و عکسو برداشتم و یه پس‌زمینه خاکستری گذاشتم، رنگ این روزا.آخرین پیامی که ازش گرفتم ساعت پنج و نیم صبح بود و من چقدر بدشانس بودم که تو اون لحظه‌ها خواب بودم؛ حوالی ساعت هفت صبح همون روز تصادف کرد و برای همیشه پیامی که در جوابش دادم ناخونده موند. حالا گوشیش یه گوشه افتاده و کسی دلش نمیاد بهش نزدیک بشه، گه‌گاهی کسی بهش زنگ می‌زنه یا پیام میده و چقدر عجیبه تماس گرفتن با کسی که زیر خروارها خاکه؛ البته خوش به حال اونایی که هنوز نمی‌دونن چه اتفاقی افتاده و این جفنگیات گوشیا مثه تلگرام باخبرشون نکرده. خیلی حس عجیبی بهم دست‌داد وقتی با گوشی زنش توی واتساپ و شاد درسای دختر هفت‌سالشو می‌دیدم تا بهش یاد بدم و پیامایی می‌دیدم که حال مهدی رو پرسیده بودن. چی باید جواب می‌دادم؟ حالش خیلی خوبه و دیگه درد نمی‌کشه؟یه زمانی آرزوم این بود فلان گوشی مدل جدید آیفون یا سامسونگ رو بخرم، قیمتارو چک می‌کردم، امکاناتشونو می‌دیدم. الان بعد این ماجرا خیلی سرچ کردم اما تلفنی رو پیدا نکردم که مهدی بتونه ازش بیاد بیرون، بشینه کنارم و مثه همیشه سربه‌سرم بذاره، عصبیم کنه یا به‌ خنده‌م بیاره. حتی این تلفنای به ظاهر هوشمند اون‌قدر احمق‌ان که هیچ‌کدومشون نمی‌تونن با مهدی تماس بگیرن، من حتی به پیامک هم راضی‌ام‌ اما خب اینا ناتوان‌تر از این حرفان. حالا شنیدم ویرگول می‌خواد از این گوشی خوبا که از وسع ما بیشتره جایزه بده، البته من با این مدلا آشنایی ندارم و عجیبه که تو لیست سرچ‌هام نبودن، خلاصه امیدوارم که یکی از این گوشی‌ها بتونه چشمای مهدی رو همون‌طور زیبا نشونم بده. آره، این دنیا مجبورمون می‌کنه به کم‌ترین چیزا قانع شیم و خب برای من دیدن زیبایی چشماش کافیه:)آخرین شمالی که رفتیم.#روایتگرباش #گوشی #کرونا </description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 13:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه جان کسی با این قیافه گرفتن ها به جایی نرسیده، بخند</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.khubbakht/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-czylqhobdiqm</link>
                <description>این آخرین عکسی‌ست که می‌توانی موهایت را آزادانه بیرون بریزی و وقتی هرکس آن‌ را دید موهای پیچ‌خورده ات توجهش را جلب کند.چرا آنقدر متعجبی؟ سنگینی بار این پارچه و چرایی آن باعث این نگاه و لب‌های نیمه باز شده؟‌‌ باید بخندی، این آخرین عکس است که اختیار آن را داری چگونه به دوربین نگاه کنی.دوسال دیگر قرار است وقتی عکس می‌گیری خانوم عکاس به‌ تو هشدار دهد که لبخند دندان‌نما ممنوع است، آن تارمو چیست؟ مگر نمیدانی عکس اداری چگونه است؟ این اولین و آخرین عکس رسمی توست که به واقعیت شبیهی، عکس های بعدی نه لبخندی وجود دارد، نه موهای پیچ‌خورده‌ات مشخص‌اند و نه زهرایی‌ در آنها دیده می‌شود. در آنها رباتی غمگین نشسته است و به روبه‌رویش خیره است.‌‌ نگاهش به هیچ است‌‌ و آینده‌ای که در آن‌ اختیار چگونه عکس‌گرفتن هم ندارد._در هفت سالگی کسی به من اینها را نگفت اما خودم آنها را به گذشته‌ام می‌گویم، از کجا معلوم شاید زمان قابل بازگشت باشد.  </description>
                <category>زهرا خوب‌بخت</category>
                <author>زهرا خوب‌بخت</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 23:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>