<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zahra.mehrvar70</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.mehrvar70</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:16:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22356/avatar/vbMWLP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zahra.mehrvar70</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین قصه گو برنده است</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-exdyg51zll7y</link>
                <description>  بهترین قصه گو برنده استعنوان کتابی است که شروع به خواندنش کردم. کتابی که در روز تولدم از آقای شاکری و خانم مفاخری هدیه گرفتم! خیلی سورپرایز شدم و احساس خوبی نسبت به این هدیه داشتم ... راستش از دیشب حجمی از ناامیدی در دل و جانم نشسته بود. احساس کسی را داشتمم که در یک تونل تنگ و تاریک گیر افتاده و مسیر روبه رو برایش بسته است؛ می دانی چه می گویم؟؟ حتی نمی گویم که مسیر سخته ... مسیر برایم بسته بود . مثل کسی بودم که یک کلنگ در دست داره و هر چندوقت یکبار باید راه را برای مسیرش باز کند... و هرچند وقت یکبار به ناچار با دیوار برخورد می کند و باید مجددا انرژی ای نو، از جایی بیاید و در وجودم تبدیل به حس پویایی و حرکت بشود!  خیلی وقت ها این انرژی را از درون تامین می کنم امـــــا گاهی اوقات هم انرژی درونی کمی دارم و چیزی باید از جایی برسد تا من را از نو متولد کند و امروز نوزدهم آذر سال 1397 وقتی که صبح با حالتی از ناراحتی و گردی از ناامیدی به محیط کار اومدم و داشتم پیش خودم فکر می کردم این آمدن و رفتن ها چه فایده ای برایم دارد؟! مدتیه که انگیزه ای جدید نداشتم؛ انگار هدفم را برای ادامه مسیر گم کردم !  شاید بهتر باشه به خانم مفاخری بگم بهم اجازه بدن چند روز در خانه بمانم و فکر کنم .... راجع به همه چیز ... و دوباره مرور کنم !  از زندگی چه می خواهم ... انجام این کارهای روتین و منظم و گه گاه نامنظم روزانه برای رسیدن به چه هدفی است؟؟ زهرای من رسالت تو در زندگی چیست...؟؟؟ با همین فکر ها درگیر بودم که زنگ شرکت را زدم  خیالم راحت بود که حداقل یک ساعتی طول می کشد تا خانم مفاخری و آقای شاکری بیایند؛ به خودم می گفتم در این یک ساعت خوب خوب به همه چیز فکر میکنم ... منتظر بودم که فرید در را باز کند امــــــــا برعکس هرروز خانم مفاخری آیفون را برداشتند و با انرژی عجیب و غریبی پرسیدند بلهههههههههه؟؟؟ گفتم زهرا هستم ؛ در را باز کردند. پله ها را بالا اومدم ؛ دم در ورودی منتظرم بودند؛ من در حالی که کوله ای سنگین که لپ تاپ و چند کتاب سنگین داخلش بود را یک طرفی روی دوشم انداخته بودم و پالتوی بلندم را به تنم داشتم و سرم رو به پایین بود ؛ خام مفاخری را در درگاه در ورودی دیدم ؛ چهره ای شارژ و شاداب داشتند و دست محکمی به من دادند و من هم سعی می کردم تمام انرژی های ته نشین شده وجودم را به کار گیرم تا کمی سرحال به نظر بیایم ؛ لبخند نه چندان جالبی هم برلبم داشتم . بعد از دست دادن و احوالپرسی من سریعا به سمت اتاقم آمدم؛ کوله را روی یک صندلی گذاشتم؛ پالتوی سنگینم را در آوردم و کم کم زیپ کوله ام را باز کردم و مشغول در آوردن وسایلم شدم... و سعی می کردم خودم را طوری مشغول جلوه بدهم که کسی مزاحمم نشود ؛ خانم مفاخری از آشپزخانه پرسیدند بچه ها کی چایی می خوره کی قهوه؟ از این سوال خیلی تعجب نکردم؛ معمولا هروقتی که بخواهند برای خودشان نوشیدنی بیاورند این سوال را از ما هم می پرسند. من اما در آن لحظه هیچ چیزی نمی خواستم الا سکوووت و تفکری عمیق راجع به زندگی ام! سریعا گفتم من هیچ چیزی نمی خورم، خیلی ممنون ! اما به شوخی گرفتند... آقای شاکری گفتن دروغ میگه چایی می خوره ؛ من میدونم هرروز چایی می خوره و بعد سریعا خانم مفاخری گفتن مگه دست خودته ... اینجا همه چیز اجباریه ... باید بخوری ... لبخندی زدم و باز هم سکوت کردم ؛ ما این مکالمات را در حالی انجام می دادیم که همدیگر را نمی دیدیم .. هرکسی سر جای خودش بود.... بعد از اینکه خانم مفاخری چای ها رو ریختند ؛ آقای شاکری گفتند بچه ها چند لحظه ساکت باشید می خوام یه فایل صوتی ضبط کنم .. در دلم با خوشحالی گفتم: آخیششش... این همون چیزی بود که دوست داشتم در اون لحظه داشته باشم . اما این خوشحالی چنددقیقه ای بیشتر طول نکشید... بعد خانم مفاخری رفتن تو آشپزخانه دوباره برگشتن و من هم سرم را با خودم مشغول کردم و واقعا سعی می کردم توجهی به کارهایشان نداشته باشم . بعد از چند دقیقه ای خانم مفاخری گفتن زهرا میای اینجا یه دقیقه!!! بلند شدمو در دلم گفتم خدا کنه جلسه ای در پیش نداشته باشیم.... وارد اتاق که شدم؛ یه میز دیدم که روش یک هدیه است؛ یه کیک شکلاتی و چندتا فنجان قهوه!!!! یهویی همه باهم با خوشحالیییی گفتن تولدتتتتت مبااااااااااااااااااااااااااارک!!!!! دهنم باز مونده بود؛ اصلا نمی دونستم چی باید بگم در اون لحظه... فقط گفتم وااااااااااااااااای و باورم نمیشد ؛ واقعا باورم نمی شد! سریع خانم مفاخری جلو اومدن برای بوس و بغل ! کلی از این تولد خوشحال شدم و متعجب ...! سریع چنتا عکس گرفتیم و کیک رو بریدیم و من کادو را باز کردم و کادو چیزی بود که کمکم می کرد.... چراغی بود در دل تاریکی هایم؛ انگیزه ای بود برای حرکتم...  می گفتند این کتاب برای قصه نویسی یه مرجعه و لازمه هرکسی که نوشتن را دوست داره حتما بخوندش.... اینکه خیلی خوب سلیقه ام را می شناختند؛ احساس خوبی بهم میداد... داشتن دوستانی که تو را خوب می شناسند و دوست داشتنی هایت را می دانند، از نظر من یه ارزشه!  الان خیلی حالم خوبه ویک بار دیگه امیدوار شدم؛ امیدوار شدم به اینکه آدم هایی که هرروز در کنار هم زندگی می کنیم؛ کار می کنیم و شاید در ظاهر هیچ کاری با همدیگه نداریم؛ چقدر می توانیم در حال خوب همدیگه تاثیر بگذاریم؛ امیدوارم من هم بتوانم در زندگی ام افرادی را امیدوار کنم !</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Mon, 10 Dec 2018 13:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-evjxeji5qcbu</link>
                <description>  این داستان را به نقل از کتاب &quot;فراتر از بودن&quot; نوشته &quot; کریستین بوبن&quot; برایتان می نویسم :  من این داستان را خیلی دوست دارم چون بنظرم داستان زندگی منه و سالهاست که این کتاب و این داستان را کنار گذاشتم تا روزی برای همسرم، فرزندم و تمام دوستان نزدیکم بخوانم..... &quot;گُـن&quot; تو را در خانواده این گونه می نامند. گن کلمه ای لیونی است و به کسی گفته می شود که قلب را شاد می کند. کوچک ترین فرزند خانواده، تغاری، دیرآمده، چهارمین و آخرین فرزند خانواده. مسند آخرین فرزند، مسند فرمانروایی است. &quot; همه از سر خطاهای گن می گذرند&quot;؛ بی آنکه جلوی شیطنت هایش را بگیرند، از او مراقبت می کنند.  این که او آخرین است، که پس از او فرزند دیگری نخواهد بود، به خوبی حس می شود. پس تمام وقت خود را صرف او می کنند. چنان رفتار می کنند، که گویی چنین عشقی پایان ناپذیر است و در حقیقت این چنین هم هست. فرزندان اول را بعدها می توان از روی جدیت و پرهیز از سخن گفتن درباره خودشان تشخیص داد: آن ها با نگرانی پدرومادر جوانشان و ترس از ایشان از ندانم کاری روبه رو هستند. بار خطا نکردن را بر دوش فرزندان اول می گذارند و چگونه می توان با چنین باری بر دوش آواز خواند؟  وقتی فرزند دوم از راه می رسد، فرزند اول از فرط افتخار از پا در می آید. به او این حرف تحمل ناپذیر را می زنند: برادر یا خواهر کوچکت اینجاست. از این به بعد باید عاقل تر باشی ! در حالی که از فرزندان آخر، آه خدای من از فرزندان آخر هیچ چیز نمی خواهد. وجودشان یک معجزه استو والدین مسن شده اند. دریافته اند که بچه داری کار مشکلی نیست و بچه ها از میان اشتباه های ما می رویند. گن در دوماهگی همان آدمی است که در بیست و در چهل سالگی.  غیرمنتظره، بی عقده. همه چیز را بر او می بخشایند، شیطنت هایش را عشق هایش را، شوهرهایش را، کندی اش را، بی نظمی اش را، و از آن جایی که از او هیچ توقعی ندارند، او بی وقفه پاسخ می گوید، ظریف ترین پاسخ های ممکن!  تو هنوز درست راه نمی روی و با این حال دنیا را درک کرده ای. فهمیده ای که در دنیا عشق نیست، حتی وقتی عشق هست. بنابراین وظیفه گن بودنت را به انجام می رسانی. تو بر مسند آخرین فرزند تکیه می زنی و عشقی را که به تو داده اند، صدبرابر می بخشی .</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 01 Dec 2018 11:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار دلیل محکم برای اینکه در انتخاب های دیگران دخالت نکنیم!!!!   (حتی زمانی که فکر می کنیم مسیر اشتباهی را در پیش گرفتند)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-ktvn1y6v8uvm</link>
                <description>  در این باره چندتا نظر مختلف وجود داره؛ اول اینکه شاید ما فکر می کنیم راه اون آدم اشتباهه؛ درصورتی که شاید با قوانین خانواده و یا طرز تفکر شخصی خودش این مسیر، مسیر اشتباهی نیست. پس سعی نکنیم که به دیگران تحمیل کنیم که راهی که شما می روید الزاما به بن بست منتهی میشه ... شاید اون بن بست از نظر اون آدم گلستان باشه و در دیدگاه ما بن بست!!!  دوم اینکه اگر کسی احتیاج به کمک داشته باشه، میاد و میگه لطفا کمکم کنید!!!!  پس مادری ها و پدری هاتون را برای فرزندان خودتون نگه دارید....  البته شاید فرزندانتون هم نیازی به این مدل پدری یا مادری کردن نداشته باشند. سوم اینکه آدم ها گاهی دوست دارند بعضی مسیر ها را تجربه کنند و اگر آن راه را نروند و به شکل کاملا تجربی آن مسیر را لمس نکنند احساس خوبی نخواهند داشت و تا پایان عمر با خودشان زمزمه خواهند کرد که اگر فلان کار را در فلان زمان انجام می دادم،   می توانستم موفقیت های زیادی را به دست بیاورم؛ پس اجازه بدهیم حتی گاهی سر اطرافیانمان به سنگ بخوره ، ممکنه یه مقداری دردآور باشه اما تجربه خوبی خواهد شد... در بسیاری از موارد تجربه یک شکست بسیار بهتر از احساس ناکامی و نرسیدن  به مطلوب است . چهارم اینکه اگر بیشتر تمرکزمان را معطوف زندگی خودمان کنیم می توانیم بهره وری بیشتری از زمان داشته باشیم و خودمان را در هرزمینه ای که مدنظرمان هست در مسیر رشد قرار بدهیم. من به ایرانی سعادتمند؛ بی تعصب و آزاداندیش فکر می کنم .....  به همدیگه کمک کنیم تا راحت تر بتوانیم در هرجایی خودمان (بی نقاب)  باشیم و ترسی از قضاوت عزیزانمان نداشته باشیم!  7/9/1397</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 12:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر، ستون فقرات خانواده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iwex2qxblkrs</link>
                <description>  دیشب در کتاب پدران غایب خواندم ؛این طور نوشته شده بود:   پدر ستون فقرات زندگی و ذهن فرزند است . بقدری این جمله فکر و ذهنم رو مشغول کرد ..... چه چیزهایی می تونم ازین جمله استنباط کنم ...؟  پدر ذهن بچه ها رو نظم میده ... با این تشبیه پدر ؛ عامل این هست که هرچیزی سرجای خودش قرار بگیره. هرکسی مشغول کار خودش باشه.  همه چیز نظم پیدا کنه ... پدر به خانواده استحکام می بخشه ؛ باعث میشه که رو پای خودمون بایستیم ، هر وقت هم که خسته شدیم بهش تکیه کنیم . پدر بین مادر و فرزند قرار می گیره و کم کم فرزند متوجه میشه که به غیر از لذت در کنار مادر بودن؛ آغوش گرم و شیر خوردن و راحتی آسایش داشتن، زندگی آدم های دیگری را هم دارد که حیات ما بدان وابسته است . فرزند کم کم متوجه می شود که مادر علاوه بر او؛ پدر را هم دوست دارد و شاید در نگاه اول برایش جذاب بنظر نرسه .... اما این محبت بین پدر و مادر به فرزند هم می رسد . محبت بین پدر و مادر باعث کنده شدن بند ناف کودک از مادر است. او کم کم متوجه محبتی غیر از محبت بین خودش و مادر می شود. کسی در این دنیا وجود دارد که مادر عاشقانه دوستش دارد؛ او هم مادرش را دوست دارد؛ او فرزند را هم دوست دارد ولی این دوست داشتن سبب نمی شود به او سخت نگیرد و او را متوجه چارچوب ها ی زندگی نکند .من در زندگی به عنوان یک دختر همیشه جلب رضایت پدرم برایم از مهمترین چیزها بوده ؛ حتی نگاه تایید آمیز او ؛ نگاه همراه با لبخندش که زهرا خانوووم این کارت رو دیدم و پسندیم ؛ به عبارتی لایک زدن او پای کارهایم شگفت انگیز ترین هدیه ایه که در هر سن و هر زمانی از زندگی ام می تونه نصیبم بشه. بابا تو باعث شدی که بتونم سرپا بایستم؛ تو باعث شدی که بدون توجه به خیلی چیزها ... بدون توجه به عوامل بازدارنده ذهنی و بیرونی ام در زندگی پیش برم. تو همیشه محدودیت ها و موانع رو از سر راهم برداشتی و دورادور مسیر را برایم هموار کردی.... جالب اینجاست که خیلی وقت ها این حس را نصیبم می کردی که این کارها را خودم انجام میدم؛ منتها ..... بعد از اینکه فکر می کردم متوجه میشدم ، اینها از جای دیگری هماهنگ شده و من به عنوان مهره ای که احساس اقتدار و قوی بودن داشتم جلو می رفتم .... بابا اگر بگم همه چیزم رو از تو دارم دروغ نگفتم ..... چند روز پیش ها که کمی مریض شده بودم و پشت سرهم گریه می کردم؛ بالا سرم اومدی و گفتی خب الان راه حل چیه .... باید چکار کنیم؟ دکتر بریم؟ دارو بگیرم؟ استراحت می کنی خوب میشی؟ پیشنهادت چیه ؟  راستش وسط اون گریه و زاری خندم گرفته بود که اینجا ام به سرعت دنبال راه حل می گشتی تا اوضاع رو حل و فصل کنی .... در حالی که مامان صورتمو تو بغلش گرفته بود و هیچی نمی گفت، فقط می گذاشت راحت و آروم گریه کنم !  در واقع در هر شرایطی از زندگیمون بابا به عنوان یه آدمی که بیرون از این گرداب مشکلاته و می تونه تو لحظه خیلی خوب تصمیم بگیره و راهنمایی مون کنه، عمل می کنه ....  و این مدلی فکر کردن رو هم به من  آموزش می دی .... حتی اگر خودت قصدت آموزش دادن نباشه و نخواهی چیزی رو به ما یاد بدی ... بابا از اینکه من رو آزاد گذاشتی تا خودم راجع به خیلی چیزها فکر کنم و تصمیم بگیرم ازت ممنونم ؛ من هرکی که به روابط پدر و دختری مون فکر می کنم سرشار از شور و اشتیاق می شم ؛ من با سن کمی که داشتم همیشه اجازه این رو داشتم که مدل خودم فکر و عمل کنم و تو قصد نداشتی من را  در زندگی به هیچ نتیجه خاصی که مطلوب ذهنی ات باشه برسانی... تو هیچ وقت دنبال این نبودی که من را به آرزوهای  دست نیافته ات برسانی .... برای زندگی من نقشه از پیش تعیین شده ای نداشتی و اجازه دادی در هرلحظه از زندگی ام، خودم راجع به مسیر فکر کنم  و آنطور که دلم می خواهد انتخاب کنم؛ اما هرلحظه من را دلگرم می کردی به این که در کنار تصمیم هایم هستی ... من رو همیشه مطمئن می کردی که هر تصمیمی بگیرم تو همراهم هستی....  اعتمادی که تو به من می دادی، باعث می شد بابت هر تصمیمی که می خواهم بگیرم خیلی فکر کنم و شرمنده اعتمادت نشم.. در هرلحظه از تصمیم گیری هایم خوشایند تو را هم لحاظ می کردم .... نیازی به گفت و گوی بیرونی با تو نبود، تو در درون من نهادینه شدی و من هرلحظه در ذهنم با خودم و پدری که در روانم دارم مشورت و گفت و گو می کردم .... الان که راجع به درونیاتم می نویسم به دختر بچه ها حق میدم که باباشون رو قهرمان ترین مرد روی زمین بدونن. بابا تو همیشه در ذهن من یه قهرمانی ....  من الان سر خونه و زندگی خودم هستم منتها افکار تو و مدل فکر کردن تو همیشه همراه منه ... از تیکه کلام ها، ضرب المثل ها ، مدل حرف زدن تو استفاده می کنم .... در واقع می تونم بگم جهان را از زاویه ای می بینم که شما برام روشنش کردی ... بابا ممنونم ازت که به زندگی من قدرت و استحکام بخشیدی و از خدا ممنونم که به من همچین پدری داده. امیدوارم سایت همیشه بالای سر من و زندگیم باشه .</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل فعال</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-ptu5nxjecpr0</link>
                <description>  مطالبی که به ذهنم می رسد تا در وبلاگ بارگذاری کنم، غالبا موضوعاتی است که مدتها در یک برهه زمانی ذهنم را درگیر کرده بودند و به دنبال راه چاره ای برای آن ها گشته ام و تا حدودی توانستم آن ها را برای خودم هضم کنم .  دوست دارم اینجا از این مدل تجربیاتم بیشتر برایتان بگویم. تا بحال برایتان پیش آمده مشکلی داشته باشید و به قدری آن مشکل شما را اذیت کند تا تمام تلاشتان را انجام دهید تا از آن وضعیت رهایی یابید. حال آن وضعیت می تواند سازمان، روابط دوستانه و محل آموزش شما و ... باشد. این وضعیت بارها برای خودم و دوستانم، پیش آمده و آن را از نزدیک لمس کرده ام . زمانهایی بوده که ما مدت ها تلاش کردیم تا از محیط هایی که احساس خفقان و حال بد به ما می داد خارج شویم  مثلا فرض کنید از وضعیت نابسامان کاریتان در رنج هستید، و برای رفع آن مشکل ترجیح می دهید آن محل کار را ترک کنید؛ و پس از آن به دنبال موقعیت کاری هستید که در آن آرامش کافی داشته باشید و درگیری های پیشین را لمس نکنید، پس از ساعت ها و مدت ها که سایت ها را جهت یافتن کار زیر و رو  کردید و چندین مصاحبه انجام دادید ، و جایی که مدنظرتان هست را پیدا می کنید کردید، اما بازهم در آن محیط کاری جدید با همان مشکل و یا مشکلات به شیوه ای دیگر گریبان گیر هستید. در روابط ، در کارها و در کل جریان زندگی ما، افراد و وضعیتهای مختلف برای ما درس هایی دارند و تا زمانی که درس و پیام آن موضوعات را دریافت نکنیم، آن مسایل با شدت و به شکل ناراحتی های متفاوت سر راه زندگی ما ظهور خواهند کرد. اما به محض آن که شرایط را بپذیریم و راه حلی برای گذر از آن مساله پیدا کنیم ، دیگر آن مساله برای ما تکرار نخواهد شد. در روابط هم همین موضوع صدق می کند، حتما برایتان پیش آمده که، از برخی ویژگی ها و رفتار افرادی که با آنها در ارتباط هستید به شدت ناراحت شوید، و ارتباطتان را با آنان قطع کنید، اما مجددا افراد جدیدی را با همان ویژگی و یا ویژگی های مشابه جذب کنید . بایستی علت را در خودتان جویا شوید.برای علت یابی، روشی یافته ام که در این مسیر کمک بسزایی به من کرده، بنام روش &quot;تخیل فعال&quot;. روش تخیل فعال در ریشه یابی موضوعات این چنینی برایم بسیار موثر بوده است. در روش تخیل فعال لازم است در خلوتی بنشینیم، قلم و کاغذی برداریم و سعی کنیم آرام باشیم، و ذهنمان را از هرچیز اضافه ای تخلیه کنیم . در متن کتاب تخیل فعال اینطور نوشته شده :&quot; این کار را با تخلیه ذهنمان از دنیای بیرونی اطرافمان و تمرکز بر تخیل خاص مورد نظرمان انجام می دهیم. ما خشم درونی مان را به مکانی در درونمان می دوزیم و صبر می کنیم تا ببینیم  چگونه خود را نشان می دهد.&quot; و در مرحله دوم گفت و گو را آغاز میکنیم. حال با موضوعی که در ذهن شما آمده گفت و گو کنید. مثلاً روی برگه کاغذ از خودتان بپرسید: -چه می خواهی بگویی؟ اینکه، من از سارا ناراحت هستم. _چرا از سارا ناراحتی؟ چون هیچ وقت حرف هایم رو جدی نمی گیره. _ چرا این طوری فکر می کنی؟ چون مطمئن هستم که او مرا جدی نمی گیره. _ اما من احساس می کنم که او تو را دوست دارد. همش دروغ است، هیچ کسی من را جدی نمی گیره! _ چرا این طور احساس می کنی؟ من از بچگی کمتر دیده می شدم و پدرومادرم همیشه من را نادیده می گرفتند. این مدل گفت و گوی درونی اغلب به یک ریشه یابی منجر می شود، اما بعد از انجام این تمرین، احساس خوب رهایی را تجربه خواهید کرد. هم اینک شما ریشه مشکلات و عقده هایی که اغلب از دوران کودکی همراهتان را می دانید و پذیرای بخش های تاریک ذهن و زندگی تان شده اید.این مدل ریشه یابی به شما کمک می کند به  نقاطی از در درونتان سفر کنید که هیچ وقت بدان دسترسی نداشته اید.بنابرگفته کتاب تخیل فعال:&quot;درون هرشخصیتی، که در تخیل فعال ظاهر می شود، نوعی خرد و حقیقت نهفته است. وظیفه حیاتی ای که هرکدام از ما برعهده داریم این است که، زمانی که &quot;درپوش ناخودآگاهمان را برمی داریم&quot;، مستقل و واضح فکر کنیم. ما باید دقیق گوش دهیم تا حقیقتی را که در پشت تمایلات تاثیرگذار، اغواگرو پرطمطراق صداهای درونیمان نهفته است را بشنویم.&quot;  </description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر زمان لازم دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-rsvtnyouyr3c</link>
                <description>  چقدر زمان لازم دارید تا کاری که همیشه دوست داشتید انجام بدید و به تعویق انداختید را انجام بدهید؟ چقدر زمان لازم دارید تا جهانتون را زیباتر کنید؟  چقدر زمان احتیاج دارید تا به اهدافتون جامه عمل بپوشانید؟ از کجا باید شروع کنید؟  به قول محمدرضا شعبانعلی شاید مهم ترین سوالات از خودمون این باشه که:  من الآن کجا هستم؟ کجا می خواهم باشم؟ و دلم می خواهد چه مسیری را طی کنم؟ جواب دادن به این سوالات می تونه راهگشای مسیر ما باشه . خیلی اوقات اهدافی که برای خودمان در نظر می گیریم بسیار غیرواقع بینانه است؛ مثلاً به عنوان یک دانش آموز دبیرستانی قبولی در رشته پزشکی دانشگاه تهران را به عنوان هدف برای خودم در نظر می گیرم؛ در صورتی که در حال حاضر همیشه برای قبولی امتحانات پایان ترم در استرس و فشار هستم. جواب دادن به این سوال که الآن در کجای زندگی هستم از لحاظ سلامت جسمی؛ ذهنی و استعداد و اقتصادی و این که تا به الآن چه فعالیت هایی را انجام دادم ؛ تا حالا در زندگی چه مسیری را طی کردم ؛ می تونه به من کمک مهمی در جهت شناسایی وضعیت فعلی خودم کنه.اینکه می خواهم کجا باشم از نظر من خیلی سوال مهمیه و خیلی از ما می دونیم که شرایط فعلی مان را نمی پسندیم و دوست نداریم؛ اما هیچ تصویر واضحی از آنچه که دوست داریم در ذهنمون نیست! برای نعیین جایی که می خواهیم باشیم باید به قلبمون رجوع کنیم؛ اینکه منطق من و خانواده و جامعه ام حکم می کند؛ رشته ای را انتخاب کنم که احتمالاً از لحاظ شغلی و مالی آینده بهتری دارد؛ لزوماً نمی تواند آینده مرا شفاف و روشن کند و من را به خوشبختی برساند. بارها در زندگی خودم و دوستانم دیده ام که سال ها وقتمان را در دانشگاه و رشته ای که بدان علاقه مند نبودیم صرف کردیم؛ تا شاید در آینده خوشبخت تر باشیم! فقط مشغول بودیم تا تند تند درس بخوانیم؛ امتحان هایمان را پاس کنیم و در انتخاب واحد عقب نمانیم !! بدون اینکه لحظه ای از خودمان بپرسیم ، به این مسیری که در پیش گرفته ای علاقه مند هستی؟ دلیل اینکه سرکلاس ریاضی مهندسی نشسته ای و در موبایلت کلیات سعدی می خوانی چیست؟ چرا نمیری سر کلاس سعدی بنشینی؟ خودت را مسخره کردی یا استادت را؟ گاهی در زندگی بعد از اینکه سال ها زمان و هزینه و انرژی مان را در مسیری که برای ما نبوده هدر دادیم،  تازه متوجه می شویم که این مسیر برای من نبوده و نیست! حالا اینجا یه عده هستن که وایمیستن ؛ فکر می کنن که چرا الآن اینجا هستن و قبول می کنند که تا اینجای راه را اشتباه اومدن.. منتها عده زیادی هم هستند که از خودشون و از مسیر و از اطرافیانشان خجالت می کشند و نمی تونن قبول کنند این مسیری که هرروز برایش تلاش کردن اشتباه بوده و کماکان به اشتباهشان ادامه می دهند ؛ اما این بار نمی توانند مثل گذشته عمل کنند؛ آنها به موضوع مهمی واقف شده ند؛ این که این مسیر برای من نیست و تمام مدت با ذهنشون کلنجار میرن ... به خودشون میگن اشکالی نداره که راه تو نیست، مگه بقیه چکار  می کنند؛ آن ها که راه خودشان را رفته اند به کجا رسیده اند؟ زمانی که جرقه ای در وجودت زده شد و برایت کشف تازه ای در خودت اتفاق افتاد، دلت را به راه بسپار و شروع کن... به صدای درونیاتت گوش کن... این راه تازه از قلب تو برآمده و دروغ نمی گوید.</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولویت زندگی شما چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nh1ocuvwqdcd</link>
                <description>  تا به حال وقتتون رو برای موضوعاتی صرف کردید که اولویت های زندگی تان نبوده اند؟ برای شما پیش آمده که مشغول به انجام کاری شوید، صرفاً به این خاطر که خودتان را مشغول جلوه بدهید؟ تا از کار مهمی که وظیفه اش با شماست دور شوید؟ و وقتی برای انجام وظیفه اصلی تان نداشته باشید؟برای خود من زیاد پیش آمده، مثلاً در یک برهه زمانی که باید به مساله اضافه وزنم رسیدگی می کردم، خودم را به قدری با درس و کار مشغول کرده بودم که نه تنها دیگران، بلکه خودم هم به خودم حق می دادم که وقتی برای باشگاه رفتن نداشته باشم.به قول آقای سهیل رضایی: حاضر بودم هزار بار در کلاس اول درس بخوانم و نمره بیست بگیرم، اما حتی یکبار هم به کلاس دوم نروم، و به قدری خودم را مشغول کرده باشم که فکر کلاس دوم رفتن را هم از ذهنم خارج کنم.خیلی اوقات در زندگی نتوانسته ام اولویت هایم را مشخص کنم و سعی کردم خودم را وقف کارهای مثبتی کنم که اولویت زندگی من نیستند...! با این برنامه ریزی ای که برای خودم تدارک دیده بودم در نگاه دیگران اتفاقاً خیلی هم موجه به نظر می رسیدم! امـــــــا در درونم صدایی بود که هیچ زمانی نمی گذاشت از کارهایی که انجام می دهم راضی باشم ... همیشه می دانستم که این کارها خوب هستند اما رسالت من در این بخش از زندگی، این ها نیستند.! مثلاً کتاب خوندن خیلی خوبه، امــا زمانی که اولویت زندگی من باشگاه رفتن است،  کتاب خواندن خوب نیـــــست! یا ادامه تحصیل ممکنه خیلی امر مهمی به نظر برسه اما نه زمانی که اولویت زندگی من این است که باید دست به اقدام عملی بزنم و کار مورد علاقه ام را شروع کنم . حتی در روابط هم این موضوع صدق می کند؛ دیدو بازدید ممکنه حسن های زیادی داشته باشد اما نه با کسانی که روحیه و استعداد تو را تخریب می کنند.ارزش های زندگی ات را مشخص کن بر اساس ارزش های زندگیت اولیت هایی را برای خودت در نظر بگیر و قدم به قدم شروع کن! اصلاً مهم نیست که در گام اول مورد قبول واقع نشوی؛ مهم این است که تو قصد کردی کارهای تکراری ات را که در آن ها استاد شده ای، رها کنی .. و این بار حاضر شده ای سرکلاسی بنشینی که هیچ چیزی از آن نمی دانی !  &quot;شروع کن  یک قدم با تو  تمام گام های بعدی اش با من &quot;</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کافی نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.mehrvar70/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-tjhdyqyhquoz</link>
                <description>  من به نوشتن علاقه مند هستم و معمولا در طول روز موضاعاتی که ذهنم رو درگیر می کنند را یادداشت می کنم.امروز داشتم دفتر یادداشتم را چک می کردم، بیشتر راجع به کارهایی نوشته بودم که دوست داشتم انجامشان بدهم اما هیچ وقت انجامشان نداده بودم و یا موارد دست نایافتنی ام.در بین این همه نوشته که در آن ها معمولاً از خودم گلایه کرده بودم بابت اهداف به مقصد نرسانده ام، فقط یکبار نوشته بودم که فلان کارها را انجام دادم، با فلان افراد مهم مذاکره کردم و به خودم افتخار می کنم که توانستم این کارها را به خوبی و درستی پیش ببرم.اما چرا فقط یکبار از خودم تشکر و قدردانی کرده بودم؟ آیا من فقط یکبار کاری انجام داده بودم که در خور قدردانی بود؟ پس چرا تابحال کارهایی که لایق قدردانی بودند و من انجامشان دادم را جدی نگرفتم؟ و بارها و بارها کارهای نکرده ام را در محضر خودم و دیگران اعتراف کردم و خودم را سرزنش کردم و برچسب هایی مثل تنبلی و ... رو هم روی خودم گذاشتم...چندروز پیش سمیناری در حوزه تحول فردی و سازمانی شرکت کرده بودم و یکی از موضوعاتی کهه در انجا مطرح شد و مورد توجه من قرار گرفت، این بود که آدم ها دو نوع ترس مهم در زندگیشان دارند:1. من کافی نیستم.2. من ارزش مورد علاقه قرارگرفتن را ندارم.در همان لحظه چراغ هایی در ذهن من روشن شدند....آره، دقیقاً این همون حلقه مفقوده ذهن من بود و ندایی در دلم شنیدم...تو ارزش مورد تشویق قرار گرفتن را نداری و با این دو ترسی که در ناخودآگاهم داشتم همیشه تحت هر شرایطی به خودم ثابت می کردم که من کافی و ارزشمند نیستم.به قول دکترشیری: &quot;بارها در کار خودم درخشیده ام ولی صدایی در درونم میگه اینها موقتیه و بالاخره گندش جایی در میاد.&quot;باید &quot;محدودیت های واقع بینانه&quot; ام را می دیدم و می پذیرفتم ...مثلاً وقتی من نمی توانم به خوبی مساله های ریاضی رو حل کنم، این رو باید بپذیرم که من در رشته ریاضی استعداد و مهارت کافی ندارم. اما این نکته رو هم نباید نادیده بگیرم که حوزه علاقه مندی من در رشته دیگری است و در این رشته توانمند هستم و استعداد دارم ، البته در اینجا باید مهارت کافی برای شناسایی استعدادهایم داشته باشم.از امروز تصمیم گرفتم که دستاوردهایم را هم یادداشت کنم . دست از مقایسه خودم با دیگران بردارم، اگرچه که ما خواهی نخواهی مقایسه شده ایم و خودمان را مقایسه می کنیم .و بازهم به قول دکتر شیری: &quot;هرزمانی که مقایسه ای در ذهنت پدیدار شد، این سوال رو از خودتون بپرسید: این مقایسه در مجموع به درد رشد من می خورد یا حالم را خراب می کند؟ آیا لازم است چیزی را بپذیرم درباره زندگی خودم و دست از مقایسه غیر عقلانی بردارم؟و به جای مقایسه زیاد، تحسین زیاد کن.به جای مقایسه خود با بقیه، ازشون الهام بگیر.&quot;مرداد97</description>
                <category>zahra.mehrvar70</category>
                <author>zahra.mehrvar70</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>