<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zahra.phoenix</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.phoenix</link>
        <description>معمارَکی از جنسِ پاییز?✨</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:21:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10224/avatar/2Bwy0r.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zahra.phoenix</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مکث</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D9%85%DA%A9%D8%AB-mckgt6ebgnmc</link>
                <description>سه سال پیش وقتی با نگار داشتیم وجب به وجبِ خیابونِ هفتِ تیر رو میگشتیم پیداش کردیم و چشمای جفتمون برق زد از دیدنش:  “ کافی شاپِ مکث “از کوه برگشته بودیم . خسته بودیم و گرسنه. خوب یادمه که انگار اون لحظه دنیا رو بهمون داده بودن. رفتیم و نشستیم و سفارشِ پاستا دادیم وبه قدری خوشمزه بود و دلچسب که دلمون نمیخواست تموم شه حتی ...!از اون روز دلخوشیِ ما شد مکث .کادر خودمونی و راحتش ، دِنجی و خلوت بودنش ، آرامشش ، آهنگاش و صد البته پاستا های خوشمزه ش باعث شده بود از هر فرصتی استفاده کنیم و خودمونو برسونیم اونجا.حتی یه جورایی حُرمت داشت برامون و به هم قول دادیم فقط باهم بریم و با کسِ دیگه ای نریم اونجا.با این که پول تو جیبیِ اون موقعم حتی یک دهُمِ الآنم نبود و پولِ زیادی نداشتم واسه خرج کردن ؛ اما مکث حتماً جا داشت توی برنامه ماهانه مون .تا این که یک روز که رفتیم اونجا و غذای دلخواهِمونو نداشتن و رفتارشون به گرمیِ همیشه نبود و واسه یه سفارش خیلی منتظرمون گذاشتن یا شایدم کلاً اون روز ، روزِ ما نبود ؛ دلمون سرد شد ؛ پای رفتنمون سست و بعدشم واسه همیشه بریده شد از اونجا...تو خیالِ خودمون داشتیم تلافی میکردیم. یا شایدم لجبازی . با کی؟ خودمونم نمیدونستیم...!یه کافی شاپِ دیگه پیدا کردیم و جایگزینِ مکثِ ش کردیم و دیگه از هفتِ تیر رد هم نشدیم حتی...بعدشم کم کم لابه لای روزمرگی هامون فراموشش کردیم.تا این که چند هفته ی پیش وقتی اتفاقی میگذشتیم از اونجا ، یادِ مکث و حال و هواش افتادیم و عزممون و جزم کردیم و خودمون و رسوندیم به اونجا و وقتی رسیدیم باور نمیکردیم چیزی رو که چشممون می دید...یه جایِ خالی...تا چند ثانیه فقط مات و مبهوت نگاه می کردیم و انگار عقلمون نمیخواست باور کنه فرکانسایی که از چشم بهش می رسیدو...انتظارِ هر چیزی رو داشتیم جز این...فکرشم نمیکردیم که یه روزی بریم و اونجا نباشه...فکر میکردیم فقط خودمونیم که حقِ رفتن داریم.....ما آدما همیشه حقِ رفتن رو فقط به خودمون میدیم.غافل از این که وقتِ برگشتن چیزی که برامون میمونه یه جای خالیه...تنها عکسی که از مکث دارم</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 11:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَندر پریشان حالی هایِ این ذهنِ آشُفته</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D8%A7%D9%8E%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%8F%D9%81%D8%AA%D9%87-xm5ukj8ctdbl</link>
                <description>همیشه تا جایی که تونستم به همه گفتم به آدمای زندگیشون بها بدن...توی حرفای قشنگ صرفه جویی نکنن...باورشون داشته باشن ، دائم تکرار کنن تو خوبی ، تو بهترینی ، تو زیبایی ، تو میتونی...اما ای کاش همیشه حواسمون باشه داریم به کی بها میدیم...قبلِ ش از خودمون بپرسیم ارزششو داره ؟ معرفتشو چی ؟ تشویق کردی و اعتماد به نفس دادی و رسید به یه جایی تو رو یادش میمونه ؟ چه تضمینی هست برنگرده توی چشمات نگاه کنه و بگه : &quot;تو هیچ وقت هیچ کاری واسه من نکردی&quot; ؟نمیخوام بددلِت کنم رفیق...نه...بازم میگم بها بده... ولی به آدمش !نشه که اونقدر ببریش بالا که خودت کوچیک شی...نشه که اونقدر تو گوشش بخونی تو بهترینی که دیگه تورو لایق ندونه...اونقدر تشویقش کنی که برسه به هدف و بجای اینکه دستتو بگیره تو دستش و به چشمات بخنده و کنار خودش نگهِت داره تا باهم لذّت ببرین ، تورو لای تشویق کننده هاش گُم کنه...!دیگه حرمتتو نگه نداره...دیگه حتی آدم حسابت نکنه...یادش بره تو یه آدمی که مثلِ بقیه آدما ممکنه دلخور بشه...!اون وقته که می بینی اونقدر بُردیش بالا که کسرِ شأنه براش از تو عذرخواهی کنه...تلخه ، ولی اون دیگه گذشته رو یادش رفته...یادش رفته حتی بعضی جاها خودتو خراب کردی که اونو بسازی...تو سرِ خودت زدی که سرِ اون بالا بمونه...!آره...همیشه گُفتم تو حرفای قشنگ صرفه جویی نکنین ولی الآن میگم تا جایی که میتونین صرفه جویی کنین...چون به قولِ یه عزیزی :&quot;حتی اگه خودتو قطعه قطعه کنی و واسه آرامش و رفاهِ کسی تو چرخِ گوشت بندازی ، یه روز از راه میرسه که همون کَس توی چِشمات خیره میشه و میگه : تو هیچ وقت هیچ کاری واسه ی من نکردی...! &quot;اونجاس که به حرفِ من میرسی... اونجاس که درک میکنی شنیدنِ این حرفا چقدر زجر داره...چقدر درد داره...حتی بیشتر از دردِ زنده زنده رشته شدن توی چرخِ گوشت...!</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 18:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر و خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-rvusi6pqksxh</link>
                <description>هیچ چیز تو زندگی اونقدر مهم نیست ، مَگر اینکه نَشه بدونش زندگی کرد...یه چیزی مثل آب ، غذا ، اُکسیژن ، یا حتّی یه موجود زنده...وانفسا...وقتی یه آدم زندگیش به یه موجودِ زنده وصل باشه ، وقتی از اون به عنوانِ تنها دلخوشی یاد کنه...وقتی دلش &quot;گیر&quot; باشه...گیرِ یه آدم ، گیرِ حرفاش ، گیرِ خنده هاش ، گیرِ اشکاش ، حتی قهراش...پایِ دلدادگی که وسط باشه ، باید سر تا پا تمنا بشی ، عاشق بشی...ولی رفیق ! عاشق باشی اما عاشقی کردن بلد نباشی باختی...واسش بمیری ولی روزی هزار بار زیرِ گوشش زمزمه نکنی که : هِی... من جونم واسه یه خنده ت در میره باختی...دلت پَر بزنه واسه صداش و موقعِ حرف زدن جُز &quot;سلام&quot; هیچی نتونی بگی از دستش دادی...صُبح تا شب فکرتُ ذهنت پیش چشماش باشه و به روش نیاری تمومه...ببین رفیق ! منو نیگا... نباید تو دلت قربون صدقه ش بری... نه !آدمها عاشقِ اینن که مُخشونو بزنی ، هِی زبون بریزی ، هی بگی دوستشون داری ، بگی دورِت بگردم ، هی تأکید کنی که تو قشنگ ترین آدمِ دنیایی...دستاشو بگیری و تو بغلت فِشارش بدی و بگی میدونی که اون همون عشقِ آروم و صبوریه که گاهی بی حوصله میشه ، داد و فریاد راه میندازه و همه رو بهم میریزه... بجای ناراحت شدن و اَخم کردن حرفاشو به دل نگیری و آرومش کنی...آره رفیق ! عشق عاشقی کردن میخواد...عاشقی نکنی بدجور قافیه رو باختی...یهو به خودت میای و می بینی دوزانو نشستی رفتنشو تماشا میکنی و به زمین و زمان ناسزا میگی... نه جانم ! نه خدا کاره ای بوده ، نه زمین و نه روزگار...همه کاره ی داستان &quot;تو&quot; بودی که &quot;من&quot; بودنتو زمین نذاشتی...عشق اگه عشق باشه پاش برسه جونم باید تو راهش داد...چه برسه به غرور که مفتم نمی ارزه...دلنوشته ز_ش</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 03:40:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال هایی که مرا دیگر نداری</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-b5rvzcx9r6ui</link>
                <description>درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت...آنقدری بود که بتوانی دو_سومِ کلاس راببینی...کلاسِ ۱۰۶ دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی...کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاقِ خودت...من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشترِ کلاس هایش آنجا تشکیل میشد...اصلاً شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه می داد...آن روز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش...غُر غُرِ درس نخواندن و سخت بودنِ امتحان را از روزهای قبل برایم شروع کرده بود...وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشتِ در و درونِ کلاس را نگاه کردم .استایلِ خراب کردنِ امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد . نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش بگیرم و بگویم : ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر زندگی جان .دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم...دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه ی یلاقبا تودلت می آید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی؟ دلم میخواست ساعتِ برنارد را داشتم و زمان را نگه می داشتم و تمام برگه اش را از رویِ دست این و آن برایش پُر میکردم...رفتم به سمتِ بوفه ، از اکبر آقایمان دوعدد چایی ، دو عدد نانی و یک کاغذ A4 گرفتم ، رو کاغذ با ماژیک نوشتم :&quot; ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با نانی&quot;رفتم پشتِ در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند و کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ، همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت می خندید...از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود...رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست .چایی و نانی اش را گرفت و بعد بدون آن که به من نگاه کند ؛ گفت : من تورو نداشتم چیکار میکردم ؟میدانی تصدقت روم ؟ خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سال هایی که مرا نداری چه میکنی...همین...</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 00:36:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-bp9slgrwjc5u</link>
                <description>خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی &quot;هرگز&quot; راتو چرا بازنگشتی دیگر ؟؟؟آه ای واژه شومخو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راه که بیایند عزیزانم آه...</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 03:22:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوء تفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.phoenix/%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-ndeltm1hagxn</link>
                <description>تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند&quot; عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!به خدا یک جای کار میلنگد!هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!بله میشود.. .میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!دوست منآقای محترمخانوم عزیزکه همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد... یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد... .رد پای رابطه هااز احساسات آدم ها پاک نمیشود...</description>
                <category>zahra.phoenix</category>
                <author>zahra.phoenix</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 12:58:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>